تفسیر بهشت و دوزخ در مثنوی

تفسیر بهشت و دوزخ در مثنوی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم و در خلال گفتگوی موسی و فرعون، تفسیر بدیعی از محتوای بهشت و جهنم می کند.

تفسیر جوی های بهشتی:

موسی به فرعون گفت اگر از من یک چیز بپذیری، در عوض چهار چیز بستان:

۲۵۰۸ هین زِ من بِپْذیر یک چیز و بیار پَس زِ من بِسْتان عِوَض آن را چهار

فرعون پرسید آن یک چیز چیست؟ فرعون گفت اقرار به وحدانیت خدا که او خالق همه موجودات است:

۲۵۰۹ گفت ای موسی کُدام است آن یکی؟ شَرح کُن با من از آن یک اندکی

۲۵۱۰ گفت آن یک که بگویی آشکار که خدایی نیست غیر کِردگار

فرعون گفت آن چهار چیز را بیاور. چه بسا قفل کفر سنگیم مرا باز کنند:

۲۵۱۳ گفت ای موسی کُدام است آن چهار که عِوَض بِدْهی مرا؟ بَرگو بیار

۲۵۱۴ تا بُوَد کَزْ لُطفِ آن وَعْده‌یْ حَسَن سُست گردد چارمیخِ کُفرِ من

۲۵۱۵ بوک زان خوش وَعْده‌هایِ مُغْتَنَم بَرگُشایَد قُفْلِ کُفرِ صد مَنَم[1]

شاید جوی انگبین، زهر کین را از خونم بزداید. یا جوی تمیز شیر، عقلم را از اسارت نجات دهد. (شیر نماد معرفت است):

۲۵۱۶ بوک از تاثیرِ جوی اَنْگَبین شَهْد گردد در تَنَم این زَهْرِ کین

۲۵۱۷ یا زِ عکسِ جویِ آن پاکیزه‌شیر پَروَرِش یابَد دَمی عقلِ اسیر

یا به واسطه تاثیر جوهای شراب، نسبت به امر الهی ذوق و شوق بیابم. یا از زلالی جوی های آب، تنم طراوت بیابد و شوره زار و خار زار خاک تنم سبز و بهشتی شود:

۲۵۱۸ یا بُوَد کَزْ عکس[2] آن جوهایِ خُمر مَست گردم بو بَرَم از ذوقِ اَمْر

۲۵۱۹ یا بُوَد کَزْ لُطْفِ آن جوهایِ آب تازگی یابَد تَنِ شوره‌یْ خَراب

۲۵۲۰ شوره‌اَم را سَبزه‌یی پیدا شود خارْزارَم جَنَّتِ ماوی شود

یعنی عسل نماد خوش خلقی است، شیر نماد معرفت، شراب نماد ذوق عرفانی و آب نماد سبزی و خرمی است.

تفسیر دوزخ:

همانگونه که اکنون، از تاثیرات دوزخ آتش قهرم نسبت به حق شعله ور شده. از زهر مارهای دوزخ بر بهشتیان زهر می بارم. از تاثیر و انعکاس آب گرم جهنم، بر مردم ظلم و نابودشان می کنم:

۲۵۲۲ آن چُنان کَزْعکسِ دوزخ گشته‌ام آتش و در قَهْرِ حَقْ آغشته‌ام

۲۵۲۳ گَهْ زِ عکسِ مارِ دوزخ هَمچو مار گشته‌ام بر اَهْلِ جَنَّت زَهْربار

۲۵۲۴ گَه زِ عکسِ جوششِ آب حَمیم آبِ ظُلْمَم کرده خَلْقان را رَمیم[3]

من جلوه ای از سرمای سخت یا آتش داغم. عین دوزخم برای مردم فقیر و هر کس را مظلوم بیابم نابود می کنم:

۲۵۲۵ من زِ عکسِ زَمْهریرَمْ زَمْهریر یا زِ عکسِ آن سَعیرم چون سَعیر[4]

۲۵۲۶ دوزخِ درویش و مَظْلومَم کُنون وایِ آن که یابَمَش ناگَهْ زَبون

یعنی دوزخ هم نماد قهر و خشم و ظلم و نیش زدن و ستم بر ضعفاست.

دی 1404


[1] قفل کفر صد من یعنی قفل بزرگ کفر

[2] عکس: تاثیر

[3] حَمیم = آب داغ و جوشان، در آیات قرآن از عذاب های دوزخیان ذکر شده است / رَمیم = پوسیده، استخوان پوسیده

[4] زَمهَریر = سرمای سخت / سعیر = از نام های دوزخ است به معنی آتش فروزان و سوزان

شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ (برون شو ای غم از سینه)

شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ (برون شو ای غم از سینه)

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

محمدامین مروتی

این غزل از لطیف ترین و احساسی ترین عاشقانه های مولاناست که ظاهراً در آستانه بازگشت شمس به نزد مولانا سروده شده است.

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می‌آید

شاعر با مژده وصل دلدار هم دل از دست داده و هم غم را از دل می راند.

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می‌آید

یار تنها شادی نیست بلکه فراتر از شادی حالی دارم که شادی در مقابل آن چیزی نیست.

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من، مسلمان‌وار می‌آید

با آمدن او مسلمانی جلوه نوی می یابد تا جایی که کفرها از شرم او همه اسلام می آورند. این شرم که مولانا از آن سخن می گوید خیلی به معنای عارفانه "تقوی" نزدیک است.

برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد

نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار می‌آید

صحبت از دو فضیلت اخلاقی و دینی است: صبر بر نداشته و شکر بر داشته. مولانا می گوید آمدن شمس، در شکر من نمی گنجد و برای دیدن او بی صبرم هرچند صبر گاهی مفید است.

رَوید ای جمله صورت‌ها، که صورت‌های نو آمد

عَلَم‌هاتان نگون گردد، که آن بسیار می‌آید

ای ظواهر دنیوی تکراری! بروید که لشکر انبوهِ صورتهای تازه در راهند تا پرچم عادت و کهنگی و تکرار را سرنگون کند.

دَر و دیوار این سینه، همی‌دَرَّد ز انبوهی

که اندر دَر نمی‌گنجد، پس از دیوار می‌آید

از فرط فراوانی شوق دیدار یار، سینه ام دارد پاره می شود. گویی این شوق و ذوق از راه عادی، یعنی از در وارد نمی شود بلکه از در و دیوار به سوی من سرازیر شده است.

12 دی 1404

سه پند

سه پند

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم می گوید شخصی پرنده ای را با دام گرفت. پرنده به او گفت ای بزرگوار! تو فراوان گوشت گاو و گوسفند و شتر خورده ای و سیر نشده ای، می خواهی من سیرت کنم؟ مرا آزاد کن تا سه پند زیرکانه و حکیمانه به تو دهم تا خوشبخت شوی:

۲۲۴۴ آن یکی مُرغی گرفت از مَکْر و دام مُرغ او را گفت ای خواجه‌یْ هُمام[1]

۲۲۴۵ تو بَسی گاوان و میشان خورده‌یی تو بَسی اُشتُر به قُربان کرده‌یی

۲۲۴۶ تو نگشتی سیر زان‌ها در زَمَن هم نگَردی سیر از اَجْزایِ مَن

۲۲۴۷ هِلْ مرا تا که سه پَندَت بَر دَهَم تا بِدانی زیرکَم یا اَبْلَهَم

پند اول را همین الآن در دستانت می گویم. پند دوم را بر لب بام و سومی را وقتی روی درخت نشستم:

۲۲۴۸ اَوَّل آن پَند هم در دَستِ تو ثانی اَش بر بامِ کَهْگِلْ بَستِ تو

۲۲۴۹ وان سِوُم پَندَت دَهَم من بر درخت که ازین سه پَند گردی نیکْ بَخت

حسرت خوردن بر رفته:

اول این که هیج امر محالی را باور مکن. صیاد او را رها کرد. وقتی بر لب بام نشست گفت دوم این که حسرت گذشته ها را مخور. ضمناً بدان که یک مروارید بی نظیر به وزن ده درم در شکم دارم که از دست دادی و قسمتت نبود و می توانست بچه هایت را به سعادت برساند:

۲۲۵۰ آنچه بر دَست است این است آن سُخُن که مُحالی را زِ کَس باور مَکُن

۲۲۵۱ بر کَفَش چون گفت اَوَّل پَندِ زَفْت گشت آزاد و بر آن دیوار رفت

۲۲۵۲ گفت دیگر بر گُذشته غَمْ مَخَور چون زِ تو بُگْذشت زان حَسرَت مَبَر

۲۲۵۳ بَعد از آن گُفتَش که در جِسمَم، کَتیم دَه دِرَم سنگ است یک دُرِّ یَتیم[2]

۲۲۵۴ دولتِ تو، بَختِ فرزندانِ تو بود آن گوهر، به حَقِّ جانِ تو

۲۲۵۵ فَوْت کردی دُرّ که روزی‌اَت نَبود که نباشد مِثْلِ آن دُرّ در وجود

امر محال:

صیاد مثل زنی که درد زایمان دارد به فغان آمد. پرنده به او گفت مگر نگفتم بر دیروز حسرت مخور. پندم را نشنیدی یا نفهمیدی. ضمناً مگر نگفتم هیچ محالی را باور مکن. چطور فکر کردی مرواریدی چنان بزرگ در شکم من جا می شود؟ وزن من به اندازه سه سنگ هم نیست. چطور گوهری ده درمی در شکمم دارم؟

۲۲۵۶ آن چُنان که وَقتِ زادن، حامِله ناله دارد، خواجه شُد در غُلْغُله

۲۲۵۷ مُرغ گُفتَش نی نَصیحت کَردَمَت که مَبادا بر گُذشته‌یْ دی غَمَت؟

۲۲۵۸ چون گُذشت و رفت غَم چون می‌خَوری؟ یا نکردی فَهْم پَندم یا کَری

۲۲۵۹ وان دوم پَندَت بِگُفتم کَزْ ضَلال[3] هیچ تو باور مَکُن قَوْلِ مُحال

۲۲۶۰ من نِیَم خود سه دِرَم سنگ ای اَسَد دَه دِرَم سنگ اَنْدَرونَم چون بُوَد؟

مرد گفت راست می گویی، اشتباه کردم. لااقل پند سوم را بده. پرنده گفت نه اینکه دو پند دیگر را به کار بستی؟ حالا پند سوم می خواهی؟

۲۲۶۱ خواجه باز آمد به خود گفتا که هین باز گو آن پَندِ خوبِ سِیّومین

۲۲۶۲ گفت آری خوش عَمَل کردی بِدان تا بگویم پَندِ ثالث رایِگان

محل نصیحت:

مولانا نتیجه می گیرد که پند دادن به نادانی خواب آلوده، مثل تخم کاشتن در کویر است. تخم حکمت را در سوراخ یا شکاف نادانی نینداز:

۲۲۶۳ پَند گفتن با جَهولِ خوابناک تُخمْ اَفْکَندن بُوَد در شوره خاک

۲۲۶۴ چاکِ حُمْق و جَهْل نَپْذیرَد رَفو تُخمِ حِکْمَت کَم دِهَش ای پَندگو

11 آذر 1404


[1] همام: بزرگوار

[2] دِرَم = واحد وزن معادل دوازده قیراط / سَنگ = سنگی که برای وزن کردن در کفۀ ترازو می گذارند / دَه دِرَم سنگ = سنگی به وزن دَه دِرَم / کتیم = مکتوم ، از مصدر کتمان پنهان شده / دُرِّ یتیم = مروارید درشت و تک

[3] ضلال: گمراهی

شرح غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ (تا قفلِ زندان بشکنم)

شرح غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ (تا قفلِ زندان بشکنم)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

گویی غزل از زبان مولانا پس از آشنایی باشمس سروده شده که او را از زندان نفس آزاد کرده است:

باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم

وین چرخِ مردمْ‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

می گوید برای آزادی زندانیان از چنگال روزگار و سرنوشت و نو کردن و متحول کردن زندگی شان برگشته ام.

هفت‌اخترِ بی‌آب را، کین خاکیان را می‌خورند

هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم

ستارگان منظومه شمسی را که سرنوشت مردمان به چرخش ایشان وابسته است و طراوتی ندارند و تشنه ای را سیراب نمی کنند، خاموش می کنم و منزلت و غرورشان را می شکنم.

از شاهِ بی‌آغازْ من، پرّان شدم چون باز من

تا جغدِ طوطی‌خوار را در دِیرِ ویران بشکنم

مولانا می گوید خداوند ازل مرا چون باز پرواز داده تا جغد ویرانه ها(یعنی شیاطین) را بکشم چون طوطیان شکر شکن(یعنی انسان ها) را شکار می کند.

زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدایِ شه کنم

بشکسته بادا پشتِ جان، گر عهد و پیمان بشکنم

عهد کرده ام که جانم را فدای خدا کنم و اکر عهدم را بشکنم کمرم بشکند. (به قول عامه بزند به کمرم)

امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم

تا گردنِ گردن‌کشان در پیشِ سلطان بشکنم

مثل آصف وزیر سلیمانم که خدا به من اختیار داده تا پیروان شیاطین را تسلیم خود سازم.

روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور

چون اصل‌های بیخ‌شان از راهِ پنهان بشکنم

مولوی از زبان خداوند می گوید اگر می بینی ثروت و مکنت اهل سرکشی به راه است نگران مباش. ریشه شان را از جایی و طوری می زنم که خود گمان نبرند.

من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را

گر ذرّه‌ای دارد نمک، گبرم اگر آن بشکنم

فقط ستمکاران مغرور را می شکنم. اگر ذره ای مزه حقیقت داشته باشند، کافرم اگر تعرضی با آنان بکنم.

هر جا یکی‌گویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم

در مقابل چوگان وحدت خداوندی یعنی در مقابل اراده الهی، سر ما باید گوی در میدان اراده او باشد یعنی مطیع او باشیم وگرنه باید در میدان زندگی، با ضربه چوگان یعنی اراده الهی شکسته و نابود گردد.

گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او

گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم

مولانا احتمالاً به شمس اشاره دارد و می گوید وقتی عزم ملاطفت آمیزش را دیدم، دیگر خود را ندیدم تا بتوانم پای شیطان و وسوسه او را بشکنم.

چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم

چون قندی در دست او شدم تبدیل به معدنی از قند شدم به گونه ای که هیچ ترازوی نمی تواند وزن مرا بسنجد.

چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی

پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟

من مست و بیخود را در خانه تان راه ندهید چون همه چیز را به هم می زنم و می شکنم. مولانا تهدید نمی کند بلکه سرمستی خود را بیان می کند.

گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می

دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم

در این حال اگر پاسبان بخواهد دستگیرم کند، مستش می کنم و اگر دربان مانع ورود من به خانه شاه شود، دستش را می شکنم.

چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند، گردونِ گردان بشکنم

دنیا و افلاک باید باب دل و تابع دل من شوند و اگر سفله باشند، ویرانشان می کنم. مولانا قدرت و اعتماد به نفس عاشق را بیان می کند که از مدار چرخ و سرنوشت و چرخه گردون( به تعبیر هندوان، کارما) بیرون رفته و سرنوشت نمی تواند خلاف میلش رقم بخورد.

خوانِ کرم گسترده‌ای، مهمانِ خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟

به شمس یا خدا می گوید اگر مهمانم کرده ای چرا اگر بخواهم تکه ای نان بخورم گوشمالیم می دهی. منظور این است که معشوق هم ناز دارد و هم گوشمالت می دهد و البته این گوشمال هم برای عاشق لذتبخش است.

نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو

جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم

بعد می گوید عیب ندارد. گوشم را بمال. زیرا وظیفه من پذیرایی از مهمانان خجالتی توست نه اینکه خودم سر سفره بنشینم.

ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم می‌کنی

گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم

این اشعار از کجا می آید؟ گویی کسی از درون من این اشعار را تلقین می کند و می گوید بگو. اگر نگویم فرمان او را شکسته ام.

از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،

من لااُبالی‌وار خود، اُستُونِ کیوان بشکنم

باده ای که شمس به من دهد چنان مستم می کند که رهایت آسمان را نمی کنم و ستون هایش را ویران می کنم. یعنی چنان مستم که جهان به کام من می چرخد و از من امر می برد.

13 آذر 1404

عقل و نفس

عقل و نفس

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم می گوید درست است که نفسانیت طالب انتقام جویی است ولی عقل او را سخت می بندد و او را از انتقام جویی باز می دارد. زیرا عقل چه عقل دشمن باشد و چه عقل دوست- پاسبان و حاکم عادلی برای دل انسان است و مانند گربه بر سوراخ موش، از سر بیرون آوردنش جلوگیری می کند:

۱۹۸۳ طَبْع خواهد تا کَشَد از خَصْم، کین عقل بر نَفْس است بَندِ آهنین

۱۹۸۴ آید و مَنْعَش کُند، وادارَدَش عقلْ چون شِحْنه‌ست در نیک و بَدَش

۱۹۸۵ عقلِ ایمانی چو شِحْنه‌یْ عادل است پاسْبان و حاکِمِ شهرِ دل است

۱۹۸۶ هَمچو گُربه باشد او، بیدارْهوش دُزد در سوراخ مانَد هَمچو موش

آنجا که موش نفسانیت جولان می دهد، گربه عقل غایب است یا فقط تصویرش حاضر است:

۱۹۸۷ در هر آن جا که بَرآرَد موشْ دَست نیست گُربه یا که نَقْشِ گُربه است

مولانا می گوید بشری که نفسش بر عقلش غلبه دارد هم به فرموده قرآن، حکم همان قاطر را دارد، زیرا اکثریت آدمیان مقهور نفس خویش اند:

۲۰۰۲ تو سُتوری هم که نَفْسَت غالِب است[1] حُکْم، غالِب را بُوَد ای خودپَرَست

2 آبان 1404


[1] سوره اعراف آیه 179: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ: براى جهنم بسيارى از جن و انس را بيافريديم. ايشان را دلهايى است كه بدان نمى‌فهمند و چشمهايى است كه بدان نمى‌بينند و گوشهايى است كه بدان نمى‌شنوند. اينان همانند چارپايانند حتى گمراه‌تر از آنهايند. اينان خود غافلانند.

فرافکنی

فرافکنی

محمد امین مروتی

مولانا در تبیین موضوع فرافکنی قصه سلیمان و باد را نقل می کند و می گوید باد چنان با شدت بر سلیمان وزید که بارها تاجش را کج می کرد و در جواب اعتراض سلیمان گفت کجی من از کجی تو در حکومت کردن است. تو کج مغژ تا من هم کج نوزم:

۱۸۹۶ بادْ بر تَختِ سُلَیمان رفت کَژ پس سُلیمان گفت: بادا کَژْ مَغَژ[1]

۱۸۹۷ باد هم گفت ای سُلَیمان کَژْ مَرو وَر رَوی کَژ از کَژَم خَشمین مَشو

تاثیر متقابل مردم بر یکدیگر:

خدا ترازو را معیار و نشانه عدالت قرار داد تا درس عدالت از هم بگیریم. تو اگر کم بگذاری، من از تو یاد می گیرم و اگر با من شفاف باشی، من هم نور تو برخوردار می شوم:

۱۸۹۸ این ترازو بَهرِ این بِنْهاد حق تا رَوَد اِنصافْ ما را در سَبَق[2]

۱۸۹۹ از ترازو کَم کُنی، من کَم کُنم تا تو با من روشنی، من روشنم

باد در جواب اعتراض سلیمان گفت اگر صد بار هم تاجت را راست کنی، کجش می کنم، چون خودت هم کژی:

۱۹۰۳ هشت بارَش راست کرد و گشت کَژ گفت تاجا چیست آخِر؟ کَژ مَغَژ

۱۹۰۴ گفت اگر صد رَه کُنی تو راست من کَژ شَوَم چون کَژ رَوَی، ای مُؤتَمَن[3]

وقتی سلیمان شهوتی را که در دلش لانه کرده بود، کنار نهاد، باد هم از او دست برداشت:

۱۹۰۵ پس سُلَیمان اَندرونه راست کرد دلْ بر آن شهوت که بودش کرد سرد

۱۹۰۶ بعد از آن تاجَش همان‌دَم راست شد آنچُنان که تاج را می‌خواست شد

عیب نهادن بر خود:

مولانا نتیجه می گیرد عیب از خود ماست چنان که وزیدن باد از کژی سلیمان بود. ما هم باید به جای متهم ساختن دیگران، علت غم و غصه ها و ناراحتی های مان را در خود بجوییم، نه مثل فرعون که موسی را رها کرده بود و به دنبال دشمن، بچه های مردم را سر می برید، در حالی که موسی در خانه خودش بزرگ می شد:

۱۹۱۲ پس تو را هر غَم که پیش آید زِ دَرد بر کسی تُهمت مَنِه بر خویش گَرد

۱۹۱۵ همچو فرعونی که موسی هِشته بود طِفلَکانِ خَلق را سَر می‌رُبود

۱۹۱۶ آن عَدو در خانه ی آن کوردل او شده اَطفال را گَردن‌گُسِل

دشمن ما هم نفسانیت است در درون خودمان که ما را به جان هم می اندازد و مثل فرعون همه را متهم می سازد بی آن که به کارهای خودش فکر کند:

۱۹۱۷ تو هم از بیرون بَدی با دیگران وَاندرونْ خوش گشته با نَفْسِ گِران

۱۹۱۸ خود عَدوَّت اوست قَندش می‌دَهی وَز بُرونْ تُهمت به هرکس می‌نَهی

۱۹۱۹ همچو فرعونی تو کور و کوردل با عَدو خوش، بی‌گناهان را مُذِل

28 مهر 04


[1] غژیدن یعنی خزیدن، کژ مغژ یعنی کج مَوَز

[2] سوره رحمن آیه 7: وَالسَّمَاء رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِيزَانَ‏: آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت.‏

سوره رحمن آیه 8: ‏أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ: تا مبادا از اندازه درگذريد.

[3] مؤتَمَن: امین، کسی که موردِ اعتماد باشد

آفت جاه طلبی

آفت جاه طلبی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر پنجم می گوید لغزش انسان از شکم و زیر شکم است و لغزش ابلیس از جاه طلبی و غرور. به همین دلیل آدم فوراً استغفار کرد و شیطان توبه نکرد:

۵۲۰ زَلَّتِ[1] آدم زِ اِشْکَم بود و باه[2] وانِ اِبْلیس از تکَبُّر بود و جاه

۵۲۱ لاجَرَم او زود اِسْتِغْفار کرد وآن لَعین از توبه اِسْتِکبار کرد

الملک عقیم:

صد نفر می توانند بر سر یک سفره بنشینند و بخورند ولی دو نفر نمی توانند هر دو، رئیس باشند و پسر، از بیم تقسیم تاج و تخت، پدر خود را، می کشد:

۵۲۶ صد خورَنده گُنجَد اَنْدَر گِردِ خوان دو ریاست‌جو نگُنجَد در جهان

۵۲۷ آن نخواهد کین بُوَد بر پُشتِ خاک تا مَلِک بُکْشَد پدر را زِ اشْتِراک

به همین دلیل گفته اند حکومت عقیم است چرا که از ترس، فرزندان و تخم و ترکه خود را هم می کشد:

۵۲۸ آن شنیدستی که اَلْمُلْکُ عَقیم؟ قَطْعِ خویشی کرد مُلْکَت‌جو زِ بیم

پادشاهان با فرزندشان هم پیوندی ندارند، مثل آتش که به دلیل سوزانندگی نمی تواند با کسی پیوند داشته باشد:

۵۲۹ که عَقیم است و وِرا فرزند نیست هَمچو آتش با کَسَش پیوند نیست

آتش همه چیز را و در آخر خودش را می خورد چون تاب شراکت با کسی را ندارد:

۵۳۰ هر چه یابد او بِسوزَد بَر دَرَد چون نَیابَد هیچ خود را می‌خورَد

مولانا می گوید پس هیچ باش تا طعمه حرص نشوی که دلش مانند سندان آهنگران، از آهن است:

۵۳۱ هیچ شو وا رَهْ تو از دَندانِ او رَحْم کَم جو از دلِ سِندانِ او

وقتی از نفسانیت خالی شوی، از سنگدلان مترس و هر روزی که از خواب برمی خیزی، احساس فقر و هیچ بودن کن:

۵۳۲ چون که گشتی هیچ، از سِندان مَتَرس هر صَباح از فَقرِ مُطْلَق گیر دَرس

3 آبان 1404


[1] زلت: لغزش

[2] باه: شهوت جنسی

شرح غزل شمارهٔ ۶۴۹ مولانا

شرح غزل شمارهٔ ۶۴۹ مولانا

(بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد)

محمد امین مروتی

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

غزل در باره صید شدن مولانا توسط شمس و احساس مولانا در این مورد است.

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد

زیبارویی از آسمان به روی زمین آمد و در من خیره شد.

چون باز که برباید مرغی به گه صید

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

مثل باز مرا ربود و به آسمان برد.

در خود چو نظر کردم خود را بندیدم

زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد

ناگهان متوجه شدم بدن ندارم و همه وجودم به جان و معنا نبدیل شده است.

در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم

تا سرّ تجلّی ازل جمله بیان شد

دیدم خودم هم ماه هستم و به طور کامل و عینا راز تجلی ازلی خداوند را در خود دیدم.

نُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد

کشتی وجودم همه در بحر نهان شد

احساس کردم همه جهان هستم و وجود منفردم مانند کشتی، در دریای وجود غرقه گشت.

آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد

و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد

موجی کشتی وجودم را بر سر آب آورد و عقلم سر جایش آمد و شروع کرد به گفتن از آنچه به سرم آمده.

آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف

نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد

دریای وجود کف آلود شد و هر حبابی به نقشی و جسمی خاص از موجودات تبدیل شد.

هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت

در حال گدازید و در آن بحر روان شد

دوباره کف ها و حباب ها از بین رفتند و تبدیل به آب بحر شدند.

بی دولت مخدومی شمس‌الحق تبریز

نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد

مولانا در مقطع غزل می گوید دیدن تجلی ماه در وجودم و تبدیل شدنم به بحر همه از برکت خدمت کردن به شمس تبریز است و اینکه او را مخدوم خود قرار داده ام.

21 مهر 1404

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ (باز چه خورده‌ای؟ بگو)

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ (باز چه خورده‌ای؟ بگو)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

محمدامین مروتی

مخاطب مولانا در این غزل عاشق از خود بیخود شده و خوشحالی است که مستانه و سرخوش می رود و مولانا به حال خوش او غبطه می خورد و از او می خواهد بگوید چه چیز موجب این احوال خوش بوده و به قول امروزی ها ساقی اش که بوده است.

هین کژ و راست می‌روی، باز چه خورده‌ای؟ بگو

مست و خراب می‌روی، خانه به خانه کو به کو

مخاطب از فرط مستی سر پایش بند نیست و چپ و راست می رود و خانه اش را پیدا نمی کند.

با که حریف بوده‌ای؟ بوسه ز که ربوده‌ای؟

زلف که را گشوده‌ای؟ حلقه به حلقه مو به مو

مولانا می پرسد با چه معشوقی همنشین بوده ای و با زلف چه کسی بازی کرده ای؟

نی تو حریف کی کنی، ای همه چشم و روشنی

خفیه روی چو ماهیان، حوض به حوض جو به جو

مولانا دوباره می گوید تو حریفت را لو نمی دهی و مثل ماهی تنها و پنهانی کارت را می کنی.

راست بگو به جان تو، ای دل و جانم آن تو

ای دل همچو شیشه‌ام، خورده میَ ات کدو کدو[1]

راست بگو نهان مکن، پشت به عاشقان مکن

چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو؟

راستش را بگو. تو همیشه بی دریغ، می ات را به من نوشانده ای. سرچشمه این آب نشاط آور کجاست؟

در طلبم، خیال تو، دوش میان انجمن

می‌نشناخت بنده را، می‌نگریست رو به رو

چون بشناخت بنده را، بنده ی کژرونده را،

گفت بیا به خانه هی، چند روی تو سو به سو

عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر

همچو زنان خیره سر، حجره به حجره شو به شو

مولانا می گوید شبح و تصویر تو را دیدم که در میان جمع مرا نشناخت و وقتی شناخت به من گفت چرا مرتب از خانه ای به خانه دیگر می روی. مگر مثل زنان گستاخ و بولهوسی که مرتب شوهر عوض می کنند؟

گفتمش ای رسول جان! ای سبب نزول جان!

ز آنک تو خورده‌ای بده، چند عتاب و گفت و گو

گفتم به جای این همه سرزنش از آنچه خورده ای جرعه ای به من ده.

گفت شراره‌ای از آن، گر ببری سوی دهان،

حلق و دهان بسوزدت، بانگ زنی گلو! گلو!

گفت تحمل یک جرعه از این شراب را نداری. گلویت را آتش می زند.

لقمه ی هر خورنده را، درخور او دهد خدا

آنچ گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو

خدا برای هر دهانی لقمه ای قرار داده. به اندازه دهانت لقمه بردار و حرص نزن.

گفتم کو شراب جان؟ ای دل و جان فدای آن

من نه‌ام از شتردلان، تا برمم به های و هو

گفتم من از این تهدیدها نمی ترسم. از آن شراب به من بنوشان.

حلق و گلوبریده با[2]، کو برمد از این ابا[3]

هر که بلنگد او از این، هست مرا عدو عدو

کسی که از این شراب بگریزد یا حالش خراب شود، گلویش بریده باد که دشمن من است.

دست کز آن تهی بود، گرچه شهنشهی بود،

دست بریده‌ای بود مانده به دیر، بر سمو[4]

دستی که از این جام تهی باشد مثل دست بریده ای است که مدتها در بلندی باشد ولو اینکه دست پادشاهان باشد.

خامش باش و معتمَد، محرم راز نیک و بد

آنک نیازمودیش، راز مگو به پیش او

مخاطب به مولانا می گوید دیگر راز را فاش مکن و محرم باش و به هرناشناسی از این شراب سخن مگو.

18 شهریور 1404


[1] قدما از کدو، ظرف می می ساخته اند.

[2] بریده با، مخفف بریده باد است

[3] ابا: آش

[4] سمو: بلندی و ارتفاع

صید یا صیاد؟

صید یا صیاد؟

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر پنجم خطاب به بشر می گوید در تمام عمر، کارت گرفتن دوست و رها کردن دوست بوده است:

۳۹۹ ای برادر! دوستان اَفْراشتی با دو صد دِلْداری و بُگْذاشتی

۴۰۰ کارَت این بوده‌ست از وَقتِ وِلاد صَیْدِ مَردم کردن از دامِ وَداد[1]

از این همه دوست و خودنمایی چیزی جز چند تار عایدت نشده:

۴۰۱ زان شکار و اَنْبُهیّ و باد و بود[2] دست در کُن هیچ یابی تار و پود؟

غروب عمرت فرا رسیده و تو هنوز به فکر جلب توجه دیگرانی. همچون فرومایگان و بازی کودکان، یکی را صید می کنی و یکی را رها می کنی تا شب می شود و می بینی یک صید در دامت نمانده و تله روی دستت مانده:

۴۰۲ بیشتر رفته‌ست و بی‌گاه است روز تو به جِدْ در صَیْدِ خَلْقانی هنوز

۴۰۳ آن یکی می‌گیر وان می‌هِلْ زِ دام وین دِگَر را صَیْد می‌کُن چون لِئام

۴۰۴ باز این را می‌هِل و می‌جو دِگَر اینْتْ لَعْبِ کودکانِ بی‌خَبَر

۴۰۵ شب شود در دامِ تو یک صَیدْ نی دامْ بر تو جُز صُداع[3] و قَیدْ نی

شب می بینی که تنها خودت مانده ای و در واقع فقط خودت را شکار کرده ای و این محرومیت و خالی بودن دست و دام، نتیجه کار احمقان است:

۴۰۶ پَس تو خود را صَیْد می‌کردی به دام که شُدی مَحْبوس و مَحْرومی زِ کام

۴۰۷ در زمانه صاحِبِ دامی بُوَد هَمچو ما اَحْمَق، که صَیْدِ خود کُند؟

شکار عشق:

مولانا معتقد است تنها چیزی که ارزش صید دارد، عشق است اما عشق در هیچ دامی نمی گنجد. مگر اینکه تو دامت را رها کنی و صید او شوی:

۴۰۹ آن که اَرْزَد صَیْد را عشق است و بَسْ لیکْ او کِی گُنجَد اَنْدَر دامِ کَس؟

۴۱۰ تو مگر آییّ و صَیْدِ او شَوی دامْ بُگْذاری، به دامِ او رَوی

عشق در گوشم آهسته می گوید صید بودن بهتر از صید کردن است:

۴۱۱ عشق می‌گوید به گوشَم پَستْ پَست[4] صَیْد بودنْ خوش‌تَر از صیّادی است

عشق می گوید شیفته و حیران من شو و فریب مرا بخور. نخواه مثل آفتاب گردت بگردند، بلکه مثل ذرات ناچیز، به گرد آفتاب بگرد:

۴۱۲ گَولِ[5] من کُن خویش را و غِرّه شو آفتابی را رها کُن، ذَرّه شو

خانه خود را رها کن و در خانه من بایست. ادعای شمع بودن مکن و پروانه باشو یعنی عاشق باش نه معشوق تا مزه زندگی را بچشی و سلطنت واقعی را ببینی که در عاشق بودن نهفته است:

۴۱۳ بر دَرَم ساکن شو و بی‌خانه باش دَعویِ شمعی مَکُن، پروانه باش

۴۱۴ تا بِبینی چاشْنیّ زندگی سَلْطَنت بینی نَهانْ در بَندگی

19 شهریور 1404


[1] ولاد: تولد/ وداد: دوستی

[2] باد و بود: خودنمایی، خودبزرگ بینی

[3] صداع: دردسر

[4] پست پست: آهسته

[5] گول در اینجا به معنی حیران و سرگشته

در باب لیلی و مجنون

در باب لیلی و مجنون

محمدامین مروتی

شاعران لیلی و مجنون:

پیشینه قصه لیلی و مجنون به دهه هفتم هجرت و زمان بنی امیه و پیش از آن برمی گردد که این قصه در افواه مردمان افتاده بود. اما این نظامی بود که در 584 ه.ق آن را منظوم ساخت. بعد از آن ده ها اقتباس از قصه در قالب نظم پدید آمده که مهمترین شان لیلی و مجنون امیر خسرو دهلوی در 698 ه. ق و عبدالرحمن جامی در 889 ه. ق بوده اند. تفاوت این دو منظومه اخیر با کتاب نظامی، وجهه عرفانی دادن به عشقی زمینی است هر چند منظومه نظامی نیز خالی از دلالت های عرفانی نمی باشد. به جز منظومه هلالی جغتایی، در سایر منظومه ها لیلی و مجنون به هم نمی رسند.

در مجموع روایت های عربی از لیلی و مجنون، زمینی اند و روایت های ایرانی عرفانی. روایت نظامی بیشتر اخلاقی است و روایت دهلوی و جامی، عرفانی.

کیفیت جنون مجنون:

علیرغم این که لیلی را هم به "ابن سلام" نامی شوهر می دهند و ادامه این عشق به جهت شریعت، ممنوعه بوده است، نوعی همدلی با مجنون در تمام ادوار تاریخی وجود داشته است. این شاید بدان جهت است که مردم خود تجربه عشق داشته اند و دیده اند که به اختیار نیست تا مستوجب عقاب و عتاب باشد.

در لیلی و مجنون جامی سبب رد کردن خواستگار مجنون اختلاف طبقاتی نیست بلکه این است که آنان از دو قبیله دشمن اند. این مسئله در قصه رومئو و ژولیت هم دیده می شود. در واقع عشق دو جوان در دو قبیله دشمن، حرکتی بر خلاف دشمنی و در جهت صلح و خون بس است.

اما در منظومه نظامی عاشق و معشوق از یک قبیله اند و سبب جواب رد این است که مجنون دیوانه است و با وحوش دمخور است و این استدلال که ما زن به دیوانه نمی دهیم. اما نزد نظامی مجنون نه تنها دیوانه نیست بلکه شاعر نیز هست و درد دل هایش را با شعر بیان می کند و این اشعارند که در میان مردمان و نوازندگان و خوانندگان دست به دست می شوند و سبب اشتهار او می شوند.

عشق افلاطونی یا عذرا:

نقطه مشترک همه منظومه های فوق ناکامی در وصال است که آن را به عشق عرفانی پیوند می زند. زیرا در عشق عرفانی هم وصال جسمانی موضوعیت ندارد.

جالب است که ضمن داستان بارها امکان این هماغوشی فراهم می شود ولی هر دو از آن احتراز می جویند. شاید دلیل آن باشد که هدف عشق، شوق وصال است نه خود وصال و احساسات مسیر ارزشمندتر از احساسات مقصد است و به قولی هدف لذت بردن از زیبایی های مسیر است و اینکه گفته اند وصال آغاز کاستی گرفتن عشق است، سخنی بی دلیل نبوده است. به عبارتی معشوق وسیله است و عشق هدف. حال و هوای عاشقانه است که به هر چیزی ولو به وصال، رجحان دارد و می ارزد.

در این مورد به حدیثی از پیامبر استناد می شود که فرمود هر که عاشق شود و عفاف بورزد و عشق خود را اظهار نکند و بر آن عشق بمیرد، شهید است. "من عشق و عف و کتم و مات، فقد مات شهیدا". مصداق چنین عشق عشق داش آکل به مرجان است.

به جهت روانشناسی، این صبر ورزیدن بر وصال و عبور از آن، حکم کاتارسیس یا استعلا یا والایش را دارد. وقتی وصال را پس زدی، چیزی بهتر به تو می دهند.

بسیاری از عرفا مثل غزالی زن نمی گرفته اند یا اگر می گرفته اند با او همبستر نمی شده اند تا به تمنیات جسم بی اعتنایی کنند و البته این ها افراط بوده و به نوعی ستم در حق زوجه شان.

مجنون حتی پس از مرگ ابن سلام، بر ازدواج پای نمی فشارد هر چند ظاهراً پس از مرگ ابن سلام دو دلداده روزهایی هماغوش می شوند.

نکته دیگر آن است که لیلی و مجنون هر دو به ازدواجی ناخواسته تن داده اند. لیلی با ابن سلام و مجنون با خدیجه دختر نوفل. اما هیچیک با همسرانشان همبستر نشده اند.

در عشق های غربی مثل رومئو و ژولت و تریستان و ایزوت، چنین احترازی از وصال جسمی وجود ندارد و تفاوت در فرهنگ ها در اینجا مشهود است.

اما عنصر دیگری که به احتراز از کامجویی جسمی کمک می کند اخلاقیات جامعه است. لیلی و مجنون هر دو به ازدواج با کسی دیگر تن می هند تا در مقابل خواسته والدین و عرف و شرع جامعه نایستند. در عین حال عشق شان کاستی نمی گیرد.

عشق از مجنون موجودی صلح طلب ساخته است به گونه ای که با وحوش همدم می شود. نه تنها شکارشان نمی کند که بدانان غذا می دهد و آن ها را از دام شکارچیان نجات می دهد یا از شکارچیان می خرد تا آزاد کند. بدین ترتیب به نظر می رسد مجنون گیاهخوار بوده باشد.

از بعد اجتماعی نیز قصه های عاشقانه ای اینچنین نماد ستمی است که به نام سنت، بر جوانان هر نسلی به بهای جانشان رفته است.

بالاخره لیلی از فراق مجنون می میرد و خبر به مجنون می رسد و او نیز بر مزار لیلی می میرد.

سخنی در باب نویسنده:

جلل ستاری به جهت تمرکز کار در حوزه اساطیر، از اساتیدی است که کوشیده اساطیر ایرانی و عربی را با کمک تئوری های موجود تحلیل کند که شایان قدردانی است.

نقطه ضعف او شاید تطویل و تکرار ملالت آور مطالب باشد که حجمی غیرضروری به نوشته هایش می دهد و وقت زیادی از خواننده هم می گیرد. مع الاسف "حالات عشق مجنون" مصداق این نقیصه است.

استفاده فراوان از الفاظ عربی مهجور در زبان فارسی هم نقص دیگر نوشته های اوست.

منبع:

حالات عشق مجنون/ جلال ستاری/ نشر طوس

4 شهریور 1404

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ (تو مرو)

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ (تو مرو)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل هم درخواستی عاشقانه و صمیمانه از شمس است که مولانا را ترک نکند.

گر رَود دیده و عقل و خرد و جان، تو مرو

که مرا دیدنِ تو بهتر از ایشان، تو مرو

مولانا می گوید چشم و عقل و زندگی بی تو برایم بی ارزش اند. ترجیح می دهم تو بمانی و همه این ها بروند.

آفتاب و فلک اندر کَنَفِ سایهٔ توست

گر رَود این فلک و اختر تابان، تو مرو

آسمان با همه ستارگان زیبایش، از تو-که شمسی- نور می گیرند. آن ها در سایه تو می زیند. اگر آسمان و ستارگانش رفتند تو بمان.

ای که دُردِ سخنت صاف‌تر از طبعِ لطیف

گر رَود صَفوَتِ این طبعِ سخندان، تو مرو

شمس زبان گویای ملانا را نداشت. مولانا می گوید نارساترین سخنانت از طبع لطیف من صاف تر است و من طبع خود را فدای نازل ترین سخنان تو می کنم.

اهل ایمان همه در خوفِ دَمِ خاتمتند

خوفم از رفتنِ توست ای شهِ ایمان، تو مرو

مومنان همه می ترسند که دم آخر بی ایمان از دنیا بروند. خوف من بیشتر از این است که تو بروی که ایمان منی.

تو مرو، گر برَوی جانِ مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان، تو مرو

اگر می روی، جان مرا هم از سفره دنیا، با خودت ببر و گرنه خودت هم مرو.

با تو هر جزو جهان باغچه و بُستان‌ست

در خزان گر برود رونقِ بُستان، تو مرو

تو هر جا باشی، آنجا را سبز و خرم می کنی. پس در این خزان تنهایم مگذار.

هجر خویشم منما، هجر تو بس سنگدل‌ست

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان، تو مرو

دوریت برایم دشوار است. تویی که سنگ بی ارزش و بیرحم را به لعل تبدیل می کنی.

کی بود ذرّه که گوید: «تو مرو» ای خورشید؟

کی بود بنده که گوید به تو سلطان: «تو مرو»؟

من که باشم که به تو بگویم نروی؟ ذره و بنده چه حدی دارند که به خورشید و سلطان امر کنند؟

لیک تو آبِ حیاتی، همه خَلقان ماهی

از کمالِ کرم و رحمت و احسان، تو مرو

اما اگر می گویم مرو برای ان است که وجود ما به تو وابسته است چنان که وجود ماهی به آب و تو هم سرچشمه رحمت و احسانی.

هست طومارِ دلِ من به درازیِ ابد

برنوشته ز سرش تا سویِ پایان، تو مرو

اگر دل مرا باز کنی، طوماری به درازای ابدیت یعنی طوماری بی انتها می بینی که همه جایش عبارت "تو مرو" نوشته شده است.

گر نترسم ز ملالِ تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر و ز هجده هزاران، تو مرو

اگر نمی ترسیدم که ملول و خسته شوی، برایت صد بیت از این طومار می خواندم که از هزاران بیت بهتر باشد.

3 شهریور 1404

 شرح غزل شمارهٔ ۴۶۰ (در دو جهان جای ماست) مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)   ظاهراً غزل

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۰ (در دو جهان جای ماست)

مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

ظاهراً غزل خطاب به شمس است.

عاشق آن قند تو، جان شکرخای ماست

سایه‌ی زلفین تو، در دو جهان جای ماست

جان شکردوست و شکرخوار من، عاشق سخن های شیرین توست.

از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت

و آنک بشد غرق عشق، قامت و بالای ماست

اوج گرفتن و بالا رفتن و برشدن عشق، از برکت قدو بالای اوست. یعنی شمس، قد عشق را بلندتر کرد و بدان رفعت بیشتری داد به گونه ای که آب عشق از سر ما گذشت و ما را در خود غرق کرد.

هر گل سرخی که هست، از مدد خون ماست

هر گل زردی که رُست، رُسته ز صفرای ماست

گل های عالم، متاثر از این عشق می رویند. کل سرخ با خون ما آبیاری می شود و گل زرد از زردی روی ما رنگ می گیرد.

هر چه تصور کنی خواجه، که همتاش نیست

عاشق و مسکین آن، بی‌ضد و همتای ماست

ای خواجه همان چیزی را که تو بی مانند تصور کنی، عاشق معشوق بی مانند ماست.

از سبب هجر اوست شب که سیه‌پوش گشت

توی به تو، دودِ شب، ز آتش سودای ماست

شب از هجران اوست که سیاه پوشیده و تارک شده است. این دود تو در تو لایه در لایه ی شبانگاهان، حاصل آتش عشق ماست.

نیست ز من باورت؟ این سخن از شب بپرس

تا بدهد شرحِ آنک، فتنه ی فردای ماست

اگر باورت نمی شود از خود شب بپرس تا به تو بگوید فردا چه کسی قرار است بیاید و فتنه برانگیزد. منظور مولانا این است که امیدوارم شمس فردا روزی برگردد و فتنه ای دیگر در عالم دراندازد.

شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست

کاهش مه از غمِ ماه دل‌افزای ماست

نه تنها شب، بلکه روز هم از عشق او مشهور شده و اگر ماه کم کم باریک و هلالی می شود، به سبب غمی است که از فراق معشوق ماه وش و دلبر ماست.

آه! که از هر دو کون، تا چه نهان بوده‌ای

خه! که نهانی چنین، شهره و پیدای ماست

چطور تو از هر دو جهان پنهانی و خوشا که بر ما آشکار شدی. یعنی بدا که جهانیان تو را نمی شناسند و قدر نمی دانند و خوشا که من تو را می شناسم.

زان سوی لوح وجود، مکتب عشاق بود

و آنچ ز لوحش نمود، آن همه اسمای ماست

لوح وجود یعنی دنیا، آن سوی دنیا مکتب عشق برقرار است و بر لوح عشق اسامی ما عاشقان یا اسمای الهی نوشته شده است.

اول و پایان راه، از اثر پای ماست

ناطقه و نفس کل، ناله ی سرنای ماست

جای پای ما و سلوک ما در همه مسیر پیداست. عقل کل و نفس کل، حاصل نوایی است که ما در سرنا یا نی می دمیم. یعنی عقل و نفس کل هم آفریده عشق اند.

گر نه کژی همچو چنگ، واسطه نای چیست؟

در هوس آن سری، اوست که هم پای ماست

مولانا به خود و عاشقان خطاب می کند می گوید اگر ریگی در کفش ندارید و مانند چنگ، کج و کوله نیستید، چرا باید بین خود و معشوق واسطه ای مثل نی یا هر آلت موسیقی دیگری بطلبید. عاشق نیاز به واسطه ندارد. اگر هوس آن سر یعنی اگر سر عشق داشته باشی، خود عشق به پای ما تبدیل می شود و بی واسطه و سریع ما را به معشوق می رساند.

گرچه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش

بر سر منشور عشق، جسمِ چو طغرای ماست

هر چند ما هم به واسطه داشتن جسم و اسارت در جسم، کژی هایی داریم اما وقتی فرمان عشق دررسد، جسم ما حکم مهر دارد بر منشور عشق. یعنی جسممان فدای دستور عشق می شود.

رخت به تبریز برد، مفخر جان شمس دین

باز بیاریم زود، کان همه کالای ماست

شمس که افتخار جان ماست، به تبریز سفر کرد. اما ما او را -که همه چیزمان است- باز می گردانیم.

28 مرداد 1404

درگیری عقل و نفس در سلوک

درگیری عقل و نفس در سلوک

محمدامین مروتی

مولوی در دفتر چهارم آورده است که مجنون سوار بر شتر به سوی لیلی می رفت و شتر به هوای کره اش، مرتب واپس می رفت. عاقبت مجنون گفت راه ما یکی نیست. خود را از ناقه به زمین افکند و راه خود را رفت. مجنون عاشق است و ناقه در این قصه نماد نفس است که مانع حرکت عاشق است و این همان دوگانه عقل(عشق) و نفس در سالک است که در چالشند و باید بر آن غلبه کرد:

۱۵۳۲ هَمچو مجنون‌اَند و چون ناقَه‌ش یَقین می‌کَشَد آن پیش و این واپَس به کین

۱۵۳۳ میل مجنونْ پیشِ آن لیلی رَوان میلِ ناقه پَس پِی کُرِّه دَوان

۱۵۳۴ یک دَم اَر مجنون زِ خود غافِل بُدی ناقه گردیدیّ و واپَس آمدی

مولانا می گوید مجنون چنان از عشق لیلی پر و بیخود بود که مهار عقل یعنی مهار شتر را از دست می داد و ناقه به سوی بچه اش برمی گشت و مجنون درجا می زد یا فرسنگها به عقب برمی گشت:

۱۵۳۵ عشق و سودا چونک پُر بودَش بَدَن می‌نَبودَش چاره از بی‌خود شدن

۱۵۳۶ آنکه او باشد مُراقب، عقل بود عقل را سودایِ لیلی دَررُبود

۱۵۳۷ لیکْ ناقه بَسْ مراقب بود و چُست چون بِدیدی او مَهارِ خویشْ سُست

۱۵۳۸ فَهم کردی زو که غافِل گشت و دَنْگ رو سِپَس کردی به کُرِّه بی‌دِرَنگ

۱۵۳۹ چون به خود بازآمدی دیدی زِ جا کو سِپَس رفته‌ست بَسْ فَرسنگ‌ها

سه روز در این آمد و رفت گذشت. مجنون به شترش گفت هر دوی ما عاشقیم، ولی مسیرمان یکی نیست. پس باید از مصاحبت هم بگذریم. یعنی عقل باید نفس را رها کند تا به مقصد برسد:

۱۵۴۰ در سه روزه رَهْ بِدین اَحوال‌ها مانْد مَجنونْ در تَرَدُّد سال‌ها

۱۵۴۱ گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضِد، پس هَمرَه نالایِقیم

۱۵۴۲ نیستَت بر وَفْق من مِهر و مَهار کرد باید از تو صحبت اِختیار

جسم و جان همراهان خوبی نیستند. جان تمایل به اعتلا و ارتقا و آسمانی شدن دارد و در هجران خدا در تب و تاب است و تن مانند ناقه، عاشق خوردن خار است و به زمین چسبیده است:

۱۵۴۳ این دو هَمرَه هَمدِگَر را راهزَن گُمرَه آن جانْ کو فُرونایَد زِ تَن

۱۵۴۴ جانْ زِ هِجرِ عَرشْ اَنْدَر فاقه‌ای تَنْ زِ عِشقْ خاربُنْ چون ناقه‌ای

۱۵۴۵ جان گُشایَد سویِ بالا، بال‌ها دَر زَده تَنْ در زمینْ چَنگال‌ها

اتلاف عمر توسط نفس:

مجنون به شتر می گوید تا من با تو باشم به لیلی نمی رسم و عمرم همچون بنی اسرائیل در بیابان ضایع می شود. این راه دو قدم بیشتر نیست و من شصت سال است که در دام نفس هستم و دیرم شده است و دیگر از این وضعیت به ستوه آمده ام:

۱۵۴۶ تا تو با من باشی ای مُرده ی وَطَن پَس زِ لیلی دور مانَد جانِ من

۱۵۴۷ روزگارم رفت زین‌گونْ حال‌ها همچو تیه و قَومِ موسی سال‌ها

۱۵۴۸ خُطْوتَیْنی[1] بود این رَهْ تا وِصال مانْده‌ام در رَهْ زِ شَسْتَت[2]، شصت سال

۱۵۴۹ راهْ نزدیک و بِمانْدم سَختْ دیر سیر گشتم زین سَواری سیر، سیر

پس مجنون خود را از شتر به پایین افکند به گونه ای که دست و پایش زخمی شد و پایش شکست و نتوانست راه برود:

۱۵۵۰ سَرنِگون خود را ازِ اُشتُر درفَکَند گفت سوزیدَم زِ غَم تا چند؟ چند؟

۱۵۵۱ تنگ شد بر وِیْ بیابانِ فَراخ خویشتن اَفْکَند اَنْدَر سَنگْلاخ

۱۵۵۲ آنچُنان اَفْکَند خود را سَخْت زیر که مُخَلْخَل[3] گشت جِسمِ آن دَلیر

۱۵۵۳ چون چُنان اَفْکَند خود را سویِ پَست از قَضا آن لَحظه پایَش هم شِکَست

جذب سریع سالک:

مولانا می گوید پایش که شکست، آن را بست و بدنش را گرد کرد تا چون گوی به سوی لیلی بغلطد و زودتر به مقصد برسد. گوی نماد بی دست و پایی عاشق و به سر دویدن او به سوی معشوق در کمند چوگان اوست:

۱۵۵۴ پایْ را بَربَست و گفتا گو شَوَم در خَمِ چوگانْش غَلْطان می‌رَوَم

در واقع حرکت به انگیزه عشق به مراتب سریع تر از حرکت به انگیزه عقل است. اولی پرواز است و دومی رفتن به پا. عقل مجنون او را به پیاده شدن از شتر هدایت کرد و شکستن پای عقلش، او را به سپردن خود به چوگان معشوق دلالت نمود.

مولانا می گوید عشق به خدا کمتر از عشق به لیلا نیست و باید عاشقانه، در خم چوگان عشق، به سوی او غلطان شوی:

۱۵۵۶ عشقِ مولی کِی کم از لیلی بُوَد؟ گویْ گشتن بَهرِ او اَوْلی بُوَد

۱۵۵۷ گوی شو، می‌گَرد بر پَهلوی صِدْق غَلْط غَلْطان در خَمِ چوگانِ عشق

چنین سلوکی ناشی از جذب خداست. جذب سالک توسط خدا برون از اجتهادات و تاملات جن و انس و حاصل فضل خداست:

۱۵۵۸ کین سَفَر زین پَس بُوَد جَذبِ خدا وان سَفَر بر ناقه باشد سَیرِ ما

۱۵۵۹ اینچُنین سَیْری‌ست مُسْتَثْنی زِ جِنس کان فُزود از اِجتِهادِ جِنّ و اِنْس

۱۵۶۰ اینچُنین جَذْبی‌ست نی هر جَذبِ عام که نَهادَش فَضلِ اَحمَد وَالسَّلام

13 مرداد 1404


[1] خطوتین: دو قدم

[2] شست: دام

[3] مخلخل: سوراخ سوراخ

رابطه عقل و جان و نفس

رابطه عقل و جان و نفس

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم می گوید جان ما می تواند دو وزیر یا مشاور داشته باشد: عقل جزئی و عقل کلی. عقل جزئی در صدد برآوردن تمنیات نفسانی و زودگذر است و فراتر از پیش پایش را نمی بیند، ولی عقل کلی عاقبت بین است و ما را سعادتمند می کند. فرعون، عقل جزئی را وزیر خود کرده بود و سلیمان عقل کلی را. وزیر فرعون، هامان بود و وزیر سلیمان، آصف.

فرعون از کلام موسی نرم می شد کلامی چندان موثر که سنگ را هم به شیر دادن وا می داشت. ولی وقتی با هامان مشورت می کرد او از روی کینه به فرعون می گفت تو پادشاهی می خواهی فریب گدایی را بخوری؟ سخن هامان، تاثیر سخنان موسی را از بین می برد و مثل سنگ منجنیقی شیشه خانه او را می شکست و آنچه را موسی به سختی و طی صد روز بافته بود، به یک لحظه پنبه می کرد:

۱۲۳۹ چند آن فرعون می‌شُد نَرم و رام چون شَنیدی او ز موسی آن کَلام

۱۲۴۰ آن کلامی که بِدادی سنگ، شیر از خوشیِّ آن کَلام بی‌نَظیر

۱۲۴۱ چون به هامان که وزیرش بود او مَشورَت کردی که کینَش بود خو،

۱۲۴۲ پَس بِگُفتی تا کُنون بودی خَدیو بَنده گردی ژَنده‌پوشی را به ریو؟ [1]

۱۲۴۳ هَمچو سنگِ مَنْجَنیقی آمدی آن سُخَن بر شیشه خانه‌یْ او زدی

۱۲۴۴ هر چه صد روز آن کَلیمِ خوشْ‌خِطاب ساختی، در یک‌دَم او کردی خَراب

مولانا می گوید عقل وزیر ماست ولی اگر مغلوب هواهای نفسانی شود، سخنان حق ناصحان را دور می ریزی و به تو می گوید این سخنان به جا نیست. هوشیار باش و فریب شان را مخور:

۱۲۴۵ عقلِ تو دَستور و مَغْلوبِ هواست در وجودت رَهز‌َنِ راه خداست

۱۲۴۶ ناصِحی، رَبّان‌یی، پَندَت دَهَد آن سُخن را او به فَنْ طرحی نَهَد[2]

۱۲۴۷ کین نه بَر جای است، هین از جامَشو نیست چندان، با خود آ، شَیْدا مَشو

بیچاره شاهی که وزیرش چنین عقلی باشد و خوشا به حال شاهی که وزیرش مثل آصف(وزیر سلیمان) باشد. قرین شدن سلیمان و آصف نور علی نور است و آمیختن عنبر و عبیر:

۱۲۴۸ وایِ آن شَهْ که وزیرش این بُوَد جایِ هر دو، دوزخِ پُرکین بُوَد

۱۲۴۹ شادْ آن شاهی که او را دَست‌گیر باشد اَنْدَر کار، چون آصَف، وزیر

۱۲۵۰ شاهِ عادل چون قَرینِ او شود نام آن نورٌ عَلی نور این بُوَد

۱۲۵۱ چون سُلیمان شاه و چون آصَفْ وزیر نور بر نورست و عَنْبَر بر عَبیر

قرین شدن فرعون و آصف، هر دو را بدبخت می کند و تاریکی در تاریکی پدید می آید. در قیامت نه عقل دستگیرشان است و نه بخت:

۱۲۵۲ شاهْ فرعون و چو هامانَش وزیر هر دو را نَبْوَد زِ بَدبَختی گُزیر

۱۲۵۳ پَس بُوَد ظُلْمات بعضی فَوْقِ بَعْض نه خِرَد یار و نه دولَت، روزِ عَرْض[3]

مولانا می گوید در خساست، جز پستی وجود ندارد. اگر غیر از این است به چنان خسیسی سلام مرا برسان:

۱۲۵۴ من ندیدم جُز شَقاوَت در لِئام گَر تو دیدَسْتی رَسان از من سلام

جان ما مثل شاه است و عقل ما وزیر اوست. عقل جزئی فاسد است و روح را فاسد می کند. عقل اگر مثل فرشته ی هاروت باشد، ما را به طاغوت تبدیل می کند. یعنی باعث طغیان ما نسبت به حق می شود:

۱۲۵۵ هَمچو جان باشد شَهْ و صاحِب چو عقل عقلِ فاسد روح را آرَد به نَقْل

۱۲۵۶ آن فرشته‌یْ عقلْ چون هاروت شُد سِحْرآموزِ دو صد طاغوت شُد

پس با عقل جزئی مشورت مکن. سلطان جانت باید با عقل کل مشورت نماید. اگر عقل جزئی را وزیر خود سازی و با او مشورت نمایی، جان تو را از عبادت و اطاعت خدا دور می سازد:

۱۲۵۷ عقلِ جُزوی را وزیرِ خود مگیر عقلِ کُل را ساز ای سُلطان، وزیر

۱۲۵۸ مَر هوا را تو وزیرِ خود مَساز که بَرآیَد جانِ پاکَت از نماز

نفسانیت حریص است و به لذتی آنی می اندیشد و لی عق به عاقبت کار و روز قیامت فکر می کند. عقل می گوید باید رنج خار را تحمل کنی تا گل وجودت شکوفا شود و به باد پاییزی افسرده نگردد و بینی هایی که توان بو کشیدن و شناخت بوی خوش را ندارند از گل جانت دور باشد:

۱۲۵۹ کین هوا پُر حِرص و حالی‌بینْ بُوَد عقل را اندیشه، یَوْمِ دینْ بُوَد

۱۲۶۰ عقل را دو دیده در پایانِ کار بَهرِ آن گُل می‌کَشَد او رَنجِ خار

8 تیر 1404


[1] خَدیو: پادشاه / ریو: حیله و مکر

[2] طرح نهادن: دور انداختن، برانداختن

[3] روز عرض: روز قیامت

ظاهر و باطن ابلیس و نفس

ظاهر و باطن ابلیس و نفس

محمدامین مروتی

در ادبیات دینی و عرفانی هست که دیو، مدتی انگشتری سلیمان را به انگشت کرد و به هیئت او درآمد و بر مردم حکومت می کرد، اما هیچش به سلیمان نمی مانست.

مولانا در دفتر چهارم بر کمک گرفتن از خرد دیگران برای تشخیص ظاهر از باطن تاکید دارد:

خردجمعی:

مولانا می گوید هرچند ما عاقلیم، ولی باید با مردمان دیگر مشورت کنیم که دو عقل از یک عقل، در حل مشکلات کارآمدتر است:

۱۲۶۲ وَرْچه عَقْلَت هست، با عقلِ دِگَر یار باش و مَشورت کُن ای پدر

۱۲۶۳ با دو عقل از بَسْ بَلاها وارَهی پایِ خود بر اوجِ گَردون‌ها نَهی

صورت و باطن سلیمان:

ابلیس با غصب انگشتری سلیمان چند صباحی خود را به صورت او درآورد ولی نمی توانست همانند او عمل کند و سرّ و باطنش کماکان اهریمنانه بود:

۱۲۶۴ دیو گَر خود را سُلَیمان نام کرد مُلْک بُرد و مَمْلَکَت را رام کرد

۱۲۶۵ صورتِ کارِ سُلَیمان دیده بود صورت اَنْدَر سِرّْ دیوی می‌نِمود

۱۲۶۶ خَلْق گفتند این سُلَیمان، بی‌صَفاست از سُلَیمان تا سُلَیمان فَرق‌هاست

دلش بیدار نبود و می گفت خداوند ابلیس را به صورت من آفریده است. مبادا ابلیس شما را به دام بیندازد و منظورش از ابلیس، همان سلیمان واقعی بود. دیو می گفت اگر کسی به شما گفت من سلیمان واقعی ام، به او اعتماد نکنید و اعتبار ندهید:

۱۲۶۷ او چو بیداریست این هَمچون وَسَن[1] هم‌چُنان که آن حَسَن با این حَسَن

۱۲۶۸ دیو می‌گفتی که حَق بر شَکلِ من صورتی کرده‌ست خوشْ بر اَهْرِمَن

۱۲۶۹ دیو را حَقْ صورت من داده است تا نَیَندازد شما را او به شَسْت[2]

۱۲۷۰ گَر پَدید آید به دَعوی زینهار صورتِ او را مَدارید اِعْتِبار

عقل و نفس:

ابلیس این سخنان را می گفت ولی اهل دل و عقل می دانستند که حقیقت کاملاً برعکس است. انسان عاقل را با سحر و فسون نمی توان بازی داد:

۱۲۷۱ دیوْشان از مَکْر این می‌گفت لیکْ می‌نِمود این عکس در دل‌هایِ نیکْ

۱۲۷۲ نیست بازی با مُمَیِّز[3] خاصه او که بُوَد تمییز و عَقلَش غَیْب‌گو

اهل دل در جوابش می گفتند به عکس می گویی و همین وارونگی تو را به دوزخ هدایت خواهد کرد:

۱۲۷۴ پَس هَمی‌گفتند با خود در جواب بازگونه می‌رَوی، ای کَژْ خِطاب[4] !

۱۲۷۵ باژگونه رفت خواهی هم چُنین سویِ دوزخ اَسْفَل اَنْدَر سافِلین

سلیمان اگر از حکومت کناررفته، نور از چهره اش می تابد و تو اگر انگشتریش را غصب کرده ای، همانند یخبندان، به دل نمی نشینی:

۱۲۷۶ او اگر مَعْزول گشته‌ست و فَقیر هست در پیشانی اَش بَدْر مُنیر

۱۲۷۷ تو اگر اَنْگُشتری را برده‌یی دوزخی چون زَمْهَریر[5] اَفْسرده‌یی

عقل باطن بین:

دیو خود را به شکل انسان های موجه درمی آورد تا کودک صفتان را بفریبد:

۱۲۸۳ نامِ خود کَرده سُلَیمان نَبی رویْ‌پوشی می‌کُند بر هر صَبی[6]

پس انسان عاقل از صورت به معنی توجه می کند مثل اهل دلی که به رفتار دیو توجه داشتند نه به ظاهر او:

۱۲۸۴ دَر گُذَر از صورت و از نامْ خیز از لَقَب وَزْ نام در مَعنی گُریز

14 تیر 1404


[1] وَسَن: خواب سنگین

[2] شَست: قلّابِ ماهیگیری، در اینجا منظور دامِ شیطانی است

[3] ممیز: اهل تشخیص و تمیز

[4] کژ خطاب: دروغگو

[5] زمهریر: یخبندان

[6] صبی: کودک

قدرت در دست احمقان

قدرت در دست احمقان

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم می گوید دانش و تکنیک در دست نااهل مثل دادن شمشیر به دست راهزنان و سیاهِ مست است و باعث فتنه و آشوب می شود:

۱۴۳۵ بَدگُهَر را عِلْم و فَن آموختن دادنِ تیغی به دَستِ راه‌زَن

۱۴۳۶ تیغ دادن در کَفِ زَنگیِّ مَست بِه که آیَد عِلْمْ ناکَس را به دست

۱۴۳۷ علم و مال و مَنْصِب و جاه و قِران[1] فِتنه آمد در کَفِ بدگوهران

به همین دلیل جهاد بر مومنان فرض شد تا سلاح را از دست بی عقلان بگیرند. بی عقلان جسمی در خدمت جانی مجنون انند:

۱۴۳۸ پس غَزا زین فرض شُد بر مومنان تا سِتانَند از کَفِ مَجنون، سِنان

۱۴۳۹ جانِ او مَجنون، تَنَش شمشیر او واسِتان شمشیر را زان زشت‌خو

مولانا می گوید صد شیر درنده چندان خونریزی و رسوایی به بار نمی آورند که مقام و موقعیت نادانان بر سر مردم می آورد. تا وقتی قدرت نیافته، بی عقلی اش نهفته است. ولی وقتی مسلح شد، مثل ماری است که از سوراخ بیرون آمده و کشور را پر از عقرب و مار می کند و خودش را هم رسوا می کند. زیرا بخل و سخایش نا به جاست. نا اهلان را برمی کشد و اهلان را طرد می کند:

۱۴۴۰ آنچه مَنْصَب می‌کُند با جاهِلان از فَضیحَت کِی کُنَد صد اَرْسَلان؟

۱۴۴۱ عَیْبِ او مَخفی‌ست، چون آلَت بیافت مارَش از سوراخْ بر صَحرا شِتافت

۱۴۴۲ جُمله صَحرا مار و گَزْدُم پُر شود چون که جاهِل شاهِ حُکْمِ مُر[2] شود

۱۴۴۳ مال و مَنْصِب ناکسی کارَد به دَست طالِبِ رُسواییِ خویش او شُده‌ست

۱۴۴۴ یا کُنَد بُخْل و عَطاها کَم دَهَد یا سَخا آرَد به ناموضِعْ نَهَد

شاه را جای پیاده می گذارد و گمان می کند جاه و مقام دارد در حالی که در بن چاه است. بدون آن که راه را بداند راهنمایی می کند و ملک را به آتش و ویرانی می کشد:

۱۴۴۵ شاه را در خانه بَیْدَق نَهَد این چُنین باشد عَطا کَاحْمَق دَهَد

۱۴۴۶ حُکْمْ چون در دَستِ گُمراهی فُتاد جاه پِنْدارید، در چاهی فُتاد

۱۴۴۷ رَهْ نمی‌دانَد قَلاووزی کُنَد جانِ زشتِ او جهانْ‌سوزی کُنَد

مثل سالکی که تازه به راه افتاده و ادعای پیری می کند و باعث بدبختی پیروانش می شود:

۱۴۴۸ طِفْل راهِ فَقر چون پیری گرفت پیرَوان را غولِ اِدْبیری[3] گرفت

در حالی که به عمرش عکس ماه در آب و نور معرفت را ندیده به دیگری می گوید بیا تا ماه را نشانت بدهم:

۱۴۴۹ که بیا تا ماه بِنْمایَم تو را ماه را هرگز نَدید آن بی‌صَفا

۱۴۵۰ چون نِمایی؟ چون نَدیدَستی به عُمر عکسِ مَهْ در آب هم، ای خامِ غُمر[4]

مولانا می گوید روزگاری است که احمقان بر تخت سروری نشسته اند و عاقلان از ترس سر در گلیم پنهان کرده اند:

۱۴۵۱ اَحْمَقانْ سَروَر شُدَسْتند و زِ بیم عاقِلانْ سَرها کَشیده در گِلیم

26 تیر 1404


[1] قران: بخت و اقبال

[2] حُکم مُر: حکم تلخ و قاطع

[3] ادبیری: بخت برگشتگی

[4] غُمر: احمق

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ (چون بجهد خنده ز من)

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ (چون بجهد خنده ز من)

مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

محمدامین مروتی

مولانا در این غزل، از شادمانگی و حال خوش خودش در مقابل افسردگی و ملالت دیگران سخن می گوید. حالی که از برکت عشق برایش حاصل شده و برای دیگرانی که در پست نفسانیت پنهان شده اند، حاصل نمی شود.

چون بجهد خنده ز من، خنده نهان دارم از او

روی ترش سازم از او، بانگ و فغان آرم از او

با تُرُشان لاغ کنی، خنده زنی، جنگ شود

خنده نهان کردم من، اشک همی‌بارم از او

مولوی می گوید گاهی ناگهان می خواهم بخندم، سعی می کنم آن را نهان کنم و خود را غمناک و گریان نشان دهم، تا ترشرویان به دل و به خود نگیرند و در نزاع با من در نیایند.

شهرِ بزرگ است تنم، غم طرفی، من طرفی

یک طرفی آبم از او، یک طرفی نارم از او

دل و تن بزرگی دارم که همچون عالم و دنیا، در آن هم غم یافت می شود و هم شادی. هم آب و هم آتش.

با تُرُشانش تُرُشم، با شِکرانش شکرم

روی من او، پشت من او، پشت طرب خارم از او

با غم و شادیش، غمین و شادمان می شوم. پشت و رویم اوست. نوازشگر پشت من اوست.

صد چو تو و صد چو منش، مست شده در چمنش

رقص کنان، دست زنان، بر سر هر طارم از او

صدها نفر مثل من و تو مست و شیدایش هستند و در ایوانش می رقصند و دست می زنند.

طوطی قند و شکرم، غیر شکر می نخورم

هر چه به عالم تُرُشی، دورم و بیزارم از او

مولانا خود را به طوطی تشبیه می کند که شیرینی دوست دارد و نه ترشی. منظور احوال خوش و ناخوش است.

گر ترشی داد تو را، شهد و شکر داد مرا

سکسک و لنگی، تو از او، من خوش و رهوارم از او

باز می گوید اگر دل خوش به من داده خدا داده و اگر به تو اخم و تخم داده باز خدا داده. قسمت هر یک از ما جداست.

هر کی در این ره نرود، دره و دوله‌ست رهش

من که در این شاهرهم، بر ره هموارم از او

کسی که دل به معشوق ندهد، راهش پر پیچ و خم و دشوار است ولی من بر شاهراه عشق می روم که هموار و آسان و خوش است. عاشق با شور و شوق مسیر را طی می کند لذا به نظرش سخت نمی آید.

مسجد اقصاست دلم، جنّت مأواست دلم

حور شده، نور شده، جمله ی آثارم از او

دلم مثل مسجدالاقصی مقدس و مثل بهشت خوش است. به همین جهت نوشته هایم مثل حور زیبا و مثل نور روشنگرند.

هر کی حقش خنده دهد، از دهنش خنده جهد

تو اگر انکاری از او، من همه اقرارم از او

اقرار می کنم خداست که به من خنده داده و تو که در وادی عشق سلوکی نکرده ای، منکر این لطف خدادادی.

قسمت گل خنده بود، گریه ندارد چه کند؟

سوسن و گل می‌شکفد در دلِ هشیارم، از او

گل قسمتش گشودن و خندیدن است نه گریه. در دل من هم از برکت او گل می شکفد.

صبر همی‌گفت که من، مژده ده وصلم از او

شکر همی‌گفت که من، صاحب انبارم از او

بر فراقش صبر می کنم تا مژدۀ وصالش بیابم. بر نعمتش شاکرم و انبارم پر از نعمتهای اوست.

عقل همی‌گفت که من، زاهد و بیمارم از او

عشق همی‌گفت که من، ساحر و طرارم از او

عقل زهد می ورزد و سر حال نیست. عشق جادو می کند و دل می دزدد.

روح همی‌گفت که من، گنج گهر دارم از او

گنج همی‌گفت که من، در بن دیوارم از او

ثروت روح از اوست و اوست که گنج را در زیر خرابه ها حفظ می کند.

جهل همی‌گفت که من، بی‌خبرم بیخود از او

علم همی‌گفت که من، مهتر بازارم از او

جهل و بی خبری هم از حکمت اوست و سروری علم در بازار نیز از اوست. خلاصه جهل و علم هم از اویند.

زهد همی‌گفت که من، واقف اسرارم از او

فقر همی‌گفت که من، بی‌دل و دستارم از او

باخبری از اسرار حاصل زهد است و بی دل و دستاری هم به معنی فقر، از اوست. زهد سالک را واقف اسرار می کند و فقر دل و دستارش را می برد. دستار نشانه تشخص و آبروست.

از سوی تبریز اگر، شمس حَقَم باز رسد

شرح شود، کشف شود، جملهٔ گفتارم از او

سخنان مرا تنها شمس در می یابد و می تواند شرح و تفسیر کند. اگر بیاید سخنانم مشروح تر و مکشوف تر هم می شود.

17 خرداد 1404

سخن گفتن به زبان های مختلف

سخن گفتن به زبان های مختلف

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم از نحوه تعامل سلیمان با موجودات مختلفی سخن می گوید که با هر یک به فراخور فهم و شخصیت او برخورد کرد.

ای سلیمانی که زبان مرغان را می دانی! با هر مرغی به زبان خودش سخن بگو. با اهل جبر با منطق جبر سخن بگو و با دل شکستگان و بیماران از فضیلت تحمل و صبر بگو:

۸۵۰ مَنْطِقُ‌الطَّیْرِ سُلَیمانی بیا بانگِ هر مُرغی که آید، می‌سَرا

۸۵۱ چون به مُرغانَت فرستاده‌ست حَق لَحْنِ هر مُرغی بِدادَسْتَت سَبَق[1]

۸۵۲ مُرغِ جَبْری را زبانِ جَبْرگو مُرغِ پَراِشْکَسته را از صَبر گو[2]

به مرغ صبور دلخوشی ده و به مرغ اهل دل از کوه قاف بگو:

۸۵۳ مُرغِ صابِر را تو خوش دار و مُعاف مُرغِ عَنْقا[3] را بِخوان اَوْصاف قاف

به کبوتر بگو مواظب باز باشد و به باز بگو مراعات کبوتر را بکند:

۸۵۴ مَر کبوتر را حَذَر فرما زِ باز باز را از حِلْم گو و اِحْتِراز

با خفاش از فواید روشنایی بگو و به کبک جنگجو، صلح و صفا بیاموز و با خروسان از نشانه های صبح بگو و به همین ترتیب سایر پرندگان را نیز، موافق احوالشان راهنمایی کن:

۸۵۵ وان خُفاشی را که مانْد او بی‌نَوا می‌کُنَش با نورْ جُفت و آشنا

۸۵۶ کَبْکِ جنگی را بیاموزان تو صُلْح مَر خُروسان را نِما اَشْراطِ صُبح[4]

۸۵۷ هم‌چُنان می‌رو زِ هُدْهُد تا عُقاب رَهْ نِما وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب

18 خرداد 1404


[1] سبق دادن یعنی آموختن و درس دادن

[2] مولانا در فیه ما فیه، می گوید: «احوال انبیا همچون مدرسه ای است که در او فقها باشند که هر فقیهی را مدّرس بر حسبِ استعداد او جامگی می دهد. یکی را ده، یکی را بیست و یکی را سی. ما نیز سخن را به قدرِ هرکس و استعداد او می گوییم.»

[3] عنقا: سیمرغ

[4] اَشراطِ صبح، یعنی نشانه های صبح

شرح غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ (یک دسته کلید است)

شرح غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ (یک دسته کلید است)

محمدامین مروتی

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده؟

پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

نیم شب تاریک زندگی مولانا را کسی همچون مهتاب روشن کرده و مولانا از او به پیامبر عشق تعبیر می کند که مقتدای اوست و در نتیجه مناجات مولانا به او رسیده است.

آورده یکی مشعله آتش زده در خواب

از حضرت شاهنشهِ بی‌خواب رسیده

عاشقان خوب ندارند. چون معشوق آتش در خوابشان زده. معشوقی که خودش هم خواب ندارد.

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده

بر خرمن درویش، چو سیلاب رسیده

در شهر ما غلغله افکنده و مانند سیل خرمن و موجودی دراویش را با خود برده است. یعنی دراویش، زندگی عادی و مادی شان را فدای او می کنند.

این کیست بگویید که در کَون جز او نیست

شاهی به در خانه ی بوّاب رسیده

او تنها شاهی است که به در خانه نگهبان می آید. یعنی از مقام و موقعیت خود درمی گذرد و درویش نوازی می کند.

این کیست چنین خوان کرم باز گشاده

خندان جهت دعوت اصحاب رسیده

خوتن کرمش گسترده و با روی خوش از یاران پذیرایی می کند.

جامی است به دستش که سرانجام فقیر است

زان آب عنب، رنگ به عنّاب رسیده

جامی از می معرفت برای فقرا در دست دارد که رنگ و روی فقرا را مثل عناب سرخ می کند.

دل‌ها همه لرزان شده جان‌ها همه بی‌صبر

یک شمّه از آن لرزه به سیماب رسیده

عشق لرزشی در جان همه موجودات می اندازد. اگر سیماب لرزش دارد، شمه ای از این لرزش و تاب و تب عشق است.

آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او

زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده

شمه ای از نرمش و ملاطفت عشق به سنجاب رسیده و چوست او را لطافت بخشیده است.

زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است

یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده

نغمه و آواز چرخ چاه، یکی از نغمه های عشق است که عاشقان را نلان و گریان می کند. سرو صدای دولاب یا چرخ چاه به ناله عاشق و چکه های آبش به گریه او تشبیه شده است.

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق

از بهر گشاییدن ابواب رسیده

عشق دسته کلیدی در بغل دارد که همه درها را باز می کند.

ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد

از دام رهد مرغ، به مضراب رسیده

دل عاشق مانند مرغی است که معشوق آن را شکسته است اما این ضربه نهایتاً مانند مضراب موسیقی، او را خوش می کند و می رهاند.

خاموش! ادب نیست مثل‌های مجسم

یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده

مولانا در مقطع خود را به سکوت دعوت می کند و می گوید کم مثال بزن و شرح بده. مگر آداب درویشی به گوشت نرسیده است؟

14 خرداد 1404

شرح غزل شمارهٔ ۵۲۶ (ای لولیان)

شرح غزل شمارهٔ ۵۲۶ (ای لولیان)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

ای لولیان! ای لولیان! یک لولی‌یی، دیوانه شد

تشتش فتاد از بام ما‌، نک سوی مجنون‌خانه شد[1]

لولی معمولا به کولیان دوره گرد و آوازه خوان می گفتند. اما این کلمه در ادبیات عرفانی معنای مثبتی پیدا کرده است همان طور که حافظ کلمه رند را معنای نوی بخشید و ارتقا داد.

در اینجا هم مولانا لولی را به عنوان عاشقی که تشت رسوایی و جنون و عاشقی اش از بام افتاده تعریف می کند.

می‌گشت گِرد حوض او‌، چون تشنگان در جست و جو

چون خشک نانه ناگهان، در حوض ما ترنانه شد

مولانا می گوید او تشنه و جویای معرفت بود. در حوض معرفت افتاد و از خشکی برون شد و تر شد. نان او خشک بود و تر شد یعنی وجودش طراوت یافت و حال خوبی پیدا کرد.

ای مرد دانشمند تو، دو گوش از این بربند تو

مشنو تو این افسون که‌او ز افسون ما افسانه شد

اما علما این تحولات معنوی را نداشته اند و باور نمی کنند که کسی با دم گرم اهل دل، به افسانه بپیوندد. یعنی تغییرات اساسی بکند. لذا مولانا به اهل علم می گوید با شما حرف نمی زنم و مخاطبم شمایان نیستید. گوشتان را بر سخنان من ببندید.

زین حلقه نجهد گوش‌ها، کاو عقل برد از هوش‌ها

تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد

اما در حلقه عشق، هوش و عقل می پرد و یکپارچه گوش و شنوایی می شوی تا زمانی که دانه وجودت آرد شود و از تعین و تشخص و دُردانگی در آید.

بازی مبین، بازی مبین، اینجا تو جانبازی گزین

سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

به این حلقه عشاق سرسری و با حقارت منگر. کار جدی است و موضوع جانبازی است نه بازی. بسیاری سرشان مانند شانه در جعد او سرنگون شد یعنی فدای زلف معشوق شدند و در زلفش آویختند.

غرّه مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد

که‌استون عالم بود او‌، نالان‌تر از حنانه شد

فریب عقلت را مخور. اساتید مورد اعتماد فراوانی عاشق او شدند و از فراقش جون ستون حنانه به ناله درآمدند.

من که ز جان ببریده‌ام، چون گل قبا بدریده‌ام

زان رو شدم که عقل من، با جان من بیگانه شد

خود من که از جانم گذشته ام و از فرط شوق پیراهنم را پاره کرده ام تا جایی که عقلم را رها کردم و جانم با عقلم بیگانه شد و از او دور شد.

این قطره‌های هوش‌ها، مغلوب بحر هوش شد

ذرات این جان‌ریزه‌ها، مستهلک جانانه شد

عقل و هوش ما قطره اند در مقابل دریای هوش الهی و باید در آن غرقه شوند.

خامش کنم فرمان کنم، وین شمع را پنهان کنم

شمعی که اندر نور او، خورشید و مه پروانه ش

مولانا می گوید کسی دارد به من می گوید اسرار را فاش مکن و خاموش باش. مولانا هم می گوید چشم. این نورپراکنی را ادامه نمی دهم. مگر شمع وجود من در مقابل نور تو چه جلوه ای دارد. خورشید و ماه دور نور تو می گردند و بدان منورند.

8 خرداد 1404


[1] افلاکی در سبب انشاء این غزل گوید:

اصحاب یقین رضوان الله علیهم اجمعین چنان روایت کردند که یار ربانی شیخ فخرالدین سیواسی رحمت الله مردی بود ذوفنون و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهده ی او بود از ناگاه در او جنونی طاری شد دیوانه گشت. حضرت مولانا همین غزل را همان روز فرمود.

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۶(باز درآمد به بزم)

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۶(باز درآمد به بزم)

مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

این غزل هم در شرح اوصاف شمس از چشم مولانا است که احتمالاً پس از بازگشت نخستین شمس سروده شده است.

باز درآمد به بزم، مجلسیان، دوست˚ دوست

گرچه غلط می‌دهد، نیست غلط، اوست اوست

می گوید دوست به مجلس آمد. نکند من اشتباه کنم. نه درست است خودش است.

گاه خوشِ خوش شود گه همه آتش شود

تعبیه‌های عجب، یار مرا خوست، خوست

یار من خوی و عادت های طرفه و عجیبی دارد. مثلاً به ناگه از این رو به آن رو می شود و حالش خوب و گرم می شود.

نقش وفا وی کند، پشت به ما کی کند

پشت ندارد چو شمع، او همگی روست˚ روست

محال است که از ما بگریزد و پشت به ما کند. مثل شمع پشت و رو ندارد و بلکه پشت ندارد چون همه روست. یعنی دورو نیست. همه چیزش رو و آشکار است.

پوست رها کن چو مار، سر تو برآور ز یار

مغز نداری مگر؟ تا کی از این پوست˚ پوست

اگر مغز و معنا داری، مثل مار از پوستت بیرون آی تا به یار برسی.

هر که به جدّ تمام، در هوس ماست، ماست

هر که چو سیل روان، در طلب جوست، جوست

هر که با تمام وجود ما را بخواهد، عین ماست و بر عکس اگر سیل با همه عظمتش، طالب رسیدن به جو باشد، خودش به جو تبدیل می شود.

از هوس عشق او، باغ پر از بلبل‌ست

وز گل رخسار او، مغز پر از بوست، بوست

به هوای وصال گلِ وجود اوست که باغ پر ز بلبل گشته و مغز ما از بوی خوش آکنده است.

مفخر تبریزیان، شمس حق آگه بود

کز غم عشق این تنم، بر مثل موست، موست

شمس تبریزی – که افتخار تبریز است- خودش می داند که از عشق او چنین زار و نزار گشته ام.

6 خرداد 1404

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۲۹(عمر که بی‌عشق رفت)

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۲۹(عمر که بی‌عشق رفت)

محمدامین مروتی

غزل در بیان مزیت ها و نتایج عاشقانه زیستن است.

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر

عمر غیرعاشقانه را به حساب عمر مگذار. با عشق است که حیات جاوید می یابی.

هر که جز این عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان

مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر

عشق، مانند آبی است که ما در آن شناور می شویم. اگر آب نباشد ماهی وجودمان – هر مقامی داشته باشد- پژمرده می شود و می میرد.

عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت

برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر

عشق است که درختان را سرسبز می کند و شاخه پیر را جوان می کند.

هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟

عاشق نمی میرد زیرا سپری مانند ماه دارد که بلند مرتبه است و هیچ تیری به او نمی رسد.

سر زِ خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟

جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر˚ خیر

از خدا که برگردی، راه را گم می کنی.

تنگ شکر خر بلاش[1]، ور نخری سرکه باش

عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر

بیت قدری اعوجاج معنی دارد. به نظر می رسد که می گوید از عارفان شکرفروش باش و از ایشان شکر بخر تا چون سرکه ترش نباشی وگرنه بر و بمیر.

جملهٔ جان‌های پاک، گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر

همه پاکان اسیر خاکند و لی عشق طلاست و آن ها را از خاک می خرد و نجات می دهد.

ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت

در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر

اگر کسی نانت نداد، نومید مشو و نان از خود زنبیل بطلب. یعنی بی نان نمی مانی و از گرسنگی نمی میری چون خدا رزاق است.

چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر

اگر از تو حرکت و قدم برداشتن باشد، خداوند برکتت می دهد. چنان که خاک با تابش خورشید، طلا می شود و خون مادر به شیر برای نوزادش تبدیل می شود.

مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر

ای شمس تبریزی بیا تا از این عالم چسبنده چون قیر نجات مان دهی.

27 اردیبهشت 1404


[1] بلاش: عارفان

شرح غزل شمارهٔ ۵۱۳ (کیست در این شهر که او مست نیست)

شرح غزل شمارهٔ ۵۱۳ (کیست در این شهر که او مست نیست)

مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

وقتی مولانا احوال خوشی دارد، به خصوص در مجلس سماع، حس می کند حال همه خوب است. ظاهراً این غزل در چنین حالی سروده شده است.

کیست در این شهر که او مست نیست

کیست در این دَور کز این دست نیست

مولانا می گوید همه مستند و در این حلقه و دور یکدست اند.

کیست که از دمدمه ی روح قدس

حامله چون مریم آبست نیست

گویی مانند مریم به روح خداوند آبستن شده اند.

کیست که هر ساعت پنجاه بار

بسته آن طرّه ی چون شست نیست

همه اسیر موی چون دام معشوق اند.

چیست در آن مجلس بالای چرخ

از می و شاهد که در این پست نیست

هر چه در بهشت هست همین جا نقداً حاضر است. من جمله می و حوری. یعنی بهشت را در زمین نقد کرده ایم و نیازمند بهشت نسیه و موعود نیستیم.

می‌نهلد می که خرد دم زند

تا بنگویند که پیوست نیست

مستی می، عقل را به کنار زده. این می و مستی مدام و پیوسته است. ضمناً می توان گفت این می ما را به معشوق پیوند داده است. پیوست به معنی اتصال و پیوند.

جان بر او بسته شد و لنگ ماند

زانک از این جاش، برون جست نیست

جان عاشق بسته جان معشوق است و نمی تواند جایی برود.

بوالعجبِ بوالعجبان را نگر

هیچ تو دیدی که کسی هست نیست

عجایب در عجایب این است که این عاشقان در عین هستی، نیستند. یعنی از نفس خود غایب اند.

برپرد آن دل که پرش شه شکست

بر سر این چرخ، کِش اِشکست نیست

کسی که دلش برای خدا شکسته باشد، از این چرخ که شکست و سستی ندارد، فراتر می رود. یعنی پیش خدا قدر دل شکسته از فلک نشکسته و محکم بیشتر است.

نیست شو و وارَه از این گفت و گوی

کیست کز این ناطقه وارست نیست

مولانا در مقطع می گوید از زبان و کلام خود را نجات ده و از نفس تهی شو. کسی از دست نطق و کلام نجات نیافته است.

اول خرداد 1404

ذهن پریشان و خاطر˚جمعی

ذهن پریشان و خاطر˚جمعی

محمدامین مروتی

گر نبودی عشق، بفسردی جهان

عشق ما را جمع می کند. خاطرمان را مجموع و متمرکز معشوق می کند. حالمان را خوب می کند. اما عقل بازاری و ابزاری، خود را به هزار موضوع مشغول کرده است. باز مولوی می گوید:

عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طمّ و رم

جمع کرد باید اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

حافظ می گوید:

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

عشق، ملات و چسب کائنات است. بدون عشق، کائنات سرد و بی روح و بی معنا و پراکنده و آشفته است. عشق کائوس و هاویه را به کاسموس و هارمونی تبدیل کرده است. به قول مولانا:

چرخ گردون ها، ز موج عشق دان

گر نبودی عشق، بفسردی جهان

25 اردیبهشت 1404

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

محمدامین مروتی

ایدئولوژی و تفکر ایدئولوژیک تنها به حوزه سیاست محدود نیست. ایدئولوژی به تعبیر مارکس، آگاهی کاذب و وارونه است. این آگاهی دروغین و معکوس می تواند در حوزه زندگی فردی هم وجود داشته باشد. کسی که متوهم است و گرفتار سلطه نفس، در واقع گرفتار آگاهی دروغین است. گمان می کند مرکز پرگار وجود است. گمان می کند دنیا باید خدمتگذار او باشد. حداقل به گونه ای می زید که گویی جهان باید در خدمت او باشد.

نفس هم دیکتاتور است. ما را تحت سلطه می گیرد. حقیقت را برنمی تابد. ایدئولوژی، ضدآگاهی است. نفس هم حرف حساب را نمی شنود. اهل مشورت و شنیدن نیست. نفس نمی گذارد صدای فطرت و منِ بهترمان شنیده شود. دنبال گرفتن تایید و تحسین دیگران است. دیکتاتوری است که نیاز به تعریف و تمجید و تملق دارد. به زبان سیاست، نفس، دیکتاتور درون ماست. می گوید هر چه می گویم بکن، تا دوستت داشته باشم.

شیاطین و ستمگران تنها در بیرون نیستند. شیاطین و ستمگران درونی، کارگزار و ستون پنجم ایشان اند.

نفسانیت هم متوهم است. توهم توطئه دارد. پارانوئید است. دیگران را نسبت به خود تهدید و دشمن تلقی می کند. خود را عقل کل می پندارد.

اگر مبنا و پایه صلح برون، صلح درون یعنی صلح انسان با خودش است، مبنای همه تنازعات بیرونی هم در تنازعات و تناقض های درونی برخاسته از نفسانیت است. انسانی که با خود در صلح نباشد، تناقضاتش را به عالمیان و آدمیان نیز فرافکنی می کند. به همین دلیل عرفا خصم درون را نه به نسبت خصم برون، دشمن اصلی تلقی می کردند. مولوی می گوید نسبت دشمن درون به دشمن بیرون مثل نسبت اژدها به مار است:

مادر بت ها بت نفس شماست

کان دگر مارند و این یک اژدهاست

نفسانیت دیکتاتوری درونی است که ما را تحت فشار می گذارد و با صرف زور و انرژی و تنش و تعجیل و شتاب بسیار کارش را پیش می برد. نفس انسان را دائماً در حال درگیری و تنش و جبهه گیری و حمله و دفاع نسبت به دیگری قرار می دهد. از ترس و خشم و نفرت تغذیه می کند. رویکردش واکنشی و مقابله ای و معطوف به امر بیرونی است. بی ریشه و نااصل است.

این تنش ها، جسم را هم بیمار می کند. فاکتورهای شیمیایی، خونی و هورمونی را به هم می ریزد.

تصویر زیبای رهایی از نفسانیت، تصویری است از سبکباری و راحتی و آرامش و متانت و آهستگی و آسوده خیالی که خوب نفس می کشد و خوب زندگی می کند. آزاد و رها از تنش و فشار روانی است. انسان رها، حس تعادل و هارمونی دارد. رویکردش کنشی و معطوف به منطق درونی و نیالوده به واکنش است. ثقل و ریشه درونی و اصیل دارد. به جای تخریب ساختمان دیگری، ساختمان خود را بالا می برد.

جسم سالمتری هم دارد. فاکتورهای شیمیایی متعادل تری هم دارد. زیرا سلامت جسم و ذهن متقابل و دیالکتیکی است.

اما نفس چگونه ما را کنترل می کند و تحت سلطه قرار می دهد؟

نفس دائماً به ما یادآور می شود اگر با دیگری صمیمی بشوی، از تو سوء استفاده می شود. لذا سعی کن او را در سلطه بگیری. اما من اصیل از صمیمیت خودانگیخته و درونزا و خودجوش تغذیه می کند.

شاید مهمترین ترفند نفس برای سلطه بر ما این است که بی وقفه به ما برای سلطه بر دیگران و کنترلشان فشار می آورد. نفس این کار را با بالابردن انتظارات و توقعات از دیگران پیش می برد. در حالی که موضوع بر سر کنترل نفس است توسط خویشتن بهترمان نه کنترل خویشتن اصیل توسط من کاذب.

دشواری کنترل نفس در این است که عمری بر ما حکومت کرده و رابطه ای مکانیکی و شرطی و تعریف شده با ما ایجاد کرده است. نفسانیت اتوماتیک وار و بر حسب عادت و بدون صرف انرژی عمل می کند و کارش را پیش می برد ولی برای کنترل آن نیاز به فراخوانی خودآگاهی و مراقبه و صرف انرژی داریم.

در اجتماع و تاریخ نیز، تداوم خودکامگی، حاصل خو گرفتن با هزاران سال دیکتاتوری و زورگویی است.

کنترل نفسانیت در ساحت فردی با تقوی و خودسازی و مراقبه و همنشینی با اهل دل میسر است.

اما در ساحت اجتماعی، کنترل نفسانیت سیاستمداران، جز با نظارت خرد جمعی یعنی سازو کارهای دموکراتیک میسر نیست. ممکن است انسان های صالحی در میان اهل سیاست پیدا شوند ولی اکثریت مطلق شان نیاز به نظارت دارند تا تباه نشوند و از موقعیت خود سوء استفاده نکنند.

29 اردیبهشت 1404

ایمان به نظم خردمندانه عالم

ایمان به نظم خردمندانه عالم

محمدامین مروتی

اگر به نظام حکیمانه و خردمندانه عالم ایمان داشته باشیم، اعتماد به نفس مان بالا می رود و احساس می کنیم تنها نیستیم چون خدا یا این نظام با ماست. چون بخشی از این خردمندی و حکمت هم در وجود ماست. پس اگر دیگر قضاوتمان کرد یا تاییدمان نکرد در مسیر خود تردید نمی کنیم. چون یک موجود ماورایی و قدرتمند در پشت ماست. سطح انرژی ما بالا می رود. کسانی که پابرهنه روی ذغال های گداخته می روند، چنین روحیه و ایمانی دارند.

این نگاه جهان را به صورت کاسموس، نظم، هارمونی و هدفمندی می بیند نه به صورت کائوس و آشفتگی.

نگاه کاسمیک به جهان موجب می شود حتی اگر موفق نشوی، برای موفق نشدنت هم قائل به حکمتی و معنایی باشی که خود تحمل شکست را برایت راحت تر می سازد. یعنی شکست هم بر ایمانت می افزاید. به قول فلاسفه ایمان، ابطال ناپذیر است و مبنایش اعتماد و امید و عشق است نه راستی آزمایی.

البته این شیوه زندگی برای فرد خوب و مفید است چون به زندگیش معنا و کیفیت می دهد ولی اگر همین کس سودای حکومت و قدرت داشته باشد، کشور را به باد فنا خواهد داد. زیرا به درستی همه اشتباهاتش هم ایمان دارد. زیرا نمی داند که اداره یک کشور مستلزم استفاده از خرد جمعی است نه خرد یک فرد. خطاهایش را به حساب حکمت و مصلحت خدا می گذارد و باور دارد دستی از بیرون او را هدایت می کند.

21 اردیبهشت 1404

جهان نگری و جان نگری کمال

جهان نگری و جان نگری کمال

محمدامین مروتی

یک انسان کامل جهان را چگونه می نگرد و خودش چه ویژگی هایی دارد؟

حقیقت جهان و حقیقت انسان را چگونه می بیند و این نگرش چه نسبتی با واقعیت دارد؟

تصویر بزرگ:

انسان کامل تصویر بزرگ برخاسته از واقعیت را جایگزین تصویر کوچک برخاسته از خودخواهی و منیت می کند.

در جهان بینی انسان کامل، ابعاد وجودی واقعی عالم و آدم دیده می شود. انسان کامل نسبت واقعی خود و جهان را می بیند و می داند در یک محاسبه ریاضی نسبت او با جهان صفر به بی نهایت است.

یک انسان خودبسنده می داند که جزئی کوچک و ناچیز مثل سایر اجزای وجود است و حق ویژه ای ندارد و تافته جدابافته نیست. در حالی که نفس ما را تافته جدابافته جا می زند و این با واقعیت وجود ما و دنیا سازگار نیست. سهم ما از برگ های تاریخ حتی یک لحظه هم نیست اما من طوری زندگی و فکر می کنم که گویی این دنیا را برای من ساخته اند و این تصویر درستی از واقعیت نیست. رابطه مان به دلیل خودخواهی و خودبینی با واقعیت قطع است.

تمرین و تکرار و یادآوری این تصویر، موجب نهادینه شدن نگرشی واقعی در ما می شود و ما را آسیب ناپذیر و سبک زندگی ما را متحول می کند.

ما با دیدن تصویر بزرگِ رابطه مان با کائنات، متوجه می شویم که در مرکز عالم نیستیم. جزئی از آن هستیم. جهان از منظر خودبسندگی دیدن و پذیرش واقعیت هستی و سهم و نقش تو در آن است. نفس، تصویرِ کوچکی را می بیند که خود در مرکز آن است. تصویر خود را نه به اندازه واقعی که بزرگ می بیند و به جای تصویر بزرگ عالم می نهد. اما این واقعیت ندارد. دروغ است و توهم. نفسانیت یک ایدئولوژی و آگاهی کاذب است که در طول زندگی به ما القا شده است. نفسانیت توهم و دروغی بزرگ و جا افتاده است که به ضرب تکرار، عادی نمایی شده است.

دیدن تصویر بزرگ و تمرین آن را می توانیم هم از عرفای خودمان، هم از تائوئیسم، هم از رواقیون و هم از اسپینوزا و هم از علم فیزیک بیاموزیم.

ما نه تنها به جهت وجودشناختی، ناچیزیم بلکه به جهت معرفت شناسی هم قطره ای دانایی در مقابل اقیانوسی از نادانی هستیم. به قول مولانا:

قطره دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

نکته ای که فلاسفه علم هم آن را تایید می کنند.

با این وضعیت وجودی و معرفتی، چه چیزی برای گفتن داریم و چرا به خود چندان بها می دهیم و طوری زندگی می کنیم که مرکز وجود هستیم؟

انسان کامل کیست؟

نتایج این نگرش است که خودخواهی های نفسانیت را به زوال می برد و انسان کامل را می سازد.

اگر این نگرش به دست آید، انسان از صغارت نفسانی خارج می شود. وقتی کوچک بودن خود را دریابد مانند قطره ای که با دریا آمیخته شده، به اندازه دریا بزرگ می شود. به قول عرفا انسان دنیای اصغر است و دنیا عالم اکبر. وقتی محوشد، انسان عالم اکبر می شود.

انسان کامل کسی است که اندازه وجودش را بداند و پا از گلیمش دراز تر نکند. حقیقت ناچیز خود را دریابد و در عین حال از خودش رضایت داشته باشد و نخواهد چیز دیگری باشد. کسی که حاکم بر حرکات و سکنات خودش است. کسی که فرمان وجودش را در اختیار دارد. انسان خودکفا و معطوف به درون، که به حقیقت وجود خودش وفادار است، همین حالا کامل است. به خودش دروغ نمی گوید و زندگیش را با تعادل و تعقل و ملاطفت مدیریت می کند. نقص من درست از جایی شروع می شود که سعی کنم چیزی باشم غیر خودم.

برای انسان خودبسنده مرگ هم وجود ندارد. زندگیش را تمام و کامل می زید تا به نشئه بعدی وارد شود.

مواجهه با درد:

این بدان معنا نیست که انسان کامل بی درد است.کامل بودن لحظات دردناک هم دارد ولی نحوه برخورد انسان کامل واقع بینانه و منطقی و کم هزینه است. در این نگرش به جای بازتولید و تکرار مشکل، من به بخشی از راه حل تبدیل می شوم.

در نگرش نفس محور، به جای پذیرش و حل مسئله، انکار و عدم پذیرش و لجبازی جایگزین می شود که درد را بیشتر می کند و تاب آوری انسان می کاهد و تاب و توانش را در مقاومتي بيهوده هدر می دهد.

نسبت کمال و سپاسگزاری:

تصویر بزرگ در مورد حق و حقوق ما چه می گوید؟

واقعیت این است که همه انسان ها کمابیش برخوردارند. زیرا می توانستند اصلاً به دنیا نیایند. بهره ما از عالم کم و زیاد دارد ولی همین بهره هم ضرورتاً حق ما نیست. علاوه بر این که خود زندگی حق مسلم ما نیست، میزان برخورداری از آن هم حق مسلم ما نیست. به قول مولانا:

قدر جان زان می ندانی ای فلان!

که بدادت حق به بخشش، رایگان

نفس به دنیا آمدن و بودن ما هیچ دست کمی از معجزه ندارد و ما قدردانش نیستیم.

به علاوه اگر دارایی های عالم بین ابنای بشر تقسیم می شد، چه بسا سهم کنونی هم به ما نمی رسید. همه این حقایق و واقعیات، لزوماً باید ما را شکرگزار خود زندگی و پیشکش هایش باشد. به قول معروف دندان اسب پیشکشی را نمی شمرند. این نفس و خودخواهی بشر است که نه نسبت به اصل وجودش و نه نسبت به داشته هایش سپاسگزار نیست.

از آن سو خود زندگی با کم و زیاد سال هایش و برخورداری های ما با همه تفاوت هایش، در تحلیل نهایی تفاوتی ندارد. چون این مدت کوتاه، به سرعت سپری می شود و همه ما از شاهزاده تا گدا در درگاه مرگ به تساوی مطلق می رسیم. به قول خیام با هفت هزار سالگان سر به سر می شویم. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. کافی است به عاقبت مردم دویست سال پیش فکر کنیم تا این واقعیت مسلم دریافته شود.

در نهایت هم همه برابریم و تفاوت زیادی با هم نداریم دیر و زود و کم و زیادش موقت و زودگذر است. نفس، تفاوت ها را بزرگ می کند‌. چاشنی و جوهر زندگی در نگاه ما ذهن ما و درون ماست نه بیرون ما.

وجود انسان کامل:

آیا انسان کامل وجود دارد؟ ما می دانیم کمال نسبی است. انسان کمال در تمام لحظات زندگی وجود ندارد. کامل ترین انسان ها در لحظات زیادی به مرتبه نفسانیت نزول می کنند. خود مولانا می گوید "یافت می نشود، جسته ایم ما". سوال این است که سخن گفتن از این انسانی خواب و خیال است یا فایده ای هم دارد؟

فایده ایده انسان کامل این است که ضمن نجات ما از فریبکاری های نفسانیت، جهت حرکت ما را معلوم می کند و می گوید تو به سوی کمال حرکت کن و لحظات نفسانی عمر خود بکاه. همین برای در راه ماندن و منحرف نشدن از مسیر اصلی کافی است. بقیه کار در دست ما نیست و به عنایت سایر فاکتورها وابسته است. کمال در تعریف ما یعنی تلاش خود را کردن برای ماندن در مسیر درست ماندن. مهم این است که مثل مولانا با اشعار بر این که انسان کامل وجود ندارد، کماکان آن را بجوییم و به سویش روان باشیم.

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت «آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوست»

27 اردیبهشت 1404

حقیقت بشر

حقیقت بشر

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم می گوید به نقش و ظاهر راضی مشو ولو نقش و مقام ظاهری ثروتمندان و پادشاهان چون چاشنی و مزه و کیفیت مطلوب را ندارد:

۸۰۰ نَقْش اگر خود نَقْشِ سُلطان یا غَنی‌ست صورت است، از جانِ خود بی‌چاشْنی‌ست

تظاهر به بزرگی و عظمت و زیبایی در چشم دیگران، نوعی بیگاری و هدر دادن زندگی برای آنان است:

۸۰۱ زینَتِ او از برایِ دیگران باز کرده بیهُده چَشم و دَهان

۸۰۲ ای تو در بیگارْ خود را باخته دیگِران را تو زِ خود نَشْناخته

حقیقت بشر دل اوست:

ای بلقیس هر صورت و نقشی که آن را خود می پنداری و بدان راضی می شوی، تو نیستی. کافی است تماشاگری نداشته باشی تا دچار اندوه شوی. توی اصیلت وابسته به دیده شدن نیست و اصالت درونی دارد. برای خودت باش:

۸۰۳ تو به هر صورت که آیی بیْستی که مَنَم این، وَاللهْ آن تو نیستی

۸۰۴ یک زَمان تنها بِمانی تو زِ خَلْق در غَم و اندیشه مانی تا به حَلْق

۸۰۵ این تو کِی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی[1] که خوش و زیبا و سَرمَستِ خَودی

۸۰۶ مُرغِ خویشی، صَیدِ خویشی، دامِ خویش صَدْرِ خویشی، فَرشِ خویشی، بامِ خویش

جوهر باش نه عرض. عرض برای نمایش است ولی جوهر قائم بالذات است. تو مثل پدرت آدم ابوالبشر باش که در روز الست و در عالم ذریات و ارواح می دانست که جهان فرع بر جوهر یعنی فرع بر روح و جان اوست. تو چنین مقام بزرگی داری. کم فروشی مکن. هر چه در دنیا داری، بیشترش را در جان خود داری. چنان که گنجایش نهر و شهر اعم از کوزه و خانه است:

۸۰۷ جوهر آن باشد که قایِم با خودست آن عَرَض باشد که فَرعِ او شُده‌ست

۸۰۸ گَر تو آدم‌زاده‌یی، چون او نِشین جُمله ذُریّات را در خود بِبین

۸۰۹ چیست اَنْدَر خُم که اَنْدَر نَهْر نیست؟ چیست اَنْدَر خانه کَانْدر شهر نیست؟

کل عالم ماده همان کوزه کوچک است که باید از جوی دل سیراب شود. کل این عالم در مقابل شهر دل، حجره کوچکی بیش نیست:

۸۱۰ این جهان خُم است و دلْ چون جویِ آب این جهانْ حُجْره‌است و دلْ شهرِ عُجاب

اول خرداد 1404


[1] اوحد: یگانه

عرفان قدرت و عرفان معرفت

عرفان قدرت و عرفان معرفت

محمدامین مروتی

تمایز بین عرفان حقیقی و کاذب، از گذشته های دور تحت عنوان الهامات یا واردات رحمانی و شیطانی و عرفان قدرت و عرفان حکمت مورد تاکید قرار داشته است.

بسیاری به وادی عرفان آمده اند تا قدرت و مکنتی به هم بزنند و عده اندکی برای مراقبت و کنترل نفسانیت قدم در این مسیر نهاده اند.

ذهن خوانی و کسب کرامت که در سیره بسیاری از عرفا نقل شده است، انگیزه بسیاری از سالکان بوده است.

به همین علت عرفای راستین از ابتدا رفتن بر آب و هوا و طی الارض را به دیده تحقیر نگریسته اند. به قول خواجه عبدالله انصاری:

"اگر بر روی آب روی، خسی باشی و اگر به هوا پری، مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی."

در واقع عرفان حکمت، عرفان خودسازی و حقیقت و اخلاق و مردم داری بوده است نه عرفان قدرت و کرامت. گفته اند که عرفای حقیقی از نشان دادن کرامت، چندان اکراه داشته اند که زنان از نشان دادن پارچه حیض. در واقع ملامتی گری واکنشی به عرفان قدرت و کرامت بوده است. چنان که حافظ می گوید:

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

و:

شرممان باد ز پشمینه ی آلوده خویش

گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

امروزه روز نیز این دو مسیر کماکان موضوعیت دارند. "روانشناسی موفقیت" تا حدود زیادی دنبالۀ عرفان قدرت است. در کتاب های انگیزشی به شما یاد می دهند که چگونه پولدار شوید یا چگونه بر دیگران کنترل و نفوذ داشته باشید یا چگونه دل دیگران بر به دست آورید.

یکی از کسانی که در مسیر "روانشناسی موفقیت" قدم زده همین دونالد ترامپ است که کتاب هایش هم به فارسی ترجمه شده اند.(من جمله کتاب های:"هرگز تسلیم نشو" و "دستان طلایی" و "مثل یک میلیاردر فکر کنید" و "مثل یک قهرمان فکر کنید" و....) خود ترامپ در زندگی شخصی خود موفق بوده و ثروت کلانی به هم زده است و حالا گمان می کند می تواند با همان متر و معیارها، در وادی سیاست هم گام زند. در حالی که موفقیت فردی و اداره جامعه دو مقوله کاملا متفاوتند و با شعارهای انگیزشی مثل "من می توانم" یا "ما می توانیم" توفیق حاصل نمی شود. مدیریت جامعه، عرصه محاسبه و عقلانیت در مسائل چند مجهولی است نه شعار دادن و اعتماد به نفس های کاذبی که رنگ و بوی خودشیفتگی دارند. به قول حافظ:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است ان که تدبیر و تامل بایدش

14 اردیبهشت 1404

دنیا از چشم عاشقان

دنیا از چشم عاشقان

محمدامین مروتی

شاید مهمترین سوال دنیا شاید این باشد:

ما جزئی از یک سیستم خردمندانه و ذی شعور و ذی حیات هستیم یا جزئی از یک سیستم بی خرد و بی شعور و بیجان؟

پاسخ کسانی مثل مولانا و سپهری و حتی فلاسفه آتئیستی مثل توماس نیگل، این است که جهان و آنچه در آن است کلیتی جانمند و باشعور است.

تبعات این نگاه، سبک خاصی از زندگی را رقم می زند که در آن همه پدیده ها از نوعی تقدس و تبرک برخوردارند. لذا رابطه شخص با دنیا مبتنی بر عشق و محبت و احترام به همه پدیده هاست. از همین رو سپهری خطاب به گل سوسن می گوید "شما". یعنی با یک گل هم مثل یک انسان محترم برخورد می کند، چه رسد به خود انسان ها. چرا که همه پدیده های این عالم، نسبتی و رابطه ای با عقلانیت و محبتی فراگیر دارند که اُسّ و اساس این عالم را تشکیل داده است.

چنین نگاهی به دنیا، به سختی ها و مشکلات زندگی هم برخورد متفاوتی دارد. سختی و مشکل هم بخشی از این نظام خردمندانه است. و چون از دوست می رسد، نیکوست و تو باید بیندیشی کدام قانون را زیر پا نهاده ای که مستحق تحمل این دشواری شده ای.

به علاوه، دیگران را هم قضاوت نمی کنی چون جای آن ها نیستی و می دانی اگر تو هم جای آنان بودی، بهتر از آنان عمل نمی کردی.

دنیا از چشم عاشقان، زیباتر و چشم نوازتر و دلنشین تر به نظر می آید. به قول سلمان هراتی:

جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم

9 اردیبهشت 1404

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۲۷(دوش چه خورده‌ای دلا)

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۲۷(دوش چه خورده‌ای دلا)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

محمدامین مروتی

شعری طنازانه که مولانا با خود و دلش سر به سر می گذارد که ناقلا این احوال خوش را از کجا و چگونه آورده ای.

دوش چه خورده‌ای دلا؟ راست بگو نهان مکن

چون خَمُشان بی‌گنه، روی بر آسمان مکن

چه خورده ای یعنی این مستی ات از کجاست؟ خود را به آن راه نزن که مثلا نمی دانی. جواب بده.

بادهٔ خاص خورده‌ای، نُقل خلاص خورده‌ای

بوی شراب می‌زند، خربزه در دهان مکن

یک چیز خوب و خالص خورده ای که بویش به مشام می رسد. خربزه خورده ای که بویش نیاید. ظاهراً خربزه خوردن راهی برای رد گم کردن مستان بوده است.

روزِ اَلَسْت، جان تو، خورد میی ز خوان تو

خواجهٔ لامکان تویی، بندگی مکان مکن

اما این می، می ای است که ذریات بشر در روز الست یعنی روز ازل خورده اند و هنوز مست از مخاطبه الهی هستند که پرسید من خدایتان نیستم؟ این مخاطبه همان و مستی بنی آدم همان. به واسطه این مخاطبه انسان حواجه و سرور عالم لامکان است نه بنده مکان.

دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی

بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن

به ما شراب دادی و از ما فرار کردی. یک بار برگشتی. بار دیگر مگریز. احتمالاً اشاره به گریز نخستین شمس و برگشت وی پیش مولاناست.

من همگی تراستم، مستِ مَیِ وفاستم

با تو چو تیرِ راستم، تیر مرا کمان مکن

همه وجودم مال توست و به تو وفادار و روراستم. مرا خم مکن و از فراق خود اندوهبار مکن.

ای دل پاره پاره‌ام، دیدن اوست چاره‌ام

اوست پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن

مولانا خطاب به دلش می گوید که بیماری دل من با دیدار اوست که درمان می شود نه برخورداری از عالم مادی.

ای همه خلق، نای تو، پر شده از نوای تو

گر نه سماع باره‌ای، دست به نایِ جان مکن

تو همه مردم عالم هستی و نوایت از نی وجودت به گوش می رسد. اگر قصد سماع نداری، نی وجودمان را به صدا در میاور.

نَفْخِ نَفَخْتُ کرده‌ای، در همه در دمیده‌ای

چون دمِ توست جانِ نی، بی‌ نیِ ما فغان مکن

روحت را به همه جسم ها دمیده ای و به آن ها جان داده ای و جان ما از دم توست. پس در ما بدم.

کارِ دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد

ناله کنم، بگویدم: دم مزن و بیان مکن

کارد به جانم رسیده ولی اجازه دم زدن و نالیدن به من نمی دهد.

ناله مکن که تا که من، ناله کنم برای تو

گرگ تویی شبان منم، خویشْ چو من شبان مکن

می گوید بگذار من به جای تو بنالم. مگذار گرگ نفسانیت ات بنالد. بگذار ناله ات ناله من یعنی ناله شبان باشد که هوایت را دارد.

هر بن بامداد تو، جانب ما کشی سبو

کای تو بدیده روی من، روی به این و آن مکن

هر صبح ما را از روی خود مست و نمک گیر می کنی تا به دیگری روی نکنیم.

شیر چشید موسِی از مادر خویش، ناشتا

گفت که مادرت منم، میل به دایگان مکن

موسی در گرسنگی، شیر دایه اش را نخورد تا شیر مادرش را بخورد. من هم مادر تو هستم تا من هستم، به سوی دایه مرو.

باده بنوش مات شو، جملهٔ تن حیات شو

بادهٔ چون عقیق بین، یاد عقیقِ کان مکن

از می من بنوش تا سراسر زندگی گردی. سرخی این باده از سرخی عقیق برتر است.

بادهٔ عام از برون، بادهٔ عارف از درون

بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن

باده عوام ظاهری است و باده عارف حقیقی و از درون. هر کدام را از بوی شان و رفتار نوشنده شان می توان تشخیص داد.

از تَبِریزِ شمسِ دین می‌رسدم چو ماه نو

چشم سوی چراغ کن، سوی چراغدان مکن

شمس از تبریز می رسد و من مانند مانند هلال ماه از او نور می گیرم. چشمت به منبع نور یعنی شمس باشد نه محل آن یعنی من که نورم را از او می گیرم.

24 فروردین 1404

شرح غزل شمارهٔ ۶۸۳ (ز خاک من اگر گندم برآید)

شرح غزل شمارهٔ ۶۸۳ (ز خاک من اگر گندم برآید)

مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

محمدامین مروتی

مولانا در این غزل وصف احوال عاشقانه و عارفانه خود را می گوید با این تاکید که همه اجزای وجودم مست و عاشقند.

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی، مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

می گوید حتی اگر از خاکم گندمی سبز شود، نانش هم مست کننده است. نانوا و تنور را هم مست می کند.

اگر بر گور من آیی زیارت

تو را خرپشته‌ام، رقصان نماید

حتی خرپشته ی روی گورم هم از شدت مستی رقصان می شود.

میا بی‌دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

بر سر گور من با دف نوازی و شادی بیایید که مرگ من عین وصال و بزم است.

زنخ بربسته و در گور خفته

دهان افیون و نقل یار خاید

در حالی که چانه ام و دهانم را بسته و پر کرده اند، اما دهانم مزۀ مستی و شیرینی را حس می کند.

بدرّی زان کفن، بر سینه، بندی

خراباتی ز جانت درگشاید

اگر از کفن من تکه ای ببری و بر سینه خودت بزنی، تمام وجودت، مثل خرابات می گردد و مست می شود.

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان

ز هر کاری به لابد کار زاید

در سینه ات آوای موسیقی مستانه می شنوی و هر دم ذوقی دیگر و شوقی دیگر پدید می آید.

مرا حق از می عشق آفریده‌ست

همان عشقم، اگر مرگم بساید

خداوند خاک وجود مرا با می عشق مخمر کرده. اگر هم بمیرم، عشقم نمی میرد و باقی است.

منم مستی و اصل من، می عشق

بگو از می به جز مستی چه آید

جوهر وجود من از می است، لذا جز مستی ندارم و جز مستی به کسی نمی دهم.

به برج روح شمس الدین تبریز

بپرّد روح من، یک دم نپاید

روح من می خواهد بدون لحظه ای تاخیر، به برج و باروی روح شمس تبریزی پرواز کند و در آنجا بیارامد.

28 فروردین 1404

سنت گرایی و روانکاوی

سنت گرایی و روانکاوی

محمدامین مروتی

"رنه گنون" از موضع سنت گرایی نقد تندی به فروید و یونگ در باره همسان سازی ناخودآگاه و سنت دارد. سنت مبین دید عمیق و معنوی انسان و عصر طلایی زندگی بشر است که همه چیز الهی و قدسی و مشاهده خدا در همه چیز و همه جا بود.

است در حالی که ناخودآگاه بیشتر مبین بخش پست و فرودینِ ذهن است. ناخودآگاه بخش زیرین و تاریک خودآگاهی است و سنت بخش نورانی و ابرآگاهانه ذهن. نقد سنت گرایان به جهان مدرن همین غفلت از معنویت است. مدرنیسم تلاش بر غلبه بر طبیعت به جای همزیستی و همنوایی با آن است.

به نظر "فریتهوف شوان"، شمشیرِ خطیبِ نماز جمعه، نماد سخنوری و قدرت کلمات است به همین دلیل جنس آن از چوب است نه فلز.

منبع:

"اسطوره و رمز"، مقاله "سنت و ناخودآگاه" از رنه گنون، ترجمه جلال ستاری، انتشارات سروش

17 فروردین 1404

شرح غزل شمارهٔ ۹۱۱ (به روز مرگ)

شرح غزل شمارهٔ ۹۱۱ (به روز مرگ)

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل مولانا بسیار معروف است و شمخصاً در مورد مواجهه متفاوت عارف با مرگ است. این که مرگ برای عارف، فرصتی برای کامل شدن و رهایی از زندان تن است.

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد،

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

مولانا می گوید مرگ و جدایی از جهان، برای من امر دردناکی نیست.

برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»

به دوغ دیو درافتی، دریغ آن باشد

از مرگ من دریغ و افسوس مخور تا گرفتار فریب شیطان نشوی و مانند مگس در دوغ فریب نیفتی.

جنازه‌ام چو ببینی مگو «فراق، فراق»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

چرا که مرگ به معنی فراق و جدایی نیست بلکه زمان وصال و دیدار است.

مرا به گور سپاری مگو «وداع، وداع»

که گور، پردهٔ جمعیت جنان باشد

از من خداحافظی مکن. گور، پرده ای است که پیش چشم ما قرار می گیرد و بهشت را پنهان می کند.

فُروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

مرگ مانند غروب خورشید و ماه است که طلوعی مجدد خواهند داشت. غروب به معنی مرگ و نابودی نیست.

تو را غروب نماید، ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد

ظاهرا! غروب به نظر می رسد ولی در واقع طلوعی مجدد است. قبر مثل زندان به نظر می رسد ولی عین خلاصی جان و روح است.

کدام دانه فرورفت در زمین، که نَرُست؟!

چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!

انسان هم مانند دانه ای که در زمین کاشته می شود، دوباره سبز می شود.

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!

و مانند دلوی خالی که در چاه بیاندازیم، دوباره پر از آب می شود. چنان که دلوی خالی، یوسفی را از چاه برون آورد.

دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا

که های‌هوی تو در جوّ لامکان باشد

مولانا در مقطع غزل می گوید در این دنیا خاموش باش. زیرا دنیای دیگر که لامکان اس، جای های هوی و شادی توست.

7 فروردین 1403

شرح غزل شمارهٔ ۵۴۶ (هین سخن تازه بگو)

شرح غزل شمارهٔ ۵۴۶ (هین سخن تازه بگو)

مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

محمدامین مروتی

سخن تازه به ذهن تازه تعلق دارد. مولانا دنبال حرف تازه می گردد. حرفی که از دل و تجربه زیسته خود گوینده برخاسته باشد و عاریه دیگران نباشد.

هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود

وارهد از حدّ جهان، بی‌حد و اندازه شود

سخن تازه، جهان را تازه می کند و مرزهای جهان ما را گسترش می دهد و به ورای عالم می کشاند. اندازه جهان هر کسی به اندازه حرف های تازه ای است که برای گفتن دارد.

خاک سیه بر سر او، کز دم تو تازه نشد

یا همگی رنگ شود، یا همه آوازه شود

خاک بر سر کسی که دم تو او را تر و تازه و شاداب نکرد. چنین کسی به دنبال رنگ و جلوه ظاهری و شهرت است.

هر که شُدت حلقهٔ در، زود برد حُقّه زر

خاصه که در باز کنی، محرم دروازه شود

اگر کسی مانند حلقه در، دست از تو برندارد، ثروتمند می شود. چه برسد به اینکه در را به رویش باز کنی و او را محرم خود گردانی.

آب چه دانست که او، گوهر گوینده شود

خاک چه دانست که او، غمزه ی غمّازه شود

مگر نه این که آب و خاک یعنی جمادات به مقام نطق و زیبایی و عاشقی رسیدند؟

روی کسی سرخ نشد، بی‌مدد لعل لبت

بی تو اگر سرخ بود، از اثر غازه شود

روسرخی واقعی از برکت لب سرخ توست. به جز این اگر رویی سرخ باشد، ناشی از مالیدن سرخاب و گلگونه است.

ناقه صالح چو ز کُه زاد، یقین گشت مرا

کوه پی مژده ی تو اشتر جمّازه شود

اگر به لطف تو ناقه صالح می تواند از دل کوه برون آید، خود کوه هم می تواند چون شتری تیزرو، به حرکت درآید.

راز نهان دار و خمش، ور خمشی تلخ بود

آنچ جگرسوزه بود، باز جگرسازه شود

ای سالک، اسرار را نهان کن و اگر سکوت دشوار است بدان این سکوت جگر سوز، در عین حال جگرت را جلا می دهد و سیراب می سازد.

25 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۵۳۳ (رندان سلامت می‌کنند)

شرح غزل شمارهٔ ۵۳۳ (رندان سلامت می‌کنند)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

مخاطب مولانا حسام الدین است. به او می گوید که همه و من جمله مرا را از جام عشق مست کرده ای و مستان به شکرانه ی مستی شان، به تو سلام می کنند و جانشان را برایت می دهند و او را به حلقه سماعشان دعوت می کنند.

رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند

رندان همان مستان زیرک اند که مستی را به هشیاری ترجیح داده اند و از جام عشق سرمست اند.

در عشق گشتم فاش‌تر، وز همگنان قلّاش‌تر

وز دلبران خوش باش‌تر، مستان سلامت می‌کنند

مولانا عشق و شادی فراوان خود را پنهان نمی کند و خود را در عاشقی قلاش یعنی کلاش می داند. این کلاش هم مانند رند، سابقا معنای منفی داشته ولی در اینجا به معنای انسان زرنگی است که سرش کلاه نمی رود تا به عالم هشیاری برگردد.

غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر، مستان سلامت می‌کنند

این مستان در عوالم روحانی و پر تلاطم روح سیر می کنند و سرشار از نور معرفت اند.

افسون مرا گوید کسی، توبه ز من جوید کسی؟

بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت می‌کنند

کسی سعی نکند مرا جادو کند یا از من بخواهد توبه کنم. من بدون پا سیر می کنم. یعنی سیر من نه با پای زمینی که سیری روحانی است.

ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او، مستان سلامت می‌کنند

تو آرزوی نهایی منی. آرزو هم آرزوی تو را دارد. پرده از رخ معشوق بیفکن که جز او کسی را نمی شناسم.

ای ابر خوش˚‌باران بیا، وی مستی یاران بیا

وی شاهِ طرّاران بیا، مستان سلامت می‌کنند

چون ابر خوش می باری و یاران را مست می سازی. ای رئیس و رهبرِ راهزنان دل! نزد ما بیا.

حیران کن و بی‌رنج کن، ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن، مستان سلامت می‌کنند

حیرانم کن تا از رنج بیاسایم. نفسانیتم را ویران کن تا از گنج معنا پر شوم. با مقیاس ابدیت نقدم کن. یعنی با معیارهای ابدی و ازلی، مرا بسنج و میزان کن.

شهری ز تو زیر و زبر، هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب‌نظر، مستان سلامت می‌کنند

عامی و عارف شهر را به آشوب کشیده ای(معنای شهر آشوبی). دل من از برکت تو صاحب نظر شده و بصیرت یافته است.

آن میر مه‌رو را بگو، وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش‌خو را بگو، مستان سلامت می‌کنند

بدان پادشاه خوشرو و خوشخو و آن چشم افسونگر، بگو که مستان به تو سلام می رسانند.

آن میر غوغا را بگو، وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو، مستان سلامت می‌کنند

اوست که غوغا و شور و شیدایی برمی انگیزد. اوست که سوری همیشه سبز است.

آن جا که یک باخویش نیست، یک مست آن‌جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می‌کنند

در عالم مستی کسی با خود نیست و همه یکی هستند، بی آن که از فرقه و کیش خاصی سخن بگویند.

آن جان بی‌چون را بگو، وان دام مجنون را بگو

وان دُرّ مکنون را بگو، مستان سلامت می‌کنند

بدو بگویید ای جان بی همتا! ای اسیر کننده ی عاشقان! و ای مروارید پنهان! مستان به تو سلام می رسانند.

آن دام آدم را بگو، وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را، بگو مستان سلامت می‌کنند

بگویید تو جان آدم و عالمی و انسان اسیر دام توست.

آن بحر مینا را بگو، وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو، مستان سلامت می‌کنند

تویی دریایی آبی رنگ هستی. اهل بصیرتی و طور سینای عشقی که قرارگاه عاشق و معشوق است.

آن توبه‌سوزم را بگو، وان خرقه‌دوزم را بگو

وان نورِ روزم را بگو، مستان سلامت می‌کنند

او توبه ام را شکست و خرقه ی عشق بر تنم دوخت. اوست مایه بینایی من.

آن عید قربان را بگو، وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را، بگو مستان سلامت می‌کنند

اوست عید قربان من که باید برایش قربانی شوم. اوست که معانی قرآن را روشن می کند. اوست که افتخار بهشتیان است.

ای شه حسام‌الدین ما! ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا! مستان سلامت می‌کنند

در مقطع بیت مشخص می شود که مخاطب مولانا حسام الدین چلبی است که مولانا او را به حلقه سماع دعوت می کند. جان مولانا با جان او آشناست و او فخر اولیای الهی است.

2 فروردین 1404

شرح غزل شمارهٔ ۵۴۹ (آب زنید راه را)

شرح غزل شمارهٔ ۵۴۹ (آب زنید راه را)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

محمدامین مروتی

این غزل نوعی استقبال است. استقبال از بهار یا استقبال از یاری که در بهار می آید و او ممکن است شمس باشد که قرار است به نزد مولانا برگردد و مولانا به صرافت آب و جارو کردن راه بازگشت او افتاده است.

آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد

یار دارد به خانه می رسد. همه جا را آب و جارو کنید. تو گویی بوی بهار به باغ می رسد.

راه دهید یار را، آن مه دَه چهار را

کز رخ نوربخش او، نور نثار می‌رسد

یار دارد نورافشانی می کند. راه را برای آن ماه شب چهارده باز کنید.

چاک شُدَست آسمان، غلغله‌ای است در جهان

عنبر و مشک می‌دمد، سنجق[1] یار می‌رسد

گویی آسمان شکاف برداشته و فرشتگان نازل می شوند. جهان در غوغاست. بوی خوشش به مشام می رسد و پرچمش نمایان شده است.

رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد

اوست که به باغ رونق و خرمی می دهد. اوست که مایه بینایی چشم است. غم ها زائل می شود و آن ماه به کنارمان می آید.

تیر روانه می‌رود، سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس، شه ز شکار می‌رسد

برخیزید که شاه از شکار برمی گردد. مراقب تیر و نشانش باشید.

باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد

باغ به او سلام می کند و سرو پیش پایش برمی خیزد. سبزه بر زمین می روید و غنچه بر درخت برمی دمد.

خلوتیان آسمان، تا چه شراب می‌خورند

روح خراب و مست شد، عقل خمار می‌رسد

فرشتگان هم مست شده اند و روح و عقل از دست داده اند.

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می‌رسد

مولانا در مقطع می گویدای یار! وقتی برسی، دم نمی زنیم و خاموش می مانیم تا غباری بر ارتباط مانننشیند. ضمنا خموش، تخلص مولانا هم هست.

اول فرودین 1404


[1] سنجق یعنی پرچم و علم

شرح غزل شمارهٔ ۳۳۲ (این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ‌ست)

شرح غزل شمارهٔ ۳۳۲ (این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ‌ست)

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

محمدامین مروتی

در این غزل مولانا از خانه ای سخن می گوید که محل سماع عاشقان است و از صاحب این خانه.

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه[1]‌ست

از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه‌ست

این خانه که سرشار از اوای موسیقی است، چگونه خانه ای است یا خانه کیست؟

این صورت بت چیست،‌‌ اگر خانهٔ کعبه‌ست؟

وین نور خدا چیست، اگر دیر مغانه‌ست[2]؟

خانه کعبه که باید از بتان خالی باشد. چرا در این خانه بتان زیباروی داریم؟ اگر هم دیر مغان است، این نور خدا در اینجا چه می کند؟

گنجی‌ست در این خانه، که در کون نگنجد

این خانه و این خواجه، همه فعل و بهانه‌ست

مولانا به خودش می گوید که نخیر این خانه و این خواجه، برای رد گم کردن هستند. در این خانه گنجی پنهان است.

بر خانه منه دست، که این خانه طلسم‌ست

با خواجه مگویید که او مست شبانه‌ست

این خانه افسون شده است و ما را می فریبد. خواجه هم مست است. لذا حقیقت ماجرا را از این خانه و خواجه اش مجویید.

خاک و خس این خانه، همه عنبر و مشک‌ست

بانگ در این خانه، همه بیت و ترانه‌ست

مصرع دوم اشکال وزنی دارد. می گوید این خانه بوی خوش دارد و از آن اصوات خوش به گوش می رسد.

فی‌الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت

سلطان زمین‌ست و سلیمان زمانه‌ست

خلاصه هر کس به این خانه بیاید خوش به حالش که سلیمان زمان خودش است.

ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن

کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه‌ست

ای خواجه نگاهی به ما پایین دستان بکن تا شگون خوب رویت نصیب ما هم بشود.

سوگند به جان تو که جز دیدن رویت

گر ملک زمین‌ست، فسون‌ست و فسانه‌ست

به جان تو که چیزی جز دیدارت نمی خواهم و همه عالم در برابر دیدارت برایم ارزشی ندارد.

حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه‌ست

واله شده مرغان که چه دام‌ست و چه دانه‌ست

بستان از زیبایی این خانه حیران است و پرندگان از جذابیت وسوسه انگیزی آن حیرانند.

این خواجهٔ چرخ‌ست که چون زهره و ماه‌ست

وین خانهٔ عشق است که بی‌حد و کرانه‌ست

مولانا خودش جواب می دهد این صاحبخانه، خدای گردون است که چنین نورانی است و خانه او هم خانه عشق است که بی حد و مرز است.

چون آینه، جان نقش تو در دل بگرفته‌ست

دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه‌ست

جان من آینه ای در مقابل توست و دلم در میان زلف تو مانند شانه فر ورفته است.

در حضرت یوسف که زنان دست بریدند

ای جان تو به من آی که جان آن میانه‌ست

مصرع دوم هم مشکل وزن دارد. می گوید زنان مصری در مشاهده جمال یوسف دست خود را بریدند. جان من هم مانند زنان مصری در چنان مجلسی است که از جسم به در شده و محو جمال یار شده است.

مستند همه خانه، کسی را خبری نیست

از هر کی درآید که فلان‌ست و فلانه‌ست

کسی از ماهیت خانه خبر ندارد. همه مستند و از سر مستی چیزی می گویند که واقعیت ندارد.

شوم‌ست بر آستانه مشین خانه درآ زود

تاریک کند آنک ورا جاش ستانه‌ست

تو هم به درون خانه آی و دم در منشین که نشستن دم در شومی و تاریکی دارد.

مستان خدا گرچه هزارند یکی‌اند

مستان هوا جمله دوگانه‌ست و سه گانه‌ست

جان مستان خدا یکی است. مستان می انگوری جانشان از هم جداست. در مثنوی همین مضمون را بیان می کند:

جان گرگان و سگان از هم جداست

متحد جان های شیران خداست

در بیشهٔ شیران رو وَز زخم میندیش

که‌اندیشه ترسیدن، اَشکال زنانه‌ست

در این وادی چون زنان از زخمی شدن مهراس.

کان‌جا نبوَد زخم‌‌، همه رحمت و مهر‌ست

لیکن پسِ در وهم تو مانندهٔ فانه[3]‌ست

که این زخم های سلوک همه رحمت است ولی فکرت مثل کلون مانع به درون آمدنت می شود.

در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل

درکش تو زبان را که زبان تو زبانه‌ست

مولانا در مقطع ضمن استفاده از تخلص خود یعنی خموش، می گوید دیگر سخن مگو که زبانت مانند زبانه آتش همه چیز را بسوزاند. یعنی ممکن است اسرار را فاش نماید.

4 فروردین 1403


[1] چغانه نوعی وسیله موسیقی

[2] حافظ هم می گوید:

در خرابات مغان نور خدا می بینم

وین عجب بین که چه نوری، ز کجا می بینم؟

[3] فانه: چوب پشت در؛ کلون

شرح غزل شمارهٔ ۱۶۳ مولانا (بروید ای حریفان)

شرح غزل شمارهٔ ۱۶۳ مولانا (بروید ای حریفان)

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

این غزل در پی گریز شمس از دست مریدان مولانا سروده شده. مولانا به مریدانش می گوید او را برایم پیدا کنید و برش گردانید.

بروید ای حریفان، بِکِشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریزپا را

ای همنشینان یار گریزپایم را بیابید و نزد من اورید.

به ترانه‌های شیرین، به بهانه‌های زرین

بکشید سوی خانه مهِ خوبِ خوش‌لقا را

آن دوست زیبا را به هر بهانه ای و با زبانی شیرین به خانه برگردانید.

وگر او به وعده گوید، که دمی دگر بیایم

همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را

اگر او را یافتید و وعده داد که خودم برمی گردم، باور نکنید می خواهد شما را بفریبد.

دم سخت گرم دارد، که به جادوی و افسون

بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

فریب وعده ها و زبانش را مخورید. یادتان باشد دم گرمی دارد که می تواند ناممکن را ممکن کند. بر آب گره بزند و هوا را از رفتن باز دارد.

به مبارکی و شادی، چو نگار من درآید

بِنِشین نظاره می‌کن، تو عجایب خدا را

وقتی که بازش گرداندید، به نظاره این مخلوق عجیب خدا بنشینید که با همه متفاوت است.

چو جمال او بتابد، چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش، بکشد چراغ‌ها را

در مقابل نور رخ او، زیبایی همه زیبارویان محو می شود، چنان که نور چراغ در مقابل نور آفتاب محو می گردد.

برو ای دلِ سبک‌رو، به یمن به دلبر من

بِرِسان سلام و خدمت، تو عقیق بی‌بها را

ای دل تیزتاز و سریع من! خودت به یمن برو و ز این عقیق بی بها به آن معدن عقیق سلام برسان. یمن معدن عقیق است.

منظور مولانا این است که شمس مانند مانند یمن، کان عقیق است. تو هم ای دل من! این انگشتری مرا به نشانۀ عشق و علاقه من به او بده تا نزد من بازگردد.

24 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۳۲۳ (آن نفسی که باخودی)

شرح غزل شمارهٔ ۳۲۳ (آن نفسی که باخودی)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

محمدامین مروتی

این غزل از غزل های مشهور مولانا و غزلی ساده و پرمعنا در بیان رابطه انسان با نفسانیت است. لب کلام مولانا این است که حداعلای احساس وجود و ثقل درون هنگامی برای سالک رخ می دهد که فارغ از خود، یعنی عاشق و شیدا باشد.

آن نفسی که باخودی، یار چو خار آیدت

وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت

وقتی وابسته به خود هستی، معشوقی نداری و وقتی از خود رسته ای، معشوق هم بهانه ای بیش برای عاشق بودن نیست. معشوق خودش به دنبالت می آید.

آن نفسی که باخودی، خود تو شکار پشه‌ای

وان نفسی که بیخودی، پیل شکار آیدت

وقتی با خودت هستی، مانند پشه ضعیف و ترسویی. وقتی عاشقی، از فیل هم قوی تر و شجاع تری.

آن نفسی که باخودی، بستهٔ ابر غصه‌ای

وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت

وقتی گرفتار خودت هستی، غم های عالم را در دل داری ولی اگر از خود برهی، زیبایی های عالم احاطه ات می کنند.

آن نفسی که باخودی، یار کناره می‌کند

وان نفسی که بیخودی، بادهٔ یار آیدت

زمانی که با خودی، معشوق از تو کناره می گیرد ولی زمانی که عاشقی، نزد تو می آید و مستت می کند.

آن نفسی که باخودی، همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بیخودی، دی چو بهار آیدت

وقتی گرفتار نفسی، مثل پاییز، افسرده ای ولی به هنگام عاشقی زمستان هم برایت حکم بهار را دارد.

جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار توست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

تشویش و ناآرامی های ما به دلیل ان است که دنبال قرار و آرامش هستیم. اما عاشق باید در راه معشوق، از بیقراری نگریزد، بلکه از آن استقبال کند تا آرامش بیابد.

جملهٔ ناگوارشت، از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی، زهر گوار آیدت

همه ناگواری های ما به دلیل ان است که دل به شکم پرستی داده ایم. اگر عاشق شوی، نوشیدن زهر به خاطر معشوق هم برایت گواراست. در واقع نباید دنبال لذت های دنیوی باشی بلکه هدفت باید رضایت معشوق باشد نه خودت.

جملهٔ بی‌مرادیت، از طلب مراد توست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

ناکامی هایت به دلیل آن است که دنبال کام خودت هستی. اگر از کام خودت بگذری، همه شیرین کامی ها را نثارت خواهند کرد.

عاشق جور یار شو، عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر، عاشق زار آیدت

نفسانیت فقط مهر یار را می خواهد، ولی سالک عاشق جور و مهر اوست و همین باعث می شود که معشوق پُر ناز هم در پی عاشق بیاید.

خسرو شرق، شمس دین از تبریز چون رسد

از مه و از ستاره‌ها، والله عار آیدت

مولانا در مقطع غزل- که قدری هم اشکال وزنی دارد- می گوید با وجود شمس تبریزی، اعتنایی به نور ماه و ستاره ها ندارم.

26 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۹۴ مولانا (زهی عشق، زهی عشق)

شرح غزل شمارهٔ ۹۴ مولانا (زهی عشق، زهی عشق)

مفاعیل مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن مکفوف محذوف)

محمدامین مروتی

در این غزل مولانا مراتب خوشحالی و شکرگزاری خود را از داشتن موهبت عشق بیان می کند.

زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

آفرین به عشق با همه زیبایی و خوبی و عالی که ما از او برخورداریم.

از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم

نه از کفّ و نه از نای و نه دف‌هاست خدایا

این سماع ما حاصل کف زدن و دف زدن نیست. حاصل آب حیاتی به نام عشق است. کف و دف در سماع ما نقش فرعی دارند. عامل اصلی عشق است که ما را به سماع وامی دارد.

یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهانست

که اسباب شکرریز مهیاست خدایا

معشوق در بزم سماع پنهان است و سماع مقدمه ی شیرین شدن کام ما از معشوق است.

به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش

چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا

خیال و تصویر معشوق در هر مغزی رفت، به معانی عالی و بصیرت راه می یابد.

تن ار کرد فغانی، ز غم سود و زیانی

ز توست آنک دمیدن، نه ز سرناست خدایا

اگر جسم عاشق در طلب سود و دفع زیان به رقص می آید، در واقع ناشی از صداسی سرنا نیست بلکه از انگیزه های خود تو در طلب سود و زیان است که تو را به سماع واداشته است.

نِی تن را همه سوراخ، چنان کرد کف تو

که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا

به نظر می رسد بیت اشکال وزنی دارد. می گوید جسم من مانند نی ای است که به دست تو سوراخ سوراخ شده و به همین سبب شب و روز ناله می کند. "را" در مصرع اول و "که" در مصرع دوم وزن را مختل کرده اند و باید حذف شوند.

نی بیچاره چه داند که رهِ پرده چه باشد

دم ناییست که بیننده و داناست خدایا

این بیت هم مشکل وزنی دارد. مولانا می گوید نی بیچاره که از آهنگ موسیقی درکی ندارد. این دم نی زن است که آگاه به پرده های موسیقی است و صدای نی را موزون می کند.

که در باغ و گلستان ز کرّ و فر مستان

چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا

در باغ از شکوه مستی ما نور و شور و عشق و غوغا برپا شده است.

ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی

چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا

در بیابانی که در آن برای موسی من و سلوی نازل شد و از مائده آسمانی که برای عیسی نازل گردید، در بزم ما هم همه نوع خوردنی لذیذ وجود دارد.

از این لوت، و زین قوت، چه مستیم و چه مبهوت

که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا

از این غذاهای آسمانی، مست و متحیر شده ایم.

ز عکس رخ آن یار، در این گلشن و گلزار

به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا

از انعکاس و تاثیر نور رخسار معشوق در این بزم ما ماه و خورشید و ستارگان هم حضور دارند و می درخشند.

چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم

که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

همه ما چونان سیل و جوی به سوی تو روانیم.

بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک

مگر هر دُر دریای تو گویاست خدایا

بارها سوگند خوردم ساکت بمانم ولی در دریای تو مرواریدهای سخنوری وجود دارند که نمی توانند سخن نگویند و من از جملۀ مرواریدهای دریای توام.

خمش ای دل که تو مستی، مبادا بجهانی

نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا

ای دل من ساکت باش. چرا که مستی و ممکن است نتوانی راز معشوق را از آفت دور نگه داری و از زبانت در رود.

ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده

سراسیمه و آشفته سوداست خدایا

دل و جان و چشمانم به خاطر فراق شمس، آشفته و در هم و برهم شده اند.

29 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ دیوان شمس (برون شو ای غم از سینه)

شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ دیوان شمس (برون شو ای غم از سینه)

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

محمدامین مروتی

در این غزل کوتاه، مولانا مطابق معمول از حال بسیار خوشش سخن می گوید که در لفظ نمی گنجد.

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می‌آید

مولانا ای غم! از من دور شو که محبوبم دارد می آید. دلم را هم تقدیم دلدار کرده ام و هویتی و انانیتی برایم باقی نمانده است.

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می‌آید

نمی گویم سوغات یارم شادی است که عشق ورای شادی و غم است.

مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من، مسلمان‌وار می‌آید

ای مسلمانان! دوباره مسلمان شوید که کفر هم از محبوب من خجالت می کشد و به یار من ایمان آورده است.

شیخ محمود شبستری هم در گلشن راز همین مضمون را پروده و می گوید:

به باطن، نفس ما چون هست کافر

مشو راضی به دین اسلام ظاهر

ز نو، هر لحظه ایمان تازه گردان

مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان

برو ای شُکر، کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد

نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار می‌آید

صبر بر نداشته و شکر داشته، دو فضیلت بزرگند. مولانا می گوید عاشق از شکر و صبر هم در می گذرد، هر چند صبر کردن بر جفای معشوق هم لازم است.

رَوید ای جمله صورت‌ها، که صورت‌های نو آمد

عَلَم‌هاتان نگون گردد، که آن بسیار می‌آید

صورت های کهنه و تکراری در عشق، وجود ندارند و جهان بر عاشق نو به نو صورت می نماید. مولانا می گوید پرچم کهنگی سرنگون شود تا به جایش پرچم عشق بلند شود که صورت های نو و فراوان با خود می آورد.

دَر و دیوار این سینه، همی‌دَرَّد ز انبوهی

که اندر دَر نمی‌گنجد، پس از دیوار می‌آید

مولانا می گوید سینه ام گنجایش این فراوانی نعمت و خوشی را ندارد. اگر شادی معمولی از در بیاید شادی من از در و دیوار هجوم می آورد.

20 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۷ (آن خواجه را در کوی ما)

شرح غزل شمارهٔ ۲۷ (آن خواجه را در کوی ما)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفته‌ست پا

با تو بگویم حال او، برخوان اذا جاء القضا

فلان کس به دلیل قضای الهی، پایش در گل فرو رفته است.

جباروار و زفت او، دامن‌کشان می‌رفت او

تسخرکنان بر عاشقان، بازیچه˚ دیده عشق را

پیش از این از سر کبر و غرور، عاشقان را مسخره می کرد و عشق را نوعی بازی تلقی می کرد.

بس مرغ پران بر هوا، از دام‌ها فرد و جدا

می‌آید از قبضه ی قضا، بر پر او تیر بلا

بسیارند پرندگان آزادی که در مشت قضا گرفتار می شوند و تیر می خورند.

ای خواجه سرمستک شدی، بر عاشقان خنبک زدی

مست خداوندیِ خود، کشتی گرفتی با خدا

ای خواجه یادت می آید که سرمست غرور به عاشقان می خندیدی و مست غرور با خدا ادعای هماوردی داشتی؟

بر آسمان‌ها برده سر، وز سرنبشت او بی‌خبر

همیان او پرسیم و زر، گوشش پر از طال بقا

در آسمان سیر می کردی و از تقدیر خبر نداشتی و به سیم و زرت می نازیدی و "عمرت دراز " می شنیدی.

از بوسه‌ها بر دست او، وز سجده‌ها بر پای او

وز لورکند شاعران، وز دمدمه ی هر ژاژخا

دستش را می بوسیند و به پاش می افتادند و شاعران مدحش و یاوه گویان سحرش می کردند.

باشد کرم را آفتی، کان کبر آرد در فتی

از وهم بیمارش کند، در چاپلوسی هر گدا

کرم و بخشش هم گاهی مرد را مغرور و متوهم می کند و ان ناشی از چاپلوسی گدایان برای انسان بخشنده است.

بدهد درم‌ها در کرم، او نافریده‌ست آن درم

از مال و ملک دیگری، مردی کجا باشد سخا

او نمی داند که این درم ها در اصل مال او نیست و از کیسه خدا می بخشد و هنری نکرده است.

فرعون و شدّادی شده، خیکی پر از بادی شده

موری بُده ماری شده، وان مار گشته اژدها

مثل فرعون و شداد پر از باد غرور شده و مور نفسش به مار و اژدها تبدیل شده است.

عشق از سر قدوسی‌یی همچون عصای موسی‌یی

کاو اژدها را می‌خورد، چون افکند موسی عصا

چاره این غرور، عشقی پاک است که مثل عصای موسی، اژدهای نفس را ببلعد.

بر خواجه ی روی زمین، بگشاد از گردون کمین

تیری زدش کز زخم او، همچون کمانی شد دوتا

اما قضای الهی از آسمان بر این خواجه تیر زد و او را چون کمان، خماند.

در رو فتاد او آن زمان، از ضربت زخم گران

خرخر‌کنان چون صرعیان در غرغره ی مرگ و فنا

او مثل غشی ها بر خاک افتاد و به خر خر افتاد و تا پای مرگ رفت.

رسوا شده عریان شده، دشمن بر او گریان شده

خویشان او نوحه‌کنان، بر وی چو اصحاب عزا

دوست و دشمن دلش به حال او می سوخت و بر او می گریست و نوحه می خواند.

فرعون و نمرودی بده، انی انا الله می‌زده

اشکسته گردن آمده، در یارب و در ربنا

زمانی چون فرعون و نمرود دعوی خدایی داشت. اکنون سرش کج شده و از خدا یاری می خواهد.

او زعفرانی کرده رو‌، زخمی نه بر اندام او

جز غمزه ی غمازه‌ای، شکّرلبی، شیرین‌لقا

رویش زرد شده بی آن که زخمی بر تن داشته باشد به جز زخم عشق و زخم غمزه ی معشوقی شیرین و شیرین لب.

تیرش عجب‌تر یا کمان‌؟ چشمش تَهی‌تر یا دهان‌؟

او بی‌وفاتر یا جهان‌؟ او محتجب‌تر یا هما‌؟

تیر غمزۀ معشوق از تیر کمان نافذتر و چشمش خالی تر و خورنده تر از دهان و بی وفاتر از جهان فانی و پنهان تر و مخفی تر از سیمرغ است.

اکنون بگویم سرّ جان، در امتحان عاشقان

از قفل و زنجیر نهان، هین گوش‌ها را برگشا

گوشت را باز کن. حالا می خواهم راز امتحان عاشقان و اسارت او را بگویم.

کی برگشایی گوش را‌؟ کو گوش، مر مدهوش را‌؟

مَخلص نباشد هوش را، جز یفعل الله ما یشا

اما گوش مدهوش را که نمی توان باز کرد. راه گریزی برای هوش عاشقان نیست مگر این که خدا بخواهد.

این خواجهٔ با‌خرخشه، شد پرشکسته چون پشه

نالان ز عشق عایشه، کابیض عینی من بکا

این خواجۀ پر سر و صدا و پرمدعا، مثل پشه ای پرش شکست. از عشق معشوق می نالد و چشمش از فرط گریه، سفید و کور شده است.

انا هلکنا بعدکم، یا ویلنا من بعدکم

مقت الحیوه فقدکم، عودوا الینا بالرضا

ای محبوبان! ما پس از شما هلاک شدیم، وای بر ما! زندگی بدون شما رنج‌آور است. با رضایت بازگردید به ما.

العقل فیکم مرتهن، هل من صدا یشفی الحزن

و القلب منکم ممتحن، فی وسط نیران النوی

عقل ما در گرو شماست. آیا صدایی هست که غم را تسکین دهد؟ و قلب شما در میان آتش جدایی آزمایش می شود.

ای خواجه ی با دست و پا‌، پایت شکسته‌ست از قضا

دل‌ها شکستی تو بسی، بر پای تو آمد جزا

ای توانگری که آن همه امکانات داشتی! اکنون قضای الهی پایت را شکسته.

این از عنایت‌ها شمر، کز کوی عشق آمد ضرر

عشق مجازی را گذر، بر عشق حق‌ست انتها

عشق ضرر و زیان و اذیت دارد ولی این از عنایت های حق است که از طریق این سختی ها، عشق مجازی را به عشق الهی پیوند می زند.

غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می‌دهد

تا او در آن اُستا شود، شمشیر گیرد در غزا

چنان که جنجو هم به دست پسرش شمشیر چوبی و مجازی می دهد تا او را با رسم و رسوم جنگی آشنا کند.

عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود

آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا

عشق به انسان یا عشق زمینی همان شمشیر چوبین است که نهایتاً به عشق رحمان یعنی خدا می رسد.

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها

شد آخر آن عشق‌ِ خدا‌، می‌کرد بر یوسف قفا

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف بود ولی تبدیل به عشق خدا شد و این بار او بر یوسف پشت کرد.

بگریخت او، یوسف پی‌اش،‌ زد دست در پیراهنش

بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا

به عکس بار اول، این بار یوسف بود که در پی زلیخا بود و از پشت پیراهنش را درید.

گفتش قصاص پیرهن، بردم ز تو امروز من

گفتا بسی زین‌ها کند، تقلیب عشق کبریا

یوسف به زلیخا گفت پیراهنم را دریدی و من هم به جایش قصاص کردم و پیراهن تو را دریدم. زلیخا گفت بله. این کارخداست که عشق زمینی من به تو به عشق کبریایی دگرگون گشت.

مطلوب را طالب کند، مغلوب را غالب کند

ای بس دعاگو را که حق، کرد از کرم قبله ی دعا

بدین سان، تقلیب خداوند جای طالب و مطلوب و غالب و مغلوب و دعا گو و دعا شونده را تغییر می دهد.

باریک شد اینجا سخن، دم می‌نگنجد در دهن

من مغلطه خواهم زدن، این جا روا باشد دغا

مولانا می گوید سخن به جاهای باریک و حساس رسید و گویا دارم زیاده گویی می کنم. می خواهم در این ورطۀ معنوی قدری مغالطه و دغل کاری بکنم.

او می‌زند، من کیستم؟ من صورتم، خاکیستم

رمال بر خاکی زند، نقش صوابی یا خطا

اصلاً من که باشم که حرکتی و اندیشه ای از خود داشته بشم. در حقیقت همه کاره خداست. کار من مثل رمالان، نقش زدن بر خاک است که گرهی را نمی گشاید.

این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مرا

عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا‌؟

در این جا مولانا به خواجه یا توانگر عاشق برمی گردد که از ابتدای غزل در بارۀ او می گفت و در میانه غزل او را رها کرد. مولانا می گوید آن خواجه می گوید وصف حال من و ابتلایم با عشق را بیان کن. چرا فراموشم کردی؟

ای خواجهٔ صاحب‌قدم‌! گر رفتم، اینک آمدم

تا من در این آخرزمان، حال تو گویم برملا

مولانا می گوید ای خواجه، اکنون به تو برمی گردم که در این راه ثابت قدمی.

آخر چه گوید غره‌ای، جز ز آفتابی ذره‌ای‌؟

از بحر قلزم قطره‌ای؛ زین بی‌نهایت ماجرا‌؟

ولی ذره ناچیز و پرغرور یا قطره ای چون من، از آفتاب و دریا چه بگوید. من قادر به بیان حال تو نیستم.

چون قطره‌ای بنمایدت، باقیش معلوم آیدت

ز انبارْ کفّ ِ گندمی، عرضه کنند اندر شرا

کفّی چو دیدی باقی‌اش، نادیده خود می‌دانی‌اش

دانیش و دانی چون شود، چون بازگردد ز آسیا

قدری گفتم تا باقی اش را بدانی. چنان که در معاملات، مشت نمونه خروار است. مشتی گندم را می بینی و می دانی که نهایتاً به آسیا می رود و تبدیل به آرد می شود.

هستی تو انبار کهُن، دستی در این انبار کن

بنگر چگونه گندمی؟ وانگه به طاحون بر، هلا!

تو انباری پر از گندمی. مشتی از خودت را که ببینی می دانی چه کیفیتی داری. چون دانستی روانه آسیا شو تا به آرد تبدیل شوی.

هست آن جهان چون آسیا‌، هست این جهان چون خرمنی

آنجا همین خواهی بُدَن، گر گندمی، گر لوبیا

این جهان مانند خرمن است و ان جهان مانند آسیا. آن جهان، محصول همین جهان است. اگر گندم باشی، آرد گندم می شوی و لوبیا باشی، آرد لوبیا.

رو ترک این گو، ای مُصر‌! آن خواجه را بین منتظر

کاو نیم‌کاره می‌کند، تعجیل می‌گوید صلا

مولانا دوباره به خودش می گوید گندم و لوبیا را رها کن و از احوال خواجه بگو که قصه اش نیم کاره ماند و برای پایانش عجله دارد.

ای خواجه تو چونی بگو، خسته در این پرفتنه کو؟

در خاک و خون افتاده‌ای، بیچاره‌وار و مبتلا

در این وادی پر فتنه و دشوار و پر خون، حالت چطور است خواجه؟

گفت الغیاث ای مسلمین! دل‌ها نگهدارید هین

شد ریخته خود خون من، تا این نباشد بر شما

خواجه گفت ای مسلمانان! عاشق نشوید تا خون تان چون من ریخته نشود.

من عاشقان را در تبش، بسیار کردم سرزنش

با سینهٔ پر غل و غش بسیار گفتم ناسزا

زمانی من عاشقان را با شور و حرارت فراوان، نکوهش می کردم و بد می گفتم.

"ویل لکل همزه"، بهر زبانِ بد بوَد

هَمّاز را، لَمّاز را، جز چاشنی نبود دوا

این که خدا می فرماید وای بر عیبجویان بد زبان، اکنون حکایت من است. تلخی زبانِ عیبجوی و هرزه زبان را چاره ای جز شیرینی نیست.

کی آن دهان مردم است‌؟ سوراخ مار و کژدم است

کهگِل در آن سوراخ زن، کزدم منه بر اقربا

هزره گویی زبان آدمی نیست بلکه سوراخ مار و عقرب است که باید آن را گل گرفت تا دوستان را نگزد.

در عشق ترک کام کن‌، ترک حبوب و دام کن

مر سنگ را زر نام کن، شکّر لقب نِه بر جفا

در وادی عشق باید دام نهادن برای دیگران را فراموش کنی. نازک نارنجی نباشی و سنگ را زر بیابی و جفا را شکر احساس کنی.

18 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۳ (هر نفس آواز عشق)

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۳ (هر نفس آواز عشق)

مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

مولانا صدای عشق را از هر جهت می شنود و از ما دعوت به پروز به عالم عشق می کند.

ما به فلک بوده‌ایم، یار ملک بوده‌ایم

باز همان جا رویم، جمله که آن شهر ماست

مولانا به ما می گوید ما انسان ها از بهشت آمده ایم و همنشین فرشتگان بوده ایم. بیایید به موطن خود برگردیم.

خود ز فلک برتریم، وز ملک افزونتریم

زین دو، چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست

مقام ما از فلک و ملک برتر است. ما از خداییم و به او برمی گردیم.

گوهر پاک از کجا، عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدیت، بار کنید این چه جاست؟

گوهر پاک بشر نسبتی با عالم خاک ندارد. مولانا می گوید از این جا اسباب کشی کنیم.

بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما

قافله سالار ما، فخر جهان مصطفاست

بخت یار ماست. جانمان را هم در این راه می دهیم. زیرا رهبر ما پیامبر است.

از مه او مه شکافت، دیدن او برنتافت

ماه چنان بخت یافت، او که کمینه گداست

از شرم ماه رخ پیامبر، ماه آسمان، دو نیم شد. ماه به این دو نیم شدن مفتخر است. او کمترین گدای پیامبر است.

بوی خوش این نسیم، از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال، زان رخ چون والضحاست

بوی خوش نسیم عشق، از عطر زلف پیامبر است. درخشش ذهن و فکر ما از روی تابناک اوست.

در دل ما درنگر، هر دم شق قمر

کز نظر آن نظر، چشم تو آن سو چراست؟

ای پیامبر به جای ماه، به دل ما بنگر که در هوای نگاه تو، هر دم به دو نیم می شود.

خلق چو مرغابیان، زاده ز دریای جان

کی کند این جا مقام، مرغ کز آن بحر خاست

بشر مانند مرغابی اهل دریای معنی است. مقامش این عالم خاکی نیست و دل با دریا دارد.

بلک به دریا دریم، جمله در او حاضریم

ور نه ز دریای دل، موج پیاپی چراست؟

ما هم اینک هم در دریای معانی غوطه وریم. این زیر و زبر شدن های دل های مان نشانۀ امواج دریای معناست.

آمد موج الست، کشتیِ قالب ببست

باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست

موج دریای معنی، همان موج الست است. یعنی قول و قراری که با خدا داریم که عاشق او باشیم. این موج معنا یعنی ارواح و ذریات بشر، ابتدا وارد جسم می شوند و بعد قالب و کشتی جسم را می شکنند تا به عالم الست برگردیم که در وصال بودیم.

20 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ (من و تو)

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ (من و تو)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل حاکی از وحدت روح دو انسان در عین جدا بودن قالب هایشان است. این که دو انسان می توانند با هم یکی شوند. رویدادی که برای شمس و مولانا در عمل اتفاق افتاده است. غزل 2241 شرح این وحدت و یکی شدن است.

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

خوشا دمی که من و تو با هم باشیم در حالی که جانمان یکی گردد و جسممان دو تا باشد.

دادِ باغ و دمِ مرغان، بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم، به بستان من و تو

وقتی من و تو به باغ وارد شویم، میوه های باغ و صدای پرندگان چون آب حیات، زندگی دوباره می بخشد.

اختران فلک آیند به نظّاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان، من و تو

حتی ستارگان فلک تماشاگر ماه نورانی و روشنِ ارتباط ما می شوند.

من و تو، بی‌من و تو، جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافاتِ پریشان، من و تو

من و تو، فارغ از سخنان بیهودۀ دیگران، نفسانیت مان را کنار می گذاریم و یکی می شویم.

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو

در این حالت خنده ما از سر ذوق و چنان شیرین خواهد بود، که ملائک هم از این شیرینی، برخوردار خواهند شد و لذت خواهند برد.

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

من و تو از همین گوشۀ کوچک، شرق و غربِ عالم را سیر می کنیم.

به یکی نقش، بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

در این دنیای خاکی یک نقش داریم و در عالم دیگر هم شیرین کام هستیم.

20 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۰۲۰(ای خدا این وصل را هجران مکن)

شرح غزل شمارهٔ ۲۰۲۰(ای خدا این وصل را هجران مکن)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

محمدامین مروتی

این غزل صیغه دعایی دارد و مثل همه دعاهای مولانا شورانگیز و تاثیرگذار است.

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

خدایا عاشقان را از هم جدا مکن تا از فراق ننالند.

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

بگذار باغ جان و حالمان سرسبز و خوش باشد. مگذار این خوشی زائل شود.

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

این سرسبزی جانمان را دچار خزان مکن تا فقیر و بی برگ و بار و سرگشته نگردیم.

بر درختی کآشیان مرغ توست

شاخ مشکن، مرغ را پران مکن

بر درخت احسان و کرم تو آشیان ساخته ایم. ما را از این آشیانه آواره مکن.

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن، شادان مکن

جمع عاشقانی را که بر گرد شمع وجودت شادی می کنند، به هم مزن تا دشمن شاد نشویم.

گرچه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

دزدان شب رو هستند ولی تو برغم خواست ایشان، به عالم روشنایی ببخش و بدانان فرصت دزدی مده.

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه امید را ویران مکن

حلقه دراویش، حلقه سعادت و کعبه امید ماست. این حلقه را از هم مگسل.

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

طناب و قائمه این خیمه و این حلقه ی دوستان و عاشقان خود را حفظ کن تا از هم نپاشند.

نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

خدایا هر کاری می کنی بکن ولی ما را دچار فراق مکن که برای عاشقان تلخ ترین چیز در دنیاست.

7 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ (این کیست این)

شرح غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ (این کیست این)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

این غزل نیز مراتب شوریدگی مولانا را در مواجهه با شمس و بیان احوال خود او در این مواجهه ست.

این کیست این این کیست این، این یوسف ثانی است این

خضر است و الیاس این مگر؟ یا آب حیوانی است این؟

مولانا با تکنیک بیانی یا آرایه ی "تجاهل العارفین" می پرسد این شمس واقعاً کیست که به زیبایی یوسف است و چون خضر و الیاس به من آب حیات می نوشاند؟

این باغ روحانی است این، یا بزم یزدانی است این؟

سرمه ی سپاهانی است این، یا نور سبحانی است این؟

مرا به گلستان معنا و بزم الهی برده و چشمانم را با سرمه ی اصفهان یا نور خداوند، نور معرفت بخشیده.

آن جان جان افزاست این، یا جنت المأواست این؟

ساقیّ خوب ماست این، یا باده جانی است این؟

این ساقی عزیز، از می معرفت و جان، جانم را رشد داده ،گویی در بهشتم ورد کرده است.

تُنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این

آن سیمبر را ماند این، شادی و آسانی است این

شیرین زبان است و انسان را دیوانه می کند. تنش سفید است و آرامش و شادی می بخشد.

امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر

از قحط رستیم ای پدر، امسال ارزانی است این

از نخوردن می توبه کردم. مثل کسی هستم که از قحطی نجات یافته و دچار فراوانی شده باشد.

ای مطرب داوود˚ دم! آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زیر و بم، کاین وقت سَرخوانی است این

ای مطرب خوش صدا تو نیز با شادی من همراهی کن و غم ها را از دلها بزدای که موقع شروع خواندن است.

مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام

اسحاق قربان توام، این عید قربانی است این

از تو مستم و تابع امر توام. اگر می خواهی چون اسحاق در این عید و شادی، قربانی ام کن:

رستیم از خوف و رجا، عشق از کجا شرم از کجا؟

ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانی است این

عاشق از بیم و امید و شرم و حیا رها شده و به سوی معشوق پیش می رود. "پیشانی" ممکن است به معنی رفتن به سوی معشوق بدون خجالت کشیدن یا به معنی نوشته شدن سرنوشت بر پیشانی باشد. به نظرم وجه اول مقبول تر است.

گل‌های سرخ و زرد بین، آشوب و بردابرد بین

در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانی است این

این همه زیبایی را ببین. این همه آشوب و غوغای عاشقانه را بنگر. گویی موسی با عصایش، گَرد از ته دریای نیل بر آورده است.

هر جسم را جان می کند، جان را خدادان می کند

داور سلیمان می کند، یا حکم دیوانی است این؟

این عشق جسم را به جان و جان را آشنا با خدا می کند و داوری و قضاوت سلیمان یا خداوند را به عاشق می بخشد.

ای عشق! قلماشیت گو، از عیش و خوش باشیت گو

کس می نداند حرف تو، گویی که سریانی است این

ای عشق! هر چند کسی به زبان تو آشنا نیست ولی تو از ورای عقل و خوشباشی خودت برایمان بگو.

خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد

با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانی است این

خورشید نمادی از معشوق است که آهسته و خرامان سیر می کند و چون یک چوگان باز، در میدان پهناور آسمان با سر عاشقان گوی بازی می کند.

هر جا یکی گویی بود، در حکم چوگان می دود

چون گوی شو بی‌دست و پا، هنگام وحدانی است این

گویی شوی بی‌دست و پا، چوگانِ او پایت شود

در پیش سلطان می دوی، کاین سیر ربانی است این

گوی زمانی به وحدت و سیر ربانی می رسد که دست و پا نداشته باشد و گرد و مدور باشد. یعنی زمانی که به دست و پایش اعتبار نبخشد و متکی نباشد، بلکه در گوی چوگان معشوق، به میل او حرکت نماید.

آن آب بازآمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو

سجده کن و چیزی مگو، کاین بزم سلطانی است این

دیگر نیازی به سبوی کوچک وجودت نداری، پس آن را بشکن. زیرا در این بزم شاهانه همه چیز فراوان است و آب فراوانی به جوی وجودت بازگشته.

6 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ (دزدیده چون جان می‌روی)

شرح غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ (دزدیده چون جان می‌روی)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

مخاطب غزل شمس است. شمس رفته است و بی مولانا رفته. مولانا در فراق او و در جستجوی اوست که سخن می گوید.

دزدیده چون جان می‌روی، اندر میانِ جانِ من

سروِ خرامانِ منی، ای رونقِ بستانِ من

تویی که از راه پنهانی در جانم نفوذ کرده ای و چون سروی خرامان و زیبا، باغ وجودم را رونق داده ای.

چون می‌روی، بی‌من مرو، ای جانِ جان، بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو، ای شعله‌یِ تابانِ من

تو جانی و من تن تو. مرا ترک مکن. بدون من جایی مرو و از پیش چشمم غایب مشو که نور چشمان منی.

هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم،

چون دلبرانه بنگری، در جانِ سرگردانِ من

اگر عاشقانه در من یک نظر کنی، چنان نیر و می یابم که هفت آسمان و هفت دریا را طی می کنم.

تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدنِ تو دینِ من، وَی رویِ تو ایمانِ من

دیدار تو، مرا از کفر و ایمان برتر نشاند. دیدار تو دین و ایمان من شد.

بی‌پا و سر کردی مرا، بی‌خواب‌وخور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ، ای یوسفِ کنعانِ من

مرا چون یعقوب سرگردان و بی خواب و خور کردی. همچون یوسف خودت را نشانم بده تا سامان یابم.

از لطفِ تو چو جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

ای هستِ تو پنهان‌شده، در هستیِ پنهانِ من

تو بودی که مرا از نفسانیت خویش نجات دادی و سراسر وجودم را به جان و معنا تبدیل کردی. در واقع هستی توست که در هستی من جاری است.

گل جامه دَر از دست تو، ای چشمِ نرگس مستِ تو

ای شاخ‌ها آبستِ تو، ای باغِ بی‌پایانِ من

گل به زیبایی تو حسادت می کند و جامه می دراند. یعنی چون غنچه باز می شود، چون مست و محو زیبایی توست. درختان و همه باغ ها از تو بار و بر دارند.

یک لحظه داغم می‌کشی، یک دم به باغم می‌کشی

پیشِ چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمانِ من

لحظه ای داغ بر دلم می نهی و لحظه ای شادم می کنی. هم این و هم آن برای باز شدن چشمان من به نور حقیقت لازم است.

ای جانِ پیش از جان‌ها، وی کانِ پیش از کان‌ها

ای آنِ پیش از آن‌ها، ای آنِ من، ای آنِ من

تو حقیقت همه جان ها و معادن هستی و پیش از همه آن ها، وجود داشته ای. آن لطیفه پنهانی هستی که پیش از همه لطایف بوده ای و به من هم سهمی از لطف خودت داده ای.

منزلگهِ ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی، ای وصلِ تو کیوانِ من

مقصد انسان دنیا نیست. لذا اگر تن بمیرد مهم نیست. حتی هدف من افلاک هم نیست. هدف وصل توست و تویی که مقصد و مقصود و تمام عالم منی.

مر اهل کشتی را لحد، در بحر باشد تا ابد

در آبِ حیوان مرگ کو، ای بحرِ من عَمّانِ من

گور سرنشینانِ کشتی غرق شده در دریاست. اما تو آب حیاتی و من در بحر تو غرق شده ام. لذا مرگی ندارم.

ای بویِ تو در آهِ من، وی آهِ تو همراهِ من

بر بویِ شاهنشاهِ من، شد رنگ ‌و بوِ حیرانِ من

در آه فراقت، بویم را می شنوی. آه فراقت همراه من است. به امید وصالت، همه را حیران خود کرده ام. یا بوی تو همه رنگ و بو ها را از نظرم انداخته است.

جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا؟ ای اصلِ چار ارکانِ من

چون ذره ای در هوا، سبکبارم کردی و ارکان وجودم همه از توست و نمی توانم بی تو باشم.

ای شه صلاح‌الدینِ من، ره‌دانِ من، ره‌بینِ من

ای فارغ از تمکینِ من، ای برتر از امکانِ من

ای صلاح الدین زرکوب! تویی که پیر و مراد منی، ولی اهمیتی به قرار و آرام من نمی دهی و مرا به تو دسترس نیست.

10 بهمن 1403

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴(ما ز بالاییم)

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴(ما ز بالاییم)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

محمدامین مروتی

مولانا در این غزل در بارۀ رشد و تکامل عرفانی سالک سخن می گوید و این که مقام انسان و پتانسیل های او بسیار بیشتر از آن است که به دنیا و تعلقاتش بچسبد.

ما ز بالاییم و بالا می‌‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

مولانا می گوید موطن اصلی ما، عالم بالا و معناست. به سوی دریای وجود روانه ایم.

ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم

انسان در مکان و زمان محبوس شده در حالی که از لامکان آمده و به لامکان می رود.

لا اله، اندر پی الالله است

همچو لا ما هم به الّا می‌رویم

"لا اله"، نفی است و "الا الله" اثبات. ما هم باید اول لا و فنا شویم تا به الله برسیم. اشکالی در مصرع اول وجود دارد و آن جابه جایی "لا اله" و "الا الله" است.

قل تعالوا آیتیست از جذب حق

ما به جذبه ی حق تعالی می‌رویم

به همین دلیل است که خداوند می گوید به سوی من بیایید و این فرموده، همچون آهنربا، سالک را مجذوب خود می کند.

کشتی نوحیم در طوفان روح

لاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویم

از آن جا که در کشتی نوح نشسته ایم، بدون دست و پا زدن، به سوی نجات روانه ایم.

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می‌رویم

خیزش موج از تلاش خود موج است. ما هم باید به توانایی های درونی و باطنی خود بنگریم.

راه حق تنگ است چون سم الخیاط

ما مثال رشته، یکتا می‌رویم

راه خداوند مثل سوراخ سوزن باریک و تنگ است. برای عبور از آن باید مثل نخ، یک رشته شویم.

هین ز همراهان و منزل یاد کن

پس بدانک هر دمی ما می‌رویم

خوانده‌ای انا الیه راجعون

تا بدانی که کجاها می‌رویم

از همراهان و آشنایانی یاد کن که به سوی خدا رفته اند تا مطمئن گردی تو هم باید این راه را بروی. مقصد رجوع به خداوند است.

اختر ما نیست در دور قمر

لاجرم فوق ثریا می‌رویم

ستاره زندگی ما در گردش ماه و افلاک نیست بلکه فراتر از افلاک و ستارگان است.

همت عالی است در سرهای ما

از عُلی تا ربّ اعلا می‌رویم

ان که همت عالی کند، به افلاک راضی نمی شود و تا خدای افلاک بالا می رود.

روز خرمنگاه ما ای کور˚موش!

گر نه کوری، بین که بینا می‌رویم

روز برداشتن محصول، موش های کور یعنی انسان ها ناواصل، به بصیرت ما پی می برند.

ای سخن! خاموش کن با ما میا

بین که ما از رشک، بی‌ما می‌رویم

مولانا به خود می گوید دیگر سخن مگو که ما در این سفر، خودمان یعنی نفسانیت را همراه خود نمی بریم.

ای کُه هستی ما! ره را مبند

ما به کوه قاف و عنقا می‌رویم

هستی و دعوی وجود، مانند کوهی سد راه تعالی انسان و صعودش به کوه قاف و رسیدن به سیمرغ و معشوق می شود.

8 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۶۳۶ (بمیرید بمیرید)

شرح غزل شمارهٔ ۶۳۶ (بمیرید بمیرید)

مفاعیل مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن مکفوف محذوف)

محمدامین مروتی

در این غزل مولانا از مرگ عرفانی یعنی مرگ نفسانیت سخن می گوید و آن را عامل حیات جاودانی و توسعه و رشد بشر و آزادی او از زندان نفس می داند. او می گوید انسان مادام که به تعلقات نفسانی چسبیده گمان می کند، چیزی بهتر از آن وجود ندارد ولی وقتی لذت ترک نفسانیت را دریافت، به مراتبی از شادمانگی و حقیقت دست می یابد که در زندگی نفسانی غیزقابل تصور است.

بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

مولانا می گوید هم الآن ما مرده ایم. وقتی عاشق شویم، روح مند می شویم. عشق، عین مردن نفسانیت است.

بمیرید بمیرید، و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید

مرگ نفس، نه تنها ترس ندارد، بلکه سبب عروج بشر به آسمان های معنا می شود.

بمیرید بمیرید، و زین نفس ببُرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید، به پیش شه زیبا

برِ شاه چو مردید، همه شاه و شهیرید

نفسانیت زندانی است که ما را اسیر کرده. باید از این زندان بگریزیم تا به مقام شاهی و سلطانی برسیم. اما ابتدا باید خود را فدای معشوق نمایید تا به چنین مقامی برسید.

بمیرید بمیرید، و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید، همه بدر منیرید

نفسانیت، ابری است که مانع تابش نور انسان می شود. کنار زدن این حجاب ما را به اوج نورانیت و ماه کامل می رساند.

خموشید خموشید، خموشی دم مرگست

هم از زندگی است اینک، ز خاموش نفیرید[1]

در مقطع غزل ضمن استفاده از تخلص خود یعنی "خموش"، می گوید خاموش بمانید تا نفسانیت به زبان شما خودنمایی نکند و بمیرد. در واقع "خموشید" در این بیت، فعل امر است یعنی خاموش باشید. در مصرع دوم می گوید این که نمی توانید خاموش بمانید و از آن بیزار و متنفر و گریزانید، از تعلقات نفسانی و مادی سرچشمه می گیرد.


[1] به این صورت هم آمده: همه زندگی آنست که خاموش نمیرید

شرح غزل شمارهٔ ۶۳۳ (شمس و قمرم آمد)

شرح غزل شمارهٔ ۶۳۳ (شمس و قمرم آمد)

مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

محمدامین مروتی

ظاهراً این غزل پس از بازآمدن شمس از گریز نخستین اش، سروده شده و مولانا از این بازگشت غرق شادی است.

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد، وان کان زرم آمد

می گوید شمس نور چشمان و شنوایی گوش های من است. وجودش نقره و معدن زر است.

مستی سرم آمد، نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد

مست و نورانی شدم. حالی غیرقابل وصف یافته ام که نمی دانم چیست.

آن راهزنم آمد، توبه شکنم آمد

وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد

شمس چون یوسف، راهم را زد و توبه ام را شکست و ناگهان به کنارم آمد.

امروز به از دینه، ای مونس دیرینه

دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

امروز از دیروز بهترم. دیروز خبر بازگشتش را شنیدم ولی امروز خودش آمد.

آن کس که همی‌جستم، دی من به چراغ او را

امروز چو تَنگ گل، بر رهگذرم آمد

دیروز در به در دنبالش می گشتم امروز مثل یک بغل گل، سر راهم سبز شد.

دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر

زان تاج نکورویان، نادر کمرم آمد

کمرم را گرفت و مرا بغل کرد. گویی کمربند پادشاهی نادری بر کمرم بست.

آن باغ و بهارش بین، وان خمر و خمارش بین

وان هضم و گُوارش بین، چون گلشکرم آمد

سبز و مستم کرد. همه چیز برایم مثل گلشکر، گواراست.

از مرگ چرا ترسم، کو آب حیات آمد؟

وز طعنه چرا ترسم، چون او سپرم آمد؟

او برایم زندگی جاودانه است و با وجود او، طعنه هیچکس بر من کارگر نیست.

امروز سلیمانم، کانگشتریم دادی

وان تاج ملوکانه، بر فرق سرم آمد

احساس می کنم به برکت وجود تو، سلیمانم و انگشتر پادشاهی بر انگشت و تاج بر سر دارم.

از حد چو بشد دردم، در عشق سفر کردم

یا رب چه سعادت‌ها، که زین سفرم آمد

حاصل همه دردو رنج ها و سفرها و جستجوهای عاشقانه ام امروز به ثمر نشست.

وقتست که مَی نوشم، تا برق زند هوشم

وقتست که بَرپرّم، چون بال و پرم آمد

سرمست و هوشیارم و دلم می خواهد پرواز کنم.

وقتست که درتابم، چون صبح در این عالم

وقتست که برغرّم، چون شیر نرم آمد

وقت ان است که به پشتوانه تو، چون خورشید به عالم بتابم و مثل شیر غرش کنم.

بیتی دو بماند اما، بردند مرا جانا

جایی که جهان آنجا، بس مختصرم آمد

مولانا در مقطع می گوید حرف هایم تمام نشده، ولی حالی دارم که در دنیا نمی گنجد و زبان از بیانش قاصر است.

15 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۹ (من از کجا پند از کجا)

شرح غزل شمارهٔ ۹ (من از کجا پند از کجا)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

در این غزل مولانا از شوریدگی خود سخن می گوید.

من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا

عاشق پندپذیر نیست بلکه می خواهد شوریدگی و مستی اش افزون گردد. لذا ساقی(خدا یا پیر) را به یاری می خواند.

بر دست من نِه جام جان، ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان، پیش آر پنهان ساقیا

دستم را بگیر و می ام ده. اما مگذار نامحرمان بدانند و به آنان منوشان.

نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را، کنجی بخسبان ساقیا

کسانی که به طلب نان امده اند و نه عشق، لقمه ای ده و بخوابان تا مزاحم مان نشوند.

ای جانِ جانِ جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان

برجَه گدارویی مکن، در بزم سلطان ساقیا

اما من برای نن نیامده ام. برای جان آمده ام. خساست را کنار بنه و شاهانه بخشش و عطا کن.

اول بگیر آن جام مِه، بر کفهٔ آن پیر نِه

چون مست گردد پیرِ ده، رو سوی مستان ساقیا

اول بزرگ مجلس را مست کن و سپس دیگر مستان را بنوشان.

رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا

ور شرم داری، یک قدح بر شرم، افشان ساقیا

ای مایه امید! خجالت نکش و شرم را هم مست کن تا شرمگین نباشد و او هم سخت رو گردد.

برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا

پس بدون حیا و شرم، حال ما را خوش کن.

13 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۳ (ای دل چه اندیشیده‌ای)

شرح غزل شمارهٔ ۳ (ای دل چه اندیشیده‌ای)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

این غزل در نکوهش سالک و کوتاهی های او در سیر و سلوک است.

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها؟

زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا

ای دل برای جبران کوتاهی هایت چه کرده ای. چرا کرم و وفای او را با جفا و خطا پاسخ داده ای.

زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان عطا

در حالی که او تو را به خود می خواند و کامت را شیرین می کند، تو گرفتار حسد و بدگمانی هستی.

چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا

کامت را شیرین می کند تا جانت شیرین شود. تو را به خود می کشاند تا به اولیا نزدیک گردی.

از بد پشیمان می‌شوی، الله‌گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کِشد، تا وارهاند مر تو را

وقتی از کاری پشیمان می شوی و به سوی او روی می آوری، تو را می پذیرد تا نجاتت دهد.

از جرم ترسان می‌شوی، وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را، با خود نمی‌بینی چرا؟

از گناهانت می ترسی و دنبال چاره می گردی. در واقع ترساننده خود اوست تا به سوی او روی کنی ولی تو او را نمی بینی.

گر چشم تو بربست او، چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا

گاهی بی آن که بدانی مثل مهره ای در دستش تو را می گرداند و گاهی به هوا پرت می کند. یعنی در دستان او می چرخی و می گردی.

گاهی نهد در طبع تو، سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو، نور خیال مصطفی

گاهی تو را از سودای دنیا پر می کند و گاهی سودای دین.

این سو کشان، سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گرداب‌ها

گاهی تو را با انسان های سرمست دمخور می کند و گاهی با انسان های بدحال. این که کشتی وجودت غرق شود یا از طوفان نجات یابد، به خواست اوست.

چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان، در گوش تو آید صدا

بانگ شعیب و ناله‌اش، وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان، آمد سحرگاهش ندا

پس نهانی چندان تضرع و زاری کن تا جوابت را بدهد. همانگونه که شعیب چنین کرد و مستجاب شد.

گر مجرمی بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت، خامش، رها کن این دعا

و آن گاه خدا می گوید تو را بخشیدم وبهشتی ات گرداندم. دیگر دعا مکن.

گفتا نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود، من در رَوَم بهر لقا

اما اهل دل می گویند طمع بهشت ندارم و از دوزخ هم نمی ترسم. من دیدار خودت را می خواهم.

گر رانده ی آن منظرم، بسته است ازو چشم ترم

من در جحیم اولی‌ترم، جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او، هم دوزخ‌ست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو، کو فر انوار بقا؟

اگر مرا از خود برانی و از چشم گریانم را از دیدار خود محروم کنی، دوزخ را به بهشت ترجیح می دهم. که بهشت بی تو عین دوزخ است و نور باقی خودت را به رنگ و بوی ظاهر بهشت ترجیح می دهم.

گفتند باری کم گری، تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود، چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت، خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عمی

به عاشق می گویند گریه بس است مبادا چشمت نابینا شود. جواب می دهد من از کور شدن نمی ترسم زیرا اگر در این راه نابینا شوم، همه اجزای تنم چشم می شود.

ور عاقبت این چشم من، محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر، کو نیست لایق دوست را

و اگر از دیدارش محروم شوم، بهتر است این چشمی که لایق دیدار نیست، کور گردد.

اندر جهان هر آدمی، باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخوردِ خود، یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود، فانی کنیم از بهر «لا»

در جهان، همه عاشقان خود را فدای یار می کنند. اما یکی خود را فدای معشوقی بی ارزش می کند و خون دل می خورد و دیگری فدای معشوقی نورانی و سرشار از معرفت می شود. زیرا معشوق هر کس در خور اوست و ما نمی خواهیم خود را فدای معشوق بی ارزش کنیم.

روزی یکی همراه شد، با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت «چه، پیشه گزیدی ای دغا؟»

گفتا که «من خربنده‌ام»، پس بایزیدش گفت «رو»

یا رب خرش را مرگ ده، تا او شود بنده خدا

روزی بایزید از کسی پرسید چه کاره ای؟ او گفت من خربنده ام یعنی چاروادارم و از راه کرایه دادن خر اموراتم را می گذرانم. بایزید گفت خدا خرت را مرگ دهد تا بنده خدا شوی. یعنی رزقت را نه از خر، که از خدا بدانی. در واقع معشوق او خر بود نه خدا.

14 بهمن 1403

حقیقت امانت الهی

حقیقت امانت الهی

محمدامین مروتی

مولانا در در دفتر سوم به تفسیر آیه 72 سورۀ احزاب می پردازد که «ما امانت خود را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم ولی از برداشتن این بار سنگین تن زدند و بیم بنمودند. در حالی که انسان این بار امانت را بر دوش کشید که او بسی ظالم و نادان است.»

به نظر مولانا امانت الهی، عشق است که انسان را زیاده خواه می کند و دلیل تاریکی و نادانی انسان هم این فزون خواهی بوده که نمی دانسته کشیدن این بار امانت چه مایه دشوار است. او مانند خرگوشی است که نادانسته شیری را در کنار گرفته است و جان خود را به خطر افکنده است:

۴۶۷۳ کرد فَضْلِ عشق، انسان را فُضول زین فُزون‌جویی ظَلوم است و جَهول

۴۶۷۴ جاهِل است و اَنْدَرین مُشکل، شِکار می‌کَشَد خرگوش، شیری در کِنار

۴۶۷۵ کِی کِنار اَنْدَر کَشیدی شیر را گَر بِدانستیّ و دیدی شیر را؟

اما این ظلوم بودن بر خود و این جهول بودن، عین صواب و عدل است. جهل عاشقانه برتر از علم و ستم کردن بر خود به خاطر عشق هم نهایت عدل است:

۴۶۷۶ ظالِم است او بر خود و بر جانِ خَود ظُلْم بینْ کَزْ عدل‌ها گو می‌بَرَد

۴۶۷۷ جَهْلِ او مَر عِلْم‌ها را اوسْتاد ظُلْمِ او مَر عدل‌ها را شُد رَشاد

27 دی 1403

جوینده یابنده است

جوینده یابنده است

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم می گوید به گفته پیامبر اگر دری را مرتب بکوبی، بالاخره کسی آن را باز می کند و اگر بر سر کوی معشوق بایستی بالاخره او را می بینی:

۴۷۸۳ گفت پیغامبر که چون کوبی دَری عاقِبَت زان دَر بُرون آید سَری[1]

۴۷۸۴ چون نِشینی بر سَرِ کویِ کسی عاقِبَت بینی تو هم رویِ کسی

اگر هر روز چاهی را بکنی، بالاخره به آب می رسی. همه می دانند که هر چه بکاری درو می کنی ولو اینکه تو این قاعده را نپذیری:

۴۷۸۵ چون زِ چاهی می‌کَنی هر روزْ خاک عاقِبَت اَنْدَر رَسی در آبِ پاک

۴۷۸۶ جُمله دانَند این اگر تو نَگْرَوی هر چه می‌کاریْش روزی بِدْرَوی

گاهی ممکن است سنگ بر آهن بزنی و اتش پدید نیاید ولی این استثناست نه قاعده:

۴۷۸۷ سنگ بر آهن زَدی، آتَشْ نَجَست این نباشد، وَرْ بِباشَد نادر است

انسان بدبخت به استثنائات می نگرد که فلان کس کاشت ولی برنداشت و دیگر از دل دریا صدف برون آورد ولی گوهری در آن نبود:

۴۷۸۸ آن کِه روزی نیسْتَش، بَخت و نَجات نَنْگَرد عَقلَش مگر در نادِرات

۴۷۸۹ کان فُلان کَس کِشت کرد و بَر نداشت وان صَدَف بُرد و صَدَفْ گوهر نداشت

ممکن است لقمه کسی در گلو بگیرد و خفه اش کند ولی این دلیل نمی شود که ما نان نخوریم و گرنه می میریم:

۴۷۹۳ بَسْ کَسا که نان خورَد، دِلْشادْ او مرگِ او گردد بگیرد در گِلو

۴۷۹۴ پَس تو ای اِدْبار رو! هم نان مَخَور تا نَیُفتی هَمچو او در شور و شَر

۴۷۹۵ صد هزاران خَلْقْ نان‌ها می‌خورَند زور می‌یابَند و جانْ می‌پَروَرَند

اگر بدبخت و محروم نیستی چرا قاعده را رها کرده ای و به استثنا چسبیده ای؟ جهان روشن را رها کرده ای و سر در چاه می کنی تا سیاهی ببینی و بگویی روشنی کو؟ سر از چاه بردار تا روشنایی را ببینی:

۴۷۹۶ تو بِدان نادر کجا افتاده‌یی؟ گَر نه مَحْرومیّ و اَبْله زاده‌یی

۴۷۹۷ این جهان پُر آفتاب و نورِ ماه او بِهِشته، سَر فُرو بُرده به چاه

۴۷۹۸ که اگر حَق است، پَس کو روشنی؟ سَر زِ چَهْ بَردار و بِنْگَر ای دَنی

۴۷۹۹ جُمله عالَمْ شرق و غرب آن نور یافت تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت

3 بهمن 1403


[1] مَن قَرْعَ البابِ وَ لَجَّ، وَلَجَ: :هر كه پيوسته درى را بكوبد و سماجت ورزد، وارد شود.

قطعه ای از غزل شمارهٔ ۱۹۱۴(مرا چون نی درآوردی به ناله)

قطعه ای از غزل شمارهٔ ۱۹۱۴(مرا چون نی درآوردی به ناله)

مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

محمدامین مروتی

در این غزل مولانا خود را به دف و نی و چنگ تشبیه می کند که آوازش خوششان حاصل زخمه و ضربه هایی است که می خورند.

مرا چون نی درآوردی به ناله

چو چنگم خوش بساز و بانوا کن

می گوید ای نوازنده(شمس یا خدا) ناله و نوای من همه از توست.

اگر چه می زنی سیلیم چون دف

که آوازی خوشی داری صدا کن

چو دف تسلیم کردم روی خود را

بزن سیلی و رویم را قفا کن

گویی چون دف به صورتم سیلی می زنی و رویم را برمی گردانی. من هم تسلیم توام که سیلی ام زنی.

همی‌زاید ز دف و کف یک آواز

اگر یک نیست از همشان جدا کن

این صدا هم از دف است هم از کف. هم از صورت من و هم از دست تو که قابل جدا کردن نیستند.

شدی ای نی، شکر ز افسون آن لب

ز لب ای نیشکر رو شُکرها کن

ای نی تو هم از دمیدن آن لب شیرین، مثل شکر شیرین شده ای و لازم است با آوای خود، شکرگزار این شیرینی باشی.

نه شُکر است این نوای خوش که داری؟

نوای شکرین داری ادا کن

البته خود این نوای خوشت عین شکرگزاری است که ادایش می کنی.

3 بهمن 1403

قطعه ای از غزل شمارهٔ ۲۸۰۷(خون چو می‌جوشد)

قطعه ای از غزل شمارهٔ ۲۸۰۷(خون چو می‌جوشد)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل یکی از طولانی ترین غزل های دیوان شمس و مشتمل بر 42 بیت است. قطعه ای از غزل بر موضوع مهمی اشاره دارد و آن نحوۀ شعر گفتن مولانا و موضوعیت آن برای اوست. مولانا می گوید هدف من شعر گفتن نیست. خونم می جوشد و این خون جوشیده در کلام من رنگ آمیزی می شود و این جوشش و این طرز بیان همه از برکت عشق به شمس الدین تبریزی و فراق اوست که برای من روی داده و حاصل گردیده است:

نام مخدومی شمس الدین همی‌گو، هر دمی

تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی

مولانا به خود می گوید اگر می خواهی شعرت رونق بگیرد همیشه یادت باشد که مخدوم و مراد تو شمس است.

خون ببین در نظم شعرم، شعر منگر بهر آنک

دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی

جنس شعرم از خون است نه از کلمات. زیرا به واسطۀ فراق او، خون دلم، از چشمم سرریز می کند.

خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم

تا نه خون آلود گردد جامه، خون آلاییی

من جوشش خون را به صورت کلمات نقاشی می کنم تا جامه ام خون آلود نشود. یعنی اگر شعر نگویم این خون نه به صورت کلمات بلکه به شکل خود خون، فرو می ریزد و جسمم و جامه ام خون آلود می شود. این سخن به نحوی تایید تئوری کاتارسیس ارسطو و فروید هم هست که هنر تصعید و والایش، رنج و شادی است.

من چو جانداری بدم، در خدمت آن پادشاه

اینک اکنون در فراقش می‌کنم جان ساییی

وقتی در خدمت شمس بودن احساس وجود و حیات می کردم. جانی و روحی داشتم. اکنون در فراقش دارم جان می کنم و می فرسایم.

نفس را نفسی نماند، دیو را دیوی شود

گر تو از رخسار یک دم پرده‌ها بگشاییی

اگر کسی یک لحظه تو را ببیند، نفسانیت و شیطان وجودش، از او می گریزند.

ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر

گر ز تبریزم کنی خاکِ کفش، بخشاییی

مولانا از باد صبا می خواهد که خاک کفش شمس را از تبریز برای او به ارمغان آورد تا بر چشم و سر خود بکشد.

28 دی 1403

بخشی از غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ (نمی‌دانم نمی‌دانم)

بخشی از غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ (نمی‌دانم نمی‌دانم)

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

محمدامین مروتی

در این غزل 30 بیتی، مولانا از مقام حیرت سخن می گوید. مقامی که عاشق چنان حیران معشوق است که از دیگر چیزها خبر ندارد.

من این ایوان نُه تو را، نمی‌دانم نمی‌دانم

من این نقاش جادو، را نمی‌دانم نمی‌دانم

مولانا می گوید چنان حیرانم که از افلاک نه گانه و خلقت رنگارنگ عالم بی خبرم.

مرا جان طرب پیشه‌ست، که بی‌مطرب نیارامد

من این جان طرب جو را، نمی‌دانم نمی‌دانم

و نمی دانم چرا تمام وجودم در سماع و رقص و شادی است.

مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده

که این سیلاب و این جو، را نمی‌دانم نمی‌دانم

گویی سیلاب مرا در جویی انداخته و نمی دانم کجایم و کجا می روم.

چو طفلی گم شدستم، من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مثل بچه ای که در بازار گم شده، راه خانه ام را گم کرده ام و نمی دانم در کجا هستم.

مرا گوید یکی مشفق، بدت گویند بدگویان

نکوگو را و بدگو را، نمی‌دانم نمی‌دانم

اگر کسی از من به خوبی یا بدی یاد کند، برایم فرقی نمی کند.

جهان گر رو ترش دارد، چو مه در روی من خندد

که من جز میر مهرو را، نمی‌دانم نمی‌دانم

همه عالم اگر به من پشت کند برای من مهم نیست اگر معشوق به رویم بخندد.

خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی

که قیل و قال و قالو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مقام حیرت قابل وصف و بیان نیست و جای این نیست که چه گفته شد و چه گفت و چه می گویند.

مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید

که من این درد و دارو را نمی‌دانم نمی‌دانم

دردی دارم و درمانی که جالینوس حکیم نیز از آن بی خبر است و آن درد عشق است.

جایی دیگر می گوید:

تا دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او:

دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون از قاعده است.

چه رومی چهرگان دارم، چه ترکان نهان دارم

چه عیب است ار هلاوو را نمی‌دانم نمی‌دانم

هلاوو را بپرس آخر از آن ترکانِ حیران کن

کز آن حیرت هلا، او را نمی‌دانم نمی‌دانم

در زمان مولانا، قونیه تحت محاصره هلاکوی مغول قرار گرفت ولی از تصرف شهر منصرف شد. مولانا می گوید چنان در عالم زیبایی و زیبارویان غرقم، که خبر از عالم سیاست ندارم و هلاکو هم از این زیبارویان دنیای معنا بی خبر است. به هلاکو هم بگویید که من هم از فرط حیرانی از او بی خبرم.

بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من

که با تو سنگ و لولو را نمی‌دانم نمی‌دانم

در مقطع غزل می گوید ای شمس تبریزی بیا که با بودن تو جواهرات عالم برایم بی ارزش اند.

3 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ (تلخی نکند شیرین‌ذقنم)

شرح غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ (تلخی نکند شیرین‌ذقنم)

مستفعلتن مستفعلتن

محمدامین مروتی

از معدود شعرهای مولاناست که به عشق زمینی و عشق بازی را توصیف می کند. عرفا بعضاً از تجارب عاشقانه و زمینی خود و اتصال و ارتباط آن با حال و هواهای معنوی سخن گفته اند.

تلخی نکند شیرین‌ذقنم

خالی نکند از مَی دهنم

سخن از محبوب شیرین دهانی است که شاعر را می بوسد و او از این بوسه مست می شود.

عریان کندم هر صبحدمی

گوید که بیا، من جامه کنم

هر صبح عریانم می کند و خودش هم عریان می شود تا به هم بیامیزیم.

در خانه جهد، مهلت ندهد

او بس نکُنَد، پس من چه کنم

معشوق شاعر، شور و اشتیاق و بی صبری از خود نشان می دهد.

از ساغر او، گیج است سرم

از دیدن او جان است تنم

مرا مست کرده و از دیدنش، تنم به جان تبدیل شده. یعنی حالی خوش و معنوی یافته ام.

تنگ است بر او، هر هفت فلک

چون می‌رود او در پیرهنم

چنان مشتاقانه با من درمی آمیزد،گویی در هفت آسمان نمی گنجد.

از زهره ی او من شیردلم

در عربده‌اش، شیرین سخنم

از دل و جرئتش من شجاع می شوم و از عربدۀ شادمانه اش، سخن من هم شیرین و شنیدنی می شود.

می‌گفت که تو در چنگ منی

من ساختمت، چونت نزنم

معشوق می گفت تو ساختۀ منی و مال منی و اگر دلم بخواهد می توانم تو را هم بزنم. منظور این است که عشق، فاصلۀ عاشق و معشوق و دوئیت ایشان را از میان برمی دارد.

من چنگ توام، بر هر رگ من

تو زخمه زنی، من تن تننم

شاعر هم ضمن تصدیق ادعای معشوق می گوید هر چه می کنی بکن. من سازی هستم در دستان تو. زخمه و زخمم بزن تا به آواز درآیم.

تن تنن، وزن اجزای آواز یا ارکان عروضی شعر بر حسب اتانین عروضی هست. مثلاً تننن تن معادل فعلاتن هست.

حاصل، تو ز من دل برنکنی

دل نیست مرا، من خود چه کنم

حلاصه تو از من دل برنمی داری و من هم دلم را از دست داده و به تو داده ام و کاری از دستم برنمی آید.

26 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۸۲ (تا باد چنین بادا)

شرح غزل شمارهٔ ۸۲ (تا باد چنین بادا)

مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

محمدامین مروتی

به نظر می رسد که این غزل به مناسبت بازگشت شمس پس از فرار نخستین سروده شده باشد. حال مولانا بسیار خوب است و با تاکید "تا باد چنین بادا"، آرزوی تداوم آن را دارد مبادا شمس دوباره از کوی او بگریزد. ضمناً استقبالی است از غزل سنایی با این مطلع: "معشوق به سامان شد تا باد چنین باد"

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

می گوید معشوق من به سامان یعنی به خانه برگشت و ایمانش را کامل کرد. ای کاش همچنان چنین باشد. کار برد صیغۀ مونث(معشوقه) برای شمس، جای اشکال دارد.

ملکی که پریشان شد، از شومی شیطان شد

باز آنِ سلیمان شد تا باد چنین بادا

گویی دیوی که مدتی محدود انگشتری سلیمان را به دست کرده بود، انگشتر را از دست داده و حکومت به سلیمان بازگشته است. یعنی جدایی شمس، کار دیوصفتان بوده است.

یاری که دلم خستی، در بر رخ ما بستی

غمخواره ی یاران شد تا باد چنین بادا

یاری که از ما قهر کرده و رخ نهان داشته بود، دوباره غمخوار ما شده است.

هم باده جدا خوردی، هم عیش جدا کردی

نک سردهِ مهمان شد تا باد چنین بادا

تا کنون با خودش نرد عشق و مستی می باخت. حالا به مهمان هایش سر می زند و با آنان می نوشد و عیش می کند.

زان طلعت شاهانه، زان مشعله‌ی خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

تو گویی از نور رویش، خانه مان وسعت گرفته است.

زان خشم دروغینش، زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

خشمش هم نوعی ناز و کرشمه شیرین است و کام ما را شیرین می کند.

شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا

گویی شب فراق جایش را به روز وصال داده است.

از دولت محزونان، وز همت مجنونان

آن سلسله، جنبان شد تا باد چنین بادا

از برکت آه غمگینان و همت عاشقان، سلسلۀ موی دوست نمایان شد و جنبید و به سمت ما آمد یا زنجیر حزن از هم گسست.

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

این بیت اشاره صریحی به بازگشت شمس دارد و مولانا از آن به "عید" و "عیدانه" تعبیر می کند.

ای مطرب صاحب‌دل، در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد، تا باد چنین بادا

نزد اهالی موسیقی، زیر در مقابلِ بم، صدای نازک و باریک است. مولانا می گوید ای مطرب عاشق صدایت را بلند کن که با برگشتن شمس، ساز سیاره زهره هم موزون و میزان شده است.

درویش، فریدون شد، هم‌کیسه‌ی قارون شد

همکاسه‌ی سلطان شد، تا باد چنین بادا

من فقیر، به ثروت رسیده و همنشین سلطان شده ام.

آن بادِ هوا را بین، ز افسونِ لبِ شیرین

با نای در افغان شد، تا باد چنین بادا

نفس مطرب، که بادی بیش نبود، به برکت لب شیرینش، به افغانی پر شور، تبدیل شد.

فرعون بدان سختی، با آن همه بدبختی

نک موسیِ عمران شد، تا باد چنین بادا

این بازگشت مبارک، حتی فرعون بدبخت و شقی را به موسی تبدیل می کند.

آن گرگ بدان زشتی، با جهل و فرامُشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

حتی گرگ زشت و نادان و فراموشکار، را به یوسف زیبا تبدیل می کند.

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز، خراسان شد، تا باد چنین بادا

ای شمس! از برکت مصاحبت تو، تبریز برای من مانند زادگاه و سرزمین مادری ام شده است.

از اسلم شیطانی ، شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا

تو هم مانند پیامبر شیطان نفس را تسلیم ساختی.

آن ماه چو تابان شد، کَونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا

از نور رویش، هر دو عالم خرم شد و اشخاص به جان تبدیل شدند.

بر روح برافزودی، تا بود چنین بودی

فرّ تو فروزان شد، تا باد چنین بادا

همیشه روح را افزون می کنی و بر نور خودت هم می درخشد. ای کاش همیشه چنین بماند.

قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد، تا باد چنین بادا

با بازگشت او، قهر و زهرش به آشتی و شیرینی تبدیل شد و از ابر وجودش شکر می بارد.

از کاخ چه رنگستش، وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد، تا باد چنین بادا

قربانی شدن گاو نفس اتفاق افتاد. شاخ این گاو مانع قربانی شدنش نشد. معنای "از کاخ چه رنگستش"، مبهم است. شاید منظور اهمیت ندادن به بزرگی و شکوه گاو نفس باشد.

ارضی چو سمایی شد، مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد، تا باد چنین بادا

تمام اتفاقی که افتاد در یک جمله این است که منِ سنایی، که خاکی بودم، آسمانی شدم و به مقصود رسیدم. آسمان به کلی جای ارض نشست.

خاموش که سرمستم، بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا

مولانا در مقطع این غزل طولانی می گوید چنان سرمستم که دیگر نمی توان چیزی بگویم. فکرم کار نمی کند و چه خوب است که چنین است. کاش چنین هم بماند.

24 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۷۵۹ (دل من رای تو دارد)

شرح غزل شمارهٔ ۷۵۹ (دل من رای تو دارد)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

محمدامین مروتی

این غزل هم در فراق و هوای دیدار شمس سروده شده است.

دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم، غم صفرای تو دارد

دلم هوایت را کرده و دیوانه توست. اگر رویم زرد است به خاطر غم توست.هم سودا دارد و هم صفرا. صفرا و سودا از مزاج های چهارگانه اند.

سر من مست جمالت، دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

سرمست زیبایی توام. خیالت همیشه با در دل من است و گوهر اشکم را نثار کف دریای وجودت می کند. منظور مولانا این است که گوهر من به فدای کف تو. در حالی که ارزش دریا به گوهر است نه کف آن.

ز تو هر هدیه که بردم، به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت، فر و سیمای تو دارد

هرچه از تو گرفتم به خیالت پس دادم، زیرا که خیالت هم به زیباییِ خودت است.

غلطم گرچه خیالت، به خیالات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

اشتباه گفتم. خوبی و زیبایی خیال تو هم از هدیه های خود توست و ربطی به من ندارد.

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

گل پر برگ که به زیبایی اش می نازید و گمان می کرد مثل تو زیباست، از شرمساری در مقابل تو کم آورد و پرپر شد.

سر خود پیش فکنده، چو گنه کار تو عرعر

که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد

درخت عرعر هم که به قد و بالایش می نازید، مثل گنهکاران در پیش تو سرش را پایین انداخت.

جگر و جان عزیزان، چو رخ زهره فروزان

همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد

جگر و جان عاشقان، در تمنای وصال تو مثل زهره و ماه می گدازد.

دل من تابه ی حلوا، ز بر آتش سودا

اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد

دل من مثل حلوا بر آتش عشق تو می سوزد چرا که سودای چشیدن حلوای تو را دارد.

هله چون دوست به دستی، همه جا، جای نشستی

خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد

وقتی دوست دم دست است همه جا، جای نشستن است چون کنار اوست. خوش به حال کسی که از جای تو باخبر است. این باخبری عین بی خبری و حیرانی است.

اگرم در نگشایی، ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

اگر راهم ندهی از راه بام می آیم تا مثل جان های لطیف، به تماشایت بنشینم و حالم خوش شود.

به دو صد بام برآیم، به دو صد دام درآیم

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

هر جا لازم باشد به هوای دینت می آیم چه از بام بیایم و چه در دام بیفتم. آهوی جان من می خواهد در صحرا و هوای وجود تو مقیم شود.

خمش ای عاشق مجنون، بمگو شعر و بخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

مولانا به خود می گوید ای عاشق دیوانه، لازم نیست دیگر چیزی بگویی که همه کائنات با تو غمگساری می کند.

سوی تبریز شو ای دل، بر شمس الحق مفضل

چو خیالش به تو آید، که تقاضای تو دارد

ای دل من به تبریز نزد شمس پر فضیلت برو. زیرا وقتی خیالش به ذهن تو وارد می شود، به این دلیل است که تو را خواسته است.

3 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۹۵ (بی‌من مرو)

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۹۵ (بی‌من مرو)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل، تمنای مولانا نه تنها از شمس، بلکه از همۀ کائنات است برای اینکه او را رها نکنند و تنها نگذارند و به جهت عاطفی و احساسی تمنا و میل به وحدت با عالم و آدم را القا می کند که در جان و روح مولانا موج می زده است. به نظر می رسد خطاب شاعر به مفهوم مجرد "عشق" باشد که در جان عالم چون خون جاری است و عامل چرخش و گردش و بقای دنیاست.

خوش خرامان می‌روی، ای جانِ جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان، در بوستان بی‌من مرو

به عشق می گوید تو جان منی که بدون من و با ناز داری در بوستان می خرامی.

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

به ماه و آسمان خطاب می کند که هوای مرا داشته باشید و حتی بدون من نتابید و نگردید. ای زمین بدون من گیاهی را نرویان و ای زمان بدون من متوقف شو. این خطاب های عجیب نه از سر خود بینی بلکه از سر حس یکی بودگی و ادغام در عالم استکه بر زبان مولانا جاری می شود. می خواهد بگوید من جزئی از شما هستم و بدون شما نیستم.

این جهان، با تو خوش است و آن جهان، با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عشق! هر دو عالم با تو خوش اند. اگر تو نباشی هیچیک ارزشی ندارند. پس تو هم مرا تنها مگذار.

ای عیان، بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

به چشم و زبان و فکر و روان می گوید مرا در جریان دریافت های تان بگذارید. مرا بی خبر مگذارید. من خواهان معرفت هستم. نظر و بصر و زبان هم محصولات عشق اند.

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم، تو ماه من، بر آسمان بی‌من مرو

نور ماه روی شب را سفید می کند. تو هم با من بمان تا روسفیدباشم. روسفیدی کنایه از سربلندی و در عین حال معرفت و دانایی است.

خار ایمن گشت زِ آتش، در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو، در گلستان بی‌من مرو

به خاطر گل است که خار را نمی سوزانند. تو هم گلِ این خار یعنی گل من باش تا کسی به من تعرض نکند.

در خم چوگانت می‌تازم، چو چشمت با من است

همچنین در من نگر، بی‌من مران بی‌من مرو

اگر نگاهت را از من دریغ نکنی، مثل گوی در خم چوگان اراده ات، هر چه بخواهی می کنم. پس همیشه چشمت به من باشد و تنهایم مگذار.

چون حریف شاه باشی، ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی، ای پاسبان، بی‌من مرو

تو که پاس شاه و هوای او را داری، مرا هم به ملاقات شاه یعنی اهل دل یا خود خدا ببر و در شادی مستی خود شریک کن.

وای آن کس، کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من توی، ای بی‌نشان بی‌من مرو

ای عشق! بدا به حال کسی که در مسیر سلوک بدون راهنمایی تو برود. مرا نیز راهنمایی کن و نشان های مسیر را از من دریغ مکن.

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهَم توی، ای راه‌دان بی‌من مرو

بدون دارایی و آگاهی در این مسیر نمی توان رفت. از مشکلات طریق تو باخبری. مرا تنها رها مکن.

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن، بی‌من مرو

تو را عشق می نامند و من سلطان عشق. زبان قاصر از بیان توست و تو از همۀ این عناوین بالاتری.

22 دی 1403

حیات و ممات عاشقان

حیات و ممات عاشقان

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم می گوید دیدن روی دوست، زندگی جاوید است و دیدار دوست دافع مرگ است. زیرا دوست باید ثمر داشته باشد نه زیان:

۴۶۰۷ تا رَهَد از مرگ، تا یابَد نَجات زان که دیدِ دوست است، آبِ حَیات

۴۶۰۸ هر کِه دیدِ او نباشد دَفْعِ مرگ دوست نَبْوَد که نه میوه‌سْتَش، نه برگ

کار حقیقی آن است که مرگ در راه آن خوش باشد و این نشانۀ صدق عاشق است و گرنه ایمانت ناقص است:

۴۶۰۹ کارْ آن کار است ای مُشتاقِ مَست کَانْدَر آن کار اَرْ رَسَد مَرگَت، خوش است

۴۶۱۰ شُد نِشانِ صِدْقِ ایمانْ ای جوان آن کِه آید خوش تو را، مرگْ اَنْدَر آن

۴۶۱۱ گَر نَشُد ایمانِ تو ای جان چُنین نیست کامِل رو بِجو اِکْمالِ دین

دوست تو کسی است که بدون اکراه برایت بمیرد و فقدان کراهت، معنی اش این است که در واقع مرگی هم در کار نیست. ظاهرش مردن است و باطنش جا به جا شدن و حرکت به مکانی بالاتر:

۴۶۱۲ هر کِه اَنْدَر کارِ تو شُد مرگ‌دوست بر دلِ تو بی کَراهَت، دوستْ اوست

۴۶۱۳ چون کَراهَت رفت آن خود مرگ نیست صورتِ مرگ است و نُقلان کردنی[1]‌ست

۴۶۱۴ چون کَراهَت رَفت، مُردن نَفْع شُد پس دُرُست آید که مُردنْ دَفْع شُد

دوست واقعی خداوند است و کسی که بگوید تو مال منی و من مال تو:

۴۶۱۵ دوستْ حَقّ است و کسی، کِشْ گفت او که تویی آنِ من و منْ آنِ تو[2]

اما عاشق به دنبال معشوق است ولی معشوق که بیاید، عاشق می رود و این نشانی از عشق واقعی است:

۴۶۲۰ شاه چون دید آن مُزَعْفَر[3] رویِ او پس فُرود آمد زِ مَرکَبْ سویِ او

۴۶۲۱ گفت عاشقْ دوست می‌جویَد به تَفْت[4] چون که معشوق آمد، آن عاشق بِرَفت[5]

تو به حقیقت عاشق حقی و حق آن است که زمانی می آید که از نفس تو تار مویی باقی نمانده باشدو در او فنا شده باشی:

۴۶۲۲ عاشقِ حَقّیّ و حَقّ آن است کو چون بِیایَد، نَبْوَد از تو، تایِ مو

۴۶۲۳ صد چو تو فانی‌ست پیشِ آن نَظَر عاشقی بر نَفْیِ خود، خواجه مگر؟

عاشق، سایه ای است که در حضور نور معشوق، به سرعت محو می شود:

۴۶۲۴ سایه‌ییّ و عاشقی بر آفتاب شَمْس آید، سایه، لا گردد شِتاب

18 دی 1403


[1] نقلان کردن یعنی حابه جا شدن

[2] اشاره است به حدیث «هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.» (احادیث مثنوی، ص 19)

[3] مزعفر: زعفرانی، زرد

[4] به تفت: با گرمی و حرارت

[5] چنان که سعدی می گوید:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم؟ که غم از دل، برود چون توبیایی

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۰۵ دیون شمس (پوشیده چون جان می‌روی)

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۰۵ دیون شمس (پوشیده چون جان می‌روی)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

پوشیده چون جان می‌روی، اندر میان جانِ من

سرو خرامان منی، ای رونق بُستان من

جان نادیدنی است. معشوق هم جان است و به صورتی نامحسوس در جان عاشق راه می یابد. این معشوق، مثل سروی که راه برود، بستان وجود عاشق را رونق داده است.

چون می‌روی، بی‌من مرو، ای جانِ جان، بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو، ای مشعله ی˚ تابان من

تو جانی و من تن. جان بدون تن جایی نمی رود. تو هم مرا تنها نگذار. بگذار نور تو همیشه جلو چشمم باش تا چشمم بتواند ببیند.

هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری، در جان سرگردان من

اگر یک نظر عاشقانه در من بنگری، از این نگاه، چندان نیرو می یابم که می توانم از همۀ آسمان ها و دریاها عبور کنم.

تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدنِ تو دین من، وی روی تو ایمان من

با دیدار تو، از کفر و دین مصطلح برگذشته ام. مصاحبت و دیدار تو دین و ایمان من است.

بی‌پا و سر کردی مرا، بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندر آ، ای یوسف کنعان من

مرا بی تعین و تشخص کردی. انانیت و سر بلند کردن را از من گرفتی. بی خواب و خوراکم کردی. من یعقوبم و شوق دیدار یوسفم را داریم که تو باشی. مشخصاً خطاب به شمس تبریزی است.

از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده، در هستی پنهان من

به خاطر لطف تو بود که به معنا راه یافتم و از خودم بریدم. در واقع وجود توست که در وجود من پنهان شده و از من آدمی دیگر ساخته است.

گل جامه‌در از دست تو، وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو، وی باغ بی‌پایان من

گل سرخ از شوق توست که تو جامه می درد. یعنی باز می شود. مستی نرگس هم متاثر و شمه ای از مستی توست. ثمردهی درختان مدیون توست. درخت وجودم را به باغی وسیع و پر گل تبدیل کرده ای.

یک لحظه داغم می‌کشی، یک دم به باغم می‌کشی

پیش چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمان من

دمی داغم می کنی و دمی مرا به باغ معنا می بری. در من نور معرفت می تابانی تا چشم معنایم باز شود.

ای جان پیش از جان‌ها، وی کان پیش از کان‌ها

ای آنِ بیش از آن‌ها، ای آن من، ای آن من

پیش از خلقت همه جان ها و معادن، بوده ای. زمان پیش از خلق زمان بوده ای. و این لحظه همان "آن" یعنی چاشنی و مزه و معنای زندگی است.

چون منزل ما خاک نیست، گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست، ای وصل تو کیوان من

بکذار جشم برود زیرا منزل اصلی م تن خاکی نیست. ترسی از افلاک و تقدیرات نجومی ندارم. فلک و کیوان من وصل توست که سرنوشتم را رقم می زند.

بر یاد روی ماه من، باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من، هر لحظه‌ای حیران من

به یاد روی شمس، آه و ناله می کنم و به هوای شنیدن بویش حیران و سرگردانم.

ای جان چو ذره در هوا، تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا؟ ای، اصل چار ارکان من

از شمس جدا شده ام. جانم مانند ذره ای به هوای توست و بدون تو چرا باید زندگی کنم که همه ارکان وجودم از توست.

ای شه صلاح‌الدین من، ره‌دان من، ره‌بین من

ای فارغ از تمکین من، ای برتر از امکان من

در مقطع غزل به صلاح الئین زرکوی خطاب می کند که تو مراد و پیر راه دان منی. از خلجان و ناآرامی من فارغی و من کاری نتوانم کرد و دستم به تو نمی رسد.

13 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۶۴۸ دیوان شمس (ای قوم به حج رفته)

شرح غزل شمارهٔ ۶۴۸ دیوان شمس (ای قوم به حج رفته)

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل مبین رویکرد مولانا به عبادتی به نام حج است. حج ز نظر عارفان، طواف کعبۀ دل است و طواف کعبۀ گل را کافی نمی دانند. یعنی رویکردی معنوی به عبادات و من جمله حج دارند. حج معنوی یا ابراهیمی، با حج ظاهری تفاوت هایی دارد که مولاما در این غزل آن ها را گوشزد می کند.

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

به حاجیان می گوید خدا فقط در مکه و کعبه نیست. در همه جا هست.

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

به جای سرگردانی در بیابان و رفتن به مکه، ببینید همسایه تان به شما نیاز ندارد که حج واقعی همین است.

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

خداوند صورت ندارد که فقط در کعبه مجسم شده باشد. هر جای روی کنید او هست. اگر به این بی صورتی رسیدید، خواهید دید که کعبه و صاحب خانه خودتان هستید.

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

مولانا می گوید هستند کسامی که ده بار به حج رفته اند و زیارتی صوری کرده اند بی آن که یک بار به بام معنای حج رفته باشند.

آن خانه لطیفست، نشان‌هاش بگفتید

از خواجۀ آن خانه نشانی بنمایید

در وصف خانه کعبه سخن ها گفته اید بی ان که از صاحب خانه یعنی خدای کعبه سخنی گفته باشید. یعنی محو خانه شده اید و صاحبخانه را فراموش کرده اید.

یک دسته گل کو، اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو، اگر از بحر خدایید

اگر به خدای کعبه می رسیدید، با خود دسته های گل معنا به ارمغان می آوردید. اگر در بحر معنا رفته بودید، در و مرواریدی با خود می آوردید ولی شما به عبادت خانه اکتفا کرده اید و دست خالی برگشته اید.

با این همه آن رنج شما، گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

مولانا در انتها دعا می کند که رنج همان زائران صوری هم به ثمر بنشیند و به گنج معنا تبدیل شود. این در صورتی میسر می شود که خود و نفسانیت از میان برخیزد و حائل و پرده ای بین زائر و گنج معنا نشود.

17 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ دیوان شمس (کجایید ای شهیدان خدایی)

شرح غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ دیوان شمس (کجایید ای شهیدان خدایی)

مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

محمدامین مروتی

این غزل از مقولۀ شهادت سخن می گوید و این که شهادت نوعی تکامل معنوی و حتی عرفانی است. شهیدانی مانند شهدای کربلا که عاشقانه جانشان را در راه خدا دادند:

کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی

مولانا شهدای کربلا را بلاجو توصیف می کند. بعنی کسی که دنبال بلا می روند و از آن ترسی ندارند.

کجایید ای سبک روحان عاشق

پرنده‌تر ز مرغان هوایی

آنان را سبک روحانی توصیف می کند که به واسطۀ همین سبکباری، از پرندگان هم سبقت می گیرند.

کجایید ای شهان آسمانی

بدانسته فلک را درگشایی

شاهان و بزرگانی که راه عروج را می دانند و در آسمان به رویشان گشوده است.

کجایید ای ز جان و جا رهیده

کسی مر عقل را گوید کجایی

کسانی که به جان تبدیل شده اند و مثل عقل از مکان رهیده اند.

کجایید ای در زندان شکسته

بداده وام‌داران را رهایی

کسانی که از زندان جسم رسته اند و جان را آزاد کرده اند. گویی جان در جسم به دلیل بدهی، زندانی بوده است.

کجایید ای در مخزن گشاده

کجایید ای نوای بی‌نوایی

کسانی که درهای تنعم و ثروت های معنوی را گشوده اند و به نوا رسیده اند. اما نوایشان بی نوایی است یعنی تعلق خاطری به ثروت های مادی ندارند.

در آن بحرید کاین عالم کف اوست

زمانی بیش دارید آشنایی

به دریایی رفته اید که دنیا به مثابۀ کف روی آن است. معنی مصرع دوم روشن نیست. شاید می گوید ای شهیدان در این بحر خوب شنا می کنید. یا می گوید دراین دریا بیشتر شنا و جستجو کنید.

کف دریاست صورت‌های عالم

ز کف بگذر اگر اهل صفایی

تجلیات دنیا همان کف دریاست و اهل صفا وابسته به کف نمی شوند.

دلم کف کرد کاین نقشِ سخن شد

بهل نقش و به دل رو گر ز مایی

برای گفتن این سخنان، رنج بسیار بردم. اما اگر اهل دلی، بهتر است از سخن بگذری و از دلم بشنوی.

برآ ای شمس تبریزی ز مشرق

که اصل اصل اصل هر ضیایی

شمس تبریزی بار دیگر طلوع کن که حقیقت همه نورها و من جمله نور خورشید در آسمان، خود تو هستی.

16 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۹دیوان شمس (به رقص آ)

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۹دیوان شمس (به رقص آ)

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

محمدامین مروتی

ذهن مولانا با دیدن همه مظاهر طبیعی، خود به خود معطوف عوالم معنوی می شود. بهار عاشقان فصل عشق و عاشقی و زیبا دیدن است. مولانا همنوا و هماهنگ با درختان، جان تازه ای می گیرد تا جایی که به رقص و پایکوبی و دست افشانی و سماع در می آید.

آمد بهارِ جان‌ها، ای شاخِ تَر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ

بهار شده. شاخ خشک درختان سبز شده. بهار به جان عاشقان هم رسوخ کرده. تو گویی یوسف به مصر وارد شده. شکر محصول مهم مصر بوده. مولانا می گوید مصر از درچیدار یوسف، غرق در شکر شده و خود شکر هم رقصان شده است.

ای شاهِ عشق‌‌پرور‌، مانندِ شیرِ مادر

ای شیرجو‌ش‌! در رو، جانِ پدر‌، به رقص آ

شاهی که عشق را می پرورد همچون شیر مادر است. یعنی مثل شیر مادر در درون رگ های ما جاری می شود. پسر عزیزم! اگر جویای چنین شیری هستی، وارد جان شو و برقص.

چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی

از پا و سر بُریدی، بی‌پا و سر به رقص آ

وقتی زلف چوگان مانند معشوق را دیدی، دست و پا را رها کردی تا مدور و گرد شوی و مثل گوی در خم زلفش روی و از خوشی برقصی.

تیغی به دست خونی، آمد مرا که: چونی؟

گفتم:«بیا که خیر است»، گفتا: «نه شر» به رقص آ

در حالی که شمشیر به دست داشت احوالم را پرسید. گفتم خیر است؟ گفت نه آمده ام تا جانت را بگیرم. از این مژده به رقص آی.

از عشق، تاج‌داران در چرخِ او چو باران

آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش‌کمر! به رقص آ

هزاران پادشاه از عشق او، مانند قطرات باران به گردش می چرخند و می رقصند و در فکر قبای انانیت و تشخص خود نیستند. پس تو هم از آنان بیاموز و خوش برقص.

ای مست ِ هست‌گشته، بر تو فنا نبشته

رقعه‌ی فنا رسیده، بهرِ سفر به رقص آ

کسی که مست دنیاست، فانی می شود و باید برای مردن آماده شود، مگر اینکه به دنیای معنا و شادی سفر کند. یعنی برای پرهیز از فنا باید رقصید.

در دست، جام ِ باده، آمد بُتم پیاده

گر نیستی تو ماده، ز آن شاه ِ نر به رقص آ

معشوق باده به دست آمده است. اگر مرد معنا هستی تحت تاثیر او و به خاطر او به رقص آی.

پایان ِ جنگ آمد، آواز ِ چنگ آمد

یوسف زِ چاه آمد، ای بی‌هنر! به رقص آ

صلح آمد و آوای موسیقی طنین آنداز شد. گویی یوسف از چاه نجات یافته است. بی هنر مباش و تو هم بارقص خودی بنما.

تا چند وعده باشد؟ وین سَر به سجده باشد؟

هَجرم ببُرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ

تا کی در هجر بمانم و به امید وعدۀ وصال سجده کنم. مست و مدهوش به رقص آی.

کی باشد آن زمانی؟، گوید مرا: «فلانی!»

کای بی‌خبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ

آن محبوب من چه موقع به من می گوید ای بی خبر! در من فنا شو تا از عالم عشق با خبر شوی و از شوق به رقص آییو

طاووس ِ ما در‌آید و آن رنگ‌ها برآید

با مرغ ِ جان سراید: بی‌بال و پر به رقص آ

طاووس عشق با رنگ هایش جلوه می کند و به مرغ جان مان می گوید برای رقص معنا به پرو بال نیازی نداری. برقص.

کور و کران ِ عالَم، دید از مسیح، مرهم

گفته مسیح ِ مریم کِ:«ای کور و کر!» به رقص آ

مسیح، کوران و کران را شفا داد و آنان را به رقص در آورد.

مخدوم، شمسِ دین‌ست، تبریز رشکِ چین‌ست

اندر بهار حُسنش، شاخ و شجر به رقص آ

شمس تبریزی مخدوم من است و تبریز به واسطۀ وجودش از چین زیباتر است. ای درختان به شکرانۀ بهار زیبایی شمس به رقص آیید.

9 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۸۱۹ دیوان شمس (اندک اندک جمع مستان می‌رسند)

شرح غزل شمارهٔ ۸۱۹ دیوان شمس (اندک اندک جمع مستان می‌رسند)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

محمدامین مروتی

غزل 819 فضایی از حلقه سماع را ترسیم می کند که مولانا با کمال توانایی توانسته آن را در پیش چشمان خواننده مجسم سازد.

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دراویش یکی یکی می رسند و به حلقه می پیوندند.

دلنوازان، نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

مولانا آنان را به صورت گل هایی می بیند که از گلستان معنا می آیند.

سرّ خَمُش کردم که آمد خوان غیب

نک بتان با آبدستان می‌رسند

این بیت در اکثر نسخه ها نیست. ولی معنایش این است که رازداری کردم. در نتیجه خوانی غیبی از آسمان فرود آمد و زیبارویان به پذیرایی از اهل دل پرداختند. آبدستان در گذشته نه چندان دور، کسانی را می گفته اند که حامل ابریقی برای شستشوی دست و رو بعد از غذا خوردن بوده اند.

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جهان ترکیبی از هستی و نیستی است. نیستان مردمان غافل اند و هستان اهل دل که به جمع مستان ملحق می شوند.

جمله دامن‌های پُر زر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

مجلسی معنوی است که همه از زر معنا، آکنده اند تا گدایان و گرسنگان معنا را از تنگدستی به در آورند.

لاغرانِ خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می‌رسند

لاغران خسته کسانی هستند که پای در راه سلوک ننهاده اند اما اگر در مرتع عشق چرا کنند، به جهت معنا فربه می شوند.

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

در این مجالس، جان های پاک هم از آسمان به زمین فرود می آیند و مشارکت می کنند.

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

برای اهل دلانی چون مریم، میوه های غیبیِ معنوی، از خوانی آسمانی- حتی در زمستان- نازل می شود.

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

این میوه ها، خاستگاهی معنوی و لطیف دارند و از بوستان غیب به بوستان اهل دل می رسند تا آنان را از مائده های معنا سیر نمایند.

13 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۲۵ دیوان شمس (من طربم طرب منم)

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۲۵ دیوان شمس (من طربم طرب منم)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

این غزل نیز بیان احوال خوش و طربناکی و فرحناکی اهل دل و عرفان است. مولانا به عنوان خوش حال ترین شاعر تاریخ ادبیات ما، کثیری از این ابیان و غزل ها در کارنامۀ خود دارد.

من طربم، طرب منم، زُهره زند نوای من

عشق میان عاشقان، شیوه کند برای من

مولانا نمی گوید من طربناک و خوشحالم می گوید من خوشحالی و طرب هستم. یعنی شادی من عارضی و موقت نیست و در ذات من است. حتی سیارۀ زهره که در آسمان، نماد موسیقی و چنگ نوازی است، موسیقی مرا می نوازد.

عشق هم برای من ناز و عشوه می کند تا دل مرا به دست آورد. شیوه کردن یعنی ناز کردن.

در واقع مولانا می خواهد بگوید شادی من عمیق و اصیل است نه موقتی و عارضی.

معنای دیگر بیت این است که مولانا از زبان طرب به عنوان یک موجود، سخن می گوید و می گوید عشق هم در طلب طرب است. طرب هدف نهایی عشق و عاشقان است و عشقی که حال انسان را خوش نکند، عشق نیست.

عشق چو مست و خوش شود، بیخود و کش مکش شود

فاش کند چو بی‌دلان بر همگان هوای من

باز از قول طرب می گوید عشق در حال مستی، بیخود و فارغ از کشمکش می شود و مثل عاشقان اعتراف می کند که به هوای من یعنی به هوای طرب، حرکت می کند.

ناز مرا به جان کشد، بر رخ من نشان کشد

چرخ فلک حسد برد، ز آنچ کند به جای من

طرب می گوید عشق ناز مرا می کشد و چرخ فلک هم به این موقعیت و منزلت و آنچه عشق در حق من می کند، به من حسد می برد.

من سر خود گرفته‌ام، من ز وجود رفته‌ام

ذره به ذره می زند، دبدبه ی فنای من

مولانا یا همان طرب می گوید من کاری به حسادت فلک ندارم. کار خود را می کنم. در بند وجود و منزلت خود نیستم. تمام ذرات وجودم در جهت فنای در معشوق حرکت می کنند و کوس فنایم را می زنند.

آه که روز دیر شد، آهوی لطف شیر شد

دلبر و یار سیر شد، از سخن و دعای من

حیف که روز دارد به پایان می رسد و لطف جایش را به خشونت می دهد. چرا که معشوق از همسخنی با من ملول و خسته شده است. این بیت می تواند اشاره به گریختن شمس از قونیه و تنها شدن مولانا باشد که در بیت بعد هم تایید می شود.

یار برفت و ماند دل، شب همه شب در آب و گل

تلخ و خمار می طپم، تا به صبوح وای من

شمس رفته و پای دلم در گل مانده است و تا صبح خواب به چشمم نمی آید.

تا که صبوح دم زند، شمس فلک علم زند

باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من

صبح که می شود و خورشید سر می زند، با دیدن خورشید به یاد شمس می افتم و قامتم دوباره راست می شود.

باز شود دکان گل، ناز کنند جزو و کل

نای عراق با دهل، شرح دهد ثنای من

دوباره گل ها می رویند وهمه ناز پیدا می کنند و آوای موسیقی، زبان حال من می شود.

ساقی جان خوبرو، باده دهد سبو سبو

تا سر و پای گم کند، زاهد مرتضای من

ای ساقی زیبا! مستم کن تا این زاهدان قانع و راضی هم سر و پای شان را گم کنند و عاشق شوند.

بهر خدای ساقیا! آن قدح شگرف را

بر کف پیر من بنه، از جهت رضای من

ای ساقی! تو را به خدا قسم که آن می شگفت را به پیر من(احتمالاً شمس یا صلاح الدین زرکوب) بده تا من هم از تو راضی شوم.

گفت که باده دادمش، در دل و جان نهادمش

بال و پری گشادمش، از صفت صفای من

ساقی گفت به او باده دادم تا صفای من در او اثر کرد و مستانه، بال و پر گشود.

پیر کنون ز دست شد، سخت خراب و مست شد

نیست در آن صفت که او، گوید نکته‌های من

اما این پیر دیگر مست شده و از دست شده و دیگر نمی تواند حرف های مرا بزند.

ساقی آدمی کشم، گر بکشد مرا خوشم

راح بود عطای او، روح بود سخای من

رواست که این ساقی آدم کُش، مرا بکشد. عطای او راحتی و بخشش من روحانی است.

یا می توان آدم کَش و بکشد را با فتح کاف بخوانیم و بگوییم چه خوب است این ساقی مرا به سمت خود بکشد تا او راحتی به من برساند و من هم در عوض، روحم و جانم را به او بدهم.

باده توی سبو منم، آب توی و جو منم

مست میان کو منم، ساقی من سقای من

من صورتم و تو معنا، مثل باده ی معنا و سبوی صورت و آب معنا و جوی صورت. تا ساقی منی و من به برکت وجود تو مست شده ام.

از کف خویش جسته‌ام، در تک خُم نشسته‌ام

تا همگی خدا بود، حاکم و کدخدای من

من مست شده ام و از خودی و انانیت خود عبور کرده ام تا فقط خدا بماند و خدایی کند.

شمس حقی که نور او، از تبریز تیغ زد

غرقه نور او شد این، شعشعه ضیای من

شعاع نور شمس، از تبریز سر برزد و من غرق نور او گشتم.

14 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۳۸ دیوان شمس(رستم از این بیت و غزل)

شرح غزل شمارهٔ ۳۸ دیوان شمس(رستم از این بیت و غزل)

مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

محمدامین مروتی

رستم از این نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا

زنده و مرده، وطنم نیست به جز فضل خدا

از هوای نفس رها شدم. با نفس زیستن و مردن عین بلاست. با مرگ و زندگی کاری ندارم، موطن من فقط فضل خداست.

رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

می گوید خدایا از شعر و شاعری رها شدم یا رهایم کن. برای مولانا شاعری شان و اصالت ندارد و از اینکه مجبور است سخنش را در قوالب و اوزان عروضی بگوید، احساس تنگنا و خفقان می کند. این همان احساسی است که نیما را به شکستن اوزان و بنیادگذاری شعر نو کشاند. مولانا می گوید:

"این یاران که بنزد من میآیند، از بیم آنکه ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند، و اگر نه من از کجا شعر از کجا. والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست."(فیه مافیه، انتشارات امیر کبیر، چاپ هشتم، 1380، تصحیح فروزانفر، صفحه 74)

قافیه و مفعله را گو همه سیل‌آب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

قافیه پردازی و شاعری، نوعی توجه به قشر و ظاهر است و برای مغز شاعران خوب است نه من.

ای خمشی مغز منی، پردهٔ آن نغز منی

کمتر‌ فضل خمشی، کش نبود خوف و رجا

خاموشی مغز نغز من است و کمترین فضیلتش این است که مرا از بیم و امید نجات می دهد.

بر دِه ویران نبود عُشر زمین کوچ و قَلان

مست و خرابم، مطلب در سخنم نقد و خطا

مولانا می گوید من مست و خرابم و توقع نداشته باش که سخنم بی خطا باشد. همان گونه که کسی از ده ویران کسی مالیات و خراج نمی گیرد.

تا که خرابم نکند، کی دهد آن گنج به من

تا که به سیلم ندهد، کی کشدم بحر عطا

تا از خود خراب نشوم، گنج معنا را به دست نمی آورم. چنان که گنج در ویرانه هاست. تا سیل مرا نبرد، به دریای عطایش نمی رسم.

مرد سخن را چه خبر، از خمشی همچو شکر

خشک چه داند، چه بود ترلللا، ترلللا

انسانی که اهل حرف زدن و سخنوری است، از شیرینی سکوت بی خبر است. همچنین کسی که در ساحل امن، لباسش خشک است، از کسی که به بحر زده و خیس شده، خبر ندارد.

آینه‌ام، آینه‌ام، مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار، چشم شود گوش شما

من اهل سخنوری و نویسندگی نیستم. بلکه حکم آینه ای هستم تا خود را در من ببینید. اما این مشروط بدان است که گوش تان به چشم تبدیل شود. یعنی از شنیده ها علم نیاندوزید، بلکه به دنبال دیدار احوال معنوی باشید.

دست فشانم چو شجر، چرخ‌زنان هم‌چو قمر

چرخ من از رنگ زمین، پاک‌تر از چرخ سما

مثل درخت دست افشانی می کنم و مثل ماه، سماع می کنم. این سماع رنگ خاک دارد و از سماع ماه در آسمان خالص تر و پاک تر است.

عارف گوینده بگو، تا که دعای تو کنم

چون که خوش و مست شوم، هر سحری وقت دعا

ای عارف خوش سخن، تو مرا مست کن تا هر صبح، دعایت کنم.

دلق من و خرقهٔ من، از تو دریغی نبوَد

و‌آن که ز سلطان رسدم، نیم مرا نیم تو را

لباس تنم را هم از تو دریغ نمی کنم و هر چه از عالم معنا به من رسد با تو نصف می کنم.

از کف سلطان رسدم، ساغر و سغراق قدم

چشمهٔ خورشید بوَد، جرعهٔ او را چو گدا

خداوند به من ساغر و کوزه شراب عنایت می کند. او به مانند چشمه خورشید بخشنده است و من هم گدای عطای اویم.

من خمشم خسته گلو، عارف گوینده بگو

ز‌آن که تو داوود دمی‌، من چو کهم رفته ز جا

ای عارف خوش سخن من خسته ام و ساکت می مانم. تو به جایم حرف بزن زیرا تو صوت داوودی داری و من کاهی بیش نیستم که با صوت تو این ور و آن ور می شوم.

18 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۳۰۲ دیوان شمس (در هوایت بی‌قرارم روز و شب)

شرح غزل شمارهٔ ۳۰۲ دیوان شمس (در هوایت بی‌قرارم روز و شب)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

محمدامین مروتی

به نظر می رسد این غزل هم در فراق شمس سروده شده است:

در هوایت بی‌قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

در هوای دیدارت آرام و قرار ندارم. سر ز پایت برندارم یعنی از یادت جدا نمی شوم.

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

چندان بی قراری کرده ام و دست از سر شب و روز برنداشته ام که خود روز و شب هم مثل من مجنون شده اند.

جان و دل از عاشقان می‌خواستند

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

از عاشق توقع می رود که از جان و دل خود بگذرد و من نیز چنینم.

تا نیابم آن چه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا به آرزویم دست نیابم، آرام نمی گیرم و فرصت سر خاراندن هم به خود نمی دهم.

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم، گاه تارم، روز و شب

عشق تو مطرب است و من مانند تار و چنگ، در فراقت ناله سر می دهم.

می‌زنی تو زخمه و بَر می‌رود

تا به گردون زیر و زارم، روز و شب

عشق بر ساز وجودم زخمه می زند و ناله و زاری من را به آسمان می رساند.

ساقیی کردی بشر را چل صبوح[1]

زان خمیر، اندر خمارم روز و شب

خدای عشق به مدت چهل روز، خمیر وجود مرا تخمیر کرد تا مست شدم. گِل آدم به خمیر عشق، مخمر شده و به همین دلیل او مست عشق است.

ای مهارِ عاشقان در دست تو

در میان این قطارم[2] روز و شب

کنترل عاشقان در دست معشوق است و من نیز در جرگۀ عاشقان همین کاروان و همین قطارم.

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

مثل شتری مست، بار عشق را بر دوش می کشم بی آنکه از خود خبری داشته باشم.

تا بنگشایی به قندت، روزه‌ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

تا قند لبت نباشد، روزه ام را، تا قیامت هم که شده، با چیزی دیگر باز نمی کنم.

چون ز خوان فضل، روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

عیدم زمانی است که از قند لبت و سفره و خوان احسانت، روزه ام را بگشایم.

جان روز و جان شب، ای جان تو

انتظارم، انتظارم، روز و شب

به جان روز و شب و به جان خودت، شبانه روز منتظر عنایت توام.

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو، عیدوارم روز و شب

عید من زمانی است که تو در کنارم باشی و ماه رویت پایان ماه رمضان من است. ولی اگر تو نباشی، یک سال هم که از ماه رمضان بگذرد، کاری به عید ندارم.

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

از زمانی که به من وعدۀ وصل داده ای، روزان و شبان را می شمارم.

بس که کشتِ مهرِ جانم تشنه است

ز ابر دیده، اشکبارم روز و شب

خاکِ جانم تشنۀ مهر است و آن را با اشک هایم آبیاری می کنم.

15 دی 1403


[1] اشاره داره به حدیث قدسی تخمیر طینت آدم علیه‌السلام «خمَّرتُ طینةَ آدم بیدیَّ اربعینَ صباحا» (گِل آدم را به دست خویش در چهل روز سرشتم.

[2] قطار جمع قطرة بوده است چنان که باران متشکل از قطرات آب است که در پی هم می آیند. قطار به معنی کاروان شترهایی بوده که در پی هم می رفته اند. وسیلۀ حمل و نقلی به نام قطار که اختراع شد به خاطر شباهت به کاروان شتر به این اسم خوانده شد.

شرح غزل شمارهٔ ۳۲۲ دیوان شمس (آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت)

شرح غزل شمارهٔ ۳۲۲ دیوان شمس (آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

محمدامین مروتی

غزل از زبان خدا به بنده اش یا از زبان پیری خطاب به مریدش بیان می شود.

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

بی‌دل و بی‌خودت کنم، در دل و جان نشانمت

خدا یا پیر می گوید گوشت را می کشم تا بیدل و بی خود یعنی عاشق شوی و از نفس خود ببری و آن گاه تو در جان و دل من می نشینی.

آمده‌ام بهار خوش، پیش تو ای درخت گل

تا که کنار گیرمت، خوش خوش و می‌‌فشانمت

ای درخت پر از گل! در این بهار زیبا، به با شوق و شادی به کنار تو آمده ام تا تکانت دهم و گل هایت را به همه سو بیفشانم.

آمده‌ام که تا تو را، جلوه دهم در این سرا

همچو دعای عاشقان، فوق فلک رسانمت

می خواهم در این دنیا، زیبایی تو را جار زنم، مانند دعای عاشقان، که به آسمان می رسد.

آمده‌ام که بوسه‌ای، از صنمی ربوده‌ای

باز بده به خوشدلی، خواجه که واستانمت

تو مر را بوسیده ای و من هم آمده ام که بوسه را با رضایت خودت پس بگیرم یعنی من هم باید تو را ببوسم.

گل چه بود که کُل توی، ناطق امر قل توی

گر دگری نداندت، چون تو منی بدانمت

گل که سهل است، تو کل هستی. یعنی همه چیز منی. ناطق امر قل تویی، یعنی هر چه تو بگویی و امر کنی، همان است. اگر کسی تو را نشناسد من که تو را می شناسم چون خود من هستی.

جان و روان من توی، فاتحه خوان من توی

فاتحه شو تو یک سری، تا که به دل بخوانمت

تو جان و روح منی و سوره فاتحه می خوانی ولی خودت تجسم سوره فاتحه باش. یعنی گشایشگر باش تا تو را در دل خود جا دهم.

صید منی شکار من، گرچه ز دام جَسته‌ای

جانب دام باز رو، ور نروی برانمت

اگر از دامم هم بگریزی، باید دوباره به دامم برگردی. به دلخواه یا به زور.

شیر بگفت مر مرا، نادره آهوی برو

در پی من چه می‌دوی، تیز که بردَرانمت

من آهوی هستم که در پی شیری می دود. شیر به من گفت چرا با این سرعت در پی من می آیی که پاره پاره ات نمایم؟ یعنی عاشق دنبال معشوقی می رود که صیاد اوست.

زخم پذیر و پیش رو، چون سپر شجاعتی

گوش به غیر زِه مده، تا چو کمان خَمانمت

مشکلات را با سپر شجاعت تاب آور. باید مانند زه کمان کشیده شوی و سختی ببینی تا مثل کمان خمیده گردی.

از حد خاک تا بشر، چند هزار منزلست

شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت

تکامل خاک تا بشر منازل فراوانی دارد و من رهایت نکردم و به تو کمک کردم تا شهر به شهر این منازل را طی کنی.

هیچ مگو و کف مکُن، سر مگشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن، زانک همی‌ پزانمت

ساکت باش و سختی ها را مانند مواد غذایی در دیگ تحمل کن تا پخته شوی.

نی که تو شیرزاده‌ای، در تن آهوی نهان

من ز حجاب آهوی، یک رهه بگذرانمت

تو ظاهراً آهو هستی و لی باطنت شیروش است. اگر با من باشی، این حجاب آهویی ات را کنار می زنم تا شیر وجودت ظاهر گردد. یعنی عشق تو را شجاع و از آهو به شیر تبدیل می کند.

گوی منی و می‌دوی، در چوگان حکم من

در پی تو همی ‌دوم، گرچه که می‌دوانمت

در چوگان تقدیر من است که می دوی و راه می روی. درست است که من تو را می دانم ولی در پی تو هم می دوم. یعنی من هم تو را دوست دارم.

17 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۳۷۲دیوان شمس (این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام)

شرح غزل شمارهٔ ۱۳۷۲دیوان شمس (این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

مولانا قبل از آشنایی با شمس هم عارف مسلک بوده است اما پس از آن، زیر و زبر شده و با تمام وجودش و به تعبیر خودش یکبارگی در عاشقی درپیچیده و از تشخص و عافیت طلبی بریده است.

دل را ز خود برکنده‌ام، با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

از نفسانیت دل کنده و دیگر به عقل و دل خود متکی نیست و آن ها را سوزانده است.

ای مردمان! ای مردمان! از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن، کاندر دل اندیشیده‌ام

دیگر نمی توان یک انسان عادی باشم. ذهنم پر از افکار متفاوتی است که به ذهن هیچ مجنونی نمی رسد.

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته، در نیستی پریده‌ام

حتی دیوانه از من فراری است و به قول امروزی ها پشم هایش ریخته و از حال من تعجب می کند، چون از مرگ هم نمی ترسم.

امروز عقل من ز من، یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام

عقلم به من پشت کرد تا پشیمانم کند. او نمی داند من چه چیزها دیده ام که از عقل برتر است.

من خود کجا ترسم از او، شکلی بکردم بهر او

من گیج˚ کی باشم ولی، قاصد چنین گیجیده‌ام

من از گریختن عقل نمی ترسم. گیج نیتم، خود را عمداً به گیجی زده ام.

از کاسهٔ استارگان، وز خوان گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

اهمیتی به عظمت و خوان گستردۀ ستارگان و آسمان نمی دهم. برای راحت شدن از دست گداصفتان سمج است که کاسه را می لیسم تا از من توقعی نداشته باشند. یعنی اگر تظاهر به شکمو بودن می کنم، برای رد گم کردن و ناشناخته ماندن است.

من از برای مصلحت، در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا من از کجا، مال که را دزدیده‌ام

زندانی بودن در دنیا تابع مصلحت خداست و گرنه من چرا باید زندانی دنیا باشم؟ مگر دزدی کرده ام؟

در حبس تن غرقم به خون، وز اشک چشم هر حرون

دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

روحم به دلیل زندانی بودن در قفس جسم غرق خون و غم است و اشکم از من اطاعت نمی کند و روان است. لذا دامنم در خاک و خون آلوده شده است.

مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی، من بارها زاییده‌ام

برخلاف نوزاد آدم، هر لحظه تولدی نو دارم.

چندانک خواهی درنگر، در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای، من صدصفت گردیده‌ام

هرچند که مرا ببینی دیگر مرا نمی شناسی زیرا همه صفاتم دگرگون شده است.

در دیده من اندرآ، وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها، منزلگهی بگزیده‌ام

اگر می خواهی نرا ببینی باید از چشم من در من بنگری نه چشم خودت. زیرا منزل جدید من، از چشم دیگران پنهان است.

تو مستِ مستِ سرخوشی، من مست بی‌سر سرخوشم

تو عاشق خندان لبی، من بی‌دهان خندیده‌ام

مستی و خوشیِ سرِ تو از می است. مستی من از نداشتن سر و تعین و تشخص است. تو با جسم می خندی و من با روح. شادی من منشأ درونی دارد و شادی تو خاستگاه بیرونی.

من طرفه مرغم کز چمن، با اشتهای خویشتن

بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای، اندر قفس خیزیده‌ام

من پرنده ای هستم که به میل خودم به دام عشق آمده ام.

زیرا قفس با دوستان، خوشتر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان، در چاه آرامیده‌ام

زیرا همنشینی با اهل دل حتی در این قفس و داین چاه، از باغ و بوستان خوش تر است.

در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام، تا این بلا بخریده‌ام

تظاهر به این نکن که بیمار عشق هستی. باید مثل من صد جان بدهی تا بلای عشق بر سرت بیاید.

چون کرم پیله در بلا، در اطلس و خز می روی

بشنو ز کرم پیله هم، کاندر قبا پوسیده‌ام

مثل کرم ابریشم، باید زندانی پیله شوی و سختی بکشی ولو اینکه مانند کرم ابریشم، لباس ابریشمی بپوشی. اما من در قبای پوسیده هم تاب می آورم و مانند کسانی که با لباس خز در خلوت می روند، نیستم.

پوسیده‌ای در گور تن، رو پیش اسرافیل من

کز بهر من، در صور˚ دم، کز گور تن ریزیده‌ام

چرا در گور تن می پوسی و ریز ریز بشوی؟ به اسرافیل بگو تا شیپورش را به صدا در آورد و تو را از گور تن بیدار کند.

نی نی، چو باز ممتحَن، بردوز چشم از خویشتن

مانند طاووسی نکو، من دیبه‌ها پوشیده‌ام

مثل باز شکاری که مورد آزمایش قرار می گیرد باید از خودت چشم بپوشی.(اشاره به چشم بندی که روی چشم بازهای شکاری می نهادند) من مانند طاووس لباس های ابریشمی و زیبا به تن کرده ام.

پیش طبیبش سر بنه، یعنی مرا تریاق ده

زیرا در این دام نزه ، من زهرها نوشیده‌ام

من در دام پاکیزۀ این عشق، سم خورده ام. مگر طبیب عشق را مجاب کنی تا پادزهرم دهد و درمانم نماید.

تو پیش حلوایِی جان، شیرین و شیرین جان شوی

زیرا من از حلوای جان، چون نیشکر بالیده‌ام

حلوای جانم مرا مانند نیشکر، شیرین ساخته. تو هم می توانی نزد حلوافروش جان، شیرین کام شوی.

عین تو را حلوا کند، به زانک صد حلوا دهد

من لذت حلوای جان، جز از لبش نشنیده‌ام

خودت را تبدیل به حلوا می کند و این بهتر است تا آن که صد بار به تو حلوا دهد. شیرینی حلوای جان را باید از دهان شیرین معشوق به دست آورد.

خاموش کن کاندر سخن، حلوا بیفتد از دهن

بی گفت˚ مردم بو برد، زان سان که من بوییده‌ام

اگر موقع حلوا خوردن حرف بزنی، حلوا از دهن می افتد. مردم، بدون سخن، هم از بوی حلوایی که من خورده اند، بو می برند.

"خاموش" تخلص مولانا هم هست.

هر غوره‌ای نالان شده، کای شمس تبریزی بیا

کز خامی و بی‌لذتی، در خویشتن چغزیده‌ام

من چون غوره خامم و به شمسی نیاز دارم تا مرا از وحشت این خامی که مرا در خویش فرو برده، نجات دهد.

10 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۰۸۵دیوان شمس(خُنُک آن قماربازی)

شرح غزل شمارهٔ ۱۰۸۵دیوان شمس(خُنُک آن قماربازی)

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

محمدامین مروتی

خطاب مولانا در این غزل، به کسی است که در زندگی اش، همه کاری کرده مثلاً ثروت اندوخته، مشهور شده، کتاب نوشته، عالم شده، مدرک گرفته، خانواده خوب دارد و الخ. الّا این که از مهمترین کار عالم که برای آن آفریده شده غافل بوده یعنی از عشق باختن و شناخت خویشتن و ساختن خویشتن از طریق سیر و سلوک.

همه صیدها بکردی، هله، میر! بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

می گوید همه چیز به دست آورده ای الّا یک چیز که از همه مهمتر است.

همه غوطه‌ها بخوردی، همه کارها بکردی

منشین ز پای˚ یک دم، که بماند کار دیگر

به هر دری زدی ولی در اصلی را نزدی.

همه نقدها شمردی، به وکیل‌در سپردی

بِشِنو از این محاسب، عدد و شمار دیگر

مال و پولی را که درآوردی شمردی و به حسابدارت دادی. اما من هم که اهل حساب و کتابم، به تو می گویم یک حساب و کتاب دیگر مانده است.

تو بسی سمن‌بران را به کنار درگرفتی

نفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگر

زیبارویان زیادی را در آغوش گرفتی. یک دم تنها بمان و به آن سوی این لذات بنگر که لذات معنوی را هم دریابی.

خُنُک آن قماربازی که بباخت آ‌نچه بودش

بِنَماند هیچش اِلّا هوس قمار دیگر

خوش به حال قماربازی که هر چه را که داشت، بر سر عشق خود نهاد و باز هوس این قمار در دلش بود. منظور مولانا قماری عاشقانه است که با طیب خاطر و در ازای عشق و عاشقی، همه چیزت را بدهی و فدا کنی.

تو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانی

نه چو روسپی که هر شب، کشد او به یار دیگر

یادت باشد که مرگ و زندگی ات را فقط از خدا بدانی و مانند روسپیان هر شب به کسی دل نبندی. یعنی معشوق یکی است و باید یکی باشد.

نظرش به سوی هر کس، به‌مثال چشم نرگس

بُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگر

معشوق مانند گل نرگس است که به هر کس که نظر می کند، دو چندان شاد و خمار و زیبا می شود.

همه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشد

هله، تا تو رو نیاری سوی پشت‌دار دیگر

کسی که دو معشوق داشته باشد، خوار می شود. پس مواظب باش، جز به خدا پشتگرم نباشی.

که اگر بتان چنین‌اند، ز شه تو خوشه چینند

نَبُدست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر

زیبایی همۀ بتان همه از معشوق واحد و احد یعنی خداست که معشوق تو اوست. مرغ جان انسان جز خداوند، مطاری ندارد. مطار یعنی محل پرواز و فرودگاه.

20 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۷۶۵ دیوان شمس(هله نومید نباشی)

شرح غزل شمارهٔ ۷۶۵ دیوان شمس(هله نومید نباشی)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

محمدامین مروتی

غزل 765 مولانا، فضایی از امید و انرژی به روی خوانندۀ مایوس و خسته و دلمرده می گشاید.

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

اگر خداوند روزی تو را از درگاهش راند نومید مشو، که روز دیگر نزد خودش دعوتت می کند.

در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر، تو را او، به سر صدر نشاند

اگر بر رویت دری را بست، بردبار باش زیرا می خواهد صبر تو را بیفزاید و سپس جایگاه بهتری به تو دهد.

وَ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید، که کس آن راه نداند

اگر همۀ را هها را هم ببندد، بالاخره راهی نامتعارف به رویت می گشاید.

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد

نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

حتی قصاب هم که سر میش را می برد، لاشه را رها نمی کند و با خود می برد.

به نظر مثال زیبایی نیست ولی در فضای عارفانه جان دادن در راه معشوق به معنی مردن از نفس است نه جان.

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

وقتی نفس میش قطع می شود، قصاب پوستش را با نفس خود پر می کند تا گوشت از پوست جدا شود. نفس قصاب چنین است. بنگر نفس خداوند چه باشد؟

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او

نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

مولانا که می داند مثالش قدری نارس است می گوید اصلاً او قصاب نیست که کسی را بکشد.

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

بلکه ملک سلیمان را به موری می بخشد و دلی را از خود نمی رنجاند.

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

من دور جهان را گشته ام و مثل او را ندیده ام. به تعبیر قرآن: لیس کمثله شی.

هله خاموش که بی‌گفت، از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

مولانا با استفاده از تخلص خود یعنی "خاموش" به خود را توصیه به خاموشی می کند تا خداوند از می محبتش به همه بچشاند.

7 دی 1403

صلح کل 2

صلح کل 2

محمدامین مروتی

صلح درون پیش شرط صلح برون است. مادامی که انسان با خودش در صلح نباشد، به طریق اولی نمی تواند با دیگری در صلح باشد:

گَرنه نَفْس از اَنْدَرون راهَت زدی

رَهْ‌َزنان را بر تو دستی کِی بُدی؟ (دفتر سوم)

اما این صلح درونی، چه ویژگی هایی دارد؟ صلح درون یک حال و کیفیت است که انسان واجد آن، نوعی آرامش، طمانینه، سکینه قلبی، خرسندی و بهجت درونی، تامل و تانی و نوعی وجدان راحت را حس و تجربه می کند. وقتی چنین تجربه ای حاصل شد، این حس معطوف به بیرون می شود و نوعی شفقت و مهر نسبت به دیگران در خود حس می کند. یعنی صلح درون به صلح برون پیوند می یابد و بهشتی در درون سالک برپا می شود:

من که صلحم دائماً با این پدر

این جهان چون جنّت استم در نظر

5 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ (من غلام قمرم)

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ (من غلام قمرم)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

محمدامین مروتی

مولانا در این غزل از تجارب و احوال زیبای عرفانی خود سخن می گوید که چون غیر قابل وصف است، با ردیف "هیچ مگو"، بر این ناگفتنی ها تاکید می کند.

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

مولانا خود را بنده و خادم نور یعنی مرد خدا می داند که حدیثی جز نور وشیرینی نیست.

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری، رنج مبر هیچ مگو

می خواهد فقط سخنان خوب بشنود که احوال را نیکو می کنند و برای کسی که از این احوال بی خبر است، سکوت، مرجح است.

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت:

آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

مولانا می گوید عشق که بیقراری مرا دید، به من گفت بی تابی مکن، من نزدت آمدم.

گفتم ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

به عشق گفتم من می ترسم. عشق گفت موردی برای ترسیدن وجود ندارد.

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو

عشق گفت من اسراری با تو در میان می نهم و تو برای تایید سخن مگو فقط سرت را به عنوان تایید تکان بده.

قمریِ جان‌صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو

قمری سمبل جستجو و "کوکو" است. مولانا می گوید قمری جستجوگری در سر راه من سبز شد و گفت هیچ مگو و در این مسیر لطیف و زیبا، راه بیفت.

گفتم ای دل چه مه‌ است این دل؟ اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این، بگذر، هیچ مگو

به دل گفتم تو چه ماه زیبایی هستی. گفت این حرف ها از دهان تو بزرگتر است. ساکت باش.

گفتم این روی فرشته‌ست عجب، یا بشر است؟

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

پرسیدم این زیباروی، فرشته است یا انسان؟ گفت هیچکدام. حرفش را نزن.

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

گفتم آخر طاقت ندارم و من دارم زیر و رو می شوم. گفت همین زیر و رو شدنت خوب است. لازم نیست چیزی بگویی.

ای نشسته تو در این خانهٔ پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو، رخت ببر هیچ مگو

مولانا می گوید به جای نشستن در خانه و خیال پردازی و حرافی در باب معشوق، پای در راه بنه.

گفتم ای دل پدری کن، نه که این وصف خداست؟

گفت این هست، ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا از دلش می پرسد آیا این ها اوصاف خدا نیست که بر من نمایان شده؟ دلش می گوید چرا هست ولی ای عزیز! دم در کش و از آن با احدی سخن مگو.

30 آذر 1403 شب یلدا

شرح غزل شمارهٔ ۱۴۷۵(در این خاک، در این خاک)

شرح غزل شمارهٔ ۱۴۷۵(در این خاک، در این خاک)

مفاعیل مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن مکفوف محذوف)

محمدامین مروتی

بجوشید بجوشید که ما بحر شعاریم

به جز عشق، به جز عشق دگر کار نداریم

مولانا می داند که دریایی از شعر است که خوانندگان را به موج و جوش و خروش می افکند و هم و غمش فقط از عشق است.

در این خاک، در این خاک، در این مزرعه پاک

به جز مهر، به جز عشق، دگر تخم نکاریم

در خاک هستی و وجود، فقط تخم عشق می کارد و دیگر هیچ.

چه مستیم، چه مستیم، از آن شاه که هستیم

بیایید بیایید که تا دست برآریم

از این که خود را پادشاه حس می کنیم، مستیم. پس بیایید دست افشانی کنیم.

چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم

که امروز همه روز خمیریم و خماریم

نمی دانم چه شرابی خورده ایم که این گونه خرد و خمار شده ایم.

مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت

که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

کاری به چندو چون حقیقت نداریم. برای ما نفسِ مستی مهم است نه تعداد پیمانه ای که خورده ایم. سرمان توی حساب و کتاب نیست.

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

کسی که مثل ما مست نشده، چه می داند که ما چه چیزی عایدمان شده و چه شکاری کرده ایم.

نیفتیم بر این خاک، ستان، ما نه حصیریم

برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

مثل حصیر نیستیم که طاقباز بر روی زمین بیفتیم. بلکه بر فراز چرخ می رویم و عالم را در حصار خود می گیریم.

3 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ (تو چراغ خود برافروز)

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ (تو چراغ خود برافروز)

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

محمدامین مروتی

اگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوز

به شب فراق سوزان، تو چو شمع باش تا روز

اگر می خواهی به وصال برسی، باید مانند شمع در شب فراق و جدایی بسوزی. یعنی باید رنج هجران و دوری را حس کنی و چون شمع بسوزی و آب شوی تا لایق معشوق گردی.

تو مخالفت همی‌کش، تو موافقت همی‌کن

چو لباس تو دَرانند، تو لباس وصل می‌دوز

هر چند معشوق با تو مخالفت کرد، تو به جان بپذیر و جفا را تحمل کن. حتی اگر لباست را پاره کرد و آبرویت را برد.

به موافقت بیابد تن و جان، سماع جانی

ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

از هماهنگی سازهای موسیقی در بزم و طرب بیاموز که تن را با جان هماهنگ و موافق سازی تا از سماع تن به سماع جان برسی.

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف،

همه گم کننده ره را، چو ستیزه شد قلاوز

در بزم موسیقی، اگر یکی ساز مخالف بزند، همه مسیرشان و راه یعنی مقام را گم می کنند، به خصوص اگر رهبر گروه باشد.

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه‌ای، هزاری، تو چراغ خود برافروز

با این وجود یکاگر همه علیه یکدیگر ساز مخالف کوک کردند و زدند، تو نومید مشو و کار خود بکن و چراغ خود را روشن نگهدار.

که یکی چراغ روشن، ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش، ز هزار قامت کوز

زیرا یک چراغ روشن از هزار چراغ خاموش بهتر است، زیرا همه به اندازه آن یک چراغ نور نمی افشانند، چنان که یک قامت راست از هزار گوژپشت بهتر است.

25 آذر 1403

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ (چنان مستم)

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ (چنان مستم)

مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

محمدامین مروتی

مولانا در این غزل از مواجید و احوال عارفانه ای سخن می گوید که در زمان سرودن، به او دست داده است و این احوال را با گویاترین و رساترین تعابیر بیان می کند:

چنان مستم، چنان مستم من امروز

که از چنبر برون جستم من امروز

چنبر دایره ای است که انسان را محدود می کند. مولانا حس می کند که از چنبرۀ زمان و مکان گریخته و حصار و محدودیتی ندارد و کاملاً آزاد است.

چنان چیزی که در خاطر نیابد

چنانستم چنانستم من امروز

حالی دارد که حتی به خاطر و ذهن کسی نمی رسد چه رسد به درک آن.

به جان با آسمان عشق رفتم

به صورت گر در این پستم من امروز

ظاهراً روی زمین است اما حس می کند در آسمان عشق پرواز می کند.

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امروز

در احوال عاشقانه، عقل جایی ندارد. لذا مولانا گوش عقل را می گیرد و از خانۀ دل بیرون می کند.

بشوی ای عقل دست خویش از من

که در مجنون بپیوستم من امروز

مانند مجنون که دست از عقل شسته است.

به دستم داد آن یوسف ترنجی

که هر دو دست خود خَستم من امروز

مانند زنان مصر که مدهوش زیبایی یوسف شدند، به جای ترنج، دستانم را بریدم. یعنی حواسم پیش هیچ چیز نیست جز زیبایی مدهوش کننده معشوق.

چنانم کرد آن ابریقِ پُر می

که چندین خنب بشکستم من امروز

کوزه می را خوردم چنان مست شدم که چندین خم می را شکستم.

نمی‌دانم کجایم لیک فرخ

مقامی کاندر او هستم من امروز

جایم را نمی دانم ولی هر جا که هست جای خوب و مقامی فرخنده است.

بیامد بر درم اقبال، نازان

ز مستی، در بر او بستم من امروز

بخت و شانس در حال مستی به در خانه ام آمد. اما من که در به رویش بستم.

چو واگشت او پی او می‌دویدم

دمی از پای ننشستم من امروز

ولی وقتی برگشت، پشیمان شدم و تمام روز به دنبالش دویدم.

چو نحن اقربم معلوم آمد

دگر خود را بنپرستم من امروز

وقتی احساس کردم خدا از رگ گردن به من نزدیک تر است، خودپرستی را رها کردم.

مبند آن زلف، شمس الدین تبریز!

که چون ماهی در این شستم من امروز

ای شمس تبریزی! زلفت را مبند که من همچون ماهی در دام زلفت افتاده ام.

4 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۵۳۴ (مستان سلامت می‌کنند)

شرح غزل شمارهٔ ۵۳۴ (مستان سلامت می‌کنند)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

فضای غزل فضای سماع و طرب است و اشارات مولانا به برپا کنندگان این بزم است. ردیف غزل یعنی "مستان سلامت می کنند"، مراتب قدردانی مولانا را نسبت به صاحبدلان عاشق بیان می کند.

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند

وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند

مولانا به نوازندۀ رباب سلام می کند. پرندۀ آبی می تواند عارف واصل باشد که از خشکی به دریا پای نهاده است. یعنی تغییر فاز و احوال پیدا کرده است.

وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند

وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند

ساقی هم کسی است که دیگران را مست می کند و می تواند عنصر محوری این سماع یعنی شیخ گروه باشد. عمر باقی هم تعبیر دیگری برای همین شخص است.

وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند

وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند

میر غوغا اشاره به کسی است که از فرط شور و شیدایی و سودا و جنون، سرو صدایش در آمده است.

ای مه ز رخسارت خجل، مستان سلامت می‌کنند

وی راحت و آرام دل، مستان سلامت می‌کنند

به نظر مولانا ین عنصر محوری زیبا تر از ماه و مایۀ آرامش دل است.

ای جان جان! ای جان جان! مستان سلامت می‌کنند

ای تو چنین و صد چنان، مستان سلامت می‌کنند

"جانِ جان" و "چنین و صدچنان"، تعابیری است که مولانا از سر ناچاری و ناتوانی بیان، از آن ها استفاده می کند.

این‌جا یکی با خویش نیست، مستان سلامت می‌کنند

یک مست این جا بیش نیست، مستان سلامت می‌کنند

همه ساکنان حلقه مست اند و مولانا می گوید همه شان در واقع یکی هستند.

ای آرزوی آرزو، مستان سلامت می‌کنند

آن پرده را بردار زو، مستان سلامت می‌کنند

آرزوها هم آرزویشان همان عنصر محوری بزم است و مولانا از او می خواهد پرده از روی حقیقت خود که عشق و مستی است، برگیرد.

5 دی 1403

شرح غزل شمارهٔ ۴ دیوان شمس (اِی یوسفِ خوش‌نام ما)

شرح غزل شمارهٔ ۴ دیوان شمس (اِی یوسفِ خوش‌نام ما)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

این شعر بیش از آن که غزل باشد، به دلیل قوافی درونی اش، تبدیل به یک چهارپاره یا حتی مثنوی شده است. اگر هر مصرع را یک بیت بدانیم، می توانیم آن را به شکل مثنوی یا چارپاره بنویسیم.

اِی یوسفِ خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بامِ ما

ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما،

مخاطب می تواند شمس تبریزی باشد که برای مولانا، به زیبایی و خوشنامی یوسف است. جام تشخص مولانا را شکسته و او را از دام این تعین نجات داده است.

ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما،

جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما

شمس برای مولانا نور و شادی آورده. هم نور معرفت و هم شادمانگی. شمس بخت پیروزمند مولاناست. مولانا از او می خواهد در شور و شیدایی اش، جوش و خروشی نهاده شود تا از انگور به می تبدیل شود. یعنی مست شود.

ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما،

آتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما

شمس دلبر و مقصود و حتی معبود مولاناست. عود دلش را به آتش کشیده تا از دود این آتش، بوی خوش معنا ساطع شود.

ای یارِ ما، عیّارِ ما، دامِ دلِ خمّارِ ما،

پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما

شمس یار عیار است که دل مست مولانا را به دام انداخته. از او می خواهد او را رها نکند و به جایش عقل یا دستار تشخص مولانا را گرو بگیرد. دستا راستعاره ای است برای تشخص و حتی عقل.

در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان می‌دهم چه جایِ دل؛

وَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما

پای دل مولانا در گل مانده و حاضر است جانش را هم بدهد و از آتشی سوزناک و عاشقانه، دل بیچاره از دست رفته است.

28 آذر 1403

مولانا و حُرمت مَی

مولانا و حُرمت مَی

محمدامین مروتی

مولانا معتقد است حلال و حرام کردن های دینی مبتنی بر مصلحت و مفسده است. شنیدن موسیقی و دیدن زیبارویان وخوردن می نیز تابع همین مصالح و مفاسد است. ظرفیت آدم ها فرق می کند و ممکن است یک چیز برای کسی خوب و برای دیگری بد باشد. به تعبیری حرمت و حلیت امری نسبی است. چنان که در رباعی 1139 می گوید:

از هرچه که آن خوشست، نهی است مدام

تا ره نزند خوشی، از این مردمِ عام

ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع

بَر خاص، حلال گشت و بر عام، حرام

در دفتر چهارم می گوید می به ذات خود نه بد است و نه خوب. نوعی محک و آزمون است. بد را بدتر و خوب را خوب تر می کند. انسانی که بد است عربده می کشد و بدمستی می کند و خوی های زشت خود را که از دیگران پنهان کرده بود، آشکار می کند و انسان خوب را مهربان تر می نماید. در واقع، آن چنان را آن چنان تر می کند:

نه همه جا بی‌خودی شر می‌کند

بی‌ادب را می چنان‌تر می‌کند

گر بود عاقل، نکو فر می‌شود

ور بود بدخوی، بتّر می‌شود

اما حکمت و مصلحت حرمت می برای آن است که اغلب مردمان بدند و حلال کردن می بر ایشان، به مثابه دادن تیغ در کف زنگی مست است و حکم به اکثریت تعلق می گیرد نه اقلیت:

لیک اغلب چون بدند و ناپسند

بر همه می را مُحرّم کرده‌اند

حکم اغلب راست چون غالب بدند

تیغ را از دست ره‌زن بستدند

همین استدلال را در دفتر پنجم شيطان نیز مطرح می کند و مي‌گويد من در اين عــالم نقش محكّ دارم. مأمــور مخفي خداوندم و "آنچنان را آنچنان تر مي كنم." كارم خلق بدي نيست بلكه نشان دادن و روكردن دستِ بَدان است. مثل یک صراف، طلای تقلبی را روسیاه می کنم و رویش قیمت می گذارم نه این که او را زشت و سیاه رو کرده باشم. سیاه رویی اش را برملا می کنم:

قلب را من كَي سيه رو كرده ام

صيرفي ام، قيمتِ او كــرده ام

خـوب را زشت سـازم؟ رَب نيَم

زشــت را و خــوب را، آئينــه ام

26 آذر 1403

علل دل بستگی به دنیا

علل دل بستگی به دنیا

محمدامین مروتی

مولانا دنیا و جسم را به قفسی تشبیه می کند که روح ما را در آن زندانی کرده اند. ما به این دنیا دل خوش کرده ایم و به این قفس چسبیده ایم زیرا خارج از آن احساس امنیت نمی کنیم. در حالی که خود این قفس پر است از نگرانی و تشویش و بیماری و مرگ و فقر و پیری.

مرغی که قفسش را درون باغ گذاشته اند می تواند آزادی را ببینید و بفهمد. پرنده قفسی، در عین دیدن باغ، قرار و خوراک ندارد و سرش را به هر طرف می زند که راهی برای پیوستن به سایر پرندگان بیابد. اگر در قفس باز شود، مرغ چه خال خوشی پیدا می کند:

۳۰۵۳ آن قَفَص که هست عینِ باغ در مُرغ می‌بینَد گُلِسْتان و شَجَر

۳۹۵۴ جَوْقِ[1] مُرغان از بُرونْ گِرْدِ قَفَص خوش هَمی‌خوانَند ز آزادی، قِصَص

۳۹۵۵ مُرغ را اَنْدَر قَفَص زان سَبزه‌زار نه خورِش مانده‌ست و نه صَبر و قَرار

۳۹۵۶ سَر زِ هر سوراخ بیرون می‌کُند تا بُوَد کین بَند، از پا بَرکَند

۳۹۵۷ چون دل و جانَش چُنین بیرون بُوَد آن قَفَص را دَر گُشایی، چون بُوَد؟

ولی همه پرندگان مشتاق آزادی نیستند. پرنده غمگینی هم هست که گربه ها دورش را گرفته باشند می ترسد از قفس بیرون آید، بلکه دوست دارد صد قفس دیگر بر گرد قفسش باشد:

۳۹۵۸ نه چُنان مُرغِ قَفَص در اَنْدُهان گِرْد بر گِردَش به حَلْقه، گُربَکان

۳۹۵۹ کِی بُوَد او را دَرین خَوْف و حَزَن آرزویِ از قَفَص بیرون شُدن؟

۳۹۶۰ او هَمی‌خواهد کَزین ناخوش حِصَص[2] صد قَفَص باشد به گِرْدِ این قَفَص

افق دید:

پرنده ی جان او از ترس گربه ها، موش صفت، به دنبال سوراخ می گردد و آن سوراخ را وطنی برای آرامش تلقی می کند:

۳۹۷۸ مُرغِ جانَش، موش شُد سوراخْ‌جو چون شنید از گُربَکان او عَرِّجوا[3]

۳۹۷۹ زان سَبَب جانَش وَطَن دید و قَرار اَنْدَرین سوراخِ دنیا، موشْ‌وار

کسی که خانه اش یک سوراخ باشد، دانش او به اندازه همان سوراخ اندک است. در حقیقت فهم هر کس به اندازه ی وسعت جغرافیای اوست:

۳۹۸۰ هم دَرین سوراخْ بَنّایی گرفت دَرخورِ سوراخْ دانایی گرفت

بنابراین کارهایی بلد است و مهارت هایی می آموزد که به درد زیستن در همین سوراخ می خورد:

۳۹۸۱ پیشه‌هایی که مَر او را در مَزید[4] کَانْدَرین سوراخْ کار آید گُزید

عنکبوت-برغم سیمرغ که در کوه آشیان دارد- طبع پستی دارد وگرنه از آب دهان، خانه ی سستی بنا نمی کرد:

۳۹۸۳ عنکبوت اَرْ طَبْعِ عَنْقا داشتی از لُعابی خیمه کِی اَفْراشتی؟

مصائب دنیا:

مولانا می گوید دنیاپرستان گمان می کنند دنیا مامن و جای آرامش است و به همین دلیل دل از آن نمی کنند. اما این دنیا پر از رنج و مصیبت است. اگر دست گربه قضا به ما برسد، زندگی مان به پایان می رسد و اگر فقط نوک پنجه هایش به ما برسد، بال و پرمان می ریزد و گرفتار انواع بیماری ها می شویم. دل پیچه و سردرد ما، ناشی از همان چنگ های گربه است که در قفس می کند و بر ما می زند:

۳۹۸۴ گُربه کرده چَنگِ خود اَنْدَر قَفَص نامِ چَنگَش، دَرد و سَرسام و مَغَص[5]

خود گربه هم- برای پرنده ای که ما باشیم- عین مرگ است:

۳۹۸۵ گُربه مرگ است و مَرَضْ چَنگالِ او می‌زَنَد بر مُرغ و پَرّ و بالِ او

بیماری که ما باشیم، در پی درمان و دوا، هر سو از چنگال گربه می گریزیم و با مراجعه به دارو و طبیب، بیماری ها را معالجه و مرگ خود را به تعویق می اندازیم. در واقع بیماری مثل شاهدی است که بر مرگ ما گواهی می دهد:

۳۹۸۶

گوشه گوشه می‌جَهَد سویِ دَوا مرگْ چون قاضی است و رَنْجوری گُوا

این مهلت گرفتن ها و چاره جویی ها جز وصله پینه کردن جسم نیست و عاقبت مرگ، یقه ما را می گیرد:

۳۹۸۹ جُستنِ مُهْلَت دَوا و چاره‌ها که زنی بر خِرقه تَنْ پاره‌ها

۳۹۹۰ عاقِبَت آید صَباحی خَشمْ‌وار چند باشد مُهْلَت، آخِر شَرم دار

12 آذر 1403


[1] جوق: گروه

[2] حِصَص جمع حِصّه است به معنی نصیب و قسمت

[3] عَرَّجُوا: عروج کنید، در اینجا یعنی قبض روح شوید و بمیرید

[4] مزید یعنی افزایش

[5] مَغَض: دل پیچه / سرسام: آماسِ سر

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۶۲  دیوان شمس (دگرباره بشوریدم)

شرح غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ دیوان شمس (دگرباره بشوریدم)

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

محمدامین مروتی

دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو

که هر بندی که بربندی، بدرّانم به جان تو

مولانا در این غزل، ئپدر خطابی به معشوق، وصف شیدایی و شوریدگی خود را بیان می کند. این شوریدگی و جنون چنان است که هیچ بندی مانع آن نمی شود. در گذشته بر دست و پای دیوانگان زنجیر و طناب می بستند.

من آن دیوانۀ بندم، که دیوان را همی‌بندم

زبان مرغ می‌دانم، سلیمانم به جان تو

او عاشقِ زنجیر و بند معشوق است و چه از این بهتر که اسیر معشوق باشی. در واقع عاشق با رفتن در دام معشوق، نفسانیتش را اسیر خود می کند. اسارت او در عین حل اسارت نفس هم هست. عشق دیوان را می بندد یعنی نفسانیت را اسیر می کند.

نخواهم عمر فانی را، توی عمر عزیز من

نخواهم جان پرغم را، توی جانم به جان تو

عمر و جان خود را فدای معشوق می کند و از جانی که فدای معشوق نشود، با صفت "پر غم" تعبیر می کند.

چو تو پنهان شوی از من، همه تاریکی و کفرم

چو تو پیدا شوی بر من، مسلمانم به جان تو

کفر و ایمان برای عاشق، معنای متفاوتی دارد. کفر و ظلمت، عدم حضور معشوق است و ایمان حضور او.

گر آبی خوردم از کوزه، خیال تو در او دیدم

وگر یک دم زدم بی‌تو، پشیمانم به جان تو

یک دم من بی تو نمی گذرد. حتی اگر از آب، سیراب می شوم، به خاطر نعمت وجود توست.

اگر بی‌تو بر افلاکم، چو ابر تیره غمناکم

وگر بی‌تو به گلزارم، به زندانم به جان تو

بدون تو اگر بر فلک باشم، مثل ابر تیره و غمگین هستم و بدون تو گلستان برایم عین زندان است.

سماع گوش من نامت، سماع هوش من جامت

عمارت کن مرا آخر، که ویرانم به جان تو

گوشم با شنیدن نامت به رقص می آید و هوش من با نوشیدن جامت. مرا بساز که بدون تو ویرانه ای بیش نیستم.

درون صومعه و مسجد، توی مقصودم ای مرشد

به هر سو رو بگردانی، بگردانم به جان تو

به خاطر تو به مسجد و معبد می آیم. هرجا روی کنی، من هم بدانجا روی می کنم.

سخن با عشق می‌گویم ،که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران، را نگهبانم به جان تو

مانند آهو اسیر شیر معشوقم. اما آهوی عاشق در واقع نگهبان و محافظ شیر معشوق است.

ایا منکر درون جان، مکن انکارها پنهان

که سرّ سرنبشتت را، فروخوانم به جان تو

مولانا خطاب به منکران عشق، می گوید در دل نیروی عشق را انکار می کنید اما من می توانم درون و باطن تو را بخوانم.

چه خویشی کرد آن بی‌چون، عجب با این دل پرخون

که ببریده‌ست آن خویشی، ز خویشانم به جان تو

آن معشوق بی نظیر چنان کاری با دل پرخونم کرد که جز وی، همه خویشانم را از یاد برده ام.

تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان

بکش در مطبخ خویشم، که قربانم به جان تو

بای عاشقی که جانش را قربانی می کند، تو عید قربان هستی. مرا برای مطبخ خود قربانی کن.

ز عشق شمس تبریزی، ز بیداری و شبخیزی

مثال ذرّه ی گردان پریشانم به جان تو

از فراق شمس خواب ندارم و مثل ذره ای سرگردانم.

19 آذر 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ دیوان شمس (با من صنما)

شرح غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ دیوان شمس (با من صنما)

مستفعلتن مستفعلتن

محمدامین مروتی

با من صنما دل یک دله کن

گر سر ننهم آنگه گله کن

ظاهراً مخاطب مولانا، شمس است و به عوضِ سرسپاری خودش، از شمس همدلی می خواهد.

مجنون شده‌ام از بهر خدا

زان زلف خوشت، یک سلسله کن

می گوید من مجنونم و مجنون باید در بند باشد و موی مجعد تو زنجیر خوبی برای من مجنون است.

سی پاره به کف، در چله شدی

سی پاره منم ترک چله کن

سی پاره قرآن است که سی جزء دارد. ظاهراً کوینده شمس است که به مولانا می گوید به عوض چله نشینی، مصاحبت و همنشینی مرا دریاب تا متحول گردی.

مجهول مرو، با غول مرو

زنهار سفر با قافله کن

مبادا در قافله ای از مدعیان، از سر نادانی به دنبال آوای غول روی. منظور مشرب ها و فرقه های مختلف و منحرف است.

ای مطرب دل، زان نغمه خوش

این مغز مرا پرمشغله کن

خطاب به مطربی که اهل دل است می گوید حال مرا با نغمه خوشت، خوش کن.

ای زهره و مه، زان شعلۀ رو

دو چشم مرا دو مشعله کن

باز مولانا خطاب به شمس می گوید از نور رویت، چشمان مرا روشن و بینا کن.

ای موسی جان، شبّان شده‌ای

بر طور برو، ترک گَله کن

خطاب به خود می گوید شبانیِ این مریدان را رها کن و موسی گونه، به دنبال نور معرفت به کوه طور برو.

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو

در دشت طوی پا آبله کن

همچون موسی بدون کفش در بیابان مقدس وصال، چندان طی طریق کن که پاهایت زخمی گردد.

تکیه گه تو حق شد نه عصا

انداز عصا و آن را یله کن[1]

ای موسی به عصایت متکی مباش. عصا را بیانداز تا خدا کار خود را بکند.

فرعون هوا، چون شد حیوان

در گردن او، رَو زنگُله کن

فرعون وحشی نفس را اهلی کن و مانند حیوانات اهلی در گردنش رنگوله بیانداز. یعنی نفست را رام کن.

17 آذر 1403


[1] در آیه ۳۱ سوره قصص می فرماید: وَ أَنْ أَلْقِ‌ عَصاكَ‌ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً: عصايت را بيفكن. هنگامى كه عصا را افكند و ديد همچون مارى با سرعت حركت مى‌كند، ترسيد و به عقب برگشت، و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد.

شرح غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ دیوان شمس(رو سر بِنِه به بالین)

شرح غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ دیوان شمس(رو سر بِنِه به بالین)

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

محمدامین مروتی

قول مشهور این است که این آخرین غزل مولاناست که در بستر مرگ سروده است و البته حفظ طبع شاعرانه در هنگام مرگ، خود از عجایب است که تنها در مورد مولانا می تواند مصداق داشته باشد. گفته اند مخاطب شعر، «سلطان ولد» فرزند ارشد مولانا بوده است. افلاکی در باب این غزل گوید:

...و گویند که حضرت سلطان ولد در مرض فوت مولانا، از خدمت بی حد و رقت بسیار و بی خوابی، به غایت ضغیف شده بود و دائم نعره ها می زد و جامه ها پاره می کرد و نوحه ها می نمود و اصلا نمی غنود.

همان شب، حضرت مولانا فرمود که "بهاء الدین ! من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا!

چون حضرت ولد، سر نهاد و روانه شد، این غزل را فرمود و چلبی حسام الدین می نوشت و اشکهای خونین می ریخت... (گزیده غزلیات شمس... محمدرضا شفیعی کدکنی)

رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن

تَرک من خراب شبگرد مبتلا کن

مولانا ظاهراً از فرزندش می خواهد قدری استراحت کند. شبگردی استعاره ای برای بیخوابی مولانای مبتلا و خراب(بیمار) است.

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از شب تا صبح، (در نتیجه بیماری)،دچار افکاری پریشانم. یا بر من رحم آور و از این افکار رهایم کن یا در حقم جفا کن.

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

اگر می خواهی تو همچون من مبتلای بیماری نشوی، از من فاصله گیر. شاید مولانا احتمال واگیر بودن بیماری خود را مطرح می کند.

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده

بر آب دیدهٔ ما، صد جای˚ آسیا کن

چنان از دیده اشک می ریزم، که می توان با آن سنگ های صد آسیاب را به کار انداخت.

خیره‌کُشی است ما را، دارد دلی چو خارا

بُکْشَدْ کَسَشْ نگوید، تدبیر خونبها کن

معشوق با سنگدلی تمام، بی دلیل و بی بهانه مرا می کشد و کسی هم تمی تواند خونبایم را از او طلب نماید.

بر شاه خوب‌رویان، واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق، تو صبر کن وفا کن

چرا که بر سلطان زیبایان، وفا واجب نیست و او می تواند در حق عاشق جفا کند. این بیت مطابق تفکر اشعری و عرفانی است که خدا مجبور نیست عادل و وفادار باشد. چون همه چیز مال او و در حیطه اختیار اوست.

دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن[1]

تنها با مرگ، آرام می گیرم و دردهایم آرام می گیرند. پس انتظار درمان این دردها را ندارم.

در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

دیشب از عالمی دیگر، پیری را دیدم که مرا به کوی عشق خود دعوت می کرد.

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد

از برقِ این زمرّد هین دفع اژدها کن[2]

آن پیر می گفت از موانع مترس. اگر اژدها هم بر سر راهت بود، باز مرد عشق چشمش را کور کن و نزد من بیا.

بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

مولانا به مخاطبی نامعلوم می گوید من از سخنان عالمانه تو چیزی نمی فهمم و اگر می خواهی خودنمایی کنی، از تاریخ بوعلی و تنبیهات ابوالعلای معری سخن گو. اما این سخنان برای من بیخود و مشرف به موت، معنا و مفهومی ندارد.

12 آذر 1403


[1] مضمون این ابیات با سخنان مولانا در غزل 1326 که از مرگ استقبال می کند، متفاوت است و این شاید به خاطر احوال انسان در سکرات موت باشد. مولانا در غزل 1326 می گوید:

مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

من از او جانی برم بی‌رنگ و بو

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

[2] قدما معتقد بودند که چشم اژدها تاب دیدن برق زمرد را ندارد و از تابش آن کور می شود.

شرح غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ دیوان شمس(جان منست او)

شرح غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ دیوان شمس(جان منست او)

محمدامین مروتی

ظاهراً این غزل، معرفی شمس از دیدگاه مولاناست و خطاب مولانا هم با دشمنان شمس است. مولانا در این غزل، از دلبستگی و عشق خود به شمس سخن می گوید تا معارضان را از دشمنی ورزیدن با شمس، بازدارد.

جان منست او، هی مزنیدش

آن منست او، هی مبریدش

شمس جان من است، با آزار او، در واقع مرا می آزارید. از آن من است، حق ندارید او را از من دور کنید.

آب منست او، نان منست او

مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش، آب روانش

سرخی سیبش، سبزی بیدش

آب و نان من و اوصافِ باغ وجودش، نظیرِ ندارد.

متصلست او، معتدلست او

شمع دلست او، پیش کشیدش

با من و عالم بالا اتصال دارد. اعتدال دارد. بر دلم نور معرفت می تاباند. راه ا برایش باز کنید.

هر که ز غوغا، وز سر سودا

سر کشد این جا، سر ببُریدش

در عالم عشق، هر که را سرِ جنون و غوغا ندارد، سر می زنند.

هر که ز صهبا، آرد صفرا

کاسۀ سکبا[1]، پیش نهیدش

کسی که از می معرفت، دلش آشوب می شود، بدو شوربا بخورانید که صفرابر است. منظور کسانی است که مراتب معرفتی شمس را درک نمی کردند.

عام بیاید، خاص کنیدش

خام بیاید، هم بپزیدش

این مخالفت ها از سر عوام بودن و خامی است. باید پخته شوند.

نک شه هادی، زان سوی وادی

جانب شادی، داد نویدش

شه هادی شمس است که خامان عامی را به شادی نوید می دهد.

داد زکاتی، آب حیاتی

شاخ نباتی تا بمزیدش

به عنوان زکاتِ معرفتش، شاخ نباتی به شما هدیه کرده است که عین آب حیات است تا شما بچشید و شیرین کام گردید.

باده چو خورد او، خامش کرد او

زحمت برد او، تا طلبیدش

پس از خوردن باده، مست و خاموش شده است. از ناحیه شما، آزار و اذیت بسیار کشید. پس به طلبش روید.

ضمناً خاموش، تخلص مولانا هم هست.

17 آذر 1403


[1] سکبا: آش بلغور، شوربا

شرح غزل شمارهٔ ۶۱۰ دیوان شمس (آن نفس که شد عاشق)

شرح غزل شمارهٔ ۶۱۰ دیوان شمس (آن نفس که شد عاشق)

مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

نان پاره ز من بستان، جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

مولانا می گوید از دست دادن نان، به معنی از دست دادن جان نیست. از دست رفتن پاره ای نان، تمامیت جان مرا ناقص نخواهد کرد.

آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره، بیچاره نخواهد شد

از قول مرد خدا می گوید کسی که تحت نفس گرم من باشد، بی پوشش و لخت نمی ماند. یعنی من برای او پوشش هستم و از او حمایت می کنم. در واقع چنین کسی در بند پوشش ظاهری نیست.

آن را که منم منصب، معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر، او خاره نخواهد شد

اگر دنبال منصب دل هستید، کسی نمی تواند شما را عزل کند. سنگ خارا اگر در اثر تابش نور خورشید(معرفت) به گوهر تبدیل شود، دیگر سنگ نمی شود. یعنی وقتی سالک تبدل یافت، دیگر به حال سابق برنمی گردد.

آن قبله مشتاقان، ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان، سی پاره نخواهد شد

اهل دل، قبله و مصحفی دارند که نه ویران می شود و نه پاره می گردد. منظور این است که قبلۀ اهل دل از سنگ و گل نیست که روزی ویران شود و فهم اهل دل از قرآن، یکپارچه و وحدتبخش است نه تکه تکه و پراکنده.

از اشک شود ساقی، این دیدۀ من، لیکن

بی نرگس مخمورش، خماره نخواهد شد

چشم من چندان اشک می ریزد که می تواند مانند ساقی، همه را سیراب کند. با این وجود، چشمی با این کمالات، برای مست شدن و مست کردن، نیاز به چشمان مست تو دارد.

بیمار شود عاشق، اما بنمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد، استاره نخواهد شد

بیماری عاشق را لاغر و رنجور می کند و لی نمی کشد. چنان که ماه به هلال تبدیل می شود ولی به ستاره تبدیل نمی شود و دوباره بدر کامل می گردد.

خاموش کن و چندین، غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق، امّاره نخواهد شد

بیت الغزل شعر همین بیت است که می گوید عشق است که بیماری نفسانیت را درمان می کند و کسی که عاشق شد دیگر غصه ای ندارد زیرا نفس عاشق، تابع نفس اماره نمی شود.

در ضمن "خاموش"، تخلص مولانا هم هست.

14 آذر 1403