رابطه عقل و جان و نفس
رابطه عقل و جان و نفس
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر چهارم می گوید جان ما می تواند دو وزیر یا مشاور داشته باشد: عقل جزئی و عقل کلی. عقل جزئی در صدد برآوردن تمنیات نفسانی و زودگذر است و فراتر از پیش پایش را نمی بیند، ولی عقل کلی عاقبت بین است و ما را سعادتمند می کند. فرعون، عقل جزئی را وزیر خود کرده بود و سلیمان عقل کلی را. وزیر فرعون، هامان بود و وزیر سلیمان، آصف.
فرعون از کلام موسی نرم می شد کلامی چندان موثر که سنگ را هم به شیر دادن وا می داشت. ولی وقتی با هامان مشورت می کرد او از روی کینه به فرعون می گفت تو پادشاهی می خواهی فریب گدایی را بخوری؟ سخن هامان، تاثیر سخنان موسی را از بین می برد و مثل سنگ منجنیقی شیشه خانه او را می شکست و آنچه را موسی به سختی و طی صد روز بافته بود، به یک لحظه پنبه می کرد:
۱۲۳۹ چند آن فرعون میشُد نَرم و رام چون شَنیدی او ز موسی آن کَلام
۱۲۴۰ آن کلامی که بِدادی سنگ، شیر از خوشیِّ آن کَلام بینَظیر
۱۲۴۱ چون به هامان که وزیرش بود او مَشورَت کردی که کینَش بود خو،
۱۲۴۲ پَس بِگُفتی تا کُنون بودی خَدیو بَنده گردی ژَندهپوشی را به ریو؟ [1]
۱۲۴۳ هَمچو سنگِ مَنْجَنیقی آمدی آن سُخَن بر شیشه خانهیْ او زدی
۱۲۴۴ هر چه صد روز آن کَلیمِ خوشْخِطاب ساختی، در یکدَم او کردی خَراب
مولانا می گوید عقل وزیر ماست ولی اگر مغلوب هواهای نفسانی شود، سخنان حق ناصحان را دور می ریزی و به تو می گوید این سخنان به جا نیست. هوشیار باش و فریب شان را مخور:
۱۲۴۵ عقلِ تو دَستور و مَغْلوبِ هواست در وجودت رَهزَنِ راه خداست
۱۲۴۶ ناصِحی، رَبّانیی، پَندَت دَهَد آن سُخن را او به فَنْ طرحی نَهَد[2]
۱۲۴۷ کین نه بَر جای است، هین از جامَشو نیست چندان، با خود آ، شَیْدا مَشو
بیچاره شاهی که وزیرش چنین عقلی باشد و خوشا به حال شاهی که وزیرش مثل آصف(وزیر سلیمان) باشد. قرین شدن سلیمان و آصف نور علی نور است و آمیختن عنبر و عبیر:
۱۲۴۸ وایِ آن شَهْ که وزیرش این بُوَد جایِ هر دو، دوزخِ پُرکین بُوَد
۱۲۴۹ شادْ آن شاهی که او را دَستگیر باشد اَنْدَر کار، چون آصَف، وزیر
۱۲۵۰ شاهِ عادل چون قَرینِ او شود نام آن نورٌ عَلی نور این بُوَد
۱۲۵۱ چون سُلیمان شاه و چون آصَفْ وزیر نور بر نورست و عَنْبَر بر عَبیر
قرین شدن فرعون و آصف، هر دو را بدبخت می کند و تاریکی در تاریکی پدید می آید. در قیامت نه عقل دستگیرشان است و نه بخت:
۱۲۵۲ شاهْ فرعون و چو هامانَش وزیر هر دو را نَبْوَد زِ بَدبَختی گُزیر
۱۲۵۳ پَس بُوَد ظُلْمات بعضی فَوْقِ بَعْض نه خِرَد یار و نه دولَت، روزِ عَرْض[3]
مولانا می گوید در خساست، جز پستی وجود ندارد. اگر غیر از این است به چنان خسیسی سلام مرا برسان:
۱۲۵۴ من ندیدم جُز شَقاوَت در لِئام گَر تو دیدَسْتی رَسان از من سلام
جان ما مثل شاه است و عقل ما وزیر اوست. عقل جزئی فاسد است و روح را فاسد می کند. عقل اگر مثل فرشته ی هاروت باشد، ما را به طاغوت تبدیل می کند. یعنی باعث طغیان ما نسبت به حق می شود:
۱۲۵۵ هَمچو جان باشد شَهْ و صاحِب چو عقل عقلِ فاسد روح را آرَد به نَقْل
۱۲۵۶ آن فرشتهیْ عقلْ چون هاروت شُد سِحْرآموزِ دو صد طاغوت شُد
پس با عقل جزئی مشورت مکن. سلطان جانت باید با عقل کل مشورت نماید. اگر عقل جزئی را وزیر خود سازی و با او مشورت نمایی، جان تو را از عبادت و اطاعت خدا دور می سازد:
۱۲۵۷ عقلِ جُزوی را وزیرِ خود مگیر عقلِ کُل را ساز ای سُلطان، وزیر
۱۲۵۸ مَر هوا را تو وزیرِ خود مَساز که بَرآیَد جانِ پاکَت از نماز
نفسانیت حریص است و به لذتی آنی می اندیشد و لی عق به عاقبت کار و روز قیامت فکر می کند. عقل می گوید باید رنج خار را تحمل کنی تا گل وجودت شکوفا شود و به باد پاییزی افسرده نگردد و بینی هایی که توان بو کشیدن و شناخت بوی خوش را ندارند از گل جانت دور باشد:
۱۲۵۹ کین هوا پُر حِرص و حالیبینْ بُوَد عقل را اندیشه، یَوْمِ دینْ بُوَد
۱۲۶۰ عقل را دو دیده در پایانِ کار بَهرِ آن گُل میکَشَد او رَنجِ خار
8 تیر 1404
[1] خَدیو: پادشاه / ریو: حیله و مکر
[2] طرح نهادن: دور انداختن، برانداختن
[3] روز عرض: روز قیامت