چالش های آدم شدن

چالش های آدم شدن

محمدامین مروتی

یونگ مسیح را نماد "خویشتن"(self) می داند اما "خویشتن" را به معنای انسان کامل تعریف نمی کند. خویشتن سَرنمونی است که در پی وحدت کامل اجزای روان است. یعنی در پی کامل شدگی است بی آن که بدان دست یابد. به قول مولانا می داند انسان کامل "یافت می نشود" و در عین حال آرزوی رسیدن به او را دارد بی آنکه بدو برسد. در واقع در جستجوی خویشتن کار انسان حل تضادها و تبدیل شان به وحدت است ولی اسن تضادها تمامی ندارند.

این مشابه سخن پوپر است که می گفت زندگی حل مسئله است و مسائل پایان ندارند. یعنی زیبایی و خوشی زندگی در حل منطقی و معقول مسائل است. در چالش دائمی و البته معقول با مشکلات است. فقدان مشکل، جز بطالت و افسردگی نمی آورد. بهشت بی چالشی که مومنان تصویر کرده اند-اگر تاویل معقول نگردد- جای کسالت باری است. لذا کسانی چون ملاصدرا به تاویل معنوی آن می پردازند.

باز این شبیه سخنی است که می گوید زندگی را باید به چشم مسافرت دید نه رسیدن به مقصد و زندگی خوب آن است که از مسیر لذت ببری و ذهنت در مقصد نباشد.

همینطور این مضمون با ایده اگزیستانسیالیستی انتخاب و انسان شدن نزدیک است. اگزیستانسیالیست ها می گویند انسان تنها موجودی است که ماهیت و محتوای خود را می سازد و این ساختن بستگی تام و تمام به انتخاب های خوب و پذیرش مسئولیت این انتخاب ها دارد. هر چه بیشتر انتخاب کنیم، آدم تر می شویم.

همچنین این سخن مشابه کلام متون دینی است که می گویند انسان در ابتلا و امتحان آفریده شده تا خیر و شر را از هم تمیز دهد و خیر را برگزیند:

وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً:‏ و شما را به بد و نيك، مى‏آزماييم (سوره أنبياء آيه 35)

14تیر 1405

عصاره سلامت روانی

عصاره سلامت روانی

محمدامین مروتی

اتوکرنبرگ سلامت‌روان را چنین تعریف می کند: "توانایی دیدنِ خود از بیرون و دیدنِ دیگری از درون."

باید بتوانی خود را از چشم دیگران(سوم شخص) و دیگران را از چشم خودت ببینی.

دیدن خود از بیرون و از چشم سوم شخص کمک می کند تا دید منصفانه و واقع بینانه ای به خود داشته باشیم و در خود به چشم دردانه و تافته جدا بافته ننگریم و خودبزرگ بین نباشیم و خلاصه خود را از چشم ایگو و نفس ارزیابی نکنیم.

دیدن دیگران از چشم خود کمک می کند تا با آنان امپاتی و سمپاتی(همدلی و همدردی) پیدا کنیم. دیگران را به چشم خود ببینیم. این همان قاعده طلایی اخلاق است که نخست خود را جای دیگری بگذار و بعد تصمیم بگیر.

دیگران را از درون دیدن، همدلی و محبت ما را نسبت به دیگری افزایش می دهد. مردم غالباً غم و غصه هایشان را از یکدیگر پنهان می کنند در حالی که اکثراً در خفا درد و رنج و غم خود را تحمل می کنند. هرکسی که ملاقات می‌کنید در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانید.

این فهم و درک از دیگری موجب برانگیخته شدن مهر و محبت ما به دیگران و فاصله گرفتن از خودخواهی های مان می شود.

31 خرداد 1405

هرس کردن ذهن

هرس کردن ذهن

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر پنجم می گوید اگر نیرو و فکرت به جهات مختلف تقسیم شود، این اندیشه های بیهوده و متفرقه به اندازه یک تره ارزش ندارند. افکار بیهوده مثل خارهای فراوان و مثل شاخه های کهنه، آب و تاب ذهن تو را می گیرند و صرف میوه دهی نمی شوند. باید شاخه های بی ثمر را هرس کنی تا شاخه های تازه از درخت فکرت برویند و میوه دهند:

۱۰۸۴ هوش را توزیع کردی بر جِهات می‌نَیَرْزَد تَرّه‌یی، آن تُرَّهات

۱۰۸۵ آبِ هُش را می‌کَشَد هر بیخِ خار آبِ هوشَت چون رَسَد سویِ ثِمار[1]

۱۰۸۶ هین بِزَن آن شاخِ بَد را خَو کُنَش[2] آب دِهْ این شاخِ خوش را، نَو کُنَش

آب دادن درختان عدل است و آب دادن خار، ظلم:

۱۰۸۹ عَدلْ چِه بْوَد؟ آبْ دِهْ اَشْجار را ظُلْمْ چِه بْوَد؟ آب دادنْ خار را

20 اسفند 1404


[1] ثمار: جمع ثمر

[2] خَو کردن: هرس کردن

عقل یا عشق؟

عقل یا عشق؟

محمدامین مروتی

فلاسفه و عقلا می گویند عقل و منطق وجه تمایز انسان و حیوان است. انسان حیوان ناطق است.

عرفا می گویند عشق وجه تمایز انسان و سایر موجودات است. انسان حیوان عاشق است.

بالاترین عقلی که امروزه می شناسیم هوش مصنوعی است که اخلاق هم دارد ولی عشق ندارد.

به نظر اگر عشق نبود جهان به وجود نمی آمد و اگر هم به وجود می آمد جنبش و حرکتی نداشت، بلکه افسرده بود. خدا نیز متاثر از عشق است که عالم و آدم را خلق می کند تا تنها نماند. عشق گریز از تنهایی است. خدا نیز به تعبیری تسامحی، نیازمند خلق جهان است اما نه برای سود کردن بلکه برای جود کردن. یعنی گنجی مخفی که در خود نمی گنجد و می شکافد و خود را می پراکند.

اگر بخواهیم از دوگانه سازی عقل/عشق بپرهیزیم، جواب کامل تر این است که ابتدا به ساکن این عقل است که وجه تمایز ما با حیوان و نبات و جماد است. اما همین عقل مراتبی دارد و عقل در مرتبه اعلای خود، حکم به ضرورت اخلاق و همچنین برتری عشق می کند. یعنی می گوید من از این جلوتر نمی توانم بیایم و بقیه راه را با بال عشق برو. در واقع عقل استاد راهنمایی است که حد خود را می شناسد و می گوید زیستن با عقل کافی نیست و بی مایه عشق، زندگی فطیر و تهی از معنا می شود. در واقع می توان گفت اخلاق شکل متعالی عقل و عشق شکل متعالی اخلاق است و هر سه مراتب مختلف انسانیت و بشریت ما و وجوه تمایز ما از بقیه کائنات هستند.

24 خرداد 1405

از مهرطلبی تا مهرورزی

از مهرطلبی تا مهرورزی

محمدامین مروتی

تا وقتی بچه ایم، از اطرافیان و به خصوص والدین طالب عشقیم و دیگران را به چشم خدمتکار و سرویس دهنده می بینیم و البته خوشحال هستیم. به مدرسه که می رویم، با واقعیات جدیدی آشنا می شویم و مهمترینش این است که هر چه بخواهیم نمی توانیم داشته باشیم. رشد کردن از محیط خانواده به اجتماع، یعنی درک واقعیت ها. در دوران نوجوانی و جوانی با مفهوم عشق آشنا می شویم. عشق به ما رشدی می دهد که تا کنون نمی شناختیم. عشق باعث می شود که از سرویس دادن به معشوق لذت بیشتری ببریم تا سرویس گرفتن از او.

بنابراین در دوران کودکی طالب توجه و مهر دیگرانیم(مهرطلبی)، سپس واقع بین و عاقل می شویم و تنها بعد از آن عشق و عاشقی را تجربه می کنیم و از پوسته ی خود و خودخواهی به در می شویم.

24 خرداد 1405

از استرس تا افسردگی

از استرس تا افسردگی

استرس بیماری قرن لقب گرفته و نسبتی با شتابزدگی انسان معاصر دارد. استرس نوعی فشار روانی است که در نتیجه ترس از آینده به وجود می آید. مثل ترس از امتحان، ترس از عدم تعدل دخل و خرج، ترس از بدهی و زندان، ترس از بیماری، ترس از مشکلات خانوادگی و ....

استرس موجب بی خوابی و گفتگوی درونی و اختلال در تغذیه و حتی بیماری های گوارشی می شود. زیرا خون بیشتر به عضلات و ریه می رسد و صرف افزایش ضربان و تنفس می شود. همچنین استرس باعث تضعیف سیستم ایمنی بدن می شود.

استرس با سرعت دادن به زمان، انسان را پیرتر می کند.

استرس تا حدی طبیعی است و در بسیاری مواقع نتیجه تفکر غیرمنطقی و مبالغه آمیز نسبت به عواقب و نتایج کار است. میزان طبیعی آن برای هشیاری نسبت به مشکل خوب است و میزان غیرمنطقی را می توان از جمله با تفکر منطقی مهار کرد.

بی خوابی مشکل شایع قرن ماست.

راه حلش رفتن به بستر، بستن چشمها، مقاومت نکردن در مقابل افکار و احساسات و همچنین گاهی شنیدن موسیقی ملایم و شمارش اعداد یا دنبال کردن تنفس و حواس قسمت های مختلف بدن، تمرکز بر تنفس دیافراگمی و شکمی، فکر کردن راجع به موضوعات فکری و علمی است.

فعالیت بدنی و خواب نیمروز(به شرطی که سبک و زیر نیم ساعت باشد) هم به راحت خوابیدن کمک می کند.

خستگی مزمن بیشتر ناشی از بیماری های مزمن است. خستگی مزمن می تواند به ضعف و لذت نبردن از زندگی و سپس به افسردگی منجر شود. در این حالت خواب و اشتها کم می شود.

تامل در معنای "تجمل"

تامل در معنای "تجمل"

محمدامین مروتی

عموماً زندگی تجملاتی مورد نقد قرار می گیرد، هر چند در عمل همگان بدان متمایلند.

اما تجمل چیست؟

تعریف متداول این است تجمل گردآوری چیزی است که بدون آن می توان زیست و احساس کمبود نکرد.

اما نیاز ما چیست؟

تا یکی دو قرن پیش بدون برق و اتومبیل و یخچال و تلویزیون می شد زیست و احساس کمبود نکرد ولی امروزه نمی توان. زیرا اختراعات نیازهای جدیدی به ما معرفی می کنند و اگر نمی کردند ما کماکان غارنشین بودیم.

بنابراین نیازهای انسان مفهومی ثابت نیست، بلکه مفهومی افزاینده است.

به نظر می رسد تجمل زمانی معنا پیدا می کند که بخواهیم با داشته هایمان پز بدهیم و فخر بفروشیم و دیگران را تحقیر کنیم و استفاده از چیزهایمان مسئله اصلی مان نباشد. به این افراد می گوییم نوکیسه یا تازه به دوران رسیده. مثل خانمی که سرتا پایش را جواهر و طلا می گیرد و برازنده اش هم نیست. اما خانمی که دارد و درصد خودنمایی هم نیست و سلیقه می ورزد ممکن است با جواهرات بدلی هم خود را بیاراید و برازنده هم باشد.

منبع:

درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، نشر نگاه معاصر

11 اسفند 1404

در باب حسادت

در باب حسادت

محمدامین مروتی

حسادت از آن صفاتی است که به دلیل شدت مذموم بودنش، کسی حاضر نیست آن را حتی به خود اعتراف کند و حتی موجب مختل کردن زندگی حسود می شود. به قول معروف:حسود هرگز نیاسود.

به طور کلی حسادت دو شکل دارد:

در اولی زبان حال مان این است من همان چیزی را می خواهیم که او دارد.

در دومی زبان حال مان این است او نباید بیشتر از من داشته باشد.

اولی می تواند محرک و انگیزاننده باشد و بیشتر بدان می گویند "غبطه خوردن".

ولی دومی مخرب و غیرسازنده و غیراخلاقی است و عدالتی ناشی از آن، صورت مبدل حسادت است.

منبع:

درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، نشر نگاه معاصر

14 اسفند 1404

تقوای زیستن

تقوای زیستن

محمدامین مروتی

تقوا یا پرهیزکاری، زندگی کردن در چارچوب اصولی است که باورشان داریم.

این چارچوب اختصاص به عرصه خاصی ندارد. روشنفکری باید تقوای خودش را داشته باشد. همچنین تقوای کاسبی و تقوای شهروندی و تقوای سیاسی و تقواهای متعدد دیگری داریم.

تقوای کاسبی، تقلب نکردن در معامله است.

تقوای شهروندی رعایت قانون و داشتن فرهنگ شهرنشینی است.

تقوای روشنفکری، التزام و وفاداری نسبت به حقیقت و نداشتن تعصب است.

در واقع تقوا نوعی ترمز خودخواسته و اخلاقی برای کنترل خود و نوعی خویش فرمانی و خویشکاری و نوعی تمرین مداوم انسان بودن است.

17 اسفند 1404

دیدی گفتم:

دیدی گفتم:

مشکل اصلی کشمکش های تلگرامی و تویتری این است که گفتگوی معطوف به فهم متقابل نیست. بلکه جر و بحث معطوف به "دیدی گفتم" است. کسی که دنبال "دیدی گفتم" است، می کوشد شواهد له نظر خود را گردآورد و شواهد علیه آن را نبیند و سانسور کند(سوگیری تاییدی). چنین کسی راه به حقیقت ندارد چون گفتگویش حقیقت مدار و پژوهش محور نیست. خودمحور است و به هدف غلبه و تحقیر آمده است. لذا گوشی برای شنیدن حقایق احتمالی در سخن طرف مقابل ندارد.

نرمش وحدت وجودی

نرمش وحدت وجودی

نرم بودن یکی از اشکال آهسته و دم به دقیقه زیستن (در حال زیستن) است.

"پادشاه وقت خود بودن" ترکیبی است که از شاهرخ مسکوب شنیده ام و مبین لحظات آسوده خیالی مثل لحظات کتاب خواندن، خطاطی، نقاشی، پرورش گل، دیدن فیلم و طبیعت گردی است.

اما نرمش تسری این سلطنت به همه لحظات از طریق نرمدلی است.

نرمدلی اگر در وجود ما نهادینه شود، رابطه محبت آمیز و سرخوشانه ای بین ما و اطرافیان مان ایجاد می کند. حتی اگر این اطرافیان، گیاهان یا حیوانات یا حتی جمادات و موجودات بیجان باشند.

بهترین و لذتبخش ترین شکل کار، با سرخوشی کار کردن است. به همین دلیل این همه به میکده ها پناه می برند. برای سرخوشی. اما سرخوشی باید به صورت یک فضیلت درونی درآید تا پوشش کاملی به زندگانی مان بدهد نه اینکه از خارج وموقتی به زندگی تزریق شود.

2 بهمن 1404

تمرین مهرورزی

تمرین مهرورزی

محمدامین مروتی

ما از صبح که بلند می شویم می توانیم این مهرورزی را با اعضای خانواده خود تمرینکنیم. به چشم وصله تن و به چشم مهر بدان ها بنگریم و بعد به زبان مهر سخن بگوییم.

می توان به گل و گیاه هم نظر به مهر کرد.

می توان به اشیاء بیجان هم به چشم مهربانی نگریست و سپاسگزار وجودشان بود.

باید فکر کنیم هر کسی بالقوه و بالفعل نکات مثبتی دارد که باید دیدشان و تشویقشان کرد تا رشد کنند و به خودمان برگردند.

سپس این تمرین را در خارج خانه با راننده و بقال و میوه فروش و همکار ادامه دهیم.

کار سختی نیست. روی خوش می خواهد و زبان خوش.

پرویز شاپور می گفت قلبم بزرگترین شهر جهان است. چرا که نباشد؟ قلب بزرگ و سرخ به تعبیر شاملو. سعه صدر و شرح صدر به تعبیر عربی. گشودگی به زبان فارسی که "عشق را خود صد زبان دیگر است":

یکیست تُرکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

شرح صدر یعنی فهمیدن به جای قضاوت کردن.

بعد از آن بخشیدن.

بعد از آن نرنجیدن.

بعد از آن همدلی.

بعد از آن همکاری و کمک کردن.

بعد از آن فراموشی.

15 دی 1404

جام مرگ

جام مرگ

محمدامین مروتی

یکی از رباعی های تامل برانگیز و عمیق خیام این است:

در دایرهٔ سپهرِ ناپیدا غور

جامی‌ست که جمله را چشانند به دور

نوبت چو به دورِ تو رسد آه مکن

می نوش به خوشدلی که دَور است نه جَور

غور یعنی عمق و ته چیزی. "سپهر ناپیدا غور"، یعنی سپهر یا جهانی که در انتهایش ناپیداست. خیام می گوید در این جهان نامتناهی، همه باید به نوبت شراب مرگ بنوشند و ستم بالسویه جور و ستم نیست و چون همه از این جام می نوشند، ناراحت مباش. همچنان که شراب را به نوبت می نوشند تو هم جام مرگ را با روی خوش سر بکش.

وبه قول فردوسی که تاثیر فراوان از خیام برگرفته، همه به دنیا می آییم که بمیریم:

ز مادر همه مرگ را[1] زاده ایم

به ناچار، گردن بدو داده ایم

همه مرگ راییم پیر و جوان

به گیتی نماند کسی جاودان

فردوسی می گوید اگر مرگ حق است، داد و بیداد کردن از دست داد روا نیست:

اگر مرگ دادست بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

16 دی 1404


[1] مرگ را یعنی برای مرگ

تلگرام˚ درمانی

تلگرام˚ درمانی

محمدامین مروتی

حدود ده سال است که کانال تلگرامی ام را به صورت پیگیر به روز کرده ام. تلگرام برای همه و خاصه برای من کلید ورود به دنیایی جدید بود.

در این دنیای جدید متوجه شدم که به عدد آدمیان، اختلاف نظر وجود دارد و مهمتر از آن متوجه شدم که نقدهایی می تواند به افکارم وارد باشد که پیش از آن تصورش را نمی کردم.

در واقع پیش از تلگرام، هر یک دنیای محدودی داشتیم و در این دنیا حق به جانبانه سیر و سلوک می کردیم. گاهی در برخورد با قوم و فامیل و آشنایان بحث و گفتگویی درمی گرفت ولی گفتگوی دم به دم و همیشگی نداشتیم.

ورود به تلگرام برای همه مثل وارد شدن یک روستایی به یک کلانشهر بود.

"مک لوهان" عصر ارتباطات را زمینه ساز مفهومی به نام "دهکده جهانی" کرد. یعنی جهانی که در دهکده ای می گنجد یا دهکده ای که با جهانی مرتبط است. حکایت ما و تلگرام نیز همین است.

در این مدت بسیار پیش آمده است که تا سر حد عصبانیت و خشونت کلامی با دوستان و دشمنان مان درگیر شویم. به جای گفتگوی سالم، متلک و لیچار بار هم کنیم. حتی گاهی این بحث ها باعث می شد چند شبی خواب از کله مان بپرد تا جواب خوبی برای رقیب آماده کنیم.

گاهی این لیچارها و توهین ها به جایی می رسد که از گروه ها و کانال ها فراری می شوی تا اعصابت راحت باشد. به خودت می آیی و می بینی که تلگرام ساعت ها از زندگی مفیدت را به خود اختصاص داده و حالت را هم گرفته است.

خودم بارها خواسته ام از بعضی گروه ها انصراف دهم تا بد و بیراه نشنوم. اما مانعی بر سر راه یافته ام. یک مانع خوب.

به خودم گفته ام سعی کن همین گفتگوها را به مسیری بهتر هدایت کنی. خودت را محک بزن. ببین می توانی به آدم ها کمک کنی، نسخه بهتر وجودشان بالا بیاید(به جای آن روی سگشان!!).

در حقیقت این گفتگوها فرصتی و مجالی و میدانی برای شناختن خودمان و عصبیت های مان و ظرفیت هایمان و خلاصه حقیقت وجودمان است. تلگرام حقیقت وجودمان را بر آفتاب می افکند و به برون ریزی درونیات نیک و بدمان کمک می کند.

به شخصه گاهی چنان عرصه بر من تنگ شده که خواسته ام عطای بعضی از گروه ها را به لقای بداخلاقی هایشان ببخشم اما همیشه این موضوع که سعی کنم از پس چالش ها برآیم و رشد کنم، جلوی رفتنم را گرفته است. چرا که فکر کرده ام تلگرام عرصه ای برای خودسازی هست.

به یاد می آورم در گفتگوهای نخست من هم عصبی می شدم و از کوره در می رفتم و مقابله به مثل می کردم. حالا یاد گرفته ام که تغییر دادن نظر دیگران بسیار مشکل است. باید حرفم را بزنم و بگذرم بی این که گرفتار کل کل شوم. یاد گرفته ام که خودم هم زیاد علیه السلام نبوده و در بسیاری از صحبتها تعصب ورزیده ام و به قصد غلبه و خیط کردن رقیب وارد معرکه شده ام. دیگر یاد گرفته ام توقع نداشته باشم نظرات دیگران یک روزه تغییر کند. یادگرفته ام اگر مثل "کرم شب تاب قصه های بهرنگ" بتوانم نور کم سویی بر حقیقت بتابانم برای من کافی است. نتیجه نهایی نه در یک روز و دو روز و هفته و ماه و سال بلکه در درازمدت و کم کم رقم می خورد. ضمناً چه بسا من هم دچار اشتباه باشم و بخشی از این نور کم سو هم نباشم.

شاید بزرگترین آفت تلگرام پخش سریع "فیک نیوز" باشد ولی راه دفع این آفت، بسته نیست. پس از ده سال تجربه ام بیشتر شده. خبرهای فیک را بیشتر از گذشته تشخیص می دهم. سعی می کنم اخبار را راستی آزمایی کنم و از منابع معتبر بگیرم. به سهم خود کوشیده ام دو بلای اصلی تفکر، یعنی "ایدئولوژی اندیشی" و "توهم توطئه" را تشریح کنم.

امروز خود را نسبت به پنج سال و ده سال پیش نرم تر و دارای سعه صدر بیشتری می یابم. آرام تر شده ام. کمتر اذیت می شوم و کمتر اذیت می کنم. سفت و سخت و خیلی جدی نیستم و سعی می کنم کسی را نرنجانم و خودم هم سعی می کنم از کسی نرنجم. این ها سعی و تلاش است و چه بسا همیشه هم موفق نباشم. خلاصه سعی می کنم دیگران را بیشتر بفهمم و کمتر قضاوت کنم. سعی می کنم دوستی را فدای موضع سیاسی نکنم. سعی می کنم در این فضا بچرخم و بگردم و گُل های معرفت را بچینم تا تبدیلشان کنم به دسته گل و تقدیم دیگران کنم.

24 آذر 1404

نیاز روز افزون به رواندرمانگری

نیاز روز افزون به رواندرمانگری

محمدامین مروتی

پرسش این است که چرا در جامعه مدرن، نیاز به مراجعات روانپزشکی را افزوده شده است؟

ملکیان می گوید یک دلیل مهم این است که در گذشته دین و پیوندهای خانوادگی، نقشی آرامش بخش و تسلی بخش داشتند و امروزه نقش این عوامل کمرنگ شده است و دوستی جای ارتباطات عمیق خانوادگی را گرفته ولی کافی نیست. NGO ها یا سازمان های مردم نهاد، به خصوص خیریه ها و حتی احزاب، بدیلی دیگر برای ارتباطات گمشده و درگذشته اند که می توانند حس بهتری به انسان دهند.

اما خودشناسی از طریق تامل در خود و مطالعه روانشناسی و ادبیات و فلسفه و عرفان، می تواند به سلامت روان کمک و از میزان نیاز ما برای مراجعه به روانشناس بکاهد.

پوپر روانکاوی را به دلیل اظهار قضایای ابطال ناپذیر از جرگه و رسته علوم خارج کرده بود. اما روانکاوی به نظر ملکیان یک فن روانشناسی است در کنار روانپزشکی و تحلیل روان یونگ و درمانگری های اگزیستانسیال و غیره قرار دار که از مقوله فنون اند.

خود روانشناسی یک علم است اما روش های روانشناسی فن اند و خوبی و بدی فنون را با توجه به نتایجشان می توان داوری کرد نه ابطال پذیری.

ملکیان می گوید انسان پنج ساحت وجودی دارد: باورها، احساسات و عواطف، اراده و میل، گفتار و بالاخره کردار.

باورها و عواطف، اراده را شکل می دهند و اراده گفتار و کردار(یا رفتار) را.

وی می گوید در صورت داشتن مشکل روانی ابتدا باید به روانپزشک مراجعه کرد تا مطمئن شویم مشکل ما ریشه فیزیولوژیک ندارد و در صورت عدم حل مشکل و پس از آن می توانیم به سایر رده های روانشناسی مراجعه کنیم.

ملکیان در مقابل این سوال که آیا انسان همان گونه که به پزشک مراجعه می کند باید به رواندرمانگر هم مراجعه کند، می گوید مادامی که انسان احساس خوبی نسبت به زندگی دارد، مراجعه به روانشناس لازم نیست ولی اگر اختلالی در روند طبیعی زندگی ایجاد شد این مراجعه ضروری است.

اما به نظر می رسد که با توجه به این که اختلالات روانی صفری و صدی نیستند، مراجعه به منظور مشاوره با روانشناسان باید کم کم به یک مراجعه روتین تبدیل شود. همانگونه که در برخورد به اختلال جسمی به پزشک مراجعه می کنیم، در برخورد به اشکال روانی هم باید به رواندرمانگر مراجعه کنیم و از تجربیات و علمش بهره برگیریم.

منبع:

اندیشه پویا شماره 99، مصاحبه با مصطفی ملکیان (آذر 1404)

22 آذر 1404

مالیخولیای بیماری

مالیخولیای بیماری

محمدامین مروتی

سر و کارت که با دکتر جماعت می افتد، افکار منفی در مورد عاقبت بیماری ذهنت را پر می کند و این مخالف تمام آموزه هایی است که تا بدان ها باور داشته ای. ماندن در حال و تفکر مفید و منطقی و از آن قبیل. این بدان معنی نیست که آن آموزه ها غلطند به این معنی است که کاربردشان به اندازه دانستن شان ساده نیست. همه اش بستگی به این دارد که چقدر از قبل توانسته باشی آن باورها را تمرین و زندگی کنی.

ظاهراً خودم در این تمرین کاملاً موفق نبوده ام. علائم این عدم موفقیت این است که خود را با همسن و سال هایت مقایسه می کنی و می پرسی چرا به اندازه آنان سالم نیستی؟ علامت دیگر این است که دوست داری به جوانی ها برمی گشتی یا با چندین ده سال تاخیر به دنیا می آمدی.

این در حالی است که به طور طبیعی عده ای از همسن و سالهایت جسمی سالم تر از تو دارند و عده ای ناسالم تر. شرایط بعضی حتی غیرقابل تحمل است.

باز این در حالی است که اگر با تاخیر چندده ساله هم به دنیا می آمدی، داستان فرقی نمی کرد. در حساب و کتاب نهایی و در قیاس با زمان بی نهایت، همان گونه که خیام گفت ما با کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند، هیچ فرقی نداریم. هر کسی چند روزی نوبت اوست و پس از مرگ با کسی که صدهزارسال پیش مرده است فرقی ندارد و اجل چیزی نیست که بتوان تا ابد به تاخیر انداخت. از منظر ابدیت من و خیام و فروغ و فلان انسان نئاندرتال، در یک لحظه زیسته ایم.

در یک آزمایش ذهنی و خیالی، از منظر نامدگان، خوش به حال آمدگان است که وجود دارند. حتی از منظر کوچکترها، خوش به حال بزرگتر هاست که درس نمی خوانند و بی آینده نیستند و خانواده دارند و .... تراژدی در همین است که وقتی بیمار نیستی، حس خوبی نداری ولی وقتی بیماری حس بدی داری. این بزرگترین تراژدی زندگی است که انسان متوجه و سپاسگزار داشته هایش نیست. به همین دلیل بچه ها و جوان ها اصلا سلامتی را حس نمی کنند و قدر نمی دانند. فقط وقتی از دست رفت، متوجه می شوند چه چیزی داشته اند. کاش جوانی می دانست و پیری می توانست:

تا توانستم، ندانستم، چه سود؟

چون بدانستم، توانستم نبود (عطار)

خلاصه همه ما انسان ها، در هر زمانی و عصری، در این دغدغه های توخالی و خیالی اشتراک داریم که کاش مثل دیگری بودم یا کاش 50 سال دیرتر به دنیا می آمدم....

در واقع زندگی فرصت بی بدیل و یگانه ای است که احتمالاً یک بار به هر کس داده می شود و این فرصت را باید به مثابه هدیه ای تلقی کرد که استحقاق خاصی برای دریافتش نداشته ایم. اگر این موضوع حقیقت دارد، آن افکار مصدع زندگی و مخرب این هدیه و در واقع نوعی ناسپاسی و شمردن دنداندهای اسب پیشکشی است که به میلیون ها میلیون اسپرم و تخمکی که می توانستند خواهران و بردران ما باشند، دریغ شد. برادران و خواهرانی که می توانستند به جای ما آدم بشوند ولی تنازع بقا را به ما باختند و به عالم عدم بازگشتند.

5 آذر 1404

ناراحتی اعصاب

ناراحتی اعصاب

محمدامین مروتی

امروز همه از ناراحتی اعصاب سخن می گویند. دوستی به شوخی گفته بود بهترین کار ریختن فلوکستین در سد کرج به تعداد جمعیت تهران است. اما روح هم سیستم ایمنی خود را دارد. همان گونه که در بیماری های جسمی، گلبول های سفید و سیستم ایمنی فعال می شوند و نیاز به دارو درمان را کم می کنند، در مسائل روانی نیز این سیستم کار می کند و همیشه نیاز به دارو نیست. سرطان و سایر بیماری های لاعلاج مواردی استثنایی اند که از تور سیستم ایمنی ما می گریزند.

مهمترین داروی مسائل و مشکلات روانی، کار کردن و سریع بازگشتن به زندگی است.

این سیستم را تکامل و فرگشت در بدن ما به ودیعه نهاده است. "طعم خوش گیلاس" کیارستمی می خواهد از همین سیستم سخن بگوید. به همین دلیل در سوگواری ها، پس از اینکه گریه هایمان را کردیم، اولین دغدغه مان می شود چلوکباب یا چلو خورشت خلال مراسم. به همین دلیل ما در کمترین فاصله و مدت از مرگ عزیزان مان سراغ سکس می رویم و این بازگشت به زندگی و شوق زندگی و غریزه ی صیانت نفس نعمتی است که فرگشت برای بقای مان فراهم کرده است.

منبع:

اندیشه پویای 98، مهر 1404

"من" کیست؟

"من" کیست؟

محمدامین مروتی

صدایی که از رادیو یا تلویزیون در می آید متعلق به کیست؟ اگر تمام اجزای رادیو از هم جدا کنی به کسی یا شخصی که صدایش را می شنویم نمی رسیم.

حالا می پرسیم خود یا من کیست؟ آیا من عبارت از اسمم هستم؟ خیر. اسم من می تواند عوض شود و من سر جایم بمانم.

آیا من عبارت از شغل و عنوان و حسب و نسبم هستم؟ خیر. همه این عناوین می توانند تغییر کنند و من تغییر نکنم.

آیا من عبارت از بدنم هستم؟ اگر همه اجزای مختلف بدن جز مغز را با اندام های مصنوعی جایگزین کنیم، من را در هیچیک از آن ها نمی یابیم و من سر جایم می مانم.

آیا من عبارت از مغزم هستم؟ اگر سلول های مغز را از هم جدا کنیم باز به من دست نمی یابیم ولی کلیت مغز مثل یک کامپیوتر عمل می کند. یعنی چه؟ یعنی من را می سازد. من را تصویر و تصور می کند تا بقایش در مکانیسم های فرگشتی از راه صیانت نفس حفظ شود.

مغز مثل همان رادیو یا کامپیوتر است که چیزی به نام "من" را سامان می دهد. به غیر از این ساز و کار مغزی، چیزی به نام من نداریم. مغز است که "من" را در قالب یک دروغ مفید برنامه ریزی می کند.

8 آبان 1404

من ذهنی و من اصیل

من ذهنی و من اصیل

محمدامین مروتی

ایگو، حصاری است که در آن می زییم. هرچه درها و دریچه های این حصار کمتر باشد، نگرانی های مان بیشتر است. بخشی از این نگرانی ها به تکامل زیست شناختی ما و به خصوص به دوران شکار و خوشه چینی و تهدیدات واقعی و فراوان محیطی برمی گردد. اما بخشی از این نگرانی ها، در حال حاضر موضوعیت ندارد ولی عادتاً، کماکان تداوم دارد و باعث روان نژندی می شود. به همین دلیل امروز به این ایگو می گویند "من ذهنی".

توضیح آن که انسان در دوران شکار و خوشه چینی دائماً در معرض تهدیدات طبیعی و جانوری قرار داشته و این ترس و آمادگی برای دفاع و حمله در مغز جانوری او ثبت و ضبط شده است. اما امروز که چنین تهدیداتی بسیار اندک است، می توانیم با تکیه بر مغز پستانداری خودمان، دریچه های ارتباط و تعامل با دیگران را بگشاییم و مرزهای ایگو را به دیگران توسعه دهیم. به این "منِ" از حصار گریخته هم می گوییم من واقعی یا اصیل.

5 آبان 1404

تراژدی زندگی

تراژدی زندگی

محمدامین مروتی

دلایل زیادی وجود دارد که بر اساس آن ها زندگی را تراژدی بدانیم.

مهمترینش پیری و از دست دادن ظرفیت لذت بردن به دلیل ضعیف شدن حواس مختلف است. یکی یکی قابلیت ها و توانایی هایت را از دست می دهی و حسرت یک به یک شان را خواهی خورد:

دانی چه گفت ملحد ِ پیر ِ فقیر ؟ گفت :

گردون مرا شکست و زبون در قفس گرفت

از گوش و هوش مقدرت،از دست و پا توان

وز این دو دیده روشنی ِ مُقتبس گرفت

سر،پاک پیر و گر شد و دندان بسود و ریخت

گلبرگ ِ روی ، منزلت ِ خار و خس گرفت

خورشید خفت و سرو خمید و چراغ مرد

هان ! مرگ آمد اینک و راه ِ نفس گرفت(اخوان ثالث)

طبیعتاً این قسمت از تراژدی را کودکان و جوانان، خیلی کم احساس می کنند.

دوم بیماری و تبدیل شدن دکتر و دوا به بخش مهمی از زندگی است.

سوم از دست دادن نزدیکان و عزیزان و دل بستن ها و دل کندن هاست:

یک روز صرف بستن دل به این و آن شد

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

اما شوپنهاور می گوید صرف نظر از پیری و بیماری، در جوانی هم زندگی تحفه ای نیست. چرا که اصالت با رنج است و نه لذت. یعنی ما رنج را عمیق تر از شادی لمس و احساس می کنیم. مثلاً رنج گرسنگی به مراتب بیشتر از لذت سیری است. درد و بیماری کاملاً محسوس است ولی سلامت اصلاً حس نمی شود مگر پس از بیماری.

و همینطور مرگ که پایان تراژیک زندگی است و هیچ چاره ای ندارد:

چو دانی که از مرگ خود چاره نیست

ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

گذشته از همه این ها ملاک سنجش لذت یک واسطه شیمیایی به نام دوپامین است. میزان دوپامین مترشحه به واسطه پاداش هایی که به خود می دهیم، روز به روز کمتر و کمتر می شود. مثلاً لذت خوردن دو عدد پیتزا در دو وعده غذایی از خوردن یک عدد پیتزا کمتر است و الخ. هرچه ثروتمندتر باشی، حواست نسبت به لذت ها کندتر و کندتر می شود.

خلاصه لذت و رنج دو کفه یک ترازو هستند که باید به تعادل برسند. به عبارت بهتر لذت و ترشح دوپامین عین اعتیاد است. شما در هر نوبت احتیاج به میزان بیشتری ماده مخدر برای تولید لذتی معادل لذت نوبت پیشین دارید.

همه این مثال ها و جنبه ها، تراژیک بودن زندگی را مدلل می سازند.

در ایجا چند سوال پیش می آید:

یکی این که چرا انسان به زندگی خود خاتمه نمی دهد؟ جوابش این است به خاطر این که مغز ما به ساز سازگاری و بقای داروینی می رقصد. خود را به انحای مختلف می فریبد و مرتب وعده پایان رنج به ما می دهد.

سوال دیگر این است که چگونه می توان با این مکانیسم دوپامینی مقابله کرد یا حداقل آن را کنترل کرد.

جواب این سوال هم این است با مدیریت لذت و به تاخیر انداختن آن به جای میدان دادن به غریزه.

به تاخیر انداختن لذت دو حسن دارد:

اولاً تاب آوری ما را در مقابل دشواری بالا می برد. خودت به استقبال مشکل می روی، نمی گذاری مشکل به سراغت بیاید و اعتماد به نفست بالاتر می رود.

ثانیاً مانع از آن می شوی که مشکل دائماً فکرت را به خود مشغول و فرسوده ات کند، بلکه حداقل زمان را بدان می دهی.

ثالثاً از لذت به عنوان یک پاداش استفاده می کنی. یعنی قدر آن را بیشتر می دانی.

فرنگی ها می گویند now pay و later play. یعنی حالا هزینه را بده بعدا لذتش را ببر. مثل بچه ای که اول درسش را می خواند و بعد بازی می کند یا مثل روزه گرفتن و به طور کلی عبادت که راهکاری برای تاخیر لذت است.

به تاخیر انداختن لذت، آن را تبدیل به یک انتخاب می کند. به جای فرار کردن از سختی، آن را انتخاب می کنیم و در و رنج آن چیزی که انتخاب می کنیم، قابل تحمل و معنی دار می شود. چه بسا گاهی انتخابِ آگاهانه و معنی دارِ رنج، ترشح دوپامین را بیفزاید.

سوال دیگر این است کودکان چرا لذت بیشتری از زندگی می برند؟

یکی از دلایلش این است که جسم سالمتری دارند.

یک دلیل دیگرش این است که در لحظه می زیند.

دلیل سومش این است که توقعات دور و دراز ندارند.

دلیل چهارمش این است که اهل رقابت نیستند و به جای غصه خوردن برای نداشته هایشان یا داشته های دیگران، از داشته شان لذت می برند.

12 مهر 1404

ترس و عشق

ترس و عشق

محمدامین مروتی

خشم و کینه فرزندان ترس اند. ترس از دیگری. ترس از آسیب خوردن. علت ترس، بی اعتمادی به دیگران است. ما از هم می ترسیم چون به خیر دیگران امید نداریم و به شرشان باور داریم. خوشبختانه این باور در اکثر مواقع فریبی بیش نیست و حاصل فرافکنی و تیپ شخصیتی آدم هاست.

نشانه کمال، مهار ترس و خشم به کمک تعقل و محبت و دلسوزی است. ترس، بدیل عشق است. مهمترین عارضه روابط انسانی و حتی سیاسی، ترسیدن از یکدیگر است. این ترس باعث می شود ما دیواها و حصارهایی برای دفاع دور خود بکشیم. به یکدیگر بی اعتماد باشیم و در موارد حاد دچار پارانویا و ترس مرضی بشویم. ترس یا باعث می شود از دیگران بگریزیم یا بر آن ها حمله آریم. ترس را یا در دل خود می ریزیم و به نفرت تبدیل می کنیم یا بیرون می ریزیم و به خشم تبدیل می کنیم. در هر حالت روابط مکمل و برد- برد صورت نمی بندد. خلاصه ام المصائب بشر ترس و کلید همه قفل ها عشق است:

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق

از بهر گشاییدن ابواب رسیده

8 شهریور 1404

مال من یا مال ما؟

مال من یا مال ما؟

محمدامین مروتی

اسپینوزا می گفت بخشیدن، دادن چیزی است به دیگران، که مال ما نیست.

واقعیت نهفته در این جمله ارزشمند این است که توزیع ثروت در جهان عمدتا بر مبنای تصادف و میزان کمی بر اساس شایستگی است. هر کس که بیش از نیازش دارد، باید با خود بیندیشد که میلیون ها و میلیاردها فرد هستند که استحقاق و شایستگی بیشتری برای داشتن این ثروت دارند. در واقع مجموعه ای از تصادفات و بخت و اقبال و شانس این ثروت را در دستان من قرار داده است تا مرا بیازماید یا تا من خود را بیازمایم و تعالی بخشم. یعنی این ثروت در دست من عاریت و امانتی است تا خود را محک بزنم.

پشت کامیون ها جمله ای طلایی با همین مضمون وجود دارد:

در حقیقت مالک اصلی خداست

این امانت بهر روزی نزد ماست

اگر ثروت نوعی از امانت نبود، می توانستیم آن را با خود به گور و دنیای دیگر هم ببریم ولی چنین نیست و ما با دست تهی از این دنیا می رویم.

این ثروت به قول اسپینوزا مال دیگران است ولی فعلاً اختیارش در دست من است تا ببینم استفاده ی بهینه از آن می کنم یا خودخواهانه خرج و پس اندازش می کنم. این تفکر و تصمیم و انتخاب متعاقب آن، کیفیت زندگی ما را تعیین می کند. چنان که آندره ژید در "مائده های زمینی"، می گوید:

"انسان چیزی جز آنچه می بخشد ندارد." و "هر چه را که نتوانی ببخشی، مالک تو می گردد."

19 شهریور 1404

خلاصه دیدگاه های کارل گوستاو یونگ

خلاصه دیدگاه های کارل گوستاو یونگ

زندگی:

کارل گوستاو یونگ در سال ۱۸۷۵ در در سوئیس متولد شد.

بچه‌ها او را به عنوان سوگلی معلم دست می‌انداختند که سبب شد که یونگ به بهانه‌های مختلف از جمله بیمار شدن به مدرسه نرود. او حتی در دوره‌ای حالت‌هایی همچون غش کردن را تجربه می‌کرد که ریشه‌های عصبی داشت.

از دانشکده‌ی پزشکی فارغ‌التحصیل شد، موقعیت شغلی خوبی در بیمارستان بِرگالزلیِ زوریخ تحت مدیریت اِرگِن بلولِر، روان‌پزشک برجسته پیدا کرد.

اولین دیدار یونگ و فروید در سال ۱۹۰۷ در وین اتفاق افتاد که به ۱۳ ساعت متوالی گفت‌وگو منجر شد.

اما یونگ به هیچ‌وجه تماما دنبال‌کننده‌ی فروید نبود. سال ۱۹۰۹ سرآغازی برای جدا شدن آن‌ها از یکدیگر بود.

به‌طور کلی سه دلیل عمده برای جدایی یونگ از فروید برشمرده می‌شود. اولین دلیل این است که یونگ نمی‌توانست مفهوم لیبیدو را که به امر جنسی محدود می‌شود، بپذیرد.

دومین دلیلی این است که یونگ قصد داشت جنبه‌ای جمعی را به مفهوم ناهشیار اضافه کند و فروید نمی‌توانست این ایده را به رسمیت بشناسد.

آخرین علت اصلی‌ای که باعث شد این دو متفکر از یکدیگر جدا شوند، در سفری که به دانشگاه کلارک در سال ۱۹۰۹ داشتند اتفاق افتاد. آن‌ها در سفر خود رویاهای یکدیگر را به عنوان تمرینی برای راهیابی به ناهشیار، تعبیر و تفسیر می‌کردند. بعد از چندین ساعت بحث و گفتگو و تمرین، فروید تصمیم می‌گیرد که این تمرین را ادامه ندهد.

بعد از تمامی این اتفاقات، دوره‌ی دشواری برای یونگ اتفاق افتاد. یونگ این دوره را که حدفاصل سال‌های ۱۹۱۳ تا ۱۹۱۷ بود. او اقداماتی در زمینه ثبت فانتزی‌ها، تصاویر ذهنی و رویاهایی که مشاهده می‌کرد، انجام داد و......

خلاصه شده در 27 مرداد 1404

ادامه نوشته

یونگ و مدیریت تنازع

یونگ و مدیریت تنازع

محمدامین مروتی

یونگ در پی انسان متعادل که همه مولفه های وجودی خود را به رسمیت می شناسد، چندان پیش می رود که معتقد است که ما فرد و منفرد نیستیم بلکه بخشی از ناخودآگاه جمعی و تاریخی و نوعی هستیم و نه تنها برای خودمان سایه داریم، بلکه نوعی سایه جمعی هم داریم که آن را نیز باید به رسمیت بشناسیم. ما نه تنها عبارت از دیگری هستیم بلکه عبارت از گذشتگان مان هم هستیم. این سایه جمعی، بخش تاریکی است که در کمی و کاستی های دیگران و جامعه می بینیم و لمس می کنیم. یونگ می گوید باید این نواقص را هم دید و جذب کرد. درافتادن با این سایه ها موجب تنازع و باخت دوسویه می شود. کنار آمدن خیر با شر تنها راه غلبه خیر است. شری که با خیر کنار بیاید دیگر شر نیست. یونگ در کتاب سرخ آورده است:

"شما به عنوان یک انسان بخشی از نوع بشرید، و از این رو است که شما سهمی در کل نوع بشر دارید، انگار کل نوع بشر هستید.اگر همنوع را که ضد شما است مغلوب سازید و بکشید، پس آن شخص درون خودتان را نیز کشته اید و بخشی از زندگی خود را به قتل رسانده اید. روح این مرده، شما را دنبال می‌کند و نمی‌گذارد زندگیتان شاد بماند. شما برای زندگی رو به جلو نیازمند کلیت خود هستید." (کتاب_سرخ‌ /کارل_گوستاو_یونگ)

در یک کلام راه حل مسائل انسانی گفتگو و تعامل و فهم متقابل و همدلی و همزبانی و همفکری است.

این آموزه قبلا در آموزه های دیالکتیک هگل آمده بود که تز نباید با آنتی تز درافتد، بلکه باید با آنتی تز ترکیب شود تا سنتز ایجاد شود. اگر بخواهیم به زبان یونگ سخن گوییم، برداشت مارکسیستی از دیالکتیک، نوعی ماندن و گیر افتادن در دایره آنتی تز و نفی و انکار تز به جای درآمیختن با آن است.

14 مرداد 1404

عاملیت و قایق خالی

عاملیت و قایق خالی

محمدامین مروتی

مارگارت تاچر می گوید:

وقتی جوان بودم یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی می گذراندم.

شبی بدون آن که به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم. شب خیلی قشنگی بود. در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد. عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم. در سکوت شب کمی فکر کردم. قایق خالی برای من درسی شد....

از آن به بعد اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خودم می گویم:" این قایق هم خالی است !"

نکته ای که در این داستان وجود دارد این است که ما از قایق عصبانی نمی شویم چون آن را دارای عاملیت و قصد و آگاهی نمی دانیم. عصبانیت نسبت به غیرجانداران حاکی از کودک صفتی ماست که وقتی پایمان به سنگ می خورد، بدان فحش می دهیم یا حتی ضربه ای بدان می زنیم.

این قصه حاوی چه آموزه ای است؟

ما از دیگران عصبانی می شویم چون آن ها را دارای agency یا همان عاملیت می دانیم. اما می توان نگرش متفاتی به رفتار دیگران داشت. این که این عاملیت چندان که به نظر می رسد وجود ندارد و افراد غالباً فدای علل و عوامل خارجی هستند و تصمیم های شان چنان که به نظر می رسد حاصل اختیار و آگاهی نیست. به زبان دیگر در روانشناسی می گویند به جای قضاوت اشخاص سعی کنید آن ها را بفهمید و عملشان را درک کنید. یا به جای محکوم کردن اشخاص و نقد شخصیت شان، به تحلیل رفتار و نقد رفتارشان بنشینید. در این صورت می بینیم میزان عاملیت و آگاهی و اختیار افراد چندان نیست که موجب خشم بدیشان گردد. اغلب اوقات، کالبد انسان ها نیز قایقی خالی بیش نیستند زیرا آگاهی ویژگی بالقوه بشر است نه بالفعل. عوامل بسیاری دست اندر کارند تا عقلانیت بشر به محاق برود و ان ها را تبدیل به قایقی خالی کند.

این رویه و شیوه برخورد، علاوه بر آرامش به ما بصیرتی برای برخورد صحیح و مفید و کارآمد و سازنده به دیگران می دهد. یعنی موضوع را از یک مسئله شخصیتی و حیثیتی، به یک چالش فکری و علمی تبدیل می کند. در این صورت درک موقعیت و فهم شرایط، ذهن را به سوی حل موضوع سوق می دهد نه به سوی انتقام و تلافی و فهمیدن و بخشیدن جای قضاوت کردن و محکوم کردن و انتقام گرفتن را می گیرد. با این فرض درست که در بدترین آدم ها، نیز خوبی هایی است که مجال بروز نیافته اند و ما باید بکوشیم آن روی بهترشان بروز و ظهور پیدا کند. هر قدیسی گذشته ای متفاوت داشته و هر مجرمی هم می تواند آینده ای متفاوت داشته باشد.

25 مرداد 1404

توسعه فردی و مولفه هایش

توسعه فردی و مولفه هایش

محمدامین مروتی

تغییر اگر در خودمان نباشد، شعار تغییر جهان و سودای تغییر جهان دروغی بیش نیست. صداقت و راستی حکم می کند که ما مظهر و مصداق همان تغییری باشیم که می خواهیم برای جهان و جهانیان اتفاق بیفتد و گرنه همه ادعاهایمان دروغ و دفع الوقت و خودفریبی است و ارزش شنیدن ندارد.

و اما تحقق این تغییر می تواند مرحله به مرحله و به تدریج در برنامه ای جدی قرار گیرد.

هدف رسیدن به آرامش و سکینه قلبی است. نوعی افزایش ظرفیت و دل بزرگ و به تعبیری نوعی دریادلی که امواج وقایع، کمتر آن را بیاشوبد.

درست است که این آرامش نهایتاً احساسی درونی و فردی است، ولی بدون "ارتباط خوب" با دیگران به کف نمی آید و این ارتباط، جنبه ها و حالات مختلفی دارد ولی مهمترینش زبانی و کلامی است(زبان خوش).

به نظرم اولین قدم و تلاش و تمرکز باید بر این باشد که حتی الامکان کسی را نرنجانیم.

قدم دوم که بسیار دشوارتر است این است که سعی کنیم با راهکارهای مختلف، از کسی نرنجیم و رفتارشان را درک کنیم، تحمل کنیم و ببخشیم.

اگر بتوانیم در مقابل خبط ها وخطاهای دیگران، خشممان را فروبخوریم و با صبوری و متانت با موضوع مواجهه داشته باشیم، راه برای همدلی و همدردی و همکاری هم باز می شود.

شاید مهمترین و موثرترین نکته و راهکار را بتوان در این جمله خلاصه کرد:

به جای قضاوت و محکوم کردن دیگری سعی کن خود را در جای او قرار دهی و درکش کنی. راهی بهتر از این برای ایجاد رابطه خوب و سالم و افزودن بر مجموع احوال خوش وجود ندارد.

درک دیگری عین بخشیدن خطای او و عین همدلی است. به دنبال همدلی(امپاتی)، همدردی(سمپاتی) و به دنبال همدردی، همکاری و همیاری عملی یعنی نیکوکاری پیش می آید و این یعنی داشتن رابطه انسانی و خوب و در نتیجه داد و ستد حال خوش و احوال خوش.

زنجیره درک و بخشش و همدلی و همدردی، منتهی به دوست داشتن دیگران و شفقت ورزیدن بر یکدیگر و حال خوب می شود.

چند راهکار دیگر هم برای رسیدن به این هدف به ما کمک می کنند:

یکی این که اگر نیکی و محبتی از کسی دیدیم، در اظهار قدردانی و سپاسگزاری و تشویق شان خست به خرج ندهیم.

دوم این که با مهربانی و حوصله به حرف دیگرانی گوش کنیم. گوش دادن یکی از بهترین و مفیدترین اشکال مهربانی است.

چنین انسانی از هنری به نام "شاد بودن" و از آن مهمتر "شاد کردن" برخوردار است. او در شاد کردن دیگران، خودش بیش از همه شاد می شود و احساس خوبی پیدا می کند.

به قول روانشناسان "رفتار متقابل" به "وضعیت آخر" می رسد که در گزاره "من خوبم، تو خوبی"، بیان می شود.

حاصل همه این سیر و سلوک ها و مراقبه ها، سکینه و متانت و آرامش درونی است.

و اما نکته آخر:

برای قدم برداشتن در این طریق، باید بدانیم و توجه کنیم که اگر حال مان بد باشد، قدم از قدم نمی توانیم برداریم. کل توسعه فردی منوط و مشروط به این است که حال خودت تا حدودی خوب باشد تا بتوانی حال دیگران را خوب کنی و آن گاه دیگران هم بر این احوال نیک، هم افزایی کنند.

12 مرداد 1404

نگرانی و آرامش

نگرانی و آرامش

محمدامین مروتی

می توان به دوگونه به زندگی نگریست و روی کرد:

کار غلط کردن و نگران شدن بابت خرابکاری های مان.

درست زیستن و نگران نبودن بابت خطاهای مان.

ما در طول زندگی کارهای فراوانی می کنیم که می دانیم اشتباه است ولی به دلایل مختلف و سبک زندگی برگزیده مان، انجام شان می دهیم و بعد نگران عواقب آن ها می شویم.

در حالی که می توانیم به قدر وسع و توان سعی کنیم کاری را که می دانیم درست است انجام دهیم و نگران نتایج کار نباشیم. چون اصل را بر درست زیستن و خطاکار نبودن گذاشته ایم.

حاصل نوع اول زیستن، نگرانی و اضطراب و ناآرامی و تشویش و دویدن و شتابناکی و وقت کشی است. شتابزدگی و کمیت زدگی. دویدن و نرسیدن.

حاصل نوع دوم زیستن، آرامش و وجدان راحتی است که سر به بالش راحتی دارد. حتی مرگ و بیماری هم او را وحشت زده نمی کند. در حد وسع و توان با بیماری و مرگ هم واقع بینانه برخورد می کند و خود را بخشی از قوانین هستی می داند نه استثنا و تافته ای جدابافته از عالم. مهم این است که با مسائل و چالش هایش واقع بینانه و مسئولانه برخورد کرده است. مهم این است که فرصتی رایگان برای زندگی کردن به دلخواه خود در اختیارش گذاشته اند. مهم این است درست زیسته نه اینکه چقدر زیسته:

گر بدین سان زیست باید پَست

من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچۀ بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر نَنْشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاریْ جاودانه، بر ترازِ بی بقایِ خاک (شاملو)

22 اردیبهشت 1404

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

محمدامین مروتی

ایدئولوژی و تفکر ایدئولوژیک تنها به حوزه سیاست محدود نیست. ایدئولوژی به تعبیر مارکس، آگاهی کاذب و وارونه است. این آگاهی دروغین و معکوس می تواند در حوزه زندگی فردی هم وجود داشته باشد. کسی که متوهم است و گرفتار سلطه نفس، در واقع گرفتار آگاهی دروغین است. گمان می کند مرکز پرگار وجود است. گمان می کند دنیا باید خدمتگذار او باشد. حداقل به گونه ای می زید که گویی جهان باید در خدمت او باشد.

نفس هم دیکتاتور است. ما را تحت سلطه می گیرد. حقیقت را برنمی تابد. ایدئولوژی، ضدآگاهی است. نفس هم حرف حساب را نمی شنود. اهل مشورت و شنیدن نیست. نفس نمی گذارد صدای فطرت و منِ بهترمان شنیده شود. دنبال گرفتن تایید و تحسین دیگران است. دیکتاتوری است که نیاز به تعریف و تمجید و تملق دارد. به زبان سیاست، نفس، دیکتاتور درون ماست. می گوید هر چه می گویم بکن، تا دوستت داشته باشم.

شیاطین و ستمگران تنها در بیرون نیستند. شیاطین و ستمگران درونی، کارگزار و ستون پنجم ایشان اند.

نفسانیت هم متوهم است. توهم توطئه دارد. پارانوئید است. دیگران را نسبت به خود تهدید و دشمن تلقی می کند. خود را عقل کل می پندارد.

اگر مبنا و پایه صلح برون، صلح درون یعنی صلح انسان با خودش است، مبنای همه تنازعات بیرونی هم در تنازعات و تناقض های درونی برخاسته از نفسانیت است. انسانی که با خود در صلح نباشد، تناقضاتش را به عالمیان و آدمیان نیز فرافکنی می کند. به همین دلیل عرفا خصم درون را نه به نسبت خصم برون، دشمن اصلی تلقی می کردند. مولوی می گوید نسبت دشمن درون به دشمن بیرون مثل نسبت اژدها به مار است:

مادر بت ها بت نفس شماست

کان دگر مارند و این یک اژدهاست

نفسانیت دیکتاتوری درونی است که ما را تحت فشار می گذارد و با صرف زور و انرژی و تنش و تعجیل و شتاب بسیار کارش را پیش می برد. نفس انسان را دائماً در حال درگیری و تنش و جبهه گیری و حمله و دفاع نسبت به دیگری قرار می دهد. از ترس و خشم و نفرت تغذیه می کند. رویکردش واکنشی و مقابله ای و معطوف به امر بیرونی است. بی ریشه و نااصل است.

این تنش ها، جسم را هم بیمار می کند. فاکتورهای شیمیایی، خونی و هورمونی را به هم می ریزد.

تصویر زیبای رهایی از نفسانیت، تصویری است از سبکباری و راحتی و آرامش و متانت و آهستگی و آسوده خیالی که خوب نفس می کشد و خوب زندگی می کند. آزاد و رها از تنش و فشار روانی است. انسان رها، حس تعادل و هارمونی دارد. رویکردش کنشی و معطوف به منطق درونی و نیالوده به واکنش است. ثقل و ریشه درونی و اصیل دارد. به جای تخریب ساختمان دیگری، ساختمان خود را بالا می برد.

جسم سالمتری هم دارد. فاکتورهای شیمیایی متعادل تری هم دارد. زیرا سلامت جسم و ذهن متقابل و دیالکتیکی است.

اما نفس چگونه ما را کنترل می کند و تحت سلطه قرار می دهد؟

نفس دائماً به ما یادآور می شود اگر با دیگری صمیمی بشوی، از تو سوء استفاده می شود. لذا سعی کن او را در سلطه بگیری. اما من اصیل از صمیمیت خودانگیخته و درونزا و خودجوش تغذیه می کند.

شاید مهمترین ترفند نفس برای سلطه بر ما این است که بی وقفه به ما برای سلطه بر دیگران و کنترلشان فشار می آورد. نفس این کار را با بالابردن انتظارات و توقعات از دیگران پیش می برد. در حالی که موضوع بر سر کنترل نفس است توسط خویشتن بهترمان نه کنترل خویشتن اصیل توسط من کاذب.

دشواری کنترل نفس در این است که عمری بر ما حکومت کرده و رابطه ای مکانیکی و شرطی و تعریف شده با ما ایجاد کرده است. نفسانیت اتوماتیک وار و بر حسب عادت و بدون صرف انرژی عمل می کند و کارش را پیش می برد ولی برای کنترل آن نیاز به فراخوانی خودآگاهی و مراقبه و صرف انرژی داریم.

در اجتماع و تاریخ نیز، تداوم خودکامگی، حاصل خو گرفتن با هزاران سال دیکتاتوری و زورگویی است.

کنترل نفسانیت در ساحت فردی با تقوی و خودسازی و مراقبه و همنشینی با اهل دل میسر است.

اما در ساحت اجتماعی، کنترل نفسانیت سیاستمداران، جز با نظارت خرد جمعی یعنی سازو کارهای دموکراتیک میسر نیست. ممکن است انسان های صالحی در میان اهل سیاست پیدا شوند ولی اکثریت مطلق شان نیاز به نظارت دارند تا تباه نشوند و از موقعیت خود سوء استفاده نکنند.

29 اردیبهشت 1404

من از هیچکس بهتر نیستم

من از هیچکس بهتر نیستم

محمدامین مروتی

قطعاً من ذاتاً و بالقوه از هیچکس بهتر نیستم. زیرا مرا محیط و ژنتیک برساخته است. بالفعل هم از دیگری بهتر نیستم زیرا با هر کسی که جایم عوض شود، تبدیل می شوم به او. پس این "من از او بهترم" از کجا می آید؟ از نفس و شیطان(خودخواهی) که خود را با آدم مقایسه کرد و "اَنا مِن خیری"(من از او بهترم) گفت:

اولین کس کاین قیاسک ها نمود

پیش انوار خدا، ابلیس بود

از همه این ها گذشته، من چه علم و اطلاعی از دل و درون دیگری دارم که بخواهم خود را برتر از او بدانم؟ معمولاً هر کس عیوب خود را بهتر از دیگری می شناسد. سعدی می گوید:

کسی را زشتخویی داد دشنام

تحمل کرد و گفت این نیک فرجام!

بَتَر زانم که خواهی گفت آنی

که دانم عیب من جز من ندانی

از همین رو وقتی از مردخدایی خواستند که بگردد و بدترین مردمان را معرفی کرد نهایتاً برگشت و ریسمان در گردن خود کرد که اینک من. من از درون دیگران خبر ندارم ولی خود را که خوب می شناسم.

به علاوه مسئله تداوم و گذشت زمان هم مطرح است. به قول معروف هر قدیسی گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای. یعنی خوبی و بدی اموری ثابت نیست نیستن و در افراد می توانند جا به جا شوند.

در پس و پشت تمام دعواها، نارضایتی ها، خشم ها و پریشانی ها همین "انا من خیری" خوابیده است. این انا من خیری به زبان "روانشناسی رفتار متقابل" می شود "من خوبم، تو بدی" در حالی که وضعیت مطلوب یعنی "وضعیت آخر" این است که "من خوبم، تو خوبی".

در یک گفتگوی سالم نهایتا باید به "من خوبم توخوبی" بیانجامد و گرنه کمین گاه نفسانیت است. جنگ و جدال کار نفسانیت است. دعوا -اعم از زبانی و فیزیکی و سیاسی- کار نفس و شیطان است. چنان که معامله خوب هم معامله ای است که به "برد-برد" بیانجامد و نفع طرفین را تامین کند.

تنها زمانی خوب بودن من محلی از اعتبار دارد که اولاً در مقابل بد بودن دیگری قرار نگیرد و ثانیاً نه از زبان من که از زبان دیگران جاری شده باشد. به قول معروف، مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.

معنیِ ضمنی و مستترِ قضاوت و داوری دیگری این است که من از تو بهترم. در این عالم هیچکس از هیچکس بهتر نیست. زیرا در تحلیل نهایی، ما برساخته ژنتیک و محیطی هستیم که انتخابشان با ما نبوده است و اگر بخواهیم به زبان دینی سخن بگوییم همه ما ترکیبی از نفخه الهی و خاکیم و ارزش مساوی داریم مگر به دلیل تقوا و سبک زندگی مان. اگر چنین است بدترین انسان ها بهره ای از نفخه الهی دارد و بهترین شان بهره ای از دنیا و خاک. هر قدیسی گذشته ای داشته و هر گناهکاری آینده ای. این یعنی "هزار باده نخورده هنوز در رگ تاک است".

اگر به فرض من مزیتی نسبت به تو دارم به دلیل این است که شرایط بهتری از تو داشته ام. شرایطی که خودم انتخاب نکرده ام. همچنان که تو هم در انتخاب شرایط زندگی ات نقشی نداشته ای. من اگر جای تو به دنیا می آمدم عین تو می شدم. پس چه جنگی است که ما با هم داریم؟ چه جنگی است که طرفداران مذاهب و مکاتب سیاسی با هم دارند وقتی تفکرشان منتسب و ملصق به موقعیتی است که انتخاب خودشان نبوده است؟ شاید از همین رو بود که عرفا شیطان را هم قضاوت نمی کردند و او را مامور خدا می دانستند و در عوض به جای درپیچیدن به خصم برون، به شیطان درون یعنی نفس خود در می پیچیدند.

این بدان معناست که فخری نداریم که بر یکدیگر بفروشیم و شرمی هم نباید از قبل وجود خود داشته باشیم. فقط باید به جای تقابل نفسانیت من با نفسانیت تو، به سوی تعامل فطرت و مسیحای وجودمان یعنی همان نفخه الهی با هم حرکت کنیم. یعنی بخواهیم بهترین نسخه وجود یکدیگر را برکشیم و مانند مامایی به زایش صفات نیکوی یکدیگر کمک کنیم. همه منازعات عالم از تقابل نفس ها با هم است. به همین دلیل حافظ می گوید صلح به از جنگ و داوری است:

یک نکته صوفیانه بگویمت، اجازت هست؟

ای نور دیده! صلح به از جنگ و داوری

این صلح زمانی حاصل می وشد که به جای قضاوت و داروی، یکدیگر را درک کنیم و اگر خطایی داریم سعی کنیم بفهمیم این خطا چگونه رخ داده و علاجش چیست نه اینکه نقاط ضعف و به قول ابوسعید، شوخ یکدیگر را بر رخ هم بکشیم.

درک که بر جای قضاوت نشست، همدلی و سپس همدردی و شفقت می آید و بدینسان روابط مان بهشتی می شود. "ادخلوا فی السلم" یعنی همین. یعنی به صلح با هم وارد شوید "ولا تتبعوا خطوات الشیطان" یعنی جا پای شیطان نگذارید. زیرا شیطان دوست دارد بین شما عداوت و کینه باشد: "الشیطان یرید ان یوقع بینکم عداوت و البغضا".

اما صلح درون است که به صلح برون می انجامد. اگر ما با خود در صلح نباشیم یعنی آرامش نداشته باشیم، زندگی مان را مدیریت نکنیم، با خود هم در جنگ خوهیم بود و همین نفس و شیطان ما را به عداوت و دشمنی با دیگران دعوت می کنند.

یکی از بهترین تمرینها برای دیدن دیگران، این است که در کسب لذت و راحتی آن ها را بر خود مقدم بداریم و سبقت دهیم. مثلاً در رانندگی بگذاریم اول دیگری رد شود. پیش از کشیدن غذا برای خود برای کسی که دستش نمی رسد یا مسن است، غذا بکشیم و هزاران مثال دیگر که روزانه با آن سرو کار داریم.

21 اردیبهشت 1404

آیا من هستم؟

آیا من هستم؟

محمدامین مروتی

سخن بزرگ و به قولی حرف گنده یا راز بزرگی که عرفا زده اند این است که "من" وجود ندارد و ساخته توهمات ذهن است.

ببینیم این سخن مبتنی بر چه دلایلی است و چقدر با یافته های روانشناسی و نورولوژی منطبق است؟

دو معنای "من":

نخست باید با اطمینان گفت "من" به معنی "خودآگاهی" وجود دارد. یعنی هر کس متوجه وجود خود هست و بدان اذعان دارد. سخن بر سر تلقی متفاوتی از "من" به معنی نفسانیت و خودمداری است نه خودآگاهی.

یعنی دو "من" وجود دارد:

منی که از آن خبر دارم و این منجر به خودآگاهی من می شود.

منی که از موضع منافع شخصی با دیگران و دنیا وارد رابطه می شود. صحبت بر سر وجود این من دوم است که آیا کاذب و ساختگی است یا واقعیت دارد؟

اما خودآگاهی، بالاترین مرحله آگاهی در جانوران است که در بشر نمود پیدا کرده است. البته اصطلاحی به نام "فراآگاهی" هم داریم که برای اشخاص خاصی به کار می رود. مثلاً کسانی که درک شهودی و بیواسطه از امور دارند.

در قدم اول می خواهیم بدانیم خودخواهی و دگرخواهی از کجا می آیند؟

نقش تربیت در خودخواهی:

برگردیم بر سر دلایل توهمی بودن نفسانیت.

زمانی که ما به دنیا آمدیم، فاقد نفسانیت بودیم. نفسانیت حاصل تربیت خانوادگی و اجتماعی و امری موضوعه و برساخته ای روانی/اجتماعی/ فرهنگی است.

به جهت علمی هم خودمداری بازماندۀ دوران شکار در بشر است که تولید اضافه ای وجود نداشت و انسان برای گرسنه نماندن مجبور بود سهم دیگران را هم برای خود بخوهد. خشونت دوره شکار علاوه بر کمبود خوراک، به ذهن جانوری و خزندگانی ما برمی گردد که هنوز عواطف پستانداری در مغز شکل نگرفته بود. مغز خزندگانی قسمت تحتانی و مغز پستانداری قسمت میانی مغز ماست. اما مغز فوقانی و کورتکس مسئول عقلانیت و مصلحت سنجی(عقل نظری و عملی) انسان هستند و این تفاوت انسان با سایر جانوران و حیوانات است.

نقش عقلانیت در دگرخواهی:

حدود 70 هزار سال پیش بر اساس جهش ژنتیکی در مغز بشر، مغر فوقانی رشد کرد و انسان "هوموساپینس" یا خردورز به وجود آمد. آنچه موجب غلبه انسان بر سایر جانداران روی زمین شد، همین عقلانیت و خردورزی او بود که برای او این امکان را ایجاد می کرد که مسائل را با عقل و نه با زور حل و فصل کند. زندگی اجتماعی بشر محصول همین عقلانیت است. در حقیقت انسان دریافت که در اشتراک مساعی شانس بقایش افزایش می یابد و همین اشتراک مساعی منشأ تکوین جامعه و قانون و حکومت و استیلای انسان بر روی کره زمین شد. به همین دلیل گفته اند انسان موجودی اجتماعی است.

همین عقلانیت است که انسان را دور اندیش می کند تا بتواند عاقبت کار را بهتر ببیند و در دام غریزه و لذائذ و منافع آنی نیفتد. همین عقلانیت است که باعث می شود، اخلاق به عنوان ابزار تنظیم مناسبات بین بشر، موضوعیت پیدا کند. در یک کلام انسان متوجه می شود که با روابط نیکو و قوانین نیکو و زندگی مسالمت آمیز بهتر به اهداف خود و بقای نفس دست می یابد.

در زمان ما این منافع مشترک و دور اندیشی ناشی از آن، به مراتب انسان را به جلو رسانده است. معهذا هنوز هم خودخواهی شکل غالب را دارد. انسان از طرفی با قانون و از طرفی با اخلاق کوشیده این خودخواهی ها را کنترل کند و تا حد زیادی هم موفق بوده است اما این برای اهل دل، عرفا و عشاق و انسان های معنوی کافی نیست. برای عشاق، نابودی و زوال این نفسانیت مورد نظر است. انسان های معنوی، سودای وحدت با آدم و عالم را دارند و این به معنای کار شاق و دشواری به نام برچیده شدن بساط نفسانیت است.

نقش اقتصاد در خودخواهی و دگرخواهی:

به لحاظ روانشناسی هم راه حل اجتماعی تضعیف نفس هم، برآورده شدن نیازهای اولیه اوست. طبق هرم نیازهای "آبراهام مازلو"، تا انسان نتواند نیازهای اولیه اش را رفع کند نوبت به رفع نیازهای معنوی و فرانیاز ها نمی رسد. پس تضعیف نفسانیت تنها راه حل فردی ندارد و نیازمند به اصلاحات اجتماعی هم دارد. مغز جانوری ما محصول زمان کمبود منابع بوده است و کورتکس ما با کسب منابع بیشتر در ارتباط است.

همچنین اقتصاد به جهت وارد کردن ما در رابطه برد- برد، محملی برای تقویت ارتباطات اجتماعی و غیرخواهی است.

ریشه های خودخواهی:

استدلال اهل معنا این است که نفسانیت به معنای خودخواهانه اش، برساخته ای تربیتی و معطوف به مغز و غرایز جانوری ماست که باید کنترلش کرد تا مزه عشق و زندگی خوب و توسعه فردی فهمیده شود. این کار از سویی با درک سازوکار برساخته شدن نفسانیت و از سوی دیگر با تمرین هایی برای تضعیف آن می تواند به ثمر بنشیند ولو به صورت نسبی و تدریجی اش.

ردپای تکوین نفسانیت و خشونت و خودخواهی را علاوه بر تاریخ و تکامل حیوان به انسان، می توان در تعلیم و تربیت خانوادگی و اجتماعی هم دنبال کرد. کودک انسان هم بخشی بر زمینه مغز جانوری و بخشی در نتیجه تربیت خانوادگی و اجتماعی، خودخواه بودن را یاد می گیرد. نفسانیت دیواری از خودخواهی دور ما می کشد تا فقط خود و منافع خود را ببینیم و این سبک زندگی با بازخوردهای خانوادگی و اجتماعی تقویت می شود و کم کم بنا به گفته "اریک برن" و همفکرانش، سه وضعیت خوب و بد شکل می گیرند تا "وضعیت آخر" یعنی وضعیت "من خوبم تو هم خوبی" شکل نگیرد.

خودخواهی رقیب غیرخواهی یا همان عشق است. تقویت هر یکی به معنای تضعیف دیگری است.

نتایج خودمداری:

حاصل تقویت خودخواهی، انزوای بشر و پناه بردنش به دارایی های خارجی از قبیل داشتن و انباشتن ثروت و کسب شهرت و قدرت یا افراط در مسائل جنسی و اعتیادات مختلف است تا امنیت و شادی و حس خوب را در این عوامل بیرونی بیابد. ثقل وجودیش به بیرون از خود و به "به به" و "اه اه" کردن دیگران و قضاوت هایشان منتقل می شود.

نفسانیت دردانه لوسی است که والدین در ما می پرورانند. دردانه ای که همیشه حق با اوست. اولویت با اوست. دائماً حق به جانب است. می رنجد و می رنجاند.

چرا نفسانیت مایه بدبختی بشر است؟

زیرا یک دردانه لوس و مغرور است که هم و غمش کسب منفعت شخصی به بهای پایمال کردن حقوق دیگران است. زیرا همیشه ولع حال خوش دارد و همیشه از آن عقب می ماند. زیرا کمتر چیزی راضی اش می کند. چرا که توقعش از همه چیز و همه کس بالاست. و بدتر از همه زیرا زندگیش در دفاع و حمله می گذرد. همیشه از دیگران می ترسد منافعش را تهدید کنند و خودش نیز همیشه در صدد تهدید منافع دیگران است. همیشه فکر می کند به او توهین شده همیشه حق به جانب است لذا از دیگران می رنجد.

چرا نفسانیت یک توهم و دروغ است؟

زیرا در یک محاسبه ریاضی و به جهت وجودشناسی، اندازه وجود ما نسبت به عالم مساوی صفر است.

زیرا به جهت معرفت شناسی هم دانسته های ما نسبت به نادانسته هایمان مساوی صفر است.

زیرا به جهت جامعه شناسی و روانشناسی، "نفسانیت" برساخته اجتماع و خانواده و سیاست است. زیرا بدیل آن یعنی عشق، موجودی واقعی و در دسترس است. برخلاف دروغ نفسانیت، "من" تافته جدابافته و منحصر به فردی نیستم. من از هیچکس بهتر نیستم. معمولی بودن و طبیعی بودن، بزرگترین معجزه ای است که می تواند در فهم و مغز و زندگی ما اتفاق بیفتد. اگر در دیگران هم خودخواهی و بدی هست، به واسطه ژنتیک و محیط پرورش است و اگر من به جای هر کس دیگری به دنیا می آمدم، عین او می شدم. پس نه فخری دارم که بر دیگران بفروشم و نه بایدحقارت و سرزنشی متوجه خود بکنم. اگر کسی بدی هایی دارد، مایه اش بد نیست و برعکس نیکو و الهی است. فقط در موقعیتی قرار نگرفته که قدر داشته های خود و قدر مایه های ماورایی خود را بداند.

نگاه قدسی به دنیا:

تفکر مثبتی که می تواند به تضعیف نفسانیت کمک موثری نماید این است که انسان را صرفاً جسمانی ندانیم بلکه او را حامل امانتی الهی(عقل و آگاهی) یا روحی الهی بدانیم که اصالت و جوهر بشریت را تشکیل می دهد و این جوهر در همه انسان ها اعم از انسان های خوب و بد وجود دارد و در بعضی به محاق و پرده رفته است. اگر در همه ما چیزی از خدا هست، باید به شکرانه این اشتراک وجودی، یکدیگر مهر بورزیم. در واقع به قول سعدی ما اعضای یک پیکریم و غم و شادی مان مشترک است. یک ارباب مشترک داریم و به قول مولانا "خواجه تاش" هستیم. همه بنده یک خداییم.

بسیاری از اهل معنا و عرفان، خود و دیگران را جزئی از خدا می دانند، لذا زندگی اخلاقی و عاشقانه را در خود و دیگران پاس می دارند. این که جهان را به چشم آثار و مظاهر مقدس و الهی ببینیم، دیدی سپهری وار و مولوی وار به ما می دهد. ما را بی آزار و عاشق پیشه و خوشحال می کند.

نگاه به مرگ:

باز هم برای انسان اهل معنا، مرگ پایان کبوتر نیست و این معنا، به نوعی بقا دارد و بدین ترتیب ترس از مرگ -که بزرگترین دلهره وجودی بشر است- بلاموضوع می گردد. مرگ و ترس از دست رفتن همه چیز، منبع و منشأ مهم خودخواهی بشر است. اگر به تداوم این وجود باور داشته باشیم، مرگ دیگر ترسناک نخواهد بود و مغز جانوری ما را تحریک نخواهد کرد.

21 اردیبهشت 1404

منِ متعالی و نگاه سوم شخص

منِ متعالی و نگاه سوم شخص

محمدامین مورتی

وقتی می گویم با خودم فکر کردم، منظورمان چیست؟

ظاهراً ما یک خودی داریم که می تواند به ما مشورت بدهد. خود عاقل ما. خود عاقل تر ما همان خودی است که می تواند از احساسات و خودخواهی های ما فاصله بگیرد و نماینده بهتری برای حقیقت باشد.

این خود، سوم شخص وجود ماست که اول شخص ما با آن مشورت می کند. اول شخص نفس ماست و سوم شخص عقل ما.

سوم شخص به عنوان یک شاهد عادل به موضوع می نگرد نه به عنوان شخصی ذینفع.

این عاقل عادل، نه از موضع قربانی بلکه از موضع درمانگر به موضوع می نگرد. به جای قضاوت، سعی در درک موقعیت و اشخاص می کند. به جای مشکل، با مسئله مواجه می شود. برای او مشکل وجودندارد، مسئله وجود دارد و مسئله را باید حل کرد.

سوم شخص در موضع شاهد و مشاهده گر قرار دارد و می داند چنین مشاهده ای، خصلتی کوانتومی دارد و واقعیت را تغییر می دهد. به همین علت ما معمولاً در مقام حل مسائل دیگران عاقل تر از زمانی هستیم که می خواهیم مشکلات خود را حل کنیم.

شخصی که بتواند به شاهد خود و اعمال و حرکات خود تبدیل شود، کودکی است که بزرگتر وجود خود را کشف کرده است.

چگونه حضور این من برتر را حس کنیم؟

وقتی می گوییم دست من یا معده من یا عقیده من یا فکر من، منظور ضمنی این است که جسم و ذهن ما، "من" نیستند. مال من اند. گویی یک من متعالی یا برتر مالک جسم و ذهن است. بعضی مانند فروید و روانشناسان "مکتب روانشناسی رفتار متقابل" از این من برتر به همان عقل تعبیر کرده اند. یونگ از آن به ناخودآگاه جمعی تعبیر کرده است. در اسلام به عنوان روح الهی(نفخت فیه من روحی) و فلاسفه دینی به عنوان روح از آن تعبیر کرده اند. فلاسفه دینی می گویند عقل پیامبر باطن است و پیامبران عقل ظاهر یا عقل بیرون از ما هستند که برای برانگیختن آن عقل باطن مامور و مبعوث شده اند. اگر عقل پیامبر است، احتمال خطای بزرگ ندارد ولو آن که احتمال اشتباهات کوچک انسانی داشته باشد.

گاهی ما خطاهای گذشته خود را مرور می کنیم و با اظهار پشیمانی، به خود می گوییم کاش در فلان موقعیت فلان کار را می کردیم. در حقیقت این همان من برتر یا مقدس و عاقل ماست که با فاصله گرفتن از گذشته، امکان دیدن بهتر موضوع و تشخیص خطاها را پیدا کرده است. اما مهم این است که الان هم بتوانیم با ذهن و جسم مان فاصله بگیریم تا جا برای من متعالی مان باز شود. به قول مارکس تفسیر گذشته به اندازه تغییر حال اهمیت ندارد.

در تحمل مشکلات و برخوردهای بد اندیشیدن به من مقدس مان بسیار موثر و مفید است.

زندانیان سیاسی به همین شیوه، شکنجه را تحمل می کنند.

بیماران به همین شیوه بیماری را تحمل می کنند.

همین طور در برخورد به دیگران هم یادتان باشد، آن ها نیز یک من مقدس دارند و گفتار و کردار روزمره شان لزوماً بیانگر من واقعی شان نیست. اینطوری مهربان تر می شوید. خیلی جاها حق با ماست ولی محق بودن نباید موجب نامهربان بودن مان شود. اگر بین محق بودن و مهربان بودن، مجبور به انتخاب شدید، مهربان بودن را انتخاب کنید.

منبع:

خویشتن مقدس شما، وین دایر، مترجم, مهدی اصغرپور

17 اردیبهشت 1404

من کیستم؟

من کیستم؟

محمدامین مروتی

ما معمولاً خود را عبارت از نام و نشان و شغل و ملیت و مذهبمان می دانیم.

بیش از هر چیزی به نظر می رسد من نامم هستم ولی آیا واقعاً من نامم هستم؟ مسلماً نه. من ممکن بود هر اسم دیگری داشته باشم.

آیا من شغلم هستم؟ آقا یا خانم دکتر یا مهندس هستم؟ مسلماً خیر. کاملاً ممکن بود من شغل دیگری داشته باشم.

آیا من دارایی هایم مثل نوع ماشین و خانه و باغ و ملکم هستم؟ خیر. دارایی هایم بخش ضروری وجود من نیستند. می آیند و می روند ولی من همانم که بودم.

آیا من نسبت و فامیل و خاندانم هستم؟ مثلا پدر فلانی و پسر فلانی؟ خیر. نسبت من با کس و کارم کاملاً تصادفی است.

آیا من ملیت و مذهبم هستم؟ خیر. دین و ملت من هم کاملاً تصادفی است.

آیا من جسمم هستم؟ خیر. جسم من هم کاملاً تصادفی به من رسیده است.

پس من کیم؟

من همانم که در زمان تولد نه اسم داشت و نه خود را به عنوان شغل و دارایی و نسبت و ملت و مذهب می شناخت.

یک خود اصیل و ابتدایی، که در نتیجه تربیت خانواده و اجتماع، خود را موجودی متفاوت و تافته ای جدابافته به حساب نمی آورد. موجودی که قضاوت نمی کرد، تظاهر و تفاخر نداشت، فقط در حال تجربه لحظات بود. دائماً در حال تجربه و یاد گرفتن بود.

اینکه می گویند خودت باش یا خودت را بشناس معطوف به همان خود نیامیخته با دارایی و شغل و عنوان و ملیت و مذهب و اصل و نسب است.

12 اردیبهشت 1404

مکانیسم تحولات فکری

مکانیسم تحولات فکری

محمدامین مروتی

یکی از دلایل مهم برخوردها و درگیری های تند در گفتگوهای فضای مجازی توقع نابجایی است که من و شما برای مجاب شدن طرف مقابل داریم. ما پیش خودمان فکر می کنیم حرف حساب می زنیم و طرف از پذیرش به دلایل مختلف سر باز می زند. و نهایتاً عدم پذیرش را به حساب لجبازی و تعصب او می گذاریم.

اما قصه جنبه های دیگری هم دارد که از آن غافلیم. هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست.

مکانیسم تحول در اندیشه، نه تنها در مقیاس فرد بلکه در مقیاس اجتماع و تاریخ هم، تدریجی است نه یکبارگی و 180 درجه ای.

اگر یک چپگرا، مواضع ضدخارجی و به گفتۀ خودش ضد سرمایه داری و امپریالیستی دارد، شما نمی توانید با برشمردن جنایات کمونیست ها در کامبوج و چین و شوروی نظر او را عوض کنید ولی می توانید تلنگری به او بزنید.

اگر یک مذهبی، نقدهای شما نسبت به افراط و تفریط دینی را نمی پذیرد، شما نمی توانید با یک گفتگو، او را بی خدا سازید.

اگر یک ملی گرا گاهی به راه افراط و دیگرستیزی می افتد شما نمی توانید با چند تا استدلال او را متوقف کنید.

اگر یک سلطنت طلب، در نفی جمهوری خواهی تند و تیز است، به سادگی نمی توانید او را مجاب کنید.

صرف نظر از علل شخصیتی و تاریخی و تربیتی و صرف نظر از تعصب و کل کل کردن و یکدندگی و ویژگی های اخلاقی، عامل مهمتری در این میانه ایفای نقش می کند و آن هم مکانیسم تحولات فکری است که فلاسفه علم بسیار بر روی آن کار کرده اند.

یکی از بهترین توضیحات در این باره متعلق به کواین(1908-2000) فیلسوف مشهور آمریکایی است که تمثیل "قایق" او مشهور است. او می گوید سامانه معرفتی ما همانند قایقی است که در آن زندگی می کنیم و همزمان تعمیرش هم می کنیم. ما یکباره قایق را دور نیم اندازیم تا قایق جدیدی بسازیم بلکه قطعات فرسوده آن را به تدریج و یکی یکی عوض می کنیم و پس از مدتی قایق جدیدی خواهیم داشت که شباهتی به قایق اولیه ندارد. تحول در عقاید و در معرفت بشری نیز از همین مکانیسم پیروی می کند.

در واقع سامانه معرفتی ما یک منظومه نسبتاً سازگار است که با هم معنی می دهد. اما گاهی متوجه ناسازگاری یک بخش از آن با سایر بخش ها می شویم و سعی می کنیم آن را تعدیل کنیم و این تعدیل کم کم و تدریجی است. در واقع "تعدیل" اصطلاحی است که کواین برای تحولات اندیشه به کار می برد.

نکته بعدی این است که ما با سامانه های معرفتی خود احساس یکی بودن می کنیم و از دل آن سبکی از زندگی پیدا می کنیم که به هستی ما معنا می دهد. دل کندن یکبارگی از یک سبک زندگی نه میسر است و نه معقول. سبک زندگی هر فردی یک منظومه و کلیت است که اعتقادات تنها بخشی از آن را تشکیل می دهد و شما با زیر سوال بردن اعتقاد نمی توانید کسی را به دست کشیدن از کلیت این منظومه ترغیب کنید. همه ما همین وضعیت را داریم. اعتقادات بخشی از سبک و شیوه ای از زندگی است که با آن خو کرده ایم و هماهنگ شده ایم و راحتیم.

ما اعتقاداتمان را با یک گفتگو به دست نیاورده ایم که با یک گفتگو رها کنیم. به روزگاران و به تدریج، به بخشی از سبک زندگی ما تبدیل شده اند و به تدریج هم می توانند تعدیل شوند.

این بدان معنی نیست که نباید گفتگویی در کار باشد، بلکه بدان معنی است که انتظار تاثیر فوری و فراوان از گفتگو نباید داشت و برای تغییر افکار دیگران، نباید اصرار و پافشاری کرد. گفتگو حداکثر می تواند تلنگری برای تصحیح و ترمیم اعتقادات باشد نه کنار نهادن آن. این همان سخنی است که کوهن و کواین در فلسفه علم هم می گویند. تصحیح اعتقادات به ترمیم قایقی می ماند که در دریاست. برای ترمیم قایق نمی توانید از آن خارج شوید و دست از کل آن بکشید و گرنه غرق می شوید. باید همزمان که از آن استفاده می کنید، تعمیرش کنید. زندگی را نمی توان تعلیق و تعطیل کرد. باید ضمن پراتیک و زیستن، آن را ترمیم و تعدیل کرد.

بنابراین در گفتگوهای مان بیشتر از این انتظار نداشته باشیم که طرف مقابل به سخنان مان بیندیشد و حداکثر تلنگری را حس کند. یک تغییر کوچک و یک قدم کوچک به جلو تمام آن چیزی است که می توانیم از یکدیگر انتظار داشته باشیم. به همین دلیل همیشه گفته ام که برای تحول یک جامعه لازم نیست همه مثل هم فکر و عمل کنند بلکه کافی است چنانکه ابوسعید ابی الخیر گفت، هر کس در هر جا که هست گامی به پیش نهد و یادمان باشد یک گام یک متعصب مذهبی به اندازه یک گام یک متعصب آتئیست مهم است.

28 فروردین 1404

مقام رضا و صلح درون

مقام رضا و صلح درون

محمدامین مروتی

می توان گفت "مقام رضا" در عرفان، آخرین مقام سلوک قبل از حیرت و فناست.

در این مقام، خشنودی عارف، وابسته به حوادث و اشخاص بیرونی نیست بلکه درونی و باطنی است.

هیچ چیز نمی تواند او را متغیر و برآشفته سازد. همانند رواقیون، هر چه برایش پیش آید، بدان خوشامد می گوید و با آن سازگار می شود.

این رضایت درونی پیش و بیش از هر چیز منوط به صلح درون یعنی صلح سالک با خودش است.

صلح درون زمانی حاصل می شود که سالک از خودش راضی باشد، بی آن که "از خودراضی" باشد. از خودش خوشش بیاید و خود را دوست داشته باشد، بی آن که خودشیفته و خودخواه باشد. رضایت سالک از خودش، باید حاصل سبک زندگی درستی باشد که در پیش گرفته است. سبکی که مبنای آن ترکیب عقل و عشق، شفقت و مهرورزی است. سبکی که مبنایش بر ثقل درون به جای وابستگی به سخنان دیگران است.

امروز دیگر سالک مورد نظر ما، شخصی نیست که به پیری دست ارادت بدهد و در طریقتی معین سلوک نماید. بلکه تک تک انسان ها به این سلوک نیازمندند. این سلوک سبکی از زندگی است که من و تو باید انتخابش کنیم و به سویش حرکت نماییم تا از طریق صلح با خود، به صلح با دیگران و صلح با طبیعت و نهایتاً به مقام رضا نزدیک شویم.

15 بهمن 1403

تو همان اندیشه ای

تو همان اندیشه ای

محمدامین مروتی

مولانا می گوید:

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گُلَست اندیشهٔ تو، گلشنی

وَر بُوَد خاری، تو هیمه ی˚ گُلخَنی

این ابیات مشهور و زیبا به ما می گوید کیفیت زندگی ما بستگی دارد به این که در طول روز ذهن من و شما به چه چیزی مشغول است.

به در آمد و پول؟ به بدهی و طلب ها؟ به مسائل و مشکلات خانوادگی؟ به بیماری؟ به سیاست؟ به کار و معامله؟ به آینده؟ به تفکر؟ به شغل و کار؟ به مسائل علمی؟ به مسائل فلسفی؟ به هنر؟ به دوستان؟ به تفریحات؟ به نیکوکاری؟ به دعوا و درگیری با این و آن؟ ....

مشغولیت های ذهنی ماست که کیفیت زندگی مان را تعیین می کند. خلاصه آن که ما عبارت از مشغولیات ذهنی مان هستیم.

بنابراین اگر به دنبال آرامش و شادی هستیم، باید بخشی از اوقات و افکارمان را اختصاص به ادبیات و هنر و نیکوکاری و ورزش و رابطه با دوستان و شرکت در محیط های دوستانه و فرهنگی و هر آن چیزی اختصاص دهیم که ما را از روزمرّگی دور می کند. اموری که موتور ذهن را خلاص می کند.

ذهنمان را از چیزهایی پر نکنیم که باری گران و مایه نگرانی و اضطراب و دلهره گردد. مثلاً ذهنمان را بیش از نیاز به مشغول مسائلی نظیر مسائل سیاسی، مشغول نکنیم که راه حلشان به دست ما نیست.

حال خوش و حال بد به مقدار زیادی موکول به این است که فکر ما و ذکر ما به چه چیزهایی مشغول باشد. گل یا خار؟ مسئله این است.

در همین موضوع، یک رباعی معروف دیگر هم هست که هم به مولانا و هم به ابوسعید منسوب است:

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمهٔ نانی، نانی

این نکتهٔ رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی آنی

معنی رباعی این است که انسان عبارت از چیزی است که به سوی آن حرکت می کند. قدر و منزلت رهرو و سالک و عاشق به قدر مقصد و مقصود و معشوق اوست. آن چیزی که ذهن انسان از آن پر است، به زندگانی اش رنگ و بو می دهد.

10 بهمن 1403

تغییر خود یا دیگری

تغییر خود یا دیگری

محمدامین مروتی

سخنی از کافکا دیدم که قابل تامل است. این که:

"آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد."

زیرا آدم نمی‌تواند آنها را عوض کند، فقط توازن‌شان را بر هم می‌زند. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده است که بتوان تکه‌ای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می‌شود. (فرانتس_کافکا/ نامه به فلیسه)

در واقع می گوید یک انسان سعی می کند اجزای فکری و حسی و شخصیتی خود را با هم سازگار بچیند. بنابراین اگر در مورد یک موضوع مقاومت یا تعصب نشان می دهد، به این دلیل است که اگر آن موضوع را بپذیرد، ناچار است در مورد انتخاب های دیگرش هم تجدیدنظر کند و این کار آسانی نیست.

این موضوع در مورد انسان های ارتدوکس بیشتر صدق می کند تا انسان های منعطف.

مثلاً اگر یک انسان مذهبی نظریه تکامل را بپذیرد، گمان می کند باید کلی از عقاید دیگر را هم باید دور بریزد.

یک چپ ارتدوکس گمان می کند اگر مارکس یا لنین را نقد کند، ممکن است از راست سر دربیاورد و آن چه یک عمر برایش جنگیده، بیهوده شود.

اما یک انسان غیرارتدوکس می تواند پازل شخصیتی خود را دستکاری و اصلاح کند و مجبور نیست همان پازل قدیمی را بازچینی کند. این روند منجر به روزآمد و کارآمد شدن عقاید می شود.

اگر بخواهیم از منظر دیگری به موضوع نگاه کنیم، انسان ها سبک های متنوعی را برای زندگی انتخاب می کنند و این انتخاب ها مقدم بر عقاید شکل می گیرند. انسانهایی با تیپ شخصیتی عقل گرا و شهود گرا و تجربه گرا، عقاید متفاوتی پیدا می کنند. یعنی تیپ شخصیتی و سبک زندگی انسان است که اعتقادات او را رقم می زند.

نتیجه تمام این تاملات آن است که ما با استدلال و از آن بدتر با اصرار و بدتر از آن با پرخاش وبد زبانی نمی توانیم یکدیگر را تغییر دهیم. فقط می توانیم خود را ان هم به میزان کم تغییر دهیم و بهترین راه برای تاثیرگذاری بر دیگری، تغییر مثبت خودمان است.

نکته کلیدی و مهم این است همین که ما عیوب خود را پذیرفتیم، ماهیت موضوع عوض می شود و به جای گشتن دنبال مقصر و محاکمه اش، به نوعی پذیرش و عبور سریع از دعوا می رسیم و حداقل دیگر آن را کش نمی دهیم.

در عین حال پذیرفتن اشتباه یعنی اینکه هر کس به سهم خود دنبال تعدیل اشتباهاتش باشد. میزان موفقیتش در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

3 بهمن 1403

تغییر خود یا دیگری؟

تغییر خود یا دیگری؟

محمدامین مروتی

در دعواها و مشاجرات، معمولاً خطا در هر دو طرف وجود دارد.

چاره کار این است که ضمن قبول و اذعان به اینکه این رفتار ما اشکال دارد، طرف مقابل را با همه اشکالات و عیب هایش دوست داشته باشیم. هر کس باید بتواند سهم خود از درگیری را بپذیرد.

در روانشناسی و خودشناسی می گویند ما نمی توانیم دیگران را کنترل کنیم یا تغییر دهیم اما به مقدار کمی می توانیم سعی کنیم خود را کنترل کنیم و تغییر دهیم. لذا ما هم به جای کنترل یکدیگر و عیب جویی از دیگری، باید روی خودمان کار کنیم و دیگری را با همه عیوبش به رسمیت بشناسیم و با نواقصش کنار بیاییم.

به جای تمرکز توقعات بر دیگری، بر خودمان تمرکز کنیم در غیر این صورت بازی "تقصیر کی بود؟" تا ابد تکرار می شود و ما نیز تا ابد به دور خود خواهیم چرخید.

دلیلش این است که انسان خود را هم نمی تواند تغییر دهد چه رسد به دیگران؟ در عین حال تغییر خودآسان تر از تغییر دیگران است و شاید بهترین راه تغییر دیگران هم تغییر خود باشد.

نکته کلیدی و مهم این است همینکه ما عیوب خود را پذیرفتیم، ماهیت موضوع عوض می شود و به جای گشتن دنبال مقصر و محاکمه اش، به نوعی پذیرش و عبور سریع از دعوا می رسیم و حداقل دیگر آن را کش نمی دهیم.

در عین حال پذیرفتن اشتباه یعنی اینکه هر کس به سهم خود دنبال تعدیل اشتباهاتش باشد. میزان موفقیتش در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

10 دی 1403

در ستایش مرگ

در ستایش مرگ

محمدامین مروتی

سپهری می گوید:

"و اگر مرگ نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت...."

اگر مرگ نبود، ضعف و پیری و ناتوانی و بیماری و درد، چنان عرصه را بر ما تنگ می کرد که آرزوی مرگ می کردیم.

اگر مرگ نبود، همه چیز کسل آورتر از همین که هست می شد. زیرا با افزایش عمر، همه چیز عادی و پیش پا افتاده می شود و دیگر از نگاه جادویی و پر از شگفتی کودکانه نشانی باقی نمی ماند.

اگر مرگ نبود، افزایش و ترافیک جمعیت به حدی می رسد که جای کافی برای آمدگان نمی ماند و حق شان به وسیلۀ انسان های نامیرا، پایمال می شد. اگر ما نمیریم، جا برای فرزندان مان باز نمی شود و عدالت برقرار نمی شود.

از طرف دیگر، تمهید خدا یا طبیعت این است که ما در فرزندان مان ادامه پیدا کنیم، همان گونه که پروانه در مرگ کرم. به تعبیر سهراب سپهری: " مرگ پایان کبوتر نیست....مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است...."

برگرفته از سخنان آلن واتس

15 دی 1403

یونگ و اجزای روان

یونگ و اجزای روان

محمدامین مروتی

"روانشناسی تحلیلی" عنوانی است که یونگ برای مکتب خود در مقابل روانکاوی فروید می پسندد.

یونگ به جای سه گانه ی فرویدی ایگو، سوپرایگو و اید، چهارگانه ی ایگو، سایه، نقاب و سلف را پیش می نهد.

نزد فروید این ایگوست که کلید سلامت روان را در دست دارد و باید بین اجزای مختلف روان، تعادل و هماهنگی ایجاد کند. نزد یونگ این سلف است که چنین وظیفه ای را بر عهده دارد.

ایگو همان خودآگاه فردی است.

"نقاب یا پرسونا"، نقش های اجتماعی ما را در برمی گیرد. نقش های متفاوتی که به اقتضای موقعیت برای حفظ ظاهر و به مصلحت ایفا می کنیم. بعضی از نقاب هایی که ما می زنیم به حق ما را از شرّ دشمنان مان حفظ می کند ولی بعضی هم برای فریب دادن دیگران است.

"سایه" بخش شیطانی وجود ماست که باعث شرمندگی ماست. لذا اغلب انکارش می کنیم.

اما "سلف"، بخش کمال گرای وجود و خویشتن خویش ماست که به همه اجزا اشراف دارد و می خواهد اجزای دیگر را با هم جمع کند. واقعیت وجود ما هم ایگو و هم نقاب و هم سایه را شامل می شود. هیچ قسمتی از وجود روانی نباید انکار شود و گرنه قوی تر و خطرناک تر می شود. سلف کارش شناختن واقعیت وجودی انسان با تمام نواقص و عیوب آن است.

در واقع همین که واقعیت بدی ها و نقاط ضعف را شناختیم و در صدد توجیه و انکارش برنیامدیم، این نواقص کم آزارتر و کم آزارتر می شوند و رو به تحلیل می روند.

4 دی 1403

معادله ی خودشناسی در شرق و غرب

معادله ی خودشناسی در شرق و غرب

محمدامین مروتی

رابرت جانسون می گوید تفکر شرقی و غربی تفاوت های بنیادین دارند. فرهنگ غرب در حوزه فناوری متخصص است ولی در بخش احساسات بدوی است. فرهنگ هندی به عالم فیزیکی به عنوان توهم و خیال می نگرد. فرهنگ غربی بر موضوع فردیت تاکید دارد و فرهنگ هندی از انحلال فردیت سخن می گوید.

ایگوی هندی رشد نایافته است، زیرا هر فرد هندی خود را جزئی از یگ گروه و دسته تلقی می کند. در هند تیمارستان وجود ندارد.

جانسون می گوید هندوهایی که انگلیسی صحبت کنند به نحوی به آدمیان سیب خورده و رانده از بهشت می مانند.

در گذشته مردمان یک قدیس یا قهرمان محلی داشتند و مقبره او پناهگاه شان محسوب می شد تا فرافکنی خدا به قدیس میسر شود. در حالی که امروز این فرافکنی به قهرمانان ورزشی و هنرمندان سینما و موسیقی منتقل شده است. هنرمندان و قهرمانانی که حتی ایگوی بزرگ تری از معمولی ترین انسان ها دارند.

جانسون می گوید کوشیده است بین روانکاوی مدرن و مذهب، تعادلی و تلفیقی ایجاد کند. به نظر جانسون فرقی بین انسان مدرن و سنتی هست که باید بدان توجه کرد. انسان مدرن با رویکرد یونگی می تواند رویایش را متحقق کند و انسان سنتی با سنت و سمبول های مسیحی.

یونگ گفته بود کاتولیک ها کمتر از پروتستان ها دچار ناراحتی روانی هستند و دلیلش وجود مناسک دینی در میان کاتولیک هاست. در مورد هندی ها از این فراتر رفته و گفته بود یک هندی به دلیل تبعیت از سنن دینی، دچار روان رنجوری نمی شود.

جانسون در سفری به هندوستان متوجه می شود که هندی ها نوعی پذیرش نسبت به سرنوشت و زندگی خود دارند. حتی نسبت به نظام ظالمانه کاستی یا قوانین ضد زن جامعه هندی.

یک هندی کمتر احساس تنهایی و دلتنگی می کند. در گذشته و در خانواده های سنتی خودمان در ایران هم که چند نسل با هم زندگی می کردند، این احساس تنهایی وجود نداشت. امروز خانواده ها یک یا حداکثر دو بچه دارند.

از همه این ها گذشته، جانسون می گوید هندی ها برای کلمه عشق نود و شش معادل دازند که هر یک به درد عشق در رابطه ای خاص به کار می آید در حالی که در جوامع غربی یک واژه بیشتر برای عشق نداریم. به عکس برای توضیح مسائل علمی و فنی این غرب است که واژگان بیشتری دارد. معنی این تمایز آن است در متن زندگی یک هندی، عشق و رابطه عاشقانه و محبت آمیز، کاربرد و کارکرد بیشتری از زندگی غربی دارد.

رابطه مرید و مراد:

رابرت جانسون در پی یافتن حقیقت وجودی خود مدتی هم با کریشنامورتی محشور می شود و حتی مورتی به او وعده جانشینی خود را می دهد. اما این رابطه به نوعی شکست می خورد.

جانسون در مورد این رابطه می گوید اشتباه مورتی این بود که که با تمام گروه های سنی به یک نحو سخن می گفت در حالی که خودشناسی امری است که مربوط به سن جوانی نیست. جوانان ممکن است از مراد خود یک شخصیت بی عیب بسازند بی آنکه سخن او را دریابند. در حالی که خود مورتی می گفت دوره معلمان مذهبی طی شده و هر کس باید مسئولیت زندگی خود را برعهده بگیرد.

به نظر جانسون، هر کس شخصیت مطلوب و مورد نظر خود را به دیگری فرافکنی می کند و او می گوید مشکل رابطه اش با مورتی یا هر کس دیگر این است که این ارتباط نباید به نوعی انحلال از طریق فرافکنی خود به دیگری، بیانجامد و در واقع دیگری نباید به خدای شما تبدیل شود. بلکه باید نوعی "هم افزایی" بین طرفین باشد. این هم افزایی(سینرژیسم) باید در همه روابط انسانی اعمال شود. همه ما چیزهایی برای گفتن و یاد دادن به یکدیگر داریم که در یک گفتگوی مکمل و سازنده شکل می گیرد. به عکس، دخالت افراطی ایگو در این روابط می تواند به آنتاگونیسم و تعارض های بی فایده و مخرب بیانجامد.

به این ترتیب جانسون مشکل رابطه اش با کریشنا مورتی را درمی یابد و برای جبران نزد یک روانکاو یونگی به نام "فریتز کانکل" می رود. کانکل به سبک یونگ، جانسون را به تحلیل رویاهایش وامی دارد. تفاوت او با مورتی این بود که به عنوان یک روانکاو ، تفکرات خود را به مراجع تحمیل نمی کرد بلکه به او کمک می کرد که با تحلیل رویاهایش، خود را بازیابد. زیرا خدا از طریق رویا با ما سخن می گوید. و البته این بدان معنا نیست که همه رویاها ارزش یکسان داشته باشند یا همیشه درست باشند. جانسون می گوید متاسفانه مردمان مدرن نیز به رویاهایشان اهمیت نمی دهند و سعی در نشانه شناسی و تحلیل شان نمی کنند.

پروسه ی فردیت یابی:

در رویکرد یونگی، وظیفه ما دست یافتن به فردیت مان است. برای بازیافتن فردیت، باید بتوان ابتدا از خدا جدا شد و سپس بدو پیوست.

کهن الگوی "بازگشت قهرمان" که در اساطیر و افسانه های ملل به کرّات تکرار می شود- و "جوزف کمبل" بدان عنایت خاصی داشته است-به گونه ای همان بازگشت به خویشتن(سلف) است که ساختاری کهن الگویی دارد.

رویاها:

جانسون برای تحلیل زندگی خود بسیار به رویاهایش متکی است و معتقد است رویاها زمانی به کمک انسان می آیند که او در مسیری دارد از تعادل خارج می شود و رویا بدو کمک می کند که به تعادل خود بازگردد.

رابرت جانسون می گوید تصمیم های کوچک و روزمره را با ایگویتان و تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز را با قلبتان یا همان ناخودآگاهتان بگیرید. با ایگوی تان اطلاعات جمع کنید و با قلب تان تصمیم بگیرید. بگذارید تصمیم به دلتان بیفتد.

قربانی:

جانسون می گوید در ادیان قربانی کردن معمولاً به معنای از دست دادن مادیات است اما در آیین های معنوی به معنوی پرداختن بهای رشد خودآگاهی است. گودکی قربانی نوجوانی و نوجوانی قربانی میانسالی می شود. میانسالی قربانی درک پیری می شود. خواسته های مجردی فدای زندگی مشترک می شود و قس علیهذا. این نوع رشد در درون صورت می گیرد ولی آیینی بیرونی بدان خصلت سمبولیک و ماندگار می دهد. قربانی کردن به معنی ایگو محور آن دادن برای گرفتن چیزی ارزشمندتر است اما در معنای غیرایگو محور آن، دادن بلاعوض است.

جانسون می گوید برای او دوران پیری بهترین دوران زندگیش بوده زیرا دوران جوانی اش با بی معنایی و تنهایی طی شده است.

تیپهای شخصیتی:

جانسون می گوید "یوگا" در هندی، به معنی یکپارچه شدن وجود است. چهار نوع یوگای هندیان با تیپ شناسی یونگ تطابق زیادی دارد:

هاتا یوگا با تیپ حسی متناسب است که بر حواس پنجگانه متمرکز است.

راجا یوگا با تیپ شهودی تناسب دارد و روی شنیدن صداهای ناشنیده متمرکز می شود.

بهاکتی یوگا که مبتنی بر رابطه وفادارانه و عاشقانه با استاد و مرید است و با تیپ احساسی نزدیک است.

و بالاخره جننا یوگا که تیپ فکری است و بر حل مسائل تمرکز می کند.

منبع:

راهبری زندگی با شهود درونی(متعادل‌ کردن زمین و آسمان)/ رابرت‌ الکس جانسون/ترجمه مرضیه مروتی/ انتشارات بنیاد فرهنگ زندگی دیجیتال

7 آذر 1403

صدای وجدان و ندای دل

صدای وجدان و ندای دل

محمدامین مروتی

گوش دادن به صدای ناخودآگاه جمعی، در بن بست های عقلی، کارساز است. گاهی شما برای رفتن به راهی دلیل کافی ندارید ولی دلتان گواهی می دهد که بهتر است به همان راه بروید.

عده ای می گویند این صدای وجدان آدمی است.عده ای می گویند صدای وجدان هم صدای خداست. پیامبر می گوید از دلت فتوا بگیر ولواینکه همه مفتیان علیه آن فتوا دهند.

دون خوان می گوید هر کسی یک رویای شخصی دارد که باید برای تحقق آن بکوشد. علاوه بر ندای دل و وجدان، به علائم و نشانه هایی که در زندگی ات ظاهر می شوند، توجه کن. این نشانه ها مثل علائم راهنمایی در جاده اند. باید به آن ها اعتماد کنی.

رابرت جانسون می گوید تصمیم های کوچک و روزمره را با ایگویتان و تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز را با قلبتان یا همان ناخودآگاهتان بگیرید. با ایگوی تان اطلاعات جمع کنید و با قلب تان تصمیم بگیرید. بگذارید تصمیم به دلتان بیفتد.

در ذن بودیسم به این وجدان یا فطرت می گویند "خرد بنیادین".

یونگ به جای همه این ها، از اصطلاح "ناخودآگاه جمعی" استفاده می کند.

ناخودآگاه جمعی عقل تراکم یافته و تاریخی نوع بشر است که خشت روی خشت روی هم گذاشته شده و سینه به سینه منتقل شده است.

در همه این رویکردها، فرض بر این است که عقل فردی(ایگو) برای یافتن راه درست، کافی نیست و ما باید به تجارب متراکمی که آن ها را با تعابیر مختلفی مثل وجدان، دل ، فطرت، تاریخ و سنت، آن ها را می شناسیم، احترام بگذاریم.

اول آذر 1403

مختصات روان سالم

مختصات روان سالم

محمدامین مروتی

انسان سالم ترکیبی است از متانت، خوشرویی، شوخ طبعی و دلسوزی.

متانت یعنی عجول نبودن و داشتن آرامش و آهستگی و طمانینه و سکینه و صبر.

بهترین راهکار متین بودن،کاستن از سرعت زندگی و کارهای روزمره است.

راهکار دیگر عجول نبودن و تمرکز بر کارهای روزمره است.

خوشرویی یعنی داشتن حسّ رضایتمندی و سپاسگزاری نسبت به زندگی و جهان.

راهکار مناسب رای ایجاد این حس، حفظ لبخند بر لبان مان است. این لبخند ولو به تکلف، به دل و زبان سرایت می کند یعنی خوشرویی با خوش زبانی و خوش قلبی در می آمیزند.

راهکار دیگر یادآوری(ذکر) داشته ها و نعمت های مان و از همه مهمتر فرصتی است که برای زیستن به ما داده شده است.

شوخ طبعی یعنی کودکانه و سرخوش زیستن، شاد بودن و شادکردن.

راهکار شوخ طبعی، محشور شدن با کودکان و دیدن فیلم های کمدی و شنیدن و خواندن طنزهای قوی است.

دلسوزی یعنی شفقت بر آدم و عالم.

راهکار شفقت، همدلی و امپاتی با دیگران یعنی خود را به جای آنان گذاشتن است.راهکار دیگر، داشتن دست بخشنده و کنار گذاشتن سهمی از ثروت و دارایی برای نیازمندان است.

جمع این عوامل در یک شخص، او را به انسانی نیک محضر و دارای انرژی مثبت تبدیل می کند.

7 آذر 1403

فرار از خویشتن

فرار از خویشتن

محمدامین مروتی

بعضاً خود را به شدت مشغول می کنیم تا کسل نشویم. نمی توانیم یک لحظه بیکار بمانیم تا حس تنهایی و انزوا پیدا نکنیم. تا هیچوقت با خودمان تنها نمانیم. اما لازم است گاهی تنها باشیم با خودمان و به صدایی غیر از صدای دیگران گوش دهیم. برقراری تعادل بین مشغول بودن و هیچ کاری نکردن، نیز از جمله هنرهای زیستن است. تعادل بین خلوت و جلوت. جمع و تنهایی. اینکه بتوانی در جمع باشی و تنها. در میان جمع باشی و کار خود را بکنی.

زندگی روزمره نوعی مشغول شدن به دنیاست که می تواند موجب غفلت از خود بشود. لذا باید زمانی برای "خود" بگذاریم تا مشغولیت دنیای مان هم معنا پیدا کند و ما را با خود نبرد. مولانا می گوید مردم برای غفلت کردن از زندگی، خود را به مسکرات و لهو و لعب و حتی کار زیاد مشغول می کنند تا دمی با خود روبرو نشوند:

تا دمی از هوشیاری وا رهند

ننگ خمر و زَمر بر خود می‌نهند

می‌گریزند از خودی در بیخودی

یا به مستی یا به شغل، ای مهتدی

7 آذر 1403

غلبه بر اینرسی و گریز از یکنواختی

غلبه بر اینرسی و گریز از یکنواختی

محمدامین مروتی

برای همه ما پیش آمده که گاهی حوصله هیچ کاری را نداریم. اما اگر به هر دلیلی، تکانی به خود می دهیم و به محیطی دیگر می رویم، خیلی زود اوضاع عض می شود و حال مان سر جایش می آید.

در واقع انسان تمایل دارد در وضعیت موجود بماند تا اینکه وضع موجود را تغییر دهد. این همان مفهوم "اینرسی" در فیزیک است که در مورد احوال انسان هم صدق می کند. درواقع اینرسی روانی نوعی "محافظه کاری"، برای ماندن در وضع موجود است. اینرسی تمایل هر جسمی است به ماندن در همان وضعیتی که در آن قرار دارد.

به همین دلیل انسان هایی که ریسک پذیری بالاتری دارند، معمولاً موفق ترند. رفتن در ره های نرفته، راه ها و امکانات جدیدی در اختیار انسان می گذارد که از پیش بدان ها فکر نکرده است یا به فکرش نمی رسید.

این موضوع هم در مورد موقعیت های شغلی صدق می کند و هم در مورد شیوه زندگی و قدم نهادن در راه های معنوی.

زندگی های مختلف امکانات متفاوتی در اختیار انسان می گذارند. به قول عطار:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

7 آذر 1403

زیستن در روزگار سخت

زیستن در روزگار سخت

محمدامین مروتی

"زیستن در روزگار سخت" مجموعه مقالاتی است از خانم "پما چُدْرُن" (راهبه آمریکایی-تبتی متولد ۱۹۳۶) که توسط حسین میرشکرایی ترجمه شده، محمدمهدی اردبیلی آن را ویرایش و نشر مثلث منتشر کرده است.

"زیستن در روزگار سخت" کتابی است که در ایران مورد اقبال قرار گرفته و طی سه سال به چاپ ششم رسیده است.

وضعیت موجود

ریشه های ترس:

ترس های روزمره ی ما ناشی از دست دادن چیزهایی از قبیل مال و ثروت، زیبایی و سلامتی است ولی مرگ، همه چیز ما را می ستاند. به همین دلیل مادر ترس ها و سرمنشأ ترس ها، ترس از مرگ است. لذا سایه مرگ بر سر ایام زندگی گسترده است.

مواجهه با ترس:

ما از ترس، می ترسیم و از آن فرار می کنیم. چودرن می گوید راه مقابله با ترس .....

ادامه نوشته

رهایی و گشودگی بر پایه ی خرد بنیادین

رهایی و گشودگی بر پایه ی خرد بنیادین

محمدامین مروتی

وضعیت موجود

آرامش و آسایش:

می گویند انسان امروز به همان اندازه که آسایش پیدا کرده است، آرامش از دست داده است. زندگی انسان امروز خلاصه شده است فدا کردن آرامش زندگی در پی رسیدن وسایل آسایش زندگی.

سنت گرایان نیز می گویند شتابزدگی و کمیت زدگی بلای زندگی انسان مدرن شده است.

انسان در علوم تجربی و صنعت و اقتصاد پیشرفت بسیار کرده ولی همپای آن در خودشناسی و فلسفه زیستن به جلو نرفته است.

مقایسه و چشم و هم چشمی، رقابت های ناسالم، شیء زدگی یا بت پرستی کالایی(فتی شیسم)، مصرف زدگی، زیاده خواهی، پرخوری، لذت پرستی و خودپرستی نیز عناوین دیگری برای توصیف این وضعیت هستند.

انسان به طرز غریبی از دیگران می ترسد. مثل سربازی در سنگر، همیشه خود را در معرض تهدید دیگران می بیند. ترس از تایید نشدن. ترس از قضاوت دیگری. این ترس به خشم و کینه و پرخاشگری و عصبانیت تبدیل می شود و آرام و قرار را از ما می گیرد. انسان در حصاری ذهنی به سر می برد. حصاری ذهنی و جعلی که برای در امان ماندن از شرّ دیگران، به دور خود کشیده است.

نقابی به نام "پرسونا" بر صورت خود کشیده ایم تا خود را در پی آن پنهان کنیم و دیگران را بفریبیم.

وضعیت مطلوب کدام است؟

عرفا، حکما و فلاسفه در این باب داد معنی و سخن داده اند و ما را به نوعی فطرت یا وجود اصیل و زندگی اصیل یا خرد بنیادین ارجاع داده اند که در معدودی از انسان ها به طور اکمل وجود دارد و در تعداد بیشتری از افراد بشر، به طور نسبی یافت می شود.

چنین انسانی به نوعی در صلح با خود و با دنیا به سر می برد. صلح درون و بیرون دارد. چون با خود بر سر صلح و مهر است، به تبع، با دیگران و سایر موجودات هم بر سر مهر و صلح است:

من که صلحم دائماً با این پدر

این جهان چون جنّت استم در نظر (مولوی)

این صلح کل را می توان با کلماتی چون هماهنگی و هارمونی نیز توصیف کرد. مثل ارکستری که نوایی موزون و خوش از آن بیرون می آید.

این انسان کامل، خود را بخشی ناچیز از عالم و آدم می بیند نه تافته ای جدا بافته. از منظر سوم شخص در خود می نگرد نه از منظر ایگو و اول شخص.

خلاصه این خرد بنیادین و این خود بنیادین، در نتیجه تضعیف ایگو و نفسانیت و خودپرستی به دست می آید.

جا دارد بیشتر از خردورزی و شفقت بگوییم. خردورزی یعنی باز بودن نسبت به حقیقت و واقعیت. گشوده بودن قلب و ذهن به روی عالم و عالمیان. یعنی پذیرش حقیقت و واقعیت. پذیرش واقعیت یعنی کنار آمدن با واقعیت های ناگریز و مشکلات و مصائب لاعلاج. پذیرش حقیقت یعنی تعصب نداشتن و نچسبیدن به عقاید موروثی و اکتسابی و آمادگی رها کردن باورهای غلط و داشتن ذهنی منطقی و انتقادی.آینه تمثیل و نمادی برای ذهنی است که می گیرد و رها می کند، ولی نمی چسبد.

شفقت هم یعنی باز بودن نسبت به دیگری. یعنی انسان و انسانیت خود را در گرو رابطه با دیگران دانستن. یعنی به قول مولانا بدانی که تو موجودی تک ساحتی نیستی:

تو یکی تو، نیستی ای خوش رفیق!

بلگه گردونی و دریا عمیق

آن توی زفتت، که آن نهصد تو است

غرقه گاه صد یم و صد قلزم است

این که بدانی به تعبیر لکان و لویناس تو "عبارت از دیگری" هستی. تو "عبارت از رابطه" هستی نه موجودی منزوی و مستقل از جهان. نه یک رابینسون کروزوی خیالی.

خردورزی و شفقت یعنی داشتن ذهن گشوده و گشاده به حقیقت و آغوش گشوده و گشاده نسبت به موجودات و انسان های دور وبرمان.

نمود و نشانه ی درونی و بیرونی این شفقت و مهرورزی این است که بخواهیم و بکوشیم هم خودمان و هم اطرافیان مان به نسخه های بهتر خود تبدیل گردند.

مولانا می گوید من قبل از آشنایی با شمس، شمع و قبله جمع مریدانم بودم. شمس مرا "دود پراکنده" کرد تا دیگر در مرکز توجه دیگران نباشم و تشخصم را از دست دهم:

گفت که تو شمع شدی، قبله هر جمع شدی

شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم

"دود پراگنده" تعبیری زیبا از کسی است که از خود بیرون شده و مرزهای وجودیش به جهان گسترش یافته است.

احساس رهایی، راحت بودن، سبکبار و سبکبال بودن، بی دغدغه بودن، مهربان بودن، در صلح و صفا زیستن، آرامش و متانت و طمانینه داشتن و زندگی بی نقاب، مجموعه از ویژگی هایی هستند که با کاهش چسبندگی ایگو و گشوده شدن ذهن و قلب، می تواند برای ما حاصل شود.

حال خوب و بهترین و برترین مود mood و وضعیت ذهنی بشر در این رویکرد به زندگی و این شیوه زندگی میسر می شود. بالفعل شدن توانایی ها و قابلیت های مان با رها شدن از زنجیرهای تکلف و تصنعی به دست می آید که مبنایش عدم اعتماد و ترسیدن از یکدیگر است.

این احوال خوش ناشی از بیرون رفتن از مرزهای دروغین ذهنی است. دراین احوال است که سهراب سپهری می گوید:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

و دلم می خواهد بروم تا سر کوه

بدوم تا بن دشت

دورها آوایی است که مرا می خواند

و شاملو می گوید:

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز، رقصی می کنم

گوییا از پاکترین هوای کوهستانی

لبالب قدحی سرکشیده ام

دیوانه! به تماشای ما بیا

و پرویز شاپور می گوید:

"قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست."

به تعبیری انسان دریا دل می شود. دلش گرم و بزرگ می شود. رویین تن می شود. در بدترین شرایط، روحیه اش را حفظ می کند. چون از قطره بودن خلاص شده است:

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین....

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد

وابسته به قضاوت این و به تعبیر مولانا موزون این و آن نیست. ثقل درونی دارد. توازن و هماهنگی درونی دارد:

ساعتی میزان اینی، ساعتی موزون آن

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

به تعبیر بودا، وسیع است و تنها و سر به زیر. از خود راضی است بی آن که خودخواه باشد. از خودش خوشش می آید بی آن که از دیگران بدش بیاید.

انسان کامل:

من باور ندارم که انسان کامل به معنی مطلقش وجود دارد. انسانی که در خدا یا در جهان فانی باشد. به قول سهراب سپهری، همیشه فاصله ای هست. اما این مفهوم چنان جذاب و پرکشش است که می توان به سویش حرکت کرد و بدان نزدیک شد. می توان از آن به عنوان مقصدی فرضی و نوعی راهنما و نقشه ی راه استفاده کرد. می توان از قصص و اشعار و نکات حکمی، اهل دل در این باره برای تشویق و تحریض خود و سمت و سو دادن و هدفمندی در زندگی خود استفاده کرد.

خود مولانا هم گفته "یافت می نشود، جسته ایم ما". در عین حال می گوید " آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست". یعنی باید به سمتش حرکت کرد بی آنکه بتوان بدان رسید.

باید تاکید کنیم که تصویر انسان کامل نباید در باغ سبز دروغینی شود که عمر ما را هدر دهد و نهایتاً به سراب برساند. نمی خواهیم از فریبی به فریبی دیگر و از چاله به چاه افتیم. می خواهیم امروزمان بهتر از دیروز باشد و این هدف ممکن و در دسترس است. در واقع باید آموزه های خوب عرفا و روانشناسان به روز و علمی و عملی شود.

راهکارها:

- این صلح کل و این روحیه ی سلم و سلامت و این رویکرد آشتی جو، حاصل دو چیز است: خردورزی و شفقت.

خرد بنیادین ما به ما می گوید تو تافته جدا بافته نیستی. تو نیز یکی از بیشمار موجودات این عالمی که شروع و پایانی داری و به تعبیر فروغ فرخزاد، سهم تو در برگ های تاریخ از لحظه هم کمتر است. لذا زیاد خودت را جدی نگیر.

در عین حال، همین خرد بنیادین به ما می گوید اگر از مرزهای وجودی تنت و از ایگویت فراتر روی، به نوعی جاودانی و بزرگ می شوی. اماچگونه؟ چگونه می توان جاودانی شد؟

جواب اهل دل و خرد، جوابی منطقی است و آن این که:

اولاً در عالم واقع، نه گذشته داریم و نه آینده. آنچه دائما و مستمراً جاری و ساری است، زمان حال است. پس اگر می خواهیم حسّ جاودانی داشته باشیم، باید بکوشیم در حال جاودانی به سر ببریم. یعنی زندگی در لحظه ها را بیاموزیم. هر چقدر بتوان ذهن را از پرسه زنی و ولگردی در گذشته و آینده بازداشت، عمر ما و در واقع احساس مان نسبت به گذشت زمان، طولانی تر و جاودانی تر می شود.

ثانیاً زندگی در زمان حال، ما را از قید ایگوی اغراق شده نجات می دهد. زیرا ایگو به دلیل پرسه زنی ذهن در گذشته و آینده است که فربه می شود و و خود را بازسازی می کند. ایگوست که ما را به مقایسه و مسابقه و رقابت با دیگران وامی دارد. کمرنگی ایگو و کم شدن چسبانیت آن، باعث توسعه و گسترش مرزهای وجودی ما به دیگران می شود. یعنی به جای رقابت با دیگری، با یکدیگر همدل و همنوا و هماهنگ می شویم. و شفقت همین همنوایی و همدلی با دیگران است. ذهن مان به جای چالش و درگیری بر سر منافع شخصی، به دردها و شادی های مشترک مان معطوف می شود. در واقع زندگی های مان را با هم به اشتراک می گذاریم. این حس و حال وحدت وجودی، ما را بزرگ می کند. مثل بزرگ شدن قطره ای که به دریا می پیوندد. مثل عارفی که به مقام خدایی و انالحقی می رسد یا به عبارت بهتر در آن سمت و سو حرکت می کند.

- خردورزی و شفقت، حاصل چنین تاملات واقع بینانه ای است و هر چه این تاملات بیشتر شوند، بیشتر در ذهن و جان ما جا می گیرند. در عین حال، این تاملات لازمند ولی کافی نیستند. در کنار این تاملات باید قدم های عملی خاصی هم برداریم. مثل مراقبت روزانه یا شبانه در رفتار و گفتارمان و سعی در تصحیح آن ها. دست سخاوت گشادن نسبت به نیازمندان. محشور شدن با شعر و موسیقی و سینما و هنر و راهکارهایی از این قبیل.

- مهمترین راهکار برای برقراری رابطه شفقت آمیز با دیگری، این است که به جای قضاوت شان، سعی در فهم و درک و توضیح منش و روش شان داشته باشیم. شفقت یعنی درک کردن به جای قضاوت کردن. درک کردن راه را برای حل مسئله باز می گذارد ولی محکوم کردن راه را می بندد و پرونده طرف را می بندد. تمایل به قضاوت به جای درک، ما را قفل می کند و سودی به کسی نمی رساند و نهایتاً اساسِ سوء تفاهمات و روابط بدی است که بین انسان ها به وجود می آید.

- فهم ما و قضاوت ما از دیگران تابع عوامل متعدد و پیچیده ای است که متغیر هم هستند. شناخت ما از دیگری همیشه دچار کمی و کاستی و تغییر است و گشودگی قلب و ذهن به ما این امکان را می دهد که زودتر این کمی و کاستی ها را جبران کنیم.

عقاید ما عقده هایی هستند که بسته بندی کرده ایم و بدان گره زده ایم. انسان و دنیا بزرگتر از آن است که عقاید و باورهای ما عین حقیقت باشند. حتی حقیقت در نزد خودمان هم در حال تغییر است و ما عقاید پارسال مان را هم نداریم. عقاید برداشت های ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. همه چیز این جهان و از جمله عقاید ما در تغییرند. ما بسیار کم می دانیم و حق نداریم با دانسته های ناچیز، با قاطعیت سخن بگوییم. دو قطبی هایی که تحت عنوان درست/غلط می سازیم، اغلب کاذب و ساختگی اند. بعد دچار همین دوگانه انگاری ها می شویم و فرصت یگانه انگاری و نگاه وسیع را از دست می دهیم.

- شوخ طبعی، آسانگیری، کودک وارگی و جدی نبودن، راهکار و مشخصه ی مهم یک انسان رها و سبکبار است. شوخ طبعی و طنز ملایم و نمکین به خوش خلقی می انجامد و خوش خلقی، به تقویتِ پذیرش کمک می کند.

- یک راه تقویت مهربانی و شفقت و مهرورزیدن، تقویت سپاسگزاری و قدردانی نسبت به خوبی ها و زیبایی هایی است که در دیگران می بینیم. این سپاسگزاری باید هم قلبی باشد و هم به زبان آید. باید به یکدیگر کمک کنیم تا نسخه های بهتر وجودمان رو بیاید و آن روی مان از این روی مان بهتر باشد.

- این گشودگی باید به چیزها هم تعلق بگیرد. به تمیز کردن عینک یا شانه زدن موی یا شستن ظرف. این گشودگی در زمان برانگیخته شدن حس قدردانی و سپاسگزاری در ما ایجاد می شود. هنگام شنیدن شعر و موسیقی و دیدن رقص. خلاصه این گشودگی و انبساط هر زمانی که از چسبیدن به خود و حصار ذهنی خود دست برداریم، با ما هست و تمرین و تکرار می شود و چسبندگی به نفسانیت و خود را کاهش می دهد.

- راهکار دیگر، آهسته کردن سرعت زندگی هم در حرکات و هم در کلمات است. هم در کردار و هم در گفتار. آهسته و شمرده سخن گفتن. آهسته و با تانی کار کردن. با تامل و دقت فکر کردن.

- لبخند زدن و کاشتن لبخند بر صورت-ولو به تکلف- ذهن ما را آماده ی ارتباط با دیگران می کند.

- راهکار دیگر رفتن در دل مشکل به جای فرار از آن یا فکر کردن به آن است. چالش با مشکل، فرصت را از تفکر زائد و خودخوری فکری می گیرد. در اولویت بندی مشکلات، اولویت رابه مشکلات بزرگ تر دهید که به تعویق انداختن شان انرژی فکری بیشتری را تلف می کنند. به قول معروف قورباغه تان را در اسرع وقت قورت دهید.

- یادمان باشد بدون انضباط و برنامه، بدون حساب کشی و مراقبت روزانه یا شبانه نسبت به اعمال و سخنان مان در جا خواهیم زد. انضباط ملایم، نوعی تقوا و ترمز برای پیشگیری از حوادث نامطلوب محسوب می شود.

- کنترل پرخاشگری و میدان دادن به صبوری نیز تمرین مهمی در جهت کمال و مربوط به انضباط است. پرخاشگری و عصبی بودن نتیجه ی همه تلاش ها و جهدهای انسان را در کسری از دقیقه به باد می دهد. درست است که این حالت بیشتر به صورت رفلکش و واکنش سریع و بی اختیار، خود را نشان می دهد، اما توجه بدان و یادآوری آن، کم کم به مهار پرخاشگری ما کمک می کند و از ما انسان های صبورتری می سازد. کنترل ریختن زهرمان به دیگران و واکنش عصبی و فکر نشده، نوعی تقوای سلوک هم هست. ما به دنیا آمده ایم که زندگی را به کام یکدیگر شیرین تر کنیم نه تلخ تر. سمی و تلخ و ترش نباشیم.

- سخاوت و بخشندگی، به افزایش شفقت ما نسبت به دیگران کمک می کند. داشتن دستی برای بخشیدن ما را به جهت معنوی ثروتمندتر می کند. سخاوت و بخشیدن چیزهایی که دوستشان داریم، بزگترین لطفی است که می توانیم به خودمان بکنیم تا از چسبیدن به چیزها و انبار کردن تعلقات رها شویم. به تعبیر قرآن: لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون (آل عمران/92) ثروت و غنای بنیادین(برّ=نیکی)، در همین رها کردن وجود دارد. ثروت حقیقی در همین جا و هم اکنون وجود دارد ولی ما گمان می کنیم ثروت یعنی داشتن چیز و انباشتن چیز.

آندره ژید در "مائده های زمینی" می نویسد انسان چیزی جز آنچه می بخشد ندارد و هر چیزی را که نتوانی ببخش، مالک تو است و نه تو مالک آن. هیچ چیزی ارزش نگه داشتن و انبار کردن و چسبیدن ندارد.

- مشکلات بخشی لایتجزا از زندگی هستند. مشکل را نمی توان از زندگی حذف کرد ولی می توان آن را وسیله ی رشد خود کرد. در هر مقطع و مرحله ای از زندگی، مشکلات و دغدغه های خود را دارد. زندگی خوب، آن نیست که فاقد مشکل باشد. زندگی خوب چالش خوب با مشکلات است. انسان در این چالش ها رشد می کند و حالش بهتر می شود. به قول نیچه، مشکلی که مرا از پا نیفکند، نیرومندترم می سازد.

10 آبان 1403

خودشناسی از منظر روانکاوی و عرفان

خودشناسی از منظر روانکاوی و عرفان

محمدامین مروتی

از منظر فروید، یک دهم وجود ما در حیطه خودآگاهمان قرار دارد. نه دهم آن در حیطه ناخودآگاه. ناخودآگاه بخش سرکوب شده و پس رانده شده ذهن است که نیاز به التفات و توجه و پذیرش مجدد دارد و سلامت روان وابسته به همین توجه دارد.

یونگ، ضمن تایید باور استادش فروید، نکات بسیار مهمی را بدان می افزاید که مورد تایید استاد نبود.

اول اینکه یونگ بر این دوبخش، ناخودآگاه جمعی را هم افزود. ناخودآگاه جمعی حیطه ای است که دربردارنده ی تمام تاریخ و فرهنگ بشر است.

اگر خودآگاه نوک کوه یخی باشد که مرئی باشد، ناخودآگاه باقی کوه یخ است که دیده نمی شود. اما این ناخودآگاه در اقیانوسی پهناور قرار دارد که همان ناخودآگاه تاریخی بشر است.

یونگ برای توصیف جنبه های مختلف ضمیر از اصطلاحاتی استفاده می کند که خود برساخته است. نظیر نقاب و کهن الگوهای سایه، انیما و انیموس و نقاب.

نقاب، ماسکی است که انسان به چهره می زند تا حقیقت وجود خود را از دیگران مخفی کند. این پنهان کاری گاهی لازم است ولی اگر انسان خود را به نقاب خود تقلیل دهد و ا را باور نماید دچار اختلال شده است.

سایه نماد نیروهای منفی وجود است که یک شخصیت سالم به جای انکار، باید بدان ها اذعان نماید و آن ها را بپذیرد و از نیرویشان در جهت خودسازی استفاده نماید. انیما بخش زنانه و مادرانه ناخوداگاه ماست و انیموس بخش مردانه اش. هر دو بخش برای متعادل ساختن وجود لازم است.

نکته مهم دیگری که در آموزه های یونگ هست و در تعالیم فروید نیست این است که وظیفه شناخت ناخودآگاه بر عهده "من" یا خرد و ایگوی انسان است. در حالی که نزد یونگ دسترسی به ناخودآگاه جمعی تنها کار عقل نیست و برای این شناسایی شهود هم لازم است. از اینجا راه یونگ و فروید از هم جدا می شود. فروید بر جنبه علمی و عقلی روانکاوی تاکید می کند و یونگ به جنبه های دینی، عرفانی و شهودی آن نیز توجه می کند.

در مجموع چه نزد فروید و چه نزد یونگ، خودشناسی به شناخت "ایگو" قابل تقلیل نیست. نزد یونگ حتی به شناخت ناخودآگاه فردی هم قابل تقلیل نیست.

انسان موجودی مجزا و منفرد نیست بلکه ارتباطی تام و تمام با گذشته ی اقیانوسی خود دارد. در واقع انسان عبارت از جهان عبارت از همه چیز و به قول لاکان، عبارت از دیگری است. لذا خودشناسی را نمی توان به شناخت بخش مرئی وجود تقلیل داد. و از اینجاست که بحث وحدت وجود در عرفان های مختلف مطرح می شود.

در عرفان نیز به ما می گویند که انسان همین آگاهی محدودی که می نماید نیست. انسان هزار تو و لایه دارد. این هزارتویی یا نفسانیت، تعبیر دیگری برای ناخودآگاه فردی و جمعی است. در عرفان، از ناخودآگاه فردی معمولاً به نفسانیت و از ناخودآگاه جمعی به دریا تعبیر می شود. مولانا نسبت خود و ناخود را یک به نهصد می داند:

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق!

بلکه گردونی و دریای عمیق

آن تویِ زفتت، که آن نهصد تو است

قلزم است و غرقه گاه صد تو است

در تعبیر عارفانه دیگر می گویند انسان عالم صغیر است و دنیا عالم کبیر و انسان آینه تمام نمای عالم بیرون است. بدینسان خودشناسی به وحدت وجود و شناخت جنبه های مختلف رابطه انسان با آدم و عالم مرتبط می شود. چسب و ملات این رابطه نزد عارفان عشق است و جداکننده ی این رابطه، نفسانیت یا همان ایگوی خودهمه چیز پندار که دیر یا زود سر از خودشیفتگی هم در می آورد. لذا به قول شیخ بهایی:

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

و به قول حافظ:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

اول مهر 1403

نیمه تاریک وجود

نیمه تاریک وجود

محمدامین مروتی

ما یک نیمه تاریک در وجودمان داریم که تمایلی به پذیرش و اذعان بدان نداریم. یونگ به این قسمت وجود می گوید"سایه". ما به جای انکار این قسمت، باید با آن کنار بیاییم. یک نیمه گمشده که بدون آن ناقص هستیم و به صرف انکار آن از دستش خلاص نمی شویم. ما باید توانایی دیدن ابعاد منفی وجود خود را داشته باشیم و بدون شرمزدگی بدان اذعان کنیم. این کاری است که در مورد دیگران به آسانی انجام می دهیم. زمانی با سایه خود کنار می آییم که بتوانیم همین کار را درمورد خود نیز انجام دهیم. یعنی همانطور که نقاط ضعف دیگران را می توانیم بی طرفانه ببینیم، بتوانیم نقاط منفی وجود خود را هم از منظر سوم شخص یعنی شخص بی طرف ببینیم.

ما عموماً نقاط تاریک دیگران را خوب تشخیص می دهیم ولی زیر بار نقاط تاریک خود نمی رویم. در حالی که ما به نحوی تمام نقاط ضعف و قوت همدیگر را داریم. به همین دلیل این نقاط را در دیگران هم تشخیص می دهیم. این بدان معناست که ما کم یا بیش، تمام ضعف های دیگران را در خود داریم. هم داریم و اگر نداریم هم، می توانیم داشته باشیم. مثلاً من تو را احمق می نامم در حالی که خودم هم کارهای احمقانه بسیاری کرده ام و می کنم و خواهم کرد. فرافکنی، دقیقا آن مکانیسمی است که من عیب خود را به تو نسبت می دهم.

نتیجه این بینش باید این باشد که به جای داوری سخت و تند دیگران، آن ها را درک کنیم و این درک، با همدلی میسر می شود. همدلی به جای داوری.

چرا؟ زیرا دیگران هم ما هستند که در موقعیتی متفاوت قرار گرفته اند. من توام که در شرایط متفاوتی قرار گرفته ام. این همان سخن لاکان است که انسان عبارت از دیگری است. ما عبارت از دیگری هستیم. فقط جایمان با هم عوض شده است. پس ما آینه یکدیگریم. من خودم را در آینه تو پیدا می کنم. این نکته مهم ما را به همدلی به جای داوری هدایت می کند. اگر هم قرار است داوری کنیم، به جای داوری شخص، عمل او را داوری کنیم بی آن که آن را به شخصیت او مرتبط سازیم. آن هم با ملایم ترین عبارات و کلمات.

منبع:

نیمه تاریک وجود/دبی فورد/ ترجمه نغمه رحمانی/ نشر محراب دانش 1392

15 شهریور 1403

توسعه فردی

توسعه فردی

محمدامین مروتی

مبحث توسعه فردی Individual Development اصالتاً یک بحث یونگی است.

این یونگ بود که کمال را به عنوان توسعه فردی و به کمال رساندن استعدادهای فرد تعریف کرد. در عین حال یونگ معتقد بود که کمال هر کس از کمال دیگری متفاوت است و هر کسی باید به دنبال این باشد که خودش باشد و استعدادهای خود را کشف و متحقق سازد.

توسعه فردی یعنی امروزت بهتر از دیروز باشد ولو به اندازه یک ذره. همین.

هرکس باید بکوشد بهترین نسخه وجودی خودش باشد. یعنی استعدادهای بالقوه خود را بالفعل کند.

اما هر کس باید بکوشد خودش باشد نه دیگری. بهترین نسخه وجودی تو لزوم بهترین نسخه وجودی من نیست. زیرا ما با هم تفاوت داریم. زیرا توان و استعداد و علائق و سلائق ما با هم فرق دارد.

پیش نیاز توسعه فردی، "تعادل روانی" است. درمان عدم تعادل کار روانپزشک است. اما وقتی تعادل روانی به دست آمد؛ نوبت "تعالی روانی" است که موضوع توسعه فردی است. تعالی روانی، ترکیب علم و عقل و عشق است که قدمای ما بدان "حکمت" می گفتند.

مهمترین نکته توسعه فردی این است که بدانیم احتراز یا فرار از رنج، بیهوده ترین کاری است که می توان کرد. از رنج نه گزیری هست و نه گریزی. زیرا تار و پود جهان را با رنج آفریده اند. منتهی برای هر کسی و در هر مرتبه ای رنجی متفاوت وجود دارد.

مهم نگاه ما به رنج و نوع مواجهه ی ما با آن است. تفاوت در این نگاه و مواجهه است که رقم می خورد. رنج می تواند سکوی پرش توسعه فردی باشد. به قول نیچه رنجی که ما را از پا نیفکند، قوی تر مان می کند. راز و رمز تبدیل رنج به گنج همین است. باید به رنج معنا داد. زندگی چالش دم به دم با مشکلات است. چالش معنادار با مشکلات.

بدترین یا یکی از بدترین مصائبی که می تواند به سر یک مادر بیاید، داشتن بچه سرطانی ای است که ذره ذره پیش چشمش آب شود. اما هستند کسانی که این رنج را به گنج تبدیل کرده اند. یکی از این بزرگان، خانم فریده قدس بنیانگزار موسسه محک برای کمک به کودکان سرطانی است. او رنجی را که می کشید، معنادار ساخت. از غصه هایش قصه ای با پایانی خوب ساخت.

توسعه اجتماعی مستلزم توسعه فردی است. اما نکته مهم دیگر این است که تا خودمان اصلاح نشویم نمی توانیم دیگران را اصلاح کنیم. هیچکس نمی تواند فراتر از امکانات خود یعنی فراتر از آنچه هست بر دیگران تاثیر نهد. به قول بزرگی کیفیت رابطه ما با دیگران نمی تواند از کیفیت رابطه ای که ما با خود داریم، سبقت بگیرد:

ذاتِ نایافته از هستی، بخش

کی تواند که شود هستی بخش

همیشه آنچه هستیم با یافتن امکانات، آنچنان تر می شود. گنجشک اگر متعالی شود، دو بال می یابد و سیمرغ می شود و اگر نشود، همان دو بال می تواند از او یک اژدها بسازد.

منبع:

فایل صوتی کامل مصاحبه دکتر مریم شهرکی با مجتبی تمسکی

15 شهریور 1403

نقش خوش بینی در زندگی

نقش خوش بینی در زندگی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم می گوید این قصه ها را می گویم تا بدانی اگر مشکلی برایت پیش آمد، خود را نبازی:

۳۲۵۶ عِبْرَت است آن قِصّه، ای جان! مَر تو را تا که راضی باشی از حُکْمِ خدا

۳۲۵۷ تا که زیرک باشی و نیکوگُمان چون بِبینی واقعه‌یْ بَد ناگهان

مثل گل، که اگر گلبرگ هایش را یک به یک از هم جدا کنی، از خنده اش باز نمی ماند:

۳۲۵۸ دیگران گردند زَرْد از بیمِ آن تو چو گُل˚ خَندان، گَهِ سود و زیان

۳۲۵۹ زان که گُل، گَر بَرگْ بَرگَش می‌کُنی خَنده نَگْذارد نگردد مُنْثَنی[1]

گل پر پر شده، به زبان حال می گوید چرا برای خارهای وجودم(مشکلات و غم ها) غصه بخورم. قبل از اینکه گلی باشم، خار بوده ام و این خارها محافظ وجود همان گل هم هست و اگر این گل پرپر هم شود، دوباره بر همان شاخ خاردار می روید:

۳۲۶۰ گوید از خاری چرا اُفْتَم به غَم؟ خَنده را من خود زِ خارْ آورده‌ام

مولانا می گوید دیدگاه سالک باید چنین باشد که هر چه را که از دست بدهی، خیری در آن نهفته است و بلایی را از تو دور می کند:

۳۲۶۱ هرچه از تو یاوه گردد[2] از قَضا تو یَقین دان که خَریدَت از بَلا

و تصوف داشتن همین دیدگاه است. تصوف، شاد بودن قلب در هنگام آمدن اندوه است:

۳۲۶۲ مَا التَّصوّف؟ قالَ وِجْدانُ الْفَرَح فِی الْفُؤادِ عِنْدَ اِتْیانِ التَّرَح

خداوند می فرماید بر آنچه از دست رفت تاسف مخورید. ولو اینکه گرگ گوسفندان تان را کشته باشد. چه بسا آن بلا و ضرر، بلاها و زیان های بزرگ تر را دفع کرده باشد:

۳۲۶۵ گفت لا تَاْسوا عَلی ما فاتَکُم[3] اِنْ اَتَی السِّرحانُ وَارْدی شاتَکُم[4]

۳۲۶۶ کان بَلا دَفْعِ بَلاهایِ بزرگ وان زیان، مَنْعِ زیان‌هایِ سُتُرگ

11 تیر 1403


[1] مُنثَنی: خمیده، دوتا

[2] یاوه شدن یعنی گم شدن و در اینجا یعنی از دست دادن

[3] سوره حديد آيه 23: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ : ‏تا بر آنچه از دستتان مى‌رود اندوهگين نباشيد و بدانچه به دستتان مى‌آيد شادمانى نكنيد. و خدا هيچ متكبر خودستاينده‌اى را دوست ندارد.

[4] سِرحان: گرگ ، شیر / اَردی: هلاک کرد / شات: گوسفند

"حال خوب" و رابطه اش با عشق و کلام و آهستگی

"حال خوب" و رابطه اش با عشق و کلام و آهستگی

محمدامین مروتی

"حال خوب"، عبارت است بی دغدغه بودن(نه بی خیال بودن) و آرامش و سکونت قلب، در هر موقعیت و کاری که بدان مشغولی. ممکن است کارهای بسیاری برای انجام داشته باشی ولی با آرامش و طمانینه و تمرکز انجامشان دهی. به این حالت می گویند "سکینه" و "خاطر جمعی". خاطر جمعی حالتی است که از طرفی خاطر و ذهن انسان آسوده است و از طرفی کل توان و توجهش را متوجه لحظه ای می کند که در آن قرار دارد یا کاری که دارد می کند. عرفا به این حال می گویند "جمع" یا "حضور" که در مقابل "تفرقه" قرار دارد. حافظ می گوید:

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

این حالت مجموع بودن در مقابل پراکندگی خاطر و اندیشه قرار دارد. چه بسیار کسانی که در حال انجام کاری، فکرشان مشغول کارهای انجام نشده دیگر است. مولانا می گوید خاطر انسان وقتی مجموع می شود که از عشق مایه بگیرد. عشق ملاتی است برای یکپارچه کردن وجود بشر و به قول ابوسعید ابی الخیر: "یکسو و یکسان نگریستن". یعنی در هر کاری عاشقانه ورود کند:

عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طمّ و رم

جمع کرد باید اجزا را به عشق

تا شوی خوش جون سمرقند و دمشق

عجله نداشتن و عجول نبودن شرطِ داشتنِ خاطر ِمجموع است. به همین دلیل قدمای ما گفته اند عجله کار شیطان است. عاشق عجله ندارد. به همین دلیل حافظ گفته: "از ازل تا به ابد فرصت درویشان است." آهستگی و آهسته زیستن و بهره بردن از لحظه لحظه عمر، نشان عاشقی است.

ورود عاشقانه در مراوده با دیگران، انسان را به سر ذوق و شوق و سخن می آورد. انسان ملول حال حرف زدن ندارد و تلگرافی سخن می گوید. اما انسان عاشق انرژی مضاعفی برای سخن گفتن پیدا می کند. شاید به همین دلیل خانم ها معمولا از آقایان گله مندند که حال حرف زدن ندارند و بلکه آنان را پرچانه تلقی می کنند. به همین دلیل امثال حافظ و سعدی و مولانا این همه حرف برای گفتن داشته اند. به همین دلیل عاشق و معشوق از حرف زدن با هم خسته نمی شوند. به همین دلیل وقتی خدا از موسی می پرسد این چیست در دستت؟ موسی مفید و مختصر بدین اکتفا نمی کند که بگوید عصا. بلکه می گوید این عصایی است که با آن گوسفندان را هدایت می کنم و برگ برای ایشان از درختان می فشانم و بدان تکیه می کنم و.....یعنی سخن را کش می دهد چون از مصاحبت با معشوق لذت می برد.

عاشق خوش صحبت و خوش بیان است ودمش گرم است. خوش محضر است و از می تواند مصاحبتش لذت برد. هم حرفهای خوب می زند هم خوب حرف می زند. عشق زبانش را باز کرده است. به قول حافظ:

بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

اما در مصاحبت با زیبایی های طبیعت، ابتدا سکوت غلبه می کند و پس از آن طبع شاعرانه انسان می شکفد و اگر شاعر خوبی باشد، شعرهای خوبی هم برایش می آید.

قدم دشوار این است که حال را به مقام تبدیل کنی. یعنی احوال خوش گاه به گاه را به یک سبک زندگی پایدار و درونی شده تبدیل کنی. همانطور که گفتم شرط اول قدم این است که مجنون و عاشق باشی، آهستگی و خوب حرف زدن و خوش صحبت بودن شروط مکمل اند.

4 اردیبهشت 1403

صورت و سیرت بشر

صورت و سیرت بشر

محمدامین مروتی

اشاعره معتقد بودند که عقل مستقل از شرع قادر به تشخیص نیک و بد نیست و به عبارتی حسن و قبح شرعی است.

معتزله معتقد بودند که عقل مستقل از شرع هم می تواند خوبی را از بدی تشخیص دهد. پس حسن و قبح عقلی است.

اما می توان فراتر از هر دو نحله رفت و گقت حسن و قبح نه شرعی و نه عقلی، بلکه فطری است. یعنی انسان به صرافت طبع می تواند خوب را از بد تشخیص دهد اگر گرفتار القائات محیطی نشده باشد. انسان فطرتاً نیکی را بر بدی ترجیح می دهد ولی برای تشخیص مصادیق نیکی و بدی به عقل نیاز دارد.

اخلاق مقدم بر اندیشه است. نیکی و بدی مردمان مقدم بر اعتقادات ایشان است.

انسان ها پیش از آنکه درخور برچسب های فکری و عقیدتی باشند، انسان اند.

یک انسان خوب می تواند یک دیندار خوب یا یک آتئیست خوب شود.

یک انسان بد یک دیندار یا آتئیست بد می شود.

یک انسان خوب می تواند یک چپ یا راست، یک ملی گرا یا لیبرال خوب باشد.

یک انسان بد یک چپ یا راست یا ملی گرا یا لیبرال بد می شود.

شخصیت و تیپ شخصیتی انسان هاست که محتوای عقایدشان را می سازد. چپ و راست یا متدین و غیرمتدین یا ملی گرا و جهان گرا یا لیبرال و سوسیالیست، شکل و فرمهایی هستند که محتوای شخصیت ما را در برمی گیرند. سیرت بشر را شخصیت اخلاقی او می سازد و صورتش را افکار و اندیشه هایش. عقاید و باور ها تنها این شخصیت را "تشدید" می کنند. آن را موجه و مدلل می سازند. به قول معروف، "آنچنان را آنچنان تر می کنند".

در حقیقت، محتوای شخصیتی انسان ها در برداشت شان از دین، از علم، از سوسیالیسم و لیبرالیسم ریزش می کند. به همین دلیل دیندار خوب و بد داریم، چپ خوب و بد داریم و.....

دین، انسانِ بد را بدتر و انسانِ خوب را خوب تر می کند. چرا؟ زیرا برای بد بودن یا خوب بودنش دلیل و توجیه فراهم می کند. سایر عقاید و باور ها نیز چنین اند. انسان خوب می تواند چپ خوب و لیبرال خوب و متدین خوبی باشد. انسان بد، هر تفکری داشته باشد، به طرف نسخه ی بد آن تفکر جذب می شود.

انسان ها را باید از روی کردارشان ارزیابی و داوری کرد نه از روی مدعاها و شعارها و گفتارشان. در عمل، انسان های خوب، با هر عقیده و باوری، جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل می کنند و بالعکس.

15 فروردین 1403

قصه ی نامکرّرِ عقل و عشق

قصه ی نامکرّرِ عقل و عشق

محمدامین مروتی

دوگانه ی "عقل و عشق" به درازای تاریخ، گفتگوساز و مناقشه برانگیز بوده است.

در این دوگانه انگاری نیز-مطابق سایر دوقطبی ها- دوسر افراطی طیف، گفتگو را به مناقشه بدل کرده و از حیز انتفاع خارج کرده اند.

دوگانه عقل و احساسات، به صورت دوگانه عقل و عشق نیز بیان شده است. عشق بدون حساب و کتاب می بخشد و می خواهد ولی عقل سرش توی حساب و کتاب است.

این دوگانه در هنر به صورت رمانتیسم و کلاسیسم یا رئالیسم و سوررئالیسم، بروز و ظهور داشته است. کلاسیسم عقل محور است و رمانتیسم عشق مدار است و جانمایه ی اصلی هنر:

گر عشق نبودی و غم و عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که سرودی؟ (سهروردی)

نقد روشنگری:

سنت روشنگری و مدرنیته همواره عقل و عقلانیت را در مرکز و محور توجه خود قرار داد. در این سنت،عقل پیامبری بود که معزول نمی شد و مادام العمر بر تخت و بر صدر می نشست.

شاید نخستین بار هیوم بود که عقلانی بودن کارهای بشر را زیر سوال برد و احساسات و عواطف را قوی تر از عقلانیت دانست. هیوم می گوید رفتارهای بشر چندان هم که به نظر می رسد از سر عقلانیت نیست بلکه تابع عواطف و احساسات است.

بعد از او نیچه و شوپنهاور بودند که گفتند انسان اول می خواهد بعد دنبال دلیل برای توجیه خواسته اش می گردد.

فروید نیز از تاریکخانه ضمیر و سیطره ی ناخودآگاه بر خودآگاه سخن گفت. انسان ناخودآگاه و بی اراده تابع تاریکخانه ای است که عبارت است از کلافی سردرگم از عقده ها.

و مارکس از تاریکخانه ایدئولوژی سخن گفت و اینکه عقاید ما زیرساخت هایی در مناسبات طبقاتی دارند که به چشم نمی آیند و باید آن ها را از تاریکخانه ی ایدئولوژی، بیرون آورد و بر آفتاب افکند.

مقام عشق و عقل:

در این شکی نیست که انسان به امید و عشق زنده است. بدون عشق و امید، انسان به ربات تبدیل می شود. اما اگر این عشق با عقل ممزوج نشود، کارش به جنون هم خواهد رسید. حق آن است که جهان بدون عشق به پشیزی نمی ارزد و جلوه ای ندارد، ولی اگر عقل آن را مدیریت نکند همین عشق فاجعه به بار می‌آورد. کیفیت و جذابیت دنیا به عشق مربوط است. بدون عشق ما به هوش مصنوعی و ربات تقلیل می یابیم:

جهان عشق است و ديگر زَرق سازي

همه بــازي است الّا عشــق بازي

اگر بي عشـــق بودي جـانِ عــالم

كه بودي زنـــده در دوران عــالم

فلك جز عـــشق محــرابي نــدارد

جهان بي خاكِ عشـــق،آبي ندارد (نظامي)

و ابوسعید:

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق؟

ور عشق نباشد به چه کار آید دل؟ (ابوسعید ابوالخیر)

و حافظ:

عاقلان نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

عشق موضوعیت دارد و عقل طریقیت. عقل باید خادم عشق و در عین حال مشاور و راهنمای آن باشد. عقل معدّل(تعدیل کننده) عشق است و مانع افراط و تفریط و سرکشی آن می شود.

راهکار:

شیوه صحیح، جمع کردن بین عقل و عشق، با لحاظِ نقاط قوت و ضعف هر یک در حیطه های مختلف زندگی است.

مشکل زمانی پدید می آید که یکی از این دو بخواهد پای از گلیمش درازتر کند و جای دیگری را بگیرد.

عقل در مدیریت مسائل اجتماعی و سیاسی و عشق در مسائل روانشناسی و روابط بینافردی، باید بر صدر بنشینند و در عین حال عشق دیگر را به مشاوره بگیرند.

عقل در مسائل اجتماعی سخن آخر را بگوید ولی از عشق مشاوره بگیرد و به عواطف بشری نیز نظری داشته باشد.

عشق در مناسبات بشری، نقطه مرکزی پرگار باشد ولی از عقل مشاوره بگیرد.

هم عقل و هم عشق فراورده ها و محصولات ارزشمندی داشته اند.

هنر و عرفان و اخلاق و تا حدی دین محصول عشق و عواطف بشری اند.

علم و سیاست و اقتصاد محصول عقل و تفکر بشری اند.

مدیریت ساحت احساس و عواطف را باید به دست هنر و عرفان و عشق سپرد و مدیریت ساحت کلان اجتماعی را به عقل جمعی بشر.

برتراندراسل گفته بود زندگی خوب آن است که از عشق الهام بگیرد و توسط عقل راهبری گردد.

به ظاهر، عقل سلطان و رهبر است اما به باطن عشق است که عقل را موجه می سازد. زیرا عشق هدف است و عقل وسیله. عشق موضوعیت دارد و عقل طریقیت. به قول سعدی:

هركه را صــورت نبندد سِــرّ عشق

صـــورتي دارد ولي جـانيش نيست

گـــر دلي داري به دلـبندي بـــده

ضايع آن كشور كه سلطانيش نيست

مـــاجــراي عقل پــرسيدم ز عشق

گفت معــزولست و فرمانيش نيست

هــركه را با ماهـروئي ســرخوشست

دولتي دارد كه پــايـــانيش نيست

15 اسفند 1402

پارادُکس جامعه سالم و انسان ناسالم

پارادُکس جامعه سالم و انسان ناسالم

محمدامین مروتی

ما انسانهایی هستیم که در جامعه ای عمدتاً بیمار بالیده ایم. طبیعتاً خود ما نیز از بیماری این جامعه، متاثر شده ایم و نشانه های این بیمار یرا در تعاملات و تقابلاتمان با یکدیگر نشان و نمایش می دهیم.

سوال مهم این است که انسان بیمار و پر از عقده، چگونه می تواند جامعه بیمار را نجات دهد؟ به قول معروف: "خفته را خفته کی کند بیدار" یا چنان که مولانا می گوید کسی که چیزی را ندارد نمی تواند آن را به دیگری بدهد:

ذات نایافته از هستی، بخش

کی تواند که شود هستی بخش

این سوال در مورد خودسازی و بهسازی شخصی و فردی هم مطرح است. انسانی که با انواع عقده های روانی بزرگ شده چگونه می تواند به امر خودسازی بپردازد و سودای کمال داشته باشد؟

پارادکس وضعیت ناسالم انسان ناسالم، را چگونه می توان فهمید و حل کرد؟

از طرفی می بینیم همین انسان و جوامع انسانی در طول تاریخ پیشرفت های بسیار خوبی در همه عرصه ها داشته اند و به کمالی نسبی دست یافته اند که قابل قیاس با دهه ها و سده ها و هزاره های پیش نیست.

پس در عمل، ما با همین انسان و جامعه پر نقص و ناسالم ما در حال پیشرفت بوده ایم.

اما چطور این پیشرفت ممکن بوده است؟

پاسخ این است از طریق آزمایش و خطا که مکانیسم اصلی یادگیری بشر است. انسان در جریان عمل و در کارورزی، تئوری هایش را اصلاح و پیشرفت می کند.

بنابراین ایده ساختن جهانی نو وانسانی نو که از بیخ و بن، با انسان و جهان کنونی متفاوت باشد، ایده ای تخیلی است که در تضاد با مکانیسم واقعی پیشرفت قرار دارد. ساختن جهانی کامل توسط انسان هایی ناقص، ایده ای پاردکسیکال است که به فجایعی چون فاشیسم و کمونیسم انجامیده است. همه این ایدئولوژی ها می خواستند انسان طراز نوین و جامعه طراز نوین بسازند. می خواستند همه چیز را ویران کنند و از نو بسازند.

اما ایده پیشرفت تدریجی- ضمن آزمایش و خطا- ایده ای مبتنی بر واقعیت است.

این ایده مستلزم این پیش فرض است که انسان و جامعه کنونی اشکالات و نواقصی دارد که قابل برطرف شدن است ولی بیماری و نواقص آن در حدی نیست که امیدمان را از دست بدهیم.

در ایده ویرانی جهان موجود، این پیش فرض نهفته است که هیچ چیز این عالم و این آدم، ارزش نگهداری ندارد و به قول حافظ: "عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی". اما در عمل به سودای ساختن بهشت، جهنم برپا می کنند.

اما در ایده پیشرفت تدریجی این پیش فرض وجود دارد که این بیماری لاعلاج نیست و این انسان و این جامعه، علائمی از ناسلامتی دارد که می توان به تدریج رفع کرد.

12 بهمن 1402

معرفی رمان "کتابخانهٔ نیمه‌شب"

معرفی رمان "کتابخانهٔ نیمه‌شب"

محمدامین مروتی

"کتابخانهٔ نیمه‌شب" رمانی است به قلم "مَت هَیگ" است که در سال ۲۰۲۰ منتشر شده‌است.

ترجمه های مختلفی از این کتاب به زبان فارسی و جود دارد که به چاپ های متعددی رسیده اند. مثلاً ترجمه محمدصالح نورانی زاده در فروردین 1400 تا پایان همان سال، در "نشر کوله پشتی" به 57 چاپ، با شمارگان هزار جلد رسیده است.

پنج ترجمه‌ی دیگر از کتاب توسط مینا صفری، امین حسینیون، مهسا قنبری، مهسا صباغی و فاطمه پیرهادی روانه بازار شده اند. سایر ترجمه ها هم ترجمه های خوبی هستند، اما خوانندگان در مجموع ترجمه آقای نورانی زاده پسندیده اند.

این کتاب پتانسیل تبدیل به یک فیلم نامه عالی و یک فیلم سینمایی بسیار خوب را دارد.

کتاب، فحوایی فلسفی(اگزیستانسیالیستی) و علمی (کوانتومی) هم دارد که آن را از کتاب های عوام پسند متمایز می کند.

اگر های زندگی:

همه ما بارها با این فکر و خیال و حسرت مشغولیم که اگر در فلان زمان، به جای فلان انتخاب، بهمان انتخاب را داشتم، زندگیمان چقدر بهتر می شد. اما این کتاب نشان می دهد، هر انتخابی، عوارضی پیش بینی نشده دارد که در خلأ و بدون تجربه مستقیم، از آن ها بی خبریم. چه بسا اگر انتخاب های فعلی را نداشتیم، در آینده، حسرت همین انتخاب ها را می خوردیم. مسئله این است که ذهن ما انتخابهایمان را با لحاظ عوارض شان و عدم انتخاب هایمان را بدون لحاظ عوارض احتمالی شان، داوری می کند و بدین ترتیب همیشه حسرت و ایکاشی وجود دارد که چه بسا فقط در تخیلات ما موجه است.

موضوع کتاب:

"کتابخانهٔ نیمه‌شب" نیز در باره افسردگی زن 35 ساله ای به نام نورا سید است که قصد خودکشی دارد و در لحظه خودکشی که نیمه شب است، در عالم رویا، گذارش به "کتابخانه نیمه شب" می افتد. مت هیگ یعنی نویسنده کتاب نیز روزگاری به افسردگی مبتلا شده بود و کتاب می تواند بیان حال خود او نیز باشد. در واقع تجاربی از این دست، می تواند برای یک نویسنده، نقطه قوت باشد. کتابخانه نیمه شب، کتابخانه ای که به او امکان می دهد، انواع و اشکال مختلف تصمیم ها و زندگی های ناشی از آن تصمیم ها را تجربه کند. حاصل تجمیع این تجارب، آن هیچکسی است که همه کس بوده است و در موقعیت خوبی برای جمعبندی قرار دارد. بنابراین آخرین کتاب این کتابخانه استعاری سفید و نانوشته است و نورا باید خودش آن را بنویسد.

نورا نیز در همین کتابخانه انواع زندگی محتمل را تجربه می کند که در آن ها قهرمان شنای المپیک، ستاره راک، فروشنده، خانه دار، دانشمند و....است. اما جز وضعیت خانه داری، بقیه موقعیت ها راضیش نمی کنند.

نیمه شب، پایان روزی و آغاز روزی دیگر است و می تواند استعاره ای از تغییر مسیر زندگی و انتخابی نو باشد. "کتابخانه"، یک استعاره ذهنی برای مکانِ تصمیم گرفتن های مهم است.کتابخانه نیمه شب، کتابخانه احتمالات است. احتمالات بی نهایت زیادی که ممکن بود و احتمال داشت مسیر زندگی ما را تغییر دهد. اما اصلاً معلوم نیست که آن تغییرات بهتر بودند یا بدتر؟

انتخاب:

زندگی های ما تابع های مختلفِ امواج کوانتومی هستند و ما ممکن است بر اساس تصمیم های مختلفمان، مانند گربه شرودینگر، در معرض احتمالات مختلفی از زندگی قرار گیریم.

ما عبارت از انتخاب های مان هستیم و خطاهایمان بخشی از انتخاب های ما و بخشی از روند یادگیری مایند.

زندگی ما را تصمیم ها و انتخاب هایمان می سازد. ممکن است در انتخاب هایمان دچار اشتباه شویم اما اگر سعی خود را برای انتخابی درست کرده باشیم؛ حسرت انتخاب های دیگر، وجهی ندارد. تصور حرام کردن زندگی و حسرت زندگیی دیگر، لزوماً منطبق بر حقیقت نیست. به قول اگزیستانسیالیست ها انسان با انتخاب هایش می بالد و رشد می کند و انتخاب های اشتباه هم بخشی گریزناپذیر و حتی لازم از این پروسه یادگیری اند.

نتیجه گیری:

انسان معمولاً از زندگیش ناراضی است و اما و اگرهای فراوانی را در ذهن مجسم می کند که او را در موقعیت بهتری قرار می داد. اما کتاب می گوید معلوم نیست که این اما و اگرها، حقیقت را به ما بگویند. اساس رویکرد ما نارضایتی از وضع موجود است و بدون رسیدن به "فضیلت قناعت"، قصه این نارضایتی ها ادامه دارد. وضعیتی به نام "وضعیت ایدئال" وجود ندارد. همیشه پای چیزی در زندگی می لنگد که می تواند به موضوعِ فکر و ذکر ما تبدیل شود.

نگاه نویسنده این است که حتی تجارب بد هم می توانند مفید و معنی دار باشند. زندگی یک شطرنج استعاری است که یک پیاده تنها و آخر هم می تواند نجاتبخش آن باشد.

جمله زیبایی که چند بار در کتاب تکرار می شود این است:

"تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردن است."

کافی است زندگی را تجربه کنیم به جای آن که سعی کنیم تحلیلش کنیم یا درکش کنیم. این همان سخنی است که سهراب سپهری می گوید:

"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم"

این نگاه باعث می شود گل زنبق را به چشمی متفاوت و تازه به تازه بنگری و متوجه خاص بودن هر گل زنبق و هر موجودی بشوی. نگاه تو که نغییر کند، خودت تغییر می کنی و خودت که تغییر کردی، همه چیز تغییر می کند. چنان که اقبال لاهوری می گوید:

چون به جان دررفت، جان دیگر شود

جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود

مهمترین آیتم و عنصر برای زندگی خوب، عشق است. اهمیت دادن به دیگری، باعث می شود برای دیگری اهمیت داشته باشی و این همه راز یک زندگی خوب است.

بهترین راهکار

بهترین راهکار

محمدامین مروتی

بزرگ ترین راز و رمز زندگی این است که به اندازه ای که به بهتر شدن دیگران کمک می کنیم، خودمان هم بهتر می شویم و به میزانی که با برخورد غلط و نسنجیده، به بدتر شدن دیگری کمک می کنیم، خودمان هم بدتر می شویم. همه راز زندگی در همین جمله است. کمک کردن به دیگران، بهترین راه کمک کردن به خودمان است. این ساده ترین، سرراست ترین، عملی ترین و مفیدترین راهکاری است که وجود دارد.

مبنای منطقی و واقعیِ این راز آن است که انسان عبارت از رابطه با دیگری است و انسان مجرد و خوشبختی مجرد وجود ندارد.

انسان خوشبخت و معنوی و سالم کسی است که فلسفه و دغدغه زندگی اش کمک کردن برای ساختن دنیایی بهتر است و شرط تحقق این دنیای بهتر، کمک کردن به دیگران است برای تبدیل شدن به بهترین نسخه وجودشان. لذا مارک منسن می گوید:

"مهم نیست کسی را از خودت متنفر کنی؛ اما هیچ‌گاه کسی را از خودش متنفر نکن ..." (عشق کافی نیست)

21 دی 1402

دیالکتیک یادگیری

دیالکتیک یادگیری

محمدامین مروتی

اگر در مورد طرز تفکر و شیوه زندگی خود چنین فکر کنیم که همیشه چیزی برای اصلاح هست و همیشه چیزی برای یاد گرفتن هست، دریچه های ذهن را بر روی رشد و اصلاح خطاهایمان باز نگه داشته ایم ولی اگر فکر کنیم که آنچه می دانم، حقیقت بی چون و چراست، دیگر به جستجوی بیشتری نمی پردازم و ذهنم را قاب می گیرم و به دیوار می آویزم و تنوع در مطالعه را تعطیل می کنم.

یادمان باشد که همیشه دیگران چیزی برای یاد دادن به ما دارند و همیشه خطاهایی داریم که باید به کمک دیگران اصلاح کنیم.

21 دی 1402

زندگی به مثابه تماشا

زندگی به مثابه تماشا

محمدامین مروتی

ناظر بودن و نگاه کردن، در مقابل قضاوت کردن و شاکی بودن است. ناظر کسی است که با تمرکز و توجه یک شخص بیطرف ولی مشتاق، دنیا را تجربه می کند. در مورد خودش نیز نظاره گر احساسات و افکاری است که به ذهن او وارد و خارج می شود. مثل رابطه خورشید با ابرها. ابرها می آیند و می روند و خورشید بر آن ها می تابد و می ماند.

ناظر، منفعل و بی عمل نیست بلکه متناسب با لحظه و موقعیت، عمل می کند. نه با الگوها و بسته هایی که از گذشته با خود آورده است.

با این تعریف، بچه ها تا زمانی که تحت تاثیر بزرگترهایشان قرار نگرفته اند، نمونه خوب تفکر غیرایدئولوژیک و ناظر به موقعیت هستند.

29 آذر 1402

دریغ رفته و ایکاش آینده

دریغِ رفته و ایکاشِ آینده

محمدامین مروتی

فریدون مشیری در شعری بلند و زیبا وضعیت کنونی بشر در نوسان بین گذشته و آینده، چنین ترسیم می کند:

درون معبد هستی

بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز

نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز-

به زاری از ته دل، یک "دلم می خواست..." می گوید

شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است

بیش از نود درصد درد و رنج های ما مربوط به ترس از آینده و غصه های گذشته اند. ترس از آینده ای که نیامده و معلوم نیست بیاید و غصه گذشته ای که الآن دیگر نیست. بنابراین اقامت در لحظه حال، تا نوددرصد مشکلات روحی و ذهنی ما را حل می کند. چرا که لحظه حال غالباً شامل هیچ غم و غصه نقدی نیست، مگر در وضعیتی که واقعا بیمار باشیم یا همین الآن دردی به جسم و روحمان وارد شود. اما این حالت نادر است. زمان حال معمولاً در بردارنده مشکلی نیست. این گذشته و ترس از آینده ی نسیه و نرسیده است که بر ذهن و روح ما را شکنجه می کند. دو راه حل برای ماندن در زمان حال وجود دارد:

مهمترین راه این است که به جای توی فکر رفتن و قضاوت خود و دیگران، با آنچه هم الآن در معرض حواس ما قرار دارد، رابطه بگیریم و محو چیزهایی شویم که دور و برمان هستند.

راه دیگر این است که اگر افکار مزاحم به ذهن وارد شدند و نتوانستیم با مشغول کردن خود به حال، از پسشان برآییم، از منظر یک مشاهده گر و یک انسان بی طرف و شخص سومی، به مشاهده و نظاره آنان بنشینیم. نکته مهم و محوری در این مشاهده این است که نگاه خالی و مشاهده صرف را جای قضاوت و صدور حکم (له یا علیه خود و دیگری) بنشانیم.

15 آذر 1402

اختلالات روانی

اختلالات روانی

اختلالات روانی بعضاً جنبه بیماری حاد دارند و کل زندگی فرد را مختل می کنند. مانند اختلال دوقطبی(افسردگی/شیدایی)، اسکیزوفرنی(روان گسیختگی) و افسردگی و مالیخولیا(سودازدگی)، شیدایی(مانیا= شادی زدگی)، اوتیسم(درخودماندگی)، سایکوز(روان پریشی).

اما اختلال های شایع و همگانی، زندگی بشر را مختل نمی کنند ولی بدان لطمه می زنند. این نوع اختلالات در چهار زمینه بروز می کنند: اختلال در تفکر، احساسات و عواطف، روابط با دیگران و کنترل تکانه ها.

و شامل شخصیت های مرزی(مرز روان نژندی و روان پریشی)، خودشیفتگی(نارسیسم)، پارانویا(بدگمانی)، وسواس فکری – عملی (OCD)، شخصیت نمایشی، شخصیت ضد اجتماعی(جمع هراسی)، فوبیا، اضطراب، بیش فعالی، وابستگی، پرخوری عصبی(بولیمیا) و بی اشتهایی عصبی و اسکیزوئید هستند.

28 آذر 1402

تدریجی بودن تحول

تدریجی بودن تحول

محمدامین مروتی

در طریق خودسازی، حرکت بطئی و تدریجی و حتی نامحسوس است. این کندی، بعضاً موجب نومیدی رهرو می شود که چندین سال است به خودسازی می پردازم و کمترین تغییری نکرده ام. کماکان خودخواهم، عصبانیم، لذت مهرورزی را احساس نمی کنم، حالم خوب نیست، حال دیگران را بد می کنم و الخ. بعد هم مایوس و ملول می شویم و به خود می گوییم لابد همه این آموزه ها دروغ است.

به نظر می آید مشکل در اینجاست که خواندن متون خودشناسی، توقع انسان را از خودش، به شکل نامعقولی بالا می برد. به خصوص متون بازاری با عناوینی مثل ده قدم تا موفقیت و بیست قدم تا شادکامی و امثالهم.

حقیقت این است که شخصیت ما طی ده ها سال از دوران کودکی تا به حال ذره به ذره و خشت به خشت ساخته شده است و توقع تحول ناگهانی واقع بینانه نیست. نفسانیت و خودخواهی "به روزگاران" در دل ما نشسته و به قول سعدی: "بیرون نمی توان کرد الّا به روزگاران".

همین که خود را در محیط های سالم قرار می دهیم، همین که حواسمان به این باشد که در طول روز چه اشتباهاتی کردیم و همینکه حتی المقدور سعی کنیم آن اشتباهات را تکرار نکنیم، تحول تدریجی ما را تضمین خواهد شد.

اگر خود را با ده سال پیش مقایسه کنیم، این تحولات ولو اندک را خواهیم دید. مهم این است که این "آهستگی" را قرین "پیوستگی" کنیم و به قول حافظ، "دست از طلب ندارم تا کام من بر آید".

25 مهر 1402

کریستین بوبَن (۱۹۵۱–۲۰۲۲)

کریستین بوبَن (۱۹۵۱۲۰۲۲)

محمد امین مروتی

بوبَن نویسنده فرانسوی و دانش‌آموخته فلسفه است. وی را به عنوان نویسنده ای است که فلسفه را در خدمت مضامین انسانی و معنوی گرفته است.

نثرش آهنگین و دلکش است. جمله هایش کوتاه و زبانش ساده و صمیمی و در عین حال شاعرانه است که متاسفانه در ترجمه به خوبی به زبان مقصد، منتقل نمی شود.

مضامین اصلی آثار او عشق، ایمان، طبیعت و کودکی و نوشته‌های وی آهنگین و شاعرانه است. نوستالژی کودکی در کنار عشق و تنهایی دستمایه.....

ادامه نوشته

هوشمندانه ترین ایده شوپنهاور

هوشمندانه ترین ایده شوپنهاور

محمدامین مروتی

شاید هوشمندانه ترین ایده شوپنهاور کشف این حقیقت باشد که رنج، واقعی و عمیق و شادی سطحی و زودگذر است.

شوپنهاور این حقیقت را با ارجاع به وجدان تک تک انسان ها اثبات می کند: آنقدر که از دست دادن چیزی غمگین می شویم، از داشتن همان چیز خوشحال نمی‌کنیم. در واقع، قدر مطلق رنجی که از یک حوادث تلخ می بریم، از قدر مطلق لذتی که از وقایع شیرین می بریم، بیشتر است و این است رمز ناخشنودی و نارضایتی بشر.

اما چرا به این زندگی پر رنج می چسبیم:

در جواب این سوال است که شوپنهاور کشف هوشمندانه دیگرش را پیش می نهد: به دلیل قاعده بقای نوع.

راز بقای بشر در تکامل انواع، آن است که دنبال دلش می رود نه دنبال عقلش. دنبال غریزه و اراده معطوف به بقایی می رود که طبیعت برایش برنامه ریزی کرده است. غریزه بقا سر انسان را گرم می کند تا از پاسخ منطقی به تحمل رنج، طفره برود. "انسان ها طراحی نشده اند که خوشحال یا حتی راضی باشند. ما در درجه اول برای بقا و تکثیر مانند هر موجود دیگری در جهان طبیعی، طراحی شده ایم."

راه حلی که شوپنهاور به تأسی از بودا ارائه می دهد، نخواستن است. اراده معطوف به نخواستن.

راه حل دوم پرداختن به هنر است. آنجا که هنر را برای هنر می خواهیم نه چیزی ورای آن.

شوپنهاور چهل قرن پس از بودا و دهه ها قبل از داروین و فروید، این سه اندیشمند را به گونه ای در هم ادغام می کند و چنان ترکیب هماهنگ و سازواری از اندیشه های شان به دست می دهد که می توان آن را عصاره دانش و بینش بشری دانست.

از منظری دیگر، همین عقل است که سهم غریزه را کشف می کند و به رسمیت می شناسد. پس تقابل غیر قابل عبوری، بین عشق و غریزه وجود ندارد.

25 شهریور 1402

دین و خودشناسی

دین و خودشناسی

محمدامین مروتی

در قرائت های حکیمانه از دین، عقل و وحی به هم پیوند می خورند. نزد ابن سینا و فارابی، جبرئیل همان عقل فعال یا صادر دهم از عقول دهگانه(عشره) ای است که به ترتیب از ذات الهی صادر گشته اند. در این نگره، پیامبر حکیم (فیلسوف) است و دین عین حکمت است.

نزد سقراط و حکمای یونان، هدف نهایی فلسفه، "خودشناسی" است.

رویکرد ایرانیان باستان به خودشناسی و خداشناسی نیز، حکیمانه و فلسفی است. در "دینکرد"، سوالاتی فلسفی مطرح می شود که هر نوجوان به بلوغ رسیده باید از خود بپرسد. سوالاتی نظیر "من کیم؟ از کجا آمده ام و باز به کجا شوم؟" و این شروع دینداری نوجوانان است.

نخستین صادرهای اهورامزدا در مقام احدیت و ذات خود، امشاسپندان شش گانه است. صادر هفتمین، "خود" اوست که با "وهومنه"(بهمن)، یعنی اندیشه نیک در می آمیزد. در تصوف تمایز مقام قبل و بعد از آفرینش به مقام "احدیت" و "واحدیت"، تعبیر می شود. در فلسفه ودایی هند، به "برهمن"(وجود) و "آتمن" (نفس=خود) تعبیر می شود. در قرآن خداوند می فرماید از روح خود در آدم دمیدم: نفخت فیه من روحی.

نام دیگری که بر این "خود الهی" نهاده شده، "دئنا" است. دین ماخوذ از این کلمه است. در لهجه ها وزبان های محلی ایرانی مانند کردی نیز "دین" به معنی دیدن است.

"ورنر زوندرمان" (۱۹۳۵ - ۲۰۱۲) ایران‌شناس آلمانی، می نویسد دئنا یا "دیانا" در "گاهان اوستا"، به معنای دیدن است. در متون پس از "گاهان" این کلمه به "دین" ترجمه شده است. (ورنر زوندرمان/ دوشیزه کردار نیک/ ترجمه آرمان بختیاری/ معارف/1382)

بدین ترتیب خداوند خود را به صورت دیانا یا بینش یا آگاهی در خرد انسان، متجلی می کند. در نتیجه خودشناسی، شناختن بخش مینوی و روحانی وجود همان خداشناسی است و به همین دلیل هر که خود را شناخت، خدا را شناخت: من عرف ربه فقد عرف ربه. از همین رو دین یعنی خداشناسی و خدا شناسی یعنی خودشناسی. پس دین یعنی خودشناسی. دین یعنی دیدن خود الهی بشر. دین یعنی پی بردن به اینکه حصه ای و بهره ای از خداوند در وجود خود داری که باید پیدایش کنی. قدرخود را بدانی و مقام خود را بشناسی و تخلق به اخلاق خدا بیابی.

این خود حقیقی یا الهی، در ماثورات اسلامی، با اخلاقیات نیز درمی آمیزد. غزالی در احیاء العلوم می گوید پس از مرگ، این خود به نزد روح بشر می آید و می گوید من تمثلِ عمل صالح توام.(احیا ءالعلوم/ ربع منجیات/ ص 106)

در "نسک هادخت" اوستا نیز سه روز پس از مرگ انسان صالح، دئنا در صورت دوشیزه ای زیبارو به او روی می کند و می گوید من دین تو و خود توام. (ورنر زوندرمان/ دوشیزه کردار نیک/ ترجمه آرمان بختیاری/ معارف/1382)

4 شهریور 1402

منبع:

خودشناسی در فلسفه ایرانشهری/ نصرالله پور جوادی/ سیاست نامه شماره 26 (بهار 1402)

از تقلید تا اجتهاد فکری

از تقلید تا اجتهاد فکری

محمدامین مروتی

بی تردید هر باوری به ناچار از تقلید آغاز می شود. چرا که لوح ذهن کودکان به تعبیر لاک سفید است.

اما کودک کم کم از تقلید می گذرد و به استقلال فکری می رسد و استقلال فکری، گام اول در مسیر اجتهاد فکری است.

معنای استقلال فکری، کشیدن حصاری دور خود برای برکنار ماندن از اندیشه دیگری نیست، بلکه معنایش، پیدا کردن خود است در تعامل با دیگری.

در حوزه اندیشه، چیزی به نام "خودکفایی"، محلی از اعراب ندارد، چنان که در حوزه اجتماع و اقتصاد نیز.

2 شهریور 1402

از خود بیگانگی

از خود بیگانگی

محمدامین مروتی

زندگی کردن در شرایط نهان روشی و بی صداقتی و ریاکاری و استبداد، منجر به "از خود بیگانگی" انسان می شود.

انسانی که در ابتدا، به هر دلیلی، به اختیار و آگاهی، خود را سانسور می کند، کم کم کارش به جایی می رسد که خودش را گم می کند. نه تنها دیگران انسان را نمی شناسند و به حقیقت وجودش دسترسی ندارند، بلکه خودش هم از خودش بی خبر است. پرده ای از پندار و بی خبری بر ذهن و اندیشه بشر کشیده شده است. پنهانکاری و دروغ و ریا، چنان پیچیدگی و اعوجاجی به ساختار روانی بشر می دهد، که به یک کلاف سردرگم و شلوغ تبدیل می شود.

اینچنین انسانی حتی نمی داند واقعاً چه می خواهد؟ احساسات خود را هم نمی شناسد. خواسته ها و علائق واقعی و طبیعی اش، به دلیل سرکوب و انکار و سانسور، گم شده است. خودش را هم گم کرده است.

در جوامع باز، انسان ها شفاف ترند و اشراف مستقیم تری به احساسات و علائق و سلائق خود دارند و راحت تر آن را بیان می کنند و با بیانش گره های روانی شان را باز می کنند، اما این بدان معنی نیست که آنان نیز مشکلات روحی و روانی خودشان را نداشته باشند. محیط نامناسب یک عامل تشدید کننده است.

کار روانکاو یا درمانگر یا کتاب های خودشناسی، این است که با یافتن سرنخ، این کلاف سر در گم را باز کند و پیش چشم درمانجو بگذارد تا وی خود گم کرده اش را پیدا کند و با آن آشنا گردد.

11 مرداد 1402

"بود" و "نمود" آدم

"بود" و "نمود" آدم

محمدامین مروتی

فروید می گفت خودآگاه یا ایگوی ما، یک دهم از وجود ماست. نه دهم آن مثل کوه یخ یا iceberg، زیر آب است. یعنی فرمان ماشین وجود ما در دست راننده ای غریبه و نامرئی است که او را نمی شناسیم.

آنچه که یونگ به این گزاره افزود آن بود که اندازه ناخودآگاه فردی یا همان کوه یخ ما، نسبت به ناخودآگاه جمعی، نسبت یخ و اقیانوس است.

این تعابیر و به خصوص تعبیر یونگ، در مورد اندازه وجود ما در کائنات نیز به شدت صادق است. ما و کره ای که رویش زندگی می کنیم، جرمی معلق در میان یکصد میلیارد جرم کهکشان شیری هستیم. تازه کهکشان ما یکی از یکصد میلیارد کهکشان های عالم است.

به علاوه نسبت همه این کائنات مشهود، به عالم نامرئی یعنی "ماده تاریک" و "انرژی تاریک" نیز یک دهم است.

همه این ابعاد و اندازه ها ما را به فروتنی و خاکساری و تحیر و تعظیم در مقابل عالم وجود دعوت می کنند. این در حالی است که اکثر ما خود را محور عالم می پنداریم و می پرسیم پس از ما چه بر سر جهان می آید. هیچ تناسبی بین دلیل و مدعایمان و بین وجود و ادعایمان نیست. پای ادعای خود را به اندازه گلیم وجودمان دراز کنیم. مولوی در غرقابِ چنین تحیر و تاملی است که می گوید:

قطره دانش که بخشیدی زِ پیش،

متصل گردان به دریاهای خویش

3 مرداد 1402

تله های شخصیتی

تله های شخصیتی

محمدامین مروتی

مشکلات شخصیتی، لزوماً ریشه ژنتیکی ندارند. گاه در یک خانواده، انسان هایی با تیپ های مختلف شخصیتی رشد می کنند.

"دکتر جفری یانگ" در کتاب "زندگی خود را بیافریند" از تله های رفتاری و طرح واره هایی سخن می گوید که در نتیجه زخم ها یا تروماهای کودکی در جان انسان ها می نشیند. الگوهای خودویرانگری که مرتباً و بی اختیار در زندگی انسان تکرار می شوند.

این تله ها انواع گوناگون دارند.

کسی که به همه سوء ظن و بدبینی دارد و به همه بی اعتماد است، ممکن است در مقطعی چوب اعتمادش را خورده باشد. مثلاً مورد تجاوز یا خیانت قرار گرفته باشد.

کسی که از مردم می ترسد و در میان جماعت، مضطرب است و در تنهایی و انزوا، آرامش بیشتری دارد، ممکن است والدین حمایتگری داشته که نمی گذاشته اند آب در دلش تکان بخورد و خانه را جایگزین رحم مادر کرده باشد.

کسی که به جنس مخالف بی اعتماد است، ممکن است والدین خیانتکاری داشته است.

کسی که میل به سلطه گری دارد، ممکن است پدر سلطه گری داشته است و اگر این سلطه، شخصیت او را به شدت تضعیف کرده باشد، ممکن است به جای پرخاش، تن به تسلیم و به سلطه دیگری دهد.

کسی که نومید و مایوس و افسرده است، ممکن است در زندگی به طور نامتعارفی بدبیاری آورده باشد.

کسی که تسلیم سلطه و ستم دیگری می شود، ممکن است ترس از دست دادن او داده باشد و به لحاظ شخصیتی مهرطلب و وابسته و خودباخته بار آمده باشد.

کسی که می خواهد همه را راضی نگه دارد و توان نه گفتن به هیچکس را ندارد، ممکن است والدین سلطه جویی داشته است.

طرح واره درمانی دو مرحله دارد. نخست متکی است بر "شناخت درمانی"، یعنی تشخیص منشأ تروما و زخمی که شما را در تله ای گرفتار ساخته است. دوم راهکارهایی برای بیرون آمدن از این تله.

مثلاً وقتی متوجه شدیم به دلیل خیانت پدر یا مادر، به همه بدبین شده اید، منشأ عاطفی مشکلتان را یافته اید. قدم بعدی باید این باشد که به خود فرصت دهید، رابطه های جدیدی را تجربه کنید تا قضاوت تکرار شونده، برای خودتان زیر سوال برود.

منبع:

زندگی خود را بیافریند/جفری یانگ/ ساره حسینی عطار/ نشر شمشاد 98

29 تیر 1402

مشخصات یک تله:

یک تله سه خصوصیت دارد:

تکرار شونده است، آزاردهنده و خودویرانگر است و در مقابل تغییر مقاومت می کند.

سلسله مراتب نیازها:

"امنیت" مهمترین نیاز انسان است.

پس از آن، نیاز به "ارتباط عاطفی" است و بعد از آن نیاز به "مستقل بودن" و بعد از آن نیاز به داشتن "عزت نفس" است و بعد از آن نیاز به "ابراز وجود" است.

عدم "احساس امنیت"، ما را در دو تله می اندازد: تله ترک شدگی و تله سوء ظن و بدبینی.

تله ترک شدگی:

کسانی هستند که در زندگی و خاصه در کودکی، شاهد خیانت زوجین و به خصوص والدین بوده اند، دائماً از اینکه آنان نیز ترک شوند، نگرانند. احساس بی کسی می کنند. حتی مرگ عزیزان نیز ممکن است این حس را در ایشان تقویت و بازتولید کند.

علت این گرفتاری، بیش از هر چیزی، جفای نزدیکان شخص و کسانی است که فرد از آنان توقعات معقولی دارد. کودکی که توسط والدین رها می شود، کودکی که مورد تجاوز محارم قرار می گیرد، کودکی که فدای اعتیاد والدین یا دعوای همیشگی انان است و کودکی که کتک می خورد، امنیت روانی خود را از دست می دهد.

تله سوء ظن:

سوء ظن به دیگران ناشی از تجربه زرنگی ها، کلاهبرداری ها و بدجنسی های دیگران است. این سوءظن می تواند تا مرز پارانویا و توطئه انگاری زمین و زمان هم به پیش برود.

عدم توانایی در برقرار کردن "رابطه عاطفی"، ما را در دو تله دیگر می اندازد: تله طرد شدگی و تله کمبود عاطفی.

تله طردشدگی:

احساس کسی که در این تله گیر کرده است این است که با جماعت همرنگ نیست. کسی تحویلش نمی گیرد. جدا و تنها افتاده است. احساس بی ارزشی می کند. به دلایل مختلف مثل نچسب بودن یا حتی زشت بودن از طرف دیگران به بازی گرفته نمی شود و از جمع طرد می شود. این احساس ممکن است باعث وابستگی و انحلال این افراد در احزاب و جریانات سیاسی و غیر سیاسی شود.

تله کمبود عاطفی:

قربانی این تله، احساس می کند با دیگری نمی تواند رابطه عاطفی و عاشقانه برقرار کند. حس می کند کسی واقعاً دوستش ندارد. چنین کسی ممکن است به خاطر فرار از این وضعیت به تنوع در ارتباط جنسی رو بیاورد زیرا که تجربه شیرینِ عاشقانه ندارد، حس پوچی و بی معنایی دارد.

عدم توانایی در "استقلال فردی"، نیز ما را مبتلای دو تله می کند: تله آسیب پذیری و تله وابستگی.

تله آسیب پذیری:

والدینی که فرزندانشان را از خطرات موهوم یا مبالغه شده می ترسانند، باعث می شوند آنان در تله آسیب پذیری گیر کنند. شخصیت "ایگل" در کارتون سفرهای گالیور، نماد شخصیتی بدبین و منفی باف است که در تله آسیب پذیری گیر کرده است. این اشخاص همیشه منتظر بلا و بیماری و بدبختی اند که از آسمان بر سرشان فرود آید.

تله وابستگی:

عدم استقلال و تلاش در جلب نظر دیگران و قضاوت مثبت دیگران از علائم این تله است. به تایید دیگری نیاز دارید.

والدینی که به بچه ها مسئولیت نمی دهند، آنان را در تصمیم گیری مشارکت نمی دهند، موجب می شوند بچه حس استقلال فردی و با کفایتی و مفید بودن نداشته باشد.در کودکی بماند و بالغ نشود و از دیگران انتظار داشته باشد همه پدر و مادرش باشند.

عدم توانایی در کسب "عزت نفس"، ما را دچار دو تله دیگر می کند: تله ناقص بودن و تله بی کفایتی.

تله ناقص بودن:

قربانی حس می کند نقص و ضعفی دارد. احساس حقارت و خودکم بینی می کند. حس شرمندگی نسبت به خود دارد. دلیل این احساس می تواند در تحقیری باشد که دیگران و به خصوص نزدیکان، نسبت به او روا داشته اند. هوش و عقل و توانایی های او را دست کم و ناچیز شمرده اند.

تله بی کفایتی یا شکست:

قربانی حس می کند نالایق و بی عرضه است و در رسیدن به اهدافش شکست می خورد.

عدم توانایی در "اظهار وجود"، ما را به دو تله دیگر می کشاند: تله مطیع بودن و تله انتظار ناواقع بینانه از خود.

تله مطیع بودن:

قربانی بیش از حد و به صورت مبالغه آمیزی، رعایت حال دیگران را می کند و حتی تن به سلطه و زورگویی ایشان می دهد. نسبت به خود سختگیر و نسبت به دیگران، آسانگیر است. نیازهای خود را اظهار نمی کند و فدای کسب رضایت دیگران می کند. از زندگی لذت نمی برد. از آن طرف دچار خشم های ناگهانی و انفجاری و غیر منتظره می شود.

قربانی و شکار، ابراز وجود نمی کند. شکسته نفسی می کند. عقاید و احساسات و استعدادهایش را سانسور و پنهان می کند و جلوی خودشکوفایی و رشد خود را می گیرد.

تله انتظار ناواقع بینانه از خود:

قربانی از خود انتظارات غیرواقع بینانه دارد. به بهای نابودی زندگی خودسعی می کند در همه چیز از دیگران سبقت بگیرد. خود را در رقابتی فرساینده با دیگری می بیند و همیشه از خود و تلاش خود ناراضی است.

و بالاخره عدم توانایی در ارزیابی نواقص خود ما را در تله طلبکاری و حق طلبی می اندازد.

تله طلبکاری:

قربانی، از آدم و عالم طلبکار است و فکر می کند حقش را خورده اند. همیشه حق به جانب است. دیگران را به سختی قضاوت می کند.

نیک زیستی

نیک زیستی

ریچارد لایارد در کتاب «شادکامی: درس‌هایی از یک علم جدید» می گوید تمام هم و غم اخلاق و سیاست، فراهم آوردن نیک زیستی well being برای انسان‌هاست. موضوع علوم تجربی طبیعی، طبیعت است و موضوع سیاست و فلسفه اخلاق، نیک زیستی است. نیک زیستی دوبخش دارد: فردی و اجتماعی.

به تعبیر "اسکنلن" فلسفه اخلاق متکفل تامین نیک زیستی فردی است و هم و غم فلسفه سیاسی نیز تامین نیک زیستی جمعی است.

نیک زیستی فردی:

او هفت ویژگی برای نیک زیستی فردی برمی‌شمارد:

1- احساس مثبت: روی هم رفته از زندگی‌اش لذت ببرد و شادکام باشد.

2- غرقه‌گی: یعنی فرد مشغولیتی داشته باشد، یعنی مثلا فردی که دوست دارد چیز جدید یاد بگیرد و متوجه نمی‌شود زمان چگونه می‌گذرد.

3- معناداری و هدف داشتن زندگی: احساس کند کاری انجام می‌دهد که هم ارزشمند و هم مهم است.

4- عزت نفس: فرد احساس مثبتی نسبت به خودش دارد.

5- خوش‌بینی به آینده

6- تاب‌آوری

7- روابط و ارتباطات مثبت مثبت

نیک زیستی جمعی:

جان رالز (2002-1921)، با مفهوم «خیرهای اولیه» primary goods می‌گفت ما در زندگی جمعی دنبال زندگی‌ای هستیم که برای همه انسان‌ها با ویژگی‌ها و روحیه‌های مختلف ارزشمند باشد. این امر با خیرهای اولیه حاصل می‌شود که خود به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند: اولا خیرهای اولیه طبیعی که عبارتند از: توانایی‌های بدنی و توانایی‌های ذهنی: این دو را بخت در اختیار ما می‌گذارد؛ ثانیا خیرهای اولیه اجتماعی که عبارتند از:

1- آزادی‌های اساسی

2- درآمد و ثروت

3- عزت نفس اجتماعی

عوامل شادکامی

عوامل شادکامی

ریچارد لایارد (متولد 1934) در کتاب "شادکامی" می گوید تحقیقات تجربی نشان می دهد که شادکامی هفت عامل مهم دارد. دو عامل به درآمد و سلامت ما مربوط است و پنج عامل به روابط ما.

درآمد عامل مهمی است ولی از یک حد به بالاتر، ثروت به شادکامی کمک بیشتری نمی کند. عنصر "مقایسه" ثروتمان با دیگران، معمولاٌ باعث تلخکامی می شود.

دومین عامل مهم سلامتی است. اختلال در خواب، افسردگی و بیماری های مزمن از بیماری های دیگر بیشتر ما را تلخکام می کنند. ما معمولاً به اندازه کافی روی سلامتی مان سرمایه گذاری نمی کنیم و با بستن چشم های مان بر روی علائم و نشانه های خطر، از مراجعه به دکتر و درمان اجتناب می کنیم.

اما پنج عامل دیگر به روابط ما با دیگران مربوط می شوند. لایارد می گوید انسان ها در روابط به دنیا می آیند و می زیند و می میرند.

عامل سوم شادکامی رابطه خوب و داشتن دوستان خوب است که بر کیفیت زندگی ما تاثیر بسیار زیادی دارد.

عامل چهارم شادکامی روابط خانوادگی و ازدواج خوب عامل است. لایارد می گوید بر اساس تحقیقات تجربی و آماری، ازدواج نسبت به چهار بدیل خود(تجرد، بیوگی، طلاق و ازدواج سفید) شادکامی بیشتری تولید می کند.

این تحقیقات تجربی به جزئیاتی از قبیل ترکیب خانواده و تعداد افراد هم رسیده است و محققان من جمله نتیجه گرفته اند که خانواده هایی که دو فرزند دختر دارند نسبت به سایر خانواده ها شادکام ترند.

عامل پنجم شادکامی کیفیت رابطه با حکومت هاست. نظام های دموکراتیک و نظام هایی که حقوق شهروندان را رعایت می کنند و نظام هایی که تبعیض و فساد و ظلم و دروغ کمتری دارند، اسباب شادکامی شهروندانشان را بیشتر مهیا می کنند.

عامل ششم شادکامی رابطه با همکاران در محیط کار و خود کار و علاقه به کار است. کار صرفاً در آمد نیست. اگر به کارمان علاقه نداشته باشیم، رنج بسیار خواهیم برد. علاقه به کار از درآمد آن مهمتر است. همینطور داشتن رابطه مکمل و خوب با همکاران، در علاقه ما به محیط کار تاثیر فراوان دارد.

عامل هفتم شادکامی رابطه با کائنات و یافتن معنایی در زندگی است. نگاه و جهان بینی ما به کل عالم تاثیر بی بدیلی بر احساس شادکامی مان دارد.

تحقیقت لایارد و همکارانش نشان می دهد که در مجموع دینداران از بی دینان شادکام ترند، اما این بدان معنی نیست که گروهی از بی دینان نتوانند ارزش های شخصی خودشان را جایگزین ارزش های دینی کنند.

منبع:

هفت عامل شادکامی/ فایل تصویری از دکتر جواد حیدری

27 خرداد 1402

هنر قضاوت نکردن

هنر قضاوت نکردن

محمدامین مروتی

ما در قضاوت دیگران سختگیر و بی رحمیم. به همان اندازه در قضاوت خود آسان گیر و متساهلیم.

نواقص دیگران را با سوء ظن و نیت خوانی و بدبینی، به حساب خباثت، بدذاتی و حرص و طمع می گذاریم.

نواقص خود را با حسن ظن و خوش بینی، به حساب شرایط و جبر و تقدیر و بدشانسی می گذاریم.

این قضاوت ها هم در ارتباطات فردی ما و هم به خصوص در نگرش های سیاسی ما وجود دارد.

دنبال کس یا کسانی می گردیم که همه بدبختی ها را به آنان فرافکنی کنیم و خودمان هیچ مسئولیتی از بابت این مصائب، نمی پذیریم.

قضاوت نکردن دیگران بسیار مشکل است، به خصوص با تربیت و پرورشی که ما داشته ایم.

اما اگر کسی به جایی برسد که قضاوت دیگران را در پرانتز بگذارد، در رسیدن به قله و کمال شخصیت خود گام بسیار بزرگی برداشته است.

قدم اول، آگاهی نسبت به منشأ قضاوت و تبعات آن است. قضاوت دیگری معمولاً از سر عدم درک شرایط و موقعیت اوست. از سر سختگیری به دیگری و آسان گرفتن بر خود. باید بدانیم که اولاً اشکالات و نواقص در همه هست. ثانیاً این اشکالات علل و عواملی دارد که اگر بر ما هم عارض می شد، ما نیز همان اشکالات را داشتیم. دیدن دیگری به چشم خود یا دیدن دیگری از موضع سوم شخص، هنر و مهارتی است که باید تمرین کنیم و بیاموزیم.

قدم دوم درک دیگری یعنی همدلی و همدردی با اوست و این در شرایطی میسر می شود که بکوشیم و بتوانیم خود را به جای او تصور کنیم. تفاوت دانش و فهم همین است. دانش می داند، ولی درک نمی کند، نمی فهمد. ما به این خاطر بدی را در دیگران تشخیص می دهیم که تجربه ای از آن داریم و از آن تجربه داریم، چون در وجود ما هم هست. هانا آرنت با بررسى زندگى آيشمن( افسر نازى که مسئول يهودى سوزى در رژيم هيتلر بود ) متوجه شد که او در زندگى خصوصی اش انسانى درستکار است، ولى قدرت تخيل ندارد و نمى تواند خودش را جاى ديگران بگذارد. او دچار نوعی فلج حسی و تخیلی و وجدانی بود به گونه ای که نمی توانست تصور کند چه بلایی سر دیگران می آورد.

درک دیگران، همان چیزی است که مانع داوری می شود. عیسی(ع) گفته بود داوری نکنید تا داوری نشوید. این همان ایده ای است که تولستوی می خواهد در همه آثارش بپروراند: "آن کس که همه چیز را می فهمد، همه چیز را می بخشد."

حافظ نیز این مفهوم را در معنای "مجادله" زیاد به کار می برد:

یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است؟

ای نور دیده! صلح، بِه از جنگ و داوری

و:

یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد

بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

قدم سوم کمک به او در حل این اشکالات با رویکردی مشفقانه است. مهم جستجوی راه حل است نه جستجوی مقصر و محاکمه و قضاوت او. بدینسان قضاوت به همدلی و همدلی به همفکری برای حل موضوع تبدیل می شود. به جای شخصیت فرد، عمل معین او و شرایطی را که بدان منجر شده تحلیل و قضاوت می کنیم. به جای لعن و نفرین، شمعی در مفاهمه روشن می کنیم.

14 خرداد 1402

گفتگوی مکمل و آدابِ آن

گفتگوی مکمل و آدابِ آن

محمدامین مروتی

مبنای گفتگوی مکمل، حرکت دسته جمعی به سوی حقیقت است. در گفتگوی مکمل، اصل بر این است که دانسته های ما در مقابل نادانسته های مان ناچیز است و اگر بخواهیم حرکت موثرتری به سوی کشف حقیقت داشته باشیم، باید دانسته های مان را روی هم بگذاریم. در مقام مثال، جستجوی حقیقت به جورکردن پازل(جورچین) و قرار دادن تکه های حقیقت در کنار هم می ماند. حقیقت، جورچینی است که باید تکه های مختلفش را با همیاری و کمک هم و عمدتا با گفتگوی مکمل جور کنیم. باز در مقام مثال، به حل کردن جدول کلمات متقاطع به کمک هم می ماند.

پیش فرض چنین رویکردی، این است که ما از قبل، جدول حل شده یا تصویر درست از پازل را نداریم و باید با آزمایش و خطا و با کمک یکدیگر آن را پیدا کنیم.

بدیلِ گفتگوی مکمل چیست؟

نقطه مقابل گفتگوی مکمل یا بدیلِ آن، این است که جدول را از قبل، حل شده بدانیم. با قاطعیت و از موضع دانای مطلق، حرف خودمان را بزنیم، بی آن که برای دیگری نقشی در روند کشف حقیقت قائل باشیم.

پیش فرض این رویکرد آن است که اولاً حقیقت روشن است. ثانیاً پیش من است. ثالثاً دانسته های من بسیار بیشتر از نادانسته های من است و چه بسا من همه چیز را می دانم و تو چیز زیادی نمی دانی.

الزامات و نتایج:

نتیجه طبیعی، گفتگوی مکمل این است که ما در کشف حقیقت به یکدیگر و به دانسته های یکدیگر نیاز داریم و به همین دلیل رابطه من و شما، یک رابطه موازی و بده بستانی است. در "روانشناسی رفتار متقابل"، رابطه موازی، رابطه عاقل و بالغ با عاقل و بالغ است که حاصل به اشتراک گذاری عقول شان است.

نتیجه طبیعی رویکرد مخالف، آن است که من به شما نیازی ندارم و این تویی که به من نیاز داری. زبان حال دانای مطلق این است که تو نمی دانی بیا یادت بدهم یا بیا تا شاخت را بشکنم و الخ. بنابراین نهایتاً حرف باید حرف من باشد و اگر چنین نشد، با شما به عنوان جاهل یا خائن برخورد می کنم و انواع برچسب ها را برای بیرون راندن شما از میدان، به کار می گیرم. این یک رابطه متقاطع است. در "روانشناسی رفتار متقابل"، رابطه متقاطع، رابطه والد و کودک است. کودک از موضع لجاجت و والد از موضع دانای کل با هم روبرو می شوند.

اصول اساسی یک گفتگوی مکمل:

1. شیوه دیالکتیکی:

بهترین شیوه گفتگوی مکمل، شیوه سقراطی است. در این نوع گفت گو، سقراط در همان اول قدم موضع خود را مورد تاکید قرار نمی دهد. همچنین موضع طرف گفتگو را نفی نمی کند. بلکه او را مورد سوال های متعدد قرار می دهد تا هر دو با هم و قدم به قدم به حقیقت نزدیک شوند. سقراط به این شیوه می گفت دیالکتیک یا مامیوتیک که در آن مانند یک ماما، به زایش حقیقتی از بطن ذهن یکدیگر کمک می کنیم. اینکه مامایِ ذهن و زبان یکدیگر شویم تا ایده های نو از بطن ذهن همدیگر بزایانیم. در واقع گفتگو باید نوعی همفکری و فکر کردن گروهی با صدای بلند باشد.

2. استدلال به جای دیگری:

در گفتگوی مکمل، حقیقت از هویت مهمتر است. کشف حقیقت از اثبات شخصیت مهمتر است. لذا طرفین نه تنها، استدلالات دیگری را کاریکاتوریزه نمی کنند، بلکه سعی دارند قوی ترین تقریر را از استدلالات او به دست دهند. آنان می کوشند که موضع حریف را به نحوی مستدل و قوی و حتی همدلانه تقریر کنند و آنگاه به نقد آن می پردازند. مهم است که اول بکوشیم بر نقاط قوت طرف مقابل انگشت تاکید بگذاریم و فقط پس از آن به نقاط ضعف احتمالی بپردازیم. دشوارترین کار دیدن و تایید و تحسین حقایقی است که در سخن مخالفان ما وجود دارد.

در مقابل، در گفتگوی متقاطع سعی می کنند، تقریری کاریکاتوری، تحریف شده و ضعیف از استدلالات دیگری پیش روی مان بگذارند تا بتواند سریع تر و آسان تر بر آن غلبه نمایند. آنان می کوشند از حریف یک "پهلوان پنبه" می سازند تا حمله و از پای در آوردن به او، آسان باشد. این رویه ای است که غالباً در گفتگو های ما جاری و ساری است. "مغالطه پهلوان پنبه". در رویکرد حقیقت محور، به دانش آموزان یاد می دهند بر سر موضوعی با هم گفتگو کنند و چند بار جای شان را با هم عوض کنند و از موضع طرف مقابل دفاع کنند تا بتوانند به همه امکانات استدلالی موافق و مخالف، بیاندیشند. تمرین این شیوه در گفتگو های مان می تواند موثر باشد.

اساتید مجرّب هم به دانشجویان توصیه می کنند برای ورود در یک بحث مورد مناقشه، سه مقاله مخالف و سه مقاله موافق را بخوانند و پس از آن وارد گفتگو شوند.

3. زبان خوش:

رابطة با دیگران اساسا خصلتی زبانی دارد و زبان به ذهن و ذهنیت متکی است. زبان و نطق، وجه افتراق انسان و حیوان است. به همین دلیل فروید گفت تمدن از نقطه ای شروع شد که انسان ها به جای سنگ زدن به یکدیگر، به سوی هم کلمه پرتاب کردند. این کلمه هم دو گونه است. زبان خوش و ناخوش. روانشناسان می گویند 70 درصد رابطه ما بستگی به لحن و شیوه بیان مان دارد و 30 درصدش به اصل گفته های مان. لذا زبان ناخوش سر سبز حقیقت را هم بر باد می دهد.

زبان نقد علمی، خنثی است. خالی از گوشه و کنایه و طعنه و مهمتر از همه خالی از بدزبانی و تحقیر و تمسخر و دشنام است. تمسخر و دشنام ترفندی برای پوشاندن و پنهان کردن کمی و کاستی های استدلالِ گوینده است. در فضای بهداشتی، سخن کسی مورد اقبال قرار می گیرد که با متانت و منطق سخن می گوید. به همین دلیل کسی که ضعف منطق دارد، فضا را متشنج می کند تا حرف حساب شنیده نشود.

اصلاح از زبان شروع می شود. کما اینکه خشونت نیز از زبان شروع می شود. زبان که اصلاح شود، فضای گفت و گوی علمی و بالغانه شکل می گیرد که به سود همه است.

در فضای متشنج و آلوده به بدزبانی، حرف ها شنیده نمی شود و سر همه کلاه می رود. همه ضرر می کنند. اما در فضای آرام و علمی، همه سود می کنند.

4. برچسب نزدن و قضاوت نکردن:

گفتگو را برچسب زدن و حمله شخصی خراب می کند. پیش فرض این برچسب زدن ها این است که طرف گفتگوی ما خائن است و عالمانه و عامدانه، حقیقت را پنهان می کند. این سوء ظن و بدبینی نسبت به یکدیگر یک علت اصلی اش در توهم توطئه و پارانوئیدی است که در اعماق ذهن مردم- به خصوص ملل شکست خورده و جهان سومی- ریشه دارد.

علت دیگرش این است که یکدیگر را از نزدیک و به خوبی نمی شناسیم. اگر این آدم ها بتوانند با هم بیشتر آشنا شوند، خواهند دید طرف آن قدر ها هم که آنان گمان می کردند، بدجنس و دیوسیرت نیست. یکدیگر را قضاوت نکنیم. حداقل بیرحمانه قضاوت نکنیم. همه ما مشکلاتی در زندگی داریم که از چشم دیگری پنهان است.

دلیل سومش هم آن است که ما شخصیت خود را با عقایدمان گره می زنیم و زیر سوال رفتن عقاید را به منزله زیر سوال رفتن شخصیت خود تلقی می کنیم و غرورمان اجازه نمی دهد به خطاهای مان اذعان کنیم.

دلیل چهارم هم مشکلات شخصیتی و هویتی است. مشکلاتی نظیر خودنمایی و خودشیفتگی که در همه ما کم یا زیاد وجود دارد و درمان مشخصی جز تعامل و تحمل ندارد.

در مقام چاره، باید به جد بکوشیم از قضاوت یکدیگر اجتناب کنیم. قضاوت شخصی و حمله شخصی، برای گفتگو سم است. به عکس باید سعی در فهم و درک دیگری داشته باشیم. قضاوت نکردن به معنی این است که به کسی برچسب و انگ نزنیم. قضاوت نکردن به معنی نقد نکردن نیست به معنی احتراز از نقد شخصیتی به جای نقد محتوایی و موضوعی است. نقد منصفانه، قضاوت محور نیست. تجربه محور است. در پی محاکمه و محکوم کردن نیست. در پی آموختن از تجارب تاریخی است. هدف نقد منصفانه، آموختن درس و اندوختن تجربه برای تداوم گام های درست و پرهیز از تکرار خطاهاست نه انتقام جویی کور و نه تخلیه نفرت و احساسات. در مسند قاضی القضات عالم و آدم نمی نشیند و حکم های غلاظ و شداد صادر نمی کند.

نقد منصفانه و علمی مسئله محور است نه شخص محور. گفتمان محور است. نقد گفتمان را جایگزین نقد شخصی و تخریب شخص می کند. در روانشناسی امروز هم این یک اصل پذیرفته شده است که رفتار شخص را نقد کنید نه شخص او را. لشک کولاکوفسکی، فیلسوف و منتقد لهستانی می گفت در بحث، مانند یک دوست شکاک بود نه حریفی خطرناک و نباید در گفتگو، عزت نفس کسی را لگدمال کرد.

نقد منصفانه، کانتکست محور است. پس نگر نیست. موضوع را در مختصات زمانی و مکانی اش بررسی می کند. در عین آن که توجیه محور نیست، اما توضیح محور است و توضیح می دهد فلان خطای معین در فلان شرایط معین، چقدر اجتناب ناپذیر و چقدر اجتناب پذیر بود.

هیچ نقدی نمی تواند منسلخ و بی ربط به زمینه و زمانه باشد وگرنه دچار خطای نابهنگامی یا زمان پریشی( آناکرونیسم) می شود.

5. احتیاط و فروتنی علمی:

اگر پیش فرض مان این باشد که نسبت دانسته های مان به ندانسته های مان هیچ است، می کوشیم از استفاده از کلمات و سورهای قاطع مثل "قطعاً و حتماً و بی تردید"، احتراز کنیم و به جایش از قیدهایی نظیر "به نظرم، شاید و ممکن است"، بیشتر استفاده کنیم.

برتراند راسل گفته بود گرفتاری بشریت از آن جاست که عاقلان با احتیاط و شک اظهار نظر می کنند و جاهلان با قطعیت.

سقراط و به تبع او ابن سینا گفته بودند:

تا بدانجا رسید دانش من که بدانیم همی که نادانم

فلاسفه علم به درستی می گویند کل دانش ما قطره ای در مقابل اقیانوس است و ما حکم غارنوردانی را داریم که در تاریکی مطلقِ این فضای بیکران، با نور چراغ های روی پیشانی مان، تنها پیش پای خود را می بینیم و قدم به قدم جلو می رویم. با دانستن این حقیقت است که هر چه بیشتر بدانیم، فروتن تر می شویم. مانند درختی که از سنگینی میوه هایش، خم شده است تا دیگران دستشان به آن میوه ها برسد.

6. ملاحظه و درک و الگوسازی:

در این شرایط بیش از هر زمانی به درک متقابل نیازمندیم. اولا باید حال آدم های عصبانی را درک کرد و روی شان انگ نزد. آن کس که بیشتر می فهمد، بیشتر باید ببخشد.

ثانیا باید در حد توان و با سعه صدر، به آرام کردن و منطقی کردن فضا همت گماشت. هم با سخن گفتن نرم و دوستانه و بیشتر از آن، با نشان دادن نمونه و الگویی متین و منطقیِ در تعامل و گفتگو. منش و روش و رویکرد دوستانه مان، از عقایدمان مهمتر و تاثیرگذارتر است.

حفظ آرامش و منطق در این فضای آکنده از افترا و دشنام و بزن بزن، هنری است که کمتر داریم، هرچند بیش از هر زمانی بدان نیاز داریم.

خود را و دیگری را می آزاریم به جای آن که در این شرایط هوای یکدیگر را داشته باشیم.

خبر بد آن است که شاید در کشور ما سالها طول بکشد که شیوه گفتگوی سالم جای جر و بحث را بگیرد ولی خبر خوب آن است که همین فحاشی ها، به تدریج آشکار و زمینه برای گفتکوی موازی و سالم فراهم می شود. این نابلدی در گفت و گو هم بخشی از آزمایش و خطاهای تاریخی ماست.

12 خرداد 1402

تدریجی بودن تغییر در عالم و آدم

تدریجی بودن تغییر در عالم و آدم

محمدامین مروتی

تغییر فکر و رفتار امری تدریجی است و از همان الگویی تبعیت می کند که "کواین" در فلسفه علم بدان توجه می دهد. بینش و کنش و منش ما مانند قایقی است که در آن نشسته ایم و در دل دریا در حال حرکتیم. امکان تغییر کل قایق همزمان با استفاده از آن وجود ندارد. ما همزمان که به کلیت قایق وابسته ایم، می توانیم قطعات پوسیده اش را عوض کنیم. اگر همه قطعات را همزمان تغییر دهیم، غرق می شویم.

در تشبیهی دیگر کواین می گوید اعتقادات ما مثل کره ای است که در سطح آن تغییرات سریع تر و در مرکزش کندتر است. باورهای علمی مانند سطح کره سریع تر به روز می شوند ولی باورهای اعتقادی مقاومت بیشتری در مقابل تغییر می کنند.

تغییرات جامعه نیز همینطور است و تحولات بشر نیز مانندجامعه تدریجی است.

از این رو در گفتگو های مان نباید انتظار تغییر دفعی و ناگهانی در تفکر دیگران داشته باشیم، به خصوص اگر پای ایدئولوژی و سن و سال و غرور جوانی و تعصب پیری و منش شخصیتی هم در کار باشد.

هیچ تفکری صد و صفر ندارد. همه ماها به تدریج اندیشه ای را رها و اندیشه ای را جایگزین می کنیم. هیچکس چرخش 180 درجه ای ندارد. روال و منطق تغییر همین است. کافی است مسیر تغییرات ده سال اخیر خود را دنبال کنیم.

در یک گفتگوی متعادل و منطقی طرفین سعی می کنند به روش دیالکتیکی تناقض ها و نواقص نظریه دیگری را به او نشان دهند تا خودش به تدریج به ایرادات و نواقص نظریه اش واقف شود. برخورد از موضع دانای مطلق و تحکم و به خصوص توهین و فحاشی قطعا نتیجه عکس می دهد و فرد را در پافشاری بر اشتباهاتش جازم تر و مصمم تر می کند.

7 اردیبهشت 1402

بهترین نسخه وجود خود باشیم

بهترین نسخه وجود خود باشیم

محمدامین مروتی

هیچ چیزی در تبدیل یک رابطه به رابطه خوب و کیفی، مهمتر از این نیست که بکوشیم دیگری، بهترین نسخه وجودیش بشود. این کوشش به هیچوجه نباید معطوف به این موضوع باشد که دیگری به خودمان تبدیل کنیم. بلکه باید ناظر به این امر باشد که دیگری بهترین ورژن وجودیِ خودش بشود. یعنی بخواهیم و بکوشیم که قوا و استعدادهایش رو بیاید، به کشف و بارور شدن این استعدادها کمک کنیم. مهمترین و مفیدترین وظیفه آموزش و پرورش هم کشف استعداد و هدایت استعداد است.

ضرب المثلی در میان ما هست که هنگام عصبانیت به هم می گوییم نگذارید آن روی سگم بالا بیاید. این بدان معناست که ما روهای مختلفی داریم. روی سگ و روی فرشته. به قول مولوی:

در وجود آدمی صد گرگ و خوک، پ

صالح و ناصالح و خوب و خشوک[1]

ساعتی گرگی در آید در بشر

ساعتی یوسف رخی همچون قمر

در یک رابطه خوب، سعی می کنیم روی سگ کسی را بالا نیاوریم و در عوض، روی بهترش را رو کند. هر چه ما یاد بگیریم، روی خوبمان را روکنیم، به انسان های بهتری تبدیل می شویم و روی سگمان ضعیف و ضعیف تر می شود.

نتیجه این رویکرد این است که هم حال دیگری بهتر می شود و هم حال خودمان. خوب شدن حال به معنی این نیست که امید واهی به کسی بدهیم که الکی خوش باشد. خوب شدن حال ناشی از رشد ماست. در کمک به دیگران به بهتر شدن، خود ما هم تبدیل به انسان های بهتری می شویم. این بهترین و موثرترین و اخلاقی ترین شیوه کمک به خود و دیگران است.

اما چطور این کار را بکنیم؟

با تحسین نقاط قوت و تاکید بر آن ها. جستجوی نقاط ضعف معمولا نتیجه عکس دارد. اما تاکید بر نقاط قوت، اعتماد متقابل را بیشتر می کند و زمینه برای گفتن نقاط ضعف هم فراهم می شود. جلب اعتماد باید بر ذکر نقاط ضعف مقدم باشد تا موثر باشد. اعتماد هم وقتی جلب می شود که طرف حسن نیت شما را حس کند.

اما در برخورد با خودمان، به عکس باید دنبال جستجوی نقاط ضعف باشیم تا رشد کنیم. اگر هرکس دنبال تایید خود و تکذیب دیگری باشد، به رابطه بهتر و جهان بهتری دست پیدا نخواهیم کرد.

12 فروردین 1402


[1] خشوک: بی اصل و نسب، حرامزاده

قدرت گفتگو و ادب و آداب آن

قدرت گفتگو و ادب و آداب آن

محمدامین مروتی

به طور خلاصه دنیا را دو چیز متحول می کند: گفتگو و تکنولوژی.

تکنولوژی حرف اول را می زند. در سایة تکنولوژی، مجال و فرصت رشد برای مردم، عادلانه تر می شود. اما در این یادداشت می خواهم از قدرت گفتگو سخن بگویم.

گفتگو قادر به عوض کردن فضا از خشونت به تفکر است. قادر به نفوذ در اذهان و تغییر نسبی اذهان است. در غلبة خشم و خشونت، تفکر تعطیل می شود.

گفتگو حتی اگر با فحاشی نابردباری توام باشد به تدریج خود را تعدیل می کند. ماهیت گفتگو ایجاب می کند طرفین خود را تعدیل کنند وگرنه قافیه را به حریف می بازند.

گفتگو از نوع سقراطی بهترین شکل گفتگوست. در این نوع گفت گو، سقراط در همان اول قدم موضع خود را مورد تاکید قرار نمی دهد. همچنین موضع طرف گفتگو را نفی نمی کند. بلکه او را مورد سوال های متعدد قرار می دهد تا خود او به تدریج به حقیقت نزدیک شود. اما در گفتگوهای ما و به طور خاص در فضای مجازی، طرفین از همان اول قدم بر موضع خود تاکید اکید و مطلق دارند و موضع طرف را به طور مطلق نفی می کنند و از آن بدتر از همان شروع سخن، انواع تهمت ها و برچسب ها را به یکدیگر می زنند و کار نهایتاً به فحاشی و هرزه زبانی و بی ثمر شدن گفتگو می کشد.

دلیل این تهمت و برچسب زنی ها، بیش و پیش از هر چیز این است که هر طرف خود را مطلقاً برحق و طرف مقابل را متعصب یا حتی خود فروخته می داند و به خود اجازه می دهد که با بدترین کلمات به او حمله کند. اگر این آدم ها بتوانند با هم بیشتر آشنا شوند، خواهند دید طرف آن قدر ها هم که آنان گمان می کردند، بدجنس و دیوسیرت نیست.

دلیل دیگر هم آن است که ما شخصیت خود را با عقایدمان گره می زنیم و زیر سوال رفتن عقاید را به منزله زیر سوال رفتن شخصیت خود تلقی می کنیم و غرورمان اجازه نمی دهد به خطاهای مان اذعان کنیم.

خبر بد آن است که شاید در کشور ما سالها طول بکشد که شیوه گفتگوی سالم جای جر و بحث را بگیرد ولی خبر خوب آن است که همین فحاشی ها به تدریج آشکار و زمینه برای گفتکوی موازی و سالم فراهم می شود. این نابلدی در گفت و گو هم بخشی از آزمایش و خطاهای تاریخی ماست.

خودشیفتگی و سیاست

خودشیفتگی و سیاست

ایدئولوژی زدگی و ذات گرایی، نوعی از خودشیفتگی است زیرا که "دیگری" را به رسمیت نمی شناسد و نمی تواند او را درک کند و در نتیجه به بنیادگرایی و ارتدوکسی راه می برد. خودشیفته نمی تواند به دنیای دیگری راه یابد، در حالی که فهمیدن دیگری، کلید اخلاقی زیستن است. در دنیای خودشیفتگی، "چراغ های رابطه تاریک اند[1]...."

از طرف دیگر، خودشیفته خود را هم دوست ندارد. اعتماد به نفس ندارد و ناچار است برای جلب توجه به یارگیری و قلدر بازی و درشتگویی روی آورد.

قدرت و خودشیفتگی نیز یک رابطه سینرژیستی(هم افزا) با هم دارند. قدرت، درک را مخدوش می کند و بر خودشیفتگیِ قدرت می افزاید. خودشیفتگی نیز بر قدرت طلبی می افزاید.


[1] از فروغ فرخزاد

راز زندگی

راز زندگی

محمدامین مروتی

اگر از من بپرسند راز زندگی کدام است، می گویم راز خوب زیستن در خویشکاری است. مهمترین مسئولیت و مهمترین پروژة زندگی هر فردی کار کردن بر روی خود و شکل دادن به زندگی خود است و چهار اصل اساسی این خویشکاری عبارت است از:

1. حال ما به میزانی خوب می شود که حال دیگران را خوب کنیم و حال ما به اندازه ای گرفته می شود که حال دیگران را بگیریم. (حال خوب)

2. لبخند زدن یا کوشش برای حفظ لبخند و آرامش، معجزه می کند. هنر لبخند زدن را تمرین کنیم. لبخند، خود به خود، برایمان هم آرامش می آورد و هم دوستی.(آرامش و آشتی)

3. از سرعت زندگی ما بکاهیم و برای خود زیستن و با خود زیستن را در سرعت کم تمرین کنیم. یعنی تنهای تنها از بعضی چیزها مثل ظرف شستن و موزیک شنیدن و سیب خوردن لذت ببریم. از روی هیچ لذتی نپریم. روی هر لذتی درنگ و تامل و تاخیر داشته باشیم. ما در بیشتر اوقات خود را در شلوغی گم می کنیم و از خود به سوی مقصدی نامعلوم فرار می کنیم. (با خود زیستن و با خود ماندن)

4. هر روز یا هر شب یک ربع ساعت با خود در مورد نیکی ها و خطاهای آن روز با خود خلوت کنیم و به خود حساب پس بدهیم تا فردایمان از امروز قدری بهتر شود. (محاسبه خود)

هنر تاب آوری

هنر تاب آوری

محمدامین مروتی

خوب زیستن در ایام دشوار هنری است که در همه نیست و از همین رو در چنین ایامی یاس و نومیدی و افسردگی بلای جان مردمان می شود.

چه بسیار مولانا و نیچه و اپیکتتوس خوانده ایم. اگر هم خوانده ها و نوشته ها و تجارب گوناگون ما موجب نشود برخورد معقول تری با ایام سخت داشته باشیم، عمرمان را تلف کرده ایم.

به راستی رمز شادی و سرشاری امثال مولانا چه بود و "حکمت شادان" ی که نیچه از آن سخن می گفت، چه مشخصاتی دارد؟ رواقیون چگونه دشواری ها را تاب می آوردند؟

دریافت و برداشت من از این بزرگان این است که:

تغییر جامعه کاری است که به دست عوامل متعددی است که به دست من و تو نیست و عقلانی نیست که انسان نباید بیش از وسع و توانایی اش از خود انتظار داشته باشد. همچنین ایدئال های انسان نباید فراتر و افزون تر از واقعیات جامعه برود.

در این شرایط انسان به جای مایوس شدن از رسیدن به ایدئال ها، به نحو احسن کار خودش را بکند و بار خودش را ببرد. بیش از این نمی توان از خود انتظار داشت. باید مبنای رضایت از خود را از بیرون به درون منتقل کنیم. یعنی در حالی از خودمان راضی باشیم که تمام کوشش مان را کرده باشیم. مهم این کوشش است نه میزان نتیجه. این به معنای "ثقل درونی" است که مبنای رضایت انسان از خود باشد نه حوادث بیرونی که به عنوان یک فرد، بر آنان کنترل ناچیزی دارم. از مجموعه این "خویش کاری" (کار کردن بر روی خویش) هاست که جامعه هم سامان می یابد.

از سوی دیگر، به جای جزئی نگری و به جای آن که با میکروسکوپ روزگارمان را رصد کنیم، بکوشیم با تلسکوپِ دورنگرِ تاریخ، در جامعه نظر کنیم که امیدآفرین است. تاریخ به ما خواهد گفت "پایان شب سیه سپید است" و این تنها یک شعر و یک شعار نیست. حقیقتی است که بر پیشانی تاریخ نوشته شده است. یادمان نرود که "این هم بگذرد".

اما به شرطی که هر کدام از ما در زندگی خود، خویشکاری را فراموش نکنیم و به جای یاس و افسردگی، بکوشیم بهترین لحظه ها و اوقات را در همین شرایط دشوار برای خود و اطرافیان مان رقم بزنیم. هیچ تلاش و مبارزه ای، موثرتر و مهم تر از تقسیم و تسهیم شادی ها و غم هایمان نداریم که گفته اند تقسیم غم های مان، آن ها را سبکتر می کنیم و با تقسیم شادی های مان، آن ها را افزون تر می سازیم. در شرایط دشوار، تکثیر شادی ها و تقلیل غم ها، رسالتی است که باید بر دوش گیریم. هرگز نباید به بهانه شرایط دشوار، از خوب زیستن و خوش زیستن دست بکشیم. زندگی تعطیل بردار نیست. نباید بگذاریم آتشِ آتشکده زندگی خاموش شود. اما چطور؟ با زندگی کردن در دایره حقیقت. هر کس به قدر توانش.

به قول شاعر:

خود را شکفته دار به هر حالتی که هست

خونی که می خوری، به دل روزگار کن

تا باد چنین بادا.....

خودفرمانروایی و معنای زندگی

خودفرمانروایی و معنای زندگی

محمدامین مروتی

تا زمانی که زندگی خود را به عوامل بیرونی به خصوص به سیاست گره بزنیم، زندگی پرنوسانی خواهیم داشت.

ما باید زندگی خود را به خودمان و انتخاب های خودمان پیوند بزنیم. یعنی به عواملی که کمابیش تحت کنترل ما هستند. عوامل خارج از کنترل، حس ناتوانی و بدبختی و بن بست و گیرافتادگی به ما می دهند.

اگر عوامل بیرونی بر ما حکومت می کنند و ما بر آنان چندان اشراف و کنترلی نداریم، دلیلی ندارد که فرمانروای خودمان نباشیم.

ما کنترل اندکی بر عومل بیرونی داریم، پس باید به اندازه توان و وسعمان از خود بخواهیم و انتظار داشته باشیم.

رسالت ما در این زندگی – که به رایگان به ما داده اند – این است که نگذاریم دیگران و عوامل بیرونی حالمان را بد کنند.

اما چگونه؟

با خودفرمانروایی. با انتقال ثقل زندگی از بیرون به درون.

صرف نظر از اینکه در بیرون چه می گذرد، صرف نظر از این که دنیا در دست کیست، باید سعی کنیم مالک خودمان و دنیای خودمان باشیم. حس کنترل بر خود و درون خود، بهترین حسی است که یک نفر می تواند داشته باشد.

اما چگونه؟

با تعریفی نو از زندگی مان، به عنوان مهمترین پروژة ای که تمام مسئولیت آن با ماست و باید رویش کار کنیم.

اما با زندگی مان چه می توانیم کنیم؟

اهداف درازمدت و میانمدت و کوتاه مدت برای زندگی مان تعریف کنیم، اما در لحظه زندگی کنیم.

مهمترین راهکاری که ما را به فرمانروای زندگی خودمان تبدیل می کند، این است که برای داشتن حال خوش، چاره ای نداریم جز اینکه حال دیگران را خوش کنیم. هر اندازه حال دیگران را خوب کنیم، حال خودمان هم خوب می شود.

این قانون زندگی است. این مهمترین کشف در عرصه خودشناسی و خودسازی است. این مهمترین توصیه ای است که برای داشتن یک زندگی خوب و درون محور می توانیم به خودمان بکنیم.

بهترین راه برای ایجاد این کنترل آن است که رسالت زیر را برای خود تعریف کنیم:

در هر مکان و هر زمانی که هستیم،بکوشیم تاثیر خوب بگذاریم. به خصوص بکوشیم حال دیگران را خوب کنیم. حال گیری را به خط قرمز خود تبدیل کنیم. خواهیم دید چه حس خوبی پیدا می کنیم. خواهیم دید که کنترل بیشتری بر زندگی خود داریم.

فرمانروای خود و زندگی خود باشیم، نگذاریم دیگران بر ما حکم برانند.

اگر فرمانروای خود باشیم، زمینه برای کنترل عوامل بیرونی هم بیشتر و بیشتر حاصل می شود. کسی که نمی تواند بر خود کنترل داشته باشد، به طریق اولی نمی تواند برای جامعة خود نسخه بپیچد.

فرافکنی و درون فکنی

فرافکنی و درون فکنی

محمدامین مروتی

یکی از مهمترین سخنان مولانا در مثنوی در جهت خودسازی این است که نفسانیت هر کاری می کند تا ما عیوب خود را نبینیم. نفسانیت در وهله اول عیب ما را "انکار" می کند و در قدم بعدی ما را به "فرافکنی" عیوب و نقایص مان به دیگری فرامی خواند تا رد گم کند و ما بر همان نواقص مان بمانیم. مولانا معتقد است که "عیب دان"، از "غیب دان" یعنی از خدا بویی نبرده است. چه بسیار بدی هایی که در دیگران می بینیم و انعکاس زشتی های سیرت خودمان است.:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد دریشان ای فلان

چون به قعر ِخوی خود اندر رسی

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود

زان سبب عالم کبودت می‌نمود

کسی که مدام در پوست دیگران می افتد، فرصت دیدن خود را از دست می دهد:

غافل‌اند این خلق از خود ای پدر

لاجرم گویند عیب همدگر

اما سالک باید عکس نفسانیت عمل کند و جویای عیب خود و رفع آن باشد. مولانا معتقد است ما بعضاً حقه بازی های نفسانیت را نمی شناسیم. بنابراین برای دور زدن این حقه بازی ها کافی است هر چه نفس می گوید، ایده مخالف او را برگزینیم حتی اگر ما را به نماز و روزه بخواند، حقه ای در آستین مخفی دارد:

مشورت با نفس خود گر می‌کنی

هرچه گوید کن خلاف آن دَنی

گر نماز و روزه می‌فرمایدت،

نفس مکارست مکری زایدت

من ز مکر نفس دیدم چیزها

کو برد از سحر خود تمییزها

عمر اگر صد سال خود مهلت دهد

اوت هر روزی بهانه ی˚ نو نهد

اما اگر اصلاح و خودسازی خودت را به مهمترین پروژه زندگیت تبدیل کنی، دنبال عیب دیگران نمی گردی:

امتحان خود چو کردی، ای فلان!

فارغ آیی ز امتحان دیگران

هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش

کی بُدی فارغ وی از اصلاح خویش

و از آن مهمتر، این است که نه تنها بد دیگران و نیک خود را نبینی، بلکه نیک دیگران و بد خود را ببینی:

عیب‌گوی و عیب‌جوی خود بُده ست

با همه نیکو و با خود بَد بُده ست

در واقع راهکاری که مولانا برای مقابله با این ترفند نفس ارائه می کند، "درون فکنی" است.

اما محتوای راهکار درون فکنی چیست و چگونه کار می کند؟

مولانا می گوید اولاً عیبت را انکار نکن که "انکار" اولین قدم تباهی است.

ثانیاً به جای این که دنبال عیوب دیگران باشی، دنبال عیب خودت باش.

ثانیاً یک قدم دیگر هم بردار و با دیدن عیب دیگران، همان عیب را در خود جستجو کن. یعنی به جای اینکه دیدن عیب دیگران، زبان تو را به انتقاد نسبت به دیگری بازکند، همان عیب را در خود بجوی. دیگران را آیینه عبرت خود کن، نه اینکه آیینه عبرت دیگران شوی.

رابعاً انتقادپذیر باش و از دیگران بخواه به مانند آیینه ای راستگو، عیوبت را به تو بگویند و آن را از تو پنهان نکنند. به قول مولانا عیب ها را بر خود بخری نه اینکه انکار و از آن بدتر فرافکنی شان کنی.

مولوی می گوید خوش به حال کسی که عیب خود را ببیند یا از دیگران بشنود:

ای خُنُک جانی که عَیْبِ خویش دید هر کِه عیبی گفت، آن بر خود خَرید

ممکن است فکر کنی من عیب فلانی را ندارم، اما چه بسا دچار همان عیب شوی:

گَر همان عَیبَت نبود، ایمِن مَباش بوک آن عَیْب از تو گردد نیز فاش

ابتلای دیگران باید عبرت تو گردد و تو باید بکوشی که در چاه نیفتی و مایه عبرت دیگران نگردی:

۳۰۵۲ این نِگَر که مُبْتَلا شُد جانِ او در چَهی افتاد تا شُد پَندِ تو

۳۰۵۳ تو نَیُفتادی که باشی پَندِ او زَهرْ او نوشید، تو خور قَنْدِ او

فرق روان نژند و روان پریش

فرق روان نژند و روان پریش

محمدامین مروتی

مراجعه به روانشناس کار انسان هایی است که عقلشان را از دست نداده اند. هنوز آنقدر عقل دارند که بدانند مشکل دارند. ارتباط آن ها با واقعیت یعنی با مشکلات هنوز گسسته نشده است. از بیخ منکر مشکل نیستند.

در واقع یکی از علل شایع مراجعه به روانشناس، مشکلات ما با کسانی است که فکر می کنند به روانشناس نیاز ندارند. با کسانی است که گمان می کنند خودشان یک پا روانشناس اند. خودشان عقل کل اند و هکذا. به این ترتیب کسانی که کمتر به روانشناس نیاز دارند مجبور می شوند از دست کسانی که بیشتر به روانشناس نیاز دارند، به روانشناسان مراجعه کنند در حالی که باعث و بانی اصلی مشکل، خود را نیازمند درمان نمی بیند.

فرق روان نژند و روان پریش در این است که روان نژند به وجود مشکل اذعان دارد و به فکر چاره است ولی روان پرایش از اساس و بنیاد، مشکل را انکار، فرا فکنی و توجیه می کند.

در واقع انسان روان نژند از دست انسان روان پریش به روانشناس مراجعه می کند تا خودش هم کارش به روان پریشی نرسد. روان نژند پایش روی زمین است و ارتباطش با واقعیت قطع نشده ولی روان پریش توی آسمان ها و عوالم خود سیر می کند.

آداب گفتگوی معطوف به حقیقت

آداب گفتگوی معطوف به حقیقت

محمدامین مروتی

ماهیت تحلیل:

همه ما بر اساس شواهد و افق های ذهنی خود وقایع را تحلیل می کنیم و در مورد مسائل مختلف موضع می گیریم ولی تحلیل های ما قطعاً دارای کمبود و نقص است و این نواقص ضمن گفتگو روشن و تعدیل می شود. تحلیل های ما فقط برداشت هایی از واقعیت اند نه عین واقعیت. برداشت هایی که رنگ زمان و مکان و رنگ محدودیت های انسانی ما را دارند.

حالا اگر کسی تحلیل خود را عین حقیقت بداند، مواضع خلاف را به جهل و تعصب و حتی برچسب هایی مانند خیانت و توطئه متصف می کند. اما اگر بگوید من بر اساس داده ها و عقل خود به این موضع رسیده ام و ممکن است اشتباه هم بکنم، راه را برای تعامل باز می گذارد. در حالی که اگر امکان اشتباه خود را منتفی بداند، راه را بر ادامه گفتگو بسته است.

کسی که بپذیرد برداشت های انسان ها متناسب با زمان و مکان و تاریخ و جغرافیا، تعدد و تکثر می پذیرد و کسی که بپذیرد نظریات مختلف و من جمله نظر او، برداشت های مختلف از واقعیت اند، از موضع دانای کل به موضوع وارد نمی شود، بلکه فروتنانه حرف خود را می زند و حرف دیگری را هم می شنود.

نشانه های جزمیت:

البته متعصب ترین کسان نمی گوید من خود را بری از خطا نمی دانم بلکه می گوید من تعصبی ندارم و به حقیقت گشوده هستم. پس از کجا باید دانست این فرد در بیانش صادق نیست؟

در اینجا معیار روشنی وجود دارد. کسی که خود را ممکن الخطا می داند، به جزم و تعصب و قطعیت سخن نمی گوید. با قید "فکر می کنم" و " چنین به نظر می رسد" یا "احتمالاً" و "به گمانم"، سخن می گوید نه با قیودی مانند قطعاً و حتماً و بی شک و امثال آن.

از آن مهمتر از آنجا که خود را خطاپذیر می داند و احتمال حقیقتی در گفته های دیگران را تیز منتفی نمی داند، با احترام و متانت و آرامش سخن می گوید نه با تهدید و تحقیر و متلک و دشنام.

برتراند راسل در جایی گفته بود گرفتاری بشریت از آن جاست که عاقلان با احتیاط و شک اظهار نظر می کنند و جاهلان با قطعیت.

تخیل و همدلی

تخیل و همدلی

محمدامین مروتی

سيمون وى (الهى دان و عارفه فرانسوى)در کتاب "نياز به ريشه" بین تخيل و توهم تفکیک می کند و می گوید باید قدرت تخیل و همذات پنداری کودکان مان را افزایش بدهیم تا بتوانند خود را در جای دیگری ببینند و حس کنند. توهم به عکس تخیل، موجب سوءظن و بدگمانی نسبت به دیگری است.

جین آيريس مرداک هم برای افزایش قدرت تخیل و همدلی، مطالعه ادبیات و داستان را پیشنهاد می کرد و تاکید داشت کودکان باید از همان ابتدا با هنر و قصه آشنا شوند تا قدرت تخیل و امپاتی شان با دیگران تقویت شود.

هانا آرنت نیز در کتاب "ابتذال شر می گوید آيشمن(مسئول سوزاندن پانصد هزار تا دومیلیون يهودى در رژيم نازی) در زندگى خصوصی اش انسانى درستکار بود ولى قدرت تخيل نداشت و نمى توانست خودش را جاى ديگران بگذارد. او دچار نوعی فلج حسی و تخیلی و وجدانی بود به گونه ای که نمی توانست تصور کند چه بلایی سر دیگران می آورد. او در قالب یک "مامور معذور" انجام وظیفه می کرد. مثل یک ماشین، مثل یک مهره که اراده ای از خود ندارد. فکر نمی کند و حس ندارد. جواب های مکانیکی و کلیشه ای به محرک های بیرونی می دهد.

بنابراين تخيل، شرط لازم اخلاقى زيستن است. تخیل به ما کمک خواهد کرد تا بتوانیم خود را در جای کسان دیگر قرار دهیم و با آنان همذات پنداری کنیم.

ضمناً تخیل بر خلاف توهم، ما را به واقعیت وجود دیگران نزدیک می کند.

به همین علت است که داستان و سینما می تواند ما را از قالب خود خارج و در آستانه تجربه حس و حال و موقعیت دیگران قرار دهد تا به جای قضاوت و محکوم کردن خشک و خالی شان، به فهم و درک وضعیتی برسیم که دیگران در آن گرفتار شده اند و برایش چاره ای بیندیشیم.

منبع:

تعليم و تربيت اخلاقى- مصطفى ملکيان

بدگمانی و توهم توطئه

بدگمانی و توهم توطئه

محمدامین مروتی

یکی از بزرگترین مشکلات بنی بشر سوءظن و بدگمانی در حق یکدیگر است. این بلا، مانع رابطه صمیمانه و دوستانه و ساده ما با هم می شود. مرتب فکر می کنیم طرف نقشه و توطئه اش چیست و باز چه حقه ای سر هم کرده است؟

سوء ظن آفت رابطه سالم و موازی است.

در سیاست این سوء ظن به صورت "توهم توطئه" بروز و ظهور دارد.

یکی از دلایل مهم جر و بحث های بی نتیجه ما همین بدگمانی است. مولانا می گوید انسان بدگمان، با صد دلیل هم گوشش به حقیقت بدهکار نیست. بلکه هر دلیلی بیاوری، بدگمانی اش بیشتر می شود:

گفت هر مَردی که باشد بَدگُمان

نَشْنَود او راست را با صد نِشان

هر درونی که خیال‌اَنْدیش شُد

چون دلیل آری، خیالَش بیش شُد

در قصص چینی آمده است که دهقاني تبرش را گم كرد. بدگمان شد كه پسر همسايه دزديده است و به مراقبت او پرداخت.در روش او و در لحن كلامش حالتي عجيب يافت: همه رفتار او گواهي مي‌داد كه دزد تبر، اوست. اندكي بعد، مرد دهقان تبرش را باز يافت. هنگامي كه آخرين بار، براي آوردن هيزم به كوه رفته بود، در بازگشت، آن را بر جاي نهاده بود.روز ديگر پسر همسايه در دهكده بدو برخورد، مرد دهقان بار ديگر به مراقبت او پرداخت. در روش او، در لحن كلامش، هيچ چيز عجيبي نيافت. حقيقت حال آن كه، هيچ يك از رفتار وي گواهي نمي‌داد كه دزد تبر اوست!

دانش و نرمش

دانش و نرمش

محمدامین مروتی

"میشل فوکو" فیلسوف فرانسوی می گفت "دانش قدرت است." شاید نزدیک ترین مضمون به این نکته، کلام فردوسی باشد که گفت:

"توانا بود هر که دانا بود".

اما این فقط یک جنبه از توصیف دانش است که مربوط می شود به وجه جامعه شناسانه موضوع، که غالباً از آن با عنوان "قدرت سخت" یاد می کنیم. دانش یک وجه مهم دیگر دارد که می توان از آن به "قدرت نرم" یا فروتنی و نرمش تعبیر کرد. فردوسی در مصرع دوم همان بیت به این وجه نیز اشارتی داشته است:

"زِ دانش دلِ پیر برنا بود".

یعنی دانش، حال آدم را هم خوب و حتی او را جوان می کند. شوق جستجوی حقیقت، هم انسان را شاد می کند و هم فروتن.

ابن سینا به تأسّیِ از سقراط گفته بود:

تا بدانجا رسید دانش من

که بدانم همی که نادانم

دانایی ما نسبت به نادانی مان، تقریباً معادل صفر است. قطره ای است در مقابل دریا و حتی کمتر از آن. به همین علت مولانا می گوید:

قطرة دانش که بخشیدی زِ پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

این گفته واقعاً، سخن درستی است. هر چه دانش انسان بیشتر باشد، فروتن تر می شود. راسل گفته بود مشکل از آنجاست که دانایان شک دارند و نادانان یقین.

اما دانش چگونه انسان را فروتن و کم ادعا می کند؟

دانش، وسعت فکر به بشر می دهد. افق های فکری انسان از طریق آشنایی با اندیشه های دیگر گسترش می یابد و به او سعه صدر می دهد.

"فلسفه" و به خصوص "فلسفه علم"، تاثیر شگرفی در این گسترش دارد. فلسفه علم به ما می آموزد که چگونه بنای علم، خشت به خشت بالا رفته است. چگونه علم همیشه با ناعلم و اسطوره در آمیخته است و علم ما چگونه تا به اینجا رسیده است. فلسفه علم به ما می آموزد که دانایی ما به اندازه نور چراغ قوه ای است که در دریای تاریکی به دستمان داده اند و "نگه جز پیش پا را دید نتواند".

"عرفان" نیز همین آموزه ها را دارد. ضمن اینکه در عرفان یاد می گیریم حقیقت متکثر است. مولوی در قصه "فیل در خانه تاریک" می گوید هر کس به قطعه ای و عضوی از فیلِ معنا، دسترسی دارد و حقیقت عبارت از مجموعه حقایق متکثر است.

همینطور در عرفان یاد می گیریم که به جای عیبجویی، به جای گیر دادن به آدم و عالم از موضع "دانای کل"، عیب خود را بجوییم و در اصلاح خویشتن و خودسازی بکوشیم.

"روانشناسی" نیز همین کار را می کند. به ما کمک می کند تکثر دریافت ها را با توجه به تکثر تیپ های شخصیتی بپذیریم. به ما کمک می کند سوگیری های شناختی و مکانیسم های دفاعی از قبیل "فرافکنی" و "انکار" و "توجیه" و "دلیل تراشی" را در خود جستجو کنیم. به ما کمک می کند خود را در جای دیگران بگذاریم و به جای قضاوت و محکوم کردن شان با آنان همدلانه و مشفقانه، گفتگو و تعامل کنیم.

"جامعه شناسی" نیز به ما می آموزد که پدیده های اجتماعی را در تکست و کانتکست شان ارزیابی کنیم. به جای محکوم کردن، به درک و فهم و تحلیل علمی شرایط نزدیک شویم.

"تاریخ" نیز گستره فهم ما را وسیع می کند و علل پیشرفت و پسرفت ملل را به ما می آموزد. گوته می گوید:

"هر کس که حساب تاریخ سه هزار ساله انسان را نداشته باشد، نمی تواند شناخت درستی از خود هم داشته باشد."

افسوس که معدودی درس های تاریخ را می آموزند تا جایی که آنتونیو گرامشی می گوید:

"تاریخ درس می‌دهد، اما شاگردی ندارد."

در مقابل همه این دانش های تکثرگرا، "سیاست" (خاصه از نوع ایدئولوژیک و عامیانه آن) رفتاری معکوس دارد. به دنبال مرده باد و زنده باد است. به دنبال قضاوت و محکوم کردن و آویزان کردن و انتقام جویی است. به تعصب و غرور و خودبزرگ پنداری دچار است.

راه چاره در آن است که سیاست هم به یک علم تبدیل شود. علمی که قابل آموزش در آکادمی ها، مراکز پژوهشی و دانشگاه ها باشد.

داستان زندگی

داستان زندگی

محمدامین مروتی

آدمی از سر تصادف و شانس به دنیا می آید.

تلاش می کند تا رفاه و تنعمی برای خود جمع و جور کند. دستاوردهای مادی و معنوی اش او را خوشحال و البته مغرور می کند. دلبسته خیلی چیزها و به خصوص ثروت و شهرت و قدرت و شهوت می شود. اما فواره خواهش ها به اوج خود رسیده است.

پس از آن نوبت افول اوست. توانایی های جسمی و لذت هایش را یک به یک از دست می دهد.

اگر عاقل تر باشد، دستاوردهای معنوی را جایگزین دستاوردهای مادی می کند که عمیق تر و پایدارترند.

و نهایتاً با مرگ مواجه می شود. همه چیز را می گذارد و می گذرد.

احدی مانند کلیم کاشانی داستان زندگی بشر را خلاصه نکرده است:

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت:

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن،

روز دگر به کندن دل زین و زان گذشت

عصبیت حقیقی اندر فضای مجازی

عصبیت حقیقی اندر فضای مجازی

محمدامین مروتی

فضای مجازی در کشور ما یک عصبیت نامتعارف دارد که حال همه- اعم از برنده و بازنده- را بد می کند. تقریباً همه به هم می پرند و با هم دعوا دارند و برای برنده شدن آمده اند نه آموختن. البته از ما بهترانی هستند که به گل آلوده کردن این آب دامن می زنند تا ماهی خود را بگیرند.

به نظرم دلیل اصلی اش، حرف ها و بغض های در گلو مانده همه ماست. حرف هایی که مجال گفتنش را نداشته ایم و چندان متراکم شده اند که به فریاد و حتی ناسزا تبدیل شده اند. استبداد و هرج و مرج دو روی یک سکه اند و این قصه پر غصه ماست از مشروطیت تا امروز.

اما چه باید کرد؟

اولا باید حال آدم های عصبانی را درک کرد و روی شان انگ نزد. آن کس که بیشتر می فهمد، بیشتر باید ببخشد.

ثانیا باید در حد توان و با سعه صدر، به آرام کردن و منطقی کردن فضا همت گماشت. قدری با سخن گفتن و بیشتر از آن با نشان دادن نمونه و الگوی متین و منطقیِ گفتگو.

حفظ آرامش و منطق در این فضای آکنده از افترا و دشنام و بزن بزن، هنری است که کمتر داریم، هرچند بیش از هر زمانی بدان نیاز داریم.

دیدن خود در دیگران

دیدن خود در دیگران

محمدامین مروتی

انسان ها آینه شناخت یکدیگرند. ما خود را در آینه وجود دیگران، بهتر می شناسیم. گاهی از کسی خوشمان می آید، چون ویژگی های مشابه ما را دارد و گاهی از کسی بدمان می آید، چون باز ویژگی های ما را به ما نشان می دهد و این مسئله مهمی در روانکاوی یونگی است که با "فرافکنی" نیز مرتبط است.

به غلط به ما می آموزند که "مثبت اندیش" باشیم و نواقص خود را نبینیم. ما هم قسمت تاریک وجودمان را پنهان و سپس انکار می کنیم و در شرایط وخیم تر به دیگران نسبت می دهیم. به خصوص اگر دیدید واکنش تان به یک شخص معین بیش از حد است، ممکن است چیزی از او در وجود شما باشد. انسان فقط قادر به دیدن چیزهایی در دیگران است که در خود تجربه کرده باشد. اگر بخشی از وجودمان را انکار کنیم، همان بخش در هیئتِ آدمهای پیرامون مان، به سراغ مان می آیند و سر راه مان سبز می شوند.

توصیه های ما به دیگران، همان توصیه هایی است که به خود می کنیم. به او می گوییم تا خودمان بشنویم. مخاطب اصلی ما، خودمانیم.

کارل گوستاو یونگ به جای انکار، آشتی با سایه و نقاب را آموزش می دهد. پنهانکاری و انکار و فرافکنی، انرژی های ما را به هدر می دهد و به انرژی مخرب تبدیل می کند. به همین دلیل ابراز احساسات مهم است و تنها خط قرمز برای بیان احساس، جایی است که موجب آزار دیگری شود. جیغ زدن(به خصوص برای خانم ها) راهکار خوبی برای تخلیه احساسات است. اگر نمی خواهید کسی صدای شما را بشنود، داخل یک بالش جیغ بزنید.

سلبریتی های سینمایی و ورزشی، تجسم آرزوها و امیدهای مایند. ما به آن ها پول می دهیم تا قهرمان ما شوند و ما قدری حقیقت زندگی مان را از یاد ببریم.

دیگران آینه مایند. چگونه از این آینه استفاده کنیم؟

دو راهکار:

1. از اطرافیان مان بخواهیم سه ویژگی خوب و بد ما را به ما بگویند.

2. سه نفر را که دوست داریم و سه نفر را که از آنان بیزاریم، تحلیل کنیم تا به خودمان برسیم.

منبع:

نیمه تاریک وجود، اثر دبی فورد، ترجمه نغمه رحمانی، نشر محراب دانش، 1392

تمامیت وجودی به جای کمال

تمامیت وجودی به جای کمال

محمدامین مروتی

در روانکاوی یونگی هدف کامل بودن نیست بلکه هدف تمام بودن است. تمامیت یعنی پذیرش همزمان خوبی ها و بدی ها. قوات و ضعف ها. به جای انسان کامل بودن، کاملاً انسان بودن، مورد نظر است.

معمولاً ما زشتی های مان را پنهان و سپس انکار و در مراحل حادتر، به دیگران فرافکنی می کنیم. این روندِ رایج و غالب است. اما گاهی روند معکوسی هم در کار است. یعنی خوبی های مان را باور نداریم، پنهان شان می کنیم، سپس انکارشان می کنیم و به دیگران فرا می فکنیم.

در روند اول نوعی اعتماد به نفس دروغین پیدا می کنیم و طی روند دوم، اعتناد به نفس مان را از دست می دهیم.

در روند اول به نیمه تاریک وجودمان، کم بی محلی و بی اعتنایی می کنیم و در روند دوم، نیمه روشن وجودمان را بی محل می کنیم.

هر دوی این مسیرها، تمامیت وجودی ما را ناقص و مخدوش می کنند.

راهکارها:

احترام به خود:

لذا همانطور که نباید به دیگران به چشم دشمن و شیطان بنگریم، با خود نیز باید مهربان باشیم. نباید از خودمان قطع امید کنیم. باید بتوانیم با خود به احترام و مهربانی رفتار کنیم تا نیمه روشن وجودمان را نیز از دنیا پس بگیریم.

به خود احترام بگذاریم. چرا برای خودمان گل نخریم؟ چرا فقط برای مهمانی و برای دیگران، لباس های زیبای مان را می پوشیم؟ حتی اگر تنها هستیم، از خودمان پذیرایی کنیم و به خودمان را در آغوش بگیریم. چه کسی بهتر از خودمان؟

دیدن و کشف یکدیگر:

باید بکوشیم زیبایی های و خوبی های خودمان و دیگران را ببینیم و حتی کشف کنیم و بیان کنیم تا فضایی سالم تر برای نفس کشیدن همه ما ساخته شود. کشف خودمان و دیگران را به مثابة رسالتی برای خود تعریف کنیم و بدین رسالت پشت نکنیم و بدان متعهد بمانیم.

محکوم نکردن:

بدترین ما، چیزهای خوب فراوانی در وجودش نهفته است و بهترین ما چیزهای فراوان بدی با خود دارد. شرایط مساعد و نامساعد است که کفه ترازو را به یک طرف سنگین می کند. در تحلیل نهایی ما از معصومیت کودکی به اینجا رسیده ایم. خطاهای ما خطاهای یک کودک است. خطاهایی معصومانه. بر خودمان و بر دیگران سخت نگیریم و به سختی داوری نکنیم.

تعهد و برنامه ریزی:

اما داوری نکردن به معنی انفعال نیست. بدون عزم جزم، بدون عهد بستن با خود و مهمتر از همه بدون برنامه ریزی، ذره ای اوضاع بهتر نخواهد شد. بدون برنامه ریزی، در خیالات غرق خواهیم شد. سخت ترین قسمت برنامه ریزی هم نوشتن برنامه است. قدم های بعدی آسان تر است. آرامش و تمامیت، حاصل دعا و معجزه صرف نیست. اگر تعهد و پشتکار نباشد، در جا خواهیم زد و منتظر معجزه خواهیم ماند. نمی شود چیزی را واقعاً و صادقانه بخواهیم ولی حاضر نباشیم برایش زحمت بکشیم و گامی برداریم. این دروغ است.

منبع:

نیمه تاریک وجود، اثر دبی فورد، ترجمه نغمه رحمانی، نشر محراب دانش، 1392

تغییر خود یا جامعه؟

تغییر خود یا جامعه؟

محمدامین مروتی

بسیار شنیده ایم که به جای تغییر دنیا، سعی در تغییر خود کنید و این بهترین راه تغییر دنیا هم هست.

این سخن، مایه پررنگی از حقیقت را در خود دارد اما نافی تلاش همزمان برای تغییر مستقیم دنیا (مثلاً از طریق سیاست و فعالیت های اجتماعی) نیست.

تمایل برای تغییر دنیا بدون تغییر خود اگر غیرعملی هم نباشد، صادقانه نیست و این بی صداقتی ربط مستقیم با غیرعملی بودن آن هم دارد. چرا که نشانة عدم اعتقاد عمیقِ شخص به شعارهای خودش هم هست.

اما تلاش برای تغییر خود بدون تلاش برای تغییر دنیا هم حاوی نوعی تناقض است. صداقت حکم می کند که تغییر در هر عرصه ای که ممکن باشد، مورد غفلت قرار نگیرد. چه عرصه فردی و چه عرصه اجتماعی.

اما نکته مهم این است که واقع بینی حکم می کند انتظار زیادی از خود برای تغییر جامعه و حتی تغییر خود نداشته باشیم، بی آن که قدمی از این تلاش فروگذاریم. در واقع تغییر عمیق در خود حتی ممکن است از تغییر در اجتماع دشوارتر باشد.

در هر حال، انسان باید هر قدمی که در جهت اصلاح خود و جامعه اش هر قدم ممکن را بردارد و یک دوقطبیِ کاذبِ اصلاح فردی یا اجتماعی مقابل خود قرار ندهد تا بی عملی و انفعال خود در هر دو زمینه یا یکی از این عرصه ها را توجیه نماید.