این صفحه در 6 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در 6 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

حافظ از چشم پورنامداریان

حافظ از چشم پورنامداریان

محمدامین مروتی

دکتر تقی پورنامداریان از صاحب نظران حوزه ادبی است که به واسطه مطالعاتش در حوزه نقد ادبی و تاملاتش در اندیشه و فرهنگ، غالباً نقطه نظرات جدید و قابل درنگی داشته است. کتاب او در باره حافظ با عنوان "گمشده لب دریا" نیز از این سنجش ها و باریک بینی ها خالی نیست.

عصاره نگاه او به حافظ این است که حافظ ذهن وقاد و نقاد و تیزی داشته است. به علوم زمانه خود کمابیش مسلط بوده، در موسیقی و آواز صاحب ذوق و نظر بوده، انسان جستجوگر و حقیقت طلبی بوده است و مهمتر از همه از رنگ تعلق به مرامی معین آزاد بوده است و همین آزادگی و بی تعصبی بوده است که او را آیینه تمام نمای فرهنگ ایرانی و راوی صادق واردات سیال ذهنی خودش کرده است. حافظ مواجهه ای صادقانه با هر آن چیزی داشته که در ذهنش می آمده و می رفته. یک انسان معمولی و صادق، ذهنیت منسجمی در باب غایت زیست و بدایت و نهایت وجد ندارد. حافظ هم مثل یک انسان کاملا انسان، حرف خود را بدون فیلتر کردن و البته با رندی زده است و به قول معروف خود را سانسور نکرده است و زبانش تابع "تخیل سیال" اوست. پورنامداراین معتقد است "به دست دادن یک نظام فکری و فلسفی و اخلاقی معین...در شعر حافظ ناممکن است."

همین مواجهه صادقانه و حافظانه باعث شده است ابیات مختلفش در یک غزل، بعضاً تضاد مضمونی هم داشته باشند و بسامد تعبیرپذیری و تفسیرپذیری شعر او را افزایش داده است. تعبیر خود حافظ "نظم پریشان" است. نظمی که دستمایه امثال کسروی در طعن حافظ شده بود که او دنبال القای فکر و اندیشه نبوده بلکه از چپ به راست می نوشته و به اقتفای قافیه می رفته است نه اندیشه.

پورنامداریان می گوید حافظ می دانست که انسان به ماهو انسان، موجودی است بین فرشته و شیطان که جایزالخطاست و در عین حال کمال پذیر. به واسطه امانت الهی(اختیار) می تواند فروتر از شیطان و فراتر از فرشته رود و به عبارتی حق اشتباه دارد چه در غیر این صورت توانایی کمال یافتن هم نخواهد داشت. کشمکش ها و نوسانات روحی او بین فرشته و شیطان و انتخاب های دلهره آورش است که از او انسان ساخته است و این همان "بار هستی" یا امانت الهی است که بر دوش او سنگینی می کند.

نقدی کلی دکتر پورنامداریان به حافظ شناسان(به استثنای داریوش آشوری)، این است که با تجزیه کلمات و زبان حافظ از ترکیب آن غافل مانده اند و در واقع به سیاق گذشتگان، در مفردات ادبی حافظ گرفتار شده اند بی آن که به حاق شعر او و "ساختار ذهنی حافظ" راه یابند و بسیاری هم وفق ذهن و اندیشه خود قبایی بر شعر حافظ پوشانده اند.

در مقابل با این رویه، راهکار پورنامداریان این است که، به جای آن که بخواهیم حافظ را با قوالب ذهنی و پیشینی خود تفسیر کنیم، ذهن خود را به حافظ بسپاریم تا او ما را تفسیر کند و سویه های نهان وجودمان را به خودمان نشان دهد. به این ترتیب "تاویل شعر حافظ، خودشناسی و در مفهومی کلی تر انسان شناسی است."

"ما از طریق [کشف سویه های معنایی]شعر حافظ شکفته می شویم تا شعر حافظ هم از شکفتگی ما بشکفد."

"کلمات در شعر حافظ همچون کرم هایی از زندان پیله ی عادات و معنای قاموسی خود رها شده اند تا پروانه وار، استعدادها و ظرفیت های پنهان خویش را به صحرا آورند."

همچنین پورنامداریان می گوید اگر حافظ مانند مولوی سخنش را در قالب مثنوی می گفت می توانست به جای چهارصد و اندی غزل یک مثنوی پر شاخ و برگ بگوید. زیرا گنجایش معنایی غزل به مراتب کمتر از مثنوی است.

5 شهریور 1405

مولانا از چشم احسان طبری

مولانا از چشم احسان طبری

محمدامین مروتی

مرحوم احسان طبری کتابچه ای دارد به نام: "مولانا جلال الدین هگل شرق است".

در این جزوه طبری مقام مولانا را از هگل هم بالاتر می داند و می گوید دیالکتیک عرفانی مولانا در قرن 13 از دیالکتیک ایدئالیستی هگل در قرن 19، مترقی تر بوده است و پیچیدگی و غموض فلسفه هگل را هم نداشته. مولانا به عکس هگل که دولت ویلهلم در پروس را نهایت تکامل اجتماعی و تاریخی قلمداد می کند، سلطنت مطلقه را مرحله نهایی تکامل نمی داند. بزعم طبری هگل به "صلح ضدین" می رسد در حالی که مولانا "مفهوم ضدین را تا سر حد جهش و انقلاب پیش می برد."

طبری می گوید مولانا نیز مانند هگل به تضاد ضدین و تکامل معتقد است و این دیالکتیک را علیه "قشریون دگماتیست" -که جهان را آفریده ناگهانی لفظ "کن" می دانستند- مورد استفاه قرار می دهد. مولانا چند قرن قبل از داروین اعتقاد به تکامل موجودات داشته و انسان را تکامل یافته حیوانات می دانسته است.

طبری معتقد است مولانا بر فلسفه یونان اشراف داشته و از عقاید ارسطو و هراکلیت بهره فراوان برده است.

به نظر ایشان مولانا در قصه هایی مثل "پیل و خانه تاریک"، بر نسبیت عقل تاکید می کند و با این تمثیل ها ایدئالیست ها را می کوبد.

طبری می گوید مولانا برخلاف هگل که معتقد بود هیچ انسانی نمی تواند از عصر خود عبور کند، باور داشت که عارف می تواند گذشته و آینده را ببیند و الخ...

به تعبیر طبری، ایرانیان "از عسل مفید اسلامی بدون نیش مسموم و جانگداز نژاد سامی استفاده می کردند." همچنین معتقد است که اسلام دینی بورژوایی و تجاری است که مردم را بر اموالشان مسلط قلمداد کرده: "الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم" و بر تلاش و سعی آدمیان مبتنی است: "لیس للانسان الا ما سعی". لذا توده های مردم با جان و دل پذیرای اسلام بوده اند. مولانا نیز مدافع شاهان سلجوقی در مقابل خلفای عباسی بوده است.

نقد و بررسی:

طبری مانند همفکران کمونیستش می کوشد با اتکا به ابیاتی محدود، از ده ها هزار بیت مثنوی، مولانا را در چارچوب های فکری خودش تحلیل کند و این باعث می شود که نداند مقصود مولانا از شاه، شاهان معنوی و مردان خداست نه پادشاهان زمینی و اصولاً مثنوی، همانگونه که از پسوندش برمی آید، کتابی "معنوی" در خودشناسی و خودسازی است نه ایده پردازی سیاسی و فلسفیِ معطوف به دنیا.

طبری حتی به روی خودش نمی آورد که مولانا صراحتاً با فلسفه ورزی زاویه دارد و عرفا به طور کلی میانه ای با سیاست نداشته اند و همه این ها از عوارض نگاه ایدئولوژیک، سوگیر و جانبدار است.

منبع:

مولانا هگل شرق است، احسان طبری، مهرماه 1357

4 شهریور 1405

دل دادن به کار، راز سعادتمندی

دل دادن به کار، راز سعادتمندی

محمدامین مروتی

مخلص کلام در یک زندگی خوب، دل دادن به زندگی است. دل دادن به زندگی هم یعنی همه کارهایت را بدون استثنا و اولویت بندی، با دقت و توجه و تمرکز انجام دهی. به خصوص بی اهمیت ترین کارها. به خصوص کارهای کوچک. کارهای کوچک را با عشق بزرگ انجام دادن. این است راز خوب زیستن یا بهزیستی. مجموعه همین کارهای کوچک، خوب و بد زندگی مان را می سازد.

حقیقت عشق:

اگر نخواهیم از عشق اسطوره و افسانه بسازیم و اگر بخواهیم تصوری ملموس و زمینی از آن داشته باشیم باید بگوییم عشق دل دادن به کار است. عشق زیستن در لحظه اکنون است. پرسه در گذشته و آینده کار فکر و ذهن است. دل دادن و دل بستن به چیزی یعنی خود را در همین لحظه وقف آن کردن. معنای عشق-صرف نظر از نوع معشوق- همین است. عشق با اشتیاق و انگیزه زندگی و کار کردن است. کسی که هر کاری را به نحو احسن انجام می دهد، نمی تواند عاشق آن کار نباشد.

25 مرداد 1405

دلدادگی و زمان

دلدادگی و زمان

محمدامین مروتی

دوقطبی بزرگ زندگی دوقطبی خودخواهی و غیرخواهی است.

کار نفسانیت و ایگو خودخواهی و جداسری و جدانگری است ولی عشق حاصل وحدت با دیگری است.

عجله کار شیطان است و شیطان همان نفس است. شیطان از سر لحظه ها می پرد و لحظه فعلی را فدای لحظه بعدی می کند.

عاشق عجله ندارد و در لحظه ها می زید. گذشت زمان را حس نمی کند. عاشق در توجه و تمرکز زندگی می کند. به زندگی دل می دهد. عاشق با حوصله است. آهسته زندگی می کند. عشق یعنی دل دادن به همه لحظات زندگی.

"و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست..." (سپهری)

حتماً لازم نیست معشوق یک شخص باشد. به هر کاری که دل بدهیم، عشق در وجود ماست و تمرکز و توجه و زیستن با لحظه همراه ماست.

دل که به کار نباشد، عجله داری که ثانیه ها و ساعت ها سریع تر بگذرند و مرتب به ساعت نگاه می کنی. وقتی کاری را دوست داری و بدان دل می دهی، گذشت زمان را حس نمی کنی.

اما نفسانیت کم حوصله است. مثل شیطان عجله دارد. شتابزده است. همیشه در حال دویدن است.

27 مرداد 1405

فضیلت خویشتنداری

فضیلت خویشتنداری

برای آدم تر شدن باید در دو راهی های شک و تردید،کار درست را انجام بدهیم، ولو از آن اکراه داشته باشیم. یعنی به سخن دل و عقل گوش کنیم نه نفس و غریزه.

فروید می گوید انسان حیوان خویشتندار است. یعنی موجودی که به کمک عقلش(من)، پاره ای تمایلاتش(غریزه یا آن) را مهار می زند.

"داستین هافمن" هم گفته است اهمیت پرهیز و خودداری معیار واقعی برای شناختن یک شخصیت و مقدار مقاومتش در برابر وسوسه هاست.

30 مرداد 1405

قضاوت رفتار به جای قضاوت شخص

قضاوت رفتار به جای قضاوت شخص

پوزیتیویست های منطقی می گفتند به جای اینکه در قالب گزاره ای اخلاقی بگوییم دزدی بد است، بهتر است در قالب گزاره ای خبری بگوییم من با دزدی مخالفم. اولی قابل تحقیق و تایید نیست و دومی هست.

روانشناسان هم می گویند به جای این که بگویید تو مرا آزار دادی، بهتر است بگوییم من از سخن تو آزرده شدم. گزاره اول نوعی قضاوت و ارزش گذاری را در خود دارد و گزاره دوم بیانحال و توصیفی است. گزاره اول طرف مقابل را در موضع تدافعی و تهاجمی قرار می دهد و گزاره دوم او را وادار به تامل و تعامل می کند.

31 مرداد 1405

اول فکر است یا بستر اجتماعی؟

اول فکر است یا بستر اجتماعی؟

محمدامین مروتی

یکی از موارد اختلاف اهل فکر این است که اصلاح یک جامعه از تحول افکار شروع می شود یا از تحولات اجتماعی؟

بسیار شنیده ایم که علت فاجعه مغول، غلبه صوفیگری و ابتذال اندیشه در جامعه ایرانی بوده است.

دکتر سیدجواد طباطبایی مشکل را در نداشتن فلسفه سیاسی می دید. غالب لیبرال ها نیز اسباب پیشرفت و پسرفت جامعه را به نوع تفکر جامعه نسبت می دهند.

اما در مقابل، جامعه شناسان تقدم را به زمینه های اجتماعی می دهند و اینکه اندیشه صحیح یا سقیم بر زمینه های اجتماعی پدید می آید و مثلاً صوفیگری نوعی مقابله و واکنش نسبت به حمله مغول بوده نه مسبب آن.

این دوقطبی، عبارت دیگری است برای دوقطبی تقدم فرد یا جامعه و به تبع آن اصلاح فردی و اجتماعی.

قضیه بسیار شبیه تقدم مرغ و تخم مرغ است.

حقیقت این است که فرد و جامعه یا فکر و زمینه های اجتماعی همبشتگی متقابل با هم دارند و یکدیگر را تقویت و تضعبف می کنند و این دوقطبی مانند دوقطبی های دیگر ساختگی و کاذب است. صوفیگری هم برخاسته شرایط اجتماعی است و هم این شرایط را تقویت کرده است.

25 مرداد 1405

درک هرمنوتیکی و فواید آن

درک هرمنوتیکی و فواید آن

محمدامین مروتی

مبنای هرمنوتیک این است که هر کسی اطلاعات و داده ها و فاکت های بیرونی را در ظرف ذهن و زبان خود می ریزد و آن اطلاعات را به قالب ذهن خود در می آورد و به عبارتی به اندازه عقل خود، آن ها را دریافت و تحلیل می کند. هر کسی ذهنیت ها و سوابق ذهنی خودش را دارد و ادراک و فهمش از دنیا، از فیلتر این افق های معنایی می گذرد.

با مثال هایی موضوع را باز می کنم.

اول: می گویند کسی از شیعیان متعصب، خلفای سه گانه و به خصوص خلیفه دوم را دشنام می داد. متعصبانی از اهل سنت خواستند تنبیهش کنند. عاقلی از میان ایشان، این کار را منع کرد. از او دلیل خواستند. گفت آن عُمری که در ذهن اوست در ذهن شما نیست. آن عمر او با عمر شما فرق دارد. عمر او غاصب خلافت و دشمن اهل بیت است و عمر شما خلیفه برحق و دوست نزدیک علی است. لذا او از منظر خویش حق دارد دشنامش دهد.

عطار در ذکر منصور حلاج آورده است:

جماعت مریدان گفتند: «چه گوئی در ما که مریدانیم و این‌ها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع»....

نقل است که شبلی گفت: «منصور را به خواب دیدم. گفتم خدای تعالی با این قوم چه کرد؟ گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد. آن که بر من شفقت کرد مرا بدانست و آن که عداوت کرد مرا ندانست، از بهر حق عداوت کرد به ایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند.»

دوم: ایرج پزشکزاد خالق "دایی جان ناپلئون" می گوید من این کتاب را در نقد توهم توطئه ایرانیانی چون دایی جان و مش قاسم نسبت به انگلستان نوشته بودم. روزی در مجلسی شخصی برگشت و به من گفت دست مریزاد! خوب دست انگلیسی ها را در کتابت رو کرده ای و من حیرت زده از برداشت این شخص، سخنی برای گفتن نیافتم.

سوم: فیلم "اخراجی ها"ی ده نمکی با این تلقی که ده نمکی حکومت را با زبان تند نقد کرده، مورد استقبال اقشار عظیمی از جامعه قرار گرفته بود. در حالی که اهل فن می دانستند ده نمکی خود نماینده تندترین گرایش های سیاسی است.

چهارم: کسروی نگران بود که مردم از حافظ، خراباتیگری و بی مسئولیتی و تن آسانی بیاموزند، در حالی که مردم چنین برداشتی از او ندارند، بلکه او را زبان خدا و لسان الغیب می دانند. هر کس برداشتی متناسب با شخصیت و ذهنیت خود، از حافظ دارد. مطهری او را عارفی پاک می داند و شاملو او را رندی لابالی و بی خدا.

این امثله، بدان آوردم که بگویم برداشت ها و به قول معروف، قرائت های مختلفی از متون وجود دارد که به سوابق ذهنی و تیپ شخصیتی ما برمی گردد و علت بسیاری از اختلافات و دعواهای ما، نشناختن این مبانی اختلاف است. و اما:

تبصره اول:

این بدان معنا نیست که این اختلافات چاره ناپذیر است. بلکه بدان معناست که اولاً نباید انتظار حل فوری و قطعی این اختلافات را داشته باشیم. ثانیاً بهترین راه کاستن از این اختلافات، درک دیگری و قرار دادن خود به جای دیگری و برخورد همدلانه تر با دیگران است.

تبصره دوم:

همچنین این به معنی هم ارزی ادراکات مختلف نیست. قطعاً بعضی از ادراکات به واسطه سعه صدر و وسعت نظر و دید وسیع، حاوی حقایق بیشتری از ادراکات کوته نظرانه و سطحی و متعصبانه است و بر واقعیات و فکت های خارجی انطباق بیشتری دارد.

تبصره سوم: میزان اختلاف در برداشت هر چه از علوم طبیعی به پژوهش های انسانی(مثل سیاست و دین) و ادبی (مثل شعر) و هر چه از متون جدید به متون کهن، حرکت کنیم، بیشتر می شود.

24 مرداد 1405

سقراط در میانه فیلسوف و پیامبر

سقراط در میانه فیلسوف و پیامبر

محمدامین مروتی

سقراط حداقل از دو جهت یک فیلسوف متعارف نیست:

اول از این جهت که مورد تایید خدایان المپ است و سخنان خود را نوعی الهام درونی می داند و همچنین برای آموزش هایش طلب مزدی از شاگردان نمی کند. همین سه مورد او را به یک پیامبر هم شبیه می کند.

دوم از این جهت که آموزه های اثباتی و ایجابی ندارد. یعنی نمی گوید حقیقت چیست. بلکه تنها روش نزدیک شدن به حقیقت را به شاگردانش می آموزد. جمله معروف او که "نمی دانم" تعارف و شکسته نفسی نیست. باور اوست به این که حقیقت نزد یک نفر نیست و ملک طلق کسی نیست، بلکه در میان مردمان پراکنده است و باید با گفتگو، اجزای مختلفش را کشف کرد و کنار هم نهاد. جستجوی حقیقت جستجویی بی پایان (تعبیر کارل پوپر) است که نقطه پایان ندارد. ولی این بدان معنا نیست که بدان نمی شود نزدیک و نزدیک تر نشد. حقیقت امری تدریجی و تجمعی(انباشتی) است. در واقع سقراط اندیشه نمی آموزد، اندیشیدن را می آموزد و با پرسش هایش، مثل یک قابله یا مامای قابل، حقایقی را که بدان فکر نکرده ای به یادت می آورد تا خودت به جمعبندی و نتیجه برسی. شیوه ای که به دیالکتیک معروف شده است.

همین شیوه آموزش، ملاکی شده است برای تفکیک سخنان خود سقراط از سخنانی که افلاطون در دهان او می نهد(مسئله سقراطی). مثلاً آپولوژی یا رساله اوتیفرون با همین سیاق پیش می رود و سقراط کلمه ای از موضع خود سخن نمی گوید اما محتوای جمهوریت در باب ساختار ایدئال سیاسی افلاطون است که با شیوه سقراطی ناسازگار است.

29 مرداد 1405

خلاصه رساله اوثیفرون

خلاصه رساله اوثیفرون

اوثیفرون از کوتاه‌ترین، اما از نظر فلسفی بسیار مهم‌ترین گفت‌وگوهای افلاطون است؛ چون یکی از نخستین صورت‌بندی‌های جدیِ مسئله‌ی رابطه‌ی اخلاق و خدا را مطرح می‌کند.

گفت‌وگو در بیرون دادگاه آتن اتفاق می‌افتد. سقراط به اتهام بی‌دینی و فاسد کردن جوانان محاکمه خواهد شد. در آنجا با اوثیفرون روبه‌رو می‌شود؛ مردی که خود برای اقامه‌ی دعوا علیه پدرش به دادگاه آمده است.

اوثیفرون ادعا می‌کند از نظر دینی و اخلاقی کاملاً مطمئن است که کارش درست است؛ حتی اگر متهم، پدر خودش باشد.

سقراط که همیشه ادعای نادانی دارد، از او می‌پرسد: تقوا یا پارسایی چیست؟

اوثیفرون چند پاسخ می‌دهد، اما سقراط هر بار نشان می‌دهد که پاسخ هنوز تعریف دقیقِ «تقوا» نیست.

۱. پاسخ اول:

محاکمه کردن کسی که مرتکب بی‌عدالتی شده، حتی اگر پدر آدم باشد.

سقراط می‌گوید تو یک نمونه از عمل پارسایانه به من نشان دادی، نه اینکه بگویی خودِ پارسایی چیست.

سقراط دنبال ماهیت پارسایی است.

۲. پاسخ دوم:

اوثیفرون می‌گوید: پارسایی چیزی است که خدایان دوست دارند و ناپارسایی چیزی است که خدایان دوست ندارند.

سقراط بلافاصله مشکل بزرگی پیدا می‌کند:

خدایان یونانی خودشان با یکدیگر اختلاف دارند. بنابراین ممکن است چیزی را یکی از خدایان دوست داشته باشد و دیگری از آن متنفر باشد.

اوثیفرون تعریف را اصلاح می‌کند: پارسایی چیزی است که همه‌ی خدایان دوست دارند.

سقراط می‌پرسد:

آیا چیزی پارساست چون خدایان آن را دوست دارند، یا خدایان آن را دوست دارند چون آن چیز پارساست؟

این پرسش به «معمای اوثیفرون» مشهور شده است.

دو امکان داریم:

الف) چیزی خوب و اخلاقی است چون خدا آن را فرمان داده است.

در این صورت، اخلاق ظاهراً وابسته به اراده‌ی خدا می‌شود. اگر خدا چیزی را فرمان دهد، همان چیز اخلاقی خواهد بود.

اما آنگاه این پرسش پیش می‌آید که: آیا هر چیزی صرفاً به دلیل فرمان خدا خوب می‌شود؟

ب) خدا چیزی را دوست دارد چون آن چیز از پیش خوب و پارساست.

در این صورت، خوبی و پارسایی مستقل از فرمان خدا هستند؛ خدا خوبی را تشخیص می‌دهد، نه اینکه آن را ایجاد کند.

این همان معمای معروف است:

آیا خداوند معیار اخلاق را می‌سازد، یا خود تابع یک معیار اخلاقی است؟

مشکل بعدی: «تقوا برای خدایان چه می‌کند؟»

سقراط سپس می‌پرسد اگر پارسایی همان چیزی است که خدایان دوست دارند، ما با انجام اعمال پارسایانه چه چیزی به خدایان می‌دهیم؟

اوثیفرون به نوعی می‌گوید: ما با عبادت و قربانی، چیزی به خدایان می‌دهیم که آنان می‌خواهند.

سقراط باز هم سؤال می‌کند:

اگر خدایان کامل و بی‌نیازند، اصلاً چه چیزی می‌توانیم به آنها بدهیم؟

اوثیفرون پاسخ روشنی پیدا نمی‌کند.

نکته‌ی جالب این است که سقراط خودش تعریف نهاییِ تقوا را ارائه نمی‌کند. اوثیفرون نیز در نهایت گفت‌وگو را رها می‌کند و می‌رود.

بنابراین رساله با یک آپوریـا (Aporia)، یعنی بن‌بست یا سرگشتگی فلسفی، تمام می‌شود.

اگر بخواهیم در یک جمله عصاره‌ی اوثیفرون را بگوییم:

رساله می‌پرسد آیا اخلاق از فرمان خدا سرچشمه می‌گیرد، یا حتی فرمان خدا نیز باید با معیاری از خوبی و عدالت سنجیده شود؟

و این پرسش، با وجود قدمت بیش از دو هزار ساله‌اش، هنوز یکی از مسائل بنیادی فلسفه‌ی اخلاق و فلسفه‌ی دین است.

به روز رسانی داروین

به روز رسانی داروین

منتشر شده در:

ژوئیه 28, 2026 BST

زیست شناسان در حال بازگشت به یک نظریه قدیمی تر برای توضیح ناهنجاری ها در تکامل هستند.

تکامل یک واقعیت زندگی است. آنقدر به طوری که حتی نظریه تکامل هم در حال تکامل است. اخیرا، یک ایده بی اعتبار قرن ها ساله، بازگشت قوی داشته است. این به ما کمک می کند تا مشاهدات علمی را توضیح دهیم که بر اساس نظریه تکاملی استاندارد باید غیرممکن باشد.

لامارکیسم به معنای این فرضیه است که والدین یک ارگانیسم معین ممکن است در پاسخ به خواسته های محیط خود، ویژگی های خاصی را در طول عمر خود به دست آورند یا بهبود بخشند. و سپس آنها به نوعی این ویژگی ها را به فرزندان خود منتقل می کنند و کسانی را که می توانند با همان خواسته ها نیز مقابله کنند، بهتر می کنند.

ایده های داروین حول انتخاب طبیعی ساخته شده است، که می گوید برخی از افراد در یک گونه با تفاوت هایی متولد می شوند که آنها را به عملکرد بهتر و در نتیجه تولید بیشتر از دیگران می دهد.

داروین استدلال کرد که اگر این تفاوت ها را می توان از والدین به فرزندان منتقل کرد، نسل بعدی شامل تعداد نسبتا بیشتری از این افراد با عملکرد بالاتر خواهد بود. به عبارت دیگر، نسل بعدی با محیط خود تناسب بیشتری خواهد داشت.

با گذشت زمان، ایده لامارک بی اعتبار شد. یک لحظه کلیدی یک آزمایش بود که توسط وایزمن در ماه اوت آلمان در سال 1904 انجام شد. او با جراحی دم موش های بالغ را قبل از اینکه به آنها اجازه دهد تولید مثل کنند، برداشت و انتظار داشت که این تغییر را که توسط فرزندان آنها به ارث برده شده است، ببیند. اما این اتفاق هرگز رخ نداد، با وجود اینکه او دم های بسیاری از نسل های موش را از بین می برد. لامارکیسم همانطور که در آن زمان درک می شد، پیش بینی می کرد که فرزندان باید بدون دم متولد می شدند، بنابراین برای سال ها کتاب های درسی زیست شناسی نظریه او را به عنوان یک فرضیه کاملا رد شده ارائه می داد.

با این حال، ایده های لامارک کاملا اشتباه نبود. برای مثال، کرم کوچک C elegans را در نظر بگیرید. هنگامی که یک کرم بالغ در معرض محرک های خارجی مانند عفونت های ویروسی یا باکتریایی، گرسنگی یا دمای استرس زا قرار می گیرد، می تواند در طول زمان برای مقابله بهتر سازگار شود و، شگفت آور، فرزندان بعدی آن نیز از لحظه ای که متولد می شوند بهتر عمل می کنند - همانطور که نسل های متوالی انجام می دهند.

به نظر می رسد که این اتفاق از طریق وراثت مولکول های DNA مانند به نام RNA های کوچک (اسیدهای ریبونوکلئیک) رخ می دهد. هنگامی که کرم های بالغ استرس را تجربه می کنند، این RNA ها را تولید می کنند تا فعالیت ژن های خود را برای ایجاد یک پاسخ موثر تنظیم کنند. هنگامی که کرم ها تولید مثل می کنند، پروتئین های خاص این RNA های کوچک را به تخمک های خود منتقل می کنند، به این معنی که فرزندان با مزایایی که ارائه می دهند، متولد می شوند.

این مانند فردی است که واکسنی را علیه آنفولانزا یا سرخک دریافت می کند و در پاسخ به آن ایمنی ایجاد می کند و سپس تمام فرزندان تازه متولد شده و حتی نوه های تازه متولد شده نیز از این واکسن استفاده می کنند. پیش از این تصور می شد که این نوع علائم مولکولی اپی ژنتیک همیشه در طول تولید مثل پاک می شوند، به این معنی که فرزندان باید پاسخ خود را از ابتدا شروع کنند. این واقعیت که صفات به دست آمده را می توان در واقع به ارث برد، به وضوح لامارکیسم در عمل است.

در حال حاضر ده ها مورد اگر نه صدها مطالعه وجود دارد که اثرات مشابهی را در انواع گونه ها، از باکتری ها و گیاهان به حیوانات نشان می دهد. به عنوان مثال، هنگامی که گیاهان برنج در معرض سرما قرار می گیرند، با اضافه کردن برچسب های شیمیایی به ژن های خود، مقاومت به ظاهر دائمی را ایجاد می کنند. این امر آنها را قادر ساخته است تا از ریشه های گرمسیری خود به سمت شمال گسترش یابند.

فراتر از اپی ژنتیک، عبور از مهارت های آموخته شده از یک نسل به نسل دیگر نیز یک شکل از لامارکیسم است. هنگامی که مادران نهنگ قاتل مهارت شکار نوع دیگری از شکار را به دست می آورند.

آیا این بدان معناست که داروینیسم اشتباه است؟ نه. انتخاب طبیعی هنوز هم به طور دقیق فرآیندهای تکاملی را توضیح می دهد. اما همانطور که در کتاب جدیدم، ارگانیسم انتخابی استدلال می کنم می توانیم مالکیت لامارکیان از صفات را به عنوان دومین محرک تکامل ببینیم که در کنار انتخاب طبیعی عمل می کند.

در حالی که در تکامل داروینی، افراد در یک گونه هدف انتخاب طبیعی هستند، که در آن صفات آنها توسط محیط خود مورد آزمایش قرار می گیرد، در تکامل لامارکیان آنها یک عامل انتخاب هستند و صفات خاصی را از یک مجموعه بزرگتر از پتانسیل ها ایجاد می کنند. به این معنا، نظریه لامارکیان را می توان به عنوان یک شکل از انتخاب نیز در نظر گرفت.

چگونه نظریه ها ترکیب می شوند؟

این ها نظریه های رقیب نیستند، بلکه نظریه های سازگار هستند که با هم بهترین توضیح را برای تغییر تکاملی ارگانیسم ها ارائه می دهند.

بر این اساس اگر رفتارهای والدین انسان می تواند بر چاقی یا اعتیاد در فرزندان خود تأثیر بگذارد، برنامه های پیشگیری نه تنها به افرادی که آنها را دریافت می کنند، بلکه نسل های آینده نیز کمک می کند.

بنابراین پس از بیش از 200 سال، وقت آن است که دوباره لامارکیسم را در آغوش بگیریم و آن را به یک نسخه به روز شده و بهبود یافته از نظریه تکاملی استاندارد قرار دهیم.

پراگماتیسم چینی

پراگماتیسم چینی

محمدامین مروتی

در زمان مائوتسه تونگ، دنگ شیائوپینگ را به دلیل گرایش به راست، وارونه بر خر نشاندند. کلاه بوقی بر سرش نهادند و او را میان مردم گرداندند تا دشنام و ناسزا بشنود و تحقیر شود. در جریان انقلاب فرهنگی، پسرش "دنگ پو فانگ" را از ساختمانی بلند به زیر افکندند که به فلجی اش منجر شد.

اما دنگ هیچیک از این اتفاقات را مایه دشمنی و انتقام نگردانید. او به فکر کشور و منافع ملی کشورش بود. در واقع راهنمای چپ زد و به راست پیچید. همچنان دم از سوسیالیسم می زد و لباس فرم حزب را از تن بیرون نکرد، اما جانشینانش کت و شلواری شدند .دنگ می گفت مهم این است که گربه موش بگیرد، رنگ گربه یعنی سیاه و سفید بودنش مهم نیست. منظورش این بود هدف رشد اقتصادی است، سیستم اهمیتی ندارد. دنگ، اصلاح‌طلب و تجدیدنظرطلب بود، اما همچنان می‌گفت به مارکسیسم وفادار است. دنگ می‌گفت:

«هستۀ مارکسیسم جستن حقیقت در واقعیت‌هاست. این چیزی است که ما باید از آن دفاع کنیم، نه ستایش دانش کتابی. اصلاحات و سیاست گشایش نه به این دلیل که ما به دانش کتابی تکیه کردیم، بلکه به این دلیل که ما به عمل تکیه کردیم و حقیقت را در واقعیت‌ها جستجو کردیم، با موفقیت همراه شد. (...) عمل یگانه معیار حقیقت است.»

بر سر پدر شی جی پینگ(رئیس جمهور فعلی) نیز نظیر همین بلاها را آوردند ولی او کماکان از صدرمائو به احترام و نیکی یاد می کند.

31 مرداد 1405

مهمترین نقد به تئوری ارزش مارکس

مهمترین نقد به تئوری ارزش مارکس

محمدامین مروتی

مارکس می گوید ارزش یک کالا نه بر اساس کار مشخص، بلکه بر اساس میزان کار مجردی که در آن مندرج است محاسبه می شود و به این کار مجرد می گوید "کار اجتماعا لازم"، یعنی میانگین مقدار کاری که تولید یک کالا بدان نیاز دارد.

ارزش در میزان کار مندرج در آن است اما محاسبه اش مبتنی بر میانگین کار لازم مندرج در آن است و این محاسبه کار اجتماع است.

اما اولاً قیمت کالا نه بر اساس میانگین کار بلکه بر اساس ارزان ترین قیمت تعیین می شود. تولید کننده ای که کالایی با مشخصات یکسان را ارزان تر تولید می کند، رقبا را کنار می زند و او همان کسی است که تکنولوژی پیشرفته تری دارد.

ثانیا من و شما وقتی کالایی را می خریم، توجهی به میزان کار انجام شده روی آن نداریم. بلکه به نیاز خود و ترجیحات و اولویت های خود توجه داریم. مثلاً اگر لباس داشته باشیم، اولویت بعدی مان کفش است و اگر کفش داشته باشیم، لباس. یا اولویت اول مان غذاست بعد پوشاک بعد مسکن بعد اتومبیل و الخ. (نظریه مطلوبیت)

لذا ارزش امری درونی نیست و مبنای محاسبه اش هم میانگین کار مندرج در آن نیست بلکه میزان مطلوبیت آن است.

25 مرداد 1405

مارکس و میزس

مارکس و میزس

میزس سه نقد به مارکسیسم وارد کرد:

۱. کنش‌شناسی:

جامعه‌شناسی کلاسیک (متأثر از مارکسیسم و پوزیتیویسم) غالبا به دو آفت بزرگ مبتلا بود: نخست کل‌گرایی که جامعه را مانند یک ارگانیسم زنده و یکپارچه تصور می‌کرد و دوم تقلیل‌گرایی پوزیتیویستی که تلاش می‌کرد با تقلید از علوم طبیعی (مانند فیزیک)، عاملیت و غایت‌مندی انسان را نادیده بگیرد.

میزس در مقابل، کنش‌شناسی (Praxeology) را گذاشت. از نگاه میزس، چیزی به نام جامعه منهای میلیون ها کنش‌ فردی وجود ندارد. جامعه یک کلیت مستقل نیست، بلکه صرفاً فرآیند همکاری ارادی افراد است.

۲. روش‌شناسی:

مارکسیسم جامعه را بر اساس طبقات تحلیل می‌کند و برای آن‌ها اراده‌ای مستقل قائل است. در این سیستم جبرگرایانه، فرد عاملیت مستقلی ندارد و صرفاً تابعی از شرایط مادی و جایگاه طبقاتی خویش است.

میزس معتقد است چیزی به نام اراده طبقه وجود ندارد. تنها واحد کنشگر در جهان که فکر می‌کند و دست به انتخاب می‌زند، فرد است. مفاهیمی مثل طبقه یا دولت، فقط نام‌هایی انتزاعی برای توصیف گروهی از افراد هستند.

۳. معرفت‌شناسی:

وقتی اقتصاددانان اشتباهات نظریه اقتصاد مارکس را ثابت کردند، مارکسیست‌ها ادعا کردند که ساختار منطق آدم‌ها بسته به طبقه‌شان متفاوت است (منطق بورژوایی در برابر منطق پرولتاریایی). آن‌ها با این ابزار، هرگونه نقد علمی را به بهانه تعلق گوینده به طبقه سرمایه‌دار رد می‌کردند.

میزس استدلال کرد که مقولات منطقی ذهن، پیشینی و برای تمام بشر جهان‌شمول هستند. فرقی نمی‌کند شما کارگر باشید یا کارخانه‌دار؛ از نظر ریاضی و منطق، اگر A > B و B > C باشد، همواره نتیجه می‌گیریم که A > C است. حقیقت یک گزاره، مستقل از منافع طبقاتی گوینده آن است.

وظیفه دولت ها

وظیفه دولت ها

محمدامین مروتی

وظیفه دولت ها خوشبخت کردن ملت ها نیست، بلکه کنار رفتن از جلو راه ایشان و فراهم کردن زمینه های قانونی برای رقابتی عادلانه است. این تعریف مدرن از دولت است. با این تفاوت و تفکیک که لیبرال هایی چون هایک و نوزیک از دولت حداقلی حمایت می کنند و سوسیال دموکرات های چون رالز و پوپر معتقدند آموزش و بهداشت رایگان، بخشی از شرایط یک رقابت عادلانه است و مسئولیتش با دولت است.

به نظر پوپر وظیفه حکومت نه خوشبخت کردن بلکه کاستن تدریجی از میزان بدبختی هاست. هر که خواسته خانه را از نو و صفر بسازد، انسان را بی خانمان کرده است. هر که خواسته بهشت زمینی بیافریند، جهنم زمینی آفریده است و سیاست یعنی گزیدن آنچه گزندش کمتر است.

15 مرداد 1405

انقلاب مداوم: آنتی تز تاسیس و تثبیت

انقلاب مداوم: آنتی تز تاسیس و تثبیت

نوشتن و تصویب چیزی به نام "قانون اساسی" برای آن است که نقطه پایان انقلابیگری باشد. انقلاب مداوم یعنی پایبند نبودن به قانون اساسی.

انقلاب مداوم یعنی تنش مداوم. تئوری "انقلاب مداوم" که به وسیله تروتسکی و سایر بلشویک ها تئوریزه و پیگیری می شد، مبنایش بر سازندگی و نهادینه سازی نیست.

قانون اساسی شروع تاسیس و تثبیت و سازندگی و پایان تخریب و براندازی است اما انقلاب مداوم، تداوم انقلاب و براندازی در کشور مبدأ و کشورهای مقصد است و این یعنی تنش و درگیر مداوم با جهان.

31 مرداد 1405

این صفحه در 23 مرداد 1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

این صفحه در 23 مرداد 1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

کسروی و ادبیات فارسی

کسروی و ادبیات فارسی

محمدامین مروتی

کسروی در بین ادبا بیشترین نقد را به حافظ دارد، ولی سعدی و مولوی و خیام را نیز بی نصیب نمی گذارد.

خیام را بنیادگذار خراباتیگری و خوش باشی و جبریگری در شعر می داند و ستایش خیام و مولانا در غرب را برای فریفتن مردم شرق می داند.

نقدش به سعدی، هرزه گویی و بدآموزی و تصوف و تعریف از خلیفه عباسی است. می گوید شعر سعدی دارای تناقض است. زمانی تربیت را موثر می داند و زمانی منکر تاثیرش می شود. زمانی کارو کوشش رابی فایده می داند و زمانی می گوید نابرده رنج، گنج میسر نمی شود.

مولوی از نظر کسروی متهم به وحدت وجود و خوار داشتن دنیا می شود.

و اما حافظ، جامع همه بدآموزی های شاعران پیش از خود بوده است:

«بیشتر غزل‌های حافظ (اگر نگوییم یکایک آنها) از این گونه است که شاعر تنها مقصودش ساختن یک غزلی بوده است و در این کار نیز شیوه‌ی عادی شاعران را پیروی کرده که نخست قافیه‌ها را نوشته و سپس به هر کدام جمله‌هایی را آورده و بیتی گنجانیدن کلمه قافیه سروده شده.»(حافظ چه می گوید؟)

کسروی به صراحت می گوید همه کتب این شاعران را باید به آتش کشید و نابود کرد.

در میان شاعران گذشته تنها فردوسی را گرامی می دارد، چرا که شعرش جنبه میهن دوستی و حماسی دارد و زبان فارسی را از لغات بیگانه پالوده است. اما نمی گوید که فردوسی هم جبرگرایی را دارد و حتی به قولی، خیام در این رویه از فردوسی متاثر بوده است. به علاوه فردوسی مدح شاه محمود گفته است.

کسروی در عین حال اذعان می کند که اشعار نظامی و مولوی را نخوانده. "ادیب پیشاوری" را به دلیل این که زن نگرفته و کاری نداشته، یاوه گوی و قافیه باف می داند. به شدت به محمدعلی فروغی می تازد که در درس دبیرستان اشعار سعدی و به خصوص باب پنجم در عشق و عاشقی را گنجانده. همینطور به حکمت و قزوینی و غنی و تقی زاده و دیگران.

کسروی به خاورشناسان نیز در اشاعه این ادبیات، بدگمان است و آنان را به "سیاسی کاری" در خدمت منافع استعمار متهم می دارد. هر چند "ادوارد براون" را به خاطر کتابش در مورد مشروطه و نقدش از دولت متبوعش، انگلیس، تحسین می کند، اما او را به خاطر تبلیغ ادب فارسی و به خصوص چاپ تذکره الاولیای عطار می نکوهد.

البته کسروی با نفس سرودن شعر مخالف نیست او به حق، با سجع سازی و قافیه بافی و بی توجهی به معنا در شعرِ بسیاری از شاعران، مخالف است. این نقدی است که نوپردازان هم به شعر کلاسیک داشته اند و دارند. کسروی هم مانند نیما می گوید قافیه بافی و از چپ به راست نوشتن، ذهن شاعر را جهت می دهد و چنان دربند وزن و قافیه است که سامانی در شعرشان نیست. نمونه اش حافظ است که در هر بیت سخنی متفاوت می گوید. اما مانند نیما به این نتیجه نمی رسد که باید بی خیال قافیه شد، بلکه وزن و قافیه را اساس شعر می داند و می گوید شاعر باید مضمون را فدای فرم نکند. شعر سخن آراسته است و فرقش با نثر در داشتن وزن و قافیه است. مثل کره قالبی و کره ای که فله ای می فروشند. اولی بسته بندی زیباتری دارد و گرانتر است. سخن اعم از نثر یا شعر باید "هوده" ای داشته باشد و بیهوده نباشد.که سخن بیهوده دور از خرد است. شعر باید از زندگی واقعی شاعر سخن بگوید نه معشوق موهوم و خیالی.

کسروی هجوگویی را به شدت نقد می کند و شاعر هجوگو را مستحق کشتن می داند.

خراباتیگری و صوفیگری:

اما یکی از نکاتی که کسروی به خوبی بدان توجه کرده و در شعر حافظ، شواهدی برای آن به دست داده است، ارتباط خراباتیگری و صوفیگری است. روایت او در این باب چنین است که خرابات، خرابه هایی بوده اند در خارج شهر که غیرمسلمانان در آنجا به شراب فروشی و شراب نوشی می پرداخته اند و خیام بنیادگذار خراباتی گری بوده است و آن توصیفات مثبت از باده و باه نوشی بوده است.

در دوران مغول و ایلخانیان، آمدن این میخانه ها به شهرها مجاز شد ولی نام خرابات بر آن ها ماند. در زمان حافظ صوفی گری هم رواج تام داشته و رقابتی بین صوفیان و خراباتیان(که مشرب خیامی داشته اند) وجود داشته. حافظ جانب خراباتیان را می گیرد و صوفیان را متهم به ریاکاری می کرد و اینکه آنان نیز دمی به خمره می زنند و در عین حال دیگران را تفسیق می کنند:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

یا:

زکوی میـکده دوشش به دوش می‌بردند

امام شهر که سـجـّاده می‌کـشید به دوش

مدعی می شده اند که "در خرابات مغان هم نور خدا می دیدند" و می گفتند "در هیچ سری نیست که سرِّی ز خدا نیست".

به کمک جبر، صوفیان و زاهدان را پس می زنند که معلوم نیست که عاقبت من مستحق کرامتم یا تو؟

نَصیبِ ماست بِهِشْت، اِی خُداشِناس! بُرو!

کِه مُستَحَقِّ کِرامَت، گُناهکاران‌اَنْد

یا:

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی،

گوید ترا که باده مخور گو "هوالغفور"

می گفتند "ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم". یعنی معشوق(خدا) را در حال مستی ملاقات می کنیم. و این باده باعث می شود از منی و مایی و نفسانیت فاصله بگیریم:

در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیار

می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

در مقابل شیخ و مراد صوفیه، "پیرمغان" و "پیر می فروش" را می نهد و دمی را به اولی ترجیح می دهد که خوشخو و خطاپوش و عطابخش است.

کم کم صوفیان نیز به اصطلاحات خراباتیان مجهز می شوند ولی برای آن معانی عرفانی می تراشند و ین کاری است که امثال شیخ محمود شبستری در "گلشن راز" می کنند و برای می و معشوق، معانی عرفانی می سازند:

شراب و شمع و شاهد عین معنی است

که در هر صورتی او را تجلی است

شراب بیخودی در کش زمانی

مگر از دست خود یابی امانی

بخور می تا ز خویشت وارهاند

وجود قطره با دریا رساند

شرابی خور که جامش روی یار است

پیاله چشم مست باده‌خوار است

و یا:

خراباتی شدن از خود رهایی است

خودی کفر است ور خود پارسایی است

نشانی داده‌اندت از خرابات

که «التوحید اسقاط الاضافات»

خرابات از جهان بی‌مثالی است

مقام عاشقان لاابالی است

بزعم کسروی حافظ جبرگرایی و میگساری خیام را با صوفیگری و ساده بازی درمی آمیزد:

رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشاندند

و:

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای

کت خون ما حلال تر از شیر مادر است؟

نقد کسروی:

در مقابل این انتقاد که شاعر تابع احساسات(به قول کسروی سهش) است نه خرد، می گوید سهش نیز باید تابع خرد باشد.

در مقابل این انتقاد که به کسروی گفته اند ما از این بدآموزی هایی که تو می گویی در بین مردم اثری نمی بینیم، می گوید این اثر به صورت فرهنگ تنبلی و جبرگرایی تبلور یافته است.

کسروی گمان می کرد که حافظ آدم بیکار و بیعاری بوده که به اقتفای قافیه و برای گذران زندگیش، شعر و بیت می ساخته و تصورش را هم نمی کرد که در پس نظم پریشان حافظ یک جهان بینی متلائم و هماهنگ و جدی و یک اندیشه عمیق و ژرف و همه جانبه نگر وجود دارد. او نمی دانست که حافظ پاسخ تاریخی فرهنگ ایرانی به شرایط موجود بوده است.

بزرگترین مشکل کسروی در مواجهه با ادبیات فارسی، این بود که فلسفه شعر و هنر نمی دانست و در واقع زبان شعر را نمی شناخت و آن را از زبان علم و خبر تفکیک نمی کرد. او با علوم ادبی نظیر بیان و معانی و بدیع آشنا نبود و معانی اشعار را به همان معنی خبری می فهمید. مشکل اصلی او ارزیابی ادب و هنر با معیارهای عقلی و بی توجهی اش به ساحت های مختلف وجودی انسان است وگرنه کسی با نقد بعضی از آموزه های این شاعران، مثل جبرباوری مشکل ندارد. او اعتقاد دارد که شعر نباید برای شعر، بلکه باید برای تهییج احساسات مفید و آموزه های اخلاقی باشد و شعر پروین اعتصامی و تصنیف های میهنی عارف و حتی بعضی اشعار ایرج میرزا را می پسندد.

در حالی که شعر بالاخص و هنر بالاعم عرصه بیان احساسات و عواطف است نه لزوماً و علم و فلسفه. هر چند شعر ایرانی بالاخص، چنان توش و تونی داشته که بعضاً جور فلسفه و حکمت را هم می کشیده.

خیام خودش حکیم بوده ولی کسروی به او خرده می گیرد که چرا گفته:

گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یَزدان

برداشتَمی من این فَلَک را زِ میان

اَز نو فَلَکی دِگَر چنان ساختَمی

کآزاده به‌ کامِ دل رسیدی آسان

کسروی توجه ندارد که خیام بیان احساس می کند و از ناکامی های آزادگان دلگیر است وگرنه می داند که دستی بر فلک نمی یابد.

کسروی مانند بسیاری دیگر نقش اجتماع و شرایط اجتماعی را در پیدایش اندیشه ها نادیده می گیرد و فکر می کند اول اندیشه پدید می آید و بعد تاثیرات اجتماعی از خود به جا می نهد. لذا متوجه نیست که اندیشه جبر هم به نوبه خود در مواردی تسکین بخش و لازم است و در مواردی قابل نقد. آنجا که کاری از کسی برنمی آید اندیشه جبر آرامش بخش و مفید است و آنجا که کاری از دست برمی آید مضر و قابل انتقاد. اختیار انسان مطق نیست و جبر نیز مطلق نیست.

آموزه های سعدی لزوماً متناقض نیستند. در جایی باید از خیر تربیت نااهل گذشت و در جایی باید با نیکان نشست و مردم شد. در زندگی واقعی روزمره ما، درجایی آن به کار می آید و در جایی این. هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد. کسروی چون آموزه های سعدی را مطلق می گیرد، تناسبات زمانی و مکانی شان را نادیده می گیرد.

منابع:

در پیرامون ادبیات، احمد کسروی، انتشارات فردوسی، 1378

حافظ چه می گوید؟ احمد کسروی

21 مرداد 1405

سبک بازگشت

سبک بازگشت

محمدامین مروتی

دربار صفوی به شاعران توجه خاصی نداشت و مداحان را تحویل نمی گرفت. شاهان صفوی مدح اهل بیت را تشویق می کردند و طالب مدح خود نبودند. همین باعث شد که شعر از دربار به میان مردم راه یابد. البته شاعران زیادی به دربار "اکبر شاه" در هند کوچ کردند و سبک هندی را بنیاد گذاشتند.

این سبک به دلیل مضمون پردازی های متکلفانه و افراطی از نظر افتاد و شاعران در زمان قاجار بنیاد سبک جدیدی به نام "بازگشت" را گذاشتند که دائرمدارش بازگشت به سبک عراقی و خراسانی بود.

سبک بازگشت عمدتاً در دوران فتحعلیشاه قاجار رونق یافت که خود نیز شعر می گفت و "خاقان" تخلص می کرد.

بزرگترین این شاعران "فتحعلی خان صبا"(1179- 1238 ه. ق) بود که مقلد فردوسی بود و مثنوی "شاهنشاهنامه" را در همان وزن متقارب و با واژگان پارسی سرود. این مثنوی شرح دلاوری های قاجاریه و به خصوص فتحعلیشاه در جنگ های مختلف بود و حدود چهل هزار بیت داشت و شاه به ازایش چهل هزار مثقال طلا صله به صبا داد و به قولی خطاب به صبا گفت سلطان محمود قولش به فردوسی را ادا نکرد ولی من قولی را که به تو نداده بودم، ادا کردم.

دیگر "نشاط اصفهانی" (1175- 1244 ه ق) بود که خطاط درجه یکی هم بود و غزل معروف با مطلع "طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد" از اوست. او بیشتر مقلد حافظ بود.

دیگری "وصال شیرازی" (1193-1262 ه ق) خالق مثنوی "بزم وصال" و "شیرین وفرهاد" بود و عمدتاً مقلد سعدی بود.

در قرن سیزدهم و زمان ناصرالدین شاه نیز شعرایی نظیر فروغی بسطامی(1213-1274 ق)، یغمای جندقی(1196- 1276ق)و قاآنی شیرازی(1223-1270ق) و زرین تاج معروف به طاهره قره العین(1233-1268 ق)،همین سبک را ادامه دادند.

فروغی ابتدا در دربار معروف شد و سپس شیوه درویشی برگزید. غزل معروف "مردان خدا" اثر طبع اوست با این مطلع:

مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

قاآنی کتابی به تقلید از گلستان سعدی نوشت با نام "پریشان". او شاعری هجوگو نیز بود.

یغما از چوپانی به مقامات بالار سید و دوباره مورد غضب درباریان قرار گرفت و زندگی سختی را گذراند. سره نویسی و طنازی از مشخصات شعر اوست. دو بیت از خودش، بر سنگ گوررش نوشته شده‌است:

یغما! من وبخت و شادی و غم با هم کردیم سفر به ملک هستی، ز عدم

چون نو سفران ز گرد ره بخت بخفت شادی سر خود گرفت و من ماندم و غم

طاهره اولین زنی بود که کشف حجاب کرد و به دلیل بابی بودن در 36 سالگی کشته شد. غزل معروف "گر به تو افتدم نظر" اثر طبع اوست.

منبع:

از صبا تا نیما، یحیی آرین پور ، نشر زوار

10 مرداد 1405

معنایابی یا معنادهی؟

معنایابی یا معنادهی؟

محمدامین مروتی

انسان سنتی در پی کشف معنا و معنایابی بود. انسان مدرن در پی جعل معنا و معنادهی به دنیاست. انسان مدرن بیجا و بی مکان و آواره شده است. از خانه پدری رانده شده است. خانه پدری و سنتی انسان با مدرنیته و با "مرگ خدا" (تعبیر نیچه برای آغاز مدرنیته) ویران شده است. عده ای در پی تخریب و تجدید بنای این خانه اند و عده ای در پی بازسازی و نوسازی اش. دسته نخست، برای دست و پا کردن سقفی بر روی سر انسان مدرن، وعده ناکجاآباد می دهند و عده ای می گویند دل به رویا نتوان داد و باید در روز بارانی، فکر چتری بود و سرپناهی که ممکن است خیلی هم نو و دلخواه نباشد ولی از بیجایی و آوارگی بهتر است.

بنیادی به نام "دولت/ملت"، همان خانه ای است که می تواند سرپناه انسان مدرن باشد. انسان مدرن برای داشتن چنین سرپناهی با استبداد می جنگد تا به زندگیش معنا می دهد.

در ساختن خانه مدرنیته می توان از مصالح سنتی و به دردخور خانه ی سنت استفاده کرد و یا تکه تکه و قطعه به قطعه آن نوسازی کرد. مصالح سنتی عبارتند از فرهنگ و دین و ملیت و داشته های پیشینی یک ملت. یعنی مطابق منطق موقعیت و بر اساس نیازهای فوری و عاجل و قدم به قدم باید پیش رفت، بی آن که نقشه نهایی را در ذهن داشت.

15 مرداد 1405

اسلام تاریخی و اسلام ایدئولوژیک

اسلام تاریخی و اسلام ایدئولوژیک

علی میرسپاسی مولف دو کتاب در باره اندیشه و شخصیت احمد فردید است. نقد او به فردید در مصاحبه با اندیشه پویای شماره 101، این است که او اسلام تاریخی را که شامل فقه و کلام و فلسفه و عرفان و ادبیات و تلقیات دینی مردم و زندگی زیسته مردم است به اسلام سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل می کند.

همین انتقاد به شریعتی و مجاهدین و مدعیان اسلام ناب وارد است. به تعبیری ایشان درخت دین را تراشیدند و تراشیدند تا از آن حربه ای تیز برای مبارزه بسازند.

15 مرداد 1405

سیّد ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی (۱۱۵۸–۱۲۱۴ ه‍.ش)

سیّد ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی (۱۱۵۸–۱۲۱۴ ه‍.ش)

محمدامین مروتی

ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و در آغاز جوانی علوم متداول را آموخت.

در سال ۱۲۰۰ هجری خورشیدی پدرش میرزا بزرگ قائم‌مقام درگذشت و میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی‌شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد.

قائم‌مقام که ذاتاً مردی عاقل و در عین حال مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یک سال وزارت در اثر تلقین بدخواهان به اتهام دوستی با روس‌ها از کار برکنار شد.

اما پس از سه سال معزولی و خانه‌نشینی، دوباره به وزارت نایب‌السلطنه منصوب شد. فتحعلی‌شاه به آذربایجان رفت تا دربارهٔ صلح یا ادامهٔ جنگ با روس‌ها، با رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر به مشورت پردازند. در این مجلس تقریباً عقیدهٔ عموم به ادامهٔ جنگ بود. اما قائم‌مقام برخلاف عقیدهٔ همه با مقایسهٔ نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روس‌ها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روس‌ها متهم کردند.

پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس‌ها ادامه یافت و به شکست ایران انجامید. شاه، از قائم‌مقام دلجویی کرد و با اختیار نامهٔ عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

عهدنامهٔ ترکمانچای در ۱ اسفند ۱۲۰۶ (۲۱ فوریهٔ ۱۸۲۸ میلادی) به خط قائم‌مقام تنظیم و امضا شد.

بار دیگر در اوایل سال ۱۲۱۲ هجری خورشیدی عباس میرزا برای دفع فتنهٔ یاغیان افغان، عازم هرات شد و قائم‌مقام را نیز همراه برد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم‌مقام، که جنگ را صلاح نمی‌دانست، با یارمحمدخان افغانی عهدنامهٔ صلح بست و به تهران بازگشت.

زمانی که فتحعلی‌شاه در آبان ۱۲۱۳ در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمدشاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم‌مقام، جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه که در قلعهٔ اردبیل زندانی بودند را نابینا کرد تا وسایل جلوس او را فراهم آورد.

سخت‌گیری‌های قائم مقام در رابطه با انگلستان که به دنبال ایجاد تجارتخانه و گرفتن امتیاز از دولت ایران بود، باعث دشمنی آن‌ها با وی گردید. میرزا ابوالحسن خان ایلچی که حقوق‌بگیر انگلیس بود، اقدام به بدبین کردن شاه و القای این‌که قائم‌مقام با روس‌ها سَر و سِر دارد و به دنبال سرنگونی شاه است کرد.

شاه در سال دوم سلطنت خود (۱۸۳۵ میلادی) دستور داد او را در باغ نگارستان، محل ییلاقی خانوادهٔ سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند.

قائم‌مقام نثر فارسی را که در آن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارت‌پردازی‌های عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمان‌ها و مراسلات رو به انحطاط می‌رفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دورهٔ قاجار از سبک او پیروی کردند و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفت‌آور داشت اما اثر جاویدانش منشآت اوست.

شعر ذیل منسوب به قائم‌مقام مربوط به دوران پس از عزل وی از مقام صدارت عظمایی است:

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد

چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد

مهر اگر آرد بسی بیجا و بی‌هنگام آرد

قهر اگر آرد بسی ناساز و ناهنجار دارد

خوشنویسی

او در خط شکسته‌نستعلیق اصلاحاتی کرد که دیگران از وی پیروی کردند و اصول خط شکسته را به نستعلیق نزدیک‌تر کرد تا خواناتر گردد.

10 مرداد 1405

منبع:

از صبا تا نیما، جلد دوم، یحیی آرین پور، نشر زوار

عقل دیروز، عقل امروز

عقل دیروز، عقل امروز

محمدامین مروتی

تاریخ بشر و تاریخ ملت ها پروسه ای طولانی از "آزمایش و خطا"های فراوان است. موقعیت فعلی هر ملتی حاصل این آزمایش و خطاهاست.

البته در کوتاهمدت عاملیت و نقش ملت ها از دولت ها و دولتمردان بسیار کمتر است، هر چند در دراز مدت عاملیت ملت ها سخن نهایی را خواهد زد.

این سخن بدان آوردم که در فضای مجازی به وفور شایع شده که اشخاصی معین را مقصر بدبختی ها و گرفتاری های مان بدانیم. برای افکار عمومی بسیار ساده تر است که دنبال مقصر بگردند تا از خود رفع مسئولیت نمایند و مسئله را ساده سازی کنند و تقلیل دهند. در حالی که تاثیرگذاری اشخاص فضای مناسب خود را می خواهد و این فضا عمدتاً به ذهنیت جمعی و همگانی مردم وابسته است.

مقصریابی به جای تحلیل عمیق شرایط اقتصادی و اجتماعی، آسان ترین و غیر مسئولانه ترین کاری است که می توان کرد.

رواج افکار انقلابی در میان افکار عمومی، در آن روزگار موجه و پذیرفته شده بود. شریعتی، دیروز به دلایل مختلف مخاطب داشت و امروز به دلایل مختلف مخاطب ندارد. کما اینکه اگر کسی همان افکار را امروز تبلیغ کند، کسی برایشش تره خرد نمی کند. کما اینکه شاگردان و فرزندان خود شریعتی هم از او عبور کرده اند و به احتمال بالا اگر خودش زنده می ماند هم از خودش عبور می کرد. کما اینکه تک تک ما در ده های اخیر از خودمان عبور کرده ایم. تاریخ عبارت از همین آزمایش و خطاهاست. با عقل امروز، نمی توان اشتباهات دیروز را قضاوت کرد. ولی می توان از آن ها درس گرفت. به قول معروف اگر عقل امروز را داشتم کارهای دیروز را نمی‌کردم، اما اگر کارهای دیروز را نمی‌کردم عقل امروز را نداشتم. معما چو حل گشت، آسان شود.

در علوم تجربی و طبیعی نیز اساس رشد و تکامل بر آزمایش و خطاست. دانشمندان با اصلاح تدریجی فرضیه هاشان، علم را به پیش می برند. به همین دلیل می گوییم ما بر شانه های گذشتگان ایستاده ایم.

تا دهه نود سخنان شریعتی مانند برگ زر دست به دست و دهان به دهان می گشت، حتی سخنانی که او نگفته بود به او نسبت داده می شد تا قبول عام یابد. اما امروز، روز شریعتی نیست. تمام گناهش این است که او در زمان و مکان نامناسبی قرار داشت. به همین دلیل اصل طلایی اخلاق می گوید به جای قضاوت بیرحمانه دیگری، خودت را به جای او بگذار.

آیا این بدان معناست که شریعتی و کارهای دیروزمان را نقد نکنیم؟ البته و صد البته که خیر. نقد باید باشد ولی تحلیلی و علمی باشد نه عوامانه و پوپولیستی، نه ساده انگارانه و سطحی، نه برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت های فردی و ملی مان و فرافکنی آن ها به چند شخص و خالی کردن خشم خود بر کسانی که دیوارشان از همه کوتاه تر است و دستشان از دنیا کوتاه است.

حتی همین کل کل کردن های عالم مجازی- که بعضاً با بداخلاقی توام است- به رشد و شناخت ما کمک می کند. بعد از تخلیه خشم ها به سخنان یکدیگر فکر می کنیم و کمتر و کمتر یکطرفه به قاضی می رویم.

چپ هم بخشی از تاریخ ماست و بخش عمده ای از آن در حال اصلاح خود است. تاریخ همین است. همیشه بر وفق مراد و ایدئال ما نیست. یادگیری و پیشرفت بشر با همین آزمایش و خطاها از دوران غارنشینی به اینجا رسیده است.

یک ملت دانا به جای گشتن دنبال مقصرهایی معدود، همه فاکتورهای موثر اجتماعی و اقتصادی و ملی و بین المللی و سهم هر یک را برآورد می کند، خطاهای تاریخی خود را می پذیرد و سعی در عدم تکرار و سعی در جبرانشان می کند.

حتی نسل های جدید از خطای پدرانشان برکنار نیستند، زیرا این خطاها بیش از آن که به افراد برگردد، به فرهنگ ها برمی گردد و علت تکرار خطاهای تاریخی- به جای جبران آن ها- همین است که مسئله فراتر از فرد است.

16 مرداد 1405

شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران

شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران

گویی تخلیه خشم و عصبانیت به بخشی از سنت با اصطلاح "روشنفکری" ایرانی تبدیل شده است.

غنی نژاد با نفرت به شریعتی لقب شیاد می دهد که چرا از زبان فردی مجعول به نام شاندل سخنانش را زده است.

سروش با غیظ متوسل به "ادبیات نامودب" می شود که غنی نژاد "ناشسته رویی ناسزاگو" است.

سایرین مانند دستمالچی و تدینی و.... هم بر آتش این منازعه دامن می زنند تا خشم خود را خالی کنند.

شخصاً از غنی نژاد و سروش و تدینی بسیار آموخته ام و خود را مدیون تلاش های فکری شان می دانم. از غنی نژاد و تدینی فلسفه اقتصاد و آشنایی با بزرگانی نظیر میزس و نوزیک را فراگرفتم. و اتفاقاً علاقه ویژه ای به نوشته های شریعتی نداشته ام مگر "کویریات" اش که خودش نیز بیشترین همدلی را با آن ها داشت.

از سروش هم فلسفه علم و هرمنوتیک و عرفان و قبض و بسط آموختم و خود را به شدت مدیون او می دانم.

اما این بزرگواران – که شمشیر را از رو بسته اند- ظاهراً در جستجوی دیوارهای کوتاهی هستند که نقدشان بی خطر است و دستشان هم از دنیا کوتاه شده است و نمی توانند از خود دفاع کنند.

نقد شریعتی و هر کس دیگری نه تنها خوب، بلکه لازم است تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفتیم. خود سروش اولین کسی بود که شریعتی را به واسطه ایدئولوژیک کردن دین مورد انتقاد قرار داد. اما نه به عنوان دشمن و شیاد، بلکه به عنوان یکی از روشنفکران این جامعه که او نیز مانند دیگران مقهور جو چپ گرایی جهانی بود، با این تبصره که جوزدگی شریعتی حتی از دیگران کمتر بود و او به تحول فرهنگی بیش از تحول سیاسی باور داشت. او آزادی و عرفان و برابری را با هم می خواست.

به هر حال نقد شریعتی سر جایش درست است اما دخالت ندادن زمان و مکان در تحلیل اندیشه او، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. شریعتی در زمان و مکان بد زیست و بی موقع نیز فوت کرد. هم زندگیش و هم مرگش نابهنگام بود. به گمان من اگر می ماند، در بسیاری از افکارش تجدید نظر می کرد کما اینکه شاگردانش و فرزندانش چنین کرده اند و هیچیک دنبال حکومت دینی نیستند. مخالفت طرفداران حکومت دینی با او بیش از هر چیز به خاطر ایده "اسلام منهای روحانیت" او بود. او در دنیای اینترنت و هوش مصنوعی نمی زیست، در دنیای پروپاگاندای چپ و جنگ سرد می زیست که دسترسی به اطلاعات دشوار بود.

نادیده گرفتن عنصر زمان و مکان، این نقد را به امثال غنی نژاد برمی گرداند که مگر خودت در آن زمان یک کمونیست دو آتشه نبودی؟ استثنا هستند کسانی که جوگیر زمانه خود نمی شوند.

دلیل غنی نژاد برای شیاد بودن شریعتی این است که او از شخصی مجعول به نام "شاندل" نقل قول کرده است. در حالی که این موضوع چندان مهمی نیست و در سیره فلسفی و ادبی نویسندگان بسیاری وجود داشته است:

افلاطون سخنانش را از زبان سقراط می گوید.

نیچه سخنانش را به زبان زرتشت می نهد در حالی که یک کلمه از از آن سخنان بر زبان زرتشت جاری نشده.

حافظ یک "پیرمغان" جعلی برای خودش درست کرده و بهترین سخنانش را از زبان او می گوید.

نادر ابراهیمی در "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، از "هلیا" و آندره ژید در "مائده های زمینی" از "ناتانائل" سخن می گویند که ممکن است جای پایی در واقعیت داشته یا نداشته باشند.

شاید جعل شاندل نامی برای رد گم کردن ساواک بوده. ما واقعاً نمی دانیم.

شریعتی شعرگونه ی بسیار زیبای "آفرینش جهان" ره- که ملهم از حدیث "کنز مخفی" است- از زبان همین شاندل بیان کرده است. اهل فضل قاعدتاً باید می دانستند که این شعر ملهم از آن حدیث است و رد پایی در تصوف دارد.

شریعتی انسان خوبی بود که در زمان و مکان بدی قرار گرفته بود و فرصت استفاده مفید از نبوغش را نیافت.

باری یکی از بدترین نتایج جو تند سیاسی کشور باب شدن تخلیه خشم و بددهانی و بدگویی و قضاوت اشخاص به جای فهمیدن و درک زمینه و زمانه وقایع و تحلیل علمی شان است. این خشم و عصبانیت را باید فهمید ولی باید آن را بیجا و غیرمنصفانه خرج نکرد.

12 مرداد 1405

شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران

گویی تخلیه خشم و عصبانیت به بخشی از سنت با اصطلاح "روشنفکری" ایرانی تبدیل شده است.

غنی نژاد با نفرت به شریعتی لقب شیاد می دهد که چرا از زبان فردی مجعول به نام شاندل سخنانش را زده است.

سروش با غیظ متوسل به "ادبیات نامودب" می شود که غنی نژاد "ناشسته رویی ناسزاگو" است.

سایرین مانند دستمالچی و تدینی و.... هم بر آتش این منازعه دامن می زنند تا خشم خود را خالی کنند.

شخصاً از غنی نژاد و سروش و تدینی بسیار آموخته ام و خود را مدیون تلاش های فکری شان می دانم. از غنی نژاد و تدینی فلسفه اقتصاد و آشنایی با بزرگانی نظیر میزس و نوزیک را فراگرفتم. و اتفاقاً علاقه ویژه ای به نوشته های شریعتی نداشته ام مگر "کویریات" اش که خودش نیز بیشترین همدلی را با آن ها داشت.

از سروش هم فلسفه علم و هرمنوتیک و عرفان و قبض و بسط آموختم و خود را به شدت مدیون او می دانم.

اما این بزرگواران – که شمشیر را از رو بسته اند- ظاهراً در جستجوی دیوارهای کوتاهی هستند که نقدشان بی خطر است و دستشان هم از دنیا کوتاه شده است و نمی توانند از خود دفاع کنند.

نقد شریعتی و هر کس دیگری نه تنها خوب، بلکه لازم است تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفتیم. خود سروش اولین کسی بود که شریعتی را به واسطه ایدئولوژیک کردن دین مورد انتقاد قرار داد. اما نه به عنوان دشمن و شیاد، بلکه به عنوان یکی از روشنفکران این جامعه که او نیز مانند دیگران مقهور جو چپ گرایی جهانی بود، با این تبصره که جوزدگی شریعتی حتی از دیگران کمتر بود و او به تحول فرهنگی بیش از تحول سیاسی باور داشت. او آزادی و عرفان و برابری را با هم می خواست.

به هر حال نقد شریعتی سر جایش درست است اما دخالت ندادن زمان و مکان در تحلیل اندیشه او، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. شریعتی در زمان و مکان بد زیست و بی موقع نیز فوت کرد. هم زندگیش و هم مرگش نابهنگام بود. به گمان من اگر می ماند، در بسیاری از افکارش تجدید نظر می کرد کما اینکه شاگردانش و فرزندانش چنین کرده اند و هیچیک دنبال حکومت دینی نیستند. مخالفت طرفداران حکومت دینی با او بیش از هر چیز به خاطر ایده "اسلام منهای روحانیت" او بود. او در دنیای اینترنت و هوش مصنوعی نمی زیست، در دنیای پروپاگاندای چپ و جنگ سرد می زیست که دسترسی به اطلاعات دشوار بود.

نادیده گرفتن عنصر زمان و مکان، این نقد را به امثال غنی نژاد برمی گرداند که مگر خودت در آن زمان یک کمونیست دو آتشه نبودی؟ استثنا هستند کسانی که جوگیر زمانه خود نمی شوند.

دلیل غنی نژاد برای شیاد بودن شریعتی این است که او از شخصی مجعول به نام "شاندل" نقل قول کرده است. در حالی که این موضوع چندان مهمی نیست و در سیره فلسفی و ادبی نویسندگان بسیاری وجود داشته است:

افلاطون سخنانش را از زبان سقراط می گوید.

نیچه سخنانش را به زبان زرتشت می نهد در حالی که یک کلمه از از آن سخنان بر زبان زرتشت جاری نشده.

حافظ یک "پیرمغان" جعلی برای خودش درست کرده و بهترین سخنانش را از زبان او می گوید.

نادر ابراهیمی در "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، از "هلیا" و آندره ژید در "مائده های زمینی" از "ناتانائل" سخن می گویند که ممکن است جای پایی در واقعیت داشته یا نداشته باشند.

شاید جعل شاندل نامی برای رد گم کردن ساواک بوده. ما واقعاً نمی دانیم.

شریعتی شعرگونه ی بسیار زیبای "آفرینش جهان" ره- که ملهم از حدیث "کنز مخفی" است- از زبان همین شاندل بیان کرده است. اهل فضل قاعدتاً باید می دانستند که این شعر ملهم از آن حدیث است و رد پایی در تصوف دارد.

شریعتی انسان خوبی بود که در زمان و مکان بدی قرار گرفته بود و فرصت استفاده مفید از نبوغش را نیافت.

باری یکی از بدترین نتایج جو تند سیاسی کشور باب شدن تخلیه خشم و بددهانی و بدگویی و قضاوت اشخاص به جای فهمیدن و درک زمینه و زمانه وقایع و تحلیل علمی شان است. این خشم و عصبانیت را باید فهمید ولی باید آن را بیجا و غیرمنصفانه خرج نکرد.

12 مرداد 1405

شریعتی، سروش و غنی نژاد و دیگران

گویی تخلیه خشم و عصبانیت به بخشی از سنت با اصطلاح "روشنفکری" ایرانی تبدیل شده است.

غنی نژاد با نفرت به شریعتی لقب شیاد می دهد که چرا از زبان فردی مجعول به نام شاندل سخنانش را زده است.

سروش با غیظ متوسل به "ادبیات نامودب" می شود که غنی نژاد "ناشسته رویی ناسزاگو" است.

سایرین مانند دستمالچی و تدینی و.... هم بر آتش این منازعه دامن می زنند تا خشم خود را خالی کنند.

شخصاً از غنی نژاد و سروش و تدینی بسیار آموخته ام و خود را مدیون تلاش های فکری شان می دانم. از غنی نژاد و تدینی فلسفه اقتصاد و آشنایی با بزرگانی نظیر میزس و نوزیک را فراگرفتم. و اتفاقاً علاقه ویژه ای به نوشته های شریعتی نداشته ام مگر "کویریات" اش که خودش نیز بیشترین همدلی را با آن ها داشت.

از سروش هم فلسفه علم و هرمنوتیک و عرفان و قبض و بسط آموختم و خود را به شدت مدیون او می دانم.

اما این بزرگواران – که شمشیر را از رو بسته اند- ظاهراً در جستجوی دیوارهای کوتاهی هستند که نقدشان بی خطر است و دستشان هم از دنیا کوتاه شده است و نمی توانند از خود دفاع کنند.

نقد شریعتی و هر کس دیگری نه تنها خوب، بلکه لازم است تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفتیم. خود سروش اولین کسی بود که شریعتی را به واسطه ایدئولوژیک کردن دین مورد انتقاد قرار داد. اما نه به عنوان دشمن و شیاد، بلکه به عنوان یکی از روشنفکران این جامعه که او نیز مانند دیگران مقهور جو چپ گرایی جهانی بود، با این تبصره که جوزدگی شریعتی حتی از دیگران کمتر بود و او به تحول فرهنگی بیش از تحول سیاسی باور داشت. او آزادی و عرفان و برابری را با هم می خواست.

به هر حال نقد شریعتی سر جایش درست است اما دخالت ندادن زمان و مکان در تحلیل اندیشه او، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. شریعتی در زمان و مکان بد زیست و بی موقع نیز فوت کرد. هم زندگیش و هم مرگش نابهنگام بود. به گمان من اگر می ماند، در بسیاری از افکارش تجدید نظر می کرد کما اینکه شاگردانش و فرزندانش چنین کرده اند و هیچیک دنبال حکومت دینی نیستند. مخالفت طرفداران حکومت دینی با او بیش از هر چیز به خاطر ایده "اسلام منهای روحانیت" او بود. او در دنیای اینترنت و هوش مصنوعی نمی زیست، در دنیای پروپاگاندای چپ و جنگ سرد می زیست که دسترسی به اطلاعات دشوار بود.

نادیده گرفتن عنصر زمان و مکان، این نقد را به امثال غنی نژاد برمی گرداند که مگر خودت در آن زمان یک کمونیست دو آتشه نبودی؟ استثنا هستند کسانی که جوگیر زمانه خود نمی شوند.

دلیل غنی نژاد برای شیاد بودن شریعتی این است که او از شخصی مجعول به نام "شاندل" نقل قول کرده است. در حالی که این موضوع چندان مهمی نیست و در سیره فلسفی و ادبی نویسندگان بسیاری وجود داشته است:

افلاطون سخنانش را از زبان سقراط می گوید.

نیچه سخنانش را به زبان زرتشت می نهد در حالی که یک کلمه از از آن سخنان بر زبان زرتشت جاری نشده.

حافظ یک "پیرمغان" جعلی برای خودش درست کرده و بهترین سخنانش را از زبان او می گوید.

نادر ابراهیمی در "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"، از "هلیا" و آندره ژید در "مائده های زمینی" از "ناتانائل" سخن می گویند که ممکن است جای پایی در واقعیت داشته یا نداشته باشند.

شاید جعل شاندل نامی برای رد گم کردن ساواک بوده. ما واقعاً نمی دانیم.

شریعتی شعرگونه ی بسیار زیبای "آفرینش جهان" ره- که ملهم از حدیث "کنز مخفی" است- از زبان همین شاندل بیان کرده است. اهل فضل قاعدتاً باید می دانستند که این شعر ملهم از آن حدیث است و رد پایی در تصوف دارد.

شریعتی انسان خوبی بود که در زمان و مکان بدی قرار گرفته بود و فرصت استفاده مفید از نبوغش را نیافت.

باری یکی از بدترین نتایج جو تند سیاسی کشور باب شدن تخلیه خشم و بددهانی و بدگویی و قضاوت اشخاص به جای فهمیدن و درک زمینه و زمانه وقایع و تحلیل علمی شان است. این خشم و عصبانیت را باید فهمید ولی باید آن را بیجا و غیرمنصفانه خرج نکرد.

12 مرداد 1405

این صفحه در 9 مرداد 1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یکبار به روز رسانی می گردد.

این صفحه در 9 مرداد 1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یکبار به روز رسانی می گردد.

آیزایا برلین در میانه روباهان و خارپشتان

آیزایا برلین در میانه روباهان و خارپشتان

محمدامین مروتی

مدرنیسم با عصر روشنگری پیوند خورده است. عصر اعتماد کامل به عقل بشری و عصر کلان روایت ها.

پست مدرنیسم عصر نفی کلان روایت ها و نسبیت هاست و توجه به سویه های عاطفی و عقل گریز مثل تعلقات ملی و مذهبی و فرهنگی و سویه های عقل ستیز آدمی مثل غریزه مرگ(تاناتوس فرویدی).

آیا منطقاً می توانی بین این تز و آنتی تز، سنتزی برقرار کرد به گونه ای که از سویی با نسبی گرایی مطلق و برابری باورهای پست مدرن مواجه نباشیم و از سوی دیگر به توان به خرد مشترک و جمعی بشر تا حد زیادی اعتماد کرد؟

به نظر می آید این شیوه ای است که آیزایا برلین در مواجهه به آن دسته از روشنفکران که روایت ضد روشنگری دارند، در پیش گرفته است. برلین برخلاف مدافعان عقل روشنگری، معتقد است رگه های قدرتمندی از حقیقت در روایت های ضدروشنگری وجود دارد که نباید از آن ها غافل بود و اندیشمند مورد علاقه برلین در این مجموعه، الکساندر هرتسن سوسیالیست انقلابی روسی در دهه پنجاه قرن 19 است که او را بارها "قهرمان من" می خواند. مایکل ایگناتیف می گوید برلین تنها لیبرالی بود که زحمت ورود به جهان ذهنی دشمنان قسم خورده لیبرالیسم را به خود داد. او این توانایی را دارد که از منظر مخالفانش در خود بنگرد و حرف های حساب آنان را بشنود و از کنارشان به سادگی نگذرد.

خارپشت و روباه:

برلین تفکیک روشنگری دارد بین خارپشت ها و روباه ها. خارپشت ها آن دسته از روشنفکران هستند که ایده هایشان حول یک ایده مرکزی شکل گرفته مثل هگل و مارکس و روباه ها آنانی هستند که ایده محوری ندارند و از هر گلستان، گلی می چینند. روباهان جزئی نگرند و خارپشتان کلی نگر. برلین خود را در زمره روباهان طبقه بندی می کند اما روباهانی که به ایده های خارپشتان هم سرک می کشند. خارپشتان در لاک خود فرورفته اند و روباهان اهل تجربه و گشت و گذارند. دسته اول عقل گرا و دسته دوم تجربه گرایند. روباه ها کثرت گرا و پلورالیست اند و خارپشتان وحدت گرا و مونیست. عصر روشنگری جنبش افراطی خارپشت ها بود که برای عقل حدی نمی شناختند و به ذات نیک انسان خوش باور بودند. به حقیقت واحد و همه جایی معتقد بودند. اما روباهان به تکثر حقیقت و تکثر ارزش ها باور دارند و ذات انسان را به عقل و سرشت نیک تقلیل نمی دهند و نمونه های متعارض این تقلیل هم جنگ های جهانی و ایدئولوژی های تمامگرا بودند که به جای خدا نشسته بودند. عقل روشنگر اگر به لیبرالیسم هم برسد به لیبرالیسم مدارا گر نمی رسد و این برای یک لیبرال -که برلین نیز خود را یکی از آنان می داند- نقض غرض است.

ارزش ها و اهداف و غایات بشری متعدد و قیاس ناپذیرند. حتی آزادی را هم نمی توان نهایی و غایی ترین ارزش بشر دانست. آزادی هم ارزش وسیله ای دارد و برای مردم حل مشکلات اقتصادی نسبت به همه چیز اولویت دارد. آزادی هم در ذات انسان نیست.

برلین می گفت تولستوی روباهی است که دلش می خواست خارپشت باشد و در عین حال بدان امید نداشت، چون می دانست که تحقق ایده های خارپشتی به منزله پایان یافتن انسان بدین گونه که می شناسیم خواهد بود. یعنی تقسیم بندی روباه و خارپشت یک تقسیم بندی مفید و روشنگر است اما اگر بخواهیم از آن دوقطبی بسازیم و آن را قطعی و مطلق کنیم، بی معنی وبی فایده می شود.

نقد مهم برلین به خارپشتان این است که دفاع از عقل روشنگری به مثابه ناجی انسان و حلال مشکلاتش، جبرباورانه است. این که کافی است عقل بر صدر بنشیند تا مشکلات حل شوند ریشه در خوش بینی قرن نوزدهمی دارد. جبر و اعتقادکامل به عقل بشری، به جبر اندیشی و استبداد یک عده روشنفکر از خودراضی منجر می شود. در حالی که عرصه علوم انسانی به خلاف علوم طبیعی، عرصه جبر نیست و همیشه منطقه فراغی برای مانورهای عقلی و عاطفی وشهودی وجود دارد. من جمله نقش تصادف و نقش شخصیت در تاریخ و عناصر فرهنگی و جغرافیایی و ملی و مذهبی است که باور به جبر را سست می سازند.

الکساندر هرتسن:

هرتسن ضمن علاقه پرشور به ایده سوسیالیسم، دوام این ایده را ابدی نمی داند و هوشمندانه پیش بینی می کند همین سوسیالیسم مستقر در دوره های بعدی با چالش های جدیدی روبرو می شود و مدافع وضع موجود می گردد. ارزش ها را انسان ها می سازند و از نسلی به نسل دیگر تغییر می کنند. او به وجهی منفی، متاثر از حمام خونی بود دکه در کمون پاریس توسط انقلابیون راه انداخته شده بود و می خواست از آن احتراز کند. هرتسن به ایده نارُدنیک ها نزدیک بود که معتقد بودند روسیه ناگزیر نیست راه غرب را طی کند بلکه می تواند به نوعی سوسیالیسم دهقانی و ارضی با ساختاری فدرالیستی برسد، بی آن که گذارش با سرمایه داری و پرلتاریا بیفتد. و چون رژیم تزاری را سد راه این ایده می دانستند به ترور و من جمله ترور تزار الکساندر دوم دست زدند. محتمل است ایده لنینی تشکیل حزبی از "انقلابیون حرفه ای" بر همین زمینه و از همین انقلابیون سرمشق شکل گرفته باشد.

هرتسن بر آن بود که نمی توان نسلی را فدای نسلی دیگر و آینده ای دور و دراز کرد و ایده خوب آن است که نتایج ملموس و کوتاهمدت و میانمدت داشته باشد. هدف غایی زندگی و تمام لحظات آن است نه آینده دور و دراز و نامعلوم.

برلین هم مانند هرتسن معتقد است ارزشهای بشری (مثلاً آزادی و برابری) لزوماً با هم جمع نمی شوند و همیشه تعارضی بین ارزش های انسان ها وجود دارد که بیانی روباه گونه است و با وحدت گرایی خارپشتی وفاصله دارد. در این تعارض ها راه حل، نفی مطلق یک ارزش دیگر نیست. چنان که انسان وقتی زیاد روی یک پایش بایستد مجبور است پا به پا شود و تکیه گاهش را عوض کند.

ایزایا برلین به ایوان تورگنیف نویسنده معروف روس نیز، همان نگاه مثبتی دارد که به هرتسن دارد.

منبع:

اندیشه پویا شماره 101 تیرماه 1405

اول مرداد 1405

چین کنفوسیوسی

چین کنفوسیوسی

محمدامین مروتی

چین علیرغم حکومت ایدئولوژیکش، در طول تاریخ کشوری مهاجم نبوده است. شاید این به فرهنگ مداراگر و کنفوسیوسی چینیان برگردد که برای حزب کمونیست محل اعتبار است، در حالی که در زمان مائو، کنفوسیوس دارای تفکری ارتجاعی به شمار می رفت و کتاب هایش در جریان "انقلاب فرهنگی" سوزانده می شد.

امروز هم چین، به خصوص با آغاز دوره دنگ شیائوپینگ، هم و غمش را صرف اقتصاد و افزایش رفاه مردمش کرده است. از رقابت های نظامی دوری می کند و به جایش دنبال رقابت اقتصادی است. دیگر از زبان چینی ها کلمه ها و عباراتی از قبیل امپریالیسم و مبارزه ضدامپریالیستی چندان شنیده نمی شود.

6 اسفند 1404

مناسبات اولیه شاه و حزب توده

مناسبات اولیه شاه و حزب توده

بعد از اشغال ایران توسط متفقین، شاه عفو عمومی داد و با آزاد شدن مخالفان، باقی ماندگان 53 نفر در 1321 حزب توده را تشکیل دادند. انگلستان ترجیح می داد به جای فروغی، سید ضیاء الدین طباطبایی نخست وزیر شود و شاه طباطبایی را مهره انگلیس می دانست. بر اساس مکاتبات کارگزاران روس با مولوتف(وزیر امور خارجه شوروی) در 22 مهر 1322، انگلستان با تبلیغات علیه حزب توده می خواست مانع پیشروی آن در جنوب شود. با این وجود حزب در میان کارگران صنعت نفت نفوذ خیلی خوبی پیدا کرده بود.

در مقابل استالین (علیرغم آیزنهاور و چرچیل که شاه را تحقیر می کردند)، تصمیم به دیدار شاه گرفت و او را چنان تحت تاثیر خود قرار داد که شاه از نخست وزیرش سهیلی خواست از حزب توده حمایت علنی کند و همین حمایت، زمینه ساز راه یافتن 13 نماینده حزب در انتخابات چهاردهم به مجلس و پس از آن راه یافتن سه وزیر توده ای به کابینه نخست وزیر بعدی یعنی قوام السلطنه شد.

اما با پیش آمدن وقایه آذربایجان و کردستان و نقش روس ها و حزب توده میانه حکومت و حزب خراب شد و صدارت این سه وزیر فقط 73 روز طول کشید و به استعفا انجامید.

منبع: اندیشه پویا شماره 101، سُلی شهسوار

30 تیر 1404