صفحات نویسنده در فضای مجازی

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

این صفحه در 16 خرداد 1404 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

شرح غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ (یک دسته کلید است)

شرح غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ (یک دسته کلید است)

محمدامین مروتی

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده؟

پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

نیم شب تاریک زندگی مولانا را کسی همچون مهتاب روشن کرده و مولانا از او به پیامبر عشق تعبیر می کند که مقتدای اوست و در نتیجه مناجات مولانا به او رسیده است.

آورده یکی مشعله آتش زده در خواب

از حضرت شاهنشهِ بی‌خواب رسیده

عاشقان خوب ندارند. چون معشوق آتش در خوابشان زده. معشوقی که خودش هم خواب ندارد.

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده

بر خرمن درویش، چو سیلاب رسیده

در شهر ما غلغله افکنده و مانند سیل خرمن و موجودی دراویش را با خود برده است. یعنی دراویش، زندگی عادی و مادی شان را فدای او می کنند.

این کیست بگویید که در کَون جز او نیست

شاهی به در خانه ی بوّاب رسیده

او تنها شاهی است که به در خانه نگهبان می آید. یعنی از مقام و موقعیت خود درمی گذرد و درویش نوازی می کند.

این کیست چنین خوان کرم باز گشاده

خندان جهت دعوت اصحاب رسیده

خوتن کرمش گسترده و با روی خوش از یاران پذیرایی می کند.

جامی است به دستش که سرانجام فقیر است

زان آب عنب، رنگ به عنّاب رسیده

جامی از می معرفت برای فقرا در دست دارد که رنگ و روی فقرا را مثل عناب سرخ می کند.

دل‌ها همه لرزان شده جان‌ها همه بی‌صبر

یک شمّه از آن لرزه به سیماب رسیده

عشق لرزشی در جان همه موجودات می اندازد. اگر سیماب لرزش دارد، شمه ای از این لرزش و تاب و تب عشق است.

آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او

زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده

شمه ای از نرمش و ملاطفت عشق به سنجاب رسیده و چوست او را لطافت بخشیده است.

زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است

یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده

نغمه و آواز چرخ چاه، یکی از نغمه های عشق است که عاشقان را نلان و گریان می کند. سرو صدای دولاب یا چرخ چاه به ناله عاشق و چکه های آبش به گریه او تشبیه شده است.

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق

از بهر گشاییدن ابواب رسیده

عشق دسته کلیدی در بغل دارد که همه درها را باز می کند.

ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد

از دام رهد مرغ، به مضراب رسیده

دل عاشق مانند مرغی است که معشوق آن را شکسته است اما این ضربه نهایتاً مانند مضراب موسیقی، او را خوش می کند و می رهاند.

خاموش! ادب نیست مثل‌های مجسم

یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده

مولانا در مقطع خود را به سکوت دعوت می کند و می گوید کم مثال بزن و شرح بده. مگر آداب درویشی به گوشت نرسیده است؟

14 خرداد 1404

شرح غزل شمارهٔ ۵۲۶ (ای لولیان)

شرح غزل شمارهٔ ۵۲۶ (ای لولیان)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

ای لولیان! ای لولیان! یک لولی‌یی، دیوانه شد

تشتش فتاد از بام ما‌، نک سوی مجنون‌خانه شد[1]

لولی معمولا به کولیان دوره گرد و آوازه خوان می گفتند. اما این کلمه در ادبیات عرفانی معنای مثبتی پیدا کرده است همان طور که حافظ کلمه رند را معنای نوی بخشید و ارتقا داد.

در اینجا هم مولانا لولی را به عنوان عاشقی که تشت رسوایی و جنون و عاشقی اش از بام افتاده تعریف می کند.

می‌گشت گِرد حوض او‌، چون تشنگان در جست و جو

چون خشک نانه ناگهان، در حوض ما ترنانه شد

مولانا می گوید او تشنه و جویای معرفت بود. در حوض معرفت افتاد و از خشکی برون شد و تر شد. نان او خشک بود و تر شد یعنی وجودش طراوت یافت و حال خوبی پیدا کرد.

ای مرد دانشمند تو، دو گوش از این بربند تو

مشنو تو این افسون که‌او ز افسون ما افسانه شد

اما علما این تحولات معنوی را نداشته اند و باور نمی کنند که کسی با دم گرم اهل دل، به افسانه بپیوندد. یعنی تغییرات اساسی بکند. لذا مولانا به اهل علم می گوید با شما حرف نمی زنم و مخاطبم شمایان نیستید. گوشتان را بر سخنان من ببندید.

زین حلقه نجهد گوش‌ها، کاو عقل برد از هوش‌ها

تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد

اما در حلقه عشق، هوش و عقل می پرد و یکپارچه گوش و شنوایی می شوی تا زمانی که دانه وجودت آرد شود و از تعین و تشخص و دُردانگی در آید.

بازی مبین، بازی مبین، اینجا تو جانبازی گزین

سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

به این حلقه عشاق سرسری و با حقارت منگر. کار جدی است و موضوع جانبازی است نه بازی. بسیاری سرشان مانند شانه در جعد او سرنگون شد یعنی فدای زلف معشوق شدند و در زلفش آویختند.

غرّه مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد

که‌استون عالم بود او‌، نالان‌تر از حنانه شد

فریب عقلت را مخور. اساتید مورد اعتماد فراوانی عاشق او شدند و از فراقش جون ستون حنانه به ناله درآمدند.

من که ز جان ببریده‌ام، چون گل قبا بدریده‌ام

زان رو شدم که عقل من، با جان من بیگانه شد

خود من که از جانم گذشته ام و از فرط شوق پیراهنم را پاره کرده ام تا جایی که عقلم را رها کردم و جانم با عقلم بیگانه شد و از او دور شد.

این قطره‌های هوش‌ها، مغلوب بحر هوش شد

ذرات این جان‌ریزه‌ها، مستهلک جانانه شد

عقل و هوش ما قطره اند در مقابل دریای هوش الهی و باید در آن غرقه شوند.

خامش کنم فرمان کنم، وین شمع را پنهان کنم

شمعی که اندر نور او، خورشید و مه پروانه ش

مولانا می گوید کسی دارد به من می گوید اسرار را فاش مکن و خاموش باش. مولانا هم می گوید چشم. این نورپراکنی را ادامه نمی دهم. مگر شمع وجود من در مقابل نور تو چه جلوه ای دارد. خورشید و ماه دور نور تو می گردند و بدان منورند.

8 خرداد 1404


[1] افلاکی در سبب انشاء این غزل گوید:

اصحاب یقین رضوان الله علیهم اجمعین چنان روایت کردند که یار ربانی شیخ فخرالدین سیواسی رحمت الله مردی بود ذوفنون و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهده ی او بود از ناگاه در او جنونی طاری شد دیوانه گشت. حضرت مولانا همین غزل را همان روز فرمود.

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۶(باز درآمد به بزم)

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۶(باز درآمد به بزم)

مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

این غزل هم در شرح اوصاف شمس از چشم مولانا است که احتمالاً پس از بازگشت نخستین شمس سروده شده است.

باز درآمد به بزم، مجلسیان، دوست˚ دوست

گرچه غلط می‌دهد، نیست غلط، اوست اوست

می گوید دوست به مجلس آمد. نکند من اشتباه کنم. نه درست است خودش است.

گاه خوشِ خوش شود گه همه آتش شود

تعبیه‌های عجب، یار مرا خوست، خوست

یار من خوی و عادت های طرفه و عجیبی دارد. مثلاً به ناگه از این رو به آن رو می شود و حالش خوب و گرم می شود.

نقش وفا وی کند، پشت به ما کی کند

پشت ندارد چو شمع، او همگی روست˚ روست

محال است که از ما بگریزد و پشت به ما کند. مثل شمع پشت و رو ندارد و بلکه پشت ندارد چون همه روست. یعنی دورو نیست. همه چیزش رو و آشکار است.

پوست رها کن چو مار، سر تو برآور ز یار

مغز نداری مگر؟ تا کی از این پوست˚ پوست

اگر مغز و معنا داری، مثل مار از پوستت بیرون آی تا به یار برسی.

هر که به جدّ تمام، در هوس ماست، ماست

هر که چو سیل روان، در طلب جوست، جوست

هر که با تمام وجود ما را بخواهد، عین ماست و بر عکس اگر سیل با همه عظمتش، طالب رسیدن به جو باشد، خودش به جو تبدیل می شود.

از هوس عشق او، باغ پر از بلبل‌ست

وز گل رخسار او، مغز پر از بوست، بوست

به هوای وصال گلِ وجود اوست که باغ پر ز بلبل گشته و مغز ما از بوی خوش آکنده است.

مفخر تبریزیان، شمس حق آگه بود

کز غم عشق این تنم، بر مثل موست، موست

شمس تبریزی – که افتخار تبریز است- خودش می داند که از عشق او چنین زار و نزار گشته ام.

6 خرداد 1404

نقطه ضعف دموکراسی

نقطه ضعف دموکراسی

محمدامین مروتی

مشروعیت حکومتها یا حق اخلاقی شان برای حکمرانی، وابسته به رضایت مردم است و رضایت مردم علی القاعده در رای مردم و به تبع آن، در دموکراسی ها قابل تحقق است.

اما اگر پیشرفت اقتصادی مورد نظر مردم در یک دموکراسی حاصل نشود همین مردم به جریاناتی متمایل می شوند که دغدغه دموکراسی ندارند.

هستند حکومت های دیکتاتوری مثل چین و ویتنام و عربستان و قطر و رواندا(پل کاگامه) که رضایت نسبی شهروندانشان را دارند. هر چند اجازه کشف این رضایت از طریق انتخابات آزاد به آنان داده نمی شود.

و هستند حکومت های دیکتاتوری مثل ونزوئلا که رضایت مردمشان را ندارند و تن به انتخابات آزاد هم نمی دهند.

به هر صورت دغدغه اصلی مردم اقتصاد، رفاه و امنیت و مهار فساد است و تحمل دیکتاتوری های کارآمد برایشان از تحمل دموکراسی های ناکارآمد بیشتر است و این تبدیل می شود به نقطه ضعف دموکراسی.

به خصوص که دیکتاتوری می تواند از جهاتی دیگر هم کارآمدتر باشد. مثلاً دنبال کردن برنامه ها و پروژه های بلندمدت تحت تاثیر گرایشات حزبی قرار نمی گیرد. همچنین اجرای این پروژه ها لزوماً با قوانین بوروکراتیک کند نمی شود. بن سلمان در عربستان و پل کاگامه در رواندا به راحتی می توانند پروژه هایش را با قدرت و سرکوب مخالفان، پیش ببرند ولی در یک کشور دموکراتیک پیچ و خم های قانونی بیشتری باید طی شود.

15 خرداد 1404

محافظه کاری

محافظه کاری

محمدامین مروتی

گوهر محافظه کاری، خوش بینی نسبت به وضع موجود و تلاش برای حفظ دستاوردها و توسعه بیشتر آنهاست.

گوهر ارتجاع، بدبینی نسبت به وضع موجود و نوستالژی بازگشت به گذشته است.

گوهر انقلابی گری، بدبینی نسبت به وضع موجود و نفی دستاوردهای موجود و تلاش برای زیر و رو کردن اوضاع و شروع از صفر است.

15 خرداد 1404

فهم متن و برخورد درست با آن

فهم متن و برخورد درست با آن

محمدامین مروتی

شرط فهم هر متنی، در درجه نخست، همدلی با آن متن است. در نخستین برخورد باید با همدلی سعی کرد متن را از دید مثبت نگریست. تنها اگر این دید افاقه نکرد، می توان نظر انتقادی را فعال کرد. این رویکرد به خصوص در فهم متون مورد مناقشه و بعضاً تاریخی مانند متون مقدس و متفکران گذشته صادق تر است.

در فهم مولانا باید سعی کنی از نگاه او دنیا را بنگری، سعی کنی روح کلامش را دریابی وگرنه با ملانقطی بازی و تقطیع کلامش، می توان از او هم فرشته و هم دیو ساخت. تنها پس از این که در حال و هوای او قرار گرفتی، می توانی نگاه انتقادی را برانگیزی. اول درک، سپس داوری. این سخن در مورد سایر متون هم کمابیش صادق است.

در مقابل فهم متن، تحریف و تخفیف و تخریب متن را داریم. در این وضعیت، منتقد از متن یک کاریکاتور می سازد که بتواند به راحتی آن را منکوب و سرکوب کند. به این شیوه می گویند "مغالطه پهلوان پنبه".

15 خرداد 1404

عین و ذهن

عین و ذهن

محمدامین مروتی

ماده امری وابسته به ذهن است. طبق فیزیک کوانتوم جهان، زمانی تبدیل به ماده می شود که مشاهده گری در کار باشد و گرنه در حال موجی می ماند. ذهن ماده را متصلب و قالب مند می کند. بدان مکان و زمان می دهد. در زمان و مکان تثبیتش می کند و آن را قابل مشاهده می کند. مشاهده گر، رنگ خود را به مشاهده شونده می زند. کور مادرزاد تصور کاملا متفاوتی از جهان دارد. در مقابل کسی که حس ششم و هفتم دارد دنیای بسیار متفاوتی را تجربه می کند. ذهنی که بیش از چهار بعد زمان و مکان را دارد نیز دنیای یکسره متفاوتی دارد و الخ.

12 خرداد 1404

انقلاب و اصلاح

انقلاب و اصلاح

محمدامین مروتی

سیمون وی انقلاب را قاعده تحول نمی داند بلکه آن را استثنا می داند.

با مفهوم اراده گرایانه ی انقلاب مخالفت می کند و می گوید انقلابیون مارکسیست گمان می کنند انقلاب مقدمه برپاشدن نظمی نوین است، در حالی که تحولات ضروری اجتماعی دهه ها قبل از انقلاب شروع می شوند. برده داری در رم باستان سال ها قبل از هجوم بربرها از میان رفته بود. قدرت اقتصادی اشراف ده ها سال قبل از انقلاب فرانسه، توسط بورژوازی فرانسه، کنار زده شده بود. انقلاب اکتبر نیز کاری جز تقویت بوروکراسی موجود در روسیه نکرد. به همین ترتیب سوسیالیسم هم اگر تحولی ناگزیر و اصیل باشد، پیشاپیش و قبل از انقلاب خود را به جامعه تحمیل می کند و نیازی به انقلاب ندارد. در واقع انقلاب زمانی رخ می دهد که پیشاپیش رخ داده باشد. انقلابِ آشکار، تاییدی است بر انقلاب پنهانی که قبلاً در مناسبات قدرت اتفاق افتاده است.

12 خرداد 1404

خیر و شر دولت

خیر و شر دولت

محمدامین مروتی

ریشۀ سرکوب، در تمرکز قدرت و ثروت است.

فلاسفه و اهل تامل برای رفع سرکوب، تمهیدات بسیاری اندیشیده اند.

در عین حال وضعیت مقابل سرکوب، هرج و مرج است. هرج و مرج هم مانعی بر سر راه سعادت بشر است. در این باب هم تاملات اندیشمندان فراوان بوده است. دوگانه دولت و بی دولتی، بزنگاهی برای تقابل آرا در این ساحت بوده است.

هابز معتقد بود تشکیل دولت(لویاتان)، تمهیدی برای گریز از هرج و مرج و به تعبیر او جنگ انسان علیه انسان بود. انسان ها با تفویض قدرتشان به سازوکار یا ماشین و مکانیسمی به نام دولت، غولی برای محافظت از منافع جمعی شان می سازند. دولت به نمایندگی مردم، امور جامعه را تمشیت و دعواها را از طریق زور یا قانون فیصله می دهد.

اما از نظر سوسیالیست ها خود دولت اکنون به غولی مهارناپذیر(چیزی مثل فرانکشتاین) تبدیل شده که اِعمال قدرت و سرکوب می کند و چاره را در هم شکستن ماشین دولت و بوروکراسی و دیوانسالاری می دانستند.

سوسیالیست های آنارشیست معتقد بودند از همان ابتدای پیروزی انقلاب باید از دولت خلع ید کرد و کار را به شوراها و سندیکاها و تشکل های مردم نهاد سپرد و دولتی نباید در کار باشد و گرنه آش همان و کاسه همان خواهد بود.

اما مارکس و به تبع او لنین، این ایده را خیالپردازانه می دانستند و در عوض از زوال تدریجی دولت سخن می گفتند. آنان دیکتاتوری پرولتاریا را برای در هم شکستن مقاومت دشمنان سوسیالیسم ضروری می شمردند و نابودی دولت را به مرحله دوم سوسیالیسم یعنی به کمونیسم احاله می دادند. یعنی برای نابودی دولت، ابتدا باید قدرت آن را به حداکثر رسانید و این نقض غرض اصلی و احاله ای دور و دراز و رویاپردازانه بود. اتفاقی که عیناً در شوروی و چین افتاد.

سیمون وی در کتاب "آزادی و سرکوب" پاشنه آشیل انقلاب فرانسه و اتحاد شوروی را همین افزایش مضاعف قدرت دولت و بوروکراسی دولتی می دانست. سیمون وی می گوید رویای کمونیسم نیز مانند افیون عمل کرده است که روشنفکران را گرفتار خود ساخته است.

اما راه حل لیبرالی، راه حل متفاوتی بود. لیبرالیسم به جای نابودی دولت، به ایده "دولت حداقلی" از سویی و تقویت سازو کارهای نظارتی و مدنی از سوی دیگر تاکید می کرد. به این وسیله با تمرکز زدایی از دولت، قدرت سرکوب دولت تحت کنترل دموکراتیک قرار می گرفت. دولتی که باید در فواصل معین از مردم رای بگیرد تا بتواند بر سر قدرت بماند.

7 خرداد 1404

تفاوت روش شناسی مارکس و لنین

تفاوت روش شناسی مارکس و لنین

محمدامین مروتی

سیمون وی، ماتریالیسم خام و عامیانه ی لنین و انگلس را -که بیشتر به کار جدل و ردیه نویسی سیاسی می آید- در تقابل با ماتریالیسم هوشمندانه مارکس می داند که به درهم تنیدگی عین وذهن باور دارد. وی با ارجاع به تزهای مارکس در مورد فوئرباخ، این باور لنینی را نقد می کند که ذهن محصول ماده یا انسان جزئی از طبیعت است بلکه انسان را عنصری ناساز در طبیعت و دگرگون کننده آن می داند.

وی با تمایز بین روش شناسی مارکس و لنین، نطفه سرکوب در اندیشه لنین را همین روش شناسی می داند که در "ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم" هم به کار گرفته شده است. هم و غم لنین زمین زدن اندیشه مخالف است در حالی که مارکس از هگل آموخته بود به جای ابطال نظریات ناقص، بهتر است "در عین حفظ شان، آن ها را پشت سر گذاریم."

به نظر می آید از نظر سیمون وی روش هگل و مارکس مبتنی بر سنتز نظریات متقابل است نه برخورد آنتی تز گونه با یک تز. سنتزی میان عین و ذهن و ماتریالیسم و ایدئالیسم به جای تاکید بر ماتریالیسمی مکانیکی و ایستا.

سیمون وی تفاوت ماتریالیسم مارکس و لنین را مقایسه می کند با تفاوت نظریه تکامل لامارک و داروین. روش شناسی لنین و حتی تا حدی مارکس لامارکی است که در آن نیاز، منشأ تغییر است: "کارکرد اندام می آفریند." لامارک می گفت نیاز به تغذیه باعث شده زرافه گردنش دراز شود. یعنی نیاز و کارکرد اندام لازم را می آفریند. یعنی اولویت را به شرایط مادی می داد. اما داروین معتقد بود کارکرد نتیجه پیدایش اندام است. نقش موتاسیون و تصادف را هم لحاظ می کرد. رابطه ای دیالکتیکی بین صفات برتر جانوران و جهش ژن ها هست.انتخاب اصلح بین ابژه های متکثر رخ می دهد. به همین سیاق علل تحولات اجتماعی هم تنها در بیرون و شرایط مادی نیست و نقش انسان هم تعیین کننده است.

منبع:

سیمون وی، در باره "ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم" لنین 1933

سوسیالیسم و دیوانسالاری

سوسیالیسم و دیوانسالاری

محمدامین مروتی

"سیمون وی" فیلسوف معروف فرانسوی، از مارکسیسم می آغازد. جذابیت مارکسیسم برای وی، بیش از هر چیز به آزادی بشر از قید از خودبیگانگی مربوط می شود. در سال 1932 در کتاب "آزادی و سرکوب" می نویسد قرار مارکس با خودش، بر به حداکثر رساندن آزادی انسان بوده و لنین گفته سیاست باید به امری پیش پا افتاده تبدیل شود که از عهده آشپزان هم برآید.

اما این روندی نبود که در اتحاد شوروی طی شد. سیمون وی می گوید کارگران و شوراها نه تنها نقشی در حکومت نداشتند، بلکه دیوانسالاری قدرت را قبضه کرد. ظاهراً سرمایه داران خلع ید شده اند اما کارگران به قدرت نرسیده اند بلکه حزب و دبیر کل به کمک یک دیوانسالاری مضاعف بر جان و مال کارگران مسلط شده و از آنان برده ساخته اند نه انسان آزاد. همین اتفاق در فاشیسم و نازیسم افتاده است. حکومت استالین حتی نوعی انحراف از مارکسیسم نیست. حکومت طبقه جدیدی است به نام دیوانسالاران حزبی که مارکس و دیگران کشف نکرده بودند و برخلاف دیوانسالاری بورژوازی پاسخگو هم نیست و آزادی های بورژوایی را هم نابود می کند. این دین دولتی همه ارزش های فردی را خفه می کند و مجبور است فقر را در چشم توده ها نوعی ایثار داوطلبانه جا بزند. بنابراین صرف سلب مالکیت و خلع ید از بورژوازی به سوسیالیسم نمی انجامد.

به نظر سیمون وی، مارکس قدرت دیوانسالاری را دست کم گرفته بود. رشد سرمایه داری به گونه ای بوده که قدرت بیش از پیش در دست تکنسین ها و تکنوکرات ها متمرکز شده است. قدرت نه در دست سیاستمداران است نه سرمایه داران. قدرت دست دیوانسالاری است نه طبقه معین. در واقع قدرت در دست هیچکس نیست. وی کماکان به سوسیالیسم و دموکراسی کارگری به عنوان همکاری داوطلبانه و آزاد شهروندان باور دارد. سیمون وی از یکی از بزرگان (احتمالاً خود مارکس) نقل می کند: " وسایل تولید که ابزار بردگی و استثمار است به ابزار کار اشتراکی و آزادانه مبدل سازیم تا مالکیت فردی واقعی محقق شود." و طبقه کارگر سرنوشت خود را به دست گیرد. سیمون وی می گوید:

"مبارزان نمی توانند جای کارگران را بگیرند. آزادی کارگران یا به دست خودشان محقق خواهد شد یا هرگز محقق نخواهد شد."

منبع:

مجله انقلاب کارگری شماره 158سال 1933

12 خرداد 1403

آزادی و کار

آزادی و کار

محمدامین مروتی

دغدغه سیمون وی در کتاب "آزادی و سرکوب"، انسان آزاد است. انسانی که نه مثل گذشته برده طبیعت باشد و نه مثل امروز برده جامعه. در انسان دو گرایش متناقض وجود دارد: عشق به آزادی برای خود و عشق به سلطه بر دیگران.

سیمون وی می گوید بزرگ ترین فاجعه زندگی بشر اشتباه گرفتن هدف با وسیله است. تولید هدف نیست، وسیله است. افزایش بی مهار تولید انسان را به کرامت انسانی نمی رساند.

در سِفر پیدایش، آدم و حوا به گناه نافرمانی به زمین تبعید می شودند و خداوند نفرین شان می کند که من بعد باید با کد یمین و عرق جبین کار کنید تا زنده بمانید، در حالی که در بهشت روزی بی رنج و کوشش داشتید. بنابراین روایت، کار یک شر بنیادین و نفرین باستانی تلقی می شد. اما سیمون وی می گوید انسان باید با همین کار خود را بسازد و این نفرین را به خیر اعلی تبدیل کند. کار مایه ی شرف انسان و بلکه و جه تمایز او با حیوان است.

در زمان شکار و ماهیگیری، انسان برده ی شکمش بود. در دوران برده داری، برده ی شلاق و در دوران سرمایه داری برده ی کار و بوروکراسی.

کار در شکل کنونی آن چیزی در ردیف اعمال شاقه و بردگی است در حالی که وضع مطلوب آن است که کار و دانش بر تخت شاهی بنشینند و کار کردن به یک فرهنگ مفرح و شادی آور تبدیل شود. کار انسان را بسازد و کامل تر سازد. این دغدغه مارکس هم بود اما مارکس از قدرت دیوانسالاری در تباه کردن این آرمان و ممانعت از تحقق آن غافل بود. انسان امروز بازیچه بوروکراسی و قدرت و ثروت بی مهار است.

سیمون وی می گوید آزادی به معنی بیکارگی و تن آسانی نیست. آزادی فقدان قانون نیست. همچنین فقدان مشکل و مسئله نیست بلکه حل معقول و آزادانه مسائل است و معنای زندگی در همین تلاش نهفته است که انسان در بدترین شرایط انتخاب کند و پیش رود.

12/3/1404

حرفی از آن هزاران.....

آیه هفته: ازدواج

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً ... :‏ و از نشانه‏ هاي او اينكه همسراني از جنس خود شما براي شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش يابيد، و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد....(روم / 21)

کلام هفته: حقیقت

بزرگ‌ترین مانع در برابر کشف حقیقت، نه دروغ، بلکه توهم حقیقت است. (فريدريش نیچه)

شعر هفته:غم عشق

گفتم چه کنم با دل تا غم نبود در وی

گفتا غم من دارد بگذار غمین باشد.‌‌.. (فیض_کاشانی)

داستانک: دروغ

شاعری قصیده ای در مدح حاکمی بخواند. حاکم را خوش آمد و به صندوق دارش گفت صدتومانش بده. فردا که برای پول آمد گفت تو دروغی گفتی ما را خوش آمد، من هم دروغی گفتم تو را خوش آید.

طنز هفته:جهل مرکب

شخصی صفت ماهی می‌کرد و بزرگی او، کسی او را گفت:

اگر می‌دانی نشان ماهی بگو که چیست؟

گفت: آنست که دو شاخ دارد همچو اشتر!

گفت: من خود می‌دانستم که تو از ماهی خبر نداری، بدین شرح معلوم شد؛ که تو گاو را هم از اشتر واز نمی‌شناسی! (مقالات شمس تبریزی)

این صفحه در 2 خرداد 1404 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

این صفحه در 2 خرداد 1404 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

295 انیمه نام تو (2016)

295 انیمه نام تو (2016)

https://t.me/manfekrmikonan

نام تو یک انیمهٔ ژاپنی به نویسندگی و کارگردانی ماکوتو شینکای است.

داستان درمورد دو دانش‌آموز دبیرستانی به نامهای تاکی و میتسوها می‌باشد که بدنهای آنها به‌طور ناگهانی در زمان برخورد یک ستاره دنباله دار به زمین با هم عوض می‌شود.

میتسوها، دانش‌آموز دختری در روستای ایتوموری ژاپن از زندگی در روستا خسته شده و آرزو داشت در زندگی بعدی خود تبدیل به پسری خوش‌سیما در توکیو شود. او با مادربزرگ و خواهر کوچکترش زندگی می‌کند. یوتسوها خواهر کوچک‌تر میتسوها است که میتسوها را بسیار دوست دارد ولی کارهای او به نظرش بسیار عجیب می‌رسد.

تاکی نیز یک پسر نوجوان دبیرستانی اهل توکیو است که در یک رستوران ایتالیایی کار می‌کند و در نقاشی و طراحی مهارت بالایی دارد.

تا اینکه روزی میتسوها به عنوان تاکی، و تاکی در عوض میتسوها از خواب بیدار شد. برای چندین روز بدن‌های آن‌ها گاه‌وبی‌گاه با یکدیگر عوض می‌شد تا اینکه بعد از ظهر یکی از روزها کاملاً تماس خود را از دست دادند. و در پایان فیلم این دو شخصیت در حالی که هم دیگر را نمی‌شناسند به هم دیگر می‌رسند.

میتسوها و تاکی معمولا از طریق گفت‌وگو با اطرافیانشان، در مورد رفتارهای عجیب و غریبشان در روز گذشته، متوجه می‌شوند که به‌طور تصادفی و در خواب جای خود را با یکدیگر عوض می‌کنند. به عنوان مثال، میتسوها شهامت صحبت کردن با دختری را دارد که مورد علاقه تاکی است و با او قرار می‌گذارد. همچنین تاکی روابط دوستانه میتسوها را گسترش می‌دهد.

اما یک روز، آنها دیگر جابجا نمی‌شوند و تاکی به هیچ‌وجه نمی‌تواند میتسوها را پیدا کند. تاکی برای پیدا کردن میتسوها سعی می‌کند خاطرات مبهمی که از مناظر زندگی میتسوها دارد را به‌خاطر بیاورد و برای یافتن او تلاش می‌کند؛ نقطه اوج قصه انیمه نام تو، از همین لحظه آغاز می‌شود.

سایاکا یکی از همکلاسی‌های میتسوها و بهترین دوستش؛ که به تسی علاقه‌ای عاشقانه دارد.

«تسی»یکی دیگر از همکلاسی‌های میتسوها که به او علاقه‌ای عاشقانه دارد.

سوکاسا دوست صمیمی تاکی است که سعی می‌کند مراقب تاکی باشد.

میکی همکار تاکی در رستوران ایتالیایی و دوست صمیمی او.

مادر بزرگ میتسوها: از میتسوها و خواهرش از وقتی کوچک‌تر بودند مراقبت کرده و بر حفظ رسوم وسنت‌های اجدادیشان تأکید دارد. او از دامادش (پدر میتسوها و خواهرش) به دلیل کارهای سیاسی و عدم توجه به رسوم، بیزار است.

دیدن انیمه را به علاقمندان فیلم های معناگرا و عمیق توصیه می کنم.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/0/0b/Your_Name_poster.png/250px-Your_Name_poster.png

27 اردیبهشت 1404

معروف ترین شاعران جهان غرب

معروف ترین شاعران جهان غرب

محمدامین مروتی

شاعران انگلیسی:

جان میلتون(1698-1674) نویسنده "بهشت گمشده" بود که در مبارزات سیاسی علیه استبداد شاه و دفاع از آزادی متحمل سختی های زیادی شد. در 52 سالگی نابینا شد. از جملات اوست:

ذهن جای خود را دارد، و می‌تواند بهشتی از جهنم و جهنمی از بهشت در خود بسازد.

«آنان که چشمان مردم را بیرون می‌آورند، آنان را برای کوریشان سرزنش می‌کنند .»

ویلیام بلیک(1775-1827) شاعر رمانتیک انگلیسی با گرایشات مذهبی و عرفانی بود.

ویلیام وردزورث (1770-1850) شاعر رمانتیک انگلیسی است.

ساموئل باتلر کولریج(1772-1834) دوست وردزورث و شاعر رمانتیک طرفدار انقلاب فرانسه که نقدهایی هم به عملکرد انقلابیون داشت.

لرد جری بایرون(1788-1824) شاعر رمانتیک انگلیس است.

پرسی شلی(1792-1822) طرفدار آزادی و انقلاب فرانسه بود.

تی اس الیوت(1888-1965) برنده جایزه نوبل و دارای مشرب کاتولیک و دینی. نویسنده سرزمین بی حاصل.

شاعران فرانسوی:

ژان دولافونتن(1621-1695) نویسنده "افسانه ها" و از بزرگترین شاعران فرانسه است. شعر روباه و زاغ اثر اوست که در ایران به نام مترجمش حبیب یغمایی مشهور شده است.

آلفونس دولامارتین(1790-1869) بزرگترین رمانتیک فرانسوی دارای اثر معروفی به نام "دریاچه". او اهل سیاست بود و گرایش چپ هم داشت.

شارل بودلر(1821-1867) شاعر بدبین مکتب سمبولیسم که به مخدرات پناه برده بود و کتاب معروفش "گل های اهریمنی" است.

شعرای آلمانی:

یوهان ولفانگ گوته(1749-1833)شاعری رمانتیک و از نوابغ روزگارش بود گه علاوه بر شعر در فلسفه و علوم زمانش دست داشت. دوست نزدیک شیلر و عاشق حافظ شیرازی بود. آثار مهمش عبارتند از فاوست، رنج های ورتر جوان و دیوان شرقی غربی که این آخری ملهم از حافظ است.

فریدریش شیلر(1759-1805) بزرگترین شاعر آلمانی محسوب می شود که در تاریخ و فلسفه هم دست داشت. از جملات اوست:

«زن یگانه وجودی است که حقیقت عشق پاک را می‌شناسد.»

«قدرت به هر دستی که رسید آن را مسموم می‌کند.»

فریدریش هولدرلین(1770-1843) زندگی اش متاثر از یک عشق ناکام بود که کارش را به جنون هم کشاند. رمانتیک بود و بر هگل و شلینگ تاثیر زیادی گذاشت.

هاینریش هاینه(1797- 1856) از شعرای رمانتیک و یهودی آلمان بود. دوست مارکس بود و گرایش سوسیالیستی داشت. قطعه ای هم در تمجید از فردوسی سروده است.

فریدریش نیچه(1844-1900) از نوابغ فلسفه است که دستی هم در شعر و شاعری داشت.

راینر ماریا ریلکه(1875-1926) بزرگترین شاعر قرن بیستم آلمان است که گرایش های عرفانی دارد.

شعرای روس:

الکساندر پوشکین (1799-1837) اشعر الشعرای روس است که در 38 سالگی طی دوئلی کشته شد.

میکائیل لرمانتوف(1841-1814) با 26 سال عمر هم از شاعران رمانتیک خوب روس است که در دوئل جان خود را از دست داد.

ولادیمیر مایاکوفسکی(1894-1930) شاعر مدرن و انقلابی روس است که در 36 سالگی جهان را وداع گفت.

شعرای آمریکایی:

هنری لانگ فلو(1807-1882) شاعر بزرگ آمریکایی و متمایل به مضامین اخلاقی بود.

رالف والدو امرسون(1803-1882) در فلسفه و ادبیات سرآمد بود و پیش از فیتزجرالد، خیام و سایر شاعران ایرانی مثل سعدی و حافظ و مولوی را می شناخت و به غرب معرفی کرده بود. او نوشته های سعدی را با انجیل مقایسه کرده بود. جملات زیر منسوب به اوست:

«آن‌چه هستید شما را بهتر معرفی می‌کند تا آن‌چه می‌گویید.»

«تمدن، نتیجه نفوذ زنان پارسا است.»

«گل‌ها، تبسم زمین هستند.»

«ما مالک لوازم مادی نمی‌شویم، مملوک آن می‌گردیم.»

«هرچه مارا محدود می‌کند ما اسمش را می‌گذاریم بخت و اقبال.»

«یک دوست، فردی است که در مقابل او با صدای بلند می‌توان فکر کرد.»

«هرچه مارا محدود می‌کند ما اسمش را می‌گذاریم بخت و اقبال.»

«علم نمیداند که چقدر به تخیل مدیون است.»

ادگارآلن پو(1809-1849) شاعر مایوس و تلخی که فقط 40 سال عمر کرد.

والت ویتمن(1819-1892) شاعر مدرن و دموکرات منش معاصر بود. برگ های علف اثر مهم اوست که به نوعی پایه گذار شعر نو آمریکاست.

امیلی الیزابت دیکنسون(1830-1886) شاعره ای عارف مسلک و با ذوق بود.

سایر شعرا:

دانته الیگیری(1265-1321) بزرگترین شاعر ایتالیایی و خالق کمدی الهی است. او در ایتالیا مقامی مانند فردوسی در ایران و شکسپیر در انگلستان دارد.

شاندور پتوفی(1823-1894) شاعر مجار که در 26 سالگی در جنگ کشته شد.

یوست وانندن وندل(1587-1679) شاعر بزرگ هلندی است.

منبع:

زیباترین شاهکارخهای شعر جهان به انتخاب و ترجمه شجاع الدین شفا/ نشز صفیعلیشاه/ 1363

اول خرداد 1404

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۲۹(عمر که بی‌عشق رفت)

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۲۹(عمر که بی‌عشق رفت)

محمدامین مروتی

غزل در بیان مزیت ها و نتایج عاشقانه زیستن است.

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر

عمر غیرعاشقانه را به حساب عمر مگذار. با عشق است که حیات جاوید می یابی.

هر که جز این عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان

مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر

عشق، مانند آبی است که ما در آن شناور می شویم. اگر آب نباشد ماهی وجودمان – هر مقامی داشته باشد- پژمرده می شود و می میرد.

عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت

برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر

عشق است که درختان را سرسبز می کند و شاخه پیر را جوان می کند.

هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟

عاشق نمی میرد زیرا سپری مانند ماه دارد که بلند مرتبه است و هیچ تیری به او نمی رسد.

سر زِ خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟

جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر˚ خیر

از خدا که برگردی، راه را گم می کنی.

تنگ شکر خر بلاش[1]، ور نخری سرکه باش

عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر

بیت قدری اعوجاج معنی دارد. به نظر می رسد که می گوید از عارفان شکرفروش باش و از ایشان شکر بخر تا چون سرکه ترش نباشی وگرنه بر و بمیر.

جملهٔ جان‌های پاک، گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر

همه پاکان اسیر خاکند و لی عشق طلاست و آن ها را از خاک می خرد و نجات می دهد.

ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت

در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر

اگر کسی نانت نداد، نومید مشو و نان از خود زنبیل بطلب. یعنی بی نان نمی مانی و از گرسنگی نمی میری چون خدا رزاق است.

چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر

اگر از تو حرکت و قدم برداشتن باشد، خداوند برکتت می دهد. چنان که خاک با تابش خورشید، طلا می شود و خون مادر به شیر برای نوزادش تبدیل می شود.

مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر

ای شمس تبریزی بیا تا از این عالم چسبنده چون قیر نجات مان دهی.

27 اردیبهشت 1404


[1] بلاش: عارفان

شرح غزل شمارهٔ ۵۱۳ (کیست در این شهر که او مست نیست)

شرح غزل شمارهٔ ۵۱۳ (کیست در این شهر که او مست نیست)

مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

وقتی مولانا احوال خوشی دارد، به خصوص در مجلس سماع، حس می کند حال همه خوب است. ظاهراً این غزل در چنین حالی سروده شده است.

کیست در این شهر که او مست نیست

کیست در این دَور کز این دست نیست

مولانا می گوید همه مستند و در این حلقه و دور یکدست اند.

کیست که از دمدمه ی روح قدس

حامله چون مریم آبست نیست

گویی مانند مریم به روح خداوند آبستن شده اند.

کیست که هر ساعت پنجاه بار

بسته آن طرّه ی چون شست نیست

همه اسیر موی چون دام معشوق اند.

چیست در آن مجلس بالای چرخ

از می و شاهد که در این پست نیست

هر چه در بهشت هست همین جا نقداً حاضر است. من جمله می و حوری. یعنی بهشت را در زمین نقد کرده ایم و نیازمند بهشت نسیه و موعود نیستیم.

می‌نهلد می که خرد دم زند

تا بنگویند که پیوست نیست

مستی می، عقل را به کنار زده. این می و مستی مدام و پیوسته است. ضمناً می توان گفت این می ما را به معشوق پیوند داده است. پیوست به معنی اتصال و پیوند.

جان بر او بسته شد و لنگ ماند

زانک از این جاش، برون جست نیست

جان عاشق بسته جان معشوق است و نمی تواند جایی برود.

بوالعجبِ بوالعجبان را نگر

هیچ تو دیدی که کسی هست نیست

عجایب در عجایب این است که این عاشقان در عین هستی، نیستند. یعنی از نفس خود غایب اند.

برپرد آن دل که پرش شه شکست

بر سر این چرخ، کِش اِشکست نیست

کسی که دلش برای خدا شکسته باشد، از این چرخ که شکست و سستی ندارد، فراتر می رود. یعنی پیش خدا قدر دل شکسته از فلک نشکسته و محکم بیشتر است.

نیست شو و وارَه از این گفت و گوی

کیست کز این ناطقه وارست نیست

مولانا در مقطع می گوید از زبان و کلام خود را نجات ده و از نفس تهی شو. کسی از دست نطق و کلام نجات نیافته است.

اول خرداد 1404

نگرانی و آرامش

نگرانی و آرامش

محمدامین مروتی

می توان به دوگونه به زندگی نگریست و روی کرد:

کار غلط کردن و نگران شدن بابت خرابکاری های مان.

درست زیستن و نگران نبودن بابت خطاهای مان.

ما در طول زندگی کارهای فراوانی می کنیم که می دانیم اشتباه است ولی به دلایل مختلف و سبک زندگی برگزیده مان، انجام شان می دهیم و بعد نگران عواقب آن ها می شویم.

در حالی که می توانیم به قدر وسع و توان سعی کنیم کاری را که می دانیم درست است انجام دهیم و نگران نتایج کار نباشیم. چون اصل را بر درست زیستن و خطاکار نبودن گذاشته ایم.

حاصل نوع اول زیستن، نگرانی و اضطراب و ناآرامی و تشویش و دویدن و شتابناکی و وقت کشی است. شتابزدگی و کمیت زدگی. دویدن و نرسیدن.

حاصل نوع دوم زیستن، آرامش و وجدان راحتی است که سر به بالش راحتی دارد. حتی مرگ و بیماری هم او را وحشت زده نمی کند. در حد وسع و توان با بیماری و مرگ هم واقع بینانه برخورد می کند و خود را بخشی از قوانین هستی می داند نه استثنا و تافته ای جدابافته از عالم. مهم این است که با مسائل و چالش هایش واقع بینانه و مسئولانه برخورد کرده است. مهم این است که فرصتی رایگان برای زندگی کردن به دلخواه خود در اختیارش گذاشته اند. مهم این است درست زیسته نه اینکه چقدر زیسته:

گر بدین سان زیست باید پَست

من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچۀ بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر نَنْشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاریْ جاودانه، بر ترازِ بی بقایِ خاک (شاملو)

22 اردیبهشت 1404

ذهن پریشان و خاطر˚جمعی

ذهن پریشان و خاطر˚جمعی

محمدامین مروتی

گر نبودی عشق، بفسردی جهان

عشق ما را جمع می کند. خاطرمان را مجموع و متمرکز معشوق می کند. حالمان را خوب می کند. اما عقل بازاری و ابزاری، خود را به هزار موضوع مشغول کرده است. باز مولوی می گوید:

عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طمّ و رم

جمع کرد باید اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

حافظ می گوید:

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

عشق، ملات و چسب کائنات است. بدون عشق، کائنات سرد و بی روح و بی معنا و پراکنده و آشفته است. عشق کائوس و هاویه را به کاسموس و هارمونی تبدیل کرده است. به قول مولانا:

چرخ گردون ها، ز موج عشق دان

گر نبودی عشق، بفسردی جهان

25 اردیبهشت 1404

حرف آخر

حرف آخر[1]

محمدامین مروتی

جهان شناسی من:

در نگاهمان به جهان یعنی جهان بینی و جهان شناسی مان، یک سوال کلیدی و تعیین کننده این است که جهان حساب و کتاب و نظام دارد یا نه؟ جهان یک کاسموس است یا کائوس؟ نظمی خردمندانه بر عالم حاکم است یا نه؟

صرف نظر از اینکه این نظم درونزاست یا منشأ بیرونی دارد، من به نظم خردمندانه عالم باور دارم و این باور مهم است. زیرا من هم جزئی از این نظم هستم و باید با آن هماهنگ باشم نه در تعارض.

این تصویر بزرگ تری است که من از جهان دارم.

خودشناسی من:

پس من بخشی از کاسموس هستم اما بخشی بسیار ناچیز و به حساب نامدنی.

من باید اندازه وجود خود در مقیاس کیهانی را بدانم و دائماً آن را به خود یادآوری کنم تا اندازه گلیم خود را فراموش نکنم.

من باید فرصتی را که به شکلی معجزه آسا برای زیستن پیدا کرده ام، قدر بدانم و بکوشم نهایت استفاده از آن را بکنم.

من باید یادم بماند که در مقیاس کائناتی وجود ندارم و هیچ هستم. ضمناً باید یادم بماند همین وجود ناچیز من هم در تعامل با دیگری(اعم از همنوع و سایر موجودات) ساخته و پرداخته می شود. یعنی من عبارت از دیگری هستم.

این دو نکته یعنی شناختن حد و اندازه کیهانی خودم و شناخت حیثیت اجتماعی خودم، مبنای خودشناسی من هستند و مرا فروتن می گردانند.

این تصویر کوچک تری است که من از خودم دارم.

خودسازی من:

خودسازی یعنی حفظ این فروتنی به اضافه برقراری رابطه احسن با عالم و آدم به منظور تحقق بهترین های خود و بهترین های دیگران.

زندگی یعنی ساختن زندگی خود و پیش بردن پروژۀ خود و آن چیزی جز تحقق قابلیت های خود نیست. به تعبیری آزاد کردن زیباترین مجسمه وجودمان از دل یک هیولا و صخره بی شکل.

وفاداری به حقیقت:

اما تحقق این پروژه بدون وفادار ماندن به حقیقت یعنی بدون وفاداری به احساسات و عواطف و عقلانیت خود میسر نیست. در واقع مهمترین قدم احتراز از خودفریبی و دروغ گفتن به خود است. حتی می توان با عناوین فریبنده ای چون عرفان و خودشناسی و دین و فلسفه هم خود را فریب داد.

یکی از استلزامات یا لوازم وفاداری به خود کنش مندی است. کنش مندی به جای واکنشی عمل کردن نسبت به دیگران است. کنش مندی خاستگاه درونی و اصیل دارد. واکنش خاستگاه بیرونی و مقابله به مثلی.

راهکارها:

راهکارها سه قسمت دارند:

یادآوری ها، تصحیح رابطه با دیگران، تمرین های فردی.

یادمان باشد:

پیش از هر چیز باید به حقیقت از هر زبانی وفادار باشم. نسبت بدان فروتنی و پذیرش داشته باشم.

سه تذکر همیشگی(هدت)

1. یادآوری مکرر دو تصویر بزرگ و کوچک از مقیاس های وجودی به خودم.

2. یادآوری مکرر این که زندگی هدیه ای معجزه آسا و بی بدیل و شاید نامکرر باشد که باید قدردانش باشم.

3. یادآوری مکرر این که من بدون دیگران وجود ندارم و من در تعامل با دیگران است که وجود دارم و ساخته می شوم. یادم باشد که من در تعاملات روزانه شکل می گیرم نه حتی در خواندن و نوشتن کتاب.

تصحیح روابط:

پس باید تمرکز کنم بر بهینه کردن این تعامل و رابطه به منظور بهینه سازی خود و دیگران.

چهار راهکار برای بهبود رابطه: (گتمد)

1. رعایت حق تقدم:

برای بهینه کردن این رابطه یک راهکار خوب تقدم بخشیدن به دیگران در راحتی ها و تقدم جستن بر دیگران در سختی هاست. مثلاً در رانندگی و غذا خوردن و کمک کردن و سایر امور روزانه.

2. خوب گوش دادن به دیگران:

راهکار دیگر گوش دادن صبورانه و با دقت به سخن دیگری برای تعامل بهتر با اوست. خوب شنیدن بهترین نوع مهربانی است.

3. بیان نکات قوت دیگران:

باید بکوشم به جای عیبجویی از دیگران با تشویق نکات مثبت شان از آن ها آدم های بهتری بسازم.

4. درک دیگری به جای قضاوت او:

چهارمین نکته فهمیدن و درک دیگران به جای قضاوت کردن و محکوم کردنشان است. شرح صدر و دریادلی انسان های اهل دل ناشی از درکی است که از وضعیت دیگری دارند. این دریا دلی درک کردن و همدلی و حتی همدردی و شفقت را جایگزین به قاضی رفتن می کند.

علاوه بر تنظیم حسن رابطه با دیگری باید کارهایی هم روی خودمان بکنیم.

تمرین ها:(خانش)

1. کنترل خشم:

اولین نکته کنترل خشم است. چنان که فروید گفت شخصیت انسان متناسب با بزرگی مشکلی است که او را بی منطق و عصبی می کند. بالا رفتن ظرفیت با بردباری و صبوری میسر است و بردباری با کنترل واکنش سریع.

2. آهستگی:

دومین نکته آهسته و با متانت و تانی زیستن و پرهیز از شتابزدگی است. سرعت زندگیمان را بکاهیم تا طعم وقت را بچشیم.

3. نیکوکاری:

جنبه مهم نیکوکاری، کمک منظم و مستمر به نیازمندان است. بی شک نیازمندان سهمی در دارایی ما دارند.

اما نیکوکاری فقط کمک مالی نیست. این همان روش آدلر برای معالجه بیماری های روانی است. به مدت 15 روز هر روز یک کار خوب انجام بده. بعد از 15 روز به آدم دیگری تبدیل می شوی.

ابوسعید هم گفته بود عجب دارم از این همه گوهر و جواهرات که بر زمین ریخته و کسی جمع شان نمی کند. پرسیدند کدام جواهرات؟ گفت هر مجالی برای کار خیر و محبت و خدمت به دیگران، گوهری است که می توان و باید از زمین جمع کرد.

4. شاد بودن و شاد کردن.

30 اردیبهشت 1404


[1] برگرفته از عنوان کتاب از تامس نیگل

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

محمدامین مروتی

ایدئولوژی و تفکر ایدئولوژیک تنها به حوزه سیاست محدود نیست. ایدئولوژی به تعبیر مارکس، آگاهی کاذب و وارونه است. این آگاهی دروغین و معکوس می تواند در حوزه زندگی فردی هم وجود داشته باشد. کسی که متوهم است و گرفتار سلطه نفس، در واقع گرفتار آگاهی دروغین است. گمان می کند مرکز پرگار وجود است. گمان می کند دنیا باید خدمتگذار او باشد. حداقل به گونه ای می زید که گویی جهان باید در خدمت او باشد.

نفس هم دیکتاتور است. ما را تحت سلطه می گیرد. حقیقت را برنمی تابد. ایدئولوژی، ضدآگاهی است. نفس هم حرف حساب را نمی شنود. اهل مشورت و شنیدن نیست. نفس نمی گذارد صدای فطرت و منِ بهترمان شنیده شود. دنبال گرفتن تایید و تحسین دیگران است. دیکتاتوری است که نیاز به تعریف و تمجید و تملق دارد. به زبان سیاست، نفس، دیکتاتور درون ماست. می گوید هر چه می گویم بکن، تا دوستت داشته باشم.

شیاطین و ستمگران تنها در بیرون نیستند. شیاطین و ستمگران درونی، کارگزار و ستون پنجم ایشان اند.

نفسانیت هم متوهم است. توهم توطئه دارد. پارانوئید است. دیگران را نسبت به خود تهدید و دشمن تلقی می کند. خود را عقل کل می پندارد.

اگر مبنا و پایه صلح برون، صلح درون یعنی صلح انسان با خودش است، مبنای همه تنازعات بیرونی هم در تنازعات و تناقض های درونی برخاسته از نفسانیت است. انسانی که با خود در صلح نباشد، تناقضاتش را به عالمیان و آدمیان نیز فرافکنی می کند. به همین دلیل عرفا خصم درون را نه به نسبت خصم برون، دشمن اصلی تلقی می کردند. مولوی می گوید نسبت دشمن درون به دشمن بیرون مثل نسبت اژدها به مار است:

مادر بت ها بت نفس شماست

کان دگر مارند و این یک اژدهاست

نفسانیت دیکتاتوری درونی است که ما را تحت فشار می گذارد و با صرف زور و انرژی و تنش و تعجیل و شتاب بسیار کارش را پیش می برد. نفس انسان را دائماً در حال درگیری و تنش و جبهه گیری و حمله و دفاع نسبت به دیگری قرار می دهد. از ترس و خشم و نفرت تغذیه می کند. رویکردش واکنشی و مقابله ای و معطوف به امر بیرونی است. بی ریشه و نااصل است.

این تنش ها، جسم را هم بیمار می کند. فاکتورهای شیمیایی، خونی و هورمونی را به هم می ریزد.

تصویر زیبای رهایی از نفسانیت، تصویری است از سبکباری و راحتی و آرامش و متانت و آهستگی و آسوده خیالی که خوب نفس می کشد و خوب زندگی می کند. آزاد و رها از تنش و فشار روانی است. انسان رها، حس تعادل و هارمونی دارد. رویکردش کنشی و معطوف به منطق درونی و نیالوده به واکنش است. ثقل و ریشه درونی و اصیل دارد. به جای تخریب ساختمان دیگری، ساختمان خود را بالا می برد.

جسم سالمتری هم دارد. فاکتورهای شیمیایی متعادل تری هم دارد. زیرا سلامت جسم و ذهن متقابل و دیالکتیکی است.

اما نفس چگونه ما را کنترل می کند و تحت سلطه قرار می دهد؟

نفس دائماً به ما یادآور می شود اگر با دیگری صمیمی بشوی، از تو سوء استفاده می شود. لذا سعی کن او را در سلطه بگیری. اما من اصیل از صمیمیت خودانگیخته و درونزا و خودجوش تغذیه می کند.

شاید مهمترین ترفند نفس برای سلطه بر ما این است که بی وقفه به ما برای سلطه بر دیگران و کنترلشان فشار می آورد. نفس این کار را با بالابردن انتظارات و توقعات از دیگران پیش می برد. در حالی که موضوع بر سر کنترل نفس است توسط خویشتن بهترمان نه کنترل خویشتن اصیل توسط من کاذب.

دشواری کنترل نفس در این است که عمری بر ما حکومت کرده و رابطه ای مکانیکی و شرطی و تعریف شده با ما ایجاد کرده است. نفسانیت اتوماتیک وار و بر حسب عادت و بدون صرف انرژی عمل می کند و کارش را پیش می برد ولی برای کنترل آن نیاز به فراخوانی خودآگاهی و مراقبه و صرف انرژی داریم.

در اجتماع و تاریخ نیز، تداوم خودکامگی، حاصل خو گرفتن با هزاران سال دیکتاتوری و زورگویی است.

کنترل نفسانیت در ساحت فردی با تقوی و خودسازی و مراقبه و همنشینی با اهل دل میسر است.

اما در ساحت اجتماعی، کنترل نفسانیت سیاستمداران، جز با نظارت خرد جمعی یعنی سازو کارهای دموکراتیک میسر نیست. ممکن است انسان های صالحی در میان اهل سیاست پیدا شوند ولی اکثریت مطلق شان نیاز به نظارت دارند تا تباه نشوند و از موقعیت خود سوء استفاده نکنند.

29 اردیبهشت 1404

حقیقت = آزادی

حقیقت = آزادی

محمدامین مروتی

حقیقت مار ا نجات می دهد. النَّجاةُ فی الصِّدق. حقیقت، آزادیبخش است چون ما را از وابستگی به دروغ به تعصب، به ایدئولوژی، به اتوریته نجات می دهد. حقیقت اول خود ما را نجات می دهد و بعد به نسبت تاثیرگذاری مان، جهانی را که در آن زندگی می کنیم بهتر می کند. دروغ اول خودمان را می فریبد و بعد دیگران را. دروغگویی یک زنجیره است، راستگویی هم. هر دروغی، دروغی دیگر می آفریند و هر حقیقتی، حقیقتی دیگر.

حقیقت، نمی گذارد به ساز دیگران برقصیم. باعث می شود با خودمان روراست باشیم زیرا تلقی من از خودمم مهمتر از تلقی دیگران از من است. لذا ما باید فقط به حقیقت متعهد باشیم نه به دیگران، نه به احزاب و گروه ها و فرقه ها. تعهد ما باید به خودمان و آزادی خودمان باشد. دوست داشتنی ترین وضعیت ما زمانی است که طبیعی هستیم، نمایش بازی نمی کنیم و خودمان هستیم. ژان پل سارتر گفته بود:

"جهنم یعنی وابستگی به قضاوت دیگران؛ افراد زیادی در جهان هستند که در جهنم به سر می‌برند، زیرا سخت وابسته به داوری دیگران‌اند..."

نیچه می گوید خوب و بد تو، باید خوب و بد خودت باشد نه دیگران. نباید از خوب و بد دیگران و جامعه تقلید نکرده باشی. باید به فراسوی نیک و بد مرسوم و متعارف بروی. نیک و بد تو باید درونزا و درون محور باشد. کپی برداری و تکراری نباشد.

هاول می گوید اولین اصل برای نجات از دیکتاتوری این است که در دروغ هایش شریک نشویم و از زیر سیطره فکری اش خارج شویم. همراهیش نکنیم.

داریوش بزرگ می گفت خدایا مردم مرا از شر جنگ و خشکسالی و دروغ نجات بده. یعنی دروغ به اندازه جنگ و خشکسالی مخرب است.

وفاداری به حقیقت، علاوه بر آزاد کردن، ما را عاشق هم می کند. آزادی یا تحرّی حقیقت، مستلزم وفادار ماندن به حقیقت خودمان است. مستلزم خودکفایی درونی است.

وفادار ماندن به خود، سرچشمۀ تبدیل انسان به موجودی مفید و موثر و دردبخور است. این خوداتکایی و خودیافتگی، سرچشمۀ تحقق توانایی ها و استعدادات ماست. مهمترین پروژۀ زندگی هر کسی باید تحقق قابلیتهایش باشد. هر کس گوهری در وجود خود دارد که باید آن را استخراج کند. میکل آنژ می گفت مجسمه داود را با ضربه های تیشه از میان یک تکه سنگ بی شکل و زمخت بیرون کشیده و به تعبیری زیباتر، آزاد کرده است. ما هم باید بکوشیم حتی الامکان، بهترین نسخه وجودی مان را از دل تکه سنگ زندگی استخراج و آزاد کنیم نه زشت ترین ورژن هایمان را.

نفس برای احساس وجود نیاز به تاییدیه گرفتن از دیگران دارد. تصویر و تاثیر ذهنی اش در مخاطب برای او همه چیز است. خودباخته و خودگم کرده است. اما عشق، خودکفایی و بسندگی و ثقل درونی دارد. به دنبال این خودبسندگی است که محبوب بودن و تایید شدن هم خود به خود می آید. محبوب شدن هم مثل عاشق شدن، آمدنی است نه آوردنی. اما ابتدا به ساکن، رفتنِ دنبال تایید شدن، کار نفسانیت است که در آخر، تاییدیه ای هم نمی گیرد. عشق، دنبال تاییدِ بهترین کارهای دیگران است. خطاهای دیگران را مثل خطاهای خود می بخشد و نکات مثبت شان را تقویت می کند تا همه انسان های بهتر و مفیدتری شوند.

نفسانیت با گرفتن تایید از دیگران فربه می شود و عشق با دادن و بخشیدن.

به زبان سیاست، نفس، دیکتاتور درون ماست. می گوید هر چه می گویم بکن، تا دوستت داشته باشم. اما عشق، شکوفایی و رشد طبیعی و تحقق قابلیت های ما را می خواهد. عشق تحقق و شکوفایی ما را مشروط به آزادی می داند، نفس مشروط به اطاعت. نفس ادعای عشق و دلسوزی هم می کند ولی از نوع سادیستی و غیرتمند آن که آزادی عمل معشوق را تاب نمی آورد. عشق و آزادی همبسته و دوقلویند:

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

فقط حقیقت ما را نجات می دهد. به حقیقت عواطف و ادراکات خود وفادار بمانیم. خود را از خودباختگی و از خود بیگانگی خلاص کنیم. برای خودمان زندگی بکنیم نه برای گرفتن تاییدیه دیگران. زندگی مان درونزا و درونگرا باشد نه معطوف به عوامل بیرونی.

24 اردیبهشت 1404

من از هیچکس بهتر نیستم

من از هیچکس بهتر نیستم

محمدامین مروتی

قطعاً من ذاتاً و بالقوه از هیچکس بهتر نیستم. زیرا مرا محیط و ژنتیک برساخته است. بالفعل هم از دیگری بهتر نیستم زیرا با هر کسی که جایم عوض شود، تبدیل می شوم به او. پس این "من از او بهترم" از کجا می آید؟ از نفس و شیطان(خودخواهی) که خود را با آدم مقایسه کرد و "اَنا مِن خیری"(من از او بهترم) گفت:

اولین کس کاین قیاسک ها نمود

پیش انوار خدا، ابلیس بود

از همه این ها گذشته، من چه علم و اطلاعی از دل و درون دیگری دارم که بخواهم خود را برتر از او بدانم؟ معمولاً هر کس عیوب خود را بهتر از دیگری می شناسد. سعدی می گوید:

کسی را زشتخویی داد دشنام

تحمل کرد و گفت این نیک فرجام!

بَتَر زانم که خواهی گفت آنی

که دانم عیب من جز من ندانی

از همین رو وقتی از مردخدایی خواستند که بگردد و بدترین مردمان را معرفی کرد نهایتاً برگشت و ریسمان در گردن خود کرد که اینک من. من از درون دیگران خبر ندارم ولی خود را که خوب می شناسم.

به علاوه مسئله تداوم و گذشت زمان هم مطرح است. به قول معروف هر قدیسی گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای. یعنی خوبی و بدی اموری ثابت نیست نیستن و در افراد می توانند جا به جا شوند.

در پس و پشت تمام دعواها، نارضایتی ها، خشم ها و پریشانی ها همین "انا من خیری" خوابیده است. این انا من خیری به زبان "روانشناسی رفتار متقابل" می شود "من خوبم، تو بدی" در حالی که وضعیت مطلوب یعنی "وضعیت آخر" این است که "من خوبم، تو خوبی".

در یک گفتگوی سالم نهایتا باید به "من خوبم توخوبی" بیانجامد و گرنه کمین گاه نفسانیت است. جنگ و جدال کار نفسانیت است. دعوا -اعم از زبانی و فیزیکی و سیاسی- کار نفس و شیطان است. چنان که معامله خوب هم معامله ای است که به "برد-برد" بیانجامد و نفع طرفین را تامین کند.

تنها زمانی خوب بودن من محلی از اعتبار دارد که اولاً در مقابل بد بودن دیگری قرار نگیرد و ثانیاً نه از زبان من که از زبان دیگران جاری شده باشد. به قول معروف، مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.

معنیِ ضمنی و مستترِ قضاوت و داوری دیگری این است که من از تو بهترم. در این عالم هیچکس از هیچکس بهتر نیست. زیرا در تحلیل نهایی، ما برساخته ژنتیک و محیطی هستیم که انتخابشان با ما نبوده است و اگر بخواهیم به زبان دینی سخن بگوییم همه ما ترکیبی از نفخه الهی و خاکیم و ارزش مساوی داریم مگر به دلیل تقوا و سبک زندگی مان. اگر چنین است بدترین انسان ها بهره ای از نفخه الهی دارد و بهترین شان بهره ای از دنیا و خاک. هر قدیسی گذشته ای داشته و هر گناهکاری آینده ای. این یعنی "هزار باده نخورده هنوز در رگ تاک است".

اگر به فرض من مزیتی نسبت به تو دارم به دلیل این است که شرایط بهتری از تو داشته ام. شرایطی که خودم انتخاب نکرده ام. همچنان که تو هم در انتخاب شرایط زندگی ات نقشی نداشته ای. من اگر جای تو به دنیا می آمدم عین تو می شدم. پس چه جنگی است که ما با هم داریم؟ چه جنگی است که طرفداران مذاهب و مکاتب سیاسی با هم دارند وقتی تفکرشان منتسب و ملصق به موقعیتی است که انتخاب خودشان نبوده است؟ شاید از همین رو بود که عرفا شیطان را هم قضاوت نمی کردند و او را مامور خدا می دانستند و در عوض به جای درپیچیدن به خصم برون، به شیطان درون یعنی نفس خود در می پیچیدند.

این بدان معناست که فخری نداریم که بر یکدیگر بفروشیم و شرمی هم نباید از قبل وجود خود داشته باشیم. فقط باید به جای تقابل نفسانیت من با نفسانیت تو، به سوی تعامل فطرت و مسیحای وجودمان یعنی همان نفخه الهی با هم حرکت کنیم. یعنی بخواهیم بهترین نسخه وجود یکدیگر را برکشیم و مانند مامایی به زایش صفات نیکوی یکدیگر کمک کنیم. همه منازعات عالم از تقابل نفس ها با هم است. به همین دلیل حافظ می گوید صلح به از جنگ و داوری است:

یک نکته صوفیانه بگویمت، اجازت هست؟

ای نور دیده! صلح به از جنگ و داوری

این صلح زمانی حاصل می وشد که به جای قضاوت و داروی، یکدیگر را درک کنیم و اگر خطایی داریم سعی کنیم بفهمیم این خطا چگونه رخ داده و علاجش چیست نه اینکه نقاط ضعف و به قول ابوسعید، شوخ یکدیگر را بر رخ هم بکشیم.

درک که بر جای قضاوت نشست، همدلی و سپس همدردی و شفقت می آید و بدینسان روابط مان بهشتی می شود. "ادخلوا فی السلم" یعنی همین. یعنی به صلح با هم وارد شوید "ولا تتبعوا خطوات الشیطان" یعنی جا پای شیطان نگذارید. زیرا شیطان دوست دارد بین شما عداوت و کینه باشد: "الشیطان یرید ان یوقع بینکم عداوت و البغضا".

اما صلح درون است که به صلح برون می انجامد. اگر ما با خود در صلح نباشیم یعنی آرامش نداشته باشیم، زندگی مان را مدیریت نکنیم، با خود هم در جنگ خوهیم بود و همین نفس و شیطان ما را به عداوت و دشمنی با دیگران دعوت می کنند.

یکی از بهترین تمرینها برای دیدن دیگران، این است که در کسب لذت و راحتی آن ها را بر خود مقدم بداریم و سبقت دهیم. مثلاً در رانندگی بگذاریم اول دیگری رد شود. پیش از کشیدن غذا برای خود برای کسی که دستش نمی رسد یا مسن است، غذا بکشیم و هزاران مثال دیگر که روزانه با آن سرو کار داریم.

21 اردیبهشت 1404

آیا من هستم؟

آیا من هستم؟

محمدامین مروتی

سخن بزرگ و به قولی حرف گنده یا راز بزرگی که عرفا زده اند این است که "من" وجود ندارد و ساخته توهمات ذهن است.

ببینیم این سخن مبتنی بر چه دلایلی است و چقدر با یافته های روانشناسی و نورولوژی منطبق است؟

دو معنای "من":

نخست باید با اطمینان گفت "من" به معنی "خودآگاهی" وجود دارد. یعنی هر کس متوجه وجود خود هست و بدان اذعان دارد. سخن بر سر تلقی متفاوتی از "من" به معنی نفسانیت و خودمداری است نه خودآگاهی.

یعنی دو "من" وجود دارد:

منی که از آن خبر دارم و این منجر به خودآگاهی من می شود.

منی که از موضع منافع شخصی با دیگران و دنیا وارد رابطه می شود. صحبت بر سر وجود این من دوم است که آیا کاذب و ساختگی است یا واقعیت دارد؟

اما خودآگاهی، بالاترین مرحله آگاهی در جانوران است که در بشر نمود پیدا کرده است. البته اصطلاحی به نام "فراآگاهی" هم داریم که برای اشخاص خاصی به کار می رود. مثلاً کسانی که درک شهودی و بیواسطه از امور دارند.

در قدم اول می خواهیم بدانیم خودخواهی و دگرخواهی از کجا می آیند؟

نقش تربیت در خودخواهی:

برگردیم بر سر دلایل توهمی بودن نفسانیت.

زمانی که ما به دنیا آمدیم، فاقد نفسانیت بودیم. نفسانیت حاصل تربیت خانوادگی و اجتماعی و امری موضوعه و برساخته ای روانی/اجتماعی/ فرهنگی است.

به جهت علمی هم خودمداری بازماندۀ دوران شکار در بشر است که تولید اضافه ای وجود نداشت و انسان برای گرسنه نماندن مجبور بود سهم دیگران را هم برای خود بخوهد. خشونت دوره شکار علاوه بر کمبود خوراک، به ذهن جانوری و خزندگانی ما برمی گردد که هنوز عواطف پستانداری در مغز شکل نگرفته بود. مغز خزندگانی قسمت تحتانی و مغز پستانداری قسمت میانی مغز ماست. اما مغز فوقانی و کورتکس مسئول عقلانیت و مصلحت سنجی(عقل نظری و عملی) انسان هستند و این تفاوت انسان با سایر جانوران و حیوانات است.

نقش عقلانیت در دگرخواهی:

حدود 70 هزار سال پیش بر اساس جهش ژنتیکی در مغز بشر، مغر فوقانی رشد کرد و انسان "هوموساپینس" یا خردورز به وجود آمد. آنچه موجب غلبه انسان بر سایر جانداران روی زمین شد، همین عقلانیت و خردورزی او بود که برای او این امکان را ایجاد می کرد که مسائل را با عقل و نه با زور حل و فصل کند. زندگی اجتماعی بشر محصول همین عقلانیت است. در حقیقت انسان دریافت که در اشتراک مساعی شانس بقایش افزایش می یابد و همین اشتراک مساعی منشأ تکوین جامعه و قانون و حکومت و استیلای انسان بر روی کره زمین شد. به همین دلیل گفته اند انسان موجودی اجتماعی است.

همین عقلانیت است که انسان را دور اندیش می کند تا بتواند عاقبت کار را بهتر ببیند و در دام غریزه و لذائذ و منافع آنی نیفتد. همین عقلانیت است که باعث می شود، اخلاق به عنوان ابزار تنظیم مناسبات بین بشر، موضوعیت پیدا کند. در یک کلام انسان متوجه می شود که با روابط نیکو و قوانین نیکو و زندگی مسالمت آمیز بهتر به اهداف خود و بقای نفس دست می یابد.

در زمان ما این منافع مشترک و دور اندیشی ناشی از آن، به مراتب انسان را به جلو رسانده است. معهذا هنوز هم خودخواهی شکل غالب را دارد. انسان از طرفی با قانون و از طرفی با اخلاق کوشیده این خودخواهی ها را کنترل کند و تا حد زیادی هم موفق بوده است اما این برای اهل دل، عرفا و عشاق و انسان های معنوی کافی نیست. برای عشاق، نابودی و زوال این نفسانیت مورد نظر است. انسان های معنوی، سودای وحدت با آدم و عالم را دارند و این به معنای کار شاق و دشواری به نام برچیده شدن بساط نفسانیت است.

نقش اقتصاد در خودخواهی و دگرخواهی:

به لحاظ روانشناسی هم راه حل اجتماعی تضعیف نفس هم، برآورده شدن نیازهای اولیه اوست. طبق هرم نیازهای "آبراهام مازلو"، تا انسان نتواند نیازهای اولیه اش را رفع کند نوبت به رفع نیازهای معنوی و فرانیاز ها نمی رسد. پس تضعیف نفسانیت تنها راه حل فردی ندارد و نیازمند به اصلاحات اجتماعی هم دارد. مغز جانوری ما محصول زمان کمبود منابع بوده است و کورتکس ما با کسب منابع بیشتر در ارتباط است.

همچنین اقتصاد به جهت وارد کردن ما در رابطه برد- برد، محملی برای تقویت ارتباطات اجتماعی و غیرخواهی است.

ریشه های خودخواهی:

استدلال اهل معنا این است که نفسانیت به معنای خودخواهانه اش، برساخته ای تربیتی و معطوف به مغز و غرایز جانوری ماست که باید کنترلش کرد تا مزه عشق و زندگی خوب و توسعه فردی فهمیده شود. این کار از سویی با درک سازوکار برساخته شدن نفسانیت و از سوی دیگر با تمرین هایی برای تضعیف آن می تواند به ثمر بنشیند ولو به صورت نسبی و تدریجی اش.

ردپای تکوین نفسانیت و خشونت و خودخواهی را علاوه بر تاریخ و تکامل حیوان به انسان، می توان در تعلیم و تربیت خانوادگی و اجتماعی هم دنبال کرد. کودک انسان هم بخشی بر زمینه مغز جانوری و بخشی در نتیجه تربیت خانوادگی و اجتماعی، خودخواه بودن را یاد می گیرد. نفسانیت دیواری از خودخواهی دور ما می کشد تا فقط خود و منافع خود را ببینیم و این سبک زندگی با بازخوردهای خانوادگی و اجتماعی تقویت می شود و کم کم بنا به گفته "اریک برن" و همفکرانش، سه وضعیت خوب و بد شکل می گیرند تا "وضعیت آخر" یعنی وضعیت "من خوبم تو هم خوبی" شکل نگیرد.

خودخواهی رقیب غیرخواهی یا همان عشق است. تقویت هر یکی به معنای تضعیف دیگری است.

نتایج خودمداری:

حاصل تقویت خودخواهی، انزوای بشر و پناه بردنش به دارایی های خارجی از قبیل داشتن و انباشتن ثروت و کسب شهرت و قدرت یا افراط در مسائل جنسی و اعتیادات مختلف است تا امنیت و شادی و حس خوب را در این عوامل بیرونی بیابد. ثقل وجودیش به بیرون از خود و به "به به" و "اه اه" کردن دیگران و قضاوت هایشان منتقل می شود.

نفسانیت دردانه لوسی است که والدین در ما می پرورانند. دردانه ای که همیشه حق با اوست. اولویت با اوست. دائماً حق به جانب است. می رنجد و می رنجاند.

چرا نفسانیت مایه بدبختی بشر است؟

زیرا یک دردانه لوس و مغرور است که هم و غمش کسب منفعت شخصی به بهای پایمال کردن حقوق دیگران است. زیرا همیشه ولع حال خوش دارد و همیشه از آن عقب می ماند. زیرا کمتر چیزی راضی اش می کند. چرا که توقعش از همه چیز و همه کس بالاست. و بدتر از همه زیرا زندگیش در دفاع و حمله می گذرد. همیشه از دیگران می ترسد منافعش را تهدید کنند و خودش نیز همیشه در صدد تهدید منافع دیگران است. همیشه فکر می کند به او توهین شده همیشه حق به جانب است لذا از دیگران می رنجد.

چرا نفسانیت یک توهم و دروغ است؟

زیرا در یک محاسبه ریاضی و به جهت وجودشناسی، اندازه وجود ما نسبت به عالم مساوی صفر است.

زیرا به جهت معرفت شناسی هم دانسته های ما نسبت به نادانسته هایمان مساوی صفر است.

زیرا به جهت جامعه شناسی و روانشناسی، "نفسانیت" برساخته اجتماع و خانواده و سیاست است. زیرا بدیل آن یعنی عشق، موجودی واقعی و در دسترس است. برخلاف دروغ نفسانیت، "من" تافته جدابافته و منحصر به فردی نیستم. من از هیچکس بهتر نیستم. معمولی بودن و طبیعی بودن، بزرگترین معجزه ای است که می تواند در فهم و مغز و زندگی ما اتفاق بیفتد. اگر در دیگران هم خودخواهی و بدی هست، به واسطه ژنتیک و محیط پرورش است و اگر من به جای هر کس دیگری به دنیا می آمدم، عین او می شدم. پس نه فخری دارم که بر دیگران بفروشم و نه بایدحقارت و سرزنشی متوجه خود بکنم. اگر کسی بدی هایی دارد، مایه اش بد نیست و برعکس نیکو و الهی است. فقط در موقعیتی قرار نگرفته که قدر داشته های خود و قدر مایه های ماورایی خود را بداند.

نگاه قدسی به دنیا:

تفکر مثبتی که می تواند به تضعیف نفسانیت کمک موثری نماید این است که انسان را صرفاً جسمانی ندانیم بلکه او را حامل امانتی الهی(عقل و آگاهی) یا روحی الهی بدانیم که اصالت و جوهر بشریت را تشکیل می دهد و این جوهر در همه انسان ها اعم از انسان های خوب و بد وجود دارد و در بعضی به محاق و پرده رفته است. اگر در همه ما چیزی از خدا هست، باید به شکرانه این اشتراک وجودی، یکدیگر مهر بورزیم. در واقع به قول سعدی ما اعضای یک پیکریم و غم و شادی مان مشترک است. یک ارباب مشترک داریم و به قول مولانا "خواجه تاش" هستیم. همه بنده یک خداییم.

بسیاری از اهل معنا و عرفان، خود و دیگران را جزئی از خدا می دانند، لذا زندگی اخلاقی و عاشقانه را در خود و دیگران پاس می دارند. این که جهان را به چشم آثار و مظاهر مقدس و الهی ببینیم، دیدی سپهری وار و مولوی وار به ما می دهد. ما را بی آزار و عاشق پیشه و خوشحال می کند.

نگاه به مرگ:

باز هم برای انسان اهل معنا، مرگ پایان کبوتر نیست و این معنا، به نوعی بقا دارد و بدین ترتیب ترس از مرگ -که بزرگترین دلهره وجودی بشر است- بلاموضوع می گردد. مرگ و ترس از دست رفتن همه چیز، منبع و منشأ مهم خودخواهی بشر است. اگر به تداوم این وجود باور داشته باشیم، مرگ دیگر ترسناک نخواهد بود و مغز جانوری ما را تحریک نخواهد کرد.

21 اردیبهشت 1404

ایمان به نظم خردمندانه عالم

ایمان به نظم خردمندانه عالم

محمدامین مروتی

اگر به نظام حکیمانه و خردمندانه عالم ایمان داشته باشیم، اعتماد به نفس مان بالا می رود و احساس می کنیم تنها نیستیم چون خدا یا این نظام با ماست. چون بخشی از این خردمندی و حکمت هم در وجود ماست. پس اگر دیگر قضاوتمان کرد یا تاییدمان نکرد در مسیر خود تردید نمی کنیم. چون یک موجود ماورایی و قدرتمند در پشت ماست. سطح انرژی ما بالا می رود. کسانی که پابرهنه روی ذغال های گداخته می روند، چنین روحیه و ایمانی دارند.

این نگاه جهان را به صورت کاسموس، نظم، هارمونی و هدفمندی می بیند نه به صورت کائوس و آشفتگی.

نگاه کاسمیک به جهان موجب می شود حتی اگر موفق نشوی، برای موفق نشدنت هم قائل به حکمتی و معنایی باشی که خود تحمل شکست را برایت راحت تر می سازد. یعنی شکست هم بر ایمانت می افزاید. به قول فلاسفه ایمان، ابطال ناپذیر است و مبنایش اعتماد و امید و عشق است نه راستی آزمایی.

البته این شیوه زندگی برای فرد خوب و مفید است چون به زندگیش معنا و کیفیت می دهد ولی اگر همین کس سودای حکومت و قدرت داشته باشد، کشور را به باد فنا خواهد داد. زیرا به درستی همه اشتباهاتش هم ایمان دارد. زیرا نمی داند که اداره یک کشور مستلزم استفاده از خرد جمعی است نه خرد یک فرد. خطاهایش را به حساب حکمت و مصلحت خدا می گذارد و باور دارد دستی از بیرون او را هدایت می کند.

21 اردیبهشت 1404

جهان نگری و جان نگری کمال

جهان نگری و جان نگری کمال

محمدامین مروتی

یک انسان کامل جهان را چگونه می نگرد و خودش چه ویژگی هایی دارد؟

حقیقت جهان و حقیقت انسان را چگونه می بیند و این نگرش چه نسبتی با واقعیت دارد؟

تصویر بزرگ:

انسان کامل تصویر بزرگ برخاسته از واقعیت را جایگزین تصویر کوچک برخاسته از خودخواهی و منیت می کند.

در جهان بینی انسان کامل، ابعاد وجودی واقعی عالم و آدم دیده می شود. انسان کامل نسبت واقعی خود و جهان را می بیند و می داند در یک محاسبه ریاضی نسبت او با جهان صفر به بی نهایت است.

یک انسان خودبسنده می داند که جزئی کوچک و ناچیز مثل سایر اجزای وجود است و حق ویژه ای ندارد و تافته جدابافته نیست. در حالی که نفس ما را تافته جدابافته جا می زند و این با واقعیت وجود ما و دنیا سازگار نیست. سهم ما از برگ های تاریخ حتی یک لحظه هم نیست اما من طوری زندگی و فکر می کنم که گویی این دنیا را برای من ساخته اند و این تصویر درستی از واقعیت نیست. رابطه مان به دلیل خودخواهی و خودبینی با واقعیت قطع است.

تمرین و تکرار و یادآوری این تصویر، موجب نهادینه شدن نگرشی واقعی در ما می شود و ما را آسیب ناپذیر و سبک زندگی ما را متحول می کند.

ما با دیدن تصویر بزرگِ رابطه مان با کائنات، متوجه می شویم که در مرکز عالم نیستیم. جزئی از آن هستیم. جهان از منظر خودبسندگی دیدن و پذیرش واقعیت هستی و سهم و نقش تو در آن است. نفس، تصویرِ کوچکی را می بیند که خود در مرکز آن است. تصویر خود را نه به اندازه واقعی که بزرگ می بیند و به جای تصویر بزرگ عالم می نهد. اما این واقعیت ندارد. دروغ است و توهم. نفسانیت یک ایدئولوژی و آگاهی کاذب است که در طول زندگی به ما القا شده است. نفسانیت توهم و دروغی بزرگ و جا افتاده است که به ضرب تکرار، عادی نمایی شده است.

دیدن تصویر بزرگ و تمرین آن را می توانیم هم از عرفای خودمان، هم از تائوئیسم، هم از رواقیون و هم از اسپینوزا و هم از علم فیزیک بیاموزیم.

ما نه تنها به جهت وجودشناختی، ناچیزیم بلکه به جهت معرفت شناسی هم قطره ای دانایی در مقابل اقیانوسی از نادانی هستیم. به قول مولانا:

قطره دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

نکته ای که فلاسفه علم هم آن را تایید می کنند.

با این وضعیت وجودی و معرفتی، چه چیزی برای گفتن داریم و چرا به خود چندان بها می دهیم و طوری زندگی می کنیم که مرکز وجود هستیم؟

انسان کامل کیست؟

نتایج این نگرش است که خودخواهی های نفسانیت را به زوال می برد و انسان کامل را می سازد.

اگر این نگرش به دست آید، انسان از صغارت نفسانی خارج می شود. وقتی کوچک بودن خود را دریابد مانند قطره ای که با دریا آمیخته شده، به اندازه دریا بزرگ می شود. به قول عرفا انسان دنیای اصغر است و دنیا عالم اکبر. وقتی محوشد، انسان عالم اکبر می شود.

انسان کامل کسی است که اندازه وجودش را بداند و پا از گلیمش دراز تر نکند. حقیقت ناچیز خود را دریابد و در عین حال از خودش رضایت داشته باشد و نخواهد چیز دیگری باشد. کسی که حاکم بر حرکات و سکنات خودش است. کسی که فرمان وجودش را در اختیار دارد. انسان خودکفا و معطوف به درون، که به حقیقت وجود خودش وفادار است، همین حالا کامل است. به خودش دروغ نمی گوید و زندگیش را با تعادل و تعقل و ملاطفت مدیریت می کند. نقص من درست از جایی شروع می شود که سعی کنم چیزی باشم غیر خودم.

برای انسان خودبسنده مرگ هم وجود ندارد. زندگیش را تمام و کامل می زید تا به نشئه بعدی وارد شود.

مواجهه با درد:

این بدان معنا نیست که انسان کامل بی درد است.کامل بودن لحظات دردناک هم دارد ولی نحوه برخورد انسان کامل واقع بینانه و منطقی و کم هزینه است. در این نگرش به جای بازتولید و تکرار مشکل، من به بخشی از راه حل تبدیل می شوم.

در نگرش نفس محور، به جای پذیرش و حل مسئله، انکار و عدم پذیرش و لجبازی جایگزین می شود که درد را بیشتر می کند و تاب آوری انسان می کاهد و تاب و توانش را در مقاومتي بيهوده هدر می دهد.

نسبت کمال و سپاسگزاری:

تصویر بزرگ در مورد حق و حقوق ما چه می گوید؟

واقعیت این است که همه انسان ها کمابیش برخوردارند. زیرا می توانستند اصلاً به دنیا نیایند. بهره ما از عالم کم و زیاد دارد ولی همین بهره هم ضرورتاً حق ما نیست. علاوه بر این که خود زندگی حق مسلم ما نیست، میزان برخورداری از آن هم حق مسلم ما نیست. به قول مولانا:

قدر جان زان می ندانی ای فلان!

که بدادت حق به بخشش، رایگان

نفس به دنیا آمدن و بودن ما هیچ دست کمی از معجزه ندارد و ما قدردانش نیستیم.

به علاوه اگر دارایی های عالم بین ابنای بشر تقسیم می شد، چه بسا سهم کنونی هم به ما نمی رسید. همه این حقایق و واقعیات، لزوماً باید ما را شکرگزار خود زندگی و پیشکش هایش باشد. به قول معروف دندان اسب پیشکشی را نمی شمرند. این نفس و خودخواهی بشر است که نه نسبت به اصل وجودش و نه نسبت به داشته هایش سپاسگزار نیست.

از آن سو خود زندگی با کم و زیاد سال هایش و برخورداری های ما با همه تفاوت هایش، در تحلیل نهایی تفاوتی ندارد. چون این مدت کوتاه، به سرعت سپری می شود و همه ما از شاهزاده تا گدا در درگاه مرگ به تساوی مطلق می رسیم. به قول خیام با هفت هزار سالگان سر به سر می شویم. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. کافی است به عاقبت مردم دویست سال پیش فکر کنیم تا این واقعیت مسلم دریافته شود.

در نهایت هم همه برابریم و تفاوت زیادی با هم نداریم دیر و زود و کم و زیادش موقت و زودگذر است. نفس، تفاوت ها را بزرگ می کند‌. چاشنی و جوهر زندگی در نگاه ما ذهن ما و درون ماست نه بیرون ما.

وجود انسان کامل:

آیا انسان کامل وجود دارد؟ ما می دانیم کمال نسبی است. انسان کمال در تمام لحظات زندگی وجود ندارد. کامل ترین انسان ها در لحظات زیادی به مرتبه نفسانیت نزول می کنند. خود مولانا می گوید "یافت می نشود، جسته ایم ما". سوال این است که سخن گفتن از این انسانی خواب و خیال است یا فایده ای هم دارد؟

فایده ایده انسان کامل این است که ضمن نجات ما از فریبکاری های نفسانیت، جهت حرکت ما را معلوم می کند و می گوید تو به سوی کمال حرکت کن و لحظات نفسانی عمر خود بکاه. همین برای در راه ماندن و منحرف نشدن از مسیر اصلی کافی است. بقیه کار در دست ما نیست و به عنایت سایر فاکتورها وابسته است. کمال در تعریف ما یعنی تلاش خود را کردن برای ماندن در مسیر درست ماندن. مهم این است که مثل مولانا با اشعار بر این که انسان کامل وجود ندارد، کماکان آن را بجوییم و به سویش روان باشیم.

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت «آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوست»

27 اردیبهشت 1404

حقیقت بشر

حقیقت بشر

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم می گوید به نقش و ظاهر راضی مشو ولو نقش و مقام ظاهری ثروتمندان و پادشاهان چون چاشنی و مزه و کیفیت مطلوب را ندارد:

۸۰۰ نَقْش اگر خود نَقْشِ سُلطان یا غَنی‌ست صورت است، از جانِ خود بی‌چاشْنی‌ست

تظاهر به بزرگی و عظمت و زیبایی در چشم دیگران، نوعی بیگاری و هدر دادن زندگی برای آنان است:

۸۰۱ زینَتِ او از برایِ دیگران باز کرده بیهُده چَشم و دَهان

۸۰۲ ای تو در بیگارْ خود را باخته دیگِران را تو زِ خود نَشْناخته

حقیقت بشر دل اوست:

ای بلقیس هر صورت و نقشی که آن را خود می پنداری و بدان راضی می شوی، تو نیستی. کافی است تماشاگری نداشته باشی تا دچار اندوه شوی. توی اصیلت وابسته به دیده شدن نیست و اصالت درونی دارد. برای خودت باش:

۸۰۳ تو به هر صورت که آیی بیْستی که مَنَم این، وَاللهْ آن تو نیستی

۸۰۴ یک زَمان تنها بِمانی تو زِ خَلْق در غَم و اندیشه مانی تا به حَلْق

۸۰۵ این تو کِی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی[1] که خوش و زیبا و سَرمَستِ خَودی

۸۰۶ مُرغِ خویشی، صَیدِ خویشی، دامِ خویش صَدْرِ خویشی، فَرشِ خویشی، بامِ خویش

جوهر باش نه عرض. عرض برای نمایش است ولی جوهر قائم بالذات است. تو مثل پدرت آدم ابوالبشر باش که در روز الست و در عالم ذریات و ارواح می دانست که جهان فرع بر جوهر یعنی فرع بر روح و جان اوست. تو چنین مقام بزرگی داری. کم فروشی مکن. هر چه در دنیا داری، بیشترش را در جان خود داری. چنان که گنجایش نهر و شهر اعم از کوزه و خانه است:

۸۰۷ جوهر آن باشد که قایِم با خودست آن عَرَض باشد که فَرعِ او شُده‌ست

۸۰۸ گَر تو آدم‌زاده‌یی، چون او نِشین جُمله ذُریّات را در خود بِبین

۸۰۹ چیست اَنْدَر خُم که اَنْدَر نَهْر نیست؟ چیست اَنْدَر خانه کَانْدر شهر نیست؟

کل عالم ماده همان کوزه کوچک است که باید از جوی دل سیراب شود. کل این عالم در مقابل شهر دل، حجره کوچکی بیش نیست:

۸۱۰ این جهان خُم است و دلْ چون جویِ آب این جهانْ حُجْره‌است و دلْ شهرِ عُجاب

اول خرداد 1404


[1] اوحد: یگانه

اصلاح فردی یا اجتماعی

اصلاح فردی یا اجتماعی

محمدامین مروتی

دوگانه اصلاح فردی و اجتماعی، مثل همه دوگانه های دیگر کاذب و ساختگی است. انسان سالم اصلاح را در هر دو زمینه پیش می برد و یکی را به دیگری موکول نمی کند، وگرنه در مصلح و سالم بودنش تردید وجود دارد.

نگاه انسانی که می خواهد نفسش را مهار کند باید این باشد که اولاً فطرت همه انسان ها سالم و پاک است که در زیر آموزه های نفسانی مغفول مانده و همه باید برای نجات و آزادی این فطرت به سهم خود بکوشیم. ثانیاً جان های آزاده فراوانی هستند که ایشان هم به تذهیب نفس مشغولند و آنان متحدان و شرکای ما در این راه مقدس هستند.

این نگاهی است که باید در ما باشد و ترویج شود تا اهداف مان به رستگاری فردی محدود نشود. اکتفا به اصلاح فردی و بیرون کشیدن گلیم خویش، ادامه ترفندهای نفس برای تداوم خویش است. انسان سالم خیر را برای همه آدم و عالم می خواهد.

دشواری کنترل نفس در این است که عمری بر ما حکومت کرده و رابطه ای مکانیکی و شرطی و تعریف شده با ما ایجاد کرده است. نفسانیت اتوماتیک وار و بر حسب عادت و بدون صرف انرژی عمل می کند و کارش را پیش می برد ولی برای کنترل آن نیاز به فراخوانی خودآگاهی و مراقبه و صرف انرژی داریم.

در اجتماع و تاریخ نیز، تداوم خودکامگی، حاصل خو گرفتن با هزاران سال دیکتاتوری و زورگویی است.

29 اردیبهشت 1404

حرفی از آن هزاران....

آیه هفته:

وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ أُخرىٰ: هیچ گنهکاری بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد. (فاطر/۱۸)

کلام هفته:

حتی عبارت "بد می گذرد" هم یک کورسوی امیدبخش در خود دارد: این که هر چه هست، بالاخره می گذرد و ماندگار نیست.

شعر هفته:

مي‌دمد دوشيزه‌ي محبوب من

در گلي مـابين ياس و نسترن

ياس: روحاني‌ترين عطـرآوران،

نسترن: اين خون قلب دختران

من به بــرگ نسترن آغشته‌ام

يـاس را در خاطراتم كِشته‌ام

مادرم در ياس تنهايم گذاشت

نسترن را در تماشايم گذاشت

من به زير ياس نوشيـدم لبن

اولين لـبخند من شد نستـرن

گرچه زانوي طبيعت خاكي است

گل شناسي دانشي افـلاكي است (احمد عزيزي)

داستانک:

زمانی در مازندران، علاء نام حاکمی بود سخت ظالم. خشکسالی روی نمود. مردم به استسقا (دعای باران) از شهر بیرون رفتند. چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر دست به دعا برداشت و گفت: اللهم ادفع عنا البلاء و الوباء و العلاء (یعنی خداوندا، بلا و وبا و علاء را از ما دفع کن!)

طنز هفته:

زاهدي کيسه اي گندم نزد آسيابان برد. آسيابان گندم او را در کنار ساير کيسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکني دعا مي کنم خرت سنگ بشود». آسيابان گفت: «تو که چنين مستجاب الدعوه هستي دعا کن گندمت آرد بشود.»