حافظ از چشم دکتر پورنامداریان 2
محمدامین مروتی
عهد الست[1] و امانت الهی[2]:
دکتر تقی پورنامداریان کلیدواژه های نظام فکری حافظ را دو اصطلاح عرفانی/قرآنی می داند: "عهد الست" و "امانت الهی".
عهد الست پیمان ذریات آدم بود با خدا که در فضایی مستانه و عاشقانه بسته شد. این اولین بله ی انسان به خدا بود.
امانت الهی، اختیار و آگاهی یا عشق یا معرفت یا همه این هاست. و این دومین بله انسان به خدا بود که باز در فضایی عاشقانه و مستانه اتفاق افتاد. به همین دلیل در آیه 72 احزاب می فرماید:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً : ما امانت ( اختيار و اراده ) را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را بر دوش كشيد، او بسيار ظالم و جاهل بود.
انسان ظلوم و جهول بود. یعنی به خود ستم کرد و ندانست بار مسئولیت عظیمی را گردن گرفت. در حالی آسمان و زمین و کوه ها با همه عظمتشان، این امانت را نپذیرفتند چون عاقل بودند نه عاشق و نه دیوانه:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
حافظ نیز جهان نگری خود را از این دو مفهوم قرآنی می گیرد:
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
و:
خرم دل آن که چو حافظ
جامی ز می الست گیرد
و:
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ازل است
انسان بار سنگین و تحمل ناپذیر آگاهی را گردن گرفت و به همین معنا سفر پیدایش عهد عتیق گفته شده آدم و حوا وقتی از درخت ممنوعه (درخت معرفت و دانایی) خوردند، تازه متوجه برهنگی خودشان شدند و شرمگین شدند. شرمی که در حیوانات وجود ندارد و متوجه شدند با نافرمانی شان بر خود ستم کرده اند:
ربنا ظلمنا انفسنا (اعراف/23)
خلاصه این دو "بله"، انسان را به "بلا" انداخت که عشق بی بلا و امتحان و محنت وجود ندارد:
الست گفت حق و جانها بلی گفتند
برای صدق بلی، حق راه بلا بگشاد(مولوی)
اما همین بلاهاست که در عین حال موجب فضل و کرامتش به سایر موجودات می شود:
لقد کرمنا بنی آدم (اسرا/70)
و این بلا همانا اختیار و آگاهی و پذیرش مسئولیت انتخاب آگاهانه خود است. (تعبیری کاملاً اگزیستانسیالیستی)
میبدی در تفسیر عرفانی "کشف الاسرار" می گوید آدم و حوا نافرمانی و گناه کردند تا از بهشت رانده شوند و به مقام عاشقی برسند که از بهشت بالاتر است:
"نگر تا ظن نبری که از خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. که آن از علو همت آدم بود.
متقاضی عشق به در سینه آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دارالسلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن وی گرفت که اگر عشق خواهی باخت، بر این درگه باید باخت...
فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟" (کشف الاسرار میبدی)
انسان برزخی:
برزخی بودن انسان مفهومی بنیادی است که حافظ شعر خود را بر آن بنا می کند. خداوند انسان را موجودی دوعنصری بیم خاک و افلاک تعریف کرده و آفریده و انسان نمی تواند به این دوگانگی وجودی پشت کند و به قطبی سازی معنای خود دست زند. انسان باید تقدیر برزخی خود را بپذیرد و تعادلی بین دو وجه خود برقرار کند، در غیر این صورت گرفتار دوقطبی فسق یا ریا می شود:
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
انسان صنع خداست و صوفی هم انسان است خدایش چنین آفریده و حافظ ترجیح یکی از این دو جنبه وجودی را نمی پذیرد. سخن حافظ معقول است و در تک تک آدمیان به عینه رویت می شود، اما بیانش و اذعان بدان در فرهنگ ما تازگی و غرابت دارد و با معیارهای ذهنیت پیشینی و معتاد ما سازگار نیست. عارف و عامی خود را در آیینه شعر حافظ می بینند و به همین دلیل او را دوست دارند اما این چهره انسانی، با معیارهای آموخته شده ما نمی خواند.
گمشده لب دریا:
عنوان کتاب(گمشده لب دریا) از خود حافظ گرفته شده. آنجا که می گوید:
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
گمشدگان لب دریا انسان ها هستند که در مفصل خاک و آب می زیند. دستی در آب می زنند و پایی برخاک می نهند.
گناه و گناهکار:
حافظ مثل بسیاری از عرفا(عین القضات و مولانا و خواجه عبدالله انصاری)، بر این باور است که گناه را در سرشت ما سرشته و ما اختیاری از خود نداریم. اما اقتضای ادب عاشقی این است که عاشق گناه بر خود نهد نه بر معشوق:
گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
و:
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری
به قول آشوری "حافظ فرزند خلف آدم است.":
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جُوي نفروشم
يا:
از دل تنگِ گُنه كــار، بـر آرم آهـــي
كــاتش انــدر گُــنهِ آدم و حوا فكنم
یا:
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
و:
نه من از پرده عصمت به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
داریوش آشوری می گوید:
"آن چه زاهد می خواهد به آن بازگردد، آدم پيش از گناه است. آدمی که در امن و سلامت و بی خطری و بی مرگی بهشتی به سر می برد، اما آن چه عارف رند خواهان آن است، آدم پس از گناه است."
باباطاهر هم عین همین مضمون را می پرورد و می گوید:
مُو آن رِندم که عصیان پیشه دیرُم
به دستی جام و دستی، شیشه دیرُم
اگر تو بیگناهی، رو مَلَک شو!
مُو از حوّا و آدم ریشه دیرُم
پیرمغان و صفات او:
به نظر می رسد حافظ پیرمغان خود را از پیر عطار الهام گرفته باشد. عطار در ابیات بسیاری از "پیر ما" سخن می گوید. پیری که به اغوای "ترسا بچه" ای از تصوف زاهدانه به تصوف عاشقانه روی می آورد. مشهورترین چهره این پیر نزد عطار، شیخ صنعان است که به ترسابچه عشق می بازد، شراب می خورد و گله بان خوکها می شود و پس از تجربه عاشقی و مستی، نزد مریدانش بازمی گردد. اما دیگر شیخ صنعان گذشته نیست. از تصوف زاهدانه به تصوف عاشقانه رسیده است:
دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ما
چیست یارانِ طریقت بعد از این تدبیرِ ما؟
ما مریدان روی سویِ قبله چون آریم؟ چون
روی سویِ خانهٔ خَمّار دارد پیرِ ما
نقد حافظ به پیران جاهل و شیخان گمراه و دلق پوشان و زاهد نیز از همین روست که طعم عشق را نچشیده اند تا چون شیخ صنعان از قضاوت و داوری و عیب بینی مردمان فارغ آیند:
یک نکته صوفیانه بگویمت، اجازت هست؟
ای نور دیده! صلح به از جنگ و کافری
زاهد خودبین است چون مزه عشق زیر دندان روحش نرفته. اما مهمترین صفت پیر مغان عیب پوشی است:
به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن
عشق است که خودبینی و خودخواهی را می زداید.
ثانیاً عیب دیگران هم از خلقت اوست. پس عیب گرفتن از مخلوق عیب گرفتن از خالق هم هست:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
اصولاً لازمه اشعری گری علما، جبرگرایی و نفی فاعلیت بشر است.
ثالثاً اگر خطا و عیب مخلوق نباشد، تکلیف آمرزگاری خداوند چه می شود:
سهو وخطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی لطف و رحمت آمرزگار چیست؟
به قول عطار:
گناه من ار نامدی در شمار،
تو را نام، کَی بودی آمرزگار
رابعاً لطف و کرم پروردگار بی پایان است.
جوانی و پیری حافظ:
دکتر هومن و دکتر غنی، برای حل تناقضات دیوان خواجه، زندگی او را به جوانی و پیری تقسیم کرده اند و گفته اند در جوانی اهل عشرت بوده، سپس به عرفان روی آورده و از خرابات به مسجد آمده و نهایتاً به یک جهان بینی جامع دست یافته است:
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
و:
چِل سال بیش رفت که من لاف میزنم
کز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم
اما حافظ ابیاتی هم دارد که از مسجد به خرابات رفته:
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
هر چند غزل های حافظ تاریخ سرایش ندارند، بسیاری از ابیات این نظریه را نقض می کنند و از آن مهمتر گاهی حافظ در یک غزل از هر دو حال رندی و عرفانی سخن می گوید:
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ایام شباب است
اما آیا حافظ می می نوشیده؟
دکتر نامداریان می گوید نمی توان چنین چیزی از حافظ قرآن توقع داشت."حافظ قرآن با خراباتی بودن سازگار نیست." در واقع حافظ شاعر فقط در شعرش جریان دارد نظیر پیر مغانش و هر دو برساخته شعری اویند تا زهد ریا را فروکوبد:
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
اصرار او به شرابنوشی برای تاکید بر وضعیت برزخی بشر است:
نه من از پرده عصمت به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
و:
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
حافظ شعری و حافظ واقعی:
مشکل شارحان حافظ در این است که توقع دارند، حافظی که در غزلیات او جریان دارد، همان حافظ عالم واقع باشد. و این حافظ نمی تواند هم حافظ قرآن باشد و هم میخواره. عده ای مانند احمدکسروی به خاطر این تناقضات بر آن رفته اند که حافظ قافیه اندیش و پریشانگو بوده و دربند معنا نبوده است. در حالی که حافظ اشعار، حافظ آرمانی اوست و می تواند عین او نباشد. حافظ غزلیات، مانند پیر مغان مخلوق ذهنی اوست نه خود او.
به نظر پورنامداریان، شعر حافظ مثل قرآن "متشابه" است و ظاهری دارد و باطنی که باید تاویل گردد و این حد از متشابه بودن و تاویل پذیری در شعر سایر بزرگان ادب فارسی مثل مولوی و سعدی سابقه ندارد. دلیل این شدت تاویل پذیری، ذهنیت اسطوره ای و قرآنی حافظ است. "نظم پریشان"ی که حافظ از آن سخن می گوید، ترکیبی غیرمنطقی و پارادکسیکال است مگر اینکه پریشانی صفت ظاهر شعر او باشد و منظم بودن صفت باطن آن.
به نظر پورنامداریان، علیرغم ظاهر پریشان، هر غزل دیوان حافظ مجموعه ای مرتبط و دارای ساختار است. مثل درختی که شاخه هایش در باد پریشانند ولی همه متکی به یک ساقه و ریشه اند.
حافظ و عطار:
به نظر دکتر پورنامداریان رفتن حافظ از مسجد و صومعه و به خرابات و میخانه در زندگی عملی او اتفاق نیفتاده بلکه گذری سمبولیک از تصوف زاهدانه به تصوف عاشقانه است که از عطار به الهام گرفته است. پیر مغان همان "پیر ما"ی عطار است که مجرب و کاردیده شده و با توجه به وضعیت برزخی خود در عمل، راه و رسم منزل ها را یاد گرفته است و چون خود از این منازل عبور کرده، مهمترین ویژگی او عیب پوشی و نظر نکردن به عیب است.
"جمع وسوسه های زمینی و دغدغه های آسمانی در یک غزل حافظ، نتیجه ذهنیت همان انسانی است که پای در زمین و سر در آسمان دارد."
"انسان شعر حافظ واقعی ترین تصویر انسان است. هم فرشته است و هم حیوان، ...هم جسم است و هم جان، هم زمینی است و هم آسمانی...شرابش هم طهور است و هم انگور....دوگانگی در شعر حافظ از شدت یگانگی با ماست که گاه، بیگانه می نماید."
از این رو عارف و عامی خود را در آیینه شعر حافظ بازمی شناسند و سرّ محبوبیت او نیز همین است. حافظ چندان شبیه ماست که همچون سعدی و مولانا به معلم نمی ماند. آموزگاری و معلم بودن او در همین حد است که مولفه های فرهنگی مان را گرد هم آورده و در شعر خود متجلی ساخته.
علاوه بر عطار که شبیه ترین ترمینولوژی را به حافظ دارد، مولانا نیز گاهی (لابد به تاسی از عطار)، از اصطلاح پیر خرابات استفاده کرده است:
پیر خرابات هین از جهت شکر این
رو گرو مِی بنه خرقه و دستار من
پورنامداریان حافظ را به دو عارف دیگر شبیه می داند: ابوسعید ابوالخیر و شهاب الدین سهروردی.
سهروردی با پیش نهادن "عالم مثال"، همان اتصال حافظی بین زمین و آسمان را بین عرفان و فلسفه را در معرفت شناسی برقرار می کند. حافظ نیز مجمع سعدی و مولاناست.
و مهمترین آموزه ابوسعید- به قول دکتر شفیعی- "چشیدن طعم وقت" است، یعنی لذت بردن از زمان حال و این لذت شامل عالم مادی هم می شود. چنان که بوسعید هفت سال در بیابان از خار و بوته گز اطعام می کرد و همان لذت را از خربزه آغشته به شکر هم می برد. "منکری رد شد و گفت: «این که اکنون میخوری چه طعم دارد و آن خار و گزی که هفت سال در بیابان میخوردی چه طعم داشت و کدام خوشتر است؟»ابوسعید گفت:«هر دو طعم وقت دارد؛ یعنی اگر وقت را صفت بسط (گشادگی و نشاط) بود، آن سرِ گز و خار خوشتر از این بود و اگر حالت را صورت قبض (گرفتگی و تنگی خاطر) باشد، این شکر ناخوشتر از آن خار بود.» (اسرار التوحید)
منبع:
گمشده لب دریا، تقی پورنامداریان، نشر سخن
[1] واذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین: و هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند چرا گواهی دادیم تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این (امر) غافل بودیم. (اعراف/172)
به گفته ابراهیم پورداوود پیمان مشابهی هم بین اهورامزدا و فروهر ها(ارواح) آدمیان بسته شده است. (ابراهیم پورداوود، یشت ها،کتابخانه طهوری،ج2، ص590)
[2] إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا: ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود (احزاب/۷۲)