تحولات فکری ژان پل سارتر
سارتر در طول زندگیاش بارها مواضع سیاسی و نظری خود را تغییر داد، اما در پشت تمام این تحولات ایده ثابت یک اومانیست آزاد و مسئول و ضد اقتدار بود.
از اگزیستانسیالیسم و آزادی فردی آغاز کرد، به مسئلهٔ سلطه طبقاتی رسید و سرانجام به کنش جمعی و انقلاب رسید. البته این مسیر نه خطی بود و نه بدون تناقض.
در سالهای۱۹۲۰–۳۰ به پدیدارشناسی، هوسرل، هایدگر علاقمند شد.
طی سال های ۱۹۳۸–۴۵ به اگزیستانسیالیسم و ایده آزادی فردی رسید و«تهوع» و «هستی و نیستی» را نوشت.
در سال های ۱۹۴۵–60 به چپ نزدیک شد و بهسوی مارکسیسم و حزب کمونیست فرانسه، چرخش کرد و این نزدیکی با افت و خیز فراوان همراه بود.
در سالهای 80 تا۶۸ رادیکال تر شد و به مارکسیسم انتقادی و مائوئیسم و دفاع از انقلاب الجزایر و کوبا نزدیک شد.
۱۹۶۸–۸۰
سارتر در جوانی از مارتین هایدگر و ادموند هوسرل متاثر بود.
هوسرل چه چیزی به سارتر آموخت؟
مفهوم محوری هوسرل، «قصدیت آگاهی» بود: آگاهی همیشه آگاهی از چیزی و به چیزی است.
سارتر در کتاب تعالیِ من (۱۹۳۶)، استدلال کرد که «من» یا خودِ شخصیتی، نباید بهعنوان یک هستهٔ ثابت در درون آگاهی فرض شود. اگر انسان جوهری ثابت با ماهیتی تغییرناپذیر نباشد، باید او را از طریق آگاهی، انتخابها و شیوهٔ وجودش فهمید.
هایدگر چه چیزی به او داد؟
از هایدگر، توجه به موقعیت پر اضطراب انسان در جهان را اموخت. اما در تأکید بر آزادی و مسئولیت، مسیرش از هایدگر جدا می شد.
موضوع رمان «تهوع» 1938 برخورد انسان با بیمعنایی وجود است.
در «هستی و نیستی» 1943میان دو شیوهٔ وجود تمایز گذاشت:
- هستیـدرخود شیوهٔ وجود اشیا
- هستیـبرایخود در انسان
از اینجا مفهوم مشهور سارتر پدید میآید: انسان ابتدا وجود دارد و سپس، از طریق انتخابها و اعمالش، خود را شکل میدهد.
در این مرحله، سارتر بیش از هر چیز فیلسوف آزادی فردی است.
طی جنگ جهانی دوم سارتر از فیلسوف فرد به روشنفکر متعهد تبدیل شد. او در ارتش فرانسه خدمت کرد، در سال ۱۹۴۰ به اسارت آلمانیها درآمد و پس از آزادی به فرانسه بازگشت.
در سال ۱۹۴۵، همراه با سیمون دوبووار و چند روشنفکر دیگر، مجلهٔ عصر جدید را پایهگذاری کرد و مفهوم «ادبیات متعهد را بنیان گذاشت.
در همین دوره، سخنرانی مشهور اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر (۱۹۴۵؛ انتشار در ۱۹۴۶) را ارائه کرد.
دوستان و دشمنان:
آلبر کامو:
رابطهٔ این دو در ابتدا با همدلی و نزدیکی سیاسی همراه بود. اما پس از انتشار انسان طاغی کامو در ۱۹۵۱ و نقد آن در مجلهٔ سارتر، اختلافی علنی و شدید میانشان شکل گرفت. مسئله فقط اختلاف شخصی نبود؛ بحث بر سر این بود که آیا انقلاب میتواند برای رسیدن به آیندهای آرمانی، خشونت و کشتار را توجیه کند؟
سارتر خشونت انقلابی را موجه می دانست و کامو با آن مخالف بود.
موریس مرلوپونتی:
او از همکاران مهم سارتر در مجلهٔ عصر جدید بود. هر دو به آزادی و تاریخ اهمیت میدادند، اما دربارهٔ کمونیسم، خشونت انقلابی و مسئولیت روشنفکر اختلاف پیدا کردند.
ریمون آرون:
آرون منتقد لیبرال کمونیسم شوروی بود و از همدلی فزایندهٔ سارتر با جریانهای کمونیستی انتقاد میکرد.
فرانتس فانون:
سارتر بر مقدمهٔ مشهورش بر کتاب دوزخیان روی زمین فانون، در ۱۹۶۱، نوشت. این مقدمه از دفاعهای رادیکال او از مبارزهٔ ضد استعماری بود. البته سارتر و فانون دقیقاً یک موضع نظری نداشتند؛ اهمیت این رابطه در پیوند اندیشهٔ اروپایی با تجربهٔ استعمار و مبارزهٔ رهاییبخش بود.
۵. چرخش بهسوی مارکسیسم: آیا آزادی فردی بدون آزادی اجتماعی ممکن است؟ (۱۹۴۶–۱۹۵۶)
در این دوره، سارتر دیگر فقط نمیپرسد انسان چگونه انتخاب میکند؛ میپرسد چه چیزی امکان انتخاب را برای انسانها فراهم میکند یا از آنها میگیرد؟
بااینحال، سارتر نمیخواست نظریهٔ مارکس را به نوعی جبرگرایی اقتصادی تبدیل کند. به اعتقاد او، انسانها صرفاً محصول منفعل شرایط اجتماعی نیستند؛ آنها با کنشهایشان تاریخ را میسازند، هرچند در شرایطی که خود انتخاب نکردهاند.
در اوایل دههٔ ۱۹۵۰، او به حزب کمونیست فرانسه نزدیک شد و برای مدتی از آن حمایت کرد، اما هرگز عضو حزب کمونیست فرانسه نشد.
سارتر در مواردی از سیاستهای حزب دفاع میکرد و در موارد دیگر با آن اختلاف داشت.
حملهٔ شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶، ضربهای جدی به رابطهٔ سارتر با کمونیسم شوروی وارد کرد. او دیگر نمیتوانست بهآسانی سرکوب سیاسی را به نام دفاع از انقلاب توجیه کند.
از این پس، مسئلهٔ او صرفاً این نبود که آیا سرمایهداری باید جایگزین شود؛ بلکه این بود که چگونه میتوان از تبدیل انقلاب به نظام تازهای از سلطه جلوگیری کرد.
۶. «نقد عقل دیالکتیکی» 1960 تلاش برای آشتیدادن اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم :
او میکوشد نشان دهد که مارکسیسم برای فهم تاریخ ضروری است، اما بدون تحلیل تجربهٔ زیسته و کنش انسانی، کامل نیست.
به همین دلیل، سارتر حتی پس از نزدیکشدن به مارکسیسم، از این مسئله دست نکشید که چگونه انقلاب میتواند آزادی را محقق کند، بیآنکه آن را قربانی سازد.
۷. استعمار، الجزایر و دفاع از مبارزهٔ انقلابی (دههٔ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰)
جنگ استقلال الجزایر علیه فرانسه، بهویژه، موضع او را رادیکالتر کرد. سارتر از استقلال الجزایر حمایت کرد و سرکوب استعمارگرانه را بهشدت نقد کرد. همچنین در برابر جنگ ویتنام و مداخلات قدرتهای غربی مواضع ضد امپریالیستی داشت.
آیا سارتر از خشونت دفاع میکرد؟
سارتر خشونت استعمارگرانه و خشونت انقلابی را در چارچوبی تاریخی و نامتقارن بررسی میکرد. او معتقد بود استعمارگران نمیتوانند از استعمار و سرکوب دفاع کنند و همزمان از استعمارشدگان بخواهند فقط به شیوههای مورد تأیید استعمارگران مقاومت کنند.
بااینحال، این موضع مسئلهای دشوار ایجاد میکرد: اگر خشونت بهعنوان وسیلهٔ رهایی پذیرفته شود، چه معیاری مانع میشود که نیروهای انقلابی پس از پیروزی، خود به سرکوبگر تبدیل شوند؟
اختلاف او با کامو، بهویژه دربارهٔ حدود خشونت انقلابی، از همین مسئله تغذیه میکرد.
۸. مائوئیسم: سارتر در سالهای پایانی به چپ رادیکال نزدیک شد.
مه ۱۹۶۸ چه تأثیری داشت؟
در فرانسه، اعتراضات دانشجویی و اعتصابهای گستردهٔ کارگری، اقتدار دانشگاه، دولت، مناسبات کار و فرهنگ سیاسی را به چالش کشیدند.
سارتر از جنبش دانشجویی حمایت کرد و با دانشجویان و فعالان رادیکال وارد گفتوگو شد. برای او، این جنبش نشانهای بود از اینکه سیاست را نمیتوان به احزاب رسمی و ساختارهای تثبیتشده محدود کرد.
بااینحال، مه ۱۹۶۸ را نباید صرفاً جنبشی مائوئیستی دانست؛ این رویداد مجموعهای متنوع از جریانهای چپ، دانشجویی، کارگری و فرهنگی را در بر میگرفت.
در سال ۱۹۷۰، او مسئولیت سردبیری یا حمایت علنی از روزنامهٔ مائوئیستی «آرمان مردم» را پذیرفت.
اما آیا سارتر به معنای دقیق کلمه مائوئیست شد؟
سارتر همچنان متفکری مستقل و منتقد بود و رابطهاش با این گروهها بیش از آنکه پذیرش کامل یک دستگاه نظری باشد، نوعی همپیمانی سیاسی و عملی بود.
آیا سارتر در پایان از اگزیستانسیالیسم خود فاصله گرفت؟
در آثار متأخر، مسئله این شد که چگونه باید یک زندگی را هم بهعنوان مجموعهای از انتخابهای شخصی و هم بهعنوان محصول شرایط تاریخی فهمید.
به همین دلیل، سارتر را نمیتوان بهسادگی فیلسوفی دانست که از اگزیستانسیالیسم به مارکسیسم «تغییر مذهب» داد. او میکوشید مارکسیسم را از جبرگرایی و اگزیستانسیالیسم را از فردگرایی انتزاعی نجات دهد.
آخرین اثر فکری مهم او: «امید اکنون» (۱۹۸۰)
امید اکنون گفتوگوهای ژانپل سارتر و بنی لوی، منتشرشده در مارس ۱۹۸۰، چند هفته پیش از مرگ سارتر است.
بنی لوی، که پیشتر از فعالان مائوئیست بود، از سال ۱۹۷۵ دستیار و منشی سارتر شده بود. او در سالهای بعد به اندیشهٔ یهودی و منابع تلمودی علاقهمند شد. گفتوگوهای پایانی این دو، تحت تأثیر همین تحول فکری لوی شکل گرفتند.
آنچه تغییر میکند، تأکید از آزادیِ فرد در برابر محدودیتها به امکان ساختن رابطهای اخلاقی میان آزادیها است.
به بیان ساده، پرسش دیگر فقط این نیست که «چگونه خودم را میسازم؟» بلکه این است که «چگونه با دیگری جهانی بسازم که در آن، او نیز بتواند آزاد باشد؟»
تحول دوم: امید؛ آیا تاریخ الزاماً به رهایی میانجامد؟
سارتر در دورهٔ مارکسیستی خود میکوشید رابطهٔ میان کنش انسانی و تاریخ را توضیح دهد. اما تجربهٔ انقلابهای قرن بیستم یک مشکل بزرگ را آشکار کرده بود: جنبشهایی که با وعدهٔ رهایی آغاز میشوند، ممکن است به نظامهای تازهای از سرکوب تبدیل شوند.
در این نگاه، امید را نباید با پیشبینی قطعیِ آینده اشتباه گرفت.
- تاریخ تضمین نمیکند که انقلاب به آزادی منتهی شود.
- شکستهای سیاسی ضرورت تلاش اخلاقی را از میان نمیبرند.
- امکان رهایی باید در رابطه و عمل انسانی ساخته شود، نه اینکه صرفاً بهعنوان نتیجهٔ اجتنابناپذیر تاریخ انتظارش را کشید.
تحول سوم: تردید در انقلاب و خشونت بهعنوان راه رهایی
چگونه میتوان همبستگی ایجاد کرد، بدون آنکه همبستگی به ابزار سرکوب بدل شود؟
آخرین موضع سارتر نه رد کامل انقلاب، بلکه تردید عمیقتر در این تصور است که خشونت انقلابی بهخودیخود میتواند جامعهای آزاد و اخلاقی بسازد.
آیا سارتر در پایان عمر به دین و یهودیت گرایش پیدا کرد؟
این پرسش یکی از بحثبرانگیزترین مسائل دربارهٔ واپسین سالهای اوست.
در گفتوگوهای امید اکنون، مفاهیمی چون اخلاق، امید، رابطهٔ انسانی و سنت یهودی و تلمودی اهمیت پیدا میکنند. این نزدیکی به اندیشهٔ دینی، بهویژه در مقایسه با خداناباوری شناختهشدهٔ سارتر، توجه بسیاری را جلب کرد.
سیمون دوبووار و شماری از نزدیکان سارتر نسبت به انتشار این گفتوگوها معترض شدند. آنها نگران بودند که بنی لوی بر سارتر تأثیر نامتناسب گذاشته باشد و متن منتشرشده تصویری نادرست از مواضع نهایی او ارائه دهد.
این نگرانی با وضعیت جسمی سارتر و اختلافات پیشین میان اطرافیان او تشدید میشد. اما از این واقعیتها بهتنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که سارتر حتماً فریب خورده یا متن برخلاف ارادهٔ او منتشر شده است. شواهد و تفسیرهای موجود یکدست نیستند.
جمعبندی نهایی: سارتر در آستانهٔ مرگ به کجا رسیده بود؟
آخرین سارتر را باید متفکری دانست که هنوز مسئلهٔ آزادی را رها نکرده بود، اما دیگر حاضر نبود آن را صرفاً با زبان انتخاب فردی یا قوانین تاریخ توضیح دهد.
او میخواست راهی برای پیوند سه امر پیدا کند: آزادی، همبستگی و اخلاق. او در آستانهٔ مرگ در حال بازنگری در میراث فلسفی خود بود و فرصت نیافت پروژهٔ تازهاش را به پایان برساند.
اتهامات جنسی او در مورد اشخاص زیر سن قانونی حقیقت دارد؟
۱. رابطه با دختران نوجوان: چه شواهدی وجود دارد؟
مهمترین منبع، خاطرات بیانکا لامبلن است. او که نام خانوادگی اصلیاش بیننفلد بود، در کتاب خاطراتش با عنوان A Disgraceful Affair که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد، از رابطههای خود با دوبووار و سارتر سخن گفت.
بر اساس روایت او و گزارشهای زندگینامهای:
- دوبووار، که معلم فلسفهٔ او بود، زمانی که بیانکا نوجوان بود با او وارد رابطه شد.
- سپس بیانکا با سارتر نیز رابطهٔ جنسی برقرار کرد؛ گزارش گاردین در سال ۲۰۰۸ سن او را در زمان این رابطه ۱۶ سال ذکر میکند.
- بیانکا بعدها این تجربهها را نوعی بهرهکشی جنسی و عاطفی توصیف کرد.
این ادعاها صرفاً شایعاتی بینامونشان نیستند؛ با خاطرات منتشرشدهٔ یکی از افراد درگیر و گزارشهای زندگینامهای پشتیبانی میشوند. بااینحال، خاطرات شخصی و گزارشهای زندگینامهای را نباید با حکم قضایی یا اثبات مستقل تمام جزئیات یکی دانست.
آیا افراد دیگری هم چنین اتهاماتی مطرح کردهاند؟
بله. در منابع زندگینامهای، نام دو زن دیگر نیز مطرح شده است:
- اولگا کوساکیویچ، یکی از زنان جوانی که با سارتر و دوبووار ارتباط نزدیک داشت.
- ناتالی سوروکین، شاگرد سابق دوبووار که در پروندهای مربوط به سال ۱۹۴۱ نام او مطرح شد.
در مورد سوروکین، اسناد تاریخی پیچیدگی بیشتری دارند. مادر او از دوبووار شکایت کرد و اتهامهایی دربارهٔ روابط جنسی با شاگردان و تشویق آنها به روابط جنسی با مردان مطرح شد. تحقیق اداری طولانی شد و دوبووار در سال ۱۹۴۳ از شغل تدریس برکنار شد. بااینحال، برکناری اداری بهخودیخود اثبات قضایی اتهامات نیست؛ روایتهای تاریخی دربارهٔ ماهیت پرونده و نتیجهٔ آن تفاوتهایی دارند.
موضوع دیگری که اهمیت دارد، امضای دادخواستهای سال ۱۹۷۷ در فرانسه است.
سارتر و دوبووار، همراه با شماری از روشنفکران مشهور فرانسوی، نامهای را امضا کردند که خواهان اصلاح قوانین مربوط به سن رضایت جنسی و جرمانگاری روابط جنسی میان بزرگسالان و افراد زیر سن قانونی بود. این نامه در فضای فکری پس از جنبش مه ۱۹۶۸ و در چارچوب دفاع از آزادیهای جنسی مطرح شد.
این واقعیت مستند است و در ارزیابی مواضع اخلاقی و سیاسی آنها اهمیت دارد. اما امضای این نامه بهتنهایی ثابت نمیکند که هر اتهام مشخص دربارهٔ رفتار جنسی سارتر درست است؛ همانطور که نباید آن را از زمینهٔ تاریخی و محتوای واقعی مطالبهٔ قانونی جدا کرد.
نتیجهٔ نهایی
اگر بخواهم پاسخ را دقیق و بدون اغراق بیان کنم:
- رابطهٔ سارتر با بیانکا لامبلن در نوجوانی او، ادعایی دارای پشتوانهٔ جدی در خاطرات شخصی و گزارشهای زندگینامهای است.
- دربارهٔ روابط او با دیگر زنان جوان و نقش دوبووار در این روابط نیز گزارشهای تاریخی وجود دارد، اما میزان قطعیت در مورد جزئیات هر مورد یکسان نیست.
- سارتر و دوبووار واقعاً از اصلاح قوانینی حمایت کردند که روابط جنسی میان بزرگسالان و افراد زیر سن قانونی را محدود میکردند.
- این موارد را نباید با ادعای وجود محکومیت کیفری سارتر اشتباه گرفت؛ منابعی که بررسی کردیم، محکومیت کیفری او را اثبات نمیکنند.
اگر بخواهیم در حداقل کلام توصیفش کنیم:
روشنفکری شورشی که آزادی فردی را نقطهٔ عزیمت قرار داد، به انقلاب برای رهایی جمعی امید بست، اما هرگز با قدرت مستقر و نظم تثبیتشده آشتی نکرد.
سارتر در سالهای پایانی زندگیاش صریحاً خود را آنارشیست میخواند، هرچند آنارشیسم او با آنارشیسم کلاسیک تفاوت داشت.
در مصاحبهای که در سال ۱۹۷۵ می گوید:
از طریق فلسفه بود که آنارشیستِ درون خودم را کشف کردم.
او سپس توضیح داد که هیچگاه خود را عضو جنبش سازمانیافتهٔ آنارشیستی ندانسته، اما همواره با سلطهٔ قدرت بر انسان مخالف بوده و معتقد بوده است که باید جامعهای بدون قدرت ایجاد کرد.
7 آبان 1405