از میان خاطرات عمران صلاحی

از میان خاطرات عمران صلاحی

عمران صلاحی(دهم اسفند ۱۳۲۵ - ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی.

عمران صلاحي در دهم اسفندماه 1325 در اميريه تهران بدنيا آمد.مادرش متولد سمنان و پدرش از اردبيل بود. تحصيل را در 7 سالگي در دبستان صنيع الدوله(قم) آغاز کرد و پس از آن در سال 1335 در دبستان قلمستان(تهران) وسپس در سال 37 در دبستان شهريار و دبيرستان امير خيزي(تبريز) ادامه داد. نخستين شعر خود را در مجله ي اطلاعات کودکان در سال 1340چاپ کرد.

و بالاخره عمران صلاحي در شب 11 مهر 1385 دار فاني را وداع گفت.

 

از میان خاطرات عمران صلاحی:

معین

یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.

گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.  

انبر دست

با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟ شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!  

مقدمه

احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.

   

اشتباه

در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!  

 

شعر و داستان

از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!

ساختار

شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.

فهم شعر

دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!

استاد

مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.

بيماری

خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:بیماری من چون سبب پرسش او شد/می میرم از این غم که چرا بهترم امروز! 

جا

یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:

بهر ..شیدن ز جا برخاستم

آمدم دیدم به جایم ..یده اند!  

کجا؟

یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟

 

خواندنیها15

مجرمي را مجبور كردند كه يا بايد دو من پياز بخوري، يا  دويست چوب به تو مي زنيم، يا مبلغي پول بدهي.گفت پياز را مي خورم، اما با خوردن پياز، دود از كله اش برخاست و حالش خراب شد. گفت: حاضرم چوب بزنيد. وقتي چند چوب زدند، ديد درد دارد، گفت: پول مي دهم. پس از دادن پول گفت: بر اثر ناداني هم چوب را خورديم، هم پياز را و هم پول داديم.                                     

خواندنیها14

نصرالدين الاغي خريد و افسارش را بدست گرفت بطرف خانه آمد. دو تا دزد تصميم گرفتند الاغش را از چنگش به در آورند. اولي افسار الاغ را باز كرد و به گردنش انداخت و دومي الاغ را به بازار برد تا بفروشد. نصرالدين به خانه رسيد و ديد مردي به جاي الاغش افسار بگردن دارد. گفت سبحان اله اين الاغ چطور آدم شد. دزد گفت آقا من به مادرم بي احترامي كردم او مرا نفرين كرد و من الاغ شدم. مادرم مرا به بازار آورد و فروخت. شما كه مرا خريديد از كرامت وجودتان آدم شدم و شروع كرد به تشكر و بوسيدن دست و پاي نصرالدين. نصرالدين هم گفت برو ولي ديگر به مادرت بي‌احترامي نكن. فردا دوباره پولي قرض كرد و به بازار رفت تا الاغي بخرد. همان الاغ ديروزي را ديد. نزديكش رفت وخم شد و آهسته در گوش الاغ گفت رفيق نصيحت مرا گوش نكردي و دوباره خرشدي.

                                                                                  حكايات نصرالدين

 

خواندنیها13

جواني چيزي در دستش پنهان كرد و گفت اگر گفتي چه در دست دارم آن را مي‌دهم تا براي خودت نيمرو كني علامتش هم اين است كه داخلش زرد و بيرونش سفيد است نصرالدين پس از مدتي تفكر گفت فهميدم شلغمي است كه وسطش را خالي كرده اي و هويج گذاشته‌اي.                                                                                

خواندنیها12

عروسي خودپسند را مادر شوي ، پختن كوفته مي‌آموخت و مي‌گفت : سبزي و گوشت را كوبي . او گفت : دانم . گفت : آب را جوشاني ، گفت  : دانم . مادرشوي برآشفت و به طنز بگفت : خشتي خام هم بر در ديگ نهي ؛ گفت دانم ؛و راستي گمان برد كه مگر خشت هم از بايسته‌هاي پختن اين طعام باشد. كوفته در ديگ و دو خشت خام بر آن نهاد . خشت با بخار آب گل شد و در ديگ فرو ريخت .

                                                                                                               دهخدا

خواندنیها11

پارسا مردي بود و در جوار او بازرگاني بود كه شهد و روغن فروختي و هر روز بامداد قدري از بضاعت خويش براي قوت او فرستادي . چيزي از آن بكار بردي و باقي در سبوئي مي‌كردي و در ظرفي از خانه مي‌آويخت . به آهستگي سبو پر شد . يك روزي در آن مي‌نگريست ، انديشيد اگر اين شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت ، از آن پنج سر گوسفند خرم ، هر ماهي پنج ، بزايد و از نتايج ايشان رمه‌ها سازم و مرا بدان پشت گرمي تمام باشد : اسباب خويش ساخته گردانم و زني از خاندان بخواهم، بلا شك پسري آيد . نام نيكوش نهم و علم و ادب در آموزم . چون بال بركشد، اگر تمردي نمايد بدين عصا ادب فرمايم . اين فكرت چنان قوي شد و اين انديشه چنان مستولي گشت كه ناگاه عصا بر گرفت و از سر غفلت بر سبوي زد ، در حال بشكست و شهد و روغن تمام بر روي او دويد .                  نصراله منشي

خواندنیها10

زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد . در راه طايفه‌اي طراران بديدند . طمع در بستند و باهم قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند. پس يك تن به پيش در آمد و گفت : اي شيخ ! اين سگ كجا مي‌بري ؟ ديگري گفت : شيخ عزيمت شكار دارد كه سگ در دست گرفته است ؟ سوم بدو پيوست و گفت : اين مرد در كسوت اهل صلاح است ، اما زاهد نمي‌نمايد ،كه زاهدان با سگ بازي نكنند ودست و جامة خود را از آسيب او صيانت ، واجب ببيند . از اين نسق هر چيز مي‌گفتند .تا شكي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متهم گردانيد و گفت كه شايد بود كه فروشندة اين جادو بوده است و چشم بندي كرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببردند .                      نصرالله منشی

طنزفلسفی

فلسفه (طنز):

 

سقراط گفته زن بگيريد اگر خوب بود خوشبخت مي‌شويد و اگر بد بود فيلسوف.      

 كسي كه داستان فرار ارشميدس از حمام به صورت لخت مادرزاد را ديده بود گفت هر جسمي كه در آب فرو رود به اندازه ارشميدس ديوانه نمي‌شود و بر سر در آن حمام زدند كه براي حفظ شئونات اخلاقي از پذيرش دانشمندان و فلاسفه معذوريم.                                                      

هراكليت كه به اصل تغيير اعتقاد داشت هر صبح كه از خواب پا مي‌شد از همسرش مي‌پرسيد تو كه هستي؟ زنش هم هميشه غذاي مانده جلوي او مي‌گذاشت و مي‌گفت هر وقت بخوريش تازه است درست مثل خودت و رودخانه‌ات.

كسي گفت در يك رودخانه حتي يك بار هم نمي‌توانيد شنا كنيد مگر اينكه شنا بلد باشيد.

يكي ديگر گفت تغيير و حركت باعث شده من و پسرم روي همه چيز اختلاف داشته باشيم مي‌ترسم كار به جايي برسد كه با خودم هم اختلاف پيدا كنم.....

 

ادامه نوشته

شناخت (طنز) :

 

     چند حکایت کوتاه در باب "شناخت" (طنز) :

 

زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد . در راه طايفه‌اي طراران بديدند . طمع در بستند و باهم قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند. پس يك تن به پيش در آمد و گفت : اي شيخ ! اين سگ كجا مي‌بري ؟ ديگري گفت : شيخ عزيمت شكار دارد كه سگ در دست گرفته است ؟ سوم بدو پيوست و گفت : اين مرد در كسوت اهل صلاح است ، اما زاهد نمي‌نمايد ،كه زاهدان با سگ بازي نكنند ودست و جامة خود را از آسيب او صيانت ، واجب ببيند . از اين نسق هر چيز مي‌گفتند .تا شكي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متهم گردانيد و گفت كه شايد بود كه فروشندة اين جادو بوده است و چشم بندي كرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببردند .                                                                                                              

 

پارسا مردي بود و ...

ادامه نوشته