شرح غزل شمارهٔ ۵۱۳ (کیست در این شهر که او مست نیست)

مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

وقتی مولانا احوال خوشی دارد، به خصوص در مجلس سماع، حس می کند حال همه خوب است. ظاهراً این غزل در چنین حالی سروده شده است.

کیست در این شهر که او مست نیست

کیست در این دَور کز این دست نیست

مولانا می گوید همه مستند و در این حلقه و دور یکدست اند.

کیست که از دمدمه ی روح قدس

حامله چون مریم آبست نیست

گویی مانند مریم به روح خداوند آبستن شده اند.

کیست که هر ساعت پنجاه بار

بسته آن طرّه ی چون شست نیست

همه اسیر موی چون دام معشوق اند.

چیست در آن مجلس بالای چرخ

از می و شاهد که در این پست نیست

هر چه در بهشت هست همین جا نقداً حاضر است. من جمله می و حوری. یعنی بهشت را در زمین نقد کرده ایم و نیازمند بهشت نسیه و موعود نیستیم.

می‌نهلد می که خرد دم زند

تا بنگویند که پیوست نیست

مستی می، عقل را به کنار زده. این می و مستی مدام و پیوسته است. ضمناً می توان گفت این می ما را به معشوق پیوند داده است. پیوست به معنی اتصال و پیوند.

جان بر او بسته شد و لنگ ماند

زانک از این جاش، برون جست نیست

جان عاشق بسته جان معشوق است و نمی تواند جایی برود.

بوالعجبِ بوالعجبان را نگر

هیچ تو دیدی که کسی هست نیست

عجایب در عجایب این است که این عاشقان در عین هستی، نیستند. یعنی از نفس خود غایب اند.

برپرد آن دل که پرش شه شکست

بر سر این چرخ، کِش اِشکست نیست

کسی که دلش برای خدا شکسته باشد، از این چرخ که شکست و سستی ندارد، فراتر می رود. یعنی پیش خدا قدر دل شکسته از فلک نشکسته و محکم بیشتر است.

نیست شو و وارَه از این گفت و گوی

کیست کز این ناطقه وارست نیست

مولانا در مقطع می گوید از زبان و کلام خود را نجات ده و از نفس تهی شو. کسی از دست نطق و کلام نجات نیافته است.

اول خرداد 1404