شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران
گویی تخلیه خشم و عصبانیت به بخشی از سنت با اصطلاح "روشنفکری" ایرانی تبدیل شده است.
غنی نژاد با نفرت به شریعتی لقب شیاد می دهد که چرا از زبان فردی مجعول به نام شاندل سخنانش را زده است.
سروش با غیظ متوسل به "ادبیات نامودب" می شود که غنی نژاد "ناشسته رویی ناسزاگو" است.
سایرین مانند دستمالچی و تدینی و.... هم بر آتش این منازعه دامن می زنند تا خشم خود را خالی کنند.
شخصاً از غنی نژاد و سروش و تدینی بسیار آموخته ام و خود را مدیون تلاش های فکری شان می دانم. از غنی نژاد و تدینی فلسفه اقتصاد و آشنایی با بزرگانی نظیر میزس و نوزیک را فراگرفتم. و اتفاقاً علاقه ویژه ای به نوشته های شریعتی نداشته ام مگر "کویریات" اش که خودش نیز بیشترین همدلی را با آن ها داشت.
از سروش هم فلسفه علم و هرمنوتیک و عرفان و قبض و بسط آموختم و خود را به شدت مدیون او می دانم.
اما این بزرگواران – که شمشیر را از رو بسته اند- ظاهراً در جستجوی دیوارهای کوتاهی هستند که نقدشان بی خطر است و دستشان هم از دنیا کوتاه شده است و نمی توانند از خود دفاع کنند.
نقد شریعتی و هر کس دیگری نه تنها خوب، بلکه لازم است تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفتیم. خود سروش اولین کسی بود که شریعتی را به واسطه ایدئولوژیک کردن دین مورد انتقاد قرار داد. اما نه به عنوان دشمن و شیاد، بلکه به عنوان یکی از روشنفکران این جامعه که او نیز مانند دیگران مقهور جو چپ گرایی جهانی بود، با این تبصره که جوزدگی شریعتی حتی از دیگران کمتر بود و او به تحول فرهنگی بیش از تحول سیاسی باور داشت. او آزادی و عرفان و برابری را با هم می خواست.
به هر حال نقد شریعتی سر جایش درست است اما دخالت ندادن زمان و مکان در تحلیل اندیشه او، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. شریعتی در زمان و مکان بد زیست و بی موقع نیز فوت کرد. هم زندگیش و هم مرگش نابهنگام بود. به گمان من اگر می ماند، در بسیاری از افکارش تجدید نظر می کرد کما اینکه شاگردانش و فرزندانش چنین کرده اند و هیچیک دنبال حکومت دینی نیستند. مخالفت طرفداران حکومت دینی با او بیش از هر چیز به خاطر ایده "اسلام منهای روحانیت" او بود. او در دنیای اینترنت و هوش مصنوعی نمی زیست، در دنیای پروپاگاندای چپ و جنگ سرد می زیست که دسترسی به اطلاعات دشوار بود.
نادیده گرفتن عنصر زمان و مکان، این نقد را به امثال غنی نژاد برمی گرداند که مگر خودت در آن زمان یک کمونیست دو آتشه نبودی؟ استثنا هستند کسانی که جوگیر زمانه خود نمی شوند.
دلیل غنی نژاد برای شیاد بودن شریعتی این است که او از شخصی مجعول به نام "شاندل" نقل قول کرده است. در حالی که این موضوع چندان مهمی نیست و در سیره فلسفی و ادبی نویسندگان بسیاری وجود داشته است:
افلاطون سخنانش را از زبان سقراط می گوید.
نیچه سخنانش را به زبان زرتشت می نهد در حالی که یک کلمه از از آن سخنان بر زبان زرتشت جاری نشده.
حافظ یک "پیرمغان" جعلی برای خودش درست کرده و بهترین سخنانش را از زبان او می گوید.
نادر ابراهیمی در "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، از "هلیا" و آندره ژید در "مائده های زمینی" از "ناتانائل" سخن می گویند که ممکن است جای پایی در واقعیت داشته یا نداشته باشند.
شاید جعل شاندل نامی برای رد گم کردن ساواک بوده. ما واقعاً نمی دانیم.
شریعتی شعرگونه ی بسیار زیبای "آفرینش جهان" ره- که ملهم از حدیث "کنز مخفی" است- از زبان همین شاندل بیان کرده است. اهل فضل قاعدتاً باید می دانستند که این شعر ملهم از آن حدیث است و رد پایی در تصوف دارد.
شریعتی انسان خوبی بود که در زمان و مکان بدی قرار گرفته بود و فرصت استفاده مفید از نبوغش را نیافت.
باری یکی از بدترین نتایج جو تند سیاسی کشور باب شدن تخلیه خشم و بددهانی و بدگویی و قضاوت اشخاص به جای فهمیدن و درک زمینه و زمانه وقایع و تحلیل علمی شان است. این خشم و عصبانیت را باید فهمید ولی باید آن را بیجا و غیرمنصفانه خرج نکرد.
12 مرداد 1405
شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران
گویی تخلیه خشم و عصبانیت به بخشی از سنت با اصطلاح "روشنفکری" ایرانی تبدیل شده است.
غنی نژاد با نفرت به شریعتی لقب شیاد می دهد که چرا از زبان فردی مجعول به نام شاندل سخنانش را زده است.
سروش با غیظ متوسل به "ادبیات نامودب" می شود که غنی نژاد "ناشسته رویی ناسزاگو" است.
سایرین مانند دستمالچی و تدینی و.... هم بر آتش این منازعه دامن می زنند تا خشم خود را خالی کنند.
شخصاً از غنی نژاد و سروش و تدینی بسیار آموخته ام و خود را مدیون تلاش های فکری شان می دانم. از غنی نژاد و تدینی فلسفه اقتصاد و آشنایی با بزرگانی نظیر میزس و نوزیک را فراگرفتم. و اتفاقاً علاقه ویژه ای به نوشته های شریعتی نداشته ام مگر "کویریات" اش که خودش نیز بیشترین همدلی را با آن ها داشت.
از سروش هم فلسفه علم و هرمنوتیک و عرفان و قبض و بسط آموختم و خود را به شدت مدیون او می دانم.
اما این بزرگواران – که شمشیر را از رو بسته اند- ظاهراً در جستجوی دیوارهای کوتاهی هستند که نقدشان بی خطر است و دستشان هم از دنیا کوتاه شده است و نمی توانند از خود دفاع کنند.
نقد شریعتی و هر کس دیگری نه تنها خوب، بلکه لازم است تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفتیم. خود سروش اولین کسی بود که شریعتی را به واسطه ایدئولوژیک کردن دین مورد انتقاد قرار داد. اما نه به عنوان دشمن و شیاد، بلکه به عنوان یکی از روشنفکران این جامعه که او نیز مانند دیگران مقهور جو چپ گرایی جهانی بود، با این تبصره که جوزدگی شریعتی حتی از دیگران کمتر بود و او به تحول فرهنگی بیش از تحول سیاسی باور داشت. او آزادی و عرفان و برابری را با هم می خواست.
به هر حال نقد شریعتی سر جایش درست است اما دخالت ندادن زمان و مکان در تحلیل اندیشه او، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. شریعتی در زمان و مکان بد زیست و بی موقع نیز فوت کرد. هم زندگیش و هم مرگش نابهنگام بود. به گمان من اگر می ماند، در بسیاری از افکارش تجدید نظر می کرد کما اینکه شاگردانش و فرزندانش چنین کرده اند و هیچیک دنبال حکومت دینی نیستند. مخالفت طرفداران حکومت دینی با او بیش از هر چیز به خاطر ایده "اسلام منهای روحانیت" او بود. او در دنیای اینترنت و هوش مصنوعی نمی زیست، در دنیای پروپاگاندای چپ و جنگ سرد می زیست که دسترسی به اطلاعات دشوار بود.
نادیده گرفتن عنصر زمان و مکان، این نقد را به امثال غنی نژاد برمی گرداند که مگر خودت در آن زمان یک کمونیست دو آتشه نبودی؟ استثنا هستند کسانی که جوگیر زمانه خود نمی شوند.
دلیل غنی نژاد برای شیاد بودن شریعتی این است که او از شخصی مجعول به نام "شاندل" نقل قول کرده است. در حالی که این موضوع چندان مهمی نیست و در سیره فلسفی و ادبی نویسندگان بسیاری وجود داشته است:
افلاطون سخنانش را از زبان سقراط می گوید.
نیچه سخنانش را به زبان زرتشت می نهد در حالی که یک کلمه از از آن سخنان بر زبان زرتشت جاری نشده.
حافظ یک "پیرمغان" جعلی برای خودش درست کرده و بهترین سخنانش را از زبان او می گوید.
نادر ابراهیمی در "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، از "هلیا" و آندره ژید در "مائده های زمینی" از "ناتانائل" سخن می گویند که ممکن است جای پایی در واقعیت داشته یا نداشته باشند.
شاید جعل شاندل نامی برای رد گم کردن ساواک بوده. ما واقعاً نمی دانیم.
شریعتی شعرگونه ی بسیار زیبای "آفرینش جهان" ره- که ملهم از حدیث "کنز مخفی" است- از زبان همین شاندل بیان کرده است. اهل فضل قاعدتاً باید می دانستند که این شعر ملهم از آن حدیث است و رد پایی در تصوف دارد.
شریعتی انسان خوبی بود که در زمان و مکان بدی قرار گرفته بود و فرصت استفاده مفید از نبوغش را نیافت.
باری یکی از بدترین نتایج جو تند سیاسی کشور باب شدن تخلیه خشم و بددهانی و بدگویی و قضاوت اشخاص به جای فهمیدن و درک زمینه و زمانه وقایع و تحلیل علمی شان است. این خشم و عصبانیت را باید فهمید ولی باید آن را بیجا و غیرمنصفانه خرج نکرد.
12 مرداد 1405
شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران
گویی تخلیه خشم و عصبانیت به بخشی از سنت با اصطلاح "روشنفکری" ایرانی تبدیل شده است.
غنی نژاد با نفرت به شریعتی لقب شیاد می دهد که چرا از زبان فردی مجعول به نام شاندل سخنانش را زده است.
سروش با غیظ متوسل به "ادبیات نامودب" می شود که غنی نژاد "ناشسته رویی ناسزاگو" است.
سایرین مانند دستمالچی و تدینی و.... هم بر آتش این منازعه دامن می زنند تا خشم خود را خالی کنند.
شخصاً از غنی نژاد و سروش و تدینی بسیار آموخته ام و خود را مدیون تلاش های فکری شان می دانم. از غنی نژاد و تدینی فلسفه اقتصاد و آشنایی با بزرگانی نظیر میزس و نوزیک را فراگرفتم. و اتفاقاً علاقه ویژه ای به نوشته های شریعتی نداشته ام مگر "کویریات" اش که خودش نیز بیشترین همدلی را با آن ها داشت.
از سروش هم فلسفه علم و هرمنوتیک و عرفان و قبض و بسط آموختم و خود را به شدت مدیون او می دانم.
اما این بزرگواران – که شمشیر را از رو بسته اند- ظاهراً در جستجوی دیوارهای کوتاهی هستند که نقدشان بی خطر است و دستشان هم از دنیا کوتاه شده است و نمی توانند از خود دفاع کنند.
نقد شریعتی و هر کس دیگری نه تنها خوب، بلکه لازم است تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفتیم. خود سروش اولین کسی بود که شریعتی را به واسطه ایدئولوژیک کردن دین مورد انتقاد قرار داد. اما نه به عنوان دشمن و شیاد، بلکه به عنوان یکی از روشنفکران این جامعه که او نیز مانند دیگران مقهور جو چپ گرایی جهانی بود، با این تبصره که جوزدگی شریعتی حتی از دیگران کمتر بود و او به تحول فرهنگی بیش از تحول سیاسی باور داشت. او آزادی و عرفان و برابری را با هم می خواست.
به هر حال نقد شریعتی سر جایش درست است اما دخالت ندادن زمان و مکان در تحلیل اندیشه او، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. شریعتی در زمان و مکان بد زیست و بی موقع نیز فوت کرد. هم زندگیش و هم مرگش نابهنگام بود. به گمان من اگر می ماند، در بسیاری از افکارش تجدید نظر می کرد کما اینکه شاگردانش و فرزندانش چنین کرده اند و هیچیک دنبال حکومت دینی نیستند. مخالفت طرفداران حکومت دینی با او بیش از هر چیز به خاطر ایده "اسلام منهای روحانیت" او بود. او در دنیای اینترنت و هوش مصنوعی نمی زیست، در دنیای پروپاگاندای چپ و جنگ سرد می زیست که دسترسی به اطلاعات دشوار بود.
نادیده گرفتن عنصر زمان و مکان، این نقد را به امثال غنی نژاد برمی گرداند که مگر خودت در آن زمان یک کمونیست دو آتشه نبودی؟ استثنا هستند کسانی که جوگیر زمانه خود نمی شوند.
دلیل غنی نژاد برای شیاد بودن شریعتی این است که او از شخصی مجعول به نام "شاندل" نقل قول کرده است. در حالی که این موضوع چندان مهمی نیست و در سیره فلسفی و ادبی نویسندگان بسیاری وجود داشته است:
افلاطون سخنانش را از زبان سقراط می گوید.
نیچه سخنانش را به زبان زرتشت می نهد در حالی که یک کلمه از از آن سخنان بر زبان زرتشت جاری نشده.
حافظ یک "پیرمغان" جعلی برای خودش درست کرده و بهترین سخنانش را از زبان او می گوید.
نادر ابراهیمی در "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، از "هلیا" و آندره ژید در "مائده های زمینی" از "ناتانائل" سخن می گویند که ممکن است جای پایی در واقعیت داشته یا نداشته باشند.
شاید جعل شاندل نامی برای رد گم کردن ساواک بوده. ما واقعاً نمی دانیم.
شریعتی شعرگونه ی بسیار زیبای "آفرینش جهان" ره- که ملهم از حدیث "کنز مخفی" است- از زبان همین شاندل بیان کرده است. اهل فضل قاعدتاً باید می دانستند که این شعر ملهم از آن حدیث است و رد پایی در تصوف دارد.
شریعتی انسان خوبی بود که در زمان و مکان بدی قرار گرفته بود و فرصت استفاده مفید از نبوغش را نیافت.
باری یکی از بدترین نتایج جو تند سیاسی کشور باب شدن تخلیه خشم و بددهانی و بدگویی و قضاوت اشخاص به جای فهمیدن و درک زمینه و زمانه وقایع و تحلیل علمی شان است. این خشم و عصبانیت را باید فهمید ولی باید آن را بیجا و غیرمنصفانه خرج نکرد.
12 مرداد 1405