این صفحه در8 آبان 1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در8 آبان 1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

زندان ترمینولوژی

زندان زبان

محمدامین مروتی

چپ از ابتدا با بازتعریف کلمات و اصصطلاحا ترمینولوژی و زبان سیاسی خود را ساخت که شامل کلماتی نظیر ارتجاع و امپریالیسم و بورژوازی و طبقات و فاشیسم و خلق بود و هرگز حاضر نشد با زبان دیگری با مخاطب سخن بگوید. این ترمینولوژی به او کمک کرد که زبان خود را به جامعه تحمیل کند و هر گونه گفتگویی را در چارچوب های مطلوب خود به پیش ببرد. به گونه ای که از فرط تکرار این واژگان، تا دهه های مدید، تا حد زیادی موفق شد به گفتمان اصلی جامعه تبدیل شود تا جایی که مخالفان هم از همان اصطلاحات استفاده می کردند و می کنند. مثلاً بسیاری از لیبرال ها هم به جامعه مطلوب خود می گویند نظان سرمایه داری در حالی که ترم مورد نظرشان نظام بازار یا رقابت آزاد است.

اما درست است که این بازتعریف کلمات، دهه ها موقعیت برتری به چپ می داد، اما در عین حال چپ را زندانی کلمات و اصطلاحات خود کرد به گونه ای که ارتباط با واقعیات اجتماعی را از دست داد. وقتی تحولات اجتماعی مسیر متفاوتی می پیمایند نمی توان با واژگانی ثابت آن ها را توصیف کرد.

این موضوع در مورد سایر ایدئولوژی ها هم صادق است. نازی ها هم ترمینولوژی خودشان را داشتند. هاینریش بُل نویسنده شهیر آلمانی می‌نویسد:«بعد از هیتلر همه‌ی آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است. اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را می‌فهمیدیم و آن خیانت هیتلر به "کلمات" بود. خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، اشغال شده بودند. کلماتی مانند آزادی، آگاهی، پیشرفت، عدالت!»

7 آبان 1405

املای نوشته و نانوشته

املای نوشته و نانوشته

محمدامین مروتی

نقطه قوت کمونیسم این است که برابری، انصاف و جهانی بدون رنج را وعده می‌دهد، آرمان‌هایی چنان اغواکننده که حامیانش می‌توانند نیات خوب را با نتایج خوب اشتباه بگیرند.

سرمایه‌داری وعده‌ای کمتر رمانتیک می‌دهد: آزادی، فرصت و رفاه از طریق مبادله داوطلبانه، مسئولیت فردی و حق حفظ آن‌چه به‌دست می‌آورید.

کمونیسم می‌خواهد بر اساس آن‌چه وعده می‌دهد قضاوت شود. سرمایه‌داری می‌خواهد بر اساس آن‌چه تولید می‌کند قضاوت شود.

و در همین جا طنز ماجرا نهفته است: سرمایه‌داری باید دائماً از نقص‌های خود دفاع کند، در حالی که کمونیسم اغلب به‌خاطر شکست‌هایش توجیه می‌شود.

یکی مسئول واقعیت شناخته می‌شود. دیگری به‌عنوان یک آرمان مورد دفاع قرار می‌گیرد.

لشک کولاکوفسکی می گوید در منطق لنینیستی هر کاستی در جامعه سرمایه داری مربوط به سیستم و ذات این نظام است ولی هر کاستی در جامعه سوسیالیستی، عارضی و تحمیلی و ایضا ناشی از ذات توطئه گر سرمایه داری است. هر قتلی در جامعة آمریکا مربوط به نظام ناعادلانه ای است که سیستم فقر و غنا را بازتولید می کند ولی اولا قتل و غارتی در شوروی وجود ندارد و اگر هم موردی فاش شود حاصل تبلیغات سوء خارجی ها یا نتیجة توطئة آن هاست. با دارندگان چنینن منطقی نمی توان وارد هیچ بحث جدی و مستند و مستدلی شد. با این منطق می توان از بدترین حکومت ها هم دفاع کرد. با این منطق امکان کشف و اصلاح خطاهای احتمالی منتفی می شود.

بخشی از چپ املای نوشته شده اش را گردن نمی گیرد و بخشی غلط های آن املا را گردن امپریالیسم می اندازد. بخش سوم می گوید اصلاً املای سوسیالیسم تا کنون نوشته نشده و نمی گوید چرا.

و البته بخش تجدیدنظرطلب آن(سوسیال دموکراسی های رفاه)، با عدول از اقتصاد دولتی و صدور انقلاب، بین رفاه و بازار آزاد جمع کرده است.

اما هر سه بخش اول، کوچکترین غلط دنیای آزاد را نمی بخشند و به زور تکرار و غلط گیری و توسل به احساسات می خواهند آن را از چشم بیاندازند و سرنگون کنند و سوسیالیسمی را جایگزین کنند که هیچ مدلی هم برایش ندارند و خود نیز هیچ طرح روشنی برای اجرایش ندارند.

تحولات فکری ژان پل سارتر

تحولات فکری ژان پل سارتر

سارتر در طول زندگی‌اش بارها مواضع سیاسی و نظری خود را تغییر داد، اما در پشت تمام این تحولات ایده ثابت یک اومانیست آزاد و مسئول و ضد اقتدار بود.

از اگزیستانسیالیسم و آزادی فردی آغاز کرد، به مسئلهٔ سلطه طبقاتی رسید و سرانجام به کنش جمعی و انقلاب رسید. البته این مسیر نه خطی بود و نه بدون تناقض.

در سالهای۱۹۲۰–۳۰ به پدیدارشناسی، هوسرل، هایدگر علاقمند شد.

طی سال های ۱۹۳۸–۴۵ به اگزیستانسیالیسم و ایده آزادی فردی رسید و«تهوع» و «هستی و نیستی» را نوشت.

در سال های ۱۹۴۵–60 به چپ نزدیک شد و به‌سوی مارکسیسم و حزب کمونیست فرانسه، چرخش کرد و این نزدیکی با افت و خیز فراوان همراه بود.

در سالهای 80 تا۶۸ رادیکال تر شد و به مارکسیسم انتقادی و مائوئیسم و دفاع از انقلاب الجزایر و کوبا نزدیک شد.

۱۹۶۸–۸۰

سارتر در جوانی از مارتین هایدگر و ادموند هوسرل متاثر بود.

هوسرل چه چیزی به سارتر آموخت؟

مفهوم محوری هوسرل، «قصدیت آگاهی» بود: آگاهی همیشه آگاهی از چیزی و به چیزی است.

سارتر در کتاب تعالیِ من (۱۹۳۶)، استدلال کرد که «من» یا خودِ شخصیتی، نباید به‌عنوان یک هستهٔ ثابت در درون آگاهی فرض شود. اگر انسان جوهری ثابت با ماهیتی تغییرناپذیر نباشد، باید او را از طریق آگاهی، انتخاب‌ها و شیوهٔ وجودش فهمید.

هایدگر چه چیزی به او داد؟

از هایدگر، توجه به موقعیت پر اضطراب انسان در جهان را اموخت. اما در تأکید بر آزادی و مسئولیت، مسیرش از هایدگر جدا می شد.

موضوع رمان «تهوع» 1938 برخورد انسان با بی‌معنایی وجود است.

در «هستی و نیستی» 1943میان دو شیوهٔ وجود تمایز گذاشت:

  • هستی‌ـ‌درخود شیوهٔ وجود اشیا
  • هستی‌ـ‌برای‌خود در انسان

از اینجا مفهوم مشهور سارتر پدید می‌آید: انسان ابتدا وجود دارد و سپس، از طریق انتخاب‌ها و اعمالش، خود را شکل می‌دهد.

در این مرحله، سارتر بیش از هر چیز فیلسوف آزادی فردی است.

طی جنگ جهانی دوم سارتر از فیلسوف فرد به روشنفکر متعهد تبدیل شد. او در ارتش فرانسه خدمت کرد، در سال ۱۹۴۰ به اسارت آلمانی‌ها درآمد و پس از آزادی به فرانسه بازگشت.

در سال ۱۹۴۵، همراه با سیمون دوبووار و چند روشنفکر دیگر، مجلهٔ عصر جدید را پایه‌گذاری کرد و مفهوم «ادبیات متعهد را بنیان گذاشت.

در همین دوره، سخنرانی مشهور اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر (۱۹۴۵؛ انتشار در ۱۹۴۶) را ارائه کرد.

دوستان و دشمنان:

آلبر کامو:

رابطهٔ این دو در ابتدا با همدلی و نزدیکی سیاسی همراه بود. اما پس از انتشار انسان طاغی کامو در ۱۹۵۱ و نقد آن در مجلهٔ سارتر، اختلافی علنی و شدید میانشان شکل گرفت. مسئله فقط اختلاف شخصی نبود؛ بحث بر سر این بود که آیا انقلاب می‌تواند برای رسیدن به آینده‌ای آرمانی، خشونت و کشتار را توجیه کند؟

سارتر خشونت انقلابی را موجه می دانست و کامو با آن مخالف بود.

موریس مرلوپونتی:

او از همکاران مهم سارتر در مجلهٔ عصر جدید بود. هر دو به آزادی و تاریخ اهمیت می‌دادند، اما دربارهٔ کمونیسم، خشونت انقلابی و مسئولیت روشنفکر اختلاف پیدا کردند.

ریمون آرون:

آرون منتقد لیبرال کمونیسم شوروی بود و از همدلی فزایندهٔ سارتر با جریان‌های کمونیستی انتقاد می‌کرد.

فرانتس فانون:

سارتر بر مقدمهٔ مشهورش بر کتاب دوزخیان روی زمین فانون، در ۱۹۶۱، نوشت. این مقدمه از دفاع‌های رادیکال او از مبارزهٔ ضد استعماری بود. البته سارتر و فانون دقیقاً یک موضع نظری نداشتند؛ اهمیت این رابطه در پیوند اندیشهٔ اروپایی با تجربهٔ استعمار و مبارزهٔ رهایی‌بخش بود.

۵. چرخش به‌سوی مارکسیسم: آیا آزادی فردی بدون آزادی اجتماعی ممکن است؟ (۱۹۴۶–۱۹۵۶)

در این دوره، سارتر دیگر فقط نمی‌پرسد انسان چگونه انتخاب می‌کند؛ می‌پرسد چه چیزی امکان انتخاب را برای انسان‌ها فراهم می‌کند یا از آن‌ها می‌گیرد؟

بااین‌حال، سارتر نمی‌خواست نظریهٔ مارکس را به نوعی جبرگرایی اقتصادی تبدیل کند. به اعتقاد او، انسان‌ها صرفاً محصول منفعل شرایط اجتماعی نیستند؛ آن‌ها با کنش‌هایشان تاریخ را می‌سازند، هرچند در شرایطی که خود انتخاب نکرده‌اند.

در اوایل دههٔ ۱۹۵۰، او به حزب کمونیست فرانسه نزدیک شد و برای مدتی از آن حمایت کرد، اما هرگز عضو حزب کمونیست فرانسه نشد.

سارتر در مواردی از سیاست‌های حزب دفاع می‌کرد و در موارد دیگر با آن اختلاف داشت.

حملهٔ شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶، ضربه‌ای جدی به رابطهٔ سارتر با کمونیسم شوروی وارد کرد. او دیگر نمی‌توانست به‌آسانی سرکوب سیاسی را به نام دفاع از انقلاب توجیه کند.

از این پس، مسئلهٔ او صرفاً این نبود که آیا سرمایه‌داری باید جایگزین شود؛ بلکه این بود که چگونه می‌توان از تبدیل انقلاب به نظام تازه‌ای از سلطه جلوگیری کرد.

۶. «نقد عقل دیالکتیکی» 1960 تلاش برای آشتی‌دادن اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم :

او می‌کوشد نشان دهد که مارکسیسم برای فهم تاریخ ضروری است، اما بدون تحلیل تجربهٔ زیسته و کنش انسانی، کامل نیست.

به همین دلیل، سارتر حتی پس از نزدیک‌شدن به مارکسیسم، از این مسئله دست نکشید که چگونه انقلاب می‌تواند آزادی را محقق کند، بی‌آنکه آن را قربانی سازد.

۷. استعمار، الجزایر و دفاع از مبارزهٔ انقلابی (دههٔ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰)

جنگ استقلال الجزایر علیه فرانسه، به‌ویژه، موضع او را رادیکال‌تر کرد. سارتر از استقلال الجزایر حمایت کرد و سرکوب استعمارگرانه را به‌شدت نقد کرد. همچنین در برابر جنگ ویتنام و مداخلات قدرت‌های غربی مواضع ضد امپریالیستی داشت.

آیا سارتر از خشونت دفاع می‌کرد؟

سارتر خشونت استعمارگرانه و خشونت انقلابی را در چارچوبی تاریخی و نامتقارن بررسی می‌کرد. او معتقد بود استعمارگران نمی‌توانند از استعمار و سرکوب دفاع کنند و هم‌زمان از استعمارشدگان بخواهند فقط به شیوه‌های مورد تأیید استعمارگران مقاومت کنند.

بااین‌حال، این موضع مسئله‌ای دشوار ایجاد می‌کرد: اگر خشونت به‌عنوان وسیلهٔ رهایی پذیرفته شود، چه معیاری مانع می‌شود که نیروهای انقلابی پس از پیروزی، خود به سرکوبگر تبدیل شوند؟

اختلاف او با کامو، به‌ویژه دربارهٔ حدود خشونت انقلابی، از همین مسئله تغذیه می‌کرد.

۸. مائوئیسم: سارتر در سال‌های پایانی به چپ رادیکال نزدیک شد.

مه ۱۹۶۸ چه تأثیری داشت؟

در فرانسه، اعتراضات دانشجویی و اعتصاب‌های گستردهٔ کارگری، اقتدار دانشگاه، دولت، مناسبات کار و فرهنگ سیاسی را به چالش کشیدند.

سارتر از جنبش دانشجویی حمایت کرد و با دانشجویان و فعالان رادیکال وارد گفت‌وگو شد. برای او، این جنبش نشانه‌ای بود از اینکه سیاست را نمی‌توان به احزاب رسمی و ساختارهای تثبیت‌شده محدود کرد.

بااین‌حال، مه ۱۹۶۸ را نباید صرفاً جنبشی مائوئیستی دانست؛ این رویداد مجموعه‌ای متنوع از جریان‌های چپ، دانشجویی، کارگری و فرهنگی را در بر می‌گرفت.

در سال ۱۹۷۰، او مسئولیت سردبیری یا حمایت علنی از روزنامهٔ مائوئیستی «آرمان مردم» را پذیرفت.

اما آیا سارتر به معنای دقیق کلمه مائوئیست شد؟

سارتر همچنان متفکری مستقل و منتقد بود و رابطه‌اش با این گروه‌ها بیش از آنکه پذیرش کامل یک دستگاه نظری باشد، نوعی هم‌پیمانی سیاسی و عملی بود.

آیا سارتر در پایان از اگزیستانسیالیسم خود فاصله گرفت؟

در آثار متأخر، مسئله این شد که چگونه باید یک زندگی را هم به‌عنوان مجموعه‌ای از انتخاب‌های شخصی و هم به‌عنوان محصول شرایط تاریخی فهمید.

به همین دلیل، سارتر را نمی‌توان به‌سادگی فیلسوفی دانست که از اگزیستانسیالیسم به مارکسیسم «تغییر مذهب» داد. او می‌کوشید مارکسیسم را از جبرگرایی و اگزیستانسیالیسم را از فردگرایی انتزاعی نجات دهد.

آخرین اثر فکری مهم او: «امید اکنون» (۱۹۸۰)

امید اکنون گفت‌وگوهای ژان‌پل سارتر و بنی لوی، منتشرشده در مارس ۱۹۸۰، چند هفته پیش از مرگ سارتر است.

بنی لوی، که پیش‌تر از فعالان مائوئیست بود، از سال ۱۹۷۵ دستیار و منشی سارتر شده بود. او در سال‌های بعد به اندیشهٔ یهودی و منابع تلمودی علاقه‌مند شد. گفت‌وگوهای پایانی این دو، تحت تأثیر همین تحول فکری لوی شکل گرفتند.

آنچه تغییر می‌کند، تأکید از آزادیِ فرد در برابر محدودیت‌ها به امکان ساختن رابطه‌ای اخلاقی میان آزادی‌ها است.

به بیان ساده، پرسش دیگر فقط این نیست که «چگونه خودم را می‌سازم؟» بلکه این است که «چگونه با دیگری جهانی بسازم که در آن، او نیز بتواند آزاد باشد؟»

تحول دوم: امید؛ آیا تاریخ الزاماً به رهایی می‌انجامد؟

سارتر در دورهٔ مارکسیستی خود می‌کوشید رابطهٔ میان کنش انسانی و تاریخ را توضیح دهد. اما تجربهٔ انقلاب‌های قرن بیستم یک مشکل بزرگ را آشکار کرده بود: جنبش‌هایی که با وعدهٔ رهایی آغاز می‌شوند، ممکن است به نظام‌های تازه‌ای از سرکوب تبدیل شوند.

در این نگاه، امید را نباید با پیش‌بینی قطعیِ آینده اشتباه گرفت.

  • تاریخ تضمین نمی‌کند که انقلاب به آزادی منتهی شود.
  • شکست‌های سیاسی ضرورت تلاش اخلاقی را از میان نمی‌برند.
  • امکان رهایی باید در رابطه و عمل انسانی ساخته شود، نه اینکه صرفاً به‌عنوان نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر تاریخ انتظارش را کشید.

تحول سوم: تردید در انقلاب و خشونت به‌عنوان راه رهایی

چگونه می‌توان همبستگی ایجاد کرد، بدون آنکه همبستگی به ابزار سرکوب بدل شود؟

آخرین موضع سارتر نه رد کامل انقلاب، بلکه تردید عمیق‌تر در این تصور است که خشونت انقلابی به‌خودی‌خود می‌تواند جامعه‌ای آزاد و اخلاقی بسازد.

آیا سارتر در پایان عمر به دین و یهودیت گرایش پیدا کرد؟

این پرسش یکی از بحث‌برانگیزترین مسائل دربارهٔ واپسین سال‌های اوست.

در گفت‌وگوهای امید اکنون، مفاهیمی چون اخلاق، امید، رابطهٔ انسانی و سنت یهودی و تلمودی اهمیت پیدا می‌کنند. این نزدیکی به اندیشهٔ دینی، به‌ویژه در مقایسه با خداناباوری شناخته‌شدهٔ سارتر، توجه بسیاری را جلب کرد.

سیمون دوبووار و شماری از نزدیکان سارتر نسبت به انتشار این گفت‌وگوها معترض شدند. آن‌ها نگران بودند که بنی لوی بر سارتر تأثیر نامتناسب گذاشته باشد و متن منتشرشده تصویری نادرست از مواضع نهایی او ارائه دهد.

این نگرانی با وضعیت جسمی سارتر و اختلافات پیشین میان اطرافیان او تشدید می‌شد. اما از این واقعیت‌ها به‌تنهایی نمی‌توان نتیجه گرفت که سارتر حتماً فریب خورده یا متن برخلاف ارادهٔ او منتشر شده است. شواهد و تفسیرهای موجود یکدست نیستند.

جمع‌بندی نهایی: سارتر در آستانهٔ مرگ به کجا رسیده بود؟

آخرین سارتر را باید متفکری دانست که هنوز مسئلهٔ آزادی را رها نکرده بود، اما دیگر حاضر نبود آن را صرفاً با زبان انتخاب فردی یا قوانین تاریخ توضیح دهد.

او می‌خواست راهی برای پیوند سه امر پیدا کند: آزادی، همبستگی و اخلاق. او در آستانهٔ مرگ در حال بازنگری در میراث فلسفی خود بود و فرصت نیافت پروژهٔ تازه‌اش را به پایان برساند.

اتهامات جنسی او در مورد اشخاص زیر سن قانونی حقیقت دارد؟

۱. رابطه با دختران نوجوان: چه شواهدی وجود دارد؟

مهم‌ترین منبع، خاطرات بیانکا لامبلن است. او که نام خانوادگی اصلی‌اش بیننفلد بود، در کتاب خاطراتش با عنوان A Disgraceful Affair که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد، از رابطه‌های خود با دوبووار و سارتر سخن گفت.

بر اساس روایت او و گزارش‌های زندگی‌نامه‌ای:

  • دوبووار، که معلم فلسفهٔ او بود، زمانی که بیانکا نوجوان بود با او وارد رابطه شد.
  • سپس بیانکا با سارتر نیز رابطهٔ جنسی برقرار کرد؛ گزارش گاردین در سال ۲۰۰۸ سن او را در زمان این رابطه ۱۶ سال ذکر می‌کند.
  • بیانکا بعدها این تجربه‌ها را نوعی بهره‌کشی جنسی و عاطفی توصیف کرد.

این ادعاها صرفاً شایعاتی بی‌نام‌ونشان نیستند؛ با خاطرات منتشرشدهٔ یکی از افراد درگیر و گزارش‌های زندگی‌نامه‌ای پشتیبانی می‌شوند. بااین‌حال، خاطرات شخصی و گزارش‌های زندگی‌نامه‌ای را نباید با حکم قضایی یا اثبات مستقل تمام جزئیات یکی دانست.

آیا افراد دیگری هم چنین اتهاماتی مطرح کرده‌اند؟

بله. در منابع زندگی‌نامه‌ای، نام دو زن دیگر نیز مطرح شده است:

  • اولگا کوساکیویچ، یکی از زنان جوانی که با سارتر و دوبووار ارتباط نزدیک داشت.
  • ناتالی سوروکین، شاگرد سابق دوبووار که در پرونده‌ای مربوط به سال ۱۹۴۱ نام او مطرح شد.

در مورد سوروکین، اسناد تاریخی پیچیدگی بیشتری دارند. مادر او از دوبووار شکایت کرد و اتهام‌هایی دربارهٔ روابط جنسی با شاگردان و تشویق آن‌ها به روابط جنسی با مردان مطرح شد. تحقیق اداری طولانی شد و دوبووار در سال ۱۹۴۳ از شغل تدریس برکنار شد. بااین‌حال، برکناری اداری به‌خودی‌خود اثبات قضایی اتهامات نیست؛ روایت‌های تاریخی دربارهٔ ماهیت پرونده و نتیجهٔ آن تفاوت‌هایی دارند.

موضوع دیگری که اهمیت دارد، امضای دادخواست‌های سال ۱۹۷۷ در فرانسه است.

سارتر و دوبووار، همراه با شماری از روشنفکران مشهور فرانسوی، نامه‌ای را امضا کردند که خواهان اصلاح قوانین مربوط به سن رضایت جنسی و جرم‌انگاری روابط جنسی میان بزرگسالان و افراد زیر سن قانونی بود. این نامه در فضای فکری پس از جنبش مه ۱۹۶۸ و در چارچوب دفاع از آزادی‌های جنسی مطرح شد.

این واقعیت مستند است و در ارزیابی مواضع اخلاقی و سیاسی آن‌ها اهمیت دارد. اما امضای این نامه به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که هر اتهام مشخص دربارهٔ رفتار جنسی سارتر درست است؛ همان‌طور که نباید آن را از زمینهٔ تاریخی و محتوای واقعی مطالبهٔ قانونی جدا کرد.

نتیجهٔ نهایی

اگر بخواهم پاسخ را دقیق و بدون اغراق بیان کنم:

  • رابطهٔ سارتر با بیانکا لامبلن در نوجوانی او، ادعایی دارای پشتوانهٔ جدی در خاطرات شخصی و گزارش‌های زندگی‌نامه‌ای است.
  • دربارهٔ روابط او با دیگر زنان جوان و نقش دوبووار در این روابط نیز گزارش‌های تاریخی وجود دارد، اما میزان قطعیت در مورد جزئیات هر مورد یکسان نیست.
  • سارتر و دوبووار واقعاً از اصلاح قوانینی حمایت کردند که روابط جنسی میان بزرگسالان و افراد زیر سن قانونی را محدود می‌کردند.
  • این موارد را نباید با ادعای وجود محکومیت کیفری سارتر اشتباه گرفت؛ منابعی که بررسی کردیم، محکومیت کیفری او را اثبات نمی‌کنند.

اگر بخواهیم در حداقل کلام توصیفش کنیم:

روشنفکری شورشی که آزادی فردی را نقطهٔ عزیمت قرار داد، به انقلاب برای رهایی جمعی امید بست، اما هرگز با قدرت مستقر و نظم تثبیت‌شده آشتی نکرد.

سارتر در سال‌های پایانی زندگی‌اش صریحاً خود را آنارشیست می‌خواند، هرچند آنارشیسم او با آنارشیسم کلاسیک تفاوت داشت.

در مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۷۵ می گوید:

از طریق فلسفه بود که آنارشیستِ درون خودم را کشف کردم.

او سپس توضیح داد که هیچ‌گاه خود را عضو جنبش سازمان‌یافتهٔ آنارشیستی ندانسته، اما همواره با سلطهٔ قدرت بر انسان مخالف بوده و معتقد بوده است که باید جامعه‌ای بدون قدرت ایجاد کرد.

7 آبان 1405

نیچه از زبان خودش

نیچه از زبان خودش

محمدامین مروتی

ستایش نامۀ خودنوشت:

پر بیراه نیست اگر بگویم "آنک انسان"(1888)، ستایش نامه خودنوشت نیچه است. این که کتاب هایش را نسل های آینده فهم خواهند کرد. "زمان من هنوز فرا نرسیده است، عده ای پس از مرگ متولد می شوند."

این کتاب به اشکال مختلفی ترجمه شده از جمله "آنک انسان" و "بنگر مرد را". در این عنوان نیچه خود را با مسیح در لحظه مصلوب شدن مقایسه می کند که "پیلاتس" به تحقیر خطاب به او گفته بود"بنگرید این مرد را!". لذا منظور نیچه در این کتاب که مروری بر همه آثار خود اوست، معرفی خود است که این است نیچه، این منم.

در این کتاب از شور و وجد خود هنگام نوشتن زرتشت سخن می گوید. از درگ های وحی گونه و آذرخش گونه، از اشک ها و عمق خوشبختی اش. می گوید کتاب "زرتشت" بزرگترین هدیه ای است که تا کنون به بشریت داده شده است. زرتشت قطعه ای موسیقی و سرودی در ستایش زندگی است. بدون آنکه بدانم تصویر و استعاره چیست، کلمات در قالب استعاره خود را در اختیار من می گذاشتند و گنجینه کلمات هستی به رویم گشوده شده بود. نیچه سبک نوشتارش رابه "کثرت احوال درونی" خود مرتبط می داند: "پیش از من کسی نمی دانست با زبان آلمانی چه می توان نوشت."

می گوید من انسان نیستم، من دینامیت هستم.

نیچه در " آنک انسان" خود را معرفی می کند و می گوید در 36 ساگی دچار بیماری شده است ولی در اثنای تب و بیماری دریافت های دقیقی داشته است و توانسته کنترل خود و بیماریش را به دست گیرد و خود را بهبود بخشد. می گوید: "تنها بیماری بود که مرا بر سر عقل آورد." و "هرگز به اندازه این ایام با خود شاد نبوده ام."

ویژگی های نیچه:

یکی از ویژگی هایی که نیچه به خود نسبت می دهد این است که کینه توز و انتقامجو نیست و بر اساس کنش و شخصیت خود عمل می کند و اگر کسی به او ترش بگوید و"برای خلاص شدن از ترشی شیشه ای مربا می فرستم." می گوید: "عمل برین و نامشروط" باید جای واکنش شرطی شده را بگیرد.

سکوت و خودخوری هم نمی کنم چون بی ادبانه ترین واژه ها از سکوت صادقانه تر است. "کسی که خود را به سکوت وا می دارد، دچار اختلال گوارشی می شود."

می گوید این "رهایی از رنجش را مدیون بیماری خود هستم." رنجش و بی ظرفیتی در انتقام جویی انسان را رنجور می سازند. این نکته را از بودا آن فیزیولوژیست عمیق آموختم که دین او هیچ شباهتی به مسیحیت ندارد که " دشمنی نه با دشمنی که با دوستی پایان می پذیرد."

خود را نجیب زاده ای دارای خون لهستانی می داند و از آلمانی ها و به خصوص مادر و خواهرش برائت می جوید.

نیچه می گوید از ویژگی های دیگرم این است که بوی کثافت درون را خوب حس می کنم و دلم آشوب می گردد.

فلسفه به نظر نیچه، زیستن به اختیار در کوه های بلند و سرشار از یخ است.

نیچه دروغگویی را نوعی بزدلی محسوب می کند و می گوید بزرگی انسان را از میزان تاب آوریش در مقابل حقیقت می توان سنجید.

می گوید اشتباهات بخشی از حقیقت وجود ما هستند که نباید توجیه و انکار شوند و ارزش خود را دارند. می گوید چیزی به نام تعصب و پرخاشگری در سرشت من بیهوده است.

آلمان و یهودستیزی:

نیچه به شدت روحیات و فرهنگ آلمانی را تحقیر می کند و از یهود ستیزی تبری می جوید. در عجب است که فرهنگ آلمانی چگونه می توان ایمان و علم، عشق مسیحی و یهودستیزی و اراده معطوف به قدرت را با هم ببلعد و هضم کند.

فرهنگ فرانسوی و لهستانی را می ستاید. شکسپیر را هم دوست ندارد. اما علاوه بر واگنر، هاینه شاعر هموطن و یهودیش را می ستاید. در عین حال واگنر را به خاطر تمکین به رایش نمی بخشد.

نیچه ستاینده فرهنگ است. در تاملات نابهنگام می گوید آلمان در تسلیحات بر فرانسه برتری دارد و غلبه کرده ولی پیروزی فرانسه فرهنگی است.

ملی گرایی را نوعی بیماری می داند و ناپلئون را می ستاید. با توده گرایی و پوپولیسم خط و مرز روشنی دارد.

فیزیک و متافیزیک:

مانند کانت شعارش مواجهه با واقعیت است و واقعیت نوعی وفادار ماندن به خود است. تمرکز روی خوب خوردن و درست خوردن، روی زندگی در هوای پاک و سالم. از متافیزیک به فیزیک برمی گردد. از خدا و روح و اخلاقیات به غذا و تندرستی و سرخوشی. شرابخواری و مصرف دخانیان بر حسب غرور جوانی و سپس عادت را تحقیر می کند و می گوید از اواسط عمر از شراب به عنوان یک نوشیدنی روح انگیز پرهیز کرده ام. برای خوب خوردن، "انسان باید از حجم معده خود آگاه باشد."

نیچه و مسیحیت:

نیچه معتقد است نقاب از رخ اخلاق مسیحی کشیده. اخلاقی که معطوف به دروغ است نه زندگی. روح را در مقابل تن قرار می دهد. آخرت را در مقابل دنیا تا از واقعیت به سوی ایدئالیسم بگریزد. نیچه مفهوم خدا را نیز برابرنهاد زندگی می داند و کشیش را گونه انگل صفت انسان می نامد که از گناه ارتزاق می کند.

نیچه از سرکوب و انکار غرایز و تمنیات و اراده بیزار است و علاوه بر این از حسرت خوردن و افسوس خوردن نسبت به اشتباهات. او از پذیرش تمامیت خود می گوید که شبیه به افکار یونگ در پذیرش "سایه" خود است.

هنر و تراژدی:

در کتاب زایش تراژدی(1872)، تراژدی را بیان هنرمندانه زیستن و نوعی هنر دیونیسوسی می داند که رنج ها را در خود حل می کند و در بیان روانشناسی تراژدی می گوید: "تایید زندگی با بدترین مشکلاتش و شادمانی کردن برای زندگی...شادی جاودانه شدن در خویش..." (غروب بتان)

موسیقی خوب و اشک را قابل تمیز از هم نمی داند و همه این ها را در خدمت "غریزه بقای نفس" می داند.

مطالعه و به خصوص پژوهش های ادبی را کوچک می شمارد. معنای مطالعه تامل عمیق است. به تعبیر خودش: "نباید اجازه دهم اندیشه ای بیگانه مخفیانه از دیوار خانه ام بالا رود."

زن:

نیچه معتقد است که نیاز زن به مرد برای این است که به او یک کودک بدهد. همین. مرد همواره وسیله است و عشق نوعی نفرت مرگبار بین دو جنس است.

منبع:

آنک انسان، نیچه، ترجمه رویا منجم، نشر فکر روز

27 مهر 1405

زندگی و آثار نیچه

زندگی و آثار نیچه

محمدامین مروتی

نیچه در خانواده ای روحانی در سال 1844 به دنیا آمد. در 21 سالگی به شوپنهاور و در 24 سالگی به واگنر علاقمند شد ولی از هر دو برید.

در 28 سالگی "تولد تراژدی" را به چاپ رساند.

نیچه زندگی جنسی موفقی نداشت. عشق او لوسالومه بود که جواب رد از او شنید. به احتمال قوی، جملات قصارش علیه زنان بی ربط به این شکست نبوده است.

نیچه و بیماری:

در 23 سالگی دچار سفلیس شد و گرفتار سردردهای شدیدی شد و در 31 سالگی عوارض روانی پیدا کرد و نهایتاً فروپاشی روانی و فلج پیشرونده در 49 سالگی به زندگی او پایان داد.

نیچه در " آنک انسان" خود را معرفی می کند و می گوید در 36 ساگی دچار بیماری شده است ولی در اثنای تب و بیماری دریافت های دقیقی داشته است و توانسته کنترل خود و بیماریش را به دست گیرد و خود را بهبود بخشد. می گوید: "تنها بیماری بود که مرا بر سر عقل آورد." و "هرگز به اندازه این ایام با خود شاد نبوده ام."

در 36 ساگی دانش طربناک را می نویسد و در 39 سالگی شاهکارش چنین گفت زرتشت را.

به پیشنهاد لوسالومه در 38 سالگی وارد یک مثلث عشقی با او و "پل ره" شد که منجر به درگیری و دعوایش با خواهرش الیزابت شد. الیزابت زن یک افسر ضد یهود نازی شد و نیچه را خرج نازیسم کرد.

در 42 سالگی "فراسوی نیک و بد" را به چاپ رساند و در 43 سالگی "تبارشناسی اخلاق" را.

شش تا از مهمترین آثارش از جمله "آنک انسان" و "غروب بتان" و "دجال" را در سال آخر عمر و آستانه فروپاشی روانی نوشت که به نحو فزاینده ای از شور و احساسات مملو هستند.

عنوان آخرین کتابش(1888) به اشکال مختلفی ترجمه شده از جمله "آنک انسان" و "بنگر مرد را". در این عنوان نیچه خود را با مسیح در لحظه مصلوب شدن مقایسه می کند که "پیلاتس" به تحقیر خطاب به او گفته بود"بنگرید این مرد را!". لذا منظور نیچه در این کتاب که مروری بر همه آثار خود اوست، معرفی خود است که این است نیچه.

منبع:

آنک انسان، نیچه، ترجمه رویا منجم، نشر فکر روز

22 مهر 1405

نیچه و داروینیسم

نیچه و داروینیسم

محمدامین مروتی

نیچه داروینی بودن خود را تکذیب می کند ولی از همان مکانیسم فرگشتی در تبیین مفهوم اخلاق و حقیقت بهره می گیرد و می گوید اخلاقیات و حقیقت، برساخته های دروغینِ تکامل انسان برای سازگاری با محیط بوده اند و انسان از طریق این مفاهیم خود را می فریبد. مثلاً اخلاق مسیحی، اخلاق ضعفا و بردگان برای مهار قدرت بوده است و نوعی اراده معطوف به قدرت موذیانه و دروغین بوده است. به قول خودش "غروب بتان" یعنی غروب حقیقت کهنه.

او چیزی به نام "شی فی نفسه" را به رسمیت نمی شناسد. چه در وجودشناسی و چه در معرفت شناسی و چه در اخلاق. می گوید: "در همه جا شی فی نفسه یخ می زند. در "سپیده دم" می نویسد اخلاق منحط، اخلاق فی نفسه محسوب می شود."

داروین تجویز نمی کند، فقط مکانیسم های تکامل و تغییر را توضیح می دهد و تبیین می کند.

اما راهکار نیچه چیست؟ او می گوید حالا که حقیقت و اخلاق برساخته و دروغ اند، صادقانه و مردانه بگوییم من این کار را می کنم چون دوستش دارم. چون دلم می خواهد، نه این که چون اخلاقی است یا چون حقیقت دارد. همه استدلالات دلیل تراشی و توجیه اند برای آنچه دلمان می خواهد. اول چیزی را دوست داریم بعد برایش دنبال دلیل می گردیم.

اراده معطوف به قدرت برای نیچه هم قاعده است و هم دستورالعمل. هم تبیین است و هم تجویز.

شوپنهاور هم قبل از نیچه گفته بود همه اعمال و افکار ما معطوف به امیال ماست نه حقیقت. اما تراژدی زندگی بشر در این است که بعد از این که به میل خود می رسد، از آن دلزده می شود و میل به ملال تبدیل می شود. شوپنهاور هم تبیین می کند و هم تجویز. راهکار شوپنهاور همان راهکار بوداست، یعنی مهار میل و خواستن و تن دادن به نوعی رواقی گری. نوعی خودسازی.

اما راهکار نیچه به داروینیسم اجتماعی منجر می شود. یعنی اعمال قدرت و بعضاً زور. راهکار نیچه اگر متوجه فرد شود، رنگ و روی خودسازی و به تعبیر خودش "غلبه بر خویشتن" می گیرد، ولی اگر معطوف به دیگران و قدرت سیاسی شود، از نازیسم و داروینیسم اجتماعی سر در می آورد.

در حالی که راز بقای انسان در مقایسه با سایر جانوران، نه اعمال زور عریان که استفاده از عقل و دوراندیشی و زیست اجتماعی و اخلاقی است. درست است که انسان هم تابع تنازع برای بقا و انتخاب اصلح است، ولی قدرت و برتریش به عقل و اخلاق است نه به زور و تمهیدات فیزیولوژیک.

27 مهر 1405

انتخاب اصلح یا اسلح؟

انتخاب اصلح یا اسلح؟

محمدامین مروتی

در جهان جانوران انتخاب اصلح حاصل توانایی های طبیعی از قبیل قدرت و سرعت است. اما در عالم بشری، انتخاب اصلح، محصول عقلانیت و همیاری است.

در همین عالم بشری، در عالم سیاست انتخاب اصلح یعنی جایگزینی تدریجی صالح ترین و کارآمدترین سیاستمداران و حذف تدریجی سیاستمداران فاسد و ضعیف تر و این روند در دموکراسی اتفاق می افتد که امکان گزینش بین بد و بدتر و خوب و خوب تر را می دهد.

اما در دیکتاتوری ها، انتخاب اصلح دوباره جایش را به اشخاص قدرتمند به جهت سلاح و قدرت می دهد. یعنی اسلح جای اصلح و مسلّح جای مصلح را می گیرد.

7 آبان 1405

برهان صدیقین و تقریرهای مختلف آن

برهان صدیقین و تقریرهای مختلف آن

محمدامین مروتی

برهان ابن سینا در اثبات وجود خدا موسوم به "برهان صدیقین" است. از آن رو که مسیر کوتاهی برای اهل صدق به سوی خداست.

تقریر این برهان چنین است:

موجودات یا ممکن الوجودند یا واجب الوجود.(قضیه حقیقیه منفصله)

ممکن الوجود بالذات و باضروره نمی تواند وجود داشته باشد. امکان آن نسبت به وجود مساوی است.

سلسله موجودات نمی توانند تا بی نهایت علت یکدیگر باشند چون در این صورت موجود نمی شدند. (برهان امتناع دور و تسلسل)

ترجیح بلامرجح هم محال است.

لذا باید مرجحی باشد که این ترجیح را داده باشد و موجودات را از کتم عدم به عالم وجود آورده باشد.

دکتر مهدی حائری یزدی در کتابچه "انتولوژی توحیدی" (روش راستین یکتاشناسی)، ضمن بیان برهان ابن سینا، دعوی برهانی مستقیم تر و کم اعوجاج تر را دارد که می تواند برهان واقعی "صدیقین" باشد.

او می گوید به میان آوردن موضوع دور و تسلسل، برهان را از فضیلت شهودی و مستقیم بودن انداخته است.

استدلال مهدی حائری چنین است:

هستی یا ممکن الوجود است یا واجب الوجود.

ممکن الوجود نیست چون موجود است.

پس هستی واجب الوجود است.

برهان ابن سینا، از ممکن الوجود بودن هستی به لزوم واجب الوجود می رسد ولی برهان دکتر حائری از ممکن الوجود نبودن هستی به وجوبش می رسد.

بینونیت و جدایی بین ممکن و واجب وجود ندارد که از ربطیه"یا" برایشان استفاده کنیم. رابطه ممکن و واجب، نه انفصالی که اتصالی است. صرف تفکر در مفهوم ممکن الوجود، مفهوم نیازمندی و وابستگی را هم در خود دارد. لذا رابطه ممکن و واجب، رابطه لازم و ملزوم است نه تفصیل.

رابطه ممکن و واجب، اضافه اشراقیه است یا همان تجلی. خدا مضاف الیه است و موجودات مضاف. نیاز به موجود سومی نیست که واسطه شود. در این برهان از وجوب به امکان می رسیم نه از امکان به وجوب.

این امکان ذاتی است و استفاده از عبارت "فقر ذاتی" برای آن مفهوم تر و قرآنی تر است. کلمه فقر یا فنا بهتر از علت و شرطیت، این رابطه را توضیح می دهد.

شیوه ابراهیم نبی ع در خداشناسی نیز همین بود. او از "لا احب الآفلین" شروع کرد تا به "وجهت وجهی" رسید. یعنی از موجود وابسته به موجود قائم بالذات رسید.

در هستی شناسی توحیدی رابطه خدا با جهان به خوبی تبیین می شود و آن "تجلی" است. جهان یکی است و موجودات نمود و ظهور آنند. این قضیه در یک مرتبه محتاج فهم عقلانی است اما درک شهودیش "ایمان" نام دارد.

نقد برهان:

برهان صدیقین شبیه برهان وجودی آنسلم است. آنسلم هم از توجه در مفهوم وجود به وجوبش می رسد. اما می دانین کانت این برهان را به این دلیل ساده رد کرد که "وجود" محمول و صفت نیست.

در برهان صدیقین هم وجود محمول واقع شده و مثل یک صفت به واجب و ممکن نسبت داده می شود.

در ضمن یک آتئیست می تواند همین جهان را واجب الوجود و ازلی بداند و زیر بار نفی تسلسل نرود. زیرا تسلسل به سلسله علل برمی گردد و معنای علت در تداول علمی و فلسفی، هر آن چیزی است که باعث تغییر موجودات می شود نه این که خالق آن ها از عدم باشد.

هر چند تقریر حائری یزدی از برهان، بیشتر شبیه نگاه وحدت وجودی اسپینوزا و عرفاست تا نگاه ابن سینا و تعبیر "اضافه اشراقی" هم تعبیر دقیقی برای این نگاه به شمار می رود و تامل جداگانه ای را می طلبد.

منبع:

"انتولوژی توحیدی" (روش راستین یکتاشناسی) دکتر مهدی حائری یزدی، پیام آزادی 1359

29 مهر 1405

الکِندی(۱۸۵–۲۵۶ هجری)

الکِندی(۱۸۵–۲۵۶ هجری)

محمدامین مروتی

ابویوسف یعقوب بن اسحاق الکِنْدی، مترجم نهضت ترجمه، ریاضی‌دان، منجم، موسیقی‌دان و اولین فیلسوف عرب بود که کوشید افکار افلاطون و ارسطو را با اسلام تطبیق دهد و مبدع فلسفه اسلامی شود.

وی از قبیله کنده متعلق به جنوب عربستان بود و در کوفه متولد شد و در بغداد پرورش یافت.

پدرش، اسحق بن الصباح، در عصر مهدی، هادی و رشید، امیر کوفه و از متمولین بود.

الکندی محبوب دربار مأمون و معتصم بود و او را به معلمی احمد پسر معتصم گماشته بودند؛ امّا مغضوب متوکل قرار گرفت و علّتش اختلاف مسلک او با مسلک متوکل بود و پس از ضرب و شتم، کتابخانه‌اش مصادره شد و در سال ۲۵۲ درگذشت.

شمار تألیفات او را تا حدود ۲۷۰ مجلّد نوشته‌اند.

یوستینیانوس، امپراطور روم شرقی در 529 م طی فرمانی تدریس فلسفه را در آتن ممنوع کرد و آکادمی ها رابست. در نتیجه فلاسفه به دربار ساسانیان و خسرو انوشیروان و دانشگاه گندی شاپور روی آوردند و این آغاز ارتباط ایرانیان با فلسفه یونانی بود.

بعد از آن در زمان هارون و مامون، به واسطه دست بالای معتزله نسبت به اشاعره، نهضت ترجمه آثار یونانی را داریم. سرچشمه مشکل اشاعره و متصوفه با فلسفه از همین جاست.

فلسفه اولی:

وی در نامه اش به معتصم عباسی، موسوم به "در الفلسفة الاولی" کوشیده مبانی فلسفه ارسطویی را بازگوید و نخست می گوید:

«فلسفه علم به حقایق اشیاء به اندازه توانایی انسان است.»

شریف‌ترین فلسفه و برترین نوع آن، فلسفه اولی، یعنی فلسفه‌ای است که علم به نخستین حقیقت و علم به علّت همهٔ حقایق است. چون هلم به علت شریف تر از علم به معلول است. بنابراین کندی فلسفه اولی را «علم به علّةالعلل» تعریف می‌کند و بدین ترتیب به مشرب ارسطو نزدیک می‌شود.

الکندی در مورد تلفیق افکار ارسطو با اسلام، نسبت به فارابی "فضل تقدم" دارد اما چون بیان بلیغ و روشنی ندارد، این فارابی است که ملقب به "معلم ثانی" می شود. معلم اول هم ارسطو بود. شاید اشکال کار الکندی در ترجمه تحت اللفظی از کارهای ارسطو باشد و همین فضل تقدم، در عین حال، سبب دشواری کار او هم بوده است.

نفی قدیم بودن ماده:

هیولا در خارج وجود ندارد و در نفس متمثل نمی شود، چون هر موجودی مصور به صورت است.

ارسطو ماده را قدیم می داند ولی خالق نمی داند و خدا را عقل کل یا خالص و غیرمادی می داند و کندی قدیم بودن عالم را شرک می داند، زیرا ازلی نیاز به علت ندارد. ارسطو از خدا به عنوان محرک اول و افلاطون به عنوان صانع و مبدع اول تعبیر می کند و کندی هر دو را با هم جمع می کند: محرک و مبدع اول.

جرم یا ماده ازلی نیست چون جنس و فصل دارد و هر چه جنس و فصل دارد متناهی است نه نامتناهی. استدلال او چنین است. اگر عالم نامتناهی باشد، می توان تکه ای از آن برداشت. در این صورت آنچه می ماند یا متناهی است یا نامتناهی. اگر نامتناهی باشد و ما این تکه جدا شده را بدان بیفزاییم، بر اساس محاسبات ریاضی باید چیزی بزرگتر از نامتناهی بشود که محال است. و محال است هر دو نامتناهی باشند چون نسبت به هم کم دارند. و محال است پاره کوچکتر با پاره بزرگتر مساوی باشد.[1] ومحال است جزء و کل مساوی باشند.

جرم دارای کون و فساد است چون جنس و فصل دارد و دگرگونی می پذیرد ولی ازلی، ابدی هم هست و کون و فساد ندارد.

شناخت تجربی و عقلی:

پرسش از "ما" پرسش از ماهیت و چیستی و جنس است. پرسش از"ایُّ" (کدام)، پرسش از فصل است. پرسش از ما و ایّ با هم، پرسش از نوع است و پرسش از "لمَّ" (چرا) پرسش از غایت است.

دریافت انسان یا تجربی(نزدیک به ما و دور طبیعت) است یا عقلی و نزدیک به طبیعت اشیا. فلسفه به دنبال دریافت عقلی و ماهیت و کلیات اشیا یعنی نوع و جنس و فصل آن هاست و نیازی به تجربه ندارد. پس در فلسفه اولی نباید به تمثیل و حس و اقناع متوسل شویم بلکه باید برهان بیاوریم.

نفس عاقل مستفاد است و عقل بالفعل نفس را از قوه به فعل درمیآورد.

اثبات خالق:

در بخش سوم کندی می گوید چیزی علت(آفریننده) ذات خود باشد. بیرون از دو حالت نیست:

یاعلت ذاتی است یا بیرون از ذات. شیء نمی تواندهم علت باشد و هم معلول خود.

این علت اگر در ذات باشد، باید هر موجودی علت موجود دیگر باشد، ولی سلسله این علل نمی تواند تا بی نهایت باشد. پس باید علت خارج از ذات باشد.

سایر وحدت ها بالعرض است جز وحدت حق که بالذات است.

منبع:

نامه کندی به معتصم بالله در فلسفه اولی، ترجمه احمد آرام، انتشارات صدا و سیما 1360

2 آبان 1405


[1] این در حالی است که در تعریف بی نهایت گفته اند مقداری که هم نصف خودش است و هم دو برابر خود و این تناقض نیست.

356 مردی از لا مانچا (1972)

356 مردی از لا مانچا (1972)

مردی از لا مانچا فیلمی در ژانر کمدی-درام، موزیکال، براساس داستان دن کیشوت به کارگردانی آرتور هیلر است.

میگوئل د سروانتس(پیتر اوتول) و خدمتکارش به حکم دادگاه تفتیش عقاید اسپانیا برای اجرای نمایشنامه ای در انتقاد از دادگاه زندانی می شوند.

همبندانش او را تحت محاکمه نمایشی خودشان قرار می دهند در صورتی که سروانتس گناهکار شناخته شود، باید اموال خود و به خصوص کتابش را تحویل دهد.

سروانتس دفاع خود را در قالب یک نمایشنامه انجام می دهد و در آن نقش نجیب زاده ای را بر عهده می گیرد که عقل خود را از دست داده و اکنون معتقد است که باید به عنوان یک شوالیه به میدان برود و به همراه سرباز خود، سانچو پانزا(جیمز کوکو)، به آسیاب بادی- که فکر می‌کند جادوگر است -حمله می‌کند و سپس به مسافرخانه‌ای می‌رود تا روسپی دولسینیا(سوفیا لورن) را نجات دهد و ...

در واقع فیلم ستایشی است از آرمانگرایی و رویاپردازی ولو از نوع تخیلی آن و این آرمانگرایی را در مقابل واقع گرایی خشن و بیرحم موجود و واقعی قرار می دهد......

صفحات نویسنده در فضای مجازی

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در24 مهر1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

فوتوریسم

فوتوریسم

محمدامین مروتی

فوتوریسم در بستری از ناامنی و هرج و مرج در ایتالیای پس از اتحاد 1860-61سربرآورد.

فیلیپو تومّاسو مارینتّی(1876-1944) در بیانیه فوتوریسم(1909) از سرعت و خشونت و ویرانی سنت و بازآفرینی دنیایی جدید که سرعت اتومبیل و هواپیما نماد آن است دفاع می کند.

از شور و شیدایی و سرمستی و اراده معطوف به هنر، تقدیس جنگ و میهن پرستی و تحقیر زنان سخن می گوید. وی در بیانیه گفته بود موزه ها گورستان هنرند و ایتالیا به سمساری آثار کهنه تبدیل شده. لذا همه مفاخر گذشته باید نابود و سوزانده شوند. فوتوریسم طغیانی علیه ذوق سلیم و هارمونی بود.

او که در کودکی مرگ و میر مادران هنگام زایمان را به وفور دیده بود، از آن استعاره ای برای ویرانی دنیای کهن و ساختن دنیایی جدید ساخت. به باور مارینتّی، ایتالیا هم باید از نو متولد شود.

مارینتّی ملهم از برگسون و نیچه بود. برگسون که به زمان و مکان کمی قائل نبود و به جایش سخن از زمان و مکان کیفی و مستمر سخن می گفت که با شهود قابل دریافت است. در نقاشی های فوتوریستی، از ساده سازی های واقعیت به دایره و سایر اشکال هندسی استفاده می شود ولی بر تعداد این اشکال می افزایند تا القای حرکت کنند. فوتوریست ها به وزن در شعر هم باور نداشتند و "ولادیمیر مایاکوفسکی" روس نیز از طرفداران ایشان بود.

نیچه هم که پیامبر آینده گرایی بود.

در هنر سنتی اصل بر بازنمایی واقعیت عینی بود در هنر مدرن اصل بر بازنمایی ذهنیت هنرمند است، لذا بیان احساسات بعضا متناقض و دمدمی مزاجی هنرمند موضوعیت پیدا می کند.

در فلسفه کلاسیک و به خصوص افلاطونی، زیبایی نوعی نزدیک شدن به صورت مثالی اشیا است و بنابراین ذات و تعریف دارد. در هنر مدرن زیبایی ذات ندارد و تابع احوال هنرمند است. در هنر مسیحی و دینی، هنر جلوه گر و صورتگر مبانی اعتقادی آدمیان است. هنر مدرن در پی صورتگری نیست و شاید بیشتر به بازی شبیه باشد و مشروعیت فلسفی اش را نه از ذات انگاری که از بازی های ذهنی و زبانی می گیرد.

مارینتّی از ستایشگران فاشیسم شد و فاشیسم را بیانی از فوتوریسم می دانست و هنر را در خدمت سیاست قرار می داد.

چنین نهضت هایی معمولاً در بستر هرج و مرج و ناتوانی حکومت ها از اداره کشور به وجود می آیند. در چنین شرایطی مردم امنیت را بر آزادی فردی ترجیح می دهند و راه را برای توتالیتاریانیسم باز می کنند.

منبع:

فوتوریسم، فرهنگ عاطفی، نشر نقد فرهنگ

12 مهر 1405

مبانی فلسفی فاشیسم

مبانی فلسفی فاشیسم

محمدامین مروتی

"استبداد" واژه ای عام و در برگیرنده انواع حکومت های غیردموکراتیک است که می توانند موروثی باشند یا با توسل به زور به وجود آمده باشند که به آن ها "دیکتاتوری" می گوییم و اگر این استبداد و دیکتاتوری فردی باشد، موصوف به "خودکامگی" هم می شود.

اما اگر حکومتی درصدد کنترل تمام شئون شخصی و سبک زندگی مردم باشد، به حکومت های "توتالیتر یا تمامیت خواه" تبدیل می شود. در واقع نخستین بار موسولینی برای توصیف ایده خود از این واژه استفاده کرد.

"جووانی جنتیله" فیلسوف طرفدار موسولینی و فاشیسم، متاثر از تئوری دولت هگل است که به دولت در مقابل فرد اصالت می دهد. هگل دولت را سایه خدا روی زمین می دانست. آرزوی غلبه روح ژرمنی آریایی بر جهان داشت و جنگ را خیری می دانست که باعث پالایش اخلاقی جامعه می شود.

موسولینی از سوسیالیسم آغاز کرد ولی به فاشیسم رسید. او معتقد بود فرد باید فدای جمع شود. دولت کالبد روح ملت است و یک ملت همبسته یک ملت سرفراز و زنده است. چنین ملتی از جنگ زنده تر می شود و جنگ از یک مرد یک آفریننده می سازد چنان که زایمان از زن. این جمله از اوست که خون چرخ های تاریخ را به حرکت درمی آورد. او خود را متاثر از افکار ماریتنّی، (بنیانگزار فوتوریسم) می دانست ماریتنّی هم مدافع سرسخت فاشیسم شد.

بین الملل سوم، فاشیسم را وحشیانه و عریان ترین شکل سرمایه داری مالی تعریف می کرد، در حالی که فاشیسم بر پوپولیسم و خرده بورژوازی تکیه داشت. کمونیستها پس از این تحلیل، به غالب مخالفان خود انگ فاشیسم می چسباندند.

اما وبری ها (پیروان ماکس وبر نه خود او) فاشیسم را برآمدِ فئودالیسم و نظام اشرافی در مقابل سرمایه داری می دانستند.

به هر حال فاشیسم، ضدتجدد نبود. نهضتی پوپولیستی و جمع گرا بود که با فردانیت و دموکراسی و بازار آزاد مشکل داشت ولی از ابزارهای مدرن استفاده می کرد.

فاشیسم نهضتی ایدئولوژیک بر مبنای ناسیونالیسمی افراطی بود و از این نظر بیشترین شباهت را با نازیسم داشت که رهبری کاریزماتیک (در ایتالیا با عنوان "فوچه" و در آلمان با نام "فوهرر") هدایتش می کرد. فاشیسم و نازیسم با بسیج ملی توانستند پیشرفت های مهمی در کشور ایجاد کنند اما خشونت و خونریزی ابزار کارشان بود و نباید کارنامه شان را به حساب فلاسفه بزرگی چون هگل و نیچه گذاشت. هگل و نیچه روحیات متفاوتی داشتند. در عین حال بعضی ایده هایشان پتانسیل تبدیل شدن به توتالیتریسم را داشت هیتلر خود را ابرمرد نیچه می دانست و موسولینی خود را نوک پیکان تکامل تلقی می کرد.

چنین نهضت هایی معمولاً در بستر هرج و مرج و ناتوانی حکومت ها از اداره کشور به وجود می آیند. در چنین شرایطی مردم امنیت را بر آزادی فردی ترجیح می دهند و راه را برای توتالیتاریانیسم باز می کنند.

منبع:

فوتوریسم، فرهنگ عاطفی، نشر نقد فرهنگ

12 مهر 1405

آمریکا و مصدق

آمریکا و مصدق

طبق اسنادی که اخیراً از طبقه بندی خارج شده اند(مندرج در اندیشه پویای شماره 102مهر 1405)، آمریکا حداقل تا آذر 1331 تمایلی به همراهی با بریتانیا برای کودتا علیه دکتر مصدق نداشته و هشدارهای انگلیس در مورد خطر حزب توده و اتحاد شوروی را زیاد جدی نمی گرفته و به حل منازعه از طریق مذاکره امیدوار بوده است. اما به تدریج با بریتانیا همراه می شود. این اسناد مشتمل بر مکاتبات کنسولی بین آمریکا و بریتانیاست و موضع طرفین را با ذکر دقایق و جزئیات روشن می سازد.

مصدق از هندرسون سفیر آمریکا به سبب خطر فروپاشی مالی به ارزش ده میلیارد دلار در ماه طلب کمک می کند و می گوید در غیر این صورت توده ای ها دست بالا را پیدا می کنند و او مجبور است به روس ها روی آورد.

در یکی از پیام های وزارت خارجه آمریکا برای نخست وزیر انگلستان، آمده که "دولت ایران علیرغم بیانات عمومی" می خواهد منافع بریتانیا هم تامین شود و از انگلیس می خواهد "پیشنهادی منطبق با اصل ملی سازی" به دولت ایران و "راه حلی قابل قبول برای هر دو کشور" ارائه دهد. هم "حق دول مستقل بر منابع ملی" به رسمیت شناخته شود و هم اهمیت وفاداری به "معاهدات بین المللی".

هم و غم آمریکایی ها در این اسناد این است که "ایران طعمه کمونیست ها نشود" و نهضت توسط کمونیست ها "مصارده" نشود.

انگلستان در تمام این مدت به راه حل آمریکایی ها خوش بین نیست و پس از روی کار آمدن جمهوری خواه ها، آمریکا را با خود همراه می کند.

منبع:

اندیشه پویای شماره 102مهر 1405

18 مهر 1405

این صفحه در10 مهر1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در10 مهر1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

355 معرفی سریال بهتره با سال تماس بگیری (2015-2022)

355 معرفی سریال بهتره با سال تماس بگیری (2015-2022)

بهتره با سال تماس بگیری ( Better Call Saul) یک مجموعهٔ تلویزیونی آمریکایی در ژانر درام حقوقی و جنایی است.

فیلم زندگی وکیل پرکار و فریب‌کار سابق یعنی جیمی مک‌گیل و تبدیلش به وکیل مدافع جنایی خودمحور معروف به سال گودمن را روایت می‌کند.

این مجموعه نامزد دریافت ۴۶ جایزهٔ امی ساعات پربیننده و چهار جایزهٔ گلدن گلوب بود. وب‌سایت متاکریتیک هم امتیاز ۷۵ از ۱۰۰ را به قسمت اول این مجموعه داد که بر اساس ۳۶ نقد انجام شده بود.

کارگردان، وینس گیلیگان که در کارنامه‌اش، سریال مشهوری همچون "بریکینگ بد" را دارد و در واقع این سریال به ماجراهای قبل از بریکینگ بد می پردازد و مقدمه آن است. بریکینگ بد هم سریال بسیار موفقی بود.

جیمی انسان فوق العاده باهوشی است که استفاده نامناسب از استعدادهایش می کند.

دیدن سریال را به دوستداران فیلم های جدی و متفاوت توصیه می کنم.

29 شهریور 1405

354 معرفی فیلم بهشت Paradise (2023 آلمان)

354 معرفی فیلم بهشت Paradise (2023 آلمان)

یک شرکت با فناوری پیشرفته ای امکان فروش و انتقال طول عمر بین افراد را فراهم می کند. النا، 40 سال از زندگی خود را برای پرداخت بدهی به این کمپانی می فروشد و همسرش تمام تلاش خود را بکار می گیرد تا راهی برای پس گرفتن آن بیابد.

بهشت یک فیلم ضدسرمایه داری هم هست. یک گروه چپ به مبارزه مسلحانه و تروریستی علیه این شرکت می پردازد و.....

بهشت فیلم جذابی است که بیننده را هشیار و متمرکز نگه می دارد.

اول مهر 1405

معرفی فیلم صورت‌زخمی (1983)

353معرفی فیلم صورت‌زخمی (1983)

کارگردانی برایان دی پالما، نویسندگی الیور استون و بازی آل پاچینو.

داستان زندگی تونی مونتانا یک پناهندهٔ کوبایی و چگونگی تبدیل او را به قاچاقچی کوکائین به تصویر می‌کشد.

این فیلم نشان می دهد که چگونه یک انسان شجاع و البته کله خر، کارش به تباهی و فساد می کشد.

دیدن این فیلم سه ساعته و متفاوت را به علاقمندان فیلم های اکشن و پر کشش توصیه می کنم.

https://thumb.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/d/d9/Cover_of_Scarface.jpg/250px-Cover_of_Scarface.jpg?utm_source=fa.wikipedia.org&utm_campaign=parser&utm_content=thumbnail

29 شهریور 1405

چکیده فلسفه نیچه

چکیده فلسفه نیچه

محمدامین مروتی

دیونیسوس و آپولون:

نقطه شروع تفکر نیچه، تمایزی است که او بین نگاه دیونیسوسی و آپولونی قائل می شود.

دیونیسوس خدای مستی و شراب است. نگاه دیونیسوس بر اساس سرخوشی(دانش طربناک) و سرمستی است.

آپولون خدای عقلانیت است و سقراط که گرایش آپولونی دارد، در پی حقیقت و اخلاق، سرگردان است.

نیچه می گوید سقراط فلسفه را تباه کرد و دروغی به نام حقیقت ناب را رایج ساخت. در حالی که دیونیسوس چنین ادعایی ندارد و صادقانه در پی اعمال اراده و میل است.

اخلاق و حقیقت:

نیچه می گوید: "حقیقت ناب دروغ ناب است."

و:

"حقیقت در تفکر من نقیض خطا نیست. بلکه وضع خطایی دیگر در مقابل سایر خطاهاست."

اخلاق نیز صرفاً تفسیر اخلاقی پدیده هاست. حقیقت و اخلاق سازوکارهای تکاملی معطوف به بقا هستند که کم کم برای بشر اصالت پیدا کرده اند. کارکرد واولیه شان را از دست داه و به سنت های بازدارنده تبدیل شده اند. "فراسوی نیک و بد" در فلسفه نیچه به همین معناست: نوعی فرااخلاق. "هستی" تابع "باید" نیست بلکه "باید تابع هستی است.

هنر مورد علاقه سقراط شعر(هومر) و معماری است و هنر مورد علاقه دیونیسوس، موسیقی و تراژدی. به نظر نیچه، هومر با خلق حماسه و اساطیر، بر توهمات بشر در باره زندگی افزود. غایت زندگی دیونیسوسی، حس وحدت و یگانگی با زندگی است.

این در حالی است که سقراط با نگاهی دیالکتیکی دائماً حکم نهایی در باره حقیقت و اخلاق را به تعویق می اندازد.

اراده معطوف به قدرت:

به باور نیچه بنیاد زندگی و رفتار بشری همین اعمال اراده و میل به افزایش توان است و سقراط با انکار این واقعیت، پیروانش را به دنبال نخود سیاه می فرستد.

دو نوع اخلاق وجود دارد: اخلاق بردگان و اخلاق اشراف و والاتباران. بد و خوب نداریم، والا و پست داریم.

اخلاق بردگان ریشه ای مسیحی دارد. مسیحیان چون در موضع ضعف قرار داشتند، اخلاق بردگی را بر اساس ترحم برساختند و این نوعی اعمال قدرت ریاکارانه و مزورانه برای بقا بود. ترحم و دلسوزی سلاح ضعفا علیه اقویاست.

اخلاق نجبا و سروران، ریشه در امپراتوری رم دارد. والاتباران تمایلات و اراده خود را پنهان نمی کنند و می گویند این خوب است چون من آن را می خواهم. اخلاق سروران مبتنی بر کنش است و اخلاق بردگی مبتنی بر واکنش، لذا همواره دشمنی می سازد که بدو واکنش کند.

نیچه می گوید اخلاق تبار و تاریخ دارد و دائماً در تغییر است و تابعی است از شرایط تاریخی.

او منتقد فایده باوری است و اخلاق اشرافی او به نوعی فضیلت باوری نزدیک می شود.

میشل فوکو و ژاک دریدا ایده نیچه ای نسبت قدرت و دانش را در تئوری پردازی هایشان بسط دادند.

نیچه و شوپنهاور:

نیچه تعبیر "اراده قدرت" را از شوپنهاور و او از شلینگ و هگل گرفته است. اما مسیری متفاوت از شوپنهاور می پیماید. شوپنهاور ریشه رنج بشر را در اراده ورزیدن می یابد و به سبک بودا، به نفی اراده می رسد. برای شوپنهاور، هنر نیز صرفاً مُسکن است.

نیچه رنج را جزئی جدانشدنی از زندگی بشر می بیند و آری گفتن به رنج را، راه حل تلقی می کند و در این مسیر هنر و به خصوص موسیقی دستگیر بشر است. افزایش قدرت، رنج را به لذت تبدیل می کند. رنج، برخورد کردن قدرت و اراده به مانع است. درد زایمان نوعی رسیدن از رنج به لذت است. آفرینش هنری نیز چنین است.

شوپنهاور به زندگی نه می گوید و نیچه آری. ابرمرد یا ابرانسان، سروری است که کنش می کند و اخلاق خود را برمی سازد. مخلوق انتخاب طبیعی داروینی نیست. قدرت چیرگی بر خویشتن را دارد و اهل انتقام و کینه ورزی و واکنش و مقابله به مثل نیست. ابرمرد از شتر بودن عبور می کند تا چون شیر بساط اخلاقیات کهنه را بر هم ریزد و سپس مانند کودکی از نو متولد شود و اخلاق خود را بسازد.

نیچه منتقد نیهیلیسم است. نیهیلیسم بعد از مرگ خدا به سرنوشت بشر مدرن تبدیل شد. مرگ خدا منجر به "بحران مرجعیت" شد. نیهیلیسم و ابرانسان دو پاسخ مختلف به این بحران هستند.

بازگشت جاودانی:

یکی از معضلات فلسفه نیچه باور به "بازگشت جاودانی" مکرر بشر به دنیاست که به نظر می رسد با اندیشه دیگر او یعنی رشد و توسعه فردی بر اساس مدیریت رنج، تناقض دارد. در فلسفه نیچه مشکلی که مرا از پا نیندازد، مرا نیرومندتر می کند. اما اگر قرار بر تکراری دایره وار است، رشد و تکامل چه معنایی دارد؟

جسم و روح:

نیچه منتقد دوگانه انگاری بین روح و جسم است و برخلاف مسیحیت که تن و دنیا را تحقیر می کند، به نوعی رشد توامان روح و جسم روی می کند. رویکردی که حافظ شیرازی هم در مقابل زاهدان و اهل تصوف زمانه اش داشت. مسیحیت یک بهشت رویایی در مقابل واقعیت و زندگی می سازد. از واقعیت زمین به رویای آسمان پناه می برد. با غرایز طبیعی می جنگد و به زندگی، "نه" می گوید.

9 مهر 1405

معرفی کتاب آئورا

معرفی کتاب آئورا

محمدامین مروتی

آئورا (Aura) قصه ای نسبتا کوتاه در سبک "رئالیسم جادویی" از کارلوس فوئنتس، نویسنده مکزیکی، است که نخستین بار در سال ۱۹۶۲ منتشر شد. داستان در فضایی بین واقعیت و رؤیا، عشق و پیری می گذرد.

خود کلمه آئورا علاوه بر نام دختر، در زبان‌های مختلف معنای هاله و حضور نامرئی یک شخص دارد.

آئورا تجسم جوانی، خاطره و زندگی ازدست‌رفته‌ی پیرزنی به نام کونسوئلو است که در جوانی بیوه شده و حضوری شبح گون در داستان دارد.

کونسوئلو می‌خواهد گذشته را دوباره زندگی کند و آئورا برساخته ذهن او و نماد جوانی اوست. او از راوی می خواهد در ازای دستمزدی خوب، کتاب خاطرات شوهرش را تصحیح و چاپ کند......

4 مهر 1405

تمرین به زیستی

تمرین به زیستی

محمدامین مروتی

اگر بخواهم فشرده ای از نتایج کنکاش های خودشناسی را ارائه کنم، در آهستگی و تامل در همه چیز (در گفتار و کردار و پندار) خلاصه اش می کنم.

از قدیم گفته اند عجله کار شیطان است و این ضرب المثل، عصاره قرن ها تجربه نیاکان ماست.

یک معنی عجله نکردن تصمیم گیری با تامل و دوراندیشی است.

یک معنی آن فهمیدن به جای قضاوت کردن است. فهمیدن، ما را نسبت به اشتباهات دیگران آسانگیر و بخشنده می کند. بخشیدن نتیجه فهمیدن است و قضاوت کردن نتیجه درک نکردن موقعیت دیگری.

آهسته بودن، خود به خود باعث متانت، نرمش، ملایمت و گشودگی نسبت به دیگران می شود. آدم عجول مرتب می خواهد حرف بزند و دیگری را نفی کند. آدم ملایم خوب گوش می کند و سنجیده سخن می گوید.

آدم عجول سریع قضاوت و محکوم می کند. سریع درگیر می شود. سریع گارد بسته می گیرد. سریع پرخاش می کند و بدزبان می شود. مغز جانوری اش مجال کنش سنجیده از کورتکس و مغز پستانداریش می گیرد.

نتیجه بلافصل عجله نکردن، آرامش است. سنجیده و شمرده سخن گفتن آرامش بخش است. سنجیده و با دقت کار کردن، آرامش بخش است. سنجیده و با تامل اندیشیدن، آرامش بخش است.

نتیجه دیگر تامل و تانی در کار، خوب انجام دادن آن است. این تانی و تمرکز و بی شتابی، باعث موفقیت در کار است. آدم ملایم و نرم، خوب فکر می کند و احساسات تیز و تند بر او غلبه نمی کند.

آدم آهسته و ملایم، خوب حس می کند. خوب می بیند. خوب می شنود. مزه ها را خوب می چشد. بوها را خوب می شنود. آدم عجول نمی داند چه می خورد و چه می بیند.

آدم آهسته، در مقابل ناملایمات صبور است و زود جوش نمی آورد، بلکه به مدیریت عاقلانه بحران و استرس می پردازد. آدم عجول مغلوب استرس و احساس عدم امنیت است.

آدم ملایم سعه صدر دارد. ذهن و آغوش باز دارد. قلبش بزرگ و پر مهر است.

برای خود و دیگران آرزوی ملایمت و آهستگی کنیم.

4 مهر 1405

موانع تحول

موانع تحول

محمدامین مروتی

سه مانع مهم تغییر عادات، عبارت اند از :

موانع ژنتیکی، موانع محیطی و موانع تربیتی.

موانع ژنتیکی ویژگی های بدی هستند که به شکل خلق و خو به ما منتقل می شوند. این گونه عادات تقریباً قابل تغییر نیستند ولی قابل مدیریت هستند.

موانع محیطی عبارت است از عادات مخربی که از طریق اجتماع بر ما تاثیر می گذارد و می توان با تعلیم و تربیت و آموزش آن ها را تا حد زیادی کنترل نمود.

موانع تربیتی عاداتی هستند که از طریق تربیت خانوادگی به ما رسیده اند. این عادات را نیز می توان با خودشناسی و روانشناسی تا حد زیادی مدیریت کرد.

اما باید همیشه به یاد داشته باشیم که در مجموع تغییر عادات کاری بسیار دشوار است. برای تبدیل شدن به انسانی بهتر، کافی نیست که از تغییر کردن خوشمان بیاید و در کلاس های مختلف شرکت کنیم. باید در عمل هم گام های جدی برداریم. بنابراین اگر سال ها در چنین کلاس هایی شرکت می کنیم و به جایی نرسیده ایم، نباید موجب تعجب باشد.

گاه باید انسان چنان از عاداتش آسیب ببیند که محتاج یک انقلاب یا اصلاح وجودی باشد. یعنی تا عزم تغییر، جزم نباشد، تغییری حاصل نخواهد شد. کسی که دغدغه تغییر واقعی و جدی دارد راهی جز مراقبت و نظارت بر خود و اعمال و رفتارش ندارد. یعنی باید نواقص خود را ببیند. علاوه بر این مراقبت و دیدن، باید سعی کند خطاهایش را تکرار نکند.

سایر راهکارها مثل داشتن ارتباطات خوب و مطالعه و شرکت در کلاس های مفید نیز به پیشرفت این پروسه کمک می کنند، اما مهمترین شرط، مراقبه جدی و مستمر و کار کردن روی نقاط ضعف خود است.

4 دی 1405

مارکس و اصلاح سرمایه داری

مارکس در تشخیص برخی بیماری‌های سرمایه‌داری مهم بود، اما راه‌حل مارکسیستی لازم نیست درست باشد؛ و بزرگ‌ترین میراث تاریخی او شاید نه انقلاب کمونیستی، بلکه فشار فکری و سیاسی‌ای باشد که جنبش کارگری و سوسیال‌دموکراسی را به اصلاح سرمایه‌داری و ایجاد دولت رفاه سوق داد.

سرمایه‌داری با جذب بخشی از نقدهای مارکس خود را اصلاح کرد؛ بنابراین شاید پیروزی تاریخیِ ایده‌های مارکس نه در الغای سرمایه‌داری، بلکه در تعدیل آن باشد.

شاید بهتر باشد بگوییم:

سرمایه‌داری ظرفیت اصلاح داشت؛ جنبش کارگری قدرت اصلاح را ایجاد کرد و مارکس یکی از مهم‌ترین منابع فکری شکل‌گیری این جنبش بود.

اگر مارکس اصلاً وجود نداشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟

این را نمی‌توان اثبات کرد، ولی می‌توان سناریوها را مقایسه کرد. سه چیز احتمالاً حتی بدون مارکس رخ می‌داد:

الف) اتحادیه‌گرایی

ب) اصلاحات اجتماعی

ج) گسترش حق رأی و دموکراسی

اما چیزی که احتمالاً متفاوت می‌شد، صورت‌بندی فکری و سیاسی این مطالبات بود. مارکس به طبقه کارگر یک زبان نظری بسیار قدرتمند داد:

طبقه

استثمار

سرمایه

کار مزدی

ارزش اضافی

تضاد منافع

مبارزه طبقاتی

و اینجا به گمان من یک پارادوکس تاریخی بسیار زیبا وجود دارد.

شاید بزرگ‌ترین تأثیر تاریخی مارکس این نباشد که: «سرمایه‌داری را از بین برد.»

بلکه دقیقاً برعکس:

او به سرمایه‌داری کمک کرد بفهمد چه چیزهایی را باید تغییر دهد تا بتواند باقی بماند.

نمی توان گفت: «مارکس باعث شد سرمایه‌داری خودش را اصلاح کند.» این جمله بیش از حد مارکس‌محور است.

بهتر است بگوییم:

مارکس یکی از مهم‌ترین نیروهای فکری‌ای بود که فشار اصلاح سرمایه‌داری را صورت‌بندی کرد؛ اما خودِ سرمایه‌داری، دموکراسی، اتحادیه‌گرایی، رشد اقتصادی، جنگ‌ها، مسیحیت اجتماعی و ملاحظات حفظ نظم اجتماعی نیز در این تحول نقش داشتند.

و شاید حتی بتوان یک گام فراتر رفت: سرمایه‌داری برای بقای خود، بخشی از نقد سوسیالیستی را جذب کرد.

مارکس ممکن است در الغای سرمایه‌داری شکست خورده باشد، اما بخشی از مفاهیمی که او و جنبش سوسیالیستی وارد سیاست کردند، در نهایت درون سرمایه‌داری جذب شدند.

چهارشنبه سوری و هفت سین

چهارشنبه سوری و هفت سین

محمدامین مروتی

رسم چهارشنبه سوری پس از اسلام متداول شده. چون زرتشتیان گاهشمار ماهانه داشتند نه هفتگی. این اعراب بودند که به نحوست چهارشنبه اعتقاد داشتند. این باور با باورهای زرتشتیان در باره تقدس آتش در آمیخته. اما همین تقدس اجازه پریدن از روی آتش را نداده. لذا زرتشتیان چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتش ندارند.

در عوض آنان پنج روز آخر سال را زمان بازگشت ارواح(فروهر) درگذشتگانشان می دانستند. وجه تسمیه ماه "فروردین" نیز همین بازگشت فروهرهاست. لذا روی بام هایشان آتش روشن می کردند و غذای خوشبو می پختند تا فروهرها راه خانه خود را گم نکنند. بعد به دور آتش شادمانی می کردند و می رقصیدند. در این ایام خانه تکانی می کردند تا مقدم مهمانان ماورایی را گرامی دارند و لباس های نو می پوشیدند که همه این رسوم به ما هم رسیده است.

ضمناً سوگواری برای مردگان به معنی گریستن و جزع و فزع برای مردگان در آیین زرتشتی نهی شده است. اما آن ها تا سی سال برای مردگانشان بزرگداشت(با عنوان "روزه") می گیرند.

زرتشتیان در گذشته جسدها را در دخمه ها می گذاشتند ولی امروزه دفن شان می کنند. "پرسه" به معنی سوگواری که در زبانهای کردی رایج است هم منشأ زرتشتی دارد.

زرتشتیان یک پرسه همگانی دارند که در اول تیر هر سال برگزار می شود که نوعی بزرگداشت همگانی برای درگذشتگان یکسال گذشته است. کار کردن و آبادانی در دیانت زرتشت یک ارزش مهم است.

زرتشتیان یک پرسه همگانی دارند که در اول تیر هر سال برگزار می شود که نوعی بزرگداشت همگانی برای درگذشتگان یکسال گذشته است. سوگواری به معنی گریستن و جزع و فزع برای مردگان در آیین زرتشتی نهی شده است.

هفت سین هم پیش از دوران اسلامی، "هفت شین" بوده شامل شکر و شهد و شیر و شمع و شمشاد و شایه(میوه) و شراب. چنان که رودکی می گوید:

عیـــد نـوروزی، مردم ایران/ می نهادنــد از زمـــان کیــــان

شهد و شیر و شراب وشکرناب / شمع وشمشاد و شایه اندر خوان

اما در دوران اسلامی تبدیل به هفت سین شده شامل سنجد(نماد زیستن)، سیب(نماد مهر)، سماق(نماد مزه)، سیر(نماد سلامت)، سمنو(نماد برکت) و سبزه(نماد خرمی).

منبع:

گاهنامه سال 1395 زرتشتی(مزدا)

28 فروردین 1405

گوهر دین

گوهر دین

محمدامین مروتی

گوهر دین، "پرستش" است و پرستش می تواند به انگیزه های مختلف باشد.

از سر ترس و خوف که به دینداری خائفانه می انجامد.

از سر امید و طمع که به دینداری تاجرانه منجر می شود.

به انگیزه عشق که به دینداری عارفانه و عاشقانه می انجامد.

اما چنان که از واژه "پرستش" برمی آید، ترس و امید در آن نقش زیادی ندارند و بیش از هر چیز دیگر این عشق است که به پرستش معنا می دهد. پرستش و پرستاری ریشه مشترک دارند. لذا پرستش، هوای دگری را داشتن است. به همین دلیل تعبیری که عاشقان نسبت به معشوق به کار می برند این است که می پرستمت.

لذا در تحلیل نهایی گوهر دین، عشق است.

اول مهر 1405

آیین زرتشتی

آیین زرتشتی

محمدامین مروتی

اوستا:

قسمت های بسیاری از اوستا از بین رفته و محتوای آن از روی ترجمه اش به زبان پهلوی به نام زند به ما رسیده است. سایر قسمت ها غیر از گات ها عبارتند از زند(ترجمه پهلوی اوستا)، خرده اوستا(خلاصه اوستا)، وندیداد به معنی قانون ضد دیو شامل احکام زرتشتی، یشت ها شامل اوصاف فرشتگان (امشاسپندان)،ویسپَرد و یسنا (شامل ادعیه) که گاتها بخشی از آن است.

زرتشت و سروده هایش:

کلمه "زرتشت" یا زرتشتر به معنی [دارنده]شتر زرد یا به معنی روشنایی زرین است. او فرزند اسپنتمان بوده و در بوم هفتم(خراسان و افغانستان و بخشی از آسیای میانه) می زیسته. حدود 1750 سال پیش از میلاد مسیح به دنیا آمده و در 30 سالگی مبعوث شده و گاهشمار زرتشتی حدود3763 است. پادشاه بلخ گشتاسب به دین بهی گرویده و آن را رواج داده. به روایتی در جنگ با تورانیان کشته شده است.

سه پسر و سه دختر داشته است. قرار بوده سه پسر دیگر از نطفه او که در دریاچه هامون در سیستان ریخته شده در سه هزاره به دنیا بیایند و دینش را رونق بخشند. همه نجات دهنده ها و پیشرفت دهنده ها در آیین زرتشتی "سوشیانت" خوانده می شوند.آخرین سوشیانت(نجات دهنده) نطفه هزاره سوم( و به روایتی هزاره دوازدهم) زرتشت است که در دریاچه هامون ریخته شده و دوشیزه ای از آن بارمی گیرد. در هنگام ولادت سوشیانت، خورشید به مدتده روز از حرکت باز می استد.

سروده هایش به نام گات ها بخش کوچکی از اوستا را تشکیل می دهد وبه سبک ریگ ودا سروده شده. گات ها اصیلترین و خردمندانه ترین قسمت اوستاست که توصیه به نیکی های سه گانه در کردار و پندار و گفتار(هُوَرِشت/هومَت/هوُخت) و تلاش برای آبادی و ترویج شادمانی می کند. من جمله در گاتها آمده است که "زن و فرزند خود را از کسب دانش باز مدار" یا می گوید "پس از شنیدن بهترین گفته ها، با اندیشه روشن بدان بنگرید. آنگاه با اختیار راه خویش را برگزینید." که بسیار شبیه آيات ۱۷ و ۱۸ سوره زمر قرآن است:

«فَبَشِّرْ عِبَادِ، الَّذِينَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ»

امشاسپندان و ایزدان:

امشاسپندان تجلیات اهورامزدایند و شامل شش فرشته به نامهای بهمن و اسفند و خرداد و مرداد و شهریور واردیبهشت اند، که سه تایشان نر و سه تایشان مادینه اند. ولی ایزدان دستیاران او که تعدادشان 30 است و هر روز ماه به اسم یکی از آن هاست.

دیوان پیش از زرتشت خدایان آریایی بوده اند اما زرتشت اولین آیین یکتاپرستی را بنا نهاد و این دیوان تبدیل به ایزدان و فرشتگان یعنی کارگزاران او شدند. از جمله مهر که در آیین میترا خدای اصلی بود به یکی از ایزد مهر و پیوند تبدیل شد.

دین زرتشتی دینی دنیامحور است و دنیا را فدای آخرت نمی کند. به جبر و تنبلی بها نمی دهد و انسان را مختار و مسئول می داند.

فره ایزدی نوعی توفیق الهی است که برای دارنده اش موفقیت و خوشبختی به بار می آورد.

دین در اوستا به معنی ایزد وجدان و معنویت آمده است.

28 شهریور 1405

منبع:

گاهنامه سال 1395 زرتشتی(مزدا)

این صفحه در 27 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در 27 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

معجزه معمولی بودن

معجزه معمولی بودن

محمدامین مروتی

هیچ چیز سخت تر و آسان تر و در عین حال مهمتر از معمولی بودن نیست. معمولی و طبیعی بودن معجزه ای است که برای کمتر کسی میسر می شود. بهاءالدین خرمشاهی در مورد حافظ یک جمله زیبا دارد. او می گوید حافظ انسان کامل نیست، بلکه کاملاً انسان است.

معمولی بودن یعنی خود را تافته جدابافته ندانستن و همین یک نکته یعنی خودخواه نبودن و باز بودن که می تواند بزرگترین فضیلت و عین کمال یک انسان باشد.

آلبر کامو می گوید: «همه‌ ما در حالِ بازی کردنِ نقش هستیم، تا روزی که بفهمیم هیچ نقشی ارزشِ بازی کردن ندارد، جز "خودمان بودن"».

ما وقت زیادی صرفِ ساختنِ یک تصویرِ بی‌نقص از خودمان برایِ دیگران می‌کنیم. لذا نقاب بر چهره می زنیم و دروغ می گوییم و ریا می ورزیم.

"معمولی و واقعی بودن" نیاز به شجاعتی دارد که اکثر آدم ها ندارند.

23 شهریور 1405

ارزش بقایی و کارکردی حقیقت

ارزش بقایی و کارکردی حقیقت

محمدامین مروتی

نیچه رساله «درباره حقیقت و دروغ در مفهومی غیراخلاقی» را در سال ۱۸۷۳ نوشت اما این کتاب مهم در زمان حیاتش منتشر نگردید.

در این نوشته نیچه می گوید آنچه ما «حقیقت» می‌نامیم، نه توصیف واقعیت؛ بلکه مجموعه‌ای از استعاره‌هاست که انسان‌ها برای بقا و صلح اجتماعی ابداع و اختراع کرده‌اند.

به نظر نیچه زبان ابزار فریب است. واژه‌ها هرگز خودِ اشیاء را توصیف نمی‌کنند. زبان یک سازه هنری و استعاری است، نه بازتابی از واقعیت عینی.

در واقع نیچه دروغ‌گویی یا حقیقت‌جویی انسان را از نظر کارکرد زیستی و روانی برای بقای انسان تحلیل می‌کند.

او انسان عقلانی در برابر انسان شهودی قرار می دهد:

انسان عقلانی که با مفاهیم مرده و قالب‌های ثابت زندگی می‌کند تا امنیت داشته باشد.

انسان شهودی که با هنر و اسطوره زندگی می‌کند و فریب بودن مفاهیم را می‌پذیرد تا زندگی خلاقانه‌تری داشته باشد.

مشهورترین جمله‌ رساله این است:

«حقیقت چیست؟ لشکری رون از استعاره‌ها، مجازها و جاندارانگاری‌ها... حقایق استعاره‌هایی که کهنه شده و از رمق افتاده‌اند...»

نیچه می گوید مفهوم حقیقت یک برساخته انسانی است که با پایان زندگی در سیاره ما نابود می شود:

«در گوشه‌ای پرت از کیهانی که سوسوزنان در بی‌شمار منظومه‌ی خورشیدی گسترده شده است، روزگاری ستاره‌ای وجود داشت که بر روی آن، حیواناتِ زیرک "شناخت" را اختراع کردند. این متکبرانه‌ترین و دروغین‌ترین دقیقه‌ی "تاریخِ جهان" بود: اما با این حال، تنها یک دقیقه بود. پس از چند دَم برآوردنِ طبیعت، آن ستاره یخ بست، و آن حیواناتِ زیرک مجبور به مرگ شدند. کسی می‌تواند چنین افسانه‌ای جعل کند، و با این وجود باز هم به قدرِ کفایت به تصویر نکشیده است که عقلِ بشری در درونِ طبیعت، تا چه حد رقت‌انگیز، سایه‌وار و فرّار، و تا چه حد بی‌هدف و دلبخواهی جلوه می‌کند. ابدیت‌هایی وجود داشته است که در آن‌ها این عقل نبوده است؛ و آن‌گاه که دوباره کارش به پایان رسد، هیچ اتفاقی نیفتاده است. زیرا برای این عقل، هیچ رسالتِ دیگری که به فراتر از حیاتِ بشری راه ببرد، وجود ندارد. بلکه این عقل صرفاً امری انسانی است، و تنها صاحب و پدیدآورنده‌اش آن را با چنان طمطراقی جدی می‌گیرد که گویی پاشنه‌ی جهان بر محورِ آن می‌چرخد».

در واقع می توان گفت نیچه نگاهی تکاملی و داروینی به اخلاق و حتی حقیقت دارد. او عقل و حقیقت را در خدمت بقای انسان تعریف می کند نه بیان واقعیت.

22 شهریور 1405