این صفحه در 27 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در 27 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

معجزه معمولی بودن

معجزه معمولی بودن

محمدامین مروتی

هیچ چیز سخت تر و آسان تر و در عین حال مهمتر از معمولی بودن نیست. معمولی و طبیعی بودن معجزه ای است که برای کمتر کسی میسر می شود. بهاءالدین خرمشاهی در مورد حافظ یک جمله زیبا دارد. او می گوید حافظ انسان کامل نیست، بلکه کاملاً انسان است.

معمولی بودن یعنی خود را تافته جدابافته ندانستن و همین یک نکته یعنی خودخواه نبودن و باز بودن که می تواند بزرگترین فضیلت و عین کمال یک انسان باشد.

آلبر کامو می گوید: «همه‌ ما در حالِ بازی کردنِ نقش هستیم، تا روزی که بفهمیم هیچ نقشی ارزشِ بازی کردن ندارد، جز "خودمان بودن"».

ما وقت زیادی صرفِ ساختنِ یک تصویرِ بی‌نقص از خودمان برایِ دیگران می‌کنیم. لذا نقاب بر چهره می زنیم و دروغ می گوییم و ریا می ورزیم.

"معمولی و واقعی بودن" نیاز به شجاعتی دارد که اکثر آدم ها ندارند.

23 شهریور 1405

ارزش بقایی و کارکردی حقیقت

ارزش بقایی و کارکردی حقیقت

محمدامین مروتی

نیچه رساله «درباره حقیقت و دروغ در مفهومی غیراخلاقی» را در سال ۱۸۷۳ نوشت اما این کتاب مهم در زمان حیاتش منتشر نگردید.

در این نوشته نیچه می گوید آنچه ما «حقیقت» می‌نامیم، نه توصیف واقعیت؛ بلکه مجموعه‌ای از استعاره‌هاست که انسان‌ها برای بقا و صلح اجتماعی ابداع و اختراع کرده‌اند.

به نظر نیچه زبان ابزار فریب است. واژه‌ها هرگز خودِ اشیاء را توصیف نمی‌کنند. زبان یک سازه هنری و استعاری است، نه بازتابی از واقعیت عینی.

در واقع نیچه دروغ‌گویی یا حقیقت‌جویی انسان را از نظر کارکرد زیستی و روانی برای بقای انسان تحلیل می‌کند.

او انسان عقلانی در برابر انسان شهودی قرار می دهد:

انسان عقلانی که با مفاهیم مرده و قالب‌های ثابت زندگی می‌کند تا امنیت داشته باشد.

انسان شهودی که با هنر و اسطوره زندگی می‌کند و فریب بودن مفاهیم را می‌پذیرد تا زندگی خلاقانه‌تری داشته باشد.

مشهورترین جمله‌ رساله این است:

«حقیقت چیست؟ لشکری رون از استعاره‌ها، مجازها و جاندارانگاری‌ها... حقایق استعاره‌هایی که کهنه شده و از رمق افتاده‌اند...»

نیچه می گوید مفهوم حقیقت یک برساخته انسانی است که با پایان زندگی در سیاره ما نابود می شود:

«در گوشه‌ای پرت از کیهانی که سوسوزنان در بی‌شمار منظومه‌ی خورشیدی گسترده شده است، روزگاری ستاره‌ای وجود داشت که بر روی آن، حیواناتِ زیرک "شناخت" را اختراع کردند. این متکبرانه‌ترین و دروغین‌ترین دقیقه‌ی "تاریخِ جهان" بود: اما با این حال، تنها یک دقیقه بود. پس از چند دَم برآوردنِ طبیعت، آن ستاره یخ بست، و آن حیواناتِ زیرک مجبور به مرگ شدند. کسی می‌تواند چنین افسانه‌ای جعل کند، و با این وجود باز هم به قدرِ کفایت به تصویر نکشیده است که عقلِ بشری در درونِ طبیعت، تا چه حد رقت‌انگیز، سایه‌وار و فرّار، و تا چه حد بی‌هدف و دلبخواهی جلوه می‌کند. ابدیت‌هایی وجود داشته است که در آن‌ها این عقل نبوده است؛ و آن‌گاه که دوباره کارش به پایان رسد، هیچ اتفاقی نیفتاده است. زیرا برای این عقل، هیچ رسالتِ دیگری که به فراتر از حیاتِ بشری راه ببرد، وجود ندارد. بلکه این عقل صرفاً امری انسانی است، و تنها صاحب و پدیدآورنده‌اش آن را با چنان طمطراقی جدی می‌گیرد که گویی پاشنه‌ی جهان بر محورِ آن می‌چرخد».

در واقع می توان گفت نیچه نگاهی تکاملی و داروینی به اخلاق و حتی حقیقت دارد. او عقل و حقیقت را در خدمت بقای انسان تعریف می کند نه بیان واقعیت.

22 شهریور 1405

عقلانیت و شر

عقلانیت و شر

محمدامین مروتی

عقل نظری است که به عقل عملی می انجامد. همان جهشی که در ژنوم اجدادمان در هفتادهزارسال پیش رخ داد، ما را اندیشه ورز و عاقل کرد.

این عقل ما را به سوی همکاری و تعامل اجتماعی رهنمون ساخت و این تعامل نیازمند قوانین و اصول اخلاقی بود. بدینسان اندیشه ورزی بشر او را به عقلانیت عملی در حوزه اجتماع و اخلاق هدایت کرد.

لذا عقلانیت و تعامل، نوزادان توامان و دوقلویند. به قول مولانا محبت و همیاری هم حاصل عقل است:

این محبت هم نتیجه دانش است

کی گزافه بر چنین تختی نشست

هانا آرنت که در مورد ساز و کار رشد و گسترش نازیسم، تاملات دامنه داری دارد، می گوید:

" شر ریشه در ناتوانی از فکر کردن دارد."

و "هیچ چیز خطرناک‌تر از این نیست که مردم فکر نکنند."

شوپنهاور هم می گوید:

"تفکر برای یک احمق به اندازه‌ی بلند کردن باری سنگین برای یک بازوی ضعیف دشوار است. هر دو می‌خواهند به سرعت از شر آن خلاص شوند."

فکر نکردن است که منجر به شر و قساوت می شود. فکر نکردن نوعی بازگشت به نیاکان ماقبل اندیشه ورزی است که مغز جانوری داشتند و بقایشان منوط به ترس و خشونت متقابل بود. لذا شوپنهاور می گوید:

"انسانهای بسیار باهوش نمی‌توانند شرور باشند، زیرا شر نیازمند نوعی حماقت و محدودیت در اندیشه است."

یکی دیگر از کسانی که در برآمدن نازیسم تامل فراوان کرده، اریک فروم است که آن را محصول "گریز از آزادی" می داند.

به نظر فروم، از منظر روانشناسی، تفکر با احساس مسئولیت فردی تلازم دارد. نازیسم محصول فکر نکردن و واگذار کردن آزادی و تصمیم گیری به مراجع قدرت است.

لذا همانگونه که شوپنهاور می گوید هر چه انسان ها فرهیخته تر باشند از اعمال زور و خشونت پرهیز می کنند و می کوشند مسائل شان را با گفتگو حل کنند. به همین دلیل در تعریف انسان آمده که "حیوان ناطق" است. ناطق در اینجا به معنی منطقی و عاقل است.

به قول فروید بزرگی شخصیت شما مساوی با بزرگترین مشکلی است که می تواند شما را از حالت منطقی خارج کند.

24 شهریور 1405

عقلانیت و خیر

عقلانیت و خیر

محمدامین مروتی

حسن و قبح، عقلی است؛ زیرا اخلاق فرع بر عقل است. تا عقل نباشد اخلاق نیست. دین هم فرع بر عقل است. تا عقل نباشد، دین هم نیست و دین بر انسان عاقل عرضه می شود.

اما این بدان معنا نیست که اخلاق، امری ذاتی و مطلق است.

هفتادهزار سال پیش به برکت یک جهش ژنتیکی، اجداد ما اندیشه ورز شدند و گوی سبقت از همگنان انسان و حیوان خود ربودند و کره خاکی را در سیطره خود گرفتند. همین اندیشه ورزی، زمینه ساز اخلاقی بودن انسان شد. تعقل حکم به زندگی جمعی و همراهی و همکاری برای بقا می کرد. لذا اخلاق کم کم در وجود انسان نهادینه شد. اما این نهادینگی یک تمهید بقایی و تکاملی بود و به معنای ذاتی بودن اخلاق نیست. اخلاقی زیستن نیاز و ضرورتی برای بقای نسل بشر بود و این نیاز به قدری قوی و عمیق بود که نسل اندر نسل در ژنوم او تثبیت و به قولی نهادینه گشت و در واقع توسط طبیعت، انتخاب شد.

6 شهریور 1405

352. زندگی پس از زندگی(2022)

زندگی پس از زندگی(2022)

محمدامین مروتی

زندگی پس از زندگی یک مینی سریال تلویزیونی بریتانیایی است که اقتباسی از رمان "زندگی پس از زندگی" نوشته کیت اتکینسون است . این سریال به کارگردانی جان کراولی ساخته شده است . سریال داستان زندگی زنی به نام اورسولا تاد و ترسیم امکانات مختلفی برای زندگی اوست.

در آغاز سریال اورسولا در هنگام تولد می میرد. در فلش بک بعدی مادر موفق می شود ناف را که دور گردن نوزاد پیچیده شده ببرد و او را نجات دهد. در فلش بک بعدی او حین بازی از پنجره پرت می شود و می میرد و در سکانس بعدی در دریا غرق می شود و همینطور در فلش بک های مکرر بعدی ازدواج می کند و بچه دار هم می شود الی آخر.

پیام سریال دور نبودن سایه مرگ از سر زندگی ما و رقم خوردن امکانات مختلفی برای زندگی در نتیجه وقایع غیرقابل پیش بینی است.

در عین حال سریال تصویری از تاریخ انگلستان در اوایل قرن بیستم نیز ارائه می‌دهد و جنگ و اپیدمی آنفلوانزا ترسیم می کند.

دیدن این سریال را به علاقمندان به فلسفه و روانشناسی توصیه می کنم.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/e/e0/Life_After_Life_promotional_poster.jpg/250px-Life_After_Life_promotional_poster.jpg?utm_source=en.wikipedia.org&utm_campaign=parser&utm_content=thumbnail

6 شهریور 1405

معرفی کتاب عقاید النسا

معرفی کتاب عقاید النسا

محمدامین مروتی

کتاب عقاید النساء یا کلثوم ننه اثری طنزآمیز و انتقادی است که در دوره شاه سلیمان صفوی است درباره آداب، رسوم و باورهای عامیانه زنان در ایران به شمار می‌رود. امروزه این کتاب به عنوان یک منبع بسیار ارزشمند در حوزه مردم‌شناسی و فرهنگ عامه شناخته می‌شود.

  • نویسنده کتاب آقا جمال‌الدین خوانساری، از فقیهان شیعه در قرن یازده و دوازده هجری (متوفی ۱۱۲۵ قمری) است.
  • هدف اثر: نقد و به سخره گرفتن خرافات، بدعت‌ها و دین‌داری عامیانه و قشری‌گری رایج در میان توده مردم و زنان آن دوران بوده.

کتاب با زبانی تقلیدگرایانه از متون فقهی نوشته شده است. در مقدمه کتاب، پنج زن به عنوان «علمای بزرگ زنان» معرفی می‌شوند که احکام ساختگی و خرافی به آن‌ها نسبت داده می‌شود:

به عنوان مثال در مقدمه کتاب درنام بردن از اسامی علما و فضلا و فقها و فضیلت آنها آمده است:

«بدانکه افضل علمای زنان پنج نفرند: اول بی‌بی شاه زینب، دوم کلثوم ننه، سوم خاله‌جان‌آقا، چهارم باجی یاسمن، پنجم دده بزم‌آرا. و آنچه از اقوال آنها به دست بیاید، نهایت وثوق دارد و محل اعتماد است؛ و به غیر از‌ این پنج نفر، بسیاری نیز هستند که ذکر آنها موجب طول کلام می‌شود. بدانکه هر زنی که سنی داشته باشد و پیری و خُرافت او را دریافته باشد، دیگران به افعال او وثوق تمام دارند و هر زنی که خلاف فرمودة ایشان کند آثم و گناهکار باشد»

بخش دوم کتاب یعنی مرآت البلها اثر....است که در آن مصداق بعضی از اصطلاحات عامیانه را بیان می کند. اصطلاحاتی که امروز اکثراً معانی و مصادیق جدیدی یافته اند. از آن جمله اند:

پفیوز به زبان فرانسوی ( pouffiasse ) یعنی عوضی. یعنی کسی که به خاطر منافعش حاضره هر کاری بکنه.

اما در تداول عوام ، سست و ضعیف و بیکاره. پَه پَه. پخمه. چلمن.

قرمساق: قورم یعنی برایت جور کنم و منظورش دختر یا زنی است و کلمه ساق یعنی "بدوش" که می شود نوعی بی غیرتی و جور کردن زن خود برای دیگران.

برای پوشانیدن معنی زشت قرمساق، گاهی هم قرمدنگ یا قرم پف گویند.

چاچول: گزافه گو، حقه، فریب، کلک، مکر، نیرنگ، تزویر، دورویی، طرار، دزد، حقه باز، شارلاتان

جعلق: آدم بی سر و پا

خاله زنک: شخص دارای رفتار و گفتار مبتذل ، سخن چین و پی گیر موضوع های بی اهمیت و غیرجدی.

یاردانقلی: آدم ناشناس ، کسی که هویت او مجهول باشد.

لندهور: به معنی پسر آفتاب ، چه لند به معنی پسر و هورآفتاب را گویند و نام پادشاهی بوده عظیم الشأن در هندوستان و اعتقاد برهمنان آن است که چون نیر اعظم به مادر او نظر کرد او حامله شد و فارسیان به این سبب او را لندهور خوانند. ( برهان )

منبع:

عقایدالنسا و مرآت البُلها، نشر کتابخانه طهوری

15 شهریور 1405

خیام، شاعر یا فیلسوف؟

خیام، شاعر یا فیلسوف؟

محمدامین مروتی

رباعیات خیام یکصد سال پس از وفاتش اندک اندک منتشر شده اند و پس از آن تا به امروز، بیش از 550 رباعی به او منتسب شده که به جهت فکر و زبان انسجام ندارند و نمی توانند همگی از او باشند.

فاصله زمانی نشر این رباعیات با مرگ خیام، شک و تردید در انتساب این رباعیات به او را- ولو در تعداد کم- برانگیخته است.

مبنای مهمتر این تشکیک، آن است که خیام در رساله های به جا مانده از او، چهره کاملاً متفاوتی دارد. در این رساله ها چهره ای فلسفی از خود نشان می دهد که ابن سینا را آموزگار خود می خواند و گاه به عرفان متمایل می شود.

در رساله کون و تکلیف به شیوه بوعلی در صدد اثبات واجب الوجود(خدا) است و می گوید هر چیزی علتی برای وجود می خواهد جز واجب الوجود که نمی تواند نیازمند علت باشد.

در موضوع برهان شر، خیام می گوید این جهان، نظام احسن است و اگر شری در آن هست به واسطه ممکن الوجود هاست نه واجب الوجود و "برای شر قلیل نمی توان از خیر کثیر چشم پوشید."

به خلاف زکریای رازی، نبوت را برای هدایت بشر لازم می اند و عقل را کافی نمی داند. رازی معتقد بود "عقل بزرگترین موهبت خداست و ما را از وجود انبیا مستغنی می کند."

در جواب به "سه سوال فلسفی"، اعتقاد خود به جبر را بیان می کند ولی نسبت به جبر افراطی حذر می دهد.

در "رساله در کلیات"، اهل اندیشه را به چهار گروه متکلمین، فلاسفه، اسماعیلیان و متصوفه تقسیم می کند و گروه چهارم یعنی متصوفه را به حقیقت نزدیک تر می داند. عین تقسیم بندی قبلاً در رساله "المنقذ من الضلال" امام محمد غزالی آمده است.

"مینورسکی" انتساب "نوروزنامه" را به خیام نفی می کند، زیرا این رساله مبتنی بر مشرب باستان گرایی و عرب ستیزی است که خیام اهل آن نبود.

اینکه حکیمی که در زمان حیاتش به تفکر علمی مشغول بوده، چگونه به شعر روی آورده است؟ و چگونه در حیات خودش کسی از این رباعی ها خبردار نشده؟

نظامی عروضی که در زمان حیات خیام را ملاقات کرده و در چهار مقاله اش از این ملاقات با افتخار سخن می گوید، یک بیت شعر هم به او نسبت نمی دهد.

خیام اهل فلسفه بود و به ابن سینا اعتقادی تام داشت اما در این رباعی صراحتاً از فلسفه برائت می جوید:

دشمن به غلط گفت که من فلسفی‌ام

ایزد داند که آنچه او گفت نی‌ام

لیکن چو در این غم‌آشیان آمده‌ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کی‌ام

خیام در رسالاتش، شخصیتی متامل و فلسفی و پاسخگو داشته. پیرو ابن سینا بوده ولی خودش ابتکار و ابداعی در این زمینه نداشته است. اما در رباعیات در مجموع شخصیتی لاادری و شکاک و پرسشگر و متفاوت دارد.

این ها دلایلی است برای این که خیام حکیمِ منجمِ ریاضیدانِ طبیب را غیر از خیام شاعر بدانیم.

اگر بخواهیم بین این دو خیام جمع کنیم، ناچاریم او را متهم به محافظه کاری و صیانت نفس و پنهان کردن عقاید خود نماییم که از شخصیت متین و معتدل و معقول خیام به دور است که در رسالاتش چیزی بگوید و در اشعارش چیزی دیگر.

راه حل دیگر این است که خیام را به جوان و پیر تقسیم کنیم و رباعیات را به اواخر عمر او نسبت دهیم که قرینه ای برای این راهکار هم نداریم.

اما احتمال سوم این است که بگوییم با توجه به وجهه علمی و حسن شهرت خیام، کسانی پس از او این رباعیات را سروده اند و به اونسبت داده اند تا رباعیات به نام یک انسان موجه دهان به دهان و نسل به نسل بچرخد و بگردد.

احتمال چهارم هم این است که خیام تعداد محدود و معدودی از این رباعیات را سروده باشد و بعد از او دیگران به نام او تعداد این رباعیات رابه صدها رسانده باشند. این رباعیات هم عمدتاً انعکاس اندیشه حکیمی متامل در هستی و نیستی اند که راه به جایی نمی برد و از این موضوع سرخورده است و گاهی به می پناه می برد و دم را غنیمت می شمرد. یعنی از حکمت نظری به نوعی حکمت عملی و سبکی از زندگی می رسد.

به هرحال این رباعیات چه از خیام دانشمند باشند و چه از او نباشند، در جای خود، گوشه مهمی از فرهنگ والای این سرزمین را بازمی نمایند. گفتنی است که اندیشه فلسفی و کلامی ایرانی عمدتاً در قالب شعر خود را بیان کرده و رباعیات نیز بخشی از این فرهنگ است.

هر چند رباعیات بیشتر بیان فکرند تا احساس و در بیانشان کمتر از صنایع و آرایه های شعری استفاده شده، معهذا مستحکم، روان و ساده اند. حکمت های فراوان را در حداقل کلام بیان می کنند.

منبع:

دمی با خیام، علی دشتی، نشر اساطیر

23 شهریور 1405

شرح غزل شمارهٔ ۴۲۸ حافظ(سحرگاهان، که مخمورِ شبانه)

شرح غزل شمارهٔ ۴۲۸ حافظ

وزن:مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

محمدامین مروتی

این غزل را می توان یکی از عارفانه ترین اشعار حافظ تلقی کرد. ابیات اکثراً موقوف المعانی اند و به شکل روایت بیان می شوند.

شاعر می گوید سحرگاهان که از خماری شب قبل از خواب برمی خواستم، مَی نوشیدم و ساز می زدم و می خواندم.

با رهتوشه ای از می، از شهر عقل بیرون آمدم:

سحرگاهان، که مخمورِ شبانه

گرفتم باده با چنگ و چَغانه

نهادم عقل را ره ‌توشه از مِی،

زِ شهرِ هستی‌اش کردم روانه

می فروش زیباروی، چنان عشوه ای کرد که از مکر روزگار آرامش یافتم و خیالم راحت شد:

نگارِ مِی‌فروشم عشوه‌ای داد،

که ایمن گشتمَ از مکرِ زمانه

از این ساقی زیبارو شنیدم که ای حافظ تو که ملامتی گری پیشه کرده ای، از ملامتی گری هم خیری نمی بینی اگر کماکان خود را در میانه ببینی. بلکه باید کاملاً از ایگو و خودی رها شوی:

زِ ساقیِ کمان ‌ابرو شنیدم؛

که ای تیرِ ملامت را نشانه!

نبندی زان میان طرفی، کمروار،

اگر خود را ببینی در میانه

ملامتی گری خودش دامی است که قادر به گرفتن سیمرغ معنویت نیست:

برو، این دام بر مرغی دگر نِه

که عَنقا را بلند است آشیانه!

کسی که هنوز عاشق خود است، از وصل معشوق برخوردار نمی شود:

کِه بَندد طرفِ وصل ازْ حُسنِ شاهی،

کِه با خود عشق بازد جاودانه‌؟

همه کس، جلوه معشوق است ولی به سبب رفتن در قالب های مختلف، ما دچار توهم کثرت می شویم(نگاه وحدت وجودی حافظ):

ندیم و مطرب و ساقی، همه اوست؛

خیالِ آب و گل در رَه، بهانه

با مستی می توان از این دنیا و دریای بی کران به سلامت گذشت:

بِده کشتیِ مِی تا خوش برانیم،

از این دریایِ ناپیداکرانه

وجود انسان معمایی است که قابل فهم و تحقیق با عقل نیست:

وجودِ ما معمایی‌ست، حافظ؛

که تحقیقش، فُسون است و فِسانه

9 شهریور 1405

بیت اول دیوان حافظ

بیت اول دیوان حافظ

محمدامین مروتی

الا یاایهالساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها

سودی بسنوی می گوید مصرع اول این بیت را حافظ از یزید بن معاویه تضمین کرده است. اما علامه قزوینی این مصرع را از یزید و در شان حافظ نمی داند.

اهلی شیرازی با توجه به قول سودی می گوید:

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب

گفتم ای در علم ودانش بی مثال(همال)

ازچه بستی بر خود این شعر یزید

باوجود این همه فضل وکمال

گفت: واقف نیستی زین مسئله

مال کافر هست بر مومن حلال

و کاتبی نیشابوری نیز در همین موضوع سروده است:

عجب در حیرتم از خواجه حافظ

به نوعی کش خرد زان عاجز آید

چه حکمت دید در شعر یزید او

که در دیوان نخست از وی سراید

اگر چه مال کافر بر مسلمان

حلال است و در او قیلی نشاید

ولی ازشیرعیبی بس عظیم است

که لقمه از دهان سگ رباید

13 شهریور 1405

حافظ از چشم دکتر پورنامداریان 2

حافظ از چشم دکتر پورنامداریان 2

محمدامین مروتی

عهد الست[1] و امانت الهی[2]:

دکتر تقی پورنامداریان کلیدواژه های نظام فکری حافظ را دو اصطلاح عرفانی/قرآنی می داند: "عهد الست" و "امانت الهی".

عهد الست پیمان ذریات آدم بود با خدا که در فضایی مستانه و عاشقانه بسته شد. این اولین بله ی انسان به خدا بود.

امانت الهی، اختیار و آگاهی یا عشق یا معرفت یا همه این هاست. و این دومین بله انسان به خدا بود که باز در فضایی عاشقانه و مستانه اتفاق افتاد. به همین دلیل در آیه 72 احزاب می فرماید:

‏ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً ‏: ‏ما امانت ( اختيار و اراده ) را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را بر دوش كشيد، او بسيار ظالم و جاهل بود.

انسان ظلوم و جهول بود. یعنی به خود ستم کرد و ندانست بار مسئولیت عظیمی را گردن گرفت. در حالی آسمان و زمین و کوه ها با همه عظمتشان، این امانت را نپذیرفتند چون عاقل بودند نه عاشق و نه دیوانه:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

حافظ نیز جهان نگری خود را از این دو مفهوم قرآنی می گیرد:

در ازل داده‌ست ما را ساقیِ لعلِ لبت

جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز

و:

خرم دل آن که چو حافظ

جامی ز می الست گیرد

و:

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است

انسان بار سنگین و تحمل ناپذیر آگاهی را گردن گرفت و به همین معنا سفر پیدایش عهد عتیق گفته شده آدم و حوا وقتی از درخت ممنوعه (درخت معرفت و دانایی) خوردند، تازه متوجه برهنگی خودشان شدند و شرمگین شدند. شرمی که در حیوانات وجود ندارد و متوجه شدند با نافرمانی شان بر خود ستم کرده اند:

ربنا ظلمنا انفسنا (اعراف/23)

خلاصه این دو "بله"، انسان را به "بلا" انداخت که عشق بی بلا و امتحان و محنت وجود ندارد:

الست گفت حق و جانها بلی گفتند

برای صدق بلی، حق راه بلا بگشاد(مولوی)

اما همین بلاهاست که در عین حال موجب فضل و کرامتش به سایر موجودات می شود:

لقد کرمنا بنی آدم (اسرا/70)

و این بلا همانا اختیار و آگاهی و پذیرش مسئولیت انتخاب آگاهانه خود است. (تعبیری کاملاً اگزیستانسیالیستی)

میبدی در تفسیر عرفانی "کشف الاسرار" می گوید آدم و حوا نافرمانی و گناه کردند تا از بهشت رانده شوند و به مقام عاشقی برسند که از بهشت بالاتر است:

"نگر تا ظن نبری که از خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. که آن از علو همت آدم بود.

متقاضی عشق به در سینه آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دارالسلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن وی گرفت که اگر عشق خواهی باخت، بر این درگه باید باخت...

فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟" (کشف الاسرار میبدی)

انسان برزخی:

برزخی بودن انسان مفهومی بنیادی است که حافظ شعر خود را بر آن بنا می کند. خداوند انسان را موجودی دوعنصری بیم خاک و افلاک تعریف کرده و آفریده و انسان نمی تواند به این دوگانگی وجودی پشت کند و به قطبی سازی معنای خود دست زند. انسان باید تقدیر برزخی خود را بپذیرد و تعادلی بین دو وجه خود برقرار کند، در غیر این صورت گرفتار دوقطبی فسق یا ریا می شود:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

انسان صنع خداست و صوفی هم انسان است خدایش چنین آفریده و حافظ ترجیح یکی از این دو جنبه وجودی را نمی پذیرد. سخن حافظ معقول است و در تک تک آدمیان به عینه رویت می شود، اما بیانش و اذعان بدان در فرهنگ ما تازگی و غرابت دارد و با معیارهای ذهنیت پیشینی و معتاد ما سازگار نیست. عارف و عامی خود را در آیینه شعر حافظ می بینند و به همین دلیل او را دوست دارند اما این چهره انسانی، با معیارهای آموخته شده ما نمی خواند.

گمشده لب دریا:

عنوان کتاب(گمشده لب دریا) از خود حافظ گرفته شده. آنجا که می گوید:

سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد

وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

گمشدگان لب دریا انسان ها هستند که در مفصل خاک و آب می زیند. دستی در آب می زنند و پایی برخاک می نهند.

گناه و گناهکار:

حافظ مثل بسیاری از عرفا(عین القضات و مولانا و خواجه عبدالله انصاری)، بر این باور است که گناه را در سرشت ما سرشته و ما اختیاری از خود نداریم. اما اقتضای ادب عاشقی این است که عاشق گناه بر خود نهد نه بر معشوق:

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

و:

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی

عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری

به قول آشوری "حافظ فرزند خلف آدم است.":

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جُوي نفروشم

يا:

از دل تنگِ گُنه كــار، بـر آرم آهـــي

كــاتش انــدر گُــنهِ آدم و حوا فكنم

یا:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی

و:

نه من از پرده عصمت به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

داریوش آشوری می گوید:

"آن چه زاهد می خواهد به آن بازگردد، آدم پيش از گناه است. آدمی که در امن و سلامت و بی خطری و بی مرگی بهشتی به سر می برد، اما آن چه عارف رند خواهان آن است، آدم پس از گناه است."

باباطاهر هم عین همین مضمون را می پرورد و می گوید:

مُو آن رِندم که عصیان پیشه دیرُم

به دستی جام و دستی، شیشه دیرُم

اگر تو بیگناهی، رو مَلَک شو!

مُو از حوّا و آدم ریشه دیرُم

پیرمغان و صفات او:

به نظر می رسد حافظ پیرمغان خود را از پیر عطار الهام گرفته باشد. عطار در ابیات بسیاری از "پیر ما" سخن می گوید. پیری که به اغوای "ترسا بچه" ای از تصوف زاهدانه به تصوف عاشقانه روی می آورد. مشهورترین چهره این پیر نزد عطار، شیخ صنعان است که به ترسابچه عشق می بازد، شراب می خورد و گله بان خوکها می شود و پس از تجربه عاشقی و مستی، نزد مریدانش بازمی گردد. اما دیگر شیخ صنعان گذشته نیست. از تصوف زاهدانه به تصوف عاشقانه رسیده است:

دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ما

چیست یارانِ طریقت بعد از این تدبیرِ ما؟

ما مریدان روی سویِ قبله چون آریم؟ چون

روی سویِ خانهٔ خَمّار دارد پیرِ ما

نقد حافظ به پیران جاهل و شیخان گمراه و دلق پوشان و زاهد نیز از همین روست که طعم عشق را نچشیده اند تا چون شیخ صنعان از قضاوت و داوری و عیب بینی مردمان فارغ آیند:

یک نکته صوفیانه بگویمت، اجازت هست؟

ای نور دیده! صلح به از جنگ و کافری

زاهد خودبین است چون مزه عشق زیر دندان روحش نرفته. اما مهمترین صفت پیر مغان عیب پوشی است:

به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن

عشق است که خودبینی و خودخواهی را می زداید.

ثانیاً عیب دیگران هم از خلقت اوست. پس عیب گرفتن از مخلوق عیب گرفتن از خالق هم هست:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

اصولاً لازمه اشعری گری علما، جبرگرایی و نفی فاعلیت بشر است.

ثالثاً اگر خطا و عیب مخلوق نباشد، تکلیف آمرزگاری خداوند چه می شود:

سهو وخطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی لطف و رحمت آمرزگار چیست؟

به قول عطار:

گناه من ار نامدی در شمار،

تو را نام، کَی بودی آمرزگار

رابعاً لطف و کرم پروردگار بی پایان است.

جوانی و پیری حافظ:

دکتر هومن و دکتر غنی، برای حل تناقضات دیوان خواجه، زندگی او را به جوانی و پیری تقسیم کرده اند و گفته اند در جوانی اهل عشرت بوده، سپس به عرفان روی آورده و از خرابات به مسجد آمده و نهایتاً به یک جهان بینی جامع دست یافته است:

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود

و:

چِل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم

کز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم

اما حافظ ابیاتی هم دارد که از مسجد به خرابات رفته:

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

هر چند غزل های حافظ تاریخ سرایش ندارند، بسیاری از ابیات این نظریه را نقض می کنند و از آن مهمتر گاهی حافظ در یک غزل از هر دو حال رندی و عرفانی سخن می گوید:

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

بس طور عجب لازم ایام شباب است

اما آیا حافظ می می نوشیده؟

دکتر نامداریان می گوید نمی توان چنین چیزی از حافظ قرآن توقع داشت."حافظ قرآن با خراباتی بودن سازگار نیست." در واقع حافظ شاعر فقط در شعرش جریان دارد نظیر پیر مغانش و هر دو برساخته شعری اویند تا زهد ریا را فروکوبد:

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

اصرار او به شرابنوشی برای تاکید بر وضعیت برزخی بشر است:

نه من از پرده عصمت به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

و:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی

حافظ شعری و حافظ واقعی:

مشکل شارحان حافظ در این است که توقع دارند، حافظی که در غزلیات او جریان دارد، همان حافظ عالم واقع باشد. و این حافظ نمی تواند هم حافظ قرآن باشد و هم میخواره. عده ای مانند احمدکسروی به خاطر این تناقضات بر آن رفته اند که حافظ قافیه اندیش و پریشانگو بوده و دربند معنا نبوده است. در حالی که حافظ اشعار، حافظ آرمانی اوست و می تواند عین او نباشد. حافظ غزلیات، مانند پیر مغان مخلوق ذهنی اوست نه خود او.

به نظر پورنامداریان، شعر حافظ مثل قرآن "متشابه" است و ظاهری دارد و باطنی که باید تاویل گردد و این حد از متشابه بودن و تاویل پذیری در شعر سایر بزرگان ادب فارسی مثل مولوی و سعدی سابقه ندارد. دلیل این شدت تاویل پذیری، ذهنیت اسطوره ای و قرآنی حافظ است. "نظم پریشان"ی که حافظ از آن سخن می گوید، ترکیبی غیرمنطقی و پارادکسیکال است مگر اینکه پریشانی صفت ظاهر شعر او باشد و منظم بودن صفت باطن آن.

به نظر پورنامداریان، علیرغم ظاهر پریشان، هر غزل دیوان حافظ مجموعه ای مرتبط و دارای ساختار است. مثل درختی که شاخه هایش در باد پریشانند ولی همه متکی به یک ساقه و ریشه اند.

حافظ و عطار:

به نظر دکتر پورنامداریان رفتن حافظ از مسجد و صومعه و به خرابات و میخانه در زندگی عملی او اتفاق نیفتاده بلکه گذری سمبولیک از تصوف زاهدانه به تصوف عاشقانه است که از عطار به الهام گرفته است. پیر مغان همان "پیر ما"ی عطار است که مجرب و کاردیده شده و با توجه به وضعیت برزخی خود در عمل، راه و رسم منزل ها را یاد گرفته است و چون خود از این منازل عبور کرده، مهمترین ویژگی او عیب پوشی و نظر نکردن به عیب است.

"جمع وسوسه های زمینی و دغدغه های آسمانی در یک غزل حافظ، نتیجه ذهنیت همان انسانی است که پای در زمین و سر در آسمان دارد."

"انسان شعر حافظ واقعی ترین تصویر انسان است. هم فرشته است و هم حیوان، ...هم جسم است و هم جان، هم زمینی است و هم آسمانی...شرابش هم طهور است و هم انگور....دوگانگی در شعر حافظ از شدت یگانگی با ماست که گاه، بیگانه می نماید."

از این رو عارف و عامی خود را در آیینه شعر حافظ بازمی شناسند و سرّ محبوبیت او نیز همین است. حافظ چندان شبیه ماست که همچون سعدی و مولانا به معلم نمی ماند. آموزگاری و معلم بودن او در همین حد است که مولفه های فرهنگی مان را گرد هم آورده و در شعر خود متجلی ساخته.

علاوه بر عطار که شبیه ترین ترمینولوژی را به حافظ دارد، مولانا نیز گاهی (لابد به تاسی از عطار)، از اصطلاح پیر خرابات استفاده کرده است:

پیر خرابات هین از جهت شکر این

رو گرو مِی‌ بنه خرقه و دستار من

پورنامداریان حافظ را به دو عارف دیگر شبیه می داند: ابوسعید ابوالخیر و شهاب الدین سهروردی.

سهروردی با پیش نهادن "عالم مثال"، همان اتصال حافظی بین زمین و آسمان را بین عرفان و فلسفه را در معرفت شناسی برقرار می کند. حافظ نیز مجمع سعدی و مولاناست.

و مهمترین آموزه ابوسعید- به قول دکتر شفیعی- "چشیدن طعم وقت" است، یعنی لذت بردن از زمان حال و این لذت شامل عالم مادی هم می شود. چنان که بوسعید هفت سال در بیابان از خار و بوته گز اطعام می کرد و همان لذت را از خربزه آغشته به شکر هم می برد. "منکری رد شد و گفت: «این که اکنون می‌خوری چه طعم دارد و آن خار و گزی که هفت سال در بیابان می‌خوردی چه طعم داشت و کدام خوش‌تر است؟»ابوسعید گفت:«هر دو طعم وقت دارد؛ یعنی اگر وقت را صفت بسط (گشادگی و نشاط) بود، آن سرِ گز و خار خوش‌تر از این بود و اگر حالت را صورت قبض (گرفتگی و تنگی خاطر) باشد، این شکر ناخوش‌تر از آن خار بود.» (اسرار التوحید)

منبع:

گمشده لب دریا، تقی پورنامداریان، نشر سخن


[1] واذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین: و هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند چرا گواهی دادیم تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این (امر) غافل بودیم. (اعراف/172)

به گفته ابراهیم پورداوود پیمان مشابهی هم بین اهورامزدا و فروهر ها(ارواح) آدمیان بسته شده است. (ابراهیم پورداوود، یشت ها،کتابخانه طهوری،ج2، ص590)

[2] إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا: ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود (احزاب/۷۲)

خلق و خوی عاشقان

خلق و خوی عاشقان

محمدامین مروتی

زیبایی و خوبی و حقیقت، سه ارزش بنیادین بشری اند.

اما هر سه این ارزش ها وقتی به منصه ظهور می رسند که از عشق بهره داشته باشند.

بهترین خاصیت عشق آراستن جهان در چشم عاشق است. حافظ می گوید:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

عاشق دنیا را زیباتر می بیند و بیشتر و عمیق تر درمی یابد و حس می کند. عشق نسبت به یک نفر و یک چیز دل را نسبت به دیگران رقیق تر و مهربان تر هم می کند.

نظامی می گوید وقتی مجنون بچه آهوانی را در دام شکارچی دید، از او خواست تا آنها را آزاد کند. زیرا چشم و رویشان، او را به یاد لیلی می انداخت:

در دام فتاده آهویی چند

محکم شده دست و پای در بند

مجنون به شفاعت اسب را راند

صیاد سوار دید و درماند

گفتا که به رسم دامیاری،

مهمان توام بدانچه داری

دام از سر آهوان جدا کن

این یک دو رمیده را رها کن

بی‌جان چه کنی رمیده‌ای را؟

جانی‌ است هر آفریده‌ای را

چشمی و سرینی اینچنین خوب

بر هر دو نبشته "غیر مغضوب"

دل چون دهدت که بر‌ستیزی؟

خون دو سه بی‌گنه بریزی؟

آن کس که نه آدمی‌ است، گرگ است

آهوکُشی آهویی[1] بزرگ است

چشمش نه به چشم یار ماند؟

رویش نه به نوبهار ماند؟

مجنون می گوید آهو را به چشم منتظر جفتش ببخش:

بگذار به حقِ چشم یارش

بنواز به باد نوبهارش

گردن مزنش‌، که بی‌وفا نیست

در گردن او رسن روا نیست

وان سینه که رشک سیمِ ناب است

نه در خور آتش و کباب است

وان پای لطیف خیزَرانی

درخورد شکنجه نیست، دانی

صیاد می گوید سخنانت بر من تاثیر گذاشت ولی این شغل من است و اگر این کار را بکنم، جواب عائله گرسنه ام را چه بدهم؟ مگر این که جانشان را باز خری. نهایتاً مجنون اسبش را در ازای آزادی آهوان به او می دهد:

صیاد بدان نشید[2] کو خواند

انگشت گرفته در دهن ماند

گفتا سخن تو کردمی گوش

گر فقر نبودمی هم‌آغوش

نخجیر دو ماهه قیدم این است

یک خانه عیال و صیدم این است

صیاد بدین نیازمندی

آزادی صید چون پسندی؟

گر بر سر صید سایه داری

جان باز‌خرش که مایه داری

مجنون به جواب آن تهی‌دست

از مرکب خود سبک فرو جست

آهوتک[3] خویش را بدو داد

تا گردن آهوان شد آزاد

او ماند و یکی دو آهوی خرد

صیاد برفت و بارگی برد

مجنون هم به یاد چشمان لیلی، به بوسیدن چشمان آهوان می پردازد و آزادشان می کند:

می‌داد ز دوستی نه ز‌افسوس

بر چشم سیاه آهوان بوس

کاین چشم، اگرنه چشم یار است

زان چشم سیاه یادگار است

بسیار بر آهوان دعا کرد

وانگاه ز دامشان رها کرد

حافظ نیز می گوید زیبایی های دنیا را به هوای زیبایی تو تماشا می کنم:

مرادِ دل ز تماشای باغِ عالم چیست؟

به دستِ مردمِ چشم از رخِ تو گل چیدن

همین عشق وقتی ابعاد وحدت وجودی بیابد، از این بیت درخشان سعدی سردرمی آورد:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست

عشق به خدا، عشق به عالم و آدم را در چشم شاعر می آراید و همه چیز را زیبا و خوب جلوه می دهد. زیرا همه اجزای جهان با او نسبت دارند.

13 شهریور 1405


[1] آهو: عیب و نقص و گناه

[2] نشید: اواز

[3] آهوتک: اسب تیزتاز

عهد الست در سایر ادیان

عهد الست در سایر ادیان

محمدامین مروتی

بر اساس آیه الست، فطرت و سرشت بشر بر خداخواهی و توحید مفطور شده است:

وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ: و پروردگار تو از پشت بنى‌آدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ [آنها به زبان فطرت‌] گفتند: آرى، گواهى مى‌دهيم. تا در روز قيامت نگوييد كه ما از آن بى‌خبر بوديم.( سوره اعراف آیه 172)

جالب است که سوابقی از این مضمون در ادیان و اندیشه های دیگر هم دیده می شود.

پورداوود توضیح می‌دهد که پیش از آفرینش جهان مادی (گیتی)، اهورامزدا با فروهرها(ارواح) مشورت کرد و به آنان پیشنهاد داد که آیا می‌خواهند در عالم مینوی در آسایش بمانند یا اینکه به جهان مادی فرود آیند تا با اهریمن و نیروهای بدی بجنگند. فروهرها با اهورامزدا پیمان بستند و پذیرفتند که برای نبرد با تنزل بدی و تنزه‌یافتن آفرینش، تن مادی به خود بگیرند. (ابراهیم پورداوود، یشت ها،کتابخانه طهوری،ج2، ص590)

افلاطون در رساله جمهور توضیح می‌دهد که ارواح پیش از ورود به بدن مادی، در محضر الهه تقدیر جمع می‌شوند و خودشان الگوی زندگی آینده‌شان را روی زمین انتخاب می‌کنند و سپس آب فراموشی می‌نوشند.

همچنین در شاخه‌هایی مانند کلیسای مورمون (مقدسین آخرین زمان)، باور به «زندگی پیشین» و تصمیم اختیاری ارواح برای آمدن به زمین، کاملاً مشابه پیمان فروهرها وجود دارد.

9 شهریور 1405

ادب عاشقی

ادب عاشقی

محمدامین مروتی

اقتضای ادب عاشقی این است که با معشوق سخن سخت نگویی و به خصوص او را به چیزی متهم نکنی ولو به راست. حافظ در ابیاتی درخشان می گوید:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی،

هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت

ادب عاشقی حکم می کند، به معشوق نگویی بالای چشمت ابروست اگر موجب رنجش او شود. عاشق حقیقی تمام گناهان معشوق را گردن می گیرد و تمام نیکی های خود را از او می داند. چرا که عاشقی یعنی تهی شدن از نفسانیت و ایگو و خودمداری. عشق، معشوق مدار است و عاشق باید بر گرد معشوق بگردد و بگردد.

مکرر در بیانات عرفا آمده است که تفاوت ابلیس و آدم این بود که ابلیس مراعات ادب نکرد و آدم ادب عاشقی نگاه داشت.

با این توضیح که فاعل حقیقی و مطلق خداست و نسبت دادن ثواب و گناه به دیگری بر سبیل مجاز و مسامحه است.

ابلیس با خدا جر و بحث و گفتگو کرد و "بما اغویتنی" گفت. گفت تو مرا اغوا کردی. من در نافرمانی اختیاری از خود نداشتم اما آدم و حوا گناه را گردن گرفتند و "ظلمنا انفسنا" گفتند یعنی ما به خود ستم کردیم.

عین القضات در "تمهیدات" می گوید حضرت آدم گناهی را گردن گرفت که مرتکب نشده بود و همینطور ابلیس. زیرا سبب ساز لعنت ابلیس و عشق زمینی هم به گردن کسی است که حسن را آفریده است. (ص 189)

عین القضات می گوید:

"ای عزیز هر کاری که با غیری منسوب بینی بجز از خدای- تعالی- آن مجاز می‌دان نه حقیقت؛ فاعل حقیقی، خدا را دان... راه نمودن محمد، مجاز می‌دان؛ و گمراه کردن ابلیس، همچنین مجاز می‌دان «یُضِلُّ من یَشاءُ وَیَهْدی من یشاءُ» حقیقت می‌دان. گیرم که خلق را اضلال، ابلیس کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ .... دریغا گناه‌، خود همه ازوست. کسی را چه گناه باشد؟! مگر این بیت‌ها نشنیده‌ای؟

خدایا این بلا و فتنه از توست

ولیکن کس نمی‌یارد خجیدن

لب و دندان آن ترکان چون ماه

بدین خوبی نبایست آفریدن

که از خوبی لب و دندان ایشان

به دندان لب همی‌باید گزیدن[1]" (تمهیدات)

خواجه عبدالله انصاری هم می نویسد:

"الهی! تو دوستان را به دشمنان می‌نمایی....، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی ... و به فردوس او را میهمان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی، و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی... (خواجه عبدالله انصاری)

در واقع گناهان انسان "مجازی" است چون فاعل "حقیقی" جز خدا نیست.

مولانا همین مضمون را چنین می پرورد:

گفت شیطان که "بما اغویتنی"

کرد فعل خود نهان دیو دنی

گفت آدم که "ظلمنا نفسنا"

او ز فعل حق نبد غافل چو ما

در گنه او از ادب پنهانش کرد

زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و مِحَن

نه که تقدیر و قضای من بد آن

چون به وقت عذر کردی آن نهان؟

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم

گفت هم من پاس آنت داشتم

و حافظ نیز:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

و همین ادب عاشقی است که می تواند معنای یکی از پرگفتگوترین و پر رمز و رازترین ابیات حافظ را روشن کند:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

در واقع پیر ما به دلیل عاشقی اش خطا در قلم صنع نمی بیند و حتی اگر ببیند به اقتضای ادب عاشقی، آن را می پوشاند.

11 شهریور 1405


[1] ابیات نقل شده توسط عین القضات منسوب به ناصرخسرو است.

این صفحه در 6 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در 6 شهریور1405 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

حافظ از چشم پورنامداریان

حافظ از چشم پورنامداریان

محمدامین مروتی

دکتر تقی پورنامداریان از صاحب نظران حوزه ادبی است که به واسطه مطالعاتش در حوزه نقد ادبی و تاملاتش در اندیشه و فرهنگ، غالباً نقطه نظرات جدید و قابل درنگی داشته است. کتاب او در باره حافظ با عنوان "گمشده لب دریا" نیز از این سنجش ها و باریک بینی ها خالی نیست.

عصاره نگاه او به حافظ این است که حافظ ذهن وقاد و نقاد و تیزی داشته است. به علوم زمانه خود کمابیش مسلط بوده، در موسیقی و آواز صاحب ذوق و نظر بوده، انسان جستجوگر و حقیقت طلبی بوده است و مهمتر از همه از رنگ تعلق به مرامی معین آزاد بوده است و همین آزادگی و بی تعصبی بوده است که او را آیینه تمام نمای فرهنگ ایرانی و راوی صادق واردات سیال ذهنی خودش کرده است. حافظ مواجهه ای صادقانه با هر آن چیزی داشته که در ذهنش می آمده و می رفته. یک انسان معمولی و صادق، ذهنیت منسجمی در باب غایت زیست و بدایت و نهایت وجد ندارد. حافظ هم مثل یک انسان کاملا انسان، حرف خود را بدون فیلتر کردن و البته با رندی زده است و به قول معروف خود را سانسور نکرده است و زبانش تابع "تخیل سیال" اوست. پورنامداراین معتقد است "به دست دادن یک نظام فکری و فلسفی و اخلاقی معین...در شعر حافظ ناممکن است."

همین مواجهه صادقانه و حافظانه باعث شده است ابیات مختلفش در یک غزل، بعضاً تضاد مضمونی هم داشته باشند و بسامد تعبیرپذیری و تفسیرپذیری شعر او را افزایش داده است. تعبیر خود حافظ "نظم پریشان" است. نظمی که دستمایه امثال کسروی در طعن حافظ شده بود که او دنبال القای فکر و اندیشه نبوده بلکه از چپ به راست می نوشته و به اقتفای قافیه می رفته است نه اندیشه.

پورنامداریان می گوید حافظ می دانست که انسان به ماهو انسان، موجودی است بین فرشته و شیطان که جایزالخطاست و در عین حال کمال پذیر. به واسطه امانت الهی(اختیار) می تواند فروتر از شیطان و فراتر از فرشته رود و به عبارتی حق اشتباه دارد چه در غیر این صورت توانایی کمال یافتن هم نخواهد داشت. کشمکش ها و نوسانات روحی او بین فرشته و شیطان و انتخاب های دلهره آورش است که از او انسان ساخته است و این همان "بار هستی" یا امانت الهی است که بر دوش او سنگینی می کند.

نقدی کلی دکتر پورنامداریان به حافظ شناسان(به استثنای داریوش آشوری)، این است که با تجزیه کلمات و زبان حافظ از ترکیب آن غافل مانده اند و در واقع به سیاق گذشتگان، در مفردات ادبی حافظ گرفتار شده اند بی آن که به حاق شعر او و "ساختار ذهنی حافظ" راه یابند و بسیاری هم وفق ذهن و اندیشه خود قبایی بر شعر حافظ پوشانده اند.

در مقابل با این رویه، راهکار پورنامداریان این است که، به جای آن که بخواهیم حافظ را با قوالب ذهنی و پیشینی خود تفسیر کنیم، ذهن خود را به حافظ بسپاریم تا او ما را تفسیر کند و سویه های نهان وجودمان را به خودمان نشان دهد. به این ترتیب "تاویل شعر حافظ، خودشناسی و در مفهومی کلی تر انسان شناسی است."

"ما از طریق [کشف سویه های معنایی]شعر حافظ شکفته می شویم تا شعر حافظ هم از شکفتگی ما بشکفد."

"کلمات در شعر حافظ همچون کرم هایی از زندان پیله ی عادات و معنای قاموسی خود رها شده اند تا پروانه وار، استعدادها و ظرفیت های پنهان خویش را به صحرا آورند."

همچنین پورنامداریان می گوید اگر حافظ مانند مولوی سخنش را در قالب مثنوی می گفت می توانست به جای چهارصد و اندی غزل یک مثنوی پر شاخ و برگ بگوید. زیرا گنجایش معنایی غزل به مراتب کمتر از مثنوی است.

5 شهریور 1405

مولانا از چشم احسان طبری

مولانا از چشم احسان طبری

محمدامین مروتی

مرحوم احسان طبری کتابچه ای دارد به نام: "مولانا جلال الدین هگل شرق است".

در این جزوه طبری مقام مولانا را از هگل هم بالاتر می داند و می گوید دیالکتیک عرفانی مولانا در قرن 13 از دیالکتیک ایدئالیستی هگل در قرن 19، مترقی تر بوده است و پیچیدگی و غموض فلسفه هگل را هم نداشته. مولانا به عکس هگل که دولت ویلهلم در پروس را نهایت تکامل اجتماعی و تاریخی قلمداد می کند، سلطنت مطلقه را مرحله نهایی تکامل نمی داند. بزعم طبری هگل به "صلح ضدین" می رسد در حالی که مولانا "مفهوم ضدین را تا سر حد جهش و انقلاب پیش می برد."

طبری می گوید مولانا نیز مانند هگل به تضاد ضدین و تکامل معتقد است و این دیالکتیک را علیه "قشریون دگماتیست" -که جهان را آفریده ناگهانی لفظ "کن" می دانستند- مورد استفاه قرار می دهد. مولانا چند قرن قبل از داروین اعتقاد به تکامل موجودات داشته و انسان را تکامل یافته حیوانات می دانسته است.

طبری معتقد است مولانا بر فلسفه یونان اشراف داشته و از عقاید ارسطو و هراکلیت بهره فراوان برده است.

به نظر ایشان مولانا در قصه هایی مثل "پیل و خانه تاریک"، بر نسبیت عقل تاکید می کند و با این تمثیل ها ایدئالیست ها را می کوبد.

طبری می گوید مولانا برخلاف هگل که معتقد بود هیچ انسانی نمی تواند از عصر خود عبور کند، باور داشت که عارف می تواند گذشته و آینده را ببیند و الخ...

به تعبیر طبری، ایرانیان "از عسل مفید اسلامی بدون نیش مسموم و جانگداز نژاد سامی استفاده می کردند." همچنین معتقد است که اسلام دینی بورژوایی و تجاری است که مردم را بر اموالشان مسلط قلمداد کرده: "الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم" و بر تلاش و سعی آدمیان مبتنی است: "لیس للانسان الا ما سعی". لذا توده های مردم با جان و دل پذیرای اسلام بوده اند. مولانا نیز مدافع شاهان سلجوقی در مقابل خلفای عباسی بوده است.

نقد و بررسی:

طبری مانند همفکران کمونیستش می کوشد با اتکا به ابیاتی محدود، از ده ها هزار بیت مثنوی، مولانا را در چارچوب های فکری خودش تحلیل کند و این باعث می شود که نداند مقصود مولانا از شاه، شاهان معنوی و مردان خداست نه پادشاهان زمینی و اصولاً مثنوی، همانگونه که از پسوندش برمی آید، کتابی "معنوی" در خودشناسی و خودسازی است نه ایده پردازی سیاسی و فلسفیِ معطوف به دنیا.

طبری حتی به روی خودش نمی آورد که مولانا صراحتاً با فلسفه ورزی زاویه دارد و عرفا به طور کلی میانه ای با سیاست نداشته اند و همه این ها از عوارض نگاه ایدئولوژیک، سوگیر و جانبدار است.

منبع:

مولانا هگل شرق است، احسان طبری، مهرماه 1357

4 شهریور 1405

دل دادن به کار، راز سعادتمندی

دل دادن به کار، راز سعادتمندی

محمدامین مروتی

مخلص کلام در یک زندگی خوب، دل دادن به زندگی است. دل دادن به زندگی هم یعنی همه کارهایت را بدون استثنا و اولویت بندی، با دقت و توجه و تمرکز انجام دهی. به خصوص بی اهمیت ترین کارها. به خصوص کارهای کوچک. کارهای کوچک را با عشق بزرگ انجام دادن. این است راز خوب زیستن یا بهزیستی. مجموعه همین کارهای کوچک، خوب و بد زندگی مان را می سازد.

حقیقت عشق:

اگر نخواهیم از عشق اسطوره و افسانه بسازیم و اگر بخواهیم تصوری ملموس و زمینی از آن داشته باشیم باید بگوییم عشق دل دادن به کار است. عشق زیستن در لحظه اکنون است. پرسه در گذشته و آینده کار فکر و ذهن است. دل دادن و دل بستن به چیزی یعنی خود را در همین لحظه وقف آن کردن. معنای عشق-صرف نظر از نوع معشوق- همین است. عشق با اشتیاق و انگیزه زندگی و کار کردن است. کسی که هر کاری را به نحو احسن انجام می دهد، نمی تواند عاشق آن کار نباشد.

25 مرداد 1405

دلدادگی و زمان

دلدادگی و زمان

محمدامین مروتی

دوقطبی بزرگ زندگی دوقطبی خودخواهی و غیرخواهی است.

کار نفسانیت و ایگو خودخواهی و جداسری و جدانگری است ولی عشق حاصل وحدت با دیگری است.

عجله کار شیطان است و شیطان همان نفس است. شیطان از سر لحظه ها می پرد و لحظه فعلی را فدای لحظه بعدی می کند.

عاشق عجله ندارد و در لحظه ها می زید. گذشت زمان را حس نمی کند. عاشق در توجه و تمرکز زندگی می کند. به زندگی دل می دهد. عاشق با حوصله است. آهسته زندگی می کند. عشق یعنی دل دادن به همه لحظات زندگی.

"و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست..." (سپهری)

حتماً لازم نیست معشوق یک شخص باشد. به هر کاری که دل بدهیم، عشق در وجود ماست و تمرکز و توجه و زیستن با لحظه همراه ماست.

دل که به کار نباشد، عجله داری که ثانیه ها و ساعت ها سریع تر بگذرند و مرتب به ساعت نگاه می کنی. وقتی کاری را دوست داری و بدان دل می دهی، گذشت زمان را حس نمی کنی.

اما نفسانیت کم حوصله است. مثل شیطان عجله دارد. شتابزده است. همیشه در حال دویدن است.

27 مرداد 1405

فضیلت خویشتنداری

فضیلت خویشتنداری

برای آدم تر شدن باید در دو راهی های شک و تردید،کار درست را انجام بدهیم، ولو از آن اکراه داشته باشیم. یعنی به سخن دل و عقل گوش کنیم نه نفس و غریزه.

فروید می گوید انسان حیوان خویشتندار است. یعنی موجودی که به کمک عقلش(من)، پاره ای تمایلاتش(غریزه یا آن) را مهار می زند.

"داستین هافمن" هم گفته است اهمیت پرهیز و خودداری معیار واقعی برای شناختن یک شخصیت و مقدار مقاومتش در برابر وسوسه هاست.

30 مرداد 1405

قضاوت رفتار به جای قضاوت شخص

قضاوت رفتار به جای قضاوت شخص

پوزیتیویست های منطقی می گفتند به جای اینکه در قالب گزاره ای اخلاقی بگوییم دزدی بد است، بهتر است در قالب گزاره ای خبری بگوییم من با دزدی مخالفم. اولی قابل تحقیق و تایید نیست و دومی هست.

روانشناسان هم می گویند به جای این که بگویید تو مرا آزار دادی، بهتر است بگوییم من از سخن تو آزرده شدم. گزاره اول نوعی قضاوت و ارزش گذاری را در خود دارد و گزاره دوم بیانحال و توصیفی است. گزاره اول طرف مقابل را در موضع تدافعی و تهاجمی قرار می دهد و گزاره دوم او را وادار به تامل و تعامل می کند.

31 مرداد 1405

اول فکر است یا بستر اجتماعی؟

اول فکر است یا بستر اجتماعی؟

محمدامین مروتی

یکی از موارد اختلاف اهل فکر این است که اصلاح یک جامعه از تحول افکار شروع می شود یا از تحولات اجتماعی؟

بسیار شنیده ایم که علت فاجعه مغول، غلبه صوفیگری و ابتذال اندیشه در جامعه ایرانی بوده است.

دکتر سیدجواد طباطبایی مشکل را در نداشتن فلسفه سیاسی می دید. غالب لیبرال ها نیز اسباب پیشرفت و پسرفت جامعه را به نوع تفکر جامعه نسبت می دهند.

اما در مقابل، جامعه شناسان تقدم را به زمینه های اجتماعی می دهند و اینکه اندیشه صحیح یا سقیم بر زمینه های اجتماعی پدید می آید و مثلاً صوفیگری نوعی مقابله و واکنش نسبت به حمله مغول بوده نه مسبب آن.

این دوقطبی، عبارت دیگری است برای دوقطبی تقدم فرد یا جامعه و به تبع آن اصلاح فردی و اجتماعی.

قضیه بسیار شبیه تقدم مرغ و تخم مرغ است.

حقیقت این است که فرد و جامعه یا فکر و زمینه های اجتماعی همبشتگی متقابل با هم دارند و یکدیگر را تقویت و تضعبف می کنند و این دوقطبی مانند دوقطبی های دیگر ساختگی و کاذب است. صوفیگری هم برخاسته شرایط اجتماعی است و هم این شرایط را تقویت کرده است.

25 مرداد 1405

درک هرمنوتیکی و فواید آن

درک هرمنوتیکی و فواید آن

محمدامین مروتی

مبنای هرمنوتیک این است که هر کسی اطلاعات و داده ها و فاکت های بیرونی را در ظرف ذهن و زبان خود می ریزد و آن اطلاعات را به قالب ذهن خود در می آورد و به عبارتی به اندازه عقل خود، آن ها را دریافت و تحلیل می کند. هر کسی ذهنیت ها و سوابق ذهنی خودش را دارد و ادراک و فهمش از دنیا، از فیلتر این افق های معنایی می گذرد.

با مثال هایی موضوع را باز می کنم.

اول: می گویند کسی از شیعیان متعصب، خلفای سه گانه و به خصوص خلیفه دوم را دشنام می داد. متعصبانی از اهل سنت خواستند تنبیهش کنند. عاقلی از میان ایشان، این کار را منع کرد. از او دلیل خواستند. گفت آن عُمری که در ذهن اوست در ذهن شما نیست. آن عمر او با عمر شما فرق دارد. عمر او غاصب خلافت و دشمن اهل بیت است و عمر شما خلیفه برحق و دوست نزدیک علی است. لذا او از منظر خویش حق دارد دشنامش دهد.

عطار در ذکر منصور حلاج آورده است:

جماعت مریدان گفتند: «چه گوئی در ما که مریدانیم و این‌ها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع»....

نقل است که شبلی گفت: «منصور را به خواب دیدم. گفتم خدای تعالی با این قوم چه کرد؟ گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد. آن که بر من شفقت کرد مرا بدانست و آن که عداوت کرد مرا ندانست، از بهر حق عداوت کرد به ایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند.»

دوم: ایرج پزشکزاد خالق "دایی جان ناپلئون" می گوید من این کتاب را در نقد توهم توطئه ایرانیانی چون دایی جان و مش قاسم نسبت به انگلستان نوشته بودم. روزی در مجلسی شخصی برگشت و به من گفت دست مریزاد! خوب دست انگلیسی ها را در کتابت رو کرده ای و من حیرت زده از برداشت این شخص، سخنی برای گفتن نیافتم.

سوم: فیلم "اخراجی ها"ی ده نمکی با این تلقی که ده نمکی حکومت را با زبان تند نقد کرده، مورد استقبال اقشار عظیمی از جامعه قرار گرفته بود. در حالی که اهل فن می دانستند ده نمکی خود نماینده تندترین گرایش های سیاسی است.

چهارم: کسروی نگران بود که مردم از حافظ، خراباتیگری و بی مسئولیتی و تن آسانی بیاموزند، در حالی که مردم چنین برداشتی از او ندارند، بلکه او را زبان خدا و لسان الغیب می دانند. هر کس برداشتی متناسب با شخصیت و ذهنیت خود، از حافظ دارد. مطهری او را عارفی پاک می داند و شاملو او را رندی لابالی و بی خدا.

این امثله، بدان آوردم که بگویم برداشت ها و به قول معروف، قرائت های مختلفی از متون وجود دارد که به سوابق ذهنی و تیپ شخصیتی ما برمی گردد و علت بسیاری از اختلافات و دعواهای ما، نشناختن این مبانی اختلاف است. و اما:

تبصره اول:

این بدان معنا نیست که این اختلافات چاره ناپذیر است. بلکه بدان معناست که اولاً نباید انتظار حل فوری و قطعی این اختلافات را داشته باشیم. ثانیاً بهترین راه کاستن از این اختلافات، درک دیگری و قرار دادن خود به جای دیگری و برخورد همدلانه تر با دیگران است.

تبصره دوم:

همچنین این به معنی هم ارزی ادراکات مختلف نیست. قطعاً بعضی از ادراکات به واسطه سعه صدر و وسعت نظر و دید وسیع، حاوی حقایق بیشتری از ادراکات کوته نظرانه و سطحی و متعصبانه است و بر واقعیات و فکت های خارجی انطباق بیشتری دارد.

تبصره سوم: میزان اختلاف در برداشت هر چه از علوم طبیعی به پژوهش های انسانی(مثل سیاست و دین) و ادبی (مثل شعر) و هر چه از متون جدید به متون کهن، حرکت کنیم، بیشتر می شود.

24 مرداد 1405

سقراط در میانه فیلسوف و پیامبر

سقراط در میانه فیلسوف و پیامبر

محمدامین مروتی

سقراط حداقل از دو جهت یک فیلسوف متعارف نیست:

اول از این جهت که مورد تایید خدایان المپ است و سخنان خود را نوعی الهام درونی می داند و همچنین برای آموزش هایش طلب مزدی از شاگردان نمی کند. همین سه مورد او را به یک پیامبر هم شبیه می کند.

دوم از این جهت که آموزه های اثباتی و ایجابی ندارد. یعنی نمی گوید حقیقت چیست. بلکه تنها روش نزدیک شدن به حقیقت را به شاگردانش می آموزد. جمله معروف او که "نمی دانم" تعارف و شکسته نفسی نیست. باور اوست به این که حقیقت نزد یک نفر نیست و ملک طلق کسی نیست، بلکه در میان مردمان پراکنده است و باید با گفتگو، اجزای مختلفش را کشف کرد و کنار هم نهاد. جستجوی حقیقت جستجویی بی پایان (تعبیر کارل پوپر) است که نقطه پایان ندارد. ولی این بدان معنا نیست که بدان نمی شود نزدیک و نزدیک تر نشد. حقیقت امری تدریجی و تجمعی(انباشتی) است. در واقع سقراط اندیشه نمی آموزد، اندیشیدن را می آموزد و با پرسش هایش، مثل یک قابله یا مامای قابل، حقایقی را که بدان فکر نکرده ای به یادت می آورد تا خودت به جمعبندی و نتیجه برسی. شیوه ای که به دیالکتیک معروف شده است.

همین شیوه آموزش، ملاکی شده است برای تفکیک سخنان خود سقراط از سخنانی که افلاطون در دهان او می نهد(مسئله سقراطی). مثلاً آپولوژی یا رساله اوتیفرون با همین سیاق پیش می رود و سقراط کلمه ای از موضع خود سخن نمی گوید اما محتوای جمهوریت در باب ساختار ایدئال سیاسی افلاطون است که با شیوه سقراطی ناسازگار است.

29 مرداد 1405

خلاصه رساله اوثیفرون

خلاصه رساله اوثیفرون

اوثیفرون از کوتاه‌ترین، اما از نظر فلسفی بسیار مهم‌ترین گفت‌وگوهای افلاطون است؛ چون یکی از نخستین صورت‌بندی‌های جدیِ مسئله‌ی رابطه‌ی اخلاق و خدا را مطرح می‌کند.

گفت‌وگو در بیرون دادگاه آتن اتفاق می‌افتد. سقراط به اتهام بی‌دینی و فاسد کردن جوانان محاکمه خواهد شد. در آنجا با اوثیفرون روبه‌رو می‌شود؛ مردی که خود برای اقامه‌ی دعوا علیه پدرش به دادگاه آمده است.

اوثیفرون ادعا می‌کند از نظر دینی و اخلاقی کاملاً مطمئن است که کارش درست است؛ حتی اگر متهم، پدر خودش باشد.

سقراط که همیشه ادعای نادانی دارد، از او می‌پرسد: تقوا یا پارسایی چیست؟

اوثیفرون چند پاسخ می‌دهد، اما سقراط هر بار نشان می‌دهد که پاسخ هنوز تعریف دقیقِ «تقوا» نیست.

۱. پاسخ اول:

محاکمه کردن کسی که مرتکب بی‌عدالتی شده، حتی اگر پدر آدم باشد.

سقراط می‌گوید تو یک نمونه از عمل پارسایانه به من نشان دادی، نه اینکه بگویی خودِ پارسایی چیست.

سقراط دنبال ماهیت پارسایی است.

۲. پاسخ دوم:

اوثیفرون می‌گوید: پارسایی چیزی است که خدایان دوست دارند و ناپارسایی چیزی است که خدایان دوست ندارند.

سقراط بلافاصله مشکل بزرگی پیدا می‌کند:

خدایان یونانی خودشان با یکدیگر اختلاف دارند. بنابراین ممکن است چیزی را یکی از خدایان دوست داشته باشد و دیگری از آن متنفر باشد.

اوثیفرون تعریف را اصلاح می‌کند: پارسایی چیزی است که همه‌ی خدایان دوست دارند.

سقراط می‌پرسد:

آیا چیزی پارساست چون خدایان آن را دوست دارند، یا خدایان آن را دوست دارند چون آن چیز پارساست؟

این پرسش به «معمای اوثیفرون» مشهور شده است.

دو امکان داریم:

الف) چیزی خوب و اخلاقی است چون خدا آن را فرمان داده است.

در این صورت، اخلاق ظاهراً وابسته به اراده‌ی خدا می‌شود. اگر خدا چیزی را فرمان دهد، همان چیز اخلاقی خواهد بود.

اما آنگاه این پرسش پیش می‌آید که: آیا هر چیزی صرفاً به دلیل فرمان خدا خوب می‌شود؟

ب) خدا چیزی را دوست دارد چون آن چیز از پیش خوب و پارساست.

در این صورت، خوبی و پارسایی مستقل از فرمان خدا هستند؛ خدا خوبی را تشخیص می‌دهد، نه اینکه آن را ایجاد کند.

این همان معمای معروف است:

آیا خداوند معیار اخلاق را می‌سازد، یا خود تابع یک معیار اخلاقی است؟

مشکل بعدی: «تقوا برای خدایان چه می‌کند؟»

سقراط سپس می‌پرسد اگر پارسایی همان چیزی است که خدایان دوست دارند، ما با انجام اعمال پارسایانه چه چیزی به خدایان می‌دهیم؟

اوثیفرون به نوعی می‌گوید: ما با عبادت و قربانی، چیزی به خدایان می‌دهیم که آنان می‌خواهند.

سقراط باز هم سؤال می‌کند:

اگر خدایان کامل و بی‌نیازند، اصلاً چه چیزی می‌توانیم به آنها بدهیم؟

اوثیفرون پاسخ روشنی پیدا نمی‌کند.

نکته‌ی جالب این است که سقراط خودش تعریف نهاییِ تقوا را ارائه نمی‌کند. اوثیفرون نیز در نهایت گفت‌وگو را رها می‌کند و می‌رود.

بنابراین رساله با یک آپوریـا (Aporia)، یعنی بن‌بست یا سرگشتگی فلسفی، تمام می‌شود.

اگر بخواهیم در یک جمله عصاره‌ی اوثیفرون را بگوییم:

رساله می‌پرسد آیا اخلاق از فرمان خدا سرچشمه می‌گیرد، یا حتی فرمان خدا نیز باید با معیاری از خوبی و عدالت سنجیده شود؟

و این پرسش، با وجود قدمت بیش از دو هزار ساله‌اش، هنوز یکی از مسائل بنیادی فلسفه‌ی اخلاق و فلسفه‌ی دین است.

به روز رسانی داروین

به روز رسانی داروین

منتشر شده در:

ژوئیه 28, 2026 BST

زیست شناسان در حال بازگشت به یک نظریه قدیمی تر برای توضیح ناهنجاری ها در تکامل هستند.

تکامل یک واقعیت زندگی است. آنقدر به طوری که حتی نظریه تکامل هم در حال تکامل است. اخیرا، یک ایده بی اعتبار قرن ها ساله، بازگشت قوی داشته است. این به ما کمک می کند تا مشاهدات علمی را توضیح دهیم که بر اساس نظریه تکاملی استاندارد باید غیرممکن باشد.

لامارکیسم به معنای این فرضیه است که والدین یک ارگانیسم معین ممکن است در پاسخ به خواسته های محیط خود، ویژگی های خاصی را در طول عمر خود به دست آورند یا بهبود بخشند. و سپس آنها به نوعی این ویژگی ها را به فرزندان خود منتقل می کنند و کسانی را که می توانند با همان خواسته ها نیز مقابله کنند، بهتر می کنند.

ایده های داروین حول انتخاب طبیعی ساخته شده است، که می گوید برخی از افراد در یک گونه با تفاوت هایی متولد می شوند که آنها را به عملکرد بهتر و در نتیجه تولید بیشتر از دیگران می دهد.

داروین استدلال کرد که اگر این تفاوت ها را می توان از والدین به فرزندان منتقل کرد، نسل بعدی شامل تعداد نسبتا بیشتری از این افراد با عملکرد بالاتر خواهد بود. به عبارت دیگر، نسل بعدی با محیط خود تناسب بیشتری خواهد داشت.

با گذشت زمان، ایده لامارک بی اعتبار شد. یک لحظه کلیدی یک آزمایش بود که توسط وایزمن در ماه اوت آلمان در سال 1904 انجام شد. او با جراحی دم موش های بالغ را قبل از اینکه به آنها اجازه دهد تولید مثل کنند، برداشت و انتظار داشت که این تغییر را که توسط فرزندان آنها به ارث برده شده است، ببیند. اما این اتفاق هرگز رخ نداد، با وجود اینکه او دم های بسیاری از نسل های موش را از بین می برد. لامارکیسم همانطور که در آن زمان درک می شد، پیش بینی می کرد که فرزندان باید بدون دم متولد می شدند، بنابراین برای سال ها کتاب های درسی زیست شناسی نظریه او را به عنوان یک فرضیه کاملا رد شده ارائه می داد.

با این حال، ایده های لامارک کاملا اشتباه نبود. برای مثال، کرم کوچک C elegans را در نظر بگیرید. هنگامی که یک کرم بالغ در معرض محرک های خارجی مانند عفونت های ویروسی یا باکتریایی، گرسنگی یا دمای استرس زا قرار می گیرد، می تواند در طول زمان برای مقابله بهتر سازگار شود و، شگفت آور، فرزندان بعدی آن نیز از لحظه ای که متولد می شوند بهتر عمل می کنند - همانطور که نسل های متوالی انجام می دهند.

به نظر می رسد که این اتفاق از طریق وراثت مولکول های DNA مانند به نام RNA های کوچک (اسیدهای ریبونوکلئیک) رخ می دهد. هنگامی که کرم های بالغ استرس را تجربه می کنند، این RNA ها را تولید می کنند تا فعالیت ژن های خود را برای ایجاد یک پاسخ موثر تنظیم کنند. هنگامی که کرم ها تولید مثل می کنند، پروتئین های خاص این RNA های کوچک را به تخمک های خود منتقل می کنند، به این معنی که فرزندان با مزایایی که ارائه می دهند، متولد می شوند.

این مانند فردی است که واکسنی را علیه آنفولانزا یا سرخک دریافت می کند و در پاسخ به آن ایمنی ایجاد می کند و سپس تمام فرزندان تازه متولد شده و حتی نوه های تازه متولد شده نیز از این واکسن استفاده می کنند. پیش از این تصور می شد که این نوع علائم مولکولی اپی ژنتیک همیشه در طول تولید مثل پاک می شوند، به این معنی که فرزندان باید پاسخ خود را از ابتدا شروع کنند. این واقعیت که صفات به دست آمده را می توان در واقع به ارث برد، به وضوح لامارکیسم در عمل است.

در حال حاضر ده ها مورد اگر نه صدها مطالعه وجود دارد که اثرات مشابهی را در انواع گونه ها، از باکتری ها و گیاهان به حیوانات نشان می دهد. به عنوان مثال، هنگامی که گیاهان برنج در معرض سرما قرار می گیرند، با اضافه کردن برچسب های شیمیایی به ژن های خود، مقاومت به ظاهر دائمی را ایجاد می کنند. این امر آنها را قادر ساخته است تا از ریشه های گرمسیری خود به سمت شمال گسترش یابند.

فراتر از اپی ژنتیک، عبور از مهارت های آموخته شده از یک نسل به نسل دیگر نیز یک شکل از لامارکیسم است. هنگامی که مادران نهنگ قاتل مهارت شکار نوع دیگری از شکار را به دست می آورند.

آیا این بدان معناست که داروینیسم اشتباه است؟ نه. انتخاب طبیعی هنوز هم به طور دقیق فرآیندهای تکاملی را توضیح می دهد. اما همانطور که در کتاب جدیدم، ارگانیسم انتخابی استدلال می کنم می توانیم مالکیت لامارکیان از صفات را به عنوان دومین محرک تکامل ببینیم که در کنار انتخاب طبیعی عمل می کند.

در حالی که در تکامل داروینی، افراد در یک گونه هدف انتخاب طبیعی هستند، که در آن صفات آنها توسط محیط خود مورد آزمایش قرار می گیرد، در تکامل لامارکیان آنها یک عامل انتخاب هستند و صفات خاصی را از یک مجموعه بزرگتر از پتانسیل ها ایجاد می کنند. به این معنا، نظریه لامارکیان را می توان به عنوان یک شکل از انتخاب نیز در نظر گرفت.

چگونه نظریه ها ترکیب می شوند؟

این ها نظریه های رقیب نیستند، بلکه نظریه های سازگار هستند که با هم بهترین توضیح را برای تغییر تکاملی ارگانیسم ها ارائه می دهند.

بر این اساس اگر رفتارهای والدین انسان می تواند بر چاقی یا اعتیاد در فرزندان خود تأثیر بگذارد، برنامه های پیشگیری نه تنها به افرادی که آنها را دریافت می کنند، بلکه نسل های آینده نیز کمک می کند.

بنابراین پس از بیش از 200 سال، وقت آن است که دوباره لامارکیسم را در آغوش بگیریم و آن را به یک نسخه به روز شده و بهبود یافته از نظریه تکاملی استاندارد قرار دهیم.

پراگماتیسم چینی

پراگماتیسم چینی

محمدامین مروتی

در زمان مائوتسه تونگ، دنگ شیائوپینگ را به دلیل گرایش به راست، وارونه بر خر نشاندند. کلاه بوقی بر سرش نهادند و او را میان مردم گرداندند تا دشنام و ناسزا بشنود و تحقیر شود. در جریان انقلاب فرهنگی، پسرش "دنگ پو فانگ" را از ساختمانی بلند به زیر افکندند که به فلجی اش منجر شد.

اما دنگ هیچیک از این اتفاقات را مایه دشمنی و انتقام نگردانید. او به فکر کشور و منافع ملی کشورش بود. در واقع راهنمای چپ زد و به راست پیچید. همچنان دم از سوسیالیسم می زد و لباس فرم حزب را از تن بیرون نکرد، اما جانشینانش کت و شلواری شدند .دنگ می گفت مهم این است که گربه موش بگیرد، رنگ گربه یعنی سیاه و سفید بودنش مهم نیست. منظورش این بود هدف رشد اقتصادی است، سیستم اهمیتی ندارد. دنگ، اصلاح‌طلب و تجدیدنظرطلب بود، اما همچنان می‌گفت به مارکسیسم وفادار است. دنگ می‌گفت:

«هستۀ مارکسیسم جستن حقیقت در واقعیت‌هاست. این چیزی است که ما باید از آن دفاع کنیم، نه ستایش دانش کتابی. اصلاحات و سیاست گشایش نه به این دلیل که ما به دانش کتابی تکیه کردیم، بلکه به این دلیل که ما به عمل تکیه کردیم و حقیقت را در واقعیت‌ها جستجو کردیم، با موفقیت همراه شد. (...) عمل یگانه معیار حقیقت است.»

بر سر پدر شی جی پینگ(رئیس جمهور فعلی) نیز نظیر همین بلاها را آوردند ولی او کماکان از صدرمائو به احترام و نیکی یاد می کند.

31 مرداد 1405

مهمترین نقد به تئوری ارزش مارکس

مهمترین نقد به تئوری ارزش مارکس

محمدامین مروتی

مارکس می گوید ارزش یک کالا نه بر اساس کار مشخص، بلکه بر اساس میزان کار مجردی که در آن مندرج است محاسبه می شود و به این کار مجرد می گوید "کار اجتماعا لازم"، یعنی میانگین مقدار کاری که تولید یک کالا بدان نیاز دارد.

ارزش در میزان کار مندرج در آن است اما محاسبه اش مبتنی بر میانگین کار لازم مندرج در آن است و این محاسبه کار اجتماع است.

اما اولاً قیمت کالا نه بر اساس میانگین کار بلکه بر اساس ارزان ترین قیمت تعیین می شود. تولید کننده ای که کالایی با مشخصات یکسان را ارزان تر تولید می کند، رقبا را کنار می زند و او همان کسی است که تکنولوژی پیشرفته تری دارد.

ثانیا من و شما وقتی کالایی را می خریم، توجهی به میزان کار انجام شده روی آن نداریم. بلکه به نیاز خود و ترجیحات و اولویت های خود توجه داریم. مثلاً اگر لباس داشته باشیم، اولویت بعدی مان کفش است و اگر کفش داشته باشیم، لباس. یا اولویت اول مان غذاست بعد پوشاک بعد مسکن بعد اتومبیل و الخ. (نظریه مطلوبیت)

لذا ارزش امری درونی نیست و مبنای محاسبه اش هم میانگین کار مندرج در آن نیست بلکه میزان مطلوبیت آن است.

25 مرداد 1405

مارکس و میزس

مارکس و میزس

میزس سه نقد به مارکسیسم وارد کرد:

۱. کنش‌شناسی:

جامعه‌شناسی کلاسیک (متأثر از مارکسیسم و پوزیتیویسم) غالبا به دو آفت بزرگ مبتلا بود: نخست کل‌گرایی که جامعه را مانند یک ارگانیسم زنده و یکپارچه تصور می‌کرد و دوم تقلیل‌گرایی پوزیتیویستی که تلاش می‌کرد با تقلید از علوم طبیعی (مانند فیزیک)، عاملیت و غایت‌مندی انسان را نادیده بگیرد.

میزس در مقابل، کنش‌شناسی (Praxeology) را گذاشت. از نگاه میزس، چیزی به نام جامعه منهای میلیون ها کنش‌ فردی وجود ندارد. جامعه یک کلیت مستقل نیست، بلکه صرفاً فرآیند همکاری ارادی افراد است.

۲. روش‌شناسی:

مارکسیسم جامعه را بر اساس طبقات تحلیل می‌کند و برای آن‌ها اراده‌ای مستقل قائل است. در این سیستم جبرگرایانه، فرد عاملیت مستقلی ندارد و صرفاً تابعی از شرایط مادی و جایگاه طبقاتی خویش است.

میزس معتقد است چیزی به نام اراده طبقه وجود ندارد. تنها واحد کنشگر در جهان که فکر می‌کند و دست به انتخاب می‌زند، فرد است. مفاهیمی مثل طبقه یا دولت، فقط نام‌هایی انتزاعی برای توصیف گروهی از افراد هستند.

۳. معرفت‌شناسی:

وقتی اقتصاددانان اشتباهات نظریه اقتصاد مارکس را ثابت کردند، مارکسیست‌ها ادعا کردند که ساختار منطق آدم‌ها بسته به طبقه‌شان متفاوت است (منطق بورژوایی در برابر منطق پرولتاریایی). آن‌ها با این ابزار، هرگونه نقد علمی را به بهانه تعلق گوینده به طبقه سرمایه‌دار رد می‌کردند.

میزس استدلال کرد که مقولات منطقی ذهن، پیشینی و برای تمام بشر جهان‌شمول هستند. فرقی نمی‌کند شما کارگر باشید یا کارخانه‌دار؛ از نظر ریاضی و منطق، اگر A > B و B > C باشد، همواره نتیجه می‌گیریم که A > C است. حقیقت یک گزاره، مستقل از منافع طبقاتی گوینده آن است.

وظیفه دولت ها

وظیفه دولت ها

محمدامین مروتی

وظیفه دولت ها خوشبخت کردن ملت ها نیست، بلکه کنار رفتن از جلو راه ایشان و فراهم کردن زمینه های قانونی برای رقابتی عادلانه است. این تعریف مدرن از دولت است. با این تفاوت و تفکیک که لیبرال هایی چون هایک و نوزیک از دولت حداقلی حمایت می کنند و سوسیال دموکرات های چون رالز و پوپر معتقدند آموزش و بهداشت رایگان، بخشی از شرایط یک رقابت عادلانه است و مسئولیتش با دولت است.

به نظر پوپر وظیفه حکومت نه خوشبخت کردن بلکه کاستن تدریجی از میزان بدبختی هاست. هر که خواسته خانه را از نو و صفر بسازد، انسان را بی خانمان کرده است. هر که خواسته بهشت زمینی بیافریند، جهنم زمینی آفریده است و سیاست یعنی گزیدن آنچه گزندش کمتر است.

15 مرداد 1405