چالش های آدم شدن

چالش های آدم شدن

محمدامین مروتی

یونگ مسیح را نماد "خویشتن"(self) می داند اما "خویشتن" را به معنای انسان کامل تعریف نمی کند. خویشتن سَرنمونی است که در پی وحدت کامل اجزای روان است. یعنی در پی کامل شدگی است بی آن که بدان دست یابد. به قول مولانا می داند انسان کامل "یافت می نشود" و در عین حال آرزوی رسیدن به او را دارد بی آنکه بدو برسد. در واقع در جستجوی خویشتن کار انسان حل تضادها و تبدیل شان به وحدت است ولی اسن تضادها تمامی ندارند.

این مشابه سخن پوپر است که می گفت زندگی حل مسئله است و مسائل پایان ندارند. یعنی زیبایی و خوشی زندگی در حل منطقی و معقول مسائل است. در چالش دائمی و البته معقول با مشکلات است. فقدان مشکل، جز بطالت و افسردگی نمی آورد. بهشت بی چالشی که مومنان تصویر کرده اند-اگر تاویل معقول نگردد- جای کسالت باری است. لذا کسانی چون ملاصدرا به تاویل معنوی آن می پردازند.

باز این شبیه سخنی است که می گوید زندگی را باید به چشم مسافرت دید نه رسیدن به مقصد و زندگی خوب آن است که از مسیر لذت ببری و ذهنت در مقصد نباشد.

همینطور این مضمون با ایده اگزیستانسیالیستی انتخاب و انسان شدن نزدیک است. اگزیستانسیالیست ها می گویند انسان تنها موجودی است که ماهیت و محتوای خود را می سازد و این ساختن بستگی تام و تمام به انتخاب های خوب و پذیرش مسئولیت این انتخاب ها دارد. هر چه بیشتر انتخاب کنیم، آدم تر می شویم.

همچنین این سخن مشابه کلام متون دینی است که می گویند انسان در ابتلا و امتحان آفریده شده تا خیر و شر را از هم تمیز دهد و خیر را برگزیند:

وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً:‏ و شما را به بد و نيك، مى‏آزماييم (سوره أنبياء آيه 35)

14تیر 1405

کنش خلاقانه

کنش خلاقانه

محمدامین مروتی

کنش خلاقانه، به زندگی معنا و رنگ و بو و طعم و مزه می دهد. این که بتوانیم مشکلات را مانند چالش هایی از نوع مسائل ریاضی و جبر حل کنی، حس خوبی به ما می دهد. تعمیر یک وسیله خانگی و انجام صحیح و دقیق امور طبق برنامه ریزی های روزانه و از روی لیست هایی که هر روز تغییر می کنند، بهترین شکل پر و پیمان و مفید زیستن است.

نوع کارها آنقدر مهم نیست که کیفیت انجامشان. مهم این است که کارهای کوچک را با عشق و علاقه بزرگ انجام دهیم. لذت حل مشکلات به ما حس خلاقیت می دهد که یکی از بهترین حس های زندگی است.

پوپر می گفت زندگی، حل مسئله است. بنابراین زندگی خوب ، زندگی ای نیست که مشکل نداشته باشد- که سودایی محال است- بلکه حل معقول و خلاقانه و البته اخلاقی امور است.

30 خرداد 1405

عصاره سلامت روانی

عصاره سلامت روانی

محمدامین مروتی

اتوکرنبرگ سلامت‌روان را چنین تعریف می کند: "توانایی دیدنِ خود از بیرون و دیدنِ دیگری از درون."

باید بتوانی خود را از چشم دیگران(سوم شخص) و دیگران را از چشم خودت ببینی.

دیدن خود از بیرون و از چشم سوم شخص کمک می کند تا دید منصفانه و واقع بینانه ای به خود داشته باشیم و در خود به چشم دردانه و تافته جدا بافته ننگریم و خودبزرگ بین نباشیم و خلاصه خود را از چشم ایگو و نفس ارزیابی نکنیم.

دیدن دیگران از چشم خود کمک می کند تا با آنان امپاتی و سمپاتی(همدلی و همدردی) پیدا کنیم. دیگران را به چشم خود ببینیم. این همان قاعده طلایی اخلاق است که نخست خود را جای دیگری بگذار و بعد تصمیم بگیر.

دیگران را از درون دیدن، همدلی و محبت ما را نسبت به دیگری افزایش می دهد. مردم غالباً غم و غصه هایشان را از یکدیگر پنهان می کنند در حالی که اکثراً در خفا درد و رنج و غم خود را تحمل می کنند. هرکسی که ملاقات می‌کنید در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانید.

این فهم و درک از دیگری موجب برانگیخته شدن مهر و محبت ما به دیگران و فاصله گرفتن از خودخواهی های مان می شود.

31 خرداد 1405

هرس کردن ذهن

هرس کردن ذهن

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر پنجم می گوید اگر نیرو و فکرت به جهات مختلف تقسیم شود، این اندیشه های بیهوده و متفرقه به اندازه یک تره ارزش ندارند. افکار بیهوده مثل خارهای فراوان و مثل شاخه های کهنه، آب و تاب ذهن تو را می گیرند و صرف میوه دهی نمی شوند. باید شاخه های بی ثمر را هرس کنی تا شاخه های تازه از درخت فکرت برویند و میوه دهند:

۱۰۸۴ هوش را توزیع کردی بر جِهات می‌نَیَرْزَد تَرّه‌یی، آن تُرَّهات

۱۰۸۵ آبِ هُش را می‌کَشَد هر بیخِ خار آبِ هوشَت چون رَسَد سویِ ثِمار[1]

۱۰۸۶ هین بِزَن آن شاخِ بَد را خَو کُنَش[2] آب دِهْ این شاخِ خوش را، نَو کُنَش

آب دادن درختان عدل است و آب دادن خار، ظلم:

۱۰۸۹ عَدلْ چِه بْوَد؟ آبْ دِهْ اَشْجار را ظُلْمْ چِه بْوَد؟ آب دادنْ خار را

20 اسفند 1404


[1] ثمار: جمع ثمر

[2] خَو کردن: هرس کردن

از مهرطلبی تا مهرورزی

از مهرطلبی تا مهرورزی

محمدامین مروتی

تا وقتی بچه ایم، از اطرافیان و به خصوص والدین طالب عشقیم و دیگران را به چشم خدمتکار و سرویس دهنده می بینیم و البته خوشحال هستیم. به مدرسه که می رویم، با واقعیات جدیدی آشنا می شویم و مهمترینش این است که هر چه بخواهیم نمی توانیم داشته باشیم. رشد کردن از محیط خانواده به اجتماع، یعنی درک واقعیت ها. در دوران نوجوانی و جوانی با مفهوم عشق آشنا می شویم. عشق به ما رشدی می دهد که تا کنون نمی شناختیم. عشق باعث می شود که از سرویس دادن به معشوق لذت بیشتری ببریم تا سرویس گرفتن از او.

بنابراین در دوران کودکی طالب توجه و مهر دیگرانیم(مهرطلبی)، سپس واقع بین و عاقل می شویم و تنها بعد از آن عشق و عاشقی را تجربه می کنیم و از پوسته ی خود و خودخواهی به در می شویم.

24 خرداد 1405

اصول مذاکره

اصول مذاکره

مذاکره روش متمدنانه حل اختلافات به جای روش غیرمتمدنانه یعنی جنگ است.

اما مذاکره اصولی دارد و اولین اصل این است که نیاز به انعطاف طرفین و امتیاز دادن در ازای امتیاز گرفتن است. مذاکره همان معامله برد-برد است. به گونه ای که طرفین بتوانند بگویند بعد از مذاکره شرایط بهتری دارند.

شرط دوم واقع بینانه بودن مذاکره است. خواست های طرفین نباید به گونه ای باشد که با توازن قوا و کارت هایی که در دست هر یک از طرفین است، تناسب نداشته باشد.

بن بست در مذاکرات به هر دلیلی ممکن است پیش بیاید. در این صورت طرفین باید حکمیت یک مرجع بین المللی را بپذیرند تا از بن بست و از جنگ خارج شوند. فلسفه تاسیس سازمان ملل همین احتراز از جنگ از طریق اعتماد به مراجع بین المللی بوده است.

اما مهمتر از حکمیت بین المللی، حکمیت ملت ها و اراده ملی در تعیین سرنوشت خویش است. ملت ها حق دارند از دولت هایشان انتظار داشته باشند حقوق و منافع ملی را رعایت کنند و نمایندگان واقعی آنان باشند.

18 خرداد 1405

از استرس تا افسردگی

از استرس تا افسردگی

استرس بیماری قرن لقب گرفته و نسبتی با شتابزدگی انسان معاصر دارد. استرس نوعی فشار روانی است که در نتیجه ترس از آینده به وجود می آید. مثل ترس از امتحان، ترس از عدم تعدل دخل و خرج، ترس از بدهی و زندان، ترس از بیماری، ترس از مشکلات خانوادگی و ....

استرس موجب بی خوابی و گفتگوی درونی و اختلال در تغذیه و حتی بیماری های گوارشی می شود. زیرا خون بیشتر به عضلات و ریه می رسد و صرف افزایش ضربان و تنفس می شود. همچنین استرس باعث تضعیف سیستم ایمنی بدن می شود.

استرس با سرعت دادن به زمان، انسان را پیرتر می کند.

استرس تا حدی طبیعی است و در بسیاری مواقع نتیجه تفکر غیرمنطقی و مبالغه آمیز نسبت به عواقب و نتایج کار است. میزان طبیعی آن برای هشیاری نسبت به مشکل خوب است و میزان غیرمنطقی را می توان از جمله با تفکر منطقی مهار کرد.

بی خوابی مشکل شایع قرن ماست.

راه حلش رفتن به بستر، بستن چشمها، مقاومت نکردن در مقابل افکار و احساسات و همچنین گاهی شنیدن موسیقی ملایم و شمارش اعداد یا دنبال کردن تنفس و حواس قسمت های مختلف بدن، تمرکز بر تنفس دیافراگمی و شکمی، فکر کردن راجع به موضوعات فکری و علمی است.

فعالیت بدنی و خواب نیمروز(به شرطی که سبک و زیر نیم ساعت باشد) هم به راحت خوابیدن کمک می کند.

خستگی مزمن بیشتر ناشی از بیماری های مزمن است. خستگی مزمن می تواند به ضعف و لذت نبردن از زندگی و سپس به افسردگی منجر شود. در این حالت خواب و اشتها کم می شود.

در باره جملات و کتاب های انگیزشی

در باره جملات و کتاب های انگیزشی

محمدامین مروتی

جملات و کتاب های انگیزشی به نحو اغراق آمیزی بر اراده فرد و شعار "تو می توانی" تکیه دارند، به گونه ای که منکر واقعیات سخت و سفت بسیاری می شوند و در عمل نهایتاً مخاطب را مایوس می کنند و عده ای هم آن را در زمره "روانشناسی زرد" طبقه بندی می کنند. کتاب های فلورانس اسکاول شین (۱۸۷۱ –۱۹۴۰) از این زمره اند.

می گویند آمریکا سرزمین فرصت ها و موفقیت است و همه کم یا زیاد، فرصت کافی برای رشد و موفقیت دارند. به همین دلیل روانشناسی موفقیت و انگیزشی غالباً از آمریکا می آید و مورد استقبال هم قرار می گیرد.

اما به نظر می رسد با منها کردن اغراق و مدعاهای بزرگ بتوان بهره ای از حقیقت در نوعی رویکرد مثبت به جهان یافت.

جملات انگیزشی همیشه به نظرم عوامانه و اراده گرایانه و زرد آمده اند. اما امروز فکر می کنم می توان از زاویه ای دیگر هم به این نوع روانشناسی نگریست به خصوص زمانی که با نگرش دینی درمی آمیزد.

فکر می کنم خودم هم به میزان زیاد از این نوع نگاه غافل بوده ام در حالی که مثنوی مولانا اساساً مبتنی بر همین نگرش است.

این جملات برانگیزاننده و مشوق اند و لاجرم کمابیش تاثیرات و تفاوتهایی در مقام عمل ایجاد می کنند.

در این دنیا در کنار قوانین مادی و فیزیکی، می توانیم از قوانین معنوی هم سخن بگوییم که در حوزه روح و روان تاثیرگذارند. مثل قانون کارما که شبیه قانون عمل و عکس العمل نیوتن است. قانون بخشش که می گوید هر چه ببخشی، بیشتر از آن به تو برمی گردد. قانون اخلاق و عشق که می گوید دیگری را مانند خودت قضاوت کن.

قوانین معنوی علاوه بر نظریات داروین و بیشتر از آن منطبق بر نظریات لامارک اند که معتقد بود گردن کشیده زرافه به دلیل تلاش او برای رسیدن به برگ های مرتفع درختان بوده است. نظریه لامارک در عالم زیست شناسی محلی از اعراب ندارد ولی در حیطه امور روحی و معنوی معنادار است.

در واقع کارکرد مثبت این رویکرد به نوعی خوش بینی برمی گردد که می تواند روحیه انسان را در مواجهه با مشکلات تقویت کند.

انسان خوش بین خاصه از نوع معنوی آن، به جهان بدبین نیست. به حضور نوعی کارما و حساب و کتاب در عالم پشتگرم است و بر همان اساس، با انرژی و روحیه بیشتری کار می کند و درست به دلیل همین روحیه کامیاب تر است.

از آن طرف انسان بدبین، با امید و اعتماد کمتری دست به اقدام می زند.

همینطور انسان اهل معنا، نسبت به سختی ها و مشکلات نوعی پذیرش دارد و آن ها را نوعی آزمایش اراده خود تلقی می کند و از آن ها سکوی پرتابی به مدار بالاتر می سازد.

کسانی مانند مولانا عاشق مهر و قهر محبوب اند و قهر او را هم نوعی توجه به خود تلقی می کنند. چیزی که از آن به آزمایش الهی تعبیر می شود. گشایش ها و فرج ها مهر محبوب اند و سختی ها و شدت ها هم عنایت او.

وقایع بد را چالشی برای قوی شدن تلقی می کند و وقایع خوب را نوعی معجزه. صبح که از خواب پا می شود، چشمش دنبال وقایع و فرصت های خوب می گردد تا شکارشان کند. به وقایع بد هم وقعی نمی نهد. ایمان دارد اگر دری بسته شود، دری گشوده می شود و همین به او اشتاق و روحیه می دهد که خود در موفقیت موثر است. همیشه راهی برای خروج مشکلات و حل آن ها وجود دارد. به قول حافظ:

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

هر چه پیش آید خیر است. زیان هم مقدمه ای بر سود است. چیزی را از دست می دهی تا چیز بیشتری به دست بیاوری. اتفاقات خوب در راهند مگر این که وقتشان نرسیده باشد.

طبیعتاً زندگی کسی که رویکرد خوش بینانه دارد، نسبت به زندگی کسی که از همه چیز ناخشنود و ناراضی است، کیفیت بالاتری دارد. این بدان جهت است که از نظر روانشناسی، بار رنج و شادی به همان اندازه ای احساس می شود که منتظر آن هستیم و ذهن ما انتظارش را دارد.

این روحیه باعث می شود انسان بهتر فکر کنند، بهتر رانندگی کند، کمتر دچار حادثه شود، جسم سالم تری داشته باشد و دچار بیماری های روان تنی نشود، بیشتر محبت بورزد و حتی پول بیشتری به دست بیاورد. به این بده بستان و این انتظار ذهنی می گویند قانون جذب. هر چه درست تر و مثبت تر بیاندیشی و رفتار کنی، خیر بیشتری جذب می کنی.

به انسان ها به عنوان معدن طلا و خیر و نیکی می نگری نه به چشم حسادت و کینه. هر انسانی به تو فرصت می دهد که بهتر شوی و او هم فرصت می یابد که به کمک تو بهتر شود.

انسان خوش بین، دوصفت مهم دارد: شکر بر داشته و صبر بر نداشته، که مهمترین عامل سعادت است. بدبخت ترین کس در دنیا کسی است که شکرگزار داشته هایش نباشد و دائماً برای نداشته هایش غصه بخورد.

این نگرش بیش از هر چیز امید را در انسان زنده می کند. انسان امیدوار طبیعتاً بیش از انسان نومید در کارش موفق است. انسان مومن بیش از انسان غیرمومن، روحیه دارد زیرا به حمایت خدا باور دارد. این باور در جایی که دست انسان از زمین و آسمان بریده به کار می آید. مثال مشخص آن زندان انفرادی است که ایمان تاب آوری زندانی را افزایش می دهد.

چشم و گوش انسان مومن، همیشه منتظر فرصت و شگفتی است و طبیعتاً آن ها را بیشتر از دیگران می بیند و می یابد. جستجوی شگفتی های معجزه گون، به زندگی طراوت و تازگی و معنا می دهد. چنین انسانی باور دارد تجلیات و کمک ها و حمایت های خدا از راه هایی می رسد که فکرش را نمی کند. مثلاً این آیه برای انسان مومن بسیار انگیزاننده و با ارزش است که "چه بسا چیزی که دوست دارید و برایتان بد است و چه بسا چیزی که دوست نداریدو برایتان خوب است." (بقره-216)

مومن به گونه ای می زید که خدا هست و در مدیریت عالم نقش اصلی را دارد. غیرمومن به گونه ای می زید که خدایی و معنایی از این قبیل وجود ندارد.

این گونه خوش بینی اگر جنبه متافیزیکی هم داشته باشد به ایمان تبدیل می شود. پیش فرض چنین انسانی آن است که با ریسمانی نامرئی به منبعی از نیرویی خیرخواه متصل است و به تعبیری همیشه فرشته مهربانی مراقب اوست. خداوند همیشه غیرمنتظره عمل می کند و ما را غافلگیر می سازد.

شانس و تصادف نامی است که ما بر امور غیرمنتظره گذاشته ایم. اما برای انسان مومن این شانس و تصادف همان فرصت الهی است که عده ای نادیده می گیرند. فرق مومن و غیر مومن در استفاده از همین فرصت ها و نشانه ها به دلیل داشتن گوش و چشم و گیرنده های باز و در کمین اولی و گیرنده های خاموش دومی است.

دعا برای مومن نوعی ارتباط با خدا و انرژی گرفتن از اوست. خدا به شرطی با تو ارتباط برقرار می کند که خطت مشغول کینه و ترس و یاس و خشم نباشد.

این ایمان و امید به جهت بیولوژیک هم ارزش فرگشتی دارد زیرا به بقای انسان و انتقال ژنوم او کمک می کند.

نحوه تعامل تو با دیگران بیش از هر چیز در گفتارت با دیگری نمایان می شود. قدرت کلمات بیش از آنی است که فکر می کنیم. در گذشته از اسم اعظم و مهر گیاه و کیمیا سخن می گفتند. امروز می توان همه این معجزات را به خوش کلامی و خوش زبانی، یعنی معجزه کلام ترجمه کرد. در مقام راهکار، کنترل ذهن از طریق کنترل زبان آسان از کوشش در کنترل ذهن است. صورت بندی معقول و منطقی و آرام مشکلات راه را برای حل و فصل شان می گشاید.

نقدی که به این گونه سبک زندگی می شود این است که واقع بینانه و عاقلانه نیست. اما این بستگی دارد که شما عقل و واقع بینی را چگونه معنا کنید. اگر اصل یک زندگی خوب است، عقل هم می تواند از جهات علمی(روانشناسانه و جامعه شناسانه) آن را تایید کند. عقل هدف نیست بلکه وسیله است برای زندگی بهتر.

اما این خوش بینی به همان اندازه که در حوزه روابط فردی و سبک زندگی، مفید است در حوزه سیاست و مدیریت اجتماع می تواند مضر باشد. در حوزه عمومی، عقلانیت و واقع بینی در شکل خرد جمعی و دموکراتیک، می تواند مشکلات اقتصادی و اجتماعی را رفع و راه را برای رشد معنوی و اخلاقی هموارتر کند. یعنی همان سخنی که آبراهام مزلو در قالب هرم نیازهای معروفش بدان پرداخت.

یک مبارز چپ هم از زمره خوش بینان به عاقبت تاریخ است. یک مومن مسلمان و مسیحی نیز به رستگاری آخرالزمانی باور دارد. این باورها در بالا بردن سبک زندگی فردی و برانگیختن فداکاری و عشق می توانند موثر باشند اما در حوزه عمومی قابل اتکا نیستند. و به قول حافظ:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار مُلک است آن که تدبیر و تامل بایدش

3 اسفند 1404

تامل در معنای "تجمل"

تامل در معنای "تجمل"

محمدامین مروتی

عموماً زندگی تجملاتی مورد نقد قرار می گیرد، هر چند در عمل همگان بدان متمایلند.

اما تجمل چیست؟

تعریف متداول این است تجمل گردآوری چیزی است که بدون آن می توان زیست و احساس کمبود نکرد.

اما نیاز ما چیست؟

تا یکی دو قرن پیش بدون برق و اتومبیل و یخچال و تلویزیون می شد زیست و احساس کمبود نکرد ولی امروزه نمی توان. زیرا اختراعات نیازهای جدیدی به ما معرفی می کنند و اگر نمی کردند ما کماکان غارنشین بودیم.

بنابراین نیازهای انسان مفهومی ثابت نیست، بلکه مفهومی افزاینده است.

به نظر می رسد تجمل زمانی معنا پیدا می کند که بخواهیم با داشته هایمان پز بدهیم و فخر بفروشیم و دیگران را تحقیر کنیم و استفاده از چیزهایمان مسئله اصلی مان نباشد. به این افراد می گوییم نوکیسه یا تازه به دوران رسیده. مثل خانمی که سرتا پایش را جواهر و طلا می گیرد و برازنده اش هم نیست. اما خانمی که دارد و درصد خودنمایی هم نیست و سلیقه می ورزد ممکن است با جواهرات بدلی هم خود را بیاراید و برازنده هم باشد.

منبع:

درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، نشر نگاه معاصر

11 اسفند 1404

در باب حسادت

در باب حسادت

محمدامین مروتی

حسادت از آن صفاتی است که به دلیل شدت مذموم بودنش، کسی حاضر نیست آن را حتی به خود اعتراف کند و حتی موجب مختل کردن زندگی حسود می شود. به قول معروف:حسود هرگز نیاسود.

به طور کلی حسادت دو شکل دارد:

در اولی زبان حال مان این است من همان چیزی را می خواهیم که او دارد.

در دومی زبان حال مان این است او نباید بیشتر از من داشته باشد.

اولی می تواند محرک و انگیزاننده باشد و بیشتر بدان می گویند "غبطه خوردن".

ولی دومی مخرب و غیرسازنده و غیراخلاقی است و عدالتی ناشی از آن، صورت مبدل حسادت است.

منبع:

درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، نشر نگاه معاصر

14 اسفند 1404

در باب دروغ

در باب دروغ

محمدامین مروتی

دروغگویی مهمترین سرآغاز تباهی فضایل بشری است.

دروغ دوم همیشه از دروغ اول دشوارتر است و هر دروغی گفتن دروغ بعدی را آسان تر می سازد. انسان اول به خود دروغ می گوید و سپس به دیگران. خودفریبی نقطه عزیمت دیگر فریبی است. حداقل به خودمان دروغ نگوییم. دروغگو بیش از هر کس به خودش لطمه می زند، چون کارش به جایی می رسد که دیگر فرق راست و دروغ را تشخیص نمی دهد. باید فرزندانمان را به گونه ای تربیت کنیم که از دروغ گفتن احساس گناه و ناراحتی وجدان داشته باشند. این مهمترین وظیفه و دین والدین نسبت به فرزندانشان است.

سیاستمداران عموماً تمایل به دروغگویی دارند ولی در یک کشور دموکراتیک به جهت نظارت رسانه ها و قانون، دروغگویی دشوارتر و پرهزینه تر است. در کشورهای توتالیتر و بسته، دروغ به حدی تکرار می شود که مرزش با حقیقت مخدوش شود و کم کم به یک اصل و قاعده تبدیل می شود، اما در کشورهای دموکراتیک به دلایل پیش گفته، این مرزها مخدوش و جابه جا نمی شود.

کشورهای توتالیتر اول به کلمات خیانت می کنند و آن ها را بی معنی و بی اعتبار می سازند، سپس معانی خود را بر کلمات سوار می کنند.

کولاکوفسکی می گوید تبلیغات بازرگانی استاندارد ظاهراً نوعی دروغ به نظر می رسد اما هدف دروغ نیست بلکه تثبیت برند مورد نظر در ذهن مخاطب است. زمانی یک آگهی بازرگانی دروغ محسوب می شود که در یک آشفته بازار نظارت نشده مثلاً بخواهد آب لوله کشی را به عنوان اروی ضدسرطان بسته بندی کند و بفروشد.

منبع:

درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، نشر نگاه معاصر

8 بهمن 1404

انواع خندیدن

انواع خندیدن

شوخ طبعی زیباترین شکل خندیدن است. انسان شوخ طبع غالباً قادر است به خود و کارهایش بخندد.

چنین افرادی نادرند. در مقابل شوخ طبعی جدیت و ترس از خندیدن دیگران است.

خندیدن به دیگران به قصد خودنمایی و تحقیر بدترین شکل خندیدن و نوعی سادیستیک و بدخیم آن است.

خندیدن و سر به سر گذاشتن ها و کل کل های دوستانه نوعی خندیدن بی ضرر و خوشگذرانی و نوع خوش خیم آن محسوب می شود.

منبع:

درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، نشر نگاه معاصر

12 اسفند 1404

تقوای زیستن

تقوای زیستن

محمدامین مروتی

تقوا یا پرهیزکاری، زندگی کردن در چارچوب اصولی است که باورشان داریم.

این چارچوب اختصاص به عرصه خاصی ندارد. روشنفکری باید تقوای خودش را داشته باشد. همچنین تقوای کاسبی و تقوای شهروندی و تقوای سیاسی و تقواهای متعدد دیگری داریم.

تقوای کاسبی، تقلب نکردن در معامله است.

تقوای شهروندی رعایت قانون و داشتن فرهنگ شهرنشینی است.

تقوای روشنفکری، التزام و وفاداری نسبت به حقیقت و نداشتن تعصب است.

در واقع تقوا نوعی ترمز خودخواسته و اخلاقی برای کنترل خود و نوعی خویش فرمانی و خویشکاری و نوعی تمرین مداوم انسان بودن است.

17 اسفند 1404

باورهای من (تا اطلاع ثانوی)

باورهای من (تا اطلاع ثانوی)

محمدامین مروتی

فلسفه اخلاق:

در اخلاق، نیت گرا و وظیفه گرا(کانتی) هستم و در سیاست فایده باور.

یعنی عمل اخلاقی عملی است که مبتنی بر نیت خوب باشد و سیاست هم بر باید اساس کارآمدی حکومت و این کارآمدی بر اساس رضایت و رای شهروندان داوری شود.

این تفکیک را یکی از مهمترین و کارگشاترین یافته هایم می دانم.

فلسفه سیاسی:

استبداد را بر هرج و مرج و دموکراسی را به استبداد ترجیح می دهم. هرج و مرج بدتر از استبداد است و استبداد بدتر از دموکراسی.

دموکراسی را به عنوان "دیکتاتوری قانون" برآمده از رای و اراده مردم و برابری شهروندان در مقابل آن می شناسم و آن را بهترین شکل حکومتی ارزیابی می کنم. بدیل دیکتاتوری قانون، هرج و مرج است نه دموکراسی.

در عین حال معتقدم دامنه و شیوه اجرای دموکراسی می تواند تابع مقتضیات فرهنگی و ملی باشد. یعنی جهانی فکر کنیم و محلی عمل کنیم.

با کسی دعوای شخصی ندارم. هر کس – صرف نظر از گرایش سیاسی اش- قدم مثبتی به جلو بردارد از آن استقبال می کنم: "به دَمی یا دِرَمی یا قَدمی یا قلمی (جامی)". چه هزینه بپردازد چه نپردازد. مبنای این گزاره آن است که در فلسفه سیاسی مدرن، سوال اصلی این نیست که "چه کسی باید حکومت کند؟" بلکه این است که "چگونه و با چه کیفیتی حکومت کند؟".

گفتگوی متین و دوستانه را تقویت خرد جمعی و بهترین راه حل مشکلات فردی و اجتماعی و سیاسی می دانم و در بن بست گفتگو، صندوق رای را متمدنانه ترین فصل الخطاب می دانم. گفتگو جهت تقریب نظرات و صندوق رای برای حل و فصل تخاصم.

در فلسفه سیاسی مثل لشک کولاکوفسکی، یک محافظه کار سوسیالیست لیبرالم. محافظه کارم چون سنت های تاریخی را کارآمد و ارزشمند می دانم و به اصلاح تدریجی شان باور دارم و علی الاصول انقلابی نیستم مگر این که راه اصلاح بسته باشد. سوسیالیستم به معنی دولت رفاهیش نه نفی مالکیت خصوصی. لیبرالم به معنی اعتقادبه بازار آزاد و مبادله آزاد کالا و اندیشه.

با خودمختاری و فدرالیسم قومی در ایران همدل نیستم و هیچ مبنای منطقی و معقولی برایش نمی شناسم و عمدتاً آن را یک ایده لنینی مخرب و دارای خاستگاه محدودِ قبیله ای می دانم. ترجیح می دهم با سایر هموطنانم در مقابل قانون حقوق مساوی داشته باشم تا این که سودای جداسری داشته باشم.

تا اطلاع ثانوی یک سوسیال دموکراتم و فکر می کنم سوسیال دموکراسی در ایران می تواند متکی بر ثروت های ملی باشد تا مالیات های تصاعدی.

رشد علم و تکنولوژی را بیشتر از تحولات سیاسی، در تغییر و رشد جامعه موثر می دانم.

"توهم توطئه" و "تفکر ایدئولوژیک" را دو آفت اصلی تفکر سیاسی در ایران می دانم.

فلسفه شناخت:

عقل و معرفت انسان را بسیار محدود و کورسویی در ظلمات عالم می دانم ولی در عین حال آن را مغتنم و نایاب و به همین دلیل ارزشمند می دانم.

در فلسفه علم پیرو "ابطال گرایی" پوپر و "کل گرایی" کواین هستم و به نسبی بودن و در عین حال پیشرونده بودن معرفت معتقدم. ابطال گرایی یعنی مکانیسم تشخیص اشتباهات بر اساس آزمایش و خطا(حدس و ابطال). حقیقت با حدس و نظریه شروع می شود و محک عمل و تجربه می خورد تا قدم به قدم پیش رود.

به قول نیچه حقیقت ناب، دروغ ناب است.

روش شناسی:

در متدولوژی، مکانیسم داروینیِ انتخاب اصلح را نه تنها در زیست شناسی بلکه در حوزه علوم طبیعی و اجتماعی کاربردی می دانم.

همچنین هرم نیازهای مازلو را تبیین کننده می دانم.

همینطور دیالکتیک سقراطی(گفتگو) و هگلی(تز و آنتی تز و سنتز) را گویای تحولات فکری و اجتماعی می دانم.

از منظر یونگی هم ترکیب و سنتز جنبه های مختلف شخصیت است که انسان را به تمامیت وجودی نزدیک می کند.

تفسیر هرمنوتیکی را در علوم انسانی و اجتماعی(نه در علوم طبیعی) بسیار کارآمد و تبیین کننده می دانم. بر این مبنا، تفسیر متن، به افق های تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی بستگی دارد و هر کس بر اساس ظرفیت های ذهنی و زبانی خود با متن رابطه برقرار می کند.

بر اساس متدولوژی داروینی، اخلاق و زندگی اجتماعی را عامل بقا و تسلط او بر زمین می دانم و این اجتماعی زیستن را حاصل اندیشه ورز شدن انسان در 70 هزار سال پیش می دانم.

اخلاق فطری نیست ولی در طول هزاران سال و با مکانیسم فرگشتی بقای اصلح، چندان نهادینه شده است که فطری به نظر می رسد. به همین علت انسان ابتدا به ساکن خوبی را بر بدی، زیبایی را به زشتی و حقیقت را به دروغ ترجیح می دهد.

جبر و اختیار:

انسان را به واسطه داشتن عقل از همه موجودات مختارتر می دانم اما اختیار انسان به متاخرترین ونزدیک ترین عوامل به او تعلق می گیرد و نه مثلاً به تاریخ و جغرافیا و پدر و مادرش. هر چه از علل و عوامل نزدیک و دم دست دورتر شویم، جبر بیشتر و اختیار کمتر می شود.

هر چه به علل اخیر نزدیک تر شویم، دامنه اختیار ما گسترده تر می شود. بدین ترتیب بیشترین اختیار در آخرین علت یعنی اراده و تصمیم ما نهفته است.

همینطور اختیار بیش از آن که به علت و معلول مرتبط باشد، به حس و وجدان ما برمی گردد. این حس در بشر غالب و اغلبی است.

از منظر روانکاوی، خودآگاهی دامنه اختیار ماست و ناخودآگاهی دامنه جبر.

از منظر بهداشت روان، گردن نهادن به جبر در زمانی که کاری از دست ما برنمی آید، مفید است و اختیار در زمانی که دست و پایمان بسته نیست.

دین و عرفان:

عرفان و دین حوزه معنا و توسعه فردی و خودشناسی اند و نباید به سیاست آلوده شوند. خودشناسی کار دل است و سیاست کار عقل.

دین را یک پدیده تاریخی و اجتماعی و عمدتاً معطوف به اخلاق می دانم که به قول رضا بابایی مادرش اخلاق و دایه اش سیاست است و هیچ دایه ای مهربان تر از مادر نیست.

دین و خدا پاسخ هایی به سوال وجودشناسی اند که تاریخاً دچار تحولات بسیار شده اند. به خدای متشخص و انسانوار باور ندارم. خدا توی جهان است نه روی آن.

در بحث وجودشناسی، عالم را کاسموس، هارمونیک و نظام مند می دانم و قائل به حساب و کتاب دار بودن کائنات هستم.

عقل ما قطره ای از اقیانوس کائنات است و نمی تواند بر آن احاطه و اشراف یابد. عقل فهمش به قد کائنات نمی رسد و صادقانه ترین کلام عقل در این باره، "نمی دانم"(ندانم گرایی یا لاادری گری خیامی) است. اما باور دارم که دل هم دلایل خود را دارد که اشکال مختلف دارد و مبتنی است بر خوش بینی، امیدواری، ایمان، تیپ شخصیتی و مهمتر از آن شهود (عامیانه و عارفانه).

خودشناسی:

موجزترین تصویرِ آموزه های مولانا در مثنوی، جدال بین نفسانیت و عشق است. کارگزار عشق، "عقل کلی" (به زبان امروزی عقل انتقادی و خرد تاریخی و به زبان مولانا پیر عقل و حکیم) است و کارگزار نفس، "عقل جزئی" (به زبان امروزی عقل ابزاری یا بازاری و گنجشکی و به زبان مولانا شیطان) است. عشق، نفسانیت را آب و مضمحل می کند و نفسانیت از جنس آتش و کینه و دوزخ است.

تمام پروژه عرفان همین است. صعود عشق از نردبان عقل کلی و نقاد و فرود نفس از نردبان عقل جزئی و توجیه گر.

بهترین رابطه بین دو نفر در "روانشناسی رفتار متقابل"، "وضعیت آخر" یا چهارم است. وضعیتی که مبین رابطه خوب- خوب است که حال هر دو را خوب می کند.

در سیاست و روابط بین الملل نیز همین منطق حاکم است که به آن سیاست برد-برد می گویند.

در اقتصاد نیز همین منطق حکمفرماست که هر دو طرف باید از معامله راضی باشند.

تفکیک بین ساحت خودسازی و جامعه سازی(دین و سیاست/ عرفان و سیاست/ اخلاق و سیاست) و تمایز بین ارزشهای سیاسی و شخصی را یکی از مهمترین و راهگشاترین یافته هایم می دانم.

سیاست و زندگی:

سیاست را در ذیل زندگی تعریف می کنم نه ورای آن. سیاست باید در خدمت زندگی باشد. تمام تخم مرغ هایم را در سبد سیاست نمی چینم. به خصوص در جهان سوم، سیاست مُخلّ زندگی است. اما به قدر وسع و توان و تکلیف باید بدان پرداخت.

راهکارها:

در خودشناسی و توسعه فردی، محاسبه خود، لبخند و نگاه مهرآمیز به عالم و آدم، دیدن دیگران و بیان نقاط قوتشان را موثر می دانم. مهمترین راهکار خودشناسی، خوب تر کردن حال دیگری است.

سبقت گرفتن در سلام، توان معذرت خواهی و تشکر و سپاسگزاری از کار خوب دیگران سه راهکارند که تاثیر فوری بر روابط دارند.

گوش دادن صبورانه و مهربانانه به سخنان و درد دل دیگران بسیار موثر است.

فهمیدن به جای قضاوت کردن و پس از آن نرنجیدن و بخشیدن و پس از آن، همدلی و همراهی.

تمرین تانی و آهستگی، نیکوکاری و شوخ طبعی از راهکارهای موثر خودسازی اند.

شعر:

با احترام به مولانا و سعدی و خیام، حافظ را چکیده فرهنگ ایرانی می دانم. مولانا نماد حال خوش و خودشناسی است. سعدی نماینده تعادل و حکمت عملی و خیام نماد تامل و حکمت نظری. اما حافظ عصاره فرهنگ ایرانی است.

ایرانیان مردمی عاطفی و احساساتی و متعادل هستند که فرهنگ و باورهایشان بیش از آن که در فلسفه و کلام وفقه متجلی باشد، در شعر جلوه گری کرده است.

در میان نوپردازان، با سپهری از همه همدل ترم ولی شاملو را از بقیه شاعرتر می دانم. مشیری و اخوان را هم خیلی دوست دارم. صداقت فروغ را هم می ستایم.

تاکید می کنم این باورهای من است تا اطلاع ثانوی و قطعاً با مطالعات و تاملات بیشتر، حک و اصلاح می شود.

18 بهمن 1404

دیدی گفتم:

دیدی گفتم:

مشکل اصلی کشمکش های تلگرامی و تویتری این است که گفتگوی معطوف به فهم متقابل نیست. بلکه جر و بحث معطوف به "دیدی گفتم" است. کسی که دنبال "دیدی گفتم" است، می کوشد شواهد له نظر خود را گردآورد و شواهد علیه آن را نبیند و سانسور کند(سوگیری تاییدی). چنین کسی راه به حقیقت ندارد چون گفتگویش حقیقت مدار و پژوهش محور نیست. خودمحور است و به هدف غلبه و تحقیر آمده است. لذا گوشی برای شنیدن حقایق احتمالی در سخن طرف مقابل ندارد.

همسریابی و تکنولوژی

همسریابی و تکنولوژی

در این دنیای فراخ و گسترده، هستند بسیاری از اشخاص که به علت نیافتن فرد مورد نظرشان مجرد مانده اند در حالی که صدها و هزارها نفر هستند که مناسب یکدیگرند و لی از یکدیگر بی خبرند.

از آن طرف جفت های ناجور کارشان به نفرت و جدایی می کشد. این ناجوری بیش از هر چیز از عدم شناخت متقابل است. شاید تکنولوژی بتواند این نقیصه را تا حد قابل قبولی رفع کند. این که جایی برای آشنایی و تبادل بین کسانی باشد که دنبال زوج مناسب می گردند. چه به صورت اپلیکیشن و نرم افزار، چه به صورت سایت و چه به صورت فضایی مخصوص این کار. فضایی برای خواستگاری. مگر خواستگاری های متعارف کمابیش همینطور نیستند که دو نفر با هم آشنا می شوند و با هم حرف می زنند و راجع به هم تحقیق می کنند؟ در این فضاها، انتخاب ها بیشتر می شود و زوج یابی به مراتب آسان تر می شود و به قول خیام آزاده راحت تر به کام دل می رسد:

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی چنان ساختمی

کازاده به کام دل رسیدی آسان (خیام)

2 بهمن 1404

تمرین مهرورزی

تمرین مهرورزی

محمدامین مروتی

ما از صبح که بلند می شویم می توانیم این مهرورزی را با اعضای خانواده خود تمرینکنیم. به چشم وصله تن و به چشم مهر بدان ها بنگریم و بعد به زبان مهر سخن بگوییم.

می توان به گل و گیاه هم نظر به مهر کرد.

می توان به اشیاء بیجان هم به چشم مهربانی نگریست و سپاسگزار وجودشان بود.

باید فکر کنیم هر کسی بالقوه و بالفعل نکات مثبتی دارد که باید دیدشان و تشویقشان کرد تا رشد کنند و به خودمان برگردند.

سپس این تمرین را در خارج خانه با راننده و بقال و میوه فروش و همکار ادامه دهیم.

کار سختی نیست. روی خوش می خواهد و زبان خوش.

پرویز شاپور می گفت قلبم بزرگترین شهر جهان است. چرا که نباشد؟ قلب بزرگ و سرخ به تعبیر شاملو. سعه صدر و شرح صدر به تعبیر عربی. گشودگی به زبان فارسی که "عشق را خود صد زبان دیگر است":

یکیست تُرکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

شرح صدر یعنی فهمیدن به جای قضاوت کردن.

بعد از آن بخشیدن.

بعد از آن نرنجیدن.

بعد از آن همدلی.

بعد از آن همکاری و کمک کردن.

بعد از آن فراموشی.

15 دی 1404

جام مرگ

جام مرگ

محمدامین مروتی

یکی از رباعی های تامل برانگیز و عمیق خیام این است:

در دایرهٔ سپهرِ ناپیدا غور

جامی‌ست که جمله را چشانند به دور

نوبت چو به دورِ تو رسد آه مکن

می نوش به خوشدلی که دَور است نه جَور

غور یعنی عمق و ته چیزی. "سپهر ناپیدا غور"، یعنی سپهر یا جهانی که در انتهایش ناپیداست. خیام می گوید در این جهان نامتناهی، همه باید به نوبت شراب مرگ بنوشند و ستم بالسویه جور و ستم نیست و چون همه از این جام می نوشند، ناراحت مباش. همچنان که شراب را به نوبت می نوشند تو هم جام مرگ را با روی خوش سر بکش.

وبه قول فردوسی که تاثیر فراوان از خیام برگرفته، همه به دنیا می آییم که بمیریم:

ز مادر همه مرگ را[1] زاده ایم

به ناچار، گردن بدو داده ایم

همه مرگ راییم پیر و جوان

به گیتی نماند کسی جاودان

فردوسی می گوید اگر مرگ حق است، داد و بیداد کردن از دست داد روا نیست:

اگر مرگ دادست بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

16 دی 1404


[1] مرگ را یعنی برای مرگ

تلگرام˚ درمانی

تلگرام˚ درمانی

محمدامین مروتی

حدود ده سال است که کانال تلگرامی ام را به صورت پیگیر به روز کرده ام. تلگرام برای همه و خاصه برای من کلید ورود به دنیایی جدید بود.

در این دنیای جدید متوجه شدم که به عدد آدمیان، اختلاف نظر وجود دارد و مهمتر از آن متوجه شدم که نقدهایی می تواند به افکارم وارد باشد که پیش از آن تصورش را نمی کردم.

در واقع پیش از تلگرام، هر یک دنیای محدودی داشتیم و در این دنیا حق به جانبانه سیر و سلوک می کردیم. گاهی در برخورد با قوم و فامیل و آشنایان بحث و گفتگویی درمی گرفت ولی گفتگوی دم به دم و همیشگی نداشتیم.

ورود به تلگرام برای همه مثل وارد شدن یک روستایی به یک کلانشهر بود.

"مک لوهان" عصر ارتباطات را زمینه ساز مفهومی به نام "دهکده جهانی" کرد. یعنی جهانی که در دهکده ای می گنجد یا دهکده ای که با جهانی مرتبط است. حکایت ما و تلگرام نیز همین است.

در این مدت بسیار پیش آمده است که تا سر حد عصبانیت و خشونت کلامی با دوستان و دشمنان مان درگیر شویم. به جای گفتگوی سالم، متلک و لیچار بار هم کنیم. حتی گاهی این بحث ها باعث می شد چند شبی خواب از کله مان بپرد تا جواب خوبی برای رقیب آماده کنیم.

گاهی این لیچارها و توهین ها به جایی می رسد که از گروه ها و کانال ها فراری می شوی تا اعصابت راحت باشد. به خودت می آیی و می بینی که تلگرام ساعت ها از زندگی مفیدت را به خود اختصاص داده و حالت را هم گرفته است.

خودم بارها خواسته ام از بعضی گروه ها انصراف دهم تا بد و بیراه نشنوم. اما مانعی بر سر راه یافته ام. یک مانع خوب.

به خودم گفته ام سعی کن همین گفتگوها را به مسیری بهتر هدایت کنی. خودت را محک بزن. ببین می توانی به آدم ها کمک کنی، نسخه بهتر وجودشان بالا بیاید(به جای آن روی سگشان!!).

در حقیقت این گفتگوها فرصتی و مجالی و میدانی برای شناختن خودمان و عصبیت های مان و ظرفیت هایمان و خلاصه حقیقت وجودمان است. تلگرام حقیقت وجودمان را بر آفتاب می افکند و به برون ریزی درونیات نیک و بدمان کمک می کند.

به شخصه گاهی چنان عرصه بر من تنگ شده که خواسته ام عطای بعضی از گروه ها را به لقای بداخلاقی هایشان ببخشم اما همیشه این موضوع که سعی کنم از پس چالش ها برآیم و رشد کنم، جلوی رفتنم را گرفته است. چرا که فکر کرده ام تلگرام عرصه ای برای خودسازی هست.

به یاد می آورم در گفتگوهای نخست من هم عصبی می شدم و از کوره در می رفتم و مقابله به مثل می کردم. حالا یاد گرفته ام که تغییر دادن نظر دیگران بسیار مشکل است. باید حرفم را بزنم و بگذرم بی این که گرفتار کل کل شوم. یاد گرفته ام که خودم هم زیاد علیه السلام نبوده و در بسیاری از صحبتها تعصب ورزیده ام و به قصد غلبه و خیط کردن رقیب وارد معرکه شده ام. دیگر یاد گرفته ام توقع نداشته باشم نظرات دیگران یک روزه تغییر کند. یادگرفته ام اگر مثل "کرم شب تاب قصه های بهرنگ" بتوانم نور کم سویی بر حقیقت بتابانم برای من کافی است. نتیجه نهایی نه در یک روز و دو روز و هفته و ماه و سال بلکه در درازمدت و کم کم رقم می خورد. ضمناً چه بسا من هم دچار اشتباه باشم و بخشی از این نور کم سو هم نباشم.

شاید بزرگترین آفت تلگرام پخش سریع "فیک نیوز" باشد ولی راه دفع این آفت، بسته نیست. پس از ده سال تجربه ام بیشتر شده. خبرهای فیک را بیشتر از گذشته تشخیص می دهم. سعی می کنم اخبار را راستی آزمایی کنم و از منابع معتبر بگیرم. به سهم خود کوشیده ام دو بلای اصلی تفکر، یعنی "ایدئولوژی اندیشی" و "توهم توطئه" را تشریح کنم.

امروز خود را نسبت به پنج سال و ده سال پیش نرم تر و دارای سعه صدر بیشتری می یابم. آرام تر شده ام. کمتر اذیت می شوم و کمتر اذیت می کنم. سفت و سخت و خیلی جدی نیستم و سعی می کنم کسی را نرنجانم و خودم هم سعی می کنم از کسی نرنجم. این ها سعی و تلاش است و چه بسا همیشه هم موفق نباشم. خلاصه سعی می کنم دیگران را بیشتر بفهمم و کمتر قضاوت کنم. سعی می کنم دوستی را فدای موضع سیاسی نکنم. سعی می کنم در این فضا بچرخم و بگردم و گُل های معرفت را بچینم تا تبدیلشان کنم به دسته گل و تقدیم دیگران کنم.

24 آذر 1404

نیاز روز افزون به رواندرمانگری

نیاز روز افزون به رواندرمانگری

محمدامین مروتی

پرسش این است که چرا در جامعه مدرن، نیاز به مراجعات روانپزشکی را افزوده شده است؟

ملکیان می گوید یک دلیل مهم این است که در گذشته دین و پیوندهای خانوادگی، نقشی آرامش بخش و تسلی بخش داشتند و امروزه نقش این عوامل کمرنگ شده است و دوستی جای ارتباطات عمیق خانوادگی را گرفته ولی کافی نیست. NGO ها یا سازمان های مردم نهاد، به خصوص خیریه ها و حتی احزاب، بدیلی دیگر برای ارتباطات گمشده و درگذشته اند که می توانند حس بهتری به انسان دهند.

اما خودشناسی از طریق تامل در خود و مطالعه روانشناسی و ادبیات و فلسفه و عرفان، می تواند به سلامت روان کمک و از میزان نیاز ما برای مراجعه به روانشناس بکاهد.

پوپر روانکاوی را به دلیل اظهار قضایای ابطال ناپذیر از جرگه و رسته علوم خارج کرده بود. اما روانکاوی به نظر ملکیان یک فن روانشناسی است در کنار روانپزشکی و تحلیل روان یونگ و درمانگری های اگزیستانسیال و غیره قرار دار که از مقوله فنون اند.

خود روانشناسی یک علم است اما روش های روانشناسی فن اند و خوبی و بدی فنون را با توجه به نتایجشان می توان داوری کرد نه ابطال پذیری.

ملکیان می گوید انسان پنج ساحت وجودی دارد: باورها، احساسات و عواطف، اراده و میل، گفتار و بالاخره کردار.

باورها و عواطف، اراده را شکل می دهند و اراده گفتار و کردار(یا رفتار) را.

وی می گوید در صورت داشتن مشکل روانی ابتدا باید به روانپزشک مراجعه کرد تا مطمئن شویم مشکل ما ریشه فیزیولوژیک ندارد و در صورت عدم حل مشکل و پس از آن می توانیم به سایر رده های روانشناسی مراجعه کنیم.

ملکیان در مقابل این سوال که آیا انسان همان گونه که به پزشک مراجعه می کند باید به رواندرمانگر هم مراجعه کند، می گوید مادامی که انسان احساس خوبی نسبت به زندگی دارد، مراجعه به روانشناس لازم نیست ولی اگر اختلالی در روند طبیعی زندگی ایجاد شد این مراجعه ضروری است.

اما به نظر می رسد که با توجه به این که اختلالات روانی صفری و صدی نیستند، مراجعه به منظور مشاوره با روانشناسان باید کم کم به یک مراجعه روتین تبدیل شود. همانگونه که در برخورد به اختلال جسمی به پزشک مراجعه می کنیم، در برخورد به اشکال روانی هم باید به رواندرمانگر مراجعه کنیم و از تجربیات و علمش بهره برگیریم.

منبع:

اندیشه پویا شماره 99، مصاحبه با مصطفی ملکیان (آذر 1404)

22 آذر 1404

مراقبت و پرستاری

مراقبت و پرستاری

محمدامین مروتی

پرستار صفت فاعلی از بن ماضی و پسوند "ار" و از مصدر پرستیدن است که به لحاظ تاریخی هم کمابیش تحول معنایی داشته است.

در متون گذشته به معنی خدمتکار و بنده و در متون جدید به معنای تیماردار و مراقب به کار رفته است. معنای قدیم و جدید از هم تمایزاتی دارند و البته نسبت به هم بی ربط هم نیستند. پرستار به معنای خدمتکار(اعم از مرد و زن) بیشتر برای کسانی به کار رفته که خدمت بزرگی را می کردند. به معنی بنده، در مقابل خداوند به کار می رفته و پرستار در این معنا یعنی کسی که پرستش می کند همان گونه که بنده اربابش را.

به معنی خدمتکار:

زمانی بیاید کز آنسان بود

که دانا پرستار نادان بود(فردوسی)

به معنی غلام و کنیز:

به هر کوی و برزن فزون از شمار

پرستار با طوق و با گوشوار(فردوسی)

به معنی بنده و پرستنده:

بدو گفت ای مرد باترس و باک

پرستارِ داننده یزدان پاک(فردوسی)

به معنی فرمانبردار:

پرستار امرش همه چیز و کس

بنی آدم و مرغ و مور و مگس (سعدی)

اما در معنی امروزی پرستار نه بنده است و نه خدمتکار. انسان دلسوز و متخصصی است که در مراقبت از بیماران، تخصص دارد. این بیمار می تواند در بیمارستان بستری باشد یا در خانه. بیمار در معنای وسیع تر، می تواند سالمند یا بچه ای باشد که از پس اداره خود برنمی آید و به مراقبت نیاز دارد.

به نظرم هیچ تمثیلی از "مراقبت"، به گویایی و قدرتِ تمثیل مراقبت شازده کوچولو از گل سرخ اش نباشد. مراقبت یعنی مواظب رشد و توسعه دیگری. این وسیع ترین معنای مراقبت و معادل معنای عشق است که شکوفایی معشوق را بخواهی. اما گاهی گل تو نه تنها رشد نمی کند، بلکه روز به روز پژمرده تر می شود. در این احوال مراقبت بسیار دشوارتر می شود. یعنی آبیاری گیاهی که تقدیرش خشک شدن است.

معرفی کتاب "ما ایوب نبودیم"

این مقدمات را گفتم تا به قصه مراقبانی بپردازم که بی مزد و منت از عزیزان بیمار یا سالمندشان مراقبت می کنند. کسانی که از والدین سالمند یا از عزیزان بیمارشان مراقبت می کنند. به خصوص در بیماری های صعب العلاج.

گفتم که پرستار از ریشه پرستیدن است و پرستش بدون عشق و علاقه و دلسوزی میسر نیست. حکایت پرستارانی که برای زحمتشان مواجب می گیرند، جداست، هر چند که آن هم ارزش خود را دارد. پرستاری در هر شکل و شمایلی، ارزشمند است. اما حکایت پرستاری از کسانی که خونشان در رگهای تو جاری است، حکایتی علیحده است. پرستاری در این معنا، پروای دیگری را داشتن است. پروا داشتن یعنی اهمیت دادن.

و این را بگویم که پرستاری در زمانه ما خیلی سخت تر از گذشته است. امروزه همه انسان ها سر کار می روند و اگر چنین نکنند از پس زندگی خود برنمی آیند. در حالی که در گذشته خانواده ها پر جمعیت بود و بیمار از کمک و محبت مشترک تعداد زیادی از افراد خانواده برخوردار بود که سرکار نمی رفتند و همچنین بیمار احساس تنهایی هم نمی کرد.

تمدن جدید مطابق مقتضیات زندگی مدرن، تمهیدی برای این مشکل اندیشیده. خانه سالمندان، مهدکودک، پرستار بچه و سالمند و از آن قبیل. بدین ترتیب نمی توانیم کسی را که والدینش را در خانه سالمندان می گذارند قضاوت و ملامت کنیم. اما همه انسان ها مثل هم نیستند. هستند کسانی که مایه بسیار بیشتری از خود می گذارند و کتاب "ما ایوب نیستیم" در باره سیزده نفر از بهترینِ این اشخاص است. کتابی به کوشش فاطمه ستوده و انتشارات اطراف.

پرستاری در این معنا مرحله ای از زندگی است که باید انتظارش را داشت.

عنوان کتاب بر این دلالت دارد که ما صبر ایوب را نداریم. پیامبر نیستیم. انسان هایی هستیم مثل دیگران که دوست داریم به جای پرستاری، مثل بقیه ازدواج کنیم و به درس و تفریح و کارمان برسیم. اما نمی توانیم به رنج عزیزان مان کم توجه باشیم.

کسانی که در مراقبت و پرستاری از دیگران، از وجدان خود هم مراقبت می کنند و از طریق همین پرستاری رشد و تعالی پیدا می کنند و آدم های بهتری می شوند و از این رو نه تنها منتی بر سر بیمارشان ندارند که منت گزار ایشان هم هستند. پرستاری در این معنا، سعادت می خواهد و همه کس چنین سعادتی ندارد. مراقبان صبوری و آهستگی را یاد می گیرند. لذت بردن از دلخوشی های کوچک را می آموزند. مرتب به خود و دیگران نمی گویند: "پس زندگی خودم چی؟"

در مورد کمک رسانی به زلزله زدگان کرمانشاه می گوید ما نیومدیم به مردم کمک کنیم ما داشتیم به خودمون کمک می کردیم و از این می پرسند که زلزله زدگان چند ساعت پس از فاجعه اولین لبخندشان را می زنند و طنز در میانه فاجعه چگونه و چرا سر و کله اش پیدا می شود که مثلاً اسم دو قلوهایی که در شب زلزله به دنیا آمده اندبگذارند "لرزانه".

مراقب در قبال این رشد و توسعه فردی، ناچار است هزینه هایی بپردازد. زندگی و مرگ بیمار به او سنجاق شده است. باید بتواند سلطان غم و مترجم درد باشد. رنج را به زندگی ترجمه کند و زندگی را به رنج. یعنی سودای زندگی بی رنج ندارد. هویت مستقل او ممکن است رنگ ببازد. باید حرفها و نصایح تکراری دیگران را که خودش بلد است به کرات بشنود.

مراقب میانجی جهان مردمان رنجدیده و جهان عافیت نشینان بی خیال است.

علی دانشکده اش را رها می کند تا از مادرش مراقبت کند. فرق است بین والدینی که بچه شان را به دکتر می برند و بچه ای که والدینش را به دکتر می برد.

دختر مرضیه زینب که هیدروسفالی دارد. او با نامه نوشتن برای بیمارش خود را نجات می دهد. می گوید کلمه های تایپ شده هر یک سنگریزه داغی را از سر سینه ام برمی داشتند و یادم می آمد که چقدر زینب را و چقدر خودم را که مادر زینبم دوست دارم. شناخت، محبت می آورد و من خود و زینب را بیشتر شناخته بودم. دیگر به کانگوروها حسودی نمی کردم که چندماه نوزادشان را توی کیسه شان نگه می دارند بلکه دلم برایشان می سوخت که به زودی باید نوزادشان را از خود جدا کنند.

قصه کسانی که به عناوین مختلف از ریل زندگی عادی خارج می شوند:

قصه علی که دانشکده اش را رها می کند تا از مادرش مراقبت کند. فرق است بین والدینی که بچه شان را به دکتر می برند و بچه ای که والدینش را به دکتر می برد.

قصه مادری که دخترش دچار هیدروسفالی مادرزادی است.

قصه ها گاهی جنبه طنز مطایبه پیدا می کنند مثل قصه "کرمراقبتی" یعنی کسی که نمی تواند مراقب خوبی باشد.

قصه دانشجویانی که برای کمک به زلزله زدگان سرپل ذهاب رفته اند ولی دره ای عمیقی که بین آن ها و زلزله زدگان هست.

قصه جانبازی که مغزش دائما سوت می کشد و عادی ترین صداها، دیوانه اش می کند و قصه همسرش که در عین کتک خوردن از جانباز، عاشق و مراقب اوست.

قصه نوجوانی که زیر پاهای پدر حلق آویزش، با نوجوانی در یک لحظه خداحفافظی می کند.

قصه مادرخواندگی و دشواری های مراقبت از فرزندی که خودت به دنیا نیاورده ای.

قصه مراقبان جنگل و عاشقان بلوط که زندگی و سلامتشان را در مهار آتش می بازند.

قصه محافظان محیط زیست و جانوران بی پناهش.

قصه مادری که بچه اوتیسمی دارد، بچه ای که تصوری از مفهوم مادر ندارد.

قصه کسی که به دلیل ترکش خوردن در جبهه، طی 42 سال فقط یک شب توانسته است بخوابد و به نوعی مراقب شب است.

قصه زنی که جنین اش سقط می شود و بالاخره با تکنولوژی های مختلف آبستن می شود و با وسواس مراقب جنین خود است.

قصه پرستاری که در خانواده پر جمعیت و فقیری بزرگ شده ولی به زعم خود باباهای زیادی دارد چون به بیمارانش به چشم پدر می نگرد، چون مراقبت از دیگری را به نوعی مراقبت از انسانیت خود و مراقبت از معنای زندگی و نوعی خود درمانی می داند و با حیوانات هم احساس همدلی دارد و می گوید از قصه "سگ ولگرد" صادق هدایت و قصه کودکانه ی "مهمان های ناخوانده" تاثیر زیادی گرفته است.

و بالاخره پدری بی کس و تنها که در مراقبت از پسرش مجبور می شود علائقش به هنر و سینما را کنار بگذارد و کم کم آدم دیگری بشود. صبور و آرام.

https://www.iranketab.ir/Images/ProductImages/cdaa718a8a544494a05eac1f9dc770bc.jpg

13 آذر 1404

مالیخولیای بیماری

مالیخولیای بیماری

محمدامین مروتی

سر و کارت که با دکتر جماعت می افتد، افکار منفی در مورد عاقبت بیماری ذهنت را پر می کند و این مخالف تمام آموزه هایی است که تا بدان ها باور داشته ای. ماندن در حال و تفکر مفید و منطقی و از آن قبیل. این بدان معنی نیست که آن آموزه ها غلطند به این معنی است که کاربردشان به اندازه دانستن شان ساده نیست. همه اش بستگی به این دارد که چقدر از قبل توانسته باشی آن باورها را تمرین و زندگی کنی.

ظاهراً خودم در این تمرین کاملاً موفق نبوده ام. علائم این عدم موفقیت این است که خود را با همسن و سال هایت مقایسه می کنی و می پرسی چرا به اندازه آنان سالم نیستی؟ علامت دیگر این است که دوست داری به جوانی ها برمی گشتی یا با چندین ده سال تاخیر به دنیا می آمدی.

این در حالی است که به طور طبیعی عده ای از همسن و سالهایت جسمی سالم تر از تو دارند و عده ای ناسالم تر. شرایط بعضی حتی غیرقابل تحمل است.

باز این در حالی است که اگر با تاخیر چندده ساله هم به دنیا می آمدی، داستان فرقی نمی کرد. در حساب و کتاب نهایی و در قیاس با زمان بی نهایت، همان گونه که خیام گفت ما با کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند، هیچ فرقی نداریم. هر کسی چند روزی نوبت اوست و پس از مرگ با کسی که صدهزارسال پیش مرده است فرقی ندارد و اجل چیزی نیست که بتوان تا ابد به تاخیر انداخت. از منظر ابدیت من و خیام و فروغ و فلان انسان نئاندرتال، در یک لحظه زیسته ایم.

در یک آزمایش ذهنی و خیالی، از منظر نامدگان، خوش به حال آمدگان است که وجود دارند. حتی از منظر کوچکترها، خوش به حال بزرگتر هاست که درس نمی خوانند و بی آینده نیستند و خانواده دارند و .... تراژدی در همین است که وقتی بیمار نیستی، حس خوبی نداری ولی وقتی بیماری حس بدی داری. این بزرگترین تراژدی زندگی است که انسان متوجه و سپاسگزار داشته هایش نیست. به همین دلیل بچه ها و جوان ها اصلا سلامتی را حس نمی کنند و قدر نمی دانند. فقط وقتی از دست رفت، متوجه می شوند چه چیزی داشته اند. کاش جوانی می دانست و پیری می توانست:

تا توانستم، ندانستم، چه سود؟

چون بدانستم، توانستم نبود (عطار)

خلاصه همه ما انسان ها، در هر زمانی و عصری، در این دغدغه های توخالی و خیالی اشتراک داریم که کاش مثل دیگری بودم یا کاش 50 سال دیرتر به دنیا می آمدم....

در واقع زندگی فرصت بی بدیل و یگانه ای است که احتمالاً یک بار به هر کس داده می شود و این فرصت را باید به مثابه هدیه ای تلقی کرد که استحقاق خاصی برای دریافتش نداشته ایم. اگر این موضوع حقیقت دارد، آن افکار مصدع زندگی و مخرب این هدیه و در واقع نوعی ناسپاسی و شمردن دنداندهای اسب پیشکشی است که به میلیون ها میلیون اسپرم و تخمکی که می توانستند خواهران و بردران ما باشند، دریغ شد. برادران و خواهرانی که می توانستند به جای ما آدم بشوند ولی تنازع بقا را به ما باختند و به عالم عدم بازگشتند.

5 آذر 1404

ناراحتی اعصاب

ناراحتی اعصاب

محمدامین مروتی

امروز همه از ناراحتی اعصاب سخن می گویند. دوستی به شوخی گفته بود بهترین کار ریختن فلوکستین در سد کرج به تعداد جمعیت تهران است. اما روح هم سیستم ایمنی خود را دارد. همان گونه که در بیماری های جسمی، گلبول های سفید و سیستم ایمنی فعال می شوند و نیاز به دارو درمان را کم می کنند، در مسائل روانی نیز این سیستم کار می کند و همیشه نیاز به دارو نیست. سرطان و سایر بیماری های لاعلاج مواردی استثنایی اند که از تور سیستم ایمنی ما می گریزند.

مهمترین داروی مسائل و مشکلات روانی، کار کردن و سریع بازگشتن به زندگی است.

این سیستم را تکامل و فرگشت در بدن ما به ودیعه نهاده است. "طعم خوش گیلاس" کیارستمی می خواهد از همین سیستم سخن بگوید. به همین دلیل در سوگواری ها، پس از اینکه گریه هایمان را کردیم، اولین دغدغه مان می شود چلوکباب یا چلو خورشت خلال مراسم. به همین دلیل ما در کمترین فاصله و مدت از مرگ عزیزان مان سراغ سکس می رویم و این بازگشت به زندگی و شوق زندگی و غریزه ی صیانت نفس نعمتی است که فرگشت برای بقای مان فراهم کرده است.

منبع:

اندیشه پویای 98، مهر 1404

تراژدی زندگی

تراژدی زندگی

محمدامین مروتی

دلایل زیادی وجود دارد که بر اساس آن ها زندگی را تراژدی بدانیم.

مهمترینش پیری و از دست دادن ظرفیت لذت بردن به دلیل ضعیف شدن حواس مختلف است. یکی یکی قابلیت ها و توانایی هایت را از دست می دهی و حسرت یک به یک شان را خواهی خورد:

دانی چه گفت ملحد ِ پیر ِ فقیر ؟ گفت :

گردون مرا شکست و زبون در قفس گرفت

از گوش و هوش مقدرت،از دست و پا توان

وز این دو دیده روشنی ِ مُقتبس گرفت

سر،پاک پیر و گر شد و دندان بسود و ریخت

گلبرگ ِ روی ، منزلت ِ خار و خس گرفت

خورشید خفت و سرو خمید و چراغ مرد

هان ! مرگ آمد اینک و راه ِ نفس گرفت(اخوان ثالث)

طبیعتاً این قسمت از تراژدی را کودکان و جوانان، خیلی کم احساس می کنند.

دوم بیماری و تبدیل شدن دکتر و دوا به بخش مهمی از زندگی است.

سوم از دست دادن نزدیکان و عزیزان و دل بستن ها و دل کندن هاست:

یک روز صرف بستن دل به این و آن شد

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

اما شوپنهاور می گوید صرف نظر از پیری و بیماری، در جوانی هم زندگی تحفه ای نیست. چرا که اصالت با رنج است و نه لذت. یعنی ما رنج را عمیق تر از شادی لمس و احساس می کنیم. مثلاً رنج گرسنگی به مراتب بیشتر از لذت سیری است. درد و بیماری کاملاً محسوس است ولی سلامت اصلاً حس نمی شود مگر پس از بیماری.

و همینطور مرگ که پایان تراژیک زندگی است و هیچ چاره ای ندارد:

چو دانی که از مرگ خود چاره نیست

ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

گذشته از همه این ها ملاک سنجش لذت یک واسطه شیمیایی به نام دوپامین است. میزان دوپامین مترشحه به واسطه پاداش هایی که به خود می دهیم، روز به روز کمتر و کمتر می شود. مثلاً لذت خوردن دو عدد پیتزا در دو وعده غذایی از خوردن یک عدد پیتزا کمتر است و الخ. هرچه ثروتمندتر باشی، حواست نسبت به لذت ها کندتر و کندتر می شود.

خلاصه لذت و رنج دو کفه یک ترازو هستند که باید به تعادل برسند. به عبارت بهتر لذت و ترشح دوپامین عین اعتیاد است. شما در هر نوبت احتیاج به میزان بیشتری ماده مخدر برای تولید لذتی معادل لذت نوبت پیشین دارید.

همه این مثال ها و جنبه ها، تراژیک بودن زندگی را مدلل می سازند.

در ایجا چند سوال پیش می آید:

یکی این که چرا انسان به زندگی خود خاتمه نمی دهد؟ جوابش این است به خاطر این که مغز ما به ساز سازگاری و بقای داروینی می رقصد. خود را به انحای مختلف می فریبد و مرتب وعده پایان رنج به ما می دهد.

سوال دیگر این است که چگونه می توان با این مکانیسم دوپامینی مقابله کرد یا حداقل آن را کنترل کرد.

جواب این سوال هم این است با مدیریت لذت و به تاخیر انداختن آن به جای میدان دادن به غریزه.

به تاخیر انداختن لذت دو حسن دارد:

اولاً تاب آوری ما را در مقابل دشواری بالا می برد. خودت به استقبال مشکل می روی، نمی گذاری مشکل به سراغت بیاید و اعتماد به نفست بالاتر می رود.

ثانیاً مانع از آن می شوی که مشکل دائماً فکرت را به خود مشغول و فرسوده ات کند، بلکه حداقل زمان را بدان می دهی.

ثالثاً از لذت به عنوان یک پاداش استفاده می کنی. یعنی قدر آن را بیشتر می دانی.

فرنگی ها می گویند now pay و later play. یعنی حالا هزینه را بده بعدا لذتش را ببر. مثل بچه ای که اول درسش را می خواند و بعد بازی می کند یا مثل روزه گرفتن و به طور کلی عبادت که راهکاری برای تاخیر لذت است.

به تاخیر انداختن لذت، آن را تبدیل به یک انتخاب می کند. به جای فرار کردن از سختی، آن را انتخاب می کنیم و در و رنج آن چیزی که انتخاب می کنیم، قابل تحمل و معنی دار می شود. چه بسا گاهی انتخابِ آگاهانه و معنی دارِ رنج، ترشح دوپامین را بیفزاید.

سوال دیگر این است کودکان چرا لذت بیشتری از زندگی می برند؟

یکی از دلایلش این است که جسم سالمتری دارند.

یک دلیل دیگرش این است که در لحظه می زیند.

دلیل سومش این است که توقعات دور و دراز ندارند.

دلیل چهارمش این است که اهل رقابت نیستند و به جای غصه خوردن برای نداشته هایشان یا داشته های دیگران، از داشته شان لذت می برند.

12 مهر 1404

معرفی کتاب "زنان سبیلو و مردان بدون ریش"

محمدامین مروتی

دکتر افسانه نجم آبادی نویسنده، پژوهشگر و استاد دانشگاه هاروارد در رشتهٔ مطالعات زنان است. وی، نوهٔ نوهٔ شیخ هادی نجم آبادی روحانی معروف مشروطه خواه است. کتاب زنان سبیلو و مردان بی‌ریش ترجمهٔ آتنا کامل و ایمان واقفی است و ناشر آن " تيسا" است.

افسانه نجم آبادی در کتاب "زنان سبیلو و مردان بدون ریش" نشان می دهد که چگونه مفاهیم جنسی همپای مدرنیته در ایران دچار تغییر و تحول شده است.

مثلاً در دوران قاجار سبیل داشتن برای دختران نوعی تزئین به شمار می رفت در حالی که مدتی است دختران قبل از ازدواج هم آن را برمی دارند.

برعکس مردان بدون ریش، نوعی جذابیت جنسی داشتند که در ادبیات فارسی آن زمان و پیشتر از آن منعکس است.

صفاتی که امروزه تداعی‌کننده زیبایی زنانه است، در قرن نوزدهم برای مردان هم به کار می‌رفت.

برای نمونه، رستم‌الحکما، مردان جوانی را که طهماسب میرزا (صفوی) به آن‌ها تمایل جنسی داشت، این‌چنین توصیف می‌کند: «امردان گل‌رخسار، سمن‌بر سروقد، نرگس‌چشم، کرشمه‌ساز، شکرلب و ساقیان لاله‌عذار ماهروی زهره‌جبین، هلال‌ابروی، چشم جادوی مشکین موی پرعشوه و ناز و بلورین‌غبغب در غایت عیش و کامرانی» (رستم‌الحکما، ۱۳۵۳: ۱۹۹).

یا در دوران قاجار سینه زن، نمادی جنسی به شمار نمی رفت. جنسی شدن این ابژه هم امری مدرن است. چنان که شیر دادن زنان در ملاعام برای اهالی روستا عیب به شمار نمی رود، حداقل تا سنوات اخیر.

همچنین تا صد سال پیش در آمریکا برای نوزادان پسر رنگ صورتی و برای نوزادان دختر رنگ آبی در نظر می گرفتند. امروزه این نمادشناسی به کلی تغییر کرده است.

یا در زمان قاجار خورشید(خانم) نماد زن و شیر نماد مرد بود ولی در زمان رضا شاه ابرو و چشم خورشید برداشته و شیرش هم هیکل دارتر شد تا نماد قدرت کشور گردد.

همینطور مفهوم "مام وطن" یک مفهوم مدرن است و برای این برساخته شد که تجاوز بدان به مثابه تجاوز به مادر تلقی شود و غیرت ها را برانگیزد. وجه تشبیه این استعاره این است که ما در دامان کشورمان بزرگ می شویم. این مفهوم مفهومی مدرن بود. در عصر قبایل و ایلات، نه تنها غیرت مردان یک قبیله برای زنن قبیله دیگر به جوش نمی آمد، بلکه اگر میسر می شد خود بدان ها تجاوز می کردند.

29 شهریور 1404

اقتصاد و اخلاق

اقتصاد و اخلاق

محمدامین مروتی

از نظر لیبرالیسم انسان موجود «هومو اکونومیکوس» یا همان «انسان اقتصادی» است.

نقدهای ضد لیبرالیستی عمدتاً اخلاقی و عرفانی و دینی است. مبنای این نقدهای این است که لیبرالیسم انسان را به اقتصاد فرومی کاهد، مصرف گرایی و مادی گرایی و انباشت ثروت و سودجویی را تشویق می کند و همه این ها به زیان جوهر اخلاقی و انسانی بشر و موجب نزول او به مرتبه حیوانیت است.

هدف زندگی اقتصاد نیست. اقتصاد باید در خدمت رشد و کمال بشر باشد.

این ایرادها به نظر درست می رسند. به خصوص از منظر اخلاقی. اما اقتصاد به مثابه ی یک علم وظیفه اش اخلاق ورزی نیست بلکه وظیفه اش این است که بهترین راه های عملی را برای حداکثر استفاده جامعه از منابعش پیدا کند.

همانطور که میزس می گوید اخلاق و نیکوکاری مقوله ای فردی است. همان گونه که دین مقوله ای فردی است.

اقتصاد مستقل از اخلاق و دین است همان گونه که شیمی و فیزیک مستقل از دین و اخلاق اند. اقتصاد حتی مستقل از سیاست و دولت است. همان گونه که شیمی و فیزیک از سیاست و دولت مستقل اند.

خلاصه اقتصاد عرصه اجتماعی را مدیریت می کند و اخلاق عرصه روابط فردی بین انسان ها را. نیکوکاری و دین و عرفان را افراد خودشان باید مدیریت کنند ولی سیاست و اقتصاد و فیزیک و شیمی را متخصصان آن ها. به قول حافظ:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

در مدیریت ملک و مملکت عقلانیت و تدبیر و عالم سازی کار می کند و در عرصه خودسازی و اخلاق، فداکاری و نیکوکاری و بخشش و عالم سوزی.

از طرف دیگر تا نیازهای مادی برطرف نشود، نیازهای معنوی مطرح نمی شود. شاید تک و توکی از انسان ها دست از مادیگری و سودجویی دست بردارند ولی این اتفاق در سطح جامعه رخ نخواهد داد چون روی آوردن جامعه به نیکوکاری و خیر، منوط به رفع نیازهای اولیه است.

8 مهر 1404

ترس و عشق

ترس و عشق

محمدامین مروتی

خشم و کینه فرزندان ترس اند. ترس از دیگری. ترس از آسیب خوردن. علت ترس، بی اعتمادی به دیگران است. ما از هم می ترسیم چون به خیر دیگران امید نداریم و به شرشان باور داریم. خوشبختانه این باور در اکثر مواقع فریبی بیش نیست و حاصل فرافکنی و تیپ شخصیتی آدم هاست.

نشانه کمال، مهار ترس و خشم به کمک تعقل و محبت و دلسوزی است. ترس، بدیل عشق است. مهمترین عارضه روابط انسانی و حتی سیاسی، ترسیدن از یکدیگر است. این ترس باعث می شود ما دیواها و حصارهایی برای دفاع دور خود بکشیم. به یکدیگر بی اعتماد باشیم و در موارد حاد دچار پارانویا و ترس مرضی بشویم. ترس یا باعث می شود از دیگران بگریزیم یا بر آن ها حمله آریم. ترس را یا در دل خود می ریزیم و به نفرت تبدیل می کنیم یا بیرون می ریزیم و به خشم تبدیل می کنیم. در هر حالت روابط مکمل و برد- برد صورت نمی بندد. خلاصه ام المصائب بشر ترس و کلید همه قفل ها عشق است:

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق

از بهر گشاییدن ابواب رسیده

8 شهریور 1404

مال من یا مال ما؟

مال من یا مال ما؟

محمدامین مروتی

اسپینوزا می گفت بخشیدن، دادن چیزی است به دیگران، که مال ما نیست.

واقعیت نهفته در این جمله ارزشمند این است که توزیع ثروت در جهان عمدتا بر مبنای تصادف و میزان کمی بر اساس شایستگی است. هر کس که بیش از نیازش دارد، باید با خود بیندیشد که میلیون ها و میلیاردها فرد هستند که استحقاق و شایستگی بیشتری برای داشتن این ثروت دارند. در واقع مجموعه ای از تصادفات و بخت و اقبال و شانس این ثروت را در دستان من قرار داده است تا مرا بیازماید یا تا من خود را بیازمایم و تعالی بخشم. یعنی این ثروت در دست من عاریت و امانتی است تا خود را محک بزنم.

پشت کامیون ها جمله ای طلایی با همین مضمون وجود دارد:

در حقیقت مالک اصلی خداست

این امانت بهر روزی نزد ماست

اگر ثروت نوعی از امانت نبود، می توانستیم آن را با خود به گور و دنیای دیگر هم ببریم ولی چنین نیست و ما با دست تهی از این دنیا می رویم.

این ثروت به قول اسپینوزا مال دیگران است ولی فعلاً اختیارش در دست من است تا ببینم استفاده ی بهینه از آن می کنم یا خودخواهانه خرج و پس اندازش می کنم. این تفکر و تصمیم و انتخاب متعاقب آن، کیفیت زندگی ما را تعیین می کند. چنان که آندره ژید در "مائده های زمینی"، می گوید:

"انسان چیزی جز آنچه می بخشد ندارد." و "هر چه را که نتوانی ببخشی، مالک تو می گردد."

19 شهریور 1404

خلاصه دیدگاه های کارل گوستاو یونگ

خلاصه دیدگاه های کارل گوستاو یونگ

زندگی:

کارل گوستاو یونگ در سال ۱۸۷۵ در در سوئیس متولد شد.

بچه‌ها او را به عنوان سوگلی معلم دست می‌انداختند که سبب شد که یونگ به بهانه‌های مختلف از جمله بیمار شدن به مدرسه نرود. او حتی در دوره‌ای حالت‌هایی همچون غش کردن را تجربه می‌کرد که ریشه‌های عصبی داشت.

از دانشکده‌ی پزشکی فارغ‌التحصیل شد، موقعیت شغلی خوبی در بیمارستان بِرگالزلیِ زوریخ تحت مدیریت اِرگِن بلولِر، روان‌پزشک برجسته پیدا کرد.

اولین دیدار یونگ و فروید در سال ۱۹۰۷ در وین اتفاق افتاد که به ۱۳ ساعت متوالی گفت‌وگو منجر شد.

اما یونگ به هیچ‌وجه تماما دنبال‌کننده‌ی فروید نبود. سال ۱۹۰۹ سرآغازی برای جدا شدن آن‌ها از یکدیگر بود.

به‌طور کلی سه دلیل عمده برای جدایی یونگ از فروید برشمرده می‌شود. اولین دلیل این است که یونگ نمی‌توانست مفهوم لیبیدو را که به امر جنسی محدود می‌شود، بپذیرد.

دومین دلیلی این است که یونگ قصد داشت جنبه‌ای جمعی را به مفهوم ناهشیار اضافه کند و فروید نمی‌توانست این ایده را به رسمیت بشناسد.

آخرین علت اصلی‌ای که باعث شد این دو متفکر از یکدیگر جدا شوند، در سفری که به دانشگاه کلارک در سال ۱۹۰۹ داشتند اتفاق افتاد. آن‌ها در سفر خود رویاهای یکدیگر را به عنوان تمرینی برای راهیابی به ناهشیار، تعبیر و تفسیر می‌کردند. بعد از چندین ساعت بحث و گفتگو و تمرین، فروید تصمیم می‌گیرد که این تمرین را ادامه ندهد.

بعد از تمامی این اتفاقات، دوره‌ی دشواری برای یونگ اتفاق افتاد. یونگ این دوره را که حدفاصل سال‌های ۱۹۱۳ تا ۱۹۱۷ بود. او اقداماتی در زمینه ثبت فانتزی‌ها، تصاویر ذهنی و رویاهایی که مشاهده می‌کرد، انجام داد و......

خلاصه شده در 27 مرداد 1404

ادامه نوشته

یونگ و مدیریت تنازع

یونگ و مدیریت تنازع

محمدامین مروتی

یونگ در پی انسان متعادل که همه مولفه های وجودی خود را به رسمیت می شناسد، چندان پیش می رود که معتقد است که ما فرد و منفرد نیستیم بلکه بخشی از ناخودآگاه جمعی و تاریخی و نوعی هستیم و نه تنها برای خودمان سایه داریم، بلکه نوعی سایه جمعی هم داریم که آن را نیز باید به رسمیت بشناسیم. ما نه تنها عبارت از دیگری هستیم بلکه عبارت از گذشتگان مان هم هستیم. این سایه جمعی، بخش تاریکی است که در کمی و کاستی های دیگران و جامعه می بینیم و لمس می کنیم. یونگ می گوید باید این نواقص را هم دید و جذب کرد. درافتادن با این سایه ها موجب تنازع و باخت دوسویه می شود. کنار آمدن خیر با شر تنها راه غلبه خیر است. شری که با خیر کنار بیاید دیگر شر نیست. یونگ در کتاب سرخ آورده است:

"شما به عنوان یک انسان بخشی از نوع بشرید، و از این رو است که شما سهمی در کل نوع بشر دارید، انگار کل نوع بشر هستید.اگر همنوع را که ضد شما است مغلوب سازید و بکشید، پس آن شخص درون خودتان را نیز کشته اید و بخشی از زندگی خود را به قتل رسانده اید. روح این مرده، شما را دنبال می‌کند و نمی‌گذارد زندگیتان شاد بماند. شما برای زندگی رو به جلو نیازمند کلیت خود هستید." (کتاب_سرخ‌ /کارل_گوستاو_یونگ)

در یک کلام راه حل مسائل انسانی گفتگو و تعامل و فهم متقابل و همدلی و همزبانی و همفکری است.

این آموزه قبلا در آموزه های دیالکتیک هگل آمده بود که تز نباید با آنتی تز درافتد، بلکه باید با آنتی تز ترکیب شود تا سنتز ایجاد شود. اگر بخواهیم به زبان یونگ سخن گوییم، برداشت مارکسیستی از دیالکتیک، نوعی ماندن و گیر افتادن در دایره آنتی تز و نفی و انکار تز به جای درآمیختن با آن است.

14 مرداد 1404

عاملیت و قایق خالی

عاملیت و قایق خالی

محمدامین مروتی

مارگارت تاچر می گوید:

وقتی جوان بودم یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی می گذراندم.

شبی بدون آن که به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم. شب خیلی قشنگی بود. در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد. عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم. در سکوت شب کمی فکر کردم. قایق خالی برای من درسی شد....

از آن به بعد اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خودم می گویم:" این قایق هم خالی است !"

نکته ای که در این داستان وجود دارد این است که ما از قایق عصبانی نمی شویم چون آن را دارای عاملیت و قصد و آگاهی نمی دانیم. عصبانیت نسبت به غیرجانداران حاکی از کودک صفتی ماست که وقتی پایمان به سنگ می خورد، بدان فحش می دهیم یا حتی ضربه ای بدان می زنیم.

این قصه حاوی چه آموزه ای است؟

ما از دیگران عصبانی می شویم چون آن ها را دارای agency یا همان عاملیت می دانیم. اما می توان نگرش متفاتی به رفتار دیگران داشت. این که این عاملیت چندان که به نظر می رسد وجود ندارد و افراد غالباً فدای علل و عوامل خارجی هستند و تصمیم های شان چنان که به نظر می رسد حاصل اختیار و آگاهی نیست. به زبان دیگر در روانشناسی می گویند به جای قضاوت اشخاص سعی کنید آن ها را بفهمید و عملشان را درک کنید. یا به جای محکوم کردن اشخاص و نقد شخصیت شان، به تحلیل رفتار و نقد رفتارشان بنشینید. در این صورت می بینیم میزان عاملیت و آگاهی و اختیار افراد چندان نیست که موجب خشم بدیشان گردد. اغلب اوقات، کالبد انسان ها نیز قایقی خالی بیش نیستند زیرا آگاهی ویژگی بالقوه بشر است نه بالفعل. عوامل بسیاری دست اندر کارند تا عقلانیت بشر به محاق برود و ان ها را تبدیل به قایقی خالی کند.

این رویه و شیوه برخورد، علاوه بر آرامش به ما بصیرتی برای برخورد صحیح و مفید و کارآمد و سازنده به دیگران می دهد. یعنی موضوع را از یک مسئله شخصیتی و حیثیتی، به یک چالش فکری و علمی تبدیل می کند. در این صورت درک موقعیت و فهم شرایط، ذهن را به سوی حل موضوع سوق می دهد نه به سوی انتقام و تلافی و فهمیدن و بخشیدن جای قضاوت کردن و محکوم کردن و انتقام گرفتن را می گیرد. با این فرض درست که در بدترین آدم ها، نیز خوبی هایی است که مجال بروز نیافته اند و ما باید بکوشیم آن روی بهترشان بروز و ظهور پیدا کند. هر قدیسی گذشته ای متفاوت داشته و هر مجرمی هم می تواند آینده ای متفاوت داشته باشد.

25 مرداد 1404

توسعه فردی و مولفه هایش

توسعه فردی و مولفه هایش

محمدامین مروتی

تغییر اگر در خودمان نباشد، شعار تغییر جهان و سودای تغییر جهان دروغی بیش نیست. صداقت و راستی حکم می کند که ما مظهر و مصداق همان تغییری باشیم که می خواهیم برای جهان و جهانیان اتفاق بیفتد و گرنه همه ادعاهایمان دروغ و دفع الوقت و خودفریبی است و ارزش شنیدن ندارد.

و اما تحقق این تغییر می تواند مرحله به مرحله و به تدریج در برنامه ای جدی قرار گیرد.

هدف رسیدن به آرامش و سکینه قلبی است. نوعی افزایش ظرفیت و دل بزرگ و به تعبیری نوعی دریادلی که امواج وقایع، کمتر آن را بیاشوبد.

درست است که این آرامش نهایتاً احساسی درونی و فردی است، ولی بدون "ارتباط خوب" با دیگران به کف نمی آید و این ارتباط، جنبه ها و حالات مختلفی دارد ولی مهمترینش زبانی و کلامی است(زبان خوش).

به نظرم اولین قدم و تلاش و تمرکز باید بر این باشد که حتی الامکان کسی را نرنجانیم.

قدم دوم که بسیار دشوارتر است این است که سعی کنیم با راهکارهای مختلف، از کسی نرنجیم و رفتارشان را درک کنیم، تحمل کنیم و ببخشیم.

اگر بتوانیم در مقابل خبط ها وخطاهای دیگران، خشممان را فروبخوریم و با صبوری و متانت با موضوع مواجهه داشته باشیم، راه برای همدلی و همدردی و همکاری هم باز می شود.

شاید مهمترین و موثرترین نکته و راهکار را بتوان در این جمله خلاصه کرد:

به جای قضاوت و محکوم کردن دیگری سعی کن خود را در جای او قرار دهی و درکش کنی. راهی بهتر از این برای ایجاد رابطه خوب و سالم و افزودن بر مجموع احوال خوش وجود ندارد.

درک دیگری عین بخشیدن خطای او و عین همدلی است. به دنبال همدلی(امپاتی)، همدردی(سمپاتی) و به دنبال همدردی، همکاری و همیاری عملی یعنی نیکوکاری پیش می آید و این یعنی داشتن رابطه انسانی و خوب و در نتیجه داد و ستد حال خوش و احوال خوش.

زنجیره درک و بخشش و همدلی و همدردی، منتهی به دوست داشتن دیگران و شفقت ورزیدن بر یکدیگر و حال خوب می شود.

چند راهکار دیگر هم برای رسیدن به این هدف به ما کمک می کنند:

یکی این که اگر نیکی و محبتی از کسی دیدیم، در اظهار قدردانی و سپاسگزاری و تشویق شان خست به خرج ندهیم.

دوم این که با مهربانی و حوصله به حرف دیگرانی گوش کنیم. گوش دادن یکی از بهترین و مفیدترین اشکال مهربانی است.

چنین انسانی از هنری به نام "شاد بودن" و از آن مهمتر "شاد کردن" برخوردار است. او در شاد کردن دیگران، خودش بیش از همه شاد می شود و احساس خوبی پیدا می کند.

به قول روانشناسان "رفتار متقابل" به "وضعیت آخر" می رسد که در گزاره "من خوبم، تو خوبی"، بیان می شود.

حاصل همه این سیر و سلوک ها و مراقبه ها، سکینه و متانت و آرامش درونی است.

و اما نکته آخر:

برای قدم برداشتن در این طریق، باید بدانیم و توجه کنیم که اگر حال مان بد باشد، قدم از قدم نمی توانیم برداریم. کل توسعه فردی منوط و مشروط به این است که حال خودت تا حدودی خوب باشد تا بتوانی حال دیگران را خوب کنی و آن گاه دیگران هم بر این احوال نیک، هم افزایی کنند.

12 مرداد 1404

با خودم می گویم

با خودم می گویم

محمدامین مروتی

در اولین قدم دیگران را مرنجان.

در قدم دوم در مقابل مهربانی های دیگران شکور و سپاسگزار باش.

در قدم سوم در مقابل نامهربانی و بد خلقی دیگران عصبانی نشو و سعی کن از دایره منطق خارج نشوی و صبور و متین باشی.

در قدم چهارم سعی کن با متانت و آرامش، بدخلقی های دیگران را تحلیل و درک کنی و بر شفقت و دلسوزی خود نسبت به همه بیافزایی.

حاصل برداشتن این قدم ها، آرامش درون و رضایت خاطر و سکینه قلبی خود توست و همچنین هر کس که همنشین تو و در کنار توست نیز از پرتو وجود تو آرامش می یابد.

تا باد چنین بادا.

خلاصه:کسی را مرنجان/ از کسی مرنج/سپاسگزار نیکی مردمان باش/خشمت را کنترل کن و منطقی بمان/ در مقابل جفای مردمان متین و صبور باش/خطاهای دیگران را درک کن/ نسبت به مردم دلسوز باش و شفقت بورز.

تغییر اگر در خودمان نباشد شعار تغییر جهان دروغی بیش نیست. صداقت و راستی حکم می کند که ما مظهر و مصداق همان تغییری باشیم که می خواهیم در جهان و برای جهانیان اتفاق بیفتد و گرنه همه ادعاعا دروغ و برای سرگرمی و در خدمت نفسانیت ماست.

تیر 1404

تاملی فلسفی در رابطه جنسی

تاملی فلسفی در رابطه جنسی

محمدامین مروتی

کانت با تاملی فلسفی می گفت از منظر اخلاقی، انسان نباید به عنوان وسیله(ابژه) مورد استفاده قرار گیرد و همیشه به عنوان انسان(سوژه) باید لحاظ گردد. لذا فحشا یک عمل غیر اخلاقی است زیرا به زن به چشم وسیله می نگرد.

اما فروید گمان می کرد رابطه جنسی مانند گرسنگی است که با غذا خوردن ارضا می شود.

در صورتی که در رابطه جنسی برخلاف غذاخوردن، چیزی مصرف و تمام نمی شود. در رابطه جنسی علاوه بر ارضا شدن، عاطفه و احساس دخالت می کند و به تعلق خاطر بیشتر طرفین به هم منجر می شود. به صمیمیت بیشتر طرفین می انجامد. دوست داشتن متقابل، ترجیع بند زبانی و قلبی یک رابطه جنسی موفق است. هدف از رابطه جنسی حرکت به سمت اتحاد و یکی شدن است.

به همین دلیل ازدواج قبل از آن که یک قرارداد باشد یک پیمان مقدس است. به همین دلیل خیانت بدان برتافته نمی شود. به همین دلیل تجاوز و برقرری رابطه به زور، نه تنها گناه، بلکه جرم تلقی می شود.

نگریستن به شریک جنسی به عنوان سوژه به شما اجازه خیانت نمی دهد، بلکه خویشتنداری را در شما تقویت می کند. فضیلت جنسی هم به دنبال انجام عمل درست است نه ارضای جنسی.

در رابطه جنسی، بدن از یک ابژه به یک سوژه ارتقا می یابد، اما در رفع گرسنگی غذا همچنان ابژه است. از این رو رابطه جنسی ادب و آداب دارد. نیاز به نوازش و سخنان عاشقانه دارد و صرفا یک تعامل مکانیکی نیست.

نهایتاً در تحلیل رابطه جنسی، باز این فلسفه و اخلاق است که باید آن را از چنگ علم و شبه علم نجات دهد.

منبع:

پرسش های مهم زندگی، راجر اسکروتن، ترجمه علی اوجبی، نشر خزه

12 تیر 1404

نگرانی و آرامش

نگرانی و آرامش

محمدامین مروتی

می توان به دوگونه به زندگی نگریست و روی کرد:

کار غلط کردن و نگران شدن بابت خرابکاری های مان.

درست زیستن و نگران نبودن بابت خطاهای مان.

ما در طول زندگی کارهای فراوانی می کنیم که می دانیم اشتباه است ولی به دلایل مختلف و سبک زندگی برگزیده مان، انجام شان می دهیم و بعد نگران عواقب آن ها می شویم.

در حالی که می توانیم به قدر وسع و توان سعی کنیم کاری را که می دانیم درست است انجام دهیم و نگران نتایج کار نباشیم. چون اصل را بر درست زیستن و خطاکار نبودن گذاشته ایم.

حاصل نوع اول زیستن، نگرانی و اضطراب و ناآرامی و تشویش و دویدن و شتابناکی و وقت کشی است. شتابزدگی و کمیت زدگی. دویدن و نرسیدن.

حاصل نوع دوم زیستن، آرامش و وجدان راحتی است که سر به بالش راحتی دارد. حتی مرگ و بیماری هم او را وحشت زده نمی کند. در حد وسع و توان با بیماری و مرگ هم واقع بینانه برخورد می کند و خود را بخشی از قوانین هستی می داند نه استثنا و تافته ای جدابافته از عالم. مهم این است که با مسائل و چالش هایش واقع بینانه و مسئولانه برخورد کرده است. مهم این است که فرصتی رایگان برای زندگی کردن به دلخواه خود در اختیارش گذاشته اند. مهم این است درست زیسته نه اینکه چقدر زیسته:

گر بدین سان زیست باید پَست

من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچۀ بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر نَنْشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاریْ جاودانه، بر ترازِ بی بقایِ خاک (شاملو)

22 اردیبهشت 1404

ذهن پریشان و خاطر˚جمعی

ذهن پریشان و خاطر˚جمعی

محمدامین مروتی

گر نبودی عشق، بفسردی جهان

عشق ما را جمع می کند. خاطرمان را مجموع و متمرکز معشوق می کند. حالمان را خوب می کند. اما عقل بازاری و ابزاری، خود را به هزار موضوع مشغول کرده است. باز مولوی می گوید:

عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طمّ و رم

جمع کرد باید اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

حافظ می گوید:

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

عشق، ملات و چسب کائنات است. بدون عشق، کائنات سرد و بی روح و بی معنا و پراکنده و آشفته است. عشق کائوس و هاویه را به کاسموس و هارمونی تبدیل کرده است. به قول مولانا:

چرخ گردون ها، ز موج عشق دان

گر نبودی عشق، بفسردی جهان

25 اردیبهشت 1404

حرف آخر

حرف آخر[1]

محمدامین مروتی

جهان شناسی من:

در نگاهمان به جهان یعنی جهان بینی و جهان شناسی مان، یک سوال کلیدی و تعیین کننده این است که جهان حساب و کتاب و نظام دارد یا نه؟ جهان یک کاسموس است یا کائوس؟ نظمی خردمندانه بر عالم حاکم است یا نه؟

صرف نظر از اینکه این نظم درونزاست یا منشأ بیرونی دارد، من به نظم خردمندانه عالم باور دارم و این باور مهم است. زیرا من هم جزئی از این نظم هستم و باید با آن هماهنگ باشم نه در تعارض.

این تصویر بزرگ تری است که من از جهان دارم.

خودشناسی من:

پس من بخشی از کاسموس هستم اما بخشی بسیار ناچیز و به حساب نامدنی.

من باید اندازه وجود خود در مقیاس کیهانی را بدانم و دائماً آن را به خود یادآوری کنم تا اندازه گلیم خود را فراموش نکنم.

من باید فرصتی را که به شکلی معجزه آسا برای زیستن پیدا کرده ام، قدر بدانم و بکوشم نهایت استفاده از آن را بکنم.

من باید یادم بماند که در مقیاس کائناتی وجود ندارم و هیچ هستم. ضمناً باید یادم بماند همین وجود ناچیز من هم در تعامل با دیگری(اعم از همنوع و سایر موجودات) ساخته و پرداخته می شود. یعنی من عبارت از دیگری هستم.

این دو نکته یعنی شناختن حد و اندازه کیهانی خودم و شناخت حیثیت اجتماعی خودم، مبنای خودشناسی من هستند و مرا فروتن می گردانند.

این تصویر کوچک تری است که من از خودم دارم.

خودسازی من:

خودسازی یعنی حفظ این فروتنی به اضافه برقراری رابطه احسن با عالم و آدم به منظور تحقق بهترین های خود و بهترین های دیگران.

زندگی یعنی ساختن زندگی خود و پیش بردن پروژۀ خود و آن چیزی جز تحقق قابلیت های خود نیست. به تعبیری آزاد کردن زیباترین مجسمه وجودمان از دل یک هیولا و صخره بی شکل.

وفاداری به حقیقت:

اما تحقق این پروژه بدون وفادار ماندن به حقیقت یعنی بدون وفاداری به احساسات و عواطف و عقلانیت خود میسر نیست. در واقع مهمترین قدم احتراز از خودفریبی و دروغ گفتن به خود است. حتی می توان با عناوین فریبنده ای چون عرفان و خودشناسی و دین و فلسفه هم خود را فریب داد.

یکی از استلزامات یا لوازم وفاداری به خود کنش مندی است. کنش مندی به جای واکنشی عمل کردن نسبت به دیگران است. کنش مندی خاستگاه درونی و اصیل دارد. واکنش خاستگاه بیرونی و مقابله به مثلی.

راهکارها:

راهکارها سه قسمت دارند:

یادآوری ها، تصحیح رابطه با دیگران، تمرین های فردی.

یادمان باشد:

پیش از هر چیز باید به حقیقت از هر زبانی وفادار باشم. نسبت بدان فروتنی و پذیرش داشته باشم.

سه تذکر همیشگی(هدت)

1. یادآوری مکرر دو تصویر بزرگ و کوچک از مقیاس های وجودی به خودم.

2. یادآوری مکرر این که زندگی هدیه ای معجزه آسا و بی بدیل و شاید نامکرر باشد که باید قدردانش باشم.

3. یادآوری مکرر این که من بدون دیگران وجود ندارم و من در تعامل با دیگران است که وجود دارم و ساخته می شوم. یادم باشد که من در تعاملات روزانه شکل می گیرم نه حتی در خواندن و نوشتن کتاب.

تصحیح روابط:

پس باید تمرکز کنم بر بهینه کردن این تعامل و رابطه به منظور بهینه سازی خود و دیگران.

چهار راهکار برای بهبود رابطه: (گتمد)

1. رعایت حق تقدم:

برای بهینه کردن این رابطه یک راهکار خوب تقدم بخشیدن به دیگران در راحتی ها و تقدم جستن بر دیگران در سختی هاست. مثلاً در رانندگی و غذا خوردن و کمک کردن و سایر امور روزانه.

2. خوب گوش دادن به دیگران:

راهکار دیگر گوش دادن صبورانه و با دقت به سخن دیگری برای تعامل بهتر با اوست. خوب شنیدن بهترین نوع مهربانی است.

3. بیان نکات قوت دیگران:

باید بکوشم به جای عیبجویی از دیگران با تشویق نکات مثبت شان از آن ها آدم های بهتری بسازم.

4. درک دیگری به جای قضاوت او:

چهارمین نکته فهمیدن و درک دیگران به جای قضاوت کردن و محکوم کردنشان است. شرح صدر و دریادلی انسان های اهل دل ناشی از درکی است که از وضعیت دیگری دارند. این دریا دلی درک کردن و همدلی و حتی همدردی و شفقت را جایگزین به قاضی رفتن می کند.

علاوه بر تنظیم حسن رابطه با دیگری باید کارهایی هم روی خودمان بکنیم.

تمرین ها:(خانش)

1. کنترل خشم:

اولین نکته کنترل خشم است. چنان که فروید گفت شخصیت انسان متناسب با بزرگی مشکلی است که او را بی منطق و عصبی می کند. بالا رفتن ظرفیت با بردباری و صبوری میسر است و بردباری با کنترل واکنش سریع.

2. آهستگی:

دومین نکته آهسته و با متانت و تانی زیستن و پرهیز از شتابزدگی است. سرعت زندگیمان را بکاهیم تا طعم وقت را بچشیم.

3. نیکوکاری:

جنبه مهم نیکوکاری، کمک منظم و مستمر به نیازمندان است. بی شک نیازمندان سهمی در دارایی ما دارند.

اما نیکوکاری فقط کمک مالی نیست. این همان روش آدلر برای معالجه بیماری های روانی است. به مدت 15 روز هر روز یک کار خوب انجام بده. بعد از 15 روز به آدم دیگری تبدیل می شوی.

ابوسعید هم گفته بود عجب دارم از این همه گوهر و جواهرات که بر زمین ریخته و کسی جمع شان نمی کند. پرسیدند کدام جواهرات؟ گفت هر مجالی برای کار خیر و محبت و خدمت به دیگران، گوهری است که می توان و باید از زمین جمع کرد.

4. شاد بودن و شاد کردن.

30 اردیبهشت 1404


[1] برگرفته از عنوان کتاب از تامس نیگل

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

سلطۀ ایدئولوژیک نفسانیت

محمدامین مروتی

ایدئولوژی و تفکر ایدئولوژیک تنها به حوزه سیاست محدود نیست. ایدئولوژی به تعبیر مارکس، آگاهی کاذب و وارونه است. این آگاهی دروغین و معکوس می تواند در حوزه زندگی فردی هم وجود داشته باشد. کسی که متوهم است و گرفتار سلطه نفس، در واقع گرفتار آگاهی دروغین است. گمان می کند مرکز پرگار وجود است. گمان می کند دنیا باید خدمتگذار او باشد. حداقل به گونه ای می زید که گویی جهان باید در خدمت او باشد.

نفس هم دیکتاتور است. ما را تحت سلطه می گیرد. حقیقت را برنمی تابد. ایدئولوژی، ضدآگاهی است. نفس هم حرف حساب را نمی شنود. اهل مشورت و شنیدن نیست. نفس نمی گذارد صدای فطرت و منِ بهترمان شنیده شود. دنبال گرفتن تایید و تحسین دیگران است. دیکتاتوری است که نیاز به تعریف و تمجید و تملق دارد. به زبان سیاست، نفس، دیکتاتور درون ماست. می گوید هر چه می گویم بکن، تا دوستت داشته باشم.

شیاطین و ستمگران تنها در بیرون نیستند. شیاطین و ستمگران درونی، کارگزار و ستون پنجم ایشان اند.

نفسانیت هم متوهم است. توهم توطئه دارد. پارانوئید است. دیگران را نسبت به خود تهدید و دشمن تلقی می کند. خود را عقل کل می پندارد.

اگر مبنا و پایه صلح برون، صلح درون یعنی صلح انسان با خودش است، مبنای همه تنازعات بیرونی هم در تنازعات و تناقض های درونی برخاسته از نفسانیت است. انسانی که با خود در صلح نباشد، تناقضاتش را به عالمیان و آدمیان نیز فرافکنی می کند. به همین دلیل عرفا خصم درون را نه به نسبت خصم برون، دشمن اصلی تلقی می کردند. مولوی می گوید نسبت دشمن درون به دشمن بیرون مثل نسبت اژدها به مار است:

مادر بت ها بت نفس شماست

کان دگر مارند و این یک اژدهاست

نفسانیت دیکتاتوری درونی است که ما را تحت فشار می گذارد و با صرف زور و انرژی و تنش و تعجیل و شتاب بسیار کارش را پیش می برد. نفس انسان را دائماً در حال درگیری و تنش و جبهه گیری و حمله و دفاع نسبت به دیگری قرار می دهد. از ترس و خشم و نفرت تغذیه می کند. رویکردش واکنشی و مقابله ای و معطوف به امر بیرونی است. بی ریشه و نااصل است.

این تنش ها، جسم را هم بیمار می کند. فاکتورهای شیمیایی، خونی و هورمونی را به هم می ریزد.

تصویر زیبای رهایی از نفسانیت، تصویری است از سبکباری و راحتی و آرامش و متانت و آهستگی و آسوده خیالی که خوب نفس می کشد و خوب زندگی می کند. آزاد و رها از تنش و فشار روانی است. انسان رها، حس تعادل و هارمونی دارد. رویکردش کنشی و معطوف به منطق درونی و نیالوده به واکنش است. ثقل و ریشه درونی و اصیل دارد. به جای تخریب ساختمان دیگری، ساختمان خود را بالا می برد.

جسم سالمتری هم دارد. فاکتورهای شیمیایی متعادل تری هم دارد. زیرا سلامت جسم و ذهن متقابل و دیالکتیکی است.

اما نفس چگونه ما را کنترل می کند و تحت سلطه قرار می دهد؟

نفس دائماً به ما یادآور می شود اگر با دیگری صمیمی بشوی، از تو سوء استفاده می شود. لذا سعی کن او را در سلطه بگیری. اما من اصیل از صمیمیت خودانگیخته و درونزا و خودجوش تغذیه می کند.

شاید مهمترین ترفند نفس برای سلطه بر ما این است که بی وقفه به ما برای سلطه بر دیگران و کنترلشان فشار می آورد. نفس این کار را با بالابردن انتظارات و توقعات از دیگران پیش می برد. در حالی که موضوع بر سر کنترل نفس است توسط خویشتن بهترمان نه کنترل خویشتن اصیل توسط من کاذب.

دشواری کنترل نفس در این است که عمری بر ما حکومت کرده و رابطه ای مکانیکی و شرطی و تعریف شده با ما ایجاد کرده است. نفسانیت اتوماتیک وار و بر حسب عادت و بدون صرف انرژی عمل می کند و کارش را پیش می برد ولی برای کنترل آن نیاز به فراخوانی خودآگاهی و مراقبه و صرف انرژی داریم.

در اجتماع و تاریخ نیز، تداوم خودکامگی، حاصل خو گرفتن با هزاران سال دیکتاتوری و زورگویی است.

کنترل نفسانیت در ساحت فردی با تقوی و خودسازی و مراقبه و همنشینی با اهل دل میسر است.

اما در ساحت اجتماعی، کنترل نفسانیت سیاستمداران، جز با نظارت خرد جمعی یعنی سازو کارهای دموکراتیک میسر نیست. ممکن است انسان های صالحی در میان اهل سیاست پیدا شوند ولی اکثریت مطلق شان نیاز به نظارت دارند تا تباه نشوند و از موقعیت خود سوء استفاده نکنند.

29 اردیبهشت 1404

من از هیچکس بهتر نیستم

من از هیچکس بهتر نیستم

محمدامین مروتی

قطعاً من ذاتاً و بالقوه از هیچکس بهتر نیستم. زیرا مرا محیط و ژنتیک برساخته است. بالفعل هم از دیگری بهتر نیستم زیرا با هر کسی که جایم عوض شود، تبدیل می شوم به او. پس این "من از او بهترم" از کجا می آید؟ از نفس و شیطان(خودخواهی) که خود را با آدم مقایسه کرد و "اَنا مِن خیری"(من از او بهترم) گفت:

اولین کس کاین قیاسک ها نمود

پیش انوار خدا، ابلیس بود

از همه این ها گذشته، من چه علم و اطلاعی از دل و درون دیگری دارم که بخواهم خود را برتر از او بدانم؟ معمولاً هر کس عیوب خود را بهتر از دیگری می شناسد. سعدی می گوید:

کسی را زشتخویی داد دشنام

تحمل کرد و گفت این نیک فرجام!

بَتَر زانم که خواهی گفت آنی

که دانم عیب من جز من ندانی

از همین رو وقتی از مردخدایی خواستند که بگردد و بدترین مردمان را معرفی کرد نهایتاً برگشت و ریسمان در گردن خود کرد که اینک من. من از درون دیگران خبر ندارم ولی خود را که خوب می شناسم.

به علاوه مسئله تداوم و گذشت زمان هم مطرح است. به قول معروف هر قدیسی گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای. یعنی خوبی و بدی اموری ثابت نیست نیستن و در افراد می توانند جا به جا شوند.

در پس و پشت تمام دعواها، نارضایتی ها، خشم ها و پریشانی ها همین "انا من خیری" خوابیده است. این انا من خیری به زبان "روانشناسی رفتار متقابل" می شود "من خوبم، تو بدی" در حالی که وضعیت مطلوب یعنی "وضعیت آخر" این است که "من خوبم، تو خوبی".

در یک گفتگوی سالم نهایتا باید به "من خوبم توخوبی" بیانجامد و گرنه کمین گاه نفسانیت است. جنگ و جدال کار نفسانیت است. دعوا -اعم از زبانی و فیزیکی و سیاسی- کار نفس و شیطان است. چنان که معامله خوب هم معامله ای است که به "برد-برد" بیانجامد و نفع طرفین را تامین کند.

تنها زمانی خوب بودن من محلی از اعتبار دارد که اولاً در مقابل بد بودن دیگری قرار نگیرد و ثانیاً نه از زبان من که از زبان دیگران جاری شده باشد. به قول معروف، مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.

معنیِ ضمنی و مستترِ قضاوت و داوری دیگری این است که من از تو بهترم. در این عالم هیچکس از هیچکس بهتر نیست. زیرا در تحلیل نهایی، ما برساخته ژنتیک و محیطی هستیم که انتخابشان با ما نبوده است و اگر بخواهیم به زبان دینی سخن بگوییم همه ما ترکیبی از نفخه الهی و خاکیم و ارزش مساوی داریم مگر به دلیل تقوا و سبک زندگی مان. اگر چنین است بدترین انسان ها بهره ای از نفخه الهی دارد و بهترین شان بهره ای از دنیا و خاک. هر قدیسی گذشته ای داشته و هر گناهکاری آینده ای. این یعنی "هزار باده نخورده هنوز در رگ تاک است".

اگر به فرض من مزیتی نسبت به تو دارم به دلیل این است که شرایط بهتری از تو داشته ام. شرایطی که خودم انتخاب نکرده ام. همچنان که تو هم در انتخاب شرایط زندگی ات نقشی نداشته ای. من اگر جای تو به دنیا می آمدم عین تو می شدم. پس چه جنگی است که ما با هم داریم؟ چه جنگی است که طرفداران مذاهب و مکاتب سیاسی با هم دارند وقتی تفکرشان منتسب و ملصق به موقعیتی است که انتخاب خودشان نبوده است؟ شاید از همین رو بود که عرفا شیطان را هم قضاوت نمی کردند و او را مامور خدا می دانستند و در عوض به جای درپیچیدن به خصم برون، به شیطان درون یعنی نفس خود در می پیچیدند.

این بدان معناست که فخری نداریم که بر یکدیگر بفروشیم و شرمی هم نباید از قبل وجود خود داشته باشیم. فقط باید به جای تقابل نفسانیت من با نفسانیت تو، به سوی تعامل فطرت و مسیحای وجودمان یعنی همان نفخه الهی با هم حرکت کنیم. یعنی بخواهیم بهترین نسخه وجود یکدیگر را برکشیم و مانند مامایی به زایش صفات نیکوی یکدیگر کمک کنیم. همه منازعات عالم از تقابل نفس ها با هم است. به همین دلیل حافظ می گوید صلح به از جنگ و داوری است:

یک نکته صوفیانه بگویمت، اجازت هست؟

ای نور دیده! صلح به از جنگ و داوری

این صلح زمانی حاصل می وشد که به جای قضاوت و داروی، یکدیگر را درک کنیم و اگر خطایی داریم سعی کنیم بفهمیم این خطا چگونه رخ داده و علاجش چیست نه اینکه نقاط ضعف و به قول ابوسعید، شوخ یکدیگر را بر رخ هم بکشیم.

درک که بر جای قضاوت نشست، همدلی و سپس همدردی و شفقت می آید و بدینسان روابط مان بهشتی می شود. "ادخلوا فی السلم" یعنی همین. یعنی به صلح با هم وارد شوید "ولا تتبعوا خطوات الشیطان" یعنی جا پای شیطان نگذارید. زیرا شیطان دوست دارد بین شما عداوت و کینه باشد: "الشیطان یرید ان یوقع بینکم عداوت و البغضا".

اما صلح درون است که به صلح برون می انجامد. اگر ما با خود در صلح نباشیم یعنی آرامش نداشته باشیم، زندگی مان را مدیریت نکنیم، با خود هم در جنگ خوهیم بود و همین نفس و شیطان ما را به عداوت و دشمنی با دیگران دعوت می کنند.

یکی از بهترین تمرینها برای دیدن دیگران، این است که در کسب لذت و راحتی آن ها را بر خود مقدم بداریم و سبقت دهیم. مثلاً در رانندگی بگذاریم اول دیگری رد شود. پیش از کشیدن غذا برای خود برای کسی که دستش نمی رسد یا مسن است، غذا بکشیم و هزاران مثال دیگر که روزانه با آن سرو کار داریم.

21 اردیبهشت 1404

آیا من هستم؟

آیا من هستم؟

محمدامین مروتی

سخن بزرگ و به قولی حرف گنده یا راز بزرگی که عرفا زده اند این است که "من" وجود ندارد و ساخته توهمات ذهن است.

ببینیم این سخن مبتنی بر چه دلایلی است و چقدر با یافته های روانشناسی و نورولوژی منطبق است؟

دو معنای "من":

نخست باید با اطمینان گفت "من" به معنی "خودآگاهی" وجود دارد. یعنی هر کس متوجه وجود خود هست و بدان اذعان دارد. سخن بر سر تلقی متفاوتی از "من" به معنی نفسانیت و خودمداری است نه خودآگاهی.

یعنی دو "من" وجود دارد:

منی که از آن خبر دارم و این منجر به خودآگاهی من می شود.

منی که از موضع منافع شخصی با دیگران و دنیا وارد رابطه می شود. صحبت بر سر وجود این من دوم است که آیا کاذب و ساختگی است یا واقعیت دارد؟

اما خودآگاهی، بالاترین مرحله آگاهی در جانوران است که در بشر نمود پیدا کرده است. البته اصطلاحی به نام "فراآگاهی" هم داریم که برای اشخاص خاصی به کار می رود. مثلاً کسانی که درک شهودی و بیواسطه از امور دارند.

در قدم اول می خواهیم بدانیم خودخواهی و دگرخواهی از کجا می آیند؟

نقش تربیت در خودخواهی:

برگردیم بر سر دلایل توهمی بودن نفسانیت.

زمانی که ما به دنیا آمدیم، فاقد نفسانیت بودیم. نفسانیت حاصل تربیت خانوادگی و اجتماعی و امری موضوعه و برساخته ای روانی/اجتماعی/ فرهنگی است.

به جهت علمی هم خودمداری بازماندۀ دوران شکار در بشر است که تولید اضافه ای وجود نداشت و انسان برای گرسنه نماندن مجبور بود سهم دیگران را هم برای خود بخوهد. خشونت دوره شکار علاوه بر کمبود خوراک، به ذهن جانوری و خزندگانی ما برمی گردد که هنوز عواطف پستانداری در مغز شکل نگرفته بود. مغز خزندگانی قسمت تحتانی و مغز پستانداری قسمت میانی مغز ماست. اما مغز فوقانی و کورتکس مسئول عقلانیت و مصلحت سنجی(عقل نظری و عملی) انسان هستند و این تفاوت انسان با سایر جانوران و حیوانات است.

نقش عقلانیت در دگرخواهی:

حدود 70 هزار سال پیش بر اساس جهش ژنتیکی در مغز بشر، مغر فوقانی رشد کرد و انسان "هوموساپینس" یا خردورز به وجود آمد. آنچه موجب غلبه انسان بر سایر جانداران روی زمین شد، همین عقلانیت و خردورزی او بود که برای او این امکان را ایجاد می کرد که مسائل را با عقل و نه با زور حل و فصل کند. زندگی اجتماعی بشر محصول همین عقلانیت است. در حقیقت انسان دریافت که در اشتراک مساعی شانس بقایش افزایش می یابد و همین اشتراک مساعی منشأ تکوین جامعه و قانون و حکومت و استیلای انسان بر روی کره زمین شد. به همین دلیل گفته اند انسان موجودی اجتماعی است.

همین عقلانیت است که انسان را دور اندیش می کند تا بتواند عاقبت کار را بهتر ببیند و در دام غریزه و لذائذ و منافع آنی نیفتد. همین عقلانیت است که باعث می شود، اخلاق به عنوان ابزار تنظیم مناسبات بین بشر، موضوعیت پیدا کند. در یک کلام انسان متوجه می شود که با روابط نیکو و قوانین نیکو و زندگی مسالمت آمیز بهتر به اهداف خود و بقای نفس دست می یابد.

در زمان ما این منافع مشترک و دور اندیشی ناشی از آن، به مراتب انسان را به جلو رسانده است. معهذا هنوز هم خودخواهی شکل غالب را دارد. انسان از طرفی با قانون و از طرفی با اخلاق کوشیده این خودخواهی ها را کنترل کند و تا حد زیادی هم موفق بوده است اما این برای اهل دل، عرفا و عشاق و انسان های معنوی کافی نیست. برای عشاق، نابودی و زوال این نفسانیت مورد نظر است. انسان های معنوی، سودای وحدت با آدم و عالم را دارند و این به معنای کار شاق و دشواری به نام برچیده شدن بساط نفسانیت است.

نقش اقتصاد در خودخواهی و دگرخواهی:

به لحاظ روانشناسی هم راه حل اجتماعی تضعیف نفس هم، برآورده شدن نیازهای اولیه اوست. طبق هرم نیازهای "آبراهام مازلو"، تا انسان نتواند نیازهای اولیه اش را رفع کند نوبت به رفع نیازهای معنوی و فرانیاز ها نمی رسد. پس تضعیف نفسانیت تنها راه حل فردی ندارد و نیازمند به اصلاحات اجتماعی هم دارد. مغز جانوری ما محصول زمان کمبود منابع بوده است و کورتکس ما با کسب منابع بیشتر در ارتباط است.

همچنین اقتصاد به جهت وارد کردن ما در رابطه برد- برد، محملی برای تقویت ارتباطات اجتماعی و غیرخواهی است.

ریشه های خودخواهی:

استدلال اهل معنا این است که نفسانیت به معنای خودخواهانه اش، برساخته ای تربیتی و معطوف به مغز و غرایز جانوری ماست که باید کنترلش کرد تا مزه عشق و زندگی خوب و توسعه فردی فهمیده شود. این کار از سویی با درک سازوکار برساخته شدن نفسانیت و از سوی دیگر با تمرین هایی برای تضعیف آن می تواند به ثمر بنشیند ولو به صورت نسبی و تدریجی اش.

ردپای تکوین نفسانیت و خشونت و خودخواهی را علاوه بر تاریخ و تکامل حیوان به انسان، می توان در تعلیم و تربیت خانوادگی و اجتماعی هم دنبال کرد. کودک انسان هم بخشی بر زمینه مغز جانوری و بخشی در نتیجه تربیت خانوادگی و اجتماعی، خودخواه بودن را یاد می گیرد. نفسانیت دیواری از خودخواهی دور ما می کشد تا فقط خود و منافع خود را ببینیم و این سبک زندگی با بازخوردهای خانوادگی و اجتماعی تقویت می شود و کم کم بنا به گفته "اریک برن" و همفکرانش، سه وضعیت خوب و بد شکل می گیرند تا "وضعیت آخر" یعنی وضعیت "من خوبم تو هم خوبی" شکل نگیرد.

خودخواهی رقیب غیرخواهی یا همان عشق است. تقویت هر یکی به معنای تضعیف دیگری است.

نتایج خودمداری:

حاصل تقویت خودخواهی، انزوای بشر و پناه بردنش به دارایی های خارجی از قبیل داشتن و انباشتن ثروت و کسب شهرت و قدرت یا افراط در مسائل جنسی و اعتیادات مختلف است تا امنیت و شادی و حس خوب را در این عوامل بیرونی بیابد. ثقل وجودیش به بیرون از خود و به "به به" و "اه اه" کردن دیگران و قضاوت هایشان منتقل می شود.

نفسانیت دردانه لوسی است که والدین در ما می پرورانند. دردانه ای که همیشه حق با اوست. اولویت با اوست. دائماً حق به جانب است. می رنجد و می رنجاند.

چرا نفسانیت مایه بدبختی بشر است؟

زیرا یک دردانه لوس و مغرور است که هم و غمش کسب منفعت شخصی به بهای پایمال کردن حقوق دیگران است. زیرا همیشه ولع حال خوش دارد و همیشه از آن عقب می ماند. زیرا کمتر چیزی راضی اش می کند. چرا که توقعش از همه چیز و همه کس بالاست. و بدتر از همه زیرا زندگیش در دفاع و حمله می گذرد. همیشه از دیگران می ترسد منافعش را تهدید کنند و خودش نیز همیشه در صدد تهدید منافع دیگران است. همیشه فکر می کند به او توهین شده همیشه حق به جانب است لذا از دیگران می رنجد.

چرا نفسانیت یک توهم و دروغ است؟

زیرا در یک محاسبه ریاضی و به جهت وجودشناسی، اندازه وجود ما نسبت به عالم مساوی صفر است.

زیرا به جهت معرفت شناسی هم دانسته های ما نسبت به نادانسته هایمان مساوی صفر است.

زیرا به جهت جامعه شناسی و روانشناسی، "نفسانیت" برساخته اجتماع و خانواده و سیاست است. زیرا بدیل آن یعنی عشق، موجودی واقعی و در دسترس است. برخلاف دروغ نفسانیت، "من" تافته جدابافته و منحصر به فردی نیستم. من از هیچکس بهتر نیستم. معمولی بودن و طبیعی بودن، بزرگترین معجزه ای است که می تواند در فهم و مغز و زندگی ما اتفاق بیفتد. اگر در دیگران هم خودخواهی و بدی هست، به واسطه ژنتیک و محیط پرورش است و اگر من به جای هر کس دیگری به دنیا می آمدم، عین او می شدم. پس نه فخری دارم که بر دیگران بفروشم و نه بایدحقارت و سرزنشی متوجه خود بکنم. اگر کسی بدی هایی دارد، مایه اش بد نیست و برعکس نیکو و الهی است. فقط در موقعیتی قرار نگرفته که قدر داشته های خود و قدر مایه های ماورایی خود را بداند.

نگاه قدسی به دنیا:

تفکر مثبتی که می تواند به تضعیف نفسانیت کمک موثری نماید این است که انسان را صرفاً جسمانی ندانیم بلکه او را حامل امانتی الهی(عقل و آگاهی) یا روحی الهی بدانیم که اصالت و جوهر بشریت را تشکیل می دهد و این جوهر در همه انسان ها اعم از انسان های خوب و بد وجود دارد و در بعضی به محاق و پرده رفته است. اگر در همه ما چیزی از خدا هست، باید به شکرانه این اشتراک وجودی، یکدیگر مهر بورزیم. در واقع به قول سعدی ما اعضای یک پیکریم و غم و شادی مان مشترک است. یک ارباب مشترک داریم و به قول مولانا "خواجه تاش" هستیم. همه بنده یک خداییم.

بسیاری از اهل معنا و عرفان، خود و دیگران را جزئی از خدا می دانند، لذا زندگی اخلاقی و عاشقانه را در خود و دیگران پاس می دارند. این که جهان را به چشم آثار و مظاهر مقدس و الهی ببینیم، دیدی سپهری وار و مولوی وار به ما می دهد. ما را بی آزار و عاشق پیشه و خوشحال می کند.

نگاه به مرگ:

باز هم برای انسان اهل معنا، مرگ پایان کبوتر نیست و این معنا، به نوعی بقا دارد و بدین ترتیب ترس از مرگ -که بزرگترین دلهره وجودی بشر است- بلاموضوع می گردد. مرگ و ترس از دست رفتن همه چیز، منبع و منشأ مهم خودخواهی بشر است. اگر به تداوم این وجود باور داشته باشیم، مرگ دیگر ترسناک نخواهد بود و مغز جانوری ما را تحریک نخواهد کرد.

21 اردیبهشت 1404

جهان نگری و جان نگری کمال

جهان نگری و جان نگری کمال

محمدامین مروتی

یک انسان کامل جهان را چگونه می نگرد و خودش چه ویژگی هایی دارد؟

حقیقت جهان و حقیقت انسان را چگونه می بیند و این نگرش چه نسبتی با واقعیت دارد؟

تصویر بزرگ:

انسان کامل تصویر بزرگ برخاسته از واقعیت را جایگزین تصویر کوچک برخاسته از خودخواهی و منیت می کند.

در جهان بینی انسان کامل، ابعاد وجودی واقعی عالم و آدم دیده می شود. انسان کامل نسبت واقعی خود و جهان را می بیند و می داند در یک محاسبه ریاضی نسبت او با جهان صفر به بی نهایت است.

یک انسان خودبسنده می داند که جزئی کوچک و ناچیز مثل سایر اجزای وجود است و حق ویژه ای ندارد و تافته جدابافته نیست. در حالی که نفس ما را تافته جدابافته جا می زند و این با واقعیت وجود ما و دنیا سازگار نیست. سهم ما از برگ های تاریخ حتی یک لحظه هم نیست اما من طوری زندگی و فکر می کنم که گویی این دنیا را برای من ساخته اند و این تصویر درستی از واقعیت نیست. رابطه مان به دلیل خودخواهی و خودبینی با واقعیت قطع است.

تمرین و تکرار و یادآوری این تصویر، موجب نهادینه شدن نگرشی واقعی در ما می شود و ما را آسیب ناپذیر و سبک زندگی ما را متحول می کند.

ما با دیدن تصویر بزرگِ رابطه مان با کائنات، متوجه می شویم که در مرکز عالم نیستیم. جزئی از آن هستیم. جهان از منظر خودبسندگی دیدن و پذیرش واقعیت هستی و سهم و نقش تو در آن است. نفس، تصویرِ کوچکی را می بیند که خود در مرکز آن است. تصویر خود را نه به اندازه واقعی که بزرگ می بیند و به جای تصویر بزرگ عالم می نهد. اما این واقعیت ندارد. دروغ است و توهم. نفسانیت یک ایدئولوژی و آگاهی کاذب است که در طول زندگی به ما القا شده است. نفسانیت توهم و دروغی بزرگ و جا افتاده است که به ضرب تکرار، عادی نمایی شده است.

دیدن تصویر بزرگ و تمرین آن را می توانیم هم از عرفای خودمان، هم از تائوئیسم، هم از رواقیون و هم از اسپینوزا و هم از علم فیزیک بیاموزیم.

ما نه تنها به جهت وجودشناختی، ناچیزیم بلکه به جهت معرفت شناسی هم قطره ای دانایی در مقابل اقیانوسی از نادانی هستیم. به قول مولانا:

قطره دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

نکته ای که فلاسفه علم هم آن را تایید می کنند.

با این وضعیت وجودی و معرفتی، چه چیزی برای گفتن داریم و چرا به خود چندان بها می دهیم و طوری زندگی می کنیم که مرکز وجود هستیم؟

انسان کامل کیست؟

نتایج این نگرش است که خودخواهی های نفسانیت را به زوال می برد و انسان کامل را می سازد.

اگر این نگرش به دست آید، انسان از صغارت نفسانی خارج می شود. وقتی کوچک بودن خود را دریابد مانند قطره ای که با دریا آمیخته شده، به اندازه دریا بزرگ می شود. به قول عرفا انسان دنیای اصغر است و دنیا عالم اکبر. وقتی محوشد، انسان عالم اکبر می شود.

انسان کامل کسی است که اندازه وجودش را بداند و پا از گلیمش دراز تر نکند. حقیقت ناچیز خود را دریابد و در عین حال از خودش رضایت داشته باشد و نخواهد چیز دیگری باشد. کسی که حاکم بر حرکات و سکنات خودش است. کسی که فرمان وجودش را در اختیار دارد. انسان خودکفا و معطوف به درون، که به حقیقت وجود خودش وفادار است، همین حالا کامل است. به خودش دروغ نمی گوید و زندگیش را با تعادل و تعقل و ملاطفت مدیریت می کند. نقص من درست از جایی شروع می شود که سعی کنم چیزی باشم غیر خودم.

برای انسان خودبسنده مرگ هم وجود ندارد. زندگیش را تمام و کامل می زید تا به نشئه بعدی وارد شود.

مواجهه با درد:

این بدان معنا نیست که انسان کامل بی درد است.کامل بودن لحظات دردناک هم دارد ولی نحوه برخورد انسان کامل واقع بینانه و منطقی و کم هزینه است. در این نگرش به جای بازتولید و تکرار مشکل، من به بخشی از راه حل تبدیل می شوم.

در نگرش نفس محور، به جای پذیرش و حل مسئله، انکار و عدم پذیرش و لجبازی جایگزین می شود که درد را بیشتر می کند و تاب آوری انسان می کاهد و تاب و توانش را در مقاومتي بيهوده هدر می دهد.

نسبت کمال و سپاسگزاری:

تصویر بزرگ در مورد حق و حقوق ما چه می گوید؟

واقعیت این است که همه انسان ها کمابیش برخوردارند. زیرا می توانستند اصلاً به دنیا نیایند. بهره ما از عالم کم و زیاد دارد ولی همین بهره هم ضرورتاً حق ما نیست. علاوه بر این که خود زندگی حق مسلم ما نیست، میزان برخورداری از آن هم حق مسلم ما نیست. به قول مولانا:

قدر جان زان می ندانی ای فلان!

که بدادت حق به بخشش، رایگان

نفس به دنیا آمدن و بودن ما هیچ دست کمی از معجزه ندارد و ما قدردانش نیستیم.

به علاوه اگر دارایی های عالم بین ابنای بشر تقسیم می شد، چه بسا سهم کنونی هم به ما نمی رسید. همه این حقایق و واقعیات، لزوماً باید ما را شکرگزار خود زندگی و پیشکش هایش باشد. به قول معروف دندان اسب پیشکشی را نمی شمرند. این نفس و خودخواهی بشر است که نه نسبت به اصل وجودش و نه نسبت به داشته هایش سپاسگزار نیست.

از آن سو خود زندگی با کم و زیاد سال هایش و برخورداری های ما با همه تفاوت هایش، در تحلیل نهایی تفاوتی ندارد. چون این مدت کوتاه، به سرعت سپری می شود و همه ما از شاهزاده تا گدا در درگاه مرگ به تساوی مطلق می رسیم. به قول خیام با هفت هزار سالگان سر به سر می شویم. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. کافی است به عاقبت مردم دویست سال پیش فکر کنیم تا این واقعیت مسلم دریافته شود.

در نهایت هم همه برابریم و تفاوت زیادی با هم نداریم دیر و زود و کم و زیادش موقت و زودگذر است. نفس، تفاوت ها را بزرگ می کند‌. چاشنی و جوهر زندگی در نگاه ما ذهن ما و درون ماست نه بیرون ما.

وجود انسان کامل:

آیا انسان کامل وجود دارد؟ ما می دانیم کمال نسبی است. انسان کمال در تمام لحظات زندگی وجود ندارد. کامل ترین انسان ها در لحظات زیادی به مرتبه نفسانیت نزول می کنند. خود مولانا می گوید "یافت می نشود، جسته ایم ما". سوال این است که سخن گفتن از این انسانی خواب و خیال است یا فایده ای هم دارد؟

فایده ایده انسان کامل این است که ضمن نجات ما از فریبکاری های نفسانیت، جهت حرکت ما را معلوم می کند و می گوید تو به سوی کمال حرکت کن و لحظات نفسانی عمر خود بکاه. همین برای در راه ماندن و منحرف نشدن از مسیر اصلی کافی است. بقیه کار در دست ما نیست و به عنایت سایر فاکتورها وابسته است. کمال در تعریف ما یعنی تلاش خود را کردن برای ماندن در مسیر درست ماندن. مهم این است که مثل مولانا با اشعار بر این که انسان کامل وجود ندارد، کماکان آن را بجوییم و به سویش روان باشیم.

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت «آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوست»

27 اردیبهشت 1404

اصلاح فردی یا اجتماعی

اصلاح فردی یا اجتماعی

محمدامین مروتی

دوگانه اصلاح فردی و اجتماعی، مثل همه دوگانه های دیگر کاذب و ساختگی است. انسان سالم اصلاح را در هر دو زمینه پیش می برد و یکی را به دیگری موکول نمی کند، وگرنه در مصلح و سالم بودنش تردید وجود دارد.

نگاه انسانی که می خواهد نفسش را مهار کند باید این باشد که اولاً فطرت همه انسان ها سالم و پاک است که در زیر آموزه های نفسانی مغفول مانده و همه باید برای نجات و آزادی این فطرت به سهم خود بکوشیم. ثانیاً جان های آزاده فراوانی هستند که ایشان هم به تذهیب نفس مشغولند و آنان متحدان و شرکای ما در این راه مقدس هستند.

این نگاهی است که باید در ما باشد و ترویج شود تا اهداف مان به رستگاری فردی محدود نشود. اکتفا به اصلاح فردی و بیرون کشیدن گلیم خویش، ادامه ترفندهای نفس برای تداوم خویش است. انسان سالم خیر را برای همه آدم و عالم می خواهد.

دشواری کنترل نفس در این است که عمری بر ما حکومت کرده و رابطه ای مکانیکی و شرطی و تعریف شده با ما ایجاد کرده است. نفسانیت اتوماتیک وار و بر حسب عادت و بدون صرف انرژی عمل می کند و کارش را پیش می برد ولی برای کنترل آن نیاز به فراخوانی خودآگاهی و مراقبه و صرف انرژی داریم.

در اجتماع و تاریخ نیز، تداوم خودکامگی، حاصل خو گرفتن با هزاران سال دیکتاتوری و زورگویی است.

29 اردیبهشت 1404

منِ متعالی و نگاه سوم شخص

منِ متعالی و نگاه سوم شخص

محمدامین مورتی

وقتی می گویم با خودم فکر کردم، منظورمان چیست؟

ظاهراً ما یک خودی داریم که می تواند به ما مشورت بدهد. خود عاقل ما. خود عاقل تر ما همان خودی است که می تواند از احساسات و خودخواهی های ما فاصله بگیرد و نماینده بهتری برای حقیقت باشد.

این خود، سوم شخص وجود ماست که اول شخص ما با آن مشورت می کند. اول شخص نفس ماست و سوم شخص عقل ما.

سوم شخص به عنوان یک شاهد عادل به موضوع می نگرد نه به عنوان شخصی ذینفع.

این عاقل عادل، نه از موضع قربانی بلکه از موضع درمانگر به موضوع می نگرد. به جای قضاوت، سعی در درک موقعیت و اشخاص می کند. به جای مشکل، با مسئله مواجه می شود. برای او مشکل وجودندارد، مسئله وجود دارد و مسئله را باید حل کرد.

سوم شخص در موضع شاهد و مشاهده گر قرار دارد و می داند چنین مشاهده ای، خصلتی کوانتومی دارد و واقعیت را تغییر می دهد. به همین علت ما معمولاً در مقام حل مسائل دیگران عاقل تر از زمانی هستیم که می خواهیم مشکلات خود را حل کنیم.

شخصی که بتواند به شاهد خود و اعمال و حرکات خود تبدیل شود، کودکی است که بزرگتر وجود خود را کشف کرده است.

چگونه حضور این من برتر را حس کنیم؟

وقتی می گوییم دست من یا معده من یا عقیده من یا فکر من، منظور ضمنی این است که جسم و ذهن ما، "من" نیستند. مال من اند. گویی یک من متعالی یا برتر مالک جسم و ذهن است. بعضی مانند فروید و روانشناسان "مکتب روانشناسی رفتار متقابل" از این من برتر به همان عقل تعبیر کرده اند. یونگ از آن به ناخودآگاه جمعی تعبیر کرده است. در اسلام به عنوان روح الهی(نفخت فیه من روحی) و فلاسفه دینی به عنوان روح از آن تعبیر کرده اند. فلاسفه دینی می گویند عقل پیامبر باطن است و پیامبران عقل ظاهر یا عقل بیرون از ما هستند که برای برانگیختن آن عقل باطن مامور و مبعوث شده اند. اگر عقل پیامبر است، احتمال خطای بزرگ ندارد ولو آن که احتمال اشتباهات کوچک انسانی داشته باشد.

گاهی ما خطاهای گذشته خود را مرور می کنیم و با اظهار پشیمانی، به خود می گوییم کاش در فلان موقعیت فلان کار را می کردیم. در حقیقت این همان من برتر یا مقدس و عاقل ماست که با فاصله گرفتن از گذشته، امکان دیدن بهتر موضوع و تشخیص خطاها را پیدا کرده است. اما مهم این است که الان هم بتوانیم با ذهن و جسم مان فاصله بگیریم تا جا برای من متعالی مان باز شود. به قول مارکس تفسیر گذشته به اندازه تغییر حال اهمیت ندارد.

در تحمل مشکلات و برخوردهای بد اندیشیدن به من مقدس مان بسیار موثر و مفید است.

زندانیان سیاسی به همین شیوه، شکنجه را تحمل می کنند.

بیماران به همین شیوه بیماری را تحمل می کنند.

همین طور در برخورد به دیگران هم یادتان باشد، آن ها نیز یک من مقدس دارند و گفتار و کردار روزمره شان لزوماً بیانگر من واقعی شان نیست. اینطوری مهربان تر می شوید. خیلی جاها حق با ماست ولی محق بودن نباید موجب نامهربان بودن مان شود. اگر بین محق بودن و مهربان بودن، مجبور به انتخاب شدید، مهربان بودن را انتخاب کنید.

منبع:

خویشتن مقدس شما، وین دایر، مترجم, مهدی اصغرپور

17 اردیبهشت 1404

من کیستم؟

من کیستم؟

محمدامین مروتی

ما معمولاً خود را عبارت از نام و نشان و شغل و ملیت و مذهبمان می دانیم.

بیش از هر چیزی به نظر می رسد من نامم هستم ولی آیا واقعاً من نامم هستم؟ مسلماً نه. من ممکن بود هر اسم دیگری داشته باشم.

آیا من شغلم هستم؟ آقا یا خانم دکتر یا مهندس هستم؟ مسلماً خیر. کاملاً ممکن بود من شغل دیگری داشته باشم.

آیا من دارایی هایم مثل نوع ماشین و خانه و باغ و ملکم هستم؟ خیر. دارایی هایم بخش ضروری وجود من نیستند. می آیند و می روند ولی من همانم که بودم.

آیا من نسبت و فامیل و خاندانم هستم؟ مثلا پدر فلانی و پسر فلانی؟ خیر. نسبت من با کس و کارم کاملاً تصادفی است.

آیا من ملیت و مذهبم هستم؟ خیر. دین و ملت من هم کاملاً تصادفی است.

آیا من جسمم هستم؟ خیر. جسم من هم کاملاً تصادفی به من رسیده است.

پس من کیم؟

من همانم که در زمان تولد نه اسم داشت و نه خود را به عنوان شغل و دارایی و نسبت و ملت و مذهب می شناخت.

یک خود اصیل و ابتدایی، که در نتیجه تربیت خانواده و اجتماع، خود را موجودی متفاوت و تافته ای جدابافته به حساب نمی آورد. موجودی که قضاوت نمی کرد، تظاهر و تفاخر نداشت، فقط در حال تجربه لحظات بود. دائماً در حال تجربه و یاد گرفتن بود.

اینکه می گویند خودت باش یا خودت را بشناس معطوف به همان خود نیامیخته با دارایی و شغل و عنوان و ملیت و مذهب و اصل و نسب است.

12 اردیبهشت 1404

دنیا از چشم عاشقان

دنیا از چشم عاشقان

محمدامین مروتی

شاید مهمترین سوال دنیا شاید این باشد:

ما جزئی از یک سیستم خردمندانه و ذی شعور و ذی حیات هستیم یا جزئی از یک سیستم بی خرد و بی شعور و بیجان؟

پاسخ کسانی مثل مولانا و سپهری و حتی فلاسفه آتئیستی مثل توماس نیگل، این است که جهان و آنچه در آن است کلیتی جانمند و باشعور است.

تبعات این نگاه، سبک خاصی از زندگی را رقم می زند که در آن همه پدیده ها از نوعی تقدس و تبرک برخوردارند. لذا رابطه شخص با دنیا مبتنی بر عشق و محبت و احترام به همه پدیده هاست. از همین رو سپهری خطاب به گل سوسن می گوید "شما". یعنی با یک گل هم مثل یک انسان محترم برخورد می کند، چه رسد به خود انسان ها. چرا که همه پدیده های این عالم، نسبتی و رابطه ای با عقلانیت و محبتی فراگیر دارند که اُسّ و اساس این عالم را تشکیل داده است.

چنین نگاهی به دنیا، به سختی ها و مشکلات زندگی هم برخورد متفاوتی دارد. سختی و مشکل هم بخشی از این نظام خردمندانه است. و چون از دوست می رسد، نیکوست و تو باید بیندیشی کدام قانون را زیر پا نهاده ای که مستحق تحمل این دشواری شده ای.

به علاوه، دیگران را هم قضاوت نمی کنی چون جای آن ها نیستی و می دانی اگر تو هم جای آنان بودی، بهتر از آنان عمل نمی کردی.

دنیا از چشم عاشقان، زیباتر و چشم نوازتر و دلنشین تر به نظر می آید. به قول سلمان هراتی:

جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم

9 اردیبهشت 1404

مکانیسم تحولات فکری

مکانیسم تحولات فکری

محمدامین مروتی

یکی از دلایل مهم برخوردها و درگیری های تند در گفتگوهای فضای مجازی توقع نابجایی است که من و شما برای مجاب شدن طرف مقابل داریم. ما پیش خودمان فکر می کنیم حرف حساب می زنیم و طرف از پذیرش به دلایل مختلف سر باز می زند. و نهایتاً عدم پذیرش را به حساب لجبازی و تعصب او می گذاریم.

اما قصه جنبه های دیگری هم دارد که از آن غافلیم. هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست.

مکانیسم تحول در اندیشه، نه تنها در مقیاس فرد بلکه در مقیاس اجتماع و تاریخ هم، تدریجی است نه یکبارگی و 180 درجه ای.

اگر یک چپگرا، مواضع ضدخارجی و به گفتۀ خودش ضد سرمایه داری و امپریالیستی دارد، شما نمی توانید با برشمردن جنایات کمونیست ها در کامبوج و چین و شوروی نظر او را عوض کنید ولی می توانید تلنگری به او بزنید.

اگر یک مذهبی، نقدهای شما نسبت به افراط و تفریط دینی را نمی پذیرد، شما نمی توانید با یک گفتگو، او را بی خدا سازید.

اگر یک ملی گرا گاهی به راه افراط و دیگرستیزی می افتد شما نمی توانید با چند تا استدلال او را متوقف کنید.

اگر یک سلطنت طلب، در نفی جمهوری خواهی تند و تیز است، به سادگی نمی توانید او را مجاب کنید.

صرف نظر از علل شخصیتی و تاریخی و تربیتی و صرف نظر از تعصب و کل کل کردن و یکدندگی و ویژگی های اخلاقی، عامل مهمتری در این میانه ایفای نقش می کند و آن هم مکانیسم تحولات فکری است که فلاسفه علم بسیار بر روی آن کار کرده اند.

یکی از بهترین توضیحات در این باره متعلق به کواین(1908-2000) فیلسوف مشهور آمریکایی است که تمثیل "قایق" او مشهور است. او می گوید سامانه معرفتی ما همانند قایقی است که در آن زندگی می کنیم و همزمان تعمیرش هم می کنیم. ما یکباره قایق را دور نیم اندازیم تا قایق جدیدی بسازیم بلکه قطعات فرسوده آن را به تدریج و یکی یکی عوض می کنیم و پس از مدتی قایق جدیدی خواهیم داشت که شباهتی به قایق اولیه ندارد. تحول در عقاید و در معرفت بشری نیز از همین مکانیسم پیروی می کند.

در واقع سامانه معرفتی ما یک منظومه نسبتاً سازگار است که با هم معنی می دهد. اما گاهی متوجه ناسازگاری یک بخش از آن با سایر بخش ها می شویم و سعی می کنیم آن را تعدیل کنیم و این تعدیل کم کم و تدریجی است. در واقع "تعدیل" اصطلاحی است که کواین برای تحولات اندیشه به کار می برد.

نکته بعدی این است که ما با سامانه های معرفتی خود احساس یکی بودن می کنیم و از دل آن سبکی از زندگی پیدا می کنیم که به هستی ما معنا می دهد. دل کندن یکبارگی از یک سبک زندگی نه میسر است و نه معقول. سبک زندگی هر فردی یک منظومه و کلیت است که اعتقادات تنها بخشی از آن را تشکیل می دهد و شما با زیر سوال بردن اعتقاد نمی توانید کسی را به دست کشیدن از کلیت این منظومه ترغیب کنید. همه ما همین وضعیت را داریم. اعتقادات بخشی از سبک و شیوه ای از زندگی است که با آن خو کرده ایم و هماهنگ شده ایم و راحتیم.

ما اعتقاداتمان را با یک گفتگو به دست نیاورده ایم که با یک گفتگو رها کنیم. به روزگاران و به تدریج، به بخشی از سبک زندگی ما تبدیل شده اند و به تدریج هم می توانند تعدیل شوند.

این بدان معنی نیست که نباید گفتگویی در کار باشد، بلکه بدان معنی است که انتظار تاثیر فوری و فراوان از گفتگو نباید داشت و برای تغییر افکار دیگران، نباید اصرار و پافشاری کرد. گفتگو حداکثر می تواند تلنگری برای تصحیح و ترمیم اعتقادات باشد نه کنار نهادن آن. این همان سخنی است که کوهن و کواین در فلسفه علم هم می گویند. تصحیح اعتقادات به ترمیم قایقی می ماند که در دریاست. برای ترمیم قایق نمی توانید از آن خارج شوید و دست از کل آن بکشید و گرنه غرق می شوید. باید همزمان که از آن استفاده می کنید، تعمیرش کنید. زندگی را نمی توان تعلیق و تعطیل کرد. باید ضمن پراتیک و زیستن، آن را ترمیم و تعدیل کرد.

بنابراین در گفتگوهای مان بیشتر از این انتظار نداشته باشیم که طرف مقابل به سخنان مان بیندیشد و حداکثر تلنگری را حس کند. یک تغییر کوچک و یک قدم کوچک به جلو تمام آن چیزی است که می توانیم از یکدیگر انتظار داشته باشیم. به همین دلیل همیشه گفته ام که برای تحول یک جامعه لازم نیست همه مثل هم فکر و عمل کنند بلکه کافی است چنانکه ابوسعید ابی الخیر گفت، هر کس در هر جا که هست گامی به پیش نهد و یادمان باشد یک گام یک متعصب مذهبی به اندازه یک گام یک متعصب آتئیست مهم است.

28 فروردین 1404

مقام رضا و صلح درون

مقام رضا و صلح درون

محمدامین مروتی

می توان گفت "مقام رضا" در عرفان، آخرین مقام سلوک قبل از حیرت و فناست.

در این مقام، خشنودی عارف، وابسته به حوادث و اشخاص بیرونی نیست بلکه درونی و باطنی است.

هیچ چیز نمی تواند او را متغیر و برآشفته سازد. همانند رواقیون، هر چه برایش پیش آید، بدان خوشامد می گوید و با آن سازگار می شود.

این رضایت درونی پیش و بیش از هر چیز منوط به صلح درون یعنی صلح سالک با خودش است.

صلح درون زمانی حاصل می شود که سالک از خودش راضی باشد، بی آن که "از خودراضی" باشد. از خودش خوشش بیاید و خود را دوست داشته باشد، بی آن که خودشیفته و خودخواه باشد. رضایت سالک از خودش، باید حاصل سبک زندگی درستی باشد که در پیش گرفته است. سبکی که مبنای آن ترکیب عقل و عشق، شفقت و مهرورزی است. سبکی که مبنایش بر ثقل درون به جای وابستگی به سخنان دیگران است.

امروز دیگر سالک مورد نظر ما، شخصی نیست که به پیری دست ارادت بدهد و در طریقتی معین سلوک نماید. بلکه تک تک انسان ها به این سلوک نیازمندند. این سلوک سبکی از زندگی است که من و تو باید انتخابش کنیم و به سویش حرکت نماییم تا از طریق صلح با خود، به صلح با دیگران و صلح با طبیعت و نهایتاً به مقام رضا نزدیک شویم.

15 بهمن 1403

تو همان اندیشه ای

تو همان اندیشه ای

محمدامین مروتی

مولانا می گوید:

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گُلَست اندیشهٔ تو، گلشنی

وَر بُوَد خاری، تو هیمه ی˚ گُلخَنی

این ابیات مشهور و زیبا به ما می گوید کیفیت زندگی ما بستگی دارد به این که در طول روز ذهن من و شما به چه چیزی مشغول است.

به در آمد و پول؟ به بدهی و طلب ها؟ به مسائل و مشکلات خانوادگی؟ به بیماری؟ به سیاست؟ به کار و معامله؟ به آینده؟ به تفکر؟ به شغل و کار؟ به مسائل علمی؟ به مسائل فلسفی؟ به هنر؟ به دوستان؟ به تفریحات؟ به نیکوکاری؟ به دعوا و درگیری با این و آن؟ ....

مشغولیت های ذهنی ماست که کیفیت زندگی مان را تعیین می کند. خلاصه آن که ما عبارت از مشغولیات ذهنی مان هستیم.

بنابراین اگر به دنبال آرامش و شادی هستیم، باید بخشی از اوقات و افکارمان را اختصاص به ادبیات و هنر و نیکوکاری و ورزش و رابطه با دوستان و شرکت در محیط های دوستانه و فرهنگی و هر آن چیزی اختصاص دهیم که ما را از روزمرّگی دور می کند. اموری که موتور ذهن را خلاص می کند.

ذهنمان را از چیزهایی پر نکنیم که باری گران و مایه نگرانی و اضطراب و دلهره گردد. مثلاً ذهنمان را بیش از نیاز به مشغول مسائلی نظیر مسائل سیاسی، مشغول نکنیم که راه حلشان به دست ما نیست.

حال خوش و حال بد به مقدار زیادی موکول به این است که فکر ما و ذکر ما به چه چیزهایی مشغول باشد. گل یا خار؟ مسئله این است.

در همین موضوع، یک رباعی معروف دیگر هم هست که هم به مولانا و هم به ابوسعید منسوب است:

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمهٔ نانی، نانی

این نکتهٔ رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی آنی

معنی رباعی این است که انسان عبارت از چیزی است که به سوی آن حرکت می کند. قدر و منزلت رهرو و سالک و عاشق به قدر مقصد و مقصود و معشوق اوست. آن چیزی که ذهن انسان از آن پر است، به زندگانی اش رنگ و بو می دهد.

10 بهمن 1403

سبک زندگی و اعتقادات

سبک زندگی و اعتقادات

در فضای مجازی جریانی به وجود آمده است که در نقد وضعیت موجود، به اعتقادات فکری افراد اصالت می دهد.

مثلاً بسیاری می گویند منشأ وضعیت موجود اعتقادات مذهبی است و بنابراین بدون نقد دین نمی توان از این وضعیت گذار کرد.

عده ای هم می گویند ریشه این مشکلات چپ ها و اعتقادات چپی بودند و تمرکزشان را بر نقد چپ می گذارند.

در این که نوع اعتقادات در وضعیت اجتماعی و سیاسی کشور موثر است شکی نیست. اما اعتقادات را نمی توان یک کاسه داوری کرد. می توانیم اعتقادات دینی داشته باشیم ولی به جدایی دین از حکومت باور داشته باشیم. می توانیم چپگرا باشیم اما کمونیست ارتدوکس نباشیم و به انتخابی بودن حکومت باور داشته باشیم. در عین می توانیم ملی گرا باشیم ولی رنگ و بوی نژادپرستانه و فاشیستی به آن بدهیم.

بنابراین قدم اول این است که از یک کاسه کردن اعتقادات پرهیز کنیم و قبل از داوری، بپرسیم کدام چپ؟ کدام مذهبی و کدام ملی؟ نوع ارتدوکس و ایدئولوژیک اش یا نوع تکثرگرا و پلورالیست آن؟

نکته مهم دوم این است که ما اغلب توقع داریم اگر نقد صحیحی به سخن کسی داشتیم، باید فوری آن ر ا از ما بپذیرد اما چرا این پذیرش اتفاق نمی افتد؟

موضوع این است که باید اعتقادات را به مثابۀ مصالحی ببینیم که سبک زندگی ما را می سازند. اولویت و تقدم با سبک زندگی است. ما متناسب با سبک زندگی مان، نوعی از اعتقادات و برداشت معینی از متون را می پذیریم.

مثلاً والدین ما عموماً مذهبی بوده اند و هستند ولی این مذهب سیاسی نیست بلکه در هستۀ اصلی خود نوعی تمشیت اخلاقی شخص و جامعه است. این که دروغگو دشمن خداست و ظلم بد است و حساب و کتابی در کار است و امانتداری و کمک به فقرا خوب است و...با این توجه و تنبه که بعضی از دینداران در دروه ای گرفتار دین سیاسی و ایدئولوژیکش شدند و فجایعی به بار آوردند که برای اغلب شان درس آموز بود.

هسته مرکزی چپگرایی هم نوعی از عدالت طلبی است و بنابراین انسان هایی با حسن نیت و فداکار در این مسیر می رفتند و می روند. با این نکته که بخش مهمی از چپ در دوره ای دچار توهمات ایدئولوژیک بود و فجایعی به بار آورد که باید از آن درس گرفت. اما بخش مهمی هم از همان اول به راه سوسیال دموکراسی رفت.

هسته اصلی ملی گرایی هم دفاع از منافع ملی است. اما اگر رنگ ایدئولوژیک بگیرد می تواند به زایش نازیسم و فاشیسم بیانجامد. اما همه ملی گرایان فاشیست نیستند و پیدایش دولت/ملت های مدرن نتیجۀ تفکر ملی گرایانه بود.

علت آن که در مباحثات، نقدهای مستدل یک طرف در طرف دیگر کم اثر یا بی اثر است همین است که سبک زندگی هر فردی یک منظومه و کلیت است که اعتقادات تنها بخشی از آن را تشکیل می دهد و شما با زیر سوال بردن اعتقاد نمی توانید کسی را به دست کشیدن از کلیت این منظومه ترغیب کنید. همه ما همین وضعیت را داریم. اعتقادات بخشی از سبک و شیوه ای از زندگی است که با آن خو کرده ایم و هماهنگ شده ایم و راحتیم.

این بدان معنی نیست که نباید گفتگویی در کار باشد، بلکه بدان معنی است که انتظار تاثیر فوری و فراوان از گفتگو نباید داشت و برای تغییر افکار دیگران، نباید اصرار و پافشاری کرد. گفتگو حداکثر می تواند تلنگری برای تصحیح و ترمیم اعتقادات باشد نه کنار نهادن آن. این همان سخنی است که کوهن و کواین در فلسفه علم هم می گویند. تصحیح اعتقادات به ترمیم قایقی می ماند که در دریاست. برای ترمیم قایق نمی توانید دست از کل آن بکشید و گرنه غرق می شوید. باید همزمان که از آن استفاده می کنید، تعمیرش کنید.

نتیجه آن که علاوه بر یک کاسه نکردن اعتقادات، باید توجه داشت که مثلا دینداری یا چپگرایی پیش از هر چیز نوعی از سبک زندگی است که دارنده اش با آن احساس می کند می تواند انسان خوبی باشد و این حد از اعتقاد نه تنها بد نیست بلکه مطلوب است. نقد را باید متوجه سویه های ایدئولوژیک اعتقادات کرد نه سویه هایی که سبک زندگی انسان ها را بهبود می بخشند. مثلاً یک دیندار را به امانتداری و حرام و حلال کردن متوجه می سازند و یک چپ را به شفقت ورزیدن بر بینوایان و کمک به آن ها و از این قبیل.

15 بهمن 1403

تغییر خود یا دیگری

تغییر خود یا دیگری

محمدامین مروتی

سخنی از کافکا دیدم که قابل تامل است. این که:

"آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد."

زیرا آدم نمی‌تواند آنها را عوض کند، فقط توازن‌شان را بر هم می‌زند. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده است که بتوان تکه‌ای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می‌شود. (فرانتس_کافکا/ نامه به فلیسه)

در واقع می گوید یک انسان سعی می کند اجزای فکری و حسی و شخصیتی خود را با هم سازگار بچیند. بنابراین اگر در مورد یک موضوع مقاومت یا تعصب نشان می دهد، به این دلیل است که اگر آن موضوع را بپذیرد، ناچار است در مورد انتخاب های دیگرش هم تجدیدنظر کند و این کار آسانی نیست.

این موضوع در مورد انسان های ارتدوکس بیشتر صدق می کند تا انسان های منعطف.

مثلاً اگر یک انسان مذهبی نظریه تکامل را بپذیرد، گمان می کند باید کلی از عقاید دیگر را هم باید دور بریزد.

یک چپ ارتدوکس گمان می کند اگر مارکس یا لنین را نقد کند، ممکن است از راست سر دربیاورد و آن چه یک عمر برایش جنگیده، بیهوده شود.

اما یک انسان غیرارتدوکس می تواند پازل شخصیتی خود را دستکاری و اصلاح کند و مجبور نیست همان پازل قدیمی را بازچینی کند. این روند منجر به روزآمد و کارآمد شدن عقاید می شود.

اگر بخواهیم از منظر دیگری به موضوع نگاه کنیم، انسان ها سبک های متنوعی را برای زندگی انتخاب می کنند و این انتخاب ها مقدم بر عقاید شکل می گیرند. انسانهایی با تیپ شخصیتی عقل گرا و شهود گرا و تجربه گرا، عقاید متفاوتی پیدا می کنند. یعنی تیپ شخصیتی و سبک زندگی انسان است که اعتقادات او را رقم می زند.

نتیجه تمام این تاملات آن است که ما با استدلال و از آن بدتر با اصرار و بدتر از آن با پرخاش وبد زبانی نمی توانیم یکدیگر را تغییر دهیم. فقط می توانیم خود را ان هم به میزان کم تغییر دهیم و بهترین راه برای تاثیرگذاری بر دیگری، تغییر مثبت خودمان است.

نکته کلیدی و مهم این است همین که ما عیوب خود را پذیرفتیم، ماهیت موضوع عوض می شود و به جای گشتن دنبال مقصر و محاکمه اش، به نوعی پذیرش و عبور سریع از دعوا می رسیم و حداقل دیگر آن را کش نمی دهیم.

در عین حال پذیرفتن اشتباه یعنی اینکه هر کس به سهم خود دنبال تعدیل اشتباهاتش باشد. میزان موفقیتش در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

3 بهمن 1403

تغییر خود یا دیگری؟

تغییر خود یا دیگری؟

محمدامین مروتی

در دعواها و مشاجرات، معمولاً خطا در هر دو طرف وجود دارد.

چاره کار این است که ضمن قبول و اذعان به اینکه این رفتار ما اشکال دارد، طرف مقابل را با همه اشکالات و عیب هایش دوست داشته باشیم. هر کس باید بتواند سهم خود از درگیری را بپذیرد.

در روانشناسی و خودشناسی می گویند ما نمی توانیم دیگران را کنترل کنیم یا تغییر دهیم اما به مقدار کمی می توانیم سعی کنیم خود را کنترل کنیم و تغییر دهیم. لذا ما هم به جای کنترل یکدیگر و عیب جویی از دیگری، باید روی خودمان کار کنیم و دیگری را با همه عیوبش به رسمیت بشناسیم و با نواقصش کنار بیاییم.

به جای تمرکز توقعات بر دیگری، بر خودمان تمرکز کنیم در غیر این صورت بازی "تقصیر کی بود؟" تا ابد تکرار می شود و ما نیز تا ابد به دور خود خواهیم چرخید.

دلیلش این است که انسان خود را هم نمی تواند تغییر دهد چه رسد به دیگران؟ در عین حال تغییر خودآسان تر از تغییر دیگران است و شاید بهترین راه تغییر دیگران هم تغییر خود باشد.

نکته کلیدی و مهم این است همینکه ما عیوب خود را پذیرفتیم، ماهیت موضوع عوض می شود و به جای گشتن دنبال مقصر و محاکمه اش، به نوعی پذیرش و عبور سریع از دعوا می رسیم و حداقل دیگر آن را کش نمی دهیم.

در عین حال پذیرفتن اشتباه یعنی اینکه هر کس به سهم خود دنبال تعدیل اشتباهاتش باشد. میزان موفقیتش در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

10 دی 1403

در ستایش مرگ

در ستایش مرگ

محمدامین مروتی

سپهری می گوید:

"و اگر مرگ نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت...."

اگر مرگ نبود، ضعف و پیری و ناتوانی و بیماری و درد، چنان عرصه را بر ما تنگ می کرد که آرزوی مرگ می کردیم.

اگر مرگ نبود، همه چیز کسل آورتر از همین که هست می شد. زیرا با افزایش عمر، همه چیز عادی و پیش پا افتاده می شود و دیگر از نگاه جادویی و پر از شگفتی کودکانه نشانی باقی نمی ماند.

اگر مرگ نبود، افزایش و ترافیک جمعیت به حدی می رسد که جای کافی برای آمدگان نمی ماند و حق شان به وسیلۀ انسان های نامیرا، پایمال می شد. اگر ما نمیریم، جا برای فرزندان مان باز نمی شود و عدالت برقرار نمی شود.

از طرف دیگر، تمهید خدا یا طبیعت این است که ما در فرزندان مان ادامه پیدا کنیم، همان گونه که پروانه در مرگ کرم. به تعبیر سهراب سپهری: " مرگ پایان کبوتر نیست....مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است...."

برگرفته از سخنان آلن واتس

15 دی 1403

یونگ و اجزای روان

یونگ و اجزای روان

محمدامین مروتی

"روانشناسی تحلیلی" عنوانی است که یونگ برای مکتب خود در مقابل روانکاوی فروید می پسندد.

یونگ به جای سه گانه ی فرویدی ایگو، سوپرایگو و اید، چهارگانه ی ایگو، سایه، نقاب و سلف را پیش می نهد.

نزد فروید این ایگوست که کلید سلامت روان را در دست دارد و باید بین اجزای مختلف روان، تعادل و هماهنگی ایجاد کند. نزد یونگ این سلف است که چنین وظیفه ای را بر عهده دارد.

ایگو همان خودآگاه فردی است.

"نقاب یا پرسونا"، نقش های اجتماعی ما را در برمی گیرد. نقش های متفاوتی که به اقتضای موقعیت برای حفظ ظاهر و به مصلحت ایفا می کنیم. بعضی از نقاب هایی که ما می زنیم به حق ما را از شرّ دشمنان مان حفظ می کند ولی بعضی هم برای فریب دادن دیگران است.

"سایه" بخش شیطانی وجود ماست که باعث شرمندگی ماست. لذا اغلب انکارش می کنیم.

اما "سلف"، بخش کمال گرای وجود و خویشتن خویش ماست که به همه اجزا اشراف دارد و می خواهد اجزای دیگر را با هم جمع کند. واقعیت وجود ما هم ایگو و هم نقاب و هم سایه را شامل می شود. هیچ قسمتی از وجود روانی نباید انکار شود و گرنه قوی تر و خطرناک تر می شود. سلف کارش شناختن واقعیت وجودی انسان با تمام نواقص و عیوب آن است.

در واقع همین که واقعیت بدی ها و نقاط ضعف را شناختیم و در صدد توجیه و انکارش برنیامدیم، این نواقص کم آزارتر و کم آزارتر می شوند و رو به تحلیل می روند.

4 دی 1403

صدای وجدان و ندای دل

صدای وجدان و ندای دل

محمدامین مروتی

گوش دادن به صدای ناخودآگاه جمعی، در بن بست های عقلی، کارساز است. گاهی شما برای رفتن به راهی دلیل کافی ندارید ولی دلتان گواهی می دهد که بهتر است به همان راه بروید.

عده ای می گویند این صدای وجدان آدمی است.عده ای می گویند صدای وجدان هم صدای خداست. پیامبر می گوید از دلت فتوا بگیر ولواینکه همه مفتیان علیه آن فتوا دهند.

دون خوان می گوید هر کسی یک رویای شخصی دارد که باید برای تحقق آن بکوشد. علاوه بر ندای دل و وجدان، به علائم و نشانه هایی که در زندگی ات ظاهر می شوند، توجه کن. این نشانه ها مثل علائم راهنمایی در جاده اند. باید به آن ها اعتماد کنی.

رابرت جانسون می گوید تصمیم های کوچک و روزمره را با ایگویتان و تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز را با قلبتان یا همان ناخودآگاهتان بگیرید. با ایگوی تان اطلاعات جمع کنید و با قلب تان تصمیم بگیرید. بگذارید تصمیم به دلتان بیفتد.

در ذن بودیسم به این وجدان یا فطرت می گویند "خرد بنیادین".

یونگ به جای همه این ها، از اصطلاح "ناخودآگاه جمعی" استفاده می کند.

ناخودآگاه جمعی عقل تراکم یافته و تاریخی نوع بشر است که خشت روی خشت روی هم گذاشته شده و سینه به سینه منتقل شده است.

در همه این رویکردها، فرض بر این است که عقل فردی(ایگو) برای یافتن راه درست، کافی نیست و ما باید به تجارب متراکمی که آن ها را با تعابیر مختلفی مثل وجدان، دل ، فطرت، تاریخ و سنت، آن ها را می شناسیم، احترام بگذاریم.

اول آذر 1403

مختصات روان سالم

مختصات روان سالم

محمدامین مروتی

انسان سالم ترکیبی است از متانت، خوشرویی، شوخ طبعی و دلسوزی.

متانت یعنی عجول نبودن و داشتن آرامش و آهستگی و طمانینه و سکینه و صبر.

بهترین راهکار متین بودن،کاستن از سرعت زندگی و کارهای روزمره است.

راهکار دیگر عجول نبودن و تمرکز بر کارهای روزمره است.

خوشرویی یعنی داشتن حسّ رضایتمندی و سپاسگزاری نسبت به زندگی و جهان.

راهکار مناسب رای ایجاد این حس، حفظ لبخند بر لبان مان است. این لبخند ولو به تکلف، به دل و زبان سرایت می کند یعنی خوشرویی با خوش زبانی و خوش قلبی در می آمیزند.

راهکار دیگر یادآوری(ذکر) داشته ها و نعمت های مان و از همه مهمتر فرصتی است که برای زیستن به ما داده شده است.

شوخ طبعی یعنی کودکانه و سرخوش زیستن، شاد بودن و شادکردن.

راهکار شوخ طبعی، محشور شدن با کودکان و دیدن فیلم های کمدی و شنیدن و خواندن طنزهای قوی است.

دلسوزی یعنی شفقت بر آدم و عالم.

راهکار شفقت، همدلی و امپاتی با دیگران یعنی خود را به جای آنان گذاشتن است.راهکار دیگر، داشتن دست بخشنده و کنار گذاشتن سهمی از ثروت و دارایی برای نیازمندان است.

جمع این عوامل در یک شخص، او را به انسانی نیک محضر و دارای انرژی مثبت تبدیل می کند.

7 آذر 1403

فرار از خویشتن

فرار از خویشتن

محمدامین مروتی

بعضاً خود را به شدت مشغول می کنیم تا کسل نشویم. نمی توانیم یک لحظه بیکار بمانیم تا حس تنهایی و انزوا پیدا نکنیم. تا هیچوقت با خودمان تنها نمانیم. اما لازم است گاهی تنها باشیم با خودمان و به صدایی غیر از صدای دیگران گوش دهیم. برقراری تعادل بین مشغول بودن و هیچ کاری نکردن، نیز از جمله هنرهای زیستن است. تعادل بین خلوت و جلوت. جمع و تنهایی. اینکه بتوانی در جمع باشی و تنها. در میان جمع باشی و کار خود را بکنی.

زندگی روزمره نوعی مشغول شدن به دنیاست که می تواند موجب غفلت از خود بشود. لذا باید زمانی برای "خود" بگذاریم تا مشغولیت دنیای مان هم معنا پیدا کند و ما را با خود نبرد. مولانا می گوید مردم برای غفلت کردن از زندگی، خود را به مسکرات و لهو و لعب و حتی کار زیاد مشغول می کنند تا دمی با خود روبرو نشوند:

تا دمی از هوشیاری وا رهند

ننگ خمر و زَمر بر خود می‌نهند

می‌گریزند از خودی در بیخودی

یا به مستی یا به شغل، ای مهتدی

7 آذر 1403

غلبه بر اینرسی و گریز از یکنواختی

غلبه بر اینرسی و گریز از یکنواختی

محمدامین مروتی

برای همه ما پیش آمده که گاهی حوصله هیچ کاری را نداریم. اما اگر به هر دلیلی، تکانی به خود می دهیم و به محیطی دیگر می رویم، خیلی زود اوضاع عض می شود و حال مان سر جایش می آید.

در واقع انسان تمایل دارد در وضعیت موجود بماند تا اینکه وضع موجود را تغییر دهد. این همان مفهوم "اینرسی" در فیزیک است که در مورد احوال انسان هم صدق می کند. درواقع اینرسی روانی نوعی "محافظه کاری"، برای ماندن در وضع موجود است. اینرسی تمایل هر جسمی است به ماندن در همان وضعیتی که در آن قرار دارد.

به همین دلیل انسان هایی که ریسک پذیری بالاتری دارند، معمولاً موفق ترند. رفتن در ره های نرفته، راه ها و امکانات جدیدی در اختیار انسان می گذارد که از پیش بدان ها فکر نکرده است یا به فکرش نمی رسید.

این موضوع هم در مورد موقعیت های شغلی صدق می کند و هم در مورد شیوه زندگی و قدم نهادن در راه های معنوی.

زندگی های مختلف امکانات متفاوتی در اختیار انسان می گذارند. به قول عطار:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

7 آذر 1403

زیستن در روزگار سخت

زیستن در روزگار سخت

محمدامین مروتی

"زیستن در روزگار سخت" مجموعه مقالاتی است از خانم "پما چُدْرُن" (راهبه آمریکایی-تبتی متولد ۱۹۳۶) که توسط حسین میرشکرایی ترجمه شده، محمدمهدی اردبیلی آن را ویرایش و نشر مثلث منتشر کرده است.

"زیستن در روزگار سخت" کتابی است که در ایران مورد اقبال قرار گرفته و طی سه سال به چاپ ششم رسیده است.

وضعیت موجود

ریشه های ترس:

ترس های روزمره ی ما ناشی از دست دادن چیزهایی از قبیل مال و ثروت، زیبایی و سلامتی است ولی مرگ، همه چیز ما را می ستاند. به همین دلیل مادر ترس ها و سرمنشأ ترس ها، ترس از مرگ است. لذا سایه مرگ بر سر ایام زندگی گسترده است.

مواجهه با ترس:

ما از ترس، می ترسیم و از آن فرار می کنیم. چودرن می گوید راه مقابله با ترس .....

ادامه نوشته

رهایی و گشودگی بر پایه ی خرد بنیادین

رهایی و گشودگی بر پایه ی خرد بنیادین

محمدامین مروتی

وضعیت موجود

آرامش و آسایش:

می گویند انسان امروز به همان اندازه که آسایش پیدا کرده است، آرامش از دست داده است. زندگی انسان امروز خلاصه شده است فدا کردن آرامش زندگی در پی رسیدن وسایل آسایش زندگی.

سنت گرایان نیز می گویند شتابزدگی و کمیت زدگی بلای زندگی انسان مدرن شده است.

انسان در علوم تجربی و صنعت و اقتصاد پیشرفت بسیار کرده ولی همپای آن در خودشناسی و فلسفه زیستن به جلو نرفته است.

مقایسه و چشم و هم چشمی، رقابت های ناسالم، شیء زدگی یا بت پرستی کالایی(فتی شیسم)، مصرف زدگی، زیاده خواهی، پرخوری، لذت پرستی و خودپرستی نیز عناوین دیگری برای توصیف این وضعیت هستند.

انسان به طرز غریبی از دیگران می ترسد. مثل سربازی در سنگر، همیشه خود را در معرض تهدید دیگران می بیند. ترس از تایید نشدن. ترس از قضاوت دیگری. این ترس به خشم و کینه و پرخاشگری و عصبانیت تبدیل می شود و آرام و قرار را از ما می گیرد. انسان در حصاری ذهنی به سر می برد. حصاری ذهنی و جعلی که برای در امان ماندن از شرّ دیگران، به دور خود کشیده است.

نقابی به نام "پرسونا" بر صورت خود کشیده ایم تا خود را در پی آن پنهان کنیم و دیگران را بفریبیم.

وضعیت مطلوب کدام است؟

عرفا، حکما و فلاسفه در این باب داد معنی و سخن داده اند و ما را به نوعی فطرت یا وجود اصیل و زندگی اصیل یا خرد بنیادین ارجاع داده اند که در معدودی از انسان ها به طور اکمل وجود دارد و در تعداد بیشتری از افراد بشر، به طور نسبی یافت می شود.

چنین انسانی به نوعی در صلح با خود و با دنیا به سر می برد. صلح درون و بیرون دارد. چون با خود بر سر صلح و مهر است، به تبع، با دیگران و سایر موجودات هم بر سر مهر و صلح است:

من که صلحم دائماً با این پدر

این جهان چون جنّت استم در نظر (مولوی)

این صلح کل را می توان با کلماتی چون هماهنگی و هارمونی نیز توصیف کرد. مثل ارکستری که نوایی موزون و خوش از آن بیرون می آید.

این انسان کامل، خود را بخشی ناچیز از عالم و آدم می بیند نه تافته ای جدا بافته. از منظر سوم شخص در خود می نگرد نه از منظر ایگو و اول شخص.

خلاصه این خرد بنیادین و این خود بنیادین، در نتیجه تضعیف ایگو و نفسانیت و خودپرستی به دست می آید.

جا دارد بیشتر از خردورزی و شفقت بگوییم. خردورزی یعنی باز بودن نسبت به حقیقت و واقعیت. گشوده بودن قلب و ذهن به روی عالم و عالمیان. یعنی پذیرش حقیقت و واقعیت. پذیرش واقعیت یعنی کنار آمدن با واقعیت های ناگریز و مشکلات و مصائب لاعلاج. پذیرش حقیقت یعنی تعصب نداشتن و نچسبیدن به عقاید موروثی و اکتسابی و آمادگی رها کردن باورهای غلط و داشتن ذهنی منطقی و انتقادی.آینه تمثیل و نمادی برای ذهنی است که می گیرد و رها می کند، ولی نمی چسبد.

شفقت هم یعنی باز بودن نسبت به دیگری. یعنی انسان و انسانیت خود را در گرو رابطه با دیگران دانستن. یعنی به قول مولانا بدانی که تو موجودی تک ساحتی نیستی:

تو یکی تو، نیستی ای خوش رفیق!

بلگه گردونی و دریا عمیق

آن توی زفتت، که آن نهصد تو است

غرقه گاه صد یم و صد قلزم است

این که بدانی به تعبیر لکان و لویناس تو "عبارت از دیگری" هستی. تو "عبارت از رابطه" هستی نه موجودی منزوی و مستقل از جهان. نه یک رابینسون کروزوی خیالی.

خردورزی و شفقت یعنی داشتن ذهن گشوده و گشاده به حقیقت و آغوش گشوده و گشاده نسبت به موجودات و انسان های دور وبرمان.

نمود و نشانه ی درونی و بیرونی این شفقت و مهرورزی این است که بخواهیم و بکوشیم هم خودمان و هم اطرافیان مان به نسخه های بهتر خود تبدیل گردند.

مولانا می گوید من قبل از آشنایی با شمس، شمع و قبله جمع مریدانم بودم. شمس مرا "دود پراکنده" کرد تا دیگر در مرکز توجه دیگران نباشم و تشخصم را از دست دهم:

گفت که تو شمع شدی، قبله هر جمع شدی

شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم

"دود پراگنده" تعبیری زیبا از کسی است که از خود بیرون شده و مرزهای وجودیش به جهان گسترش یافته است.

احساس رهایی، راحت بودن، سبکبار و سبکبال بودن، بی دغدغه بودن، مهربان بودن، در صلح و صفا زیستن، آرامش و متانت و طمانینه داشتن و زندگی بی نقاب، مجموعه از ویژگی هایی هستند که با کاهش چسبندگی ایگو و گشوده شدن ذهن و قلب، می تواند برای ما حاصل شود.

حال خوب و بهترین و برترین مود mood و وضعیت ذهنی بشر در این رویکرد به زندگی و این شیوه زندگی میسر می شود. بالفعل شدن توانایی ها و قابلیت های مان با رها شدن از زنجیرهای تکلف و تصنعی به دست می آید که مبنایش عدم اعتماد و ترسیدن از یکدیگر است.

این احوال خوش ناشی از بیرون رفتن از مرزهای دروغین ذهنی است. دراین احوال است که سهراب سپهری می گوید:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

و دلم می خواهد بروم تا سر کوه

بدوم تا بن دشت

دورها آوایی است که مرا می خواند

و شاملو می گوید:

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز، رقصی می کنم

گوییا از پاکترین هوای کوهستانی

لبالب قدحی سرکشیده ام

دیوانه! به تماشای ما بیا

و پرویز شاپور می گوید:

"قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست."

به تعبیری انسان دریا دل می شود. دلش گرم و بزرگ می شود. رویین تن می شود. در بدترین شرایط، روحیه اش را حفظ می کند. چون از قطره بودن خلاص شده است:

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین....

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد

وابسته به قضاوت این و به تعبیر مولانا موزون این و آن نیست. ثقل درونی دارد. توازن و هماهنگی درونی دارد:

ساعتی میزان اینی، ساعتی موزون آن

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

به تعبیر بودا، وسیع است و تنها و سر به زیر. از خود راضی است بی آن که خودخواه باشد. از خودش خوشش می آید بی آن که از دیگران بدش بیاید.

انسان کامل:

من باور ندارم که انسان کامل به معنی مطلقش وجود دارد. انسانی که در خدا یا در جهان فانی باشد. به قول سهراب سپهری، همیشه فاصله ای هست. اما این مفهوم چنان جذاب و پرکشش است که می توان به سویش حرکت کرد و بدان نزدیک شد. می توان از آن به عنوان مقصدی فرضی و نوعی راهنما و نقشه ی راه استفاده کرد. می توان از قصص و اشعار و نکات حکمی، اهل دل در این باره برای تشویق و تحریض خود و سمت و سو دادن و هدفمندی در زندگی خود استفاده کرد.

خود مولانا هم گفته "یافت می نشود، جسته ایم ما". در عین حال می گوید " آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست". یعنی باید به سمتش حرکت کرد بی آنکه بتوان بدان رسید.

باید تاکید کنیم که تصویر انسان کامل نباید در باغ سبز دروغینی شود که عمر ما را هدر دهد و نهایتاً به سراب برساند. نمی خواهیم از فریبی به فریبی دیگر و از چاله به چاه افتیم. می خواهیم امروزمان بهتر از دیروز باشد و این هدف ممکن و در دسترس است. در واقع باید آموزه های خوب عرفا و روانشناسان به روز و علمی و عملی شود.

راهکارها:

- این صلح کل و این روحیه ی سلم و سلامت و این رویکرد آشتی جو، حاصل دو چیز است: خردورزی و شفقت.

خرد بنیادین ما به ما می گوید تو تافته جدا بافته نیستی. تو نیز یکی از بیشمار موجودات این عالمی که شروع و پایانی داری و به تعبیر فروغ فرخزاد، سهم تو در برگ های تاریخ از لحظه هم کمتر است. لذا زیاد خودت را جدی نگیر.

در عین حال، همین خرد بنیادین به ما می گوید اگر از مرزهای وجودی تنت و از ایگویت فراتر روی، به نوعی جاودانی و بزرگ می شوی. اماچگونه؟ چگونه می توان جاودانی شد؟

جواب اهل دل و خرد، جوابی منطقی است و آن این که:

اولاً در عالم واقع، نه گذشته داریم و نه آینده. آنچه دائما و مستمراً جاری و ساری است، زمان حال است. پس اگر می خواهیم حسّ جاودانی داشته باشیم، باید بکوشیم در حال جاودانی به سر ببریم. یعنی زندگی در لحظه ها را بیاموزیم. هر چقدر بتوان ذهن را از پرسه زنی و ولگردی در گذشته و آینده بازداشت، عمر ما و در واقع احساس مان نسبت به گذشت زمان، طولانی تر و جاودانی تر می شود.

ثانیاً زندگی در زمان حال، ما را از قید ایگوی اغراق شده نجات می دهد. زیرا ایگو به دلیل پرسه زنی ذهن در گذشته و آینده است که فربه می شود و و خود را بازسازی می کند. ایگوست که ما را به مقایسه و مسابقه و رقابت با دیگران وامی دارد. کمرنگی ایگو و کم شدن چسبانیت آن، باعث توسعه و گسترش مرزهای وجودی ما به دیگران می شود. یعنی به جای رقابت با دیگری، با یکدیگر همدل و همنوا و هماهنگ می شویم. و شفقت همین همنوایی و همدلی با دیگران است. ذهن مان به جای چالش و درگیری بر سر منافع شخصی، به دردها و شادی های مشترک مان معطوف می شود. در واقع زندگی های مان را با هم به اشتراک می گذاریم. این حس و حال وحدت وجودی، ما را بزرگ می کند. مثل بزرگ شدن قطره ای که به دریا می پیوندد. مثل عارفی که به مقام خدایی و انالحقی می رسد یا به عبارت بهتر در آن سمت و سو حرکت می کند.

- خردورزی و شفقت، حاصل چنین تاملات واقع بینانه ای است و هر چه این تاملات بیشتر شوند، بیشتر در ذهن و جان ما جا می گیرند. در عین حال، این تاملات لازمند ولی کافی نیستند. در کنار این تاملات باید قدم های عملی خاصی هم برداریم. مثل مراقبت روزانه یا شبانه در رفتار و گفتارمان و سعی در تصحیح آن ها. دست سخاوت گشادن نسبت به نیازمندان. محشور شدن با شعر و موسیقی و سینما و هنر و راهکارهایی از این قبیل.

- مهمترین راهکار برای برقراری رابطه شفقت آمیز با دیگری، این است که به جای قضاوت شان، سعی در فهم و درک و توضیح منش و روش شان داشته باشیم. شفقت یعنی درک کردن به جای قضاوت کردن. درک کردن راه را برای حل مسئله باز می گذارد ولی محکوم کردن راه را می بندد و پرونده طرف را می بندد. تمایل به قضاوت به جای درک، ما را قفل می کند و سودی به کسی نمی رساند و نهایتاً اساسِ سوء تفاهمات و روابط بدی است که بین انسان ها به وجود می آید.

- فهم ما و قضاوت ما از دیگران تابع عوامل متعدد و پیچیده ای است که متغیر هم هستند. شناخت ما از دیگری همیشه دچار کمی و کاستی و تغییر است و گشودگی قلب و ذهن به ما این امکان را می دهد که زودتر این کمی و کاستی ها را جبران کنیم.

عقاید ما عقده هایی هستند که بسته بندی کرده ایم و بدان گره زده ایم. انسان و دنیا بزرگتر از آن است که عقاید و باورهای ما عین حقیقت باشند. حتی حقیقت در نزد خودمان هم در حال تغییر است و ما عقاید پارسال مان را هم نداریم. عقاید برداشت های ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. همه چیز این جهان و از جمله عقاید ما در تغییرند. ما بسیار کم می دانیم و حق نداریم با دانسته های ناچیز، با قاطعیت سخن بگوییم. دو قطبی هایی که تحت عنوان درست/غلط می سازیم، اغلب کاذب و ساختگی اند. بعد دچار همین دوگانه انگاری ها می شویم و فرصت یگانه انگاری و نگاه وسیع را از دست می دهیم.

- شوخ طبعی، آسانگیری، کودک وارگی و جدی نبودن، راهکار و مشخصه ی مهم یک انسان رها و سبکبار است. شوخ طبعی و طنز ملایم و نمکین به خوش خلقی می انجامد و خوش خلقی، به تقویتِ پذیرش کمک می کند.

- یک راه تقویت مهربانی و شفقت و مهرورزیدن، تقویت سپاسگزاری و قدردانی نسبت به خوبی ها و زیبایی هایی است که در دیگران می بینیم. این سپاسگزاری باید هم قلبی باشد و هم به زبان آید. باید به یکدیگر کمک کنیم تا نسخه های بهتر وجودمان رو بیاید و آن روی مان از این روی مان بهتر باشد.

- این گشودگی باید به چیزها هم تعلق بگیرد. به تمیز کردن عینک یا شانه زدن موی یا شستن ظرف. این گشودگی در زمان برانگیخته شدن حس قدردانی و سپاسگزاری در ما ایجاد می شود. هنگام شنیدن شعر و موسیقی و دیدن رقص. خلاصه این گشودگی و انبساط هر زمانی که از چسبیدن به خود و حصار ذهنی خود دست برداریم، با ما هست و تمرین و تکرار می شود و چسبندگی به نفسانیت و خود را کاهش می دهد.

- راهکار دیگر، آهسته کردن سرعت زندگی هم در حرکات و هم در کلمات است. هم در کردار و هم در گفتار. آهسته و شمرده سخن گفتن. آهسته و با تانی کار کردن. با تامل و دقت فکر کردن.

- لبخند زدن و کاشتن لبخند بر صورت-ولو به تکلف- ذهن ما را آماده ی ارتباط با دیگران می کند.

- راهکار دیگر رفتن در دل مشکل به جای فرار از آن یا فکر کردن به آن است. چالش با مشکل، فرصت را از تفکر زائد و خودخوری فکری می گیرد. در اولویت بندی مشکلات، اولویت رابه مشکلات بزرگ تر دهید که به تعویق انداختن شان انرژی فکری بیشتری را تلف می کنند. به قول معروف قورباغه تان را در اسرع وقت قورت دهید.

- یادمان باشد بدون انضباط و برنامه، بدون حساب کشی و مراقبت روزانه یا شبانه نسبت به اعمال و سخنان مان در جا خواهیم زد. انضباط ملایم، نوعی تقوا و ترمز برای پیشگیری از حوادث نامطلوب محسوب می شود.

- کنترل پرخاشگری و میدان دادن به صبوری نیز تمرین مهمی در جهت کمال و مربوط به انضباط است. پرخاشگری و عصبی بودن نتیجه ی همه تلاش ها و جهدهای انسان را در کسری از دقیقه به باد می دهد. درست است که این حالت بیشتر به صورت رفلکش و واکنش سریع و بی اختیار، خود را نشان می دهد، اما توجه بدان و یادآوری آن، کم کم به مهار پرخاشگری ما کمک می کند و از ما انسان های صبورتری می سازد. کنترل ریختن زهرمان به دیگران و واکنش عصبی و فکر نشده، نوعی تقوای سلوک هم هست. ما به دنیا آمده ایم که زندگی را به کام یکدیگر شیرین تر کنیم نه تلخ تر. سمی و تلخ و ترش نباشیم.

- سخاوت و بخشندگی، به افزایش شفقت ما نسبت به دیگران کمک می کند. داشتن دستی برای بخشیدن ما را به جهت معنوی ثروتمندتر می کند. سخاوت و بخشیدن چیزهایی که دوستشان داریم، بزگترین لطفی است که می توانیم به خودمان بکنیم تا از چسبیدن به چیزها و انبار کردن تعلقات رها شویم. به تعبیر قرآن: لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون (آل عمران/92) ثروت و غنای بنیادین(برّ=نیکی)، در همین رها کردن وجود دارد. ثروت حقیقی در همین جا و هم اکنون وجود دارد ولی ما گمان می کنیم ثروت یعنی داشتن چیز و انباشتن چیز.

آندره ژید در "مائده های زمینی" می نویسد انسان چیزی جز آنچه می بخشد ندارد و هر چیزی را که نتوانی ببخش، مالک تو است و نه تو مالک آن. هیچ چیزی ارزش نگه داشتن و انبار کردن و چسبیدن ندارد.

- مشکلات بخشی لایتجزا از زندگی هستند. مشکل را نمی توان از زندگی حذف کرد ولی می توان آن را وسیله ی رشد خود کرد. در هر مقطع و مرحله ای از زندگی، مشکلات و دغدغه های خود را دارد. زندگی خوب، آن نیست که فاقد مشکل باشد. زندگی خوب چالش خوب با مشکلات است. انسان در این چالش ها رشد می کند و حالش بهتر می شود. به قول نیچه، مشکلی که مرا از پا نیفکند، نیرومندترم می سازد.

10 آبان 1403

ذن چیست؟

ذن چیست؟

محمدامین مروتی

ذن و عرفان شرقی، حلقه مفقوده تمدن غربی است که در عین حال مورد توجه کسانی چون سقراط، رواقیون، اسپینوزا، شوپنهاور، نیچه، اگزیستانسیالیسم، هایدگر قرار گرفته است.

درد بشر: خودآگاهی مفرط و دوگانگی

به گفته آلن واتس، ذن درمانی برای خودآگاهی مفرطی است که ما را تحت فشار و استرس قرار داده است. ذن آگاهی ناب، بدون دخالت "ایگو" است. ادراک است منهای ادراک کننده.

این خودآگاهی، ایگوی اغراق آمیزی است که به جای هماهنگی با دنیا می خواهد با آن بجنگد. ایگو کارش، دوگانه سازی و تقابل است. لذا دوگانه ی کاذب عین/ ذهن را جعل می کند و از طریق زمانمندی و خلق دوگانه کاذب دیگری به نام گذشته/ آینده بدان استمرار می دهد. تیپ ذن، رسیدن را وا می نهد تا حال را دریابد. کل ماجرا فهم این نکته است که گذشته و آینده وجود ندارند و نباید ما را درگیر خود نمایند. بودا کسی است که در اینجا و اکنون می زید. نه حسرتی دارد از گذشته و نه آرزویی دارد برای آینده.

درمانش: جور دیگر دیدن

ذن، تغییر خود و نگاه خود به جای تغییر جهان است. جور دیگر دیدن است. ذنرین همان چیزی را می بیند که دیگران می بینند. کوه، دریا و آسمان به اضافه ی آرامش و حال خوب. ذن، فهم و درک جهان است به جای تغییر آن و این ایده، دقیقاً در مقابل ایده مشهور مارکس است.

ایده مارکس در جای خود یعنی در مقام تحولات اجتماعی و مادی و تمدن ساز، درست است اما به حال تغییرات شخصی و معنوی، مضر است. از جهتی برای ایده خود مارکس(درمان از خودبیگانگی) هم زیانمند است:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ)

این تغییر نگاه، خودش مستلزم نوعی آگاهی و بیداری است که عصاره اش این است که من، بخشی از عالمم نه مدیر آن، نه در مقابل آن.

این تغییر نگاه، مستلزم رها شدن از گذشته و آینده است که به باز تولید دوگانه کاذب عین و ذهن، استمرار می دهند.

تیپ ایدئال ذن:

تیپ ایدئال ذن موجودی است که دو صفت "آرامش و پذیرش" را به غایت در خود دارد. آرامش دارد چون عجله نمی کند و دچار شتابزدگی نیست و از روی لحظه ها نمی پرد، بلکه متمرکز در حال بی پایان است. زمان حال، بی پایان است چون ما همیشه در زمان حال به سر می بریم. اما گذشته و آینده هم توهمند و وجود خارجی ندارند. اقامت در این حال بی پایان، نوعی آرامش و آهستگی و متانت به ذنرین می دهد.

"پذیرش" تیپ ذن نیز نوعی گشودگی به تجربه و سخنان تازه است نوعی دانشجویی همیشگی و مستمر و عشق به دانستن بی پایان است.

تیپ ذن انسانی کودک وش و بذله گو و شوخ طبع است. تیپ ذن کاملا انسان است نه انسان کاملی که در رویاهای مردم

وجود دارد. کاملا انسان بودن یعنی کارها به مهم و نامهم تقسیم نکنیم و معمولی ترین و عادی ترین کارها را کامل و درست

انجام دهیم. ذن، عاشقانه دهان باز کردن و عاشقانه دهان بستن، عاشقانه زیستن و عاشقانه مردن است.

رهروی از "جوشو" خواست بدو ذن را بیاموزد. گفت برو کاسه ات را بشوی.

کاسه را باید با حالتی روحانی و عاشقانه بشویی. طوری که حس کنی به کار مهم و مقدسی مشغولی.

هرکاری را برای دل خودت انجام بده نه دیگران. به قول مولانا:

در زمین دیگران خانه مکن

کار خود کن کار بیگانه مکن

تیپ ذن انسان طبیعی و معمولی است نه کسی که –ولو در پوشش سیر و سلوک معنوی- می خواهد استادباشد، مهم باشد و مورد توجه قرار گیرد. عادی و طبیعی بودن به سخت ترین کاری تبدیل شده که با آن مواجهیم. انسانی که وقتی خوابش بیاید بخوابد و وقتی گرسنه شود بخورد نه بر حسب ساعت و عادت. انسانی که هر کاری را با تمرکز و جدیت انجام دهد. تیپ ذن دنبال متافیزیک پیچیده و پر رمز و راز نیست. دنبال فیزیک و طبیعتِ دم دست است.

هستی شناختی و جهان نگری:

این خوشخویی و آرامش، حاصل نگاهی است که او به دنیا دارد. اینکه جهان مادر است و من فرزند او. اینکه جهان اصل است و من فرع او. اینکه جهان قانون است و من تابع او. من باید با جهان هماهنگ باشم نه جهان با من. من نمی توانم جهان را تغییر دهم بلکه باید با خودم را با قوانینش تطبیق دهم. زور بیخودی نزنم. تیپ ذن حرکاتش متین و کامل و ساده و آهسته و متاملانه است. خود را با کسی مقایسه نمی کند. خودش است و به تعبیر یونگی آن، بهترین نسخه وجود خودش است. به تعبیر ذنرین ها، هیچکس می تواند مقلد بودا باشد، بلکه هر کس باید بودای خودش باشد.

وقتی از منظر خود در جهان نظر نکردم، قضاوت اجزای عالم را رها می کنم و نگاه کردن و هوشیاری و آگاه بودن را جای داوری و نیک و بد کردن عالم و رد و قبول آن می گذارم. بدترین نوع قضاوت آن است که به حب یا بغض آمیخته باشد و تیپ ذن می کوشد به جای قضاوت اوضاع آن را بفهمد و به جای حب و بغض، کنش طبیعی و معقولی بدان داشته باشد. او نگاهی بی تبعیض دارد و می کوشد تا مشکلات را درک کند و بفهمد، نه اینکه آن را به مشغله ذهنی تبدیل نماید. نگاه بی تبعیض و عدل نگاه، همان است که ابوسعید بدان "یکسان نگریستن" می گوید.

نگریستن و تجربه کردن به جای قضاوت کردن، حاصل همان نگاهی است که خود را فرزند جهان و جزئی از جهان می داند و مشکلات ما ناشی از نگاهی که خود را دائرمدار عالم و مدیر جهان می داند. نگاهی که حاصل یک ایگوی قوی و اغراق شده است. نگاهی برخاسته از خودبزرگ بینی.

زمانی که از منظری وسیع تر به این نتیجه رسیدی که در چشم طبیعت اهمیت تو از هیچکس و از هیچ موجودی – ولو یک مگس- بیشتر نیست، درک درستی از واقعیت و تائو پیدا کرده ای. من از هیچ کس و هیچ چیزی مهمتر نیستم. ذهن من و ایگوی من است که این خودبینی را به من تحمیل کرده است. رهروی پرسید بودا چیست؟ "ام من" گفت: چوب پاک کننده کثافت. یعنی دستمال توالت هم ارزش خود را دارد و چیزی نمی تواند جایش را بگیرد.

در جای دیگر می گویند فرقی بین فیل و صندوق پستی وجود ندارد. هر چیزی و هر کسی ارزش علیحده، مستقل و غیر قابل قیاس با دیگری دارد. یعنی ما نیز نسبت به دیگران برتری نداریم.

تیپ ذن، آنچه را طبق قوانین نمی تواند تغییر دهد، وامی گذارد و آنچه را می تواند طبق قوانین تغییر دهد، تغییر می دهد و مهمتر اینکه تفاوت این دو را هم می داند. لذا با دوستان مروت و مهر می ورزد و با دشمنان مدارا می کند.

می تواند با جریان رود یا حتی خلاف جریان حرکت کند ولی نمی تواند سرعت حرکت رودخانه را کم یا زیاد کند. به هر جهت او مانند چوب پنبه ای شناور بر آب نیست.

این نگاه، تحمل ناملایمات و سختی ها را آسان می کند نه اینکه آن ها را منکر شود. در زندگی ما درد واقعی وجود دارد ولی نشخوار درد کردن، رنجی مضاعف است که حاصل نپذیرفتن واقعیت درد است.

معرفت شناسی ذن:

معرفت شناسی ذن بر تهی بودگی استوار است. تهی بودگی یعنی بدون پیشداوری و با ذهن باز و گشوده، تجربه کردن و شنیدن و خواندن. این همان ذهنی است که از استعاره آینه برای آن استفاده می کنیم. آینه، گیرندگی کامل دارد ولی به هیچ باوری نمی چسبد و آن را تبدیل به عقیده سفت و سخت نمی کند.

معرفت شناسی ذن بر این اساس است که تقسیم بندی ها و داوری های ما در باب خوب و بد، نسبی و ذهنی اند. یعنی ما این مفاهیم ذهنی را بر خواسته ها و آرزوها و منافع شخصی خود حمل می کنیم. از منظری وسیع تر خوب و بدی وجود ندارد و تنها واقعیت وجود دارد. خوب و بد تفسیرها و تعبیرهای ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. در واقع ذن می کوشد ذهنیت گرایی و نسبی گرایی را در رابطه با واقعیت، نقد کند و به جای قضاوت نوعی گشودگی و پذیرش به واقعیت را جایگزین سازد. ذهن قضاوتگر مانعی بر سر دیدن اشیا کماهی(آنچنان که در واقع هستند) می باشد. ما کمابیش در رویا و خواب به سر می بریم. این مضمون عین حدیثی است که عرفا از پیامبر نقل کرده اند: "اللهم ارنی اشیاء کماهی." ارزش های ذهنی برای خود جعل می کنیم و می سازیم و بعد آن ها را خیلی جدی می گیریم و زندگی مان را فدای آن ذهنیات می کنیم.

بیداری یا ساتوری، همین بیداری از توهم بزرگی است که ایگوی اغراق شده ی ما بدان دچار شده است. این که ما تافته ای جدابافته از دیگر موجودات هستیم. بیداری از این خواب و این رویا و حرکت به سمت واقعی شدن است.

خلاصه:

از نظر ذن مشکل بشر در خودآگاهی مفرطی است که پای از گلیمش درازتر کرده است.

درمان این بیماری، منوط به خروج از توهم و شناخت واقعیت خود و جهان است.

واقعیت این است که من تافته جدابافته نیستم و به همان اندازه وجود و اهمیت دارم که یک مورچه یا یک مگس یا یک فیل.

وقتی از این توهم خارج شوم، رابطه درستی با جهان پیدا می کنم و آن این است که به جای درافتادن با جهان، بکوشم و بتوانم خود را با قوانین هستی(تائو) تطبیق دهم. آرامش و پذیرش، نتیجه این تطابق و هماهنگی است. در این صورت پیشداوری ها و تعصبات جایشان را به ذهنی می دهند که از آن به خالی و عالی(تهی شدگی) می دهند. ذهنی پذیرا و گیرا و آینه گون. ذهنی گشوده و گشاده بر روی حقیقت و واقعیت. ذهنی متمرکز و حال محور. آرام و متین و باحوصله.

منبع:

درسهایی از استادان ذن/ نویسنده:رینالد هوراس بلیث/ مترجم:نسرین مجیدی/ ناشر:هیرمند 1371

11 مهر 1403

نیمه تاریک وجود

نیمه تاریک وجود

محمدامین مروتی

ما یک نیمه تاریک در وجودمان داریم که تمایلی به پذیرش و اذعان بدان نداریم. یونگ به این قسمت وجود می گوید"سایه". ما به جای انکار این قسمت، باید با آن کنار بیاییم. یک نیمه گمشده که بدون آن ناقص هستیم و به صرف انکار آن از دستش خلاص نمی شویم. ما باید توانایی دیدن ابعاد منفی وجود خود را داشته باشیم و بدون شرمزدگی بدان اذعان کنیم. این کاری است که در مورد دیگران به آسانی انجام می دهیم. زمانی با سایه خود کنار می آییم که بتوانیم همین کار را درمورد خود نیز انجام دهیم. یعنی همانطور که نقاط ضعف دیگران را می توانیم بی طرفانه ببینیم، بتوانیم نقاط منفی وجود خود را هم از منظر سوم شخص یعنی شخص بی طرف ببینیم.

ما عموماً نقاط تاریک دیگران را خوب تشخیص می دهیم ولی زیر بار نقاط تاریک خود نمی رویم. در حالی که ما به نحوی تمام نقاط ضعف و قوت همدیگر را داریم. به همین دلیل این نقاط را در دیگران هم تشخیص می دهیم. این بدان معناست که ما کم یا بیش، تمام ضعف های دیگران را در خود داریم. هم داریم و اگر نداریم هم، می توانیم داشته باشیم. مثلاً من تو را احمق می نامم در حالی که خودم هم کارهای احمقانه بسیاری کرده ام و می کنم و خواهم کرد. فرافکنی، دقیقا آن مکانیسمی است که من عیب خود را به تو نسبت می دهم.

نتیجه این بینش باید این باشد که به جای داوری سخت و تند دیگران، آن ها را درک کنیم و این درک، با همدلی میسر می شود. همدلی به جای داوری.

چرا؟ زیرا دیگران هم ما هستند که در موقعیتی متفاوت قرار گرفته اند. من توام که در شرایط متفاوتی قرار گرفته ام. این همان سخن لاکان است که انسان عبارت از دیگری است. ما عبارت از دیگری هستیم. فقط جایمان با هم عوض شده است. پس ما آینه یکدیگریم. من خودم را در آینه تو پیدا می کنم. این نکته مهم ما را به همدلی به جای داوری هدایت می کند. اگر هم قرار است داوری کنیم، به جای داوری شخص، عمل او را داوری کنیم بی آن که آن را به شخصیت او مرتبط سازیم. آن هم با ملایم ترین عبارات و کلمات.

منبع:

نیمه تاریک وجود/دبی فورد/ ترجمه نغمه رحمانی/ نشر محراب دانش 1392

15 شهریور 1403

توسعه فردی

توسعه فردی

محمدامین مروتی

مبحث توسعه فردی Individual Development اصالتاً یک بحث یونگی است.

این یونگ بود که کمال را به عنوان توسعه فردی و به کمال رساندن استعدادهای فرد تعریف کرد. در عین حال یونگ معتقد بود که کمال هر کس از کمال دیگری متفاوت است و هر کسی باید به دنبال این باشد که خودش باشد و استعدادهای خود را کشف و متحقق سازد.

توسعه فردی یعنی امروزت بهتر از دیروز باشد ولو به اندازه یک ذره. همین.

هرکس باید بکوشد بهترین نسخه وجودی خودش باشد. یعنی استعدادهای بالقوه خود را بالفعل کند.

اما هر کس باید بکوشد خودش باشد نه دیگری. بهترین نسخه وجودی تو لزوم بهترین نسخه وجودی من نیست. زیرا ما با هم تفاوت داریم. زیرا توان و استعداد و علائق و سلائق ما با هم فرق دارد.

پیش نیاز توسعه فردی، "تعادل روانی" است. درمان عدم تعادل کار روانپزشک است. اما وقتی تعادل روانی به دست آمد؛ نوبت "تعالی روانی" است که موضوع توسعه فردی است. تعالی روانی، ترکیب علم و عقل و عشق است که قدمای ما بدان "حکمت" می گفتند.

مهمترین نکته توسعه فردی این است که بدانیم احتراز یا فرار از رنج، بیهوده ترین کاری است که می توان کرد. از رنج نه گزیری هست و نه گریزی. زیرا تار و پود جهان را با رنج آفریده اند. منتهی برای هر کسی و در هر مرتبه ای رنجی متفاوت وجود دارد.

مهم نگاه ما به رنج و نوع مواجهه ی ما با آن است. تفاوت در این نگاه و مواجهه است که رقم می خورد. رنج می تواند سکوی پرش توسعه فردی باشد. به قول نیچه رنجی که ما را از پا نیفکند، قوی تر مان می کند. راز و رمز تبدیل رنج به گنج همین است. باید به رنج معنا داد. زندگی چالش دم به دم با مشکلات است. چالش معنادار با مشکلات.

بدترین یا یکی از بدترین مصائبی که می تواند به سر یک مادر بیاید، داشتن بچه سرطانی ای است که ذره ذره پیش چشمش آب شود. اما هستند کسانی که این رنج را به گنج تبدیل کرده اند. یکی از این بزرگان، خانم فریده قدس بنیانگزار موسسه محک برای کمک به کودکان سرطانی است. او رنجی را که می کشید، معنادار ساخت. از غصه هایش قصه ای با پایانی خوب ساخت.

توسعه اجتماعی مستلزم توسعه فردی است. اما نکته مهم دیگر این است که تا خودمان اصلاح نشویم نمی توانیم دیگران را اصلاح کنیم. هیچکس نمی تواند فراتر از امکانات خود یعنی فراتر از آنچه هست بر دیگران تاثیر نهد. به قول بزرگی کیفیت رابطه ما با دیگران نمی تواند از کیفیت رابطه ای که ما با خود داریم، سبقت بگیرد:

ذاتِ نایافته از هستی، بخش

کی تواند که شود هستی بخش

همیشه آنچه هستیم با یافتن امکانات، آنچنان تر می شود. گنجشک اگر متعالی شود، دو بال می یابد و سیمرغ می شود و اگر نشود، همان دو بال می تواند از او یک اژدها بسازد.

منبع:

فایل صوتی کامل مصاحبه دکتر مریم شهرکی با مجتبی تمسکی

15 شهریور 1403

تئوری انتخاب

تئوری انتخاب

محمدامین مروتی

"تئوری انتخاب" و "واقعیت درمانی" دو نام و عنوانی هستند که ویلیام گِلَسِر برای رویکرد انگیزشی خود برگزیده است.

تاکید بر واقعیت، در مقابل مکانیسم های روانی واقعیت گریز-به خصوص انکار و فرافکنی و توجیه- قرار دارد و مضمونش تاکید بر مسئولیت پذیری آدم ها در مقابل وضعیتی است که در آن قرار دارند.

تاکید بر موضوع انتخاب هم در مقابل روان شناسی و روانکاوی سنتی و فرویدی است که با عمده کردنِ وزنه ی دوران کودکی، نقش سنین دیگر و اکنونِ ما را در مقابل گذشته ،کمرنگ می کنند. گلسر برغم فروید، معتقد است که ما با هر انتخابی می توانیم خود را در موقعیت بهتر یا بدتری قرار دهیم و گذشته، لزوماً تعیین کننده ی آینده و سرنوشت ما نیست و با مسئولیت پذیری، باید آینده خود را رقم بزنیم. این عنوان طنینی اگزیستانسیالیستی و سارتری هم دارد.

دکتر علی صاحبی در ایران به عنوان معرف و نماینده این سبک فکری فعالیت می کند.

اهداف و روابط:

گلسر می گوید همه رفتارهای ما معطوف به 5 هدفند: عشق، آزادی، قدرت، تفریح و بقا.

اگر نتوانیم با پذیرش مسئولیت، روش های درست رسیدن به این اهداف را بیابیم، دچار افسردگی یا خشم و اضطراب و دلیل تراشی و انکار می شویم.

گلسر می گوید ما به یکدیگر نیازمندیم و این نیاز در ژن های ماست. این نیاز در چهار رابطه متجلی می شود:

رابطه با همسر، با فرزندان، با معلم و استاد و رابطه با کارفرما.

اگر نتوانیم رابطه خوبی با دیگران داشته باشیم دنبال لذت های بی رابطه مثل سکس و مستی و مواد مخدر می رویم.

نکته مهم در تئوری انتخاب این است که کنترل بیرونی جای خود را به خودکنترلی یا کنترل درونی می دهد. به این معنا برای داشتن یک رابطه خوب با همسر، فرزندان، معلم و کارفرما، نه سعی در کنترل شان می کنیم نه اجازه می دهیم کنترل مان بکنند. در عوض می کوشیم با گفتگو و منطق مسائل فیمابین را حل کنیم.

معنی انتخاب:

تئوری انتخاب در مقابل این تصور به میدان امده است که در برخورد با مشکلات گمان می کنیم انتخاب زیادی نداریم و میانمایه تئوری انتخاب، انتخاب بهتر و عقلانی تر است.

گفتیم تئوری انتخاب طنینی سارتری دارد. به این معنا که ما دائماً در حال انتخاب هستیم و حتی عدم انتخاب های مان نیز نوعی انتخاب و تایید وضع موجود است.

گلسر می گوید کسی که می گوید افسردگی دارم در واقع از فعل مناسبی استفاده نمی کند. او باید بگوید افسردگی را انتخاب کرده ام. چرا؟ زیرا در هر موقعیتی، پاسخ های گوناگونی در مقابل این سوال وجود دارد که صرف نظر از علل و عوامل گذشته، من در حال حاضر چه می توانم بکنم؟

گلسر می گوید بسیاری از بیماری های روان-تنی را می توان با تئوری انتخاب درمان کرد. زیرا بر این باور است که این بیماری ها می توانند مفرّ و پناهگاهی باشند از انتخابی که مستلزم تفکر و تلاش بیشتر است.

به همین دلیل گلسر می گوید انتخاب را معطوف به گذشته و علل و عوامل وضع موجود نکنیم بلکه موکول به آینده بکنیم. درست است که گذشته موثر است، اما تعیین کننده نیست. زیرا ما اکنون کودکانی بازیچه دست حوادث نیستیم بلکه بزرگسالانی عاقلیم که می توانیم بین شقوق مختلف، بهترین راه حل یا راه حلی را برگزینیم که گزندش کمتر است.

تاکید تئوری انتخاب این است که تمرکز بر موانع، راهی را برای ما باز نمی کند و به انفعال ما دامن می زند. پس به جای تمرکز بر موانع و نکات بازدارنده، بر "چه باید کرد" و راه های خروج از موضعیت بد تمرکز و درنگ کنیم.

تئوری انتخاب به جای نومیدی و انفعال، امید و خلاقیت را جایگزین می کند و از این رو نام فرعی آن "روانشناسی امید" است.

تئوری انتخاب به ما می آموزد که وقت خود را برای کنترل و تغییر دیگران تلف نکنیم و فقط از خودمان توقع تغییر وضعیت را داشته باشیم. به جای قضاوت دیگری، خود را ارزیابی کنیم و به جای یادآوری ناتوانی ها و موانع، بر توانایی هایمان اتکا کنیم.

یا باید خواسته هایمان را تغییر دهیم یا رفتارمان را.

شیوه حل اختلاف:

گلسر مفهومی به نام "دایره حل اختلاف" مطرح می کند و آن دایره ای است که افراد می توانند در درون آن با هم کنار بیایند. آمدن به داخل دایره معنی اش این اشت که طرفین می خواهند از خواسته هایشان-حتی المقدور- به نفع دیگری کوتاه بیایند و گرنه بدون امتیاز دادن، در داخل دایره قرار نمی گیرند. این در زمانی میسر می شود که اولویت طرفین حفظ رابطه باشد و ارزش رابطه از خواسته های شخصی بیشتر باشد.

گلسر می گوید در مورد دو تیپ از آدم ها این دایره معنی ندارد. شخصیت های ضد اجتماعی و شخصیت های بیکاره و تنبل. اصل بر این است که این آدم ها قابلیت امتیاز دادن ندارند و بنابراین راهی به دایره ندارند.

اختلافات معمولاً در مورد همان 5 نیاز اصلی است، یعنی عشق، آزادی، قدرت، تفریح و بقا.

در میان این نیازها، علاقه به قدرت مشکل سازتر است. کسی که می خواهد حتما حرف آخر را او بزند، ظرفیت مصالحه ندارد. کسی هم که می خواهد کاملاً آزاد باشد، پابند رابطه ای خاص و پابند مقررات نمی شود.

کسی که نیاز به بقای متوسط داشته باشد، می تواند با کمی و کسری زندگی بسازد و اهل ریسک نیست. کسی که نیاز به عشق در او ضعیف است، معمولاً دوستان اندکی دارد. کسی که اهل تفریح است، اهل بگو بخند هم هست.

گلسر تاکید می کند که این انتخاب، انتخاب من است نه دیگری. به این معنی که منظور از انتخاب این است که من از کنترل دیگری دست بردارم و سعی کنم در دایره انتخاب های خودم، انتخاب بهتر را بکنم. کنترل دیگری ممکن نیست و ما را در مقام انفعال و نق زدن قرار می دهد، در حالی که کنترل خودمان ما را در مقام تفکر و تامل و عمل قرار می دهد.

حل اختلافات زناشویی:

زن و شوهر قبل از هر چیز باید به امید نجات زندگی خانوادگی آمده باشند نه برای محاکمه دیگری.

در مرحله بعد با قبول کنند که کنترل دیگری ممکن نیست و اگر قرار باشد راه حلی پیدا شود، از طریق کنترل خودم میسر است. سوال اساسی است است که من چه کاری می توانم بکنم و باید بکنم؟

سپس به این بیاندیشند که چه نکته مثبت و برجسته ای در طرف مقابل می بینند و آن را بر زبان بیاورند. در این صورت، به لحاظ ذهنی امادگی بیشتری برای حل مسئله پیدا می کنند.

سپس باید هر یک به این یک کار معین و خوب فکر کند که خودش می تواند به عنوان حسن نیت در این زمینه بردارد. کاری که دیگری را خوشحال کند.

در مرحله بعد باید یک قدم معین برای حل مشکل به جلو بردارد. پس از برداشتن این قدم عملی، نتیجه ی مثبتی در زندگی عایدش می شود و موضوع به طرف حل شدن پیش می رود.

حل اختلاف با فرزندان:

در مشکلات با فرزندان، مسئله "اعتماد" مهم است. در هر صورت "رابطه" والدین و فرزندان نباید قطع شود. این یک اصل است.

در رابطه با فرزندان هم اصل بر عدم کنترل است. اصل بر دادن اطلاعات و واگذاری تصمیم به خود آن هاست.

والدین نباید کاری کنند که از دنیای مطلوب بچه ها بیرون روند. در ساعاتی که ما با فرزندانمان نیستیم می توانند هر کاری بدون اطلاع ما بکنند. پس رفتار ما باید به گونه ای باشد که در دنیای مطلوب شان بمانیم و وقتی در کنارشان نیستیم در ذهنشان باشیم. رفتارمان باید به گونه ای باشد که به تقویت این حضور بیانجامد.

مدارس کیفی:

نقد گلسر به سیستم آموزشی این است که حالتی اقتارگرایانه دارد و علاقه دانش آموزان را لحاظ نمی کند. دانش آموز نباید مجبور باشد مطالبی را که دوست ندارد حفظ کند یا یاد بگیرد. این مطالب خیلی زود از ذهن او می پرد و در تمام عمرش به دردش نخواهد خورد.

گلسر به خصوص اجبار به آموزش ریاضیات را نقد می کند که بسیاری از بچه ها بدان علاقه ندارند و جز عمل محاسبه، چیزی از آن در ذهنشان نمی ماند. او می گوید ذهن ما برای رقابت با ماشین حساب برنامه ریزی نشده است.

بسیاری از اطلاعاتی که ما حفظ می کنیم بی فایده اند و پس از دادن امتحان فراموش می کنیم.

مدارس کیفی، مهارت های کاربردی را به دانش اموزان یاد می دهند.

این مدارس که گلسر و همسرش بسیاری از آن ها را در آمریکا راه اندازی کرده اند، رتبه بندی ندارند. رقابت دانش آموز نه با دیگری بلکه با خودش است. این مدارس مردودی ندارند. رقابت ندارند لذت بازنده هم ندارند.

این مدارس، بچه ها را برای زندگی کردن در اجتماع یاری می کنند. اصل در تئوری انتخاب داشتن رابطه خوب و خلاقیت است.

محیط کار:

در محیط کار نیز داشتن رابطه خوب اصل است. گلسر بین ریاست و مدیریت، تفاوت می نهد.

مبنای ریاست بر سوء ظن نسبت به زیردستان است. رئیس به افراد متکی است و آن ها را در مقابل هم قرار می دهد.

مدیریت بر همکاری و همفکری و مشورت و برانگیختن خلاقیت کارکنان متکی است.

نقد و بررسی:

شاید مهمترین نقدی که به این تئوری وارد باشد تعارض بین دو عنوان آن باشد.

تاکید بر انتخاب، تا آنجا که جنبه انگیزشی و اراده دارد، می تواند با واقعیت موجود در تعارض باشد. یعنی به علل مختلف بیرونی، انتخاب درست به آن سادگی که گلسر می گوید میسر نباشد.

نقد دوم می تواند این باشد که خود گلسر تاثیر گذشته در شخصیت انسان را می پذیرد ولی آن را تعیین کننده نمی داند. این سخن درستی است ولی گاهی کنکاش در گذشته و علل و عوامل وضع موجود، می تواند ما را در حل و فصل بهتر مشکلات مان یاری کند و این بخش از آموزه های فروید می تواند کماکان معتبر باشد.

نقد سوم همه به طولانی بودن و تکراری بودن بسیاری از مطالب کتاب برمی گردد. این کتاب خوب، به جای 600 صفحه می توانست در 200 صفحه عرضه شود.

8 مرداد 1403

نقش خوش بینی در زندگی

نقش خوش بینی در زندگی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم می گوید این قصه ها را می گویم تا بدانی اگر مشکلی برایت پیش آمد، خود را نبازی:

۳۲۵۶ عِبْرَت است آن قِصّه، ای جان! مَر تو را تا که راضی باشی از حُکْمِ خدا

۳۲۵۷ تا که زیرک باشی و نیکوگُمان چون بِبینی واقعه‌یْ بَد ناگهان

مثل گل، که اگر گلبرگ هایش را یک به یک از هم جدا کنی، از خنده اش باز نمی ماند:

۳۲۵۸ دیگران گردند زَرْد از بیمِ آن تو چو گُل˚ خَندان، گَهِ سود و زیان

۳۲۵۹ زان که گُل، گَر بَرگْ بَرگَش می‌کُنی خَنده نَگْذارد نگردد مُنْثَنی[1]

گل پر پر شده، به زبان حال می گوید چرا برای خارهای وجودم(مشکلات و غم ها) غصه بخورم. قبل از اینکه گلی باشم، خار بوده ام و این خارها محافظ وجود همان گل هم هست و اگر این گل پرپر هم شود، دوباره بر همان شاخ خاردار می روید:

۳۲۶۰ گوید از خاری چرا اُفْتَم به غَم؟ خَنده را من خود زِ خارْ آورده‌ام

مولانا می گوید دیدگاه سالک باید چنین باشد که هر چه را که از دست بدهی، خیری در آن نهفته است و بلایی را از تو دور می کند:

۳۲۶۱ هرچه از تو یاوه گردد[2] از قَضا تو یَقین دان که خَریدَت از بَلا

و تصوف داشتن همین دیدگاه است. تصوف، شاد بودن قلب در هنگام آمدن اندوه است:

۳۲۶۲ مَا التَّصوّف؟ قالَ وِجْدانُ الْفَرَح فِی الْفُؤادِ عِنْدَ اِتْیانِ التَّرَح

خداوند می فرماید بر آنچه از دست رفت تاسف مخورید. ولو اینکه گرگ گوسفندان تان را کشته باشد. چه بسا آن بلا و ضرر، بلاها و زیان های بزرگ تر را دفع کرده باشد:

۳۲۶۵ گفت لا تَاْسوا عَلی ما فاتَکُم[3] اِنْ اَتَی السِّرحانُ وَارْدی شاتَکُم[4]

۳۲۶۶ کان بَلا دَفْعِ بَلاهایِ بزرگ وان زیان، مَنْعِ زیان‌هایِ سُتُرگ

11 تیر 1403


[1] مُنثَنی: خمیده، دوتا

[2] یاوه شدن یعنی گم شدن و در اینجا یعنی از دست دادن

[3] سوره حديد آيه 23: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ : ‏تا بر آنچه از دستتان مى‌رود اندوهگين نباشيد و بدانچه به دستتان مى‌آيد شادمانى نكنيد. و خدا هيچ متكبر خودستاينده‌اى را دوست ندارد.

[4] سِرحان: گرگ ، شیر / اَردی: هلاک کرد / شات: گوسفند

"حال خوب" و رابطه اش با عشق و کلام و آهستگی

"حال خوب" و رابطه اش با عشق و کلام و آهستگی

محمدامین مروتی

"حال خوب"، عبارت است بی دغدغه بودن(نه بی خیال بودن) و آرامش و سکونت قلب، در هر موقعیت و کاری که بدان مشغولی. ممکن است کارهای بسیاری برای انجام داشته باشی ولی با آرامش و طمانینه و تمرکز انجامشان دهی. به این حالت می گویند "سکینه" و "خاطر جمعی". خاطر جمعی حالتی است که از طرفی خاطر و ذهن انسان آسوده است و از طرفی کل توان و توجهش را متوجه لحظه ای می کند که در آن قرار دارد یا کاری که دارد می کند. عرفا به این حال می گویند "جمع" یا "حضور" که در مقابل "تفرقه" قرار دارد. حافظ می گوید:

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

این حالت مجموع بودن در مقابل پراکندگی خاطر و اندیشه قرار دارد. چه بسیار کسانی که در حال انجام کاری، فکرشان مشغول کارهای انجام نشده دیگر است. مولانا می گوید خاطر انسان وقتی مجموع می شود که از عشق مایه بگیرد. عشق ملاتی است برای یکپارچه کردن وجود بشر و به قول ابوسعید ابی الخیر: "یکسو و یکسان نگریستن". یعنی در هر کاری عاشقانه ورود کند:

عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طمّ و رم

جمع کرد باید اجزا را به عشق

تا شوی خوش جون سمرقند و دمشق

عجله نداشتن و عجول نبودن شرطِ داشتنِ خاطر ِمجموع است. به همین دلیل قدمای ما گفته اند عجله کار شیطان است. عاشق عجله ندارد. به همین دلیل حافظ گفته: "از ازل تا به ابد فرصت درویشان است." آهستگی و آهسته زیستن و بهره بردن از لحظه لحظه عمر، نشان عاشقی است.

ورود عاشقانه در مراوده با دیگران، انسان را به سر ذوق و شوق و سخن می آورد. انسان ملول حال حرف زدن ندارد و تلگرافی سخن می گوید. اما انسان عاشق انرژی مضاعفی برای سخن گفتن پیدا می کند. شاید به همین دلیل خانم ها معمولا از آقایان گله مندند که حال حرف زدن ندارند و بلکه آنان را پرچانه تلقی می کنند. به همین دلیل امثال حافظ و سعدی و مولانا این همه حرف برای گفتن داشته اند. به همین دلیل عاشق و معشوق از حرف زدن با هم خسته نمی شوند. به همین دلیل وقتی خدا از موسی می پرسد این چیست در دستت؟ موسی مفید و مختصر بدین اکتفا نمی کند که بگوید عصا. بلکه می گوید این عصایی است که با آن گوسفندان را هدایت می کنم و برگ برای ایشان از درختان می فشانم و بدان تکیه می کنم و.....یعنی سخن را کش می دهد چون از مصاحبت با معشوق لذت می برد.

عاشق خوش صحبت و خوش بیان است ودمش گرم است. خوش محضر است و از می تواند مصاحبتش لذت برد. هم حرفهای خوب می زند هم خوب حرف می زند. عشق زبانش را باز کرده است. به قول حافظ:

بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

اما در مصاحبت با زیبایی های طبیعت، ابتدا سکوت غلبه می کند و پس از آن طبع شاعرانه انسان می شکفد و اگر شاعر خوبی باشد، شعرهای خوبی هم برایش می آید.

قدم دشوار این است که حال را به مقام تبدیل کنی. یعنی احوال خوش گاه به گاه را به یک سبک زندگی پایدار و درونی شده تبدیل کنی. همانطور که گفتم شرط اول قدم این است که مجنون و عاشق باشی، آهستگی و خوب حرف زدن و خوش صحبت بودن شروط مکمل اند.

4 اردیبهشت 1403

صورت و سیرت بشر

صورت و سیرت بشر

محمدامین مروتی

اشاعره معتقد بودند که عقل مستقل از شرع قادر به تشخیص نیک و بد نیست و به عبارتی حسن و قبح شرعی است.

معتزله معتقد بودند که عقل مستقل از شرع هم می تواند خوبی را از بدی تشخیص دهد. پس حسن و قبح عقلی است.

اما می توان فراتر از هر دو نحله رفت و گقت حسن و قبح نه شرعی و نه عقلی، بلکه فطری است. یعنی انسان به صرافت طبع می تواند خوب را از بد تشخیص دهد اگر گرفتار القائات محیطی نشده باشد. انسان فطرتاً نیکی را بر بدی ترجیح می دهد ولی برای تشخیص مصادیق نیکی و بدی به عقل نیاز دارد.

اخلاق مقدم بر اندیشه است. نیکی و بدی مردمان مقدم بر اعتقادات ایشان است.

انسان ها پیش از آنکه درخور برچسب های فکری و عقیدتی باشند، انسان اند.

یک انسان خوب می تواند یک دیندار خوب یا یک آتئیست خوب شود.

یک انسان بد یک دیندار یا آتئیست بد می شود.

یک انسان خوب می تواند یک چپ یا راست، یک ملی گرا یا لیبرال خوب باشد.

یک انسان بد یک چپ یا راست یا ملی گرا یا لیبرال بد می شود.

شخصیت و تیپ شخصیتی انسان هاست که محتوای عقایدشان را می سازد. چپ و راست یا متدین و غیرمتدین یا ملی گرا و جهان گرا یا لیبرال و سوسیالیست، شکل و فرمهایی هستند که محتوای شخصیت ما را در برمی گیرند. سیرت بشر را شخصیت اخلاقی او می سازد و صورتش را افکار و اندیشه هایش. عقاید و باور ها تنها این شخصیت را "تشدید" می کنند. آن را موجه و مدلل می سازند. به قول معروف، "آنچنان را آنچنان تر می کنند".

در حقیقت، محتوای شخصیتی انسان ها در برداشت شان از دین، از علم، از سوسیالیسم و لیبرالیسم ریزش می کند. به همین دلیل دیندار خوب و بد داریم، چپ خوب و بد داریم و.....

دین، انسانِ بد را بدتر و انسانِ خوب را خوب تر می کند. چرا؟ زیرا برای بد بودن یا خوب بودنش دلیل و توجیه فراهم می کند. سایر عقاید و باور ها نیز چنین اند. انسان خوب می تواند چپ خوب و لیبرال خوب و متدین خوبی باشد. انسان بد، هر تفکری داشته باشد، به طرف نسخه ی بد آن تفکر جذب می شود.

انسان ها را باید از روی کردارشان ارزیابی و داوری کرد نه از روی مدعاها و شعارها و گفتارشان. در عمل، انسان های خوب، با هر عقیده و باوری، جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل می کنند و بالعکس.

15 فروردین 1403

درس های بهار

درس های بهار

محمدامین مروتی

نادر ابراهيمي می گوید:
"بهار بيش از آن كه حادثه اي در طبيعت باشد، حادثه ايست در قلب آدمي… در بهاران اين گل نيست كه باز مي‌شود، گره‌هاي روح انسان است."
هر چه هست، نوعی هماهنگی و همذات پنداری بین باز شدن غنچه ها و گره های روح آدمی هست.
"بهار كه مي‌آيد، شكوفه‌ها زبان باز مي‌كنند. شكوفه، بوسه ي بهار است." 1 ماهم زبان به تهنیت و آرزوهای خوب برای یکدیگر می کنیم و بر روی یکدیگر بوسه می زنیم. "به سان پرنده که با بهار سخن می گوید."2

درس های بهار بیش از این هاست. بهار شروعی دوباره است. می گویند با یک گل بهار نمی‌شود، اما مگر بهار با یک گل شروع نمی شود؟
بهار به ما درس فروتنی و خاکی بودن می دهد. از خاک نرم گل و سبزه می رویاند و سنگ سخت و سفت را محروم می گذارد:
از بهاران كي شـــود سرسبز، سنگ
خاك شو تا گل بــرويي رنگ رنگ
سال‌ها تو سنگ بــودي دل خـراش
آزمــون را يك زمــاني خاك باش3
بهار به ما درس مقاومت و عبور از موانع می دهد.گیاهی که در زیر سنگ مدفون شده، می تواند سنگ را دور بزند و بروید:
"سرم را به سنگ كوبيدم و سنگ نعره زد و خنديد. اما روزي خنده سنگ، مثل يك شكلك زشت بر لبش ماسيد. از آن سوي سنگ سردرآورده بودم. بهار جوانه اين گونه آغاز شد." 4

بهار به ما درس زندگی و مقابله با مرگ می دهد:
من تشنه اين هواي جان بخشم
ديوانه اين بهار و پائيزم
تا مرگ نيامده است برخيزم
در دامن زندگي بياويزم5

خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟
باز كن پنجره‌ها را…
و بهاران را باور كن! 6
.........................................
1. ايرج قنبري
2 شاملو
3 مولانا
4پوران حجت انصاري
5 فريدون مشيري
6 فريدون مشيري
با آرزوی روزها و سال های بهتر برای هم میهنانم و با آرزوی برقراری صلح و آزادی در سراسر جهان

قصه ی نامکرّرِ عقل و عشق

قصه ی نامکرّرِ عقل و عشق

محمدامین مروتی

دوگانه ی "عقل و عشق" به درازای تاریخ، گفتگوساز و مناقشه برانگیز بوده است.

در این دوگانه انگاری نیز-مطابق سایر دوقطبی ها- دوسر افراطی طیف، گفتگو را به مناقشه بدل کرده و از حیز انتفاع خارج کرده اند.

دوگانه عقل و احساسات، به صورت دوگانه عقل و عشق نیز بیان شده است. عشق بدون حساب و کتاب می بخشد و می خواهد ولی عقل سرش توی حساب و کتاب است.

این دوگانه در هنر به صورت رمانتیسم و کلاسیسم یا رئالیسم و سوررئالیسم، بروز و ظهور داشته است. کلاسیسم عقل محور است و رمانتیسم عشق مدار است و جانمایه ی اصلی هنر:

گر عشق نبودی و غم و عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که سرودی؟ (سهروردی)

نقد روشنگری:

سنت روشنگری و مدرنیته همواره عقل و عقلانیت را در مرکز و محور توجه خود قرار داد. در این سنت،عقل پیامبری بود که معزول نمی شد و مادام العمر بر تخت و بر صدر می نشست.

شاید نخستین بار هیوم بود که عقلانی بودن کارهای بشر را زیر سوال برد و احساسات و عواطف را قوی تر از عقلانیت دانست. هیوم می گوید رفتارهای بشر چندان هم که به نظر می رسد از سر عقلانیت نیست بلکه تابع عواطف و احساسات است.

بعد از او نیچه و شوپنهاور بودند که گفتند انسان اول می خواهد بعد دنبال دلیل برای توجیه خواسته اش می گردد.

فروید نیز از تاریکخانه ضمیر و سیطره ی ناخودآگاه بر خودآگاه سخن گفت. انسان ناخودآگاه و بی اراده تابع تاریکخانه ای است که عبارت است از کلافی سردرگم از عقده ها.

و مارکس از تاریکخانه ایدئولوژی سخن گفت و اینکه عقاید ما زیرساخت هایی در مناسبات طبقاتی دارند که به چشم نمی آیند و باید آن ها را از تاریکخانه ی ایدئولوژی، بیرون آورد و بر آفتاب افکند.

مقام عشق و عقل:

در این شکی نیست که انسان به امید و عشق زنده است. بدون عشق و امید، انسان به ربات تبدیل می شود. اما اگر این عشق با عقل ممزوج نشود، کارش به جنون هم خواهد رسید. حق آن است که جهان بدون عشق به پشیزی نمی ارزد و جلوه ای ندارد، ولی اگر عقل آن را مدیریت نکند همین عشق فاجعه به بار می‌آورد. کیفیت و جذابیت دنیا به عشق مربوط است. بدون عشق ما به هوش مصنوعی و ربات تقلیل می یابیم:

جهان عشق است و ديگر زَرق سازي

همه بــازي است الّا عشــق بازي

اگر بي عشـــق بودي جـانِ عــالم

كه بودي زنـــده در دوران عــالم

فلك جز عـــشق محــرابي نــدارد

جهان بي خاكِ عشـــق،آبي ندارد (نظامي)

و ابوسعید:

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق؟

ور عشق نباشد به چه کار آید دل؟ (ابوسعید ابوالخیر)

و حافظ:

عاقلان نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

عشق موضوعیت دارد و عقل طریقیت. عقل باید خادم عشق و در عین حال مشاور و راهنمای آن باشد. عقل معدّل(تعدیل کننده) عشق است و مانع افراط و تفریط و سرکشی آن می شود.

راهکار:

شیوه صحیح، جمع کردن بین عقل و عشق، با لحاظِ نقاط قوت و ضعف هر یک در حیطه های مختلف زندگی است.

مشکل زمانی پدید می آید که یکی از این دو بخواهد پای از گلیمش درازتر کند و جای دیگری را بگیرد.

عقل در مدیریت مسائل اجتماعی و سیاسی و عشق در مسائل روانشناسی و روابط بینافردی، باید بر صدر بنشینند و در عین حال عشق دیگر را به مشاوره بگیرند.

عقل در مسائل اجتماعی سخن آخر را بگوید ولی از عشق مشاوره بگیرد و به عواطف بشری نیز نظری داشته باشد.

عشق در مناسبات بشری، نقطه مرکزی پرگار باشد ولی از عقل مشاوره بگیرد.

هم عقل و هم عشق فراورده ها و محصولات ارزشمندی داشته اند.

هنر و عرفان و اخلاق و تا حدی دین محصول عشق و عواطف بشری اند.

علم و سیاست و اقتصاد محصول عقل و تفکر بشری اند.

مدیریت ساحت احساس و عواطف را باید به دست هنر و عرفان و عشق سپرد و مدیریت ساحت کلان اجتماعی را به عقل جمعی بشر.

برتراندراسل گفته بود زندگی خوب آن است که از عشق الهام بگیرد و توسط عقل راهبری گردد.

به ظاهر، عقل سلطان و رهبر است اما به باطن عشق است که عقل را موجه می سازد. زیرا عشق هدف است و عقل وسیله. عشق موضوعیت دارد و عقل طریقیت. به قول سعدی:

هركه را صــورت نبندد سِــرّ عشق

صـــورتي دارد ولي جـانيش نيست

گـــر دلي داري به دلـبندي بـــده

ضايع آن كشور كه سلطانيش نيست

مـــاجــراي عقل پــرسيدم ز عشق

گفت معــزولست و فرمانيش نيست

هــركه را با ماهـروئي ســرخوشست

دولتي دارد كه پــايـــانيش نيست

15 اسفند 1402

معرفی رمان "کتابخانهٔ نیمه‌شب"

معرفی رمان "کتابخانهٔ نیمه‌شب"

محمدامین مروتی

"کتابخانهٔ نیمه‌شب" رمانی است به قلم "مَت هَیگ" است که در سال ۲۰۲۰ منتشر شده‌است.

ترجمه های مختلفی از این کتاب به زبان فارسی و جود دارد که به چاپ های متعددی رسیده اند. مثلاً ترجمه محمدصالح نورانی زاده در فروردین 1400 تا پایان همان سال، در "نشر کوله پشتی" به 57 چاپ، با شمارگان هزار جلد رسیده است.

پنج ترجمه‌ی دیگر از کتاب توسط مینا صفری، امین حسینیون، مهسا قنبری، مهسا صباغی و فاطمه پیرهادی روانه بازار شده اند. سایر ترجمه ها هم ترجمه های خوبی هستند، اما خوانندگان در مجموع ترجمه آقای نورانی زاده پسندیده اند.

این کتاب پتانسیل تبدیل به یک فیلم نامه عالی و یک فیلم سینمایی بسیار خوب را دارد.

کتاب، فحوایی فلسفی(اگزیستانسیالیستی) و علمی (کوانتومی) هم دارد که آن را از کتاب های عوام پسند متمایز می کند.

اگر های زندگی:

همه ما بارها با این فکر و خیال و حسرت مشغولیم که اگر در فلان زمان، به جای فلان انتخاب، بهمان انتخاب را داشتم، زندگیمان چقدر بهتر می شد. اما این کتاب نشان می دهد، هر انتخابی، عوارضی پیش بینی نشده دارد که در خلأ و بدون تجربه مستقیم، از آن ها بی خبریم. چه بسا اگر انتخاب های فعلی را نداشتیم، در آینده، حسرت همین انتخاب ها را می خوردیم. مسئله این است که ذهن ما انتخابهایمان را با لحاظ عوارض شان و عدم انتخاب هایمان را بدون لحاظ عوارض احتمالی شان، داوری می کند و بدین ترتیب همیشه حسرت و ایکاشی وجود دارد که چه بسا فقط در تخیلات ما موجه است.

موضوع کتاب:

"کتابخانهٔ نیمه‌شب" نیز در باره افسردگی زن 35 ساله ای به نام نورا سید است که قصد خودکشی دارد و در لحظه خودکشی که نیمه شب است، در عالم رویا، گذارش به "کتابخانه نیمه شب" می افتد. مت هیگ یعنی نویسنده کتاب نیز روزگاری به افسردگی مبتلا شده بود و کتاب می تواند بیان حال خود او نیز باشد. در واقع تجاربی از این دست، می تواند برای یک نویسنده، نقطه قوت باشد. کتابخانه نیمه شب، کتابخانه ای که به او امکان می دهد، انواع و اشکال مختلف تصمیم ها و زندگی های ناشی از آن تصمیم ها را تجربه کند. حاصل تجمیع این تجارب، آن هیچکسی است که همه کس بوده است و در موقعیت خوبی برای جمعبندی قرار دارد. بنابراین آخرین کتاب این کتابخانه استعاری سفید و نانوشته است و نورا باید خودش آن را بنویسد.

نورا نیز در همین کتابخانه انواع زندگی محتمل را تجربه می کند که در آن ها قهرمان شنای المپیک، ستاره راک، فروشنده، خانه دار، دانشمند و....است. اما جز وضعیت خانه داری، بقیه موقعیت ها راضیش نمی کنند.

نیمه شب، پایان روزی و آغاز روزی دیگر است و می تواند استعاره ای از تغییر مسیر زندگی و انتخابی نو باشد. "کتابخانه"، یک استعاره ذهنی برای مکانِ تصمیم گرفتن های مهم است.کتابخانه نیمه شب، کتابخانه احتمالات است. احتمالات بی نهایت زیادی که ممکن بود و احتمال داشت مسیر زندگی ما را تغییر دهد. اما اصلاً معلوم نیست که آن تغییرات بهتر بودند یا بدتر؟

انتخاب:

زندگی های ما تابع های مختلفِ امواج کوانتومی هستند و ما ممکن است بر اساس تصمیم های مختلفمان، مانند گربه شرودینگر، در معرض احتمالات مختلفی از زندگی قرار گیریم.

ما عبارت از انتخاب های مان هستیم و خطاهایمان بخشی از انتخاب های ما و بخشی از روند یادگیری مایند.

زندگی ما را تصمیم ها و انتخاب هایمان می سازد. ممکن است در انتخاب هایمان دچار اشتباه شویم اما اگر سعی خود را برای انتخابی درست کرده باشیم؛ حسرت انتخاب های دیگر، وجهی ندارد. تصور حرام کردن زندگی و حسرت زندگیی دیگر، لزوماً منطبق بر حقیقت نیست. به قول اگزیستانسیالیست ها انسان با انتخاب هایش می بالد و رشد می کند و انتخاب های اشتباه هم بخشی گریزناپذیر و حتی لازم از این پروسه یادگیری اند.

نتیجه گیری:

انسان معمولاً از زندگیش ناراضی است و اما و اگرهای فراوانی را در ذهن مجسم می کند که او را در موقعیت بهتری قرار می داد. اما کتاب می گوید معلوم نیست که این اما و اگرها، حقیقت را به ما بگویند. اساس رویکرد ما نارضایتی از وضع موجود است و بدون رسیدن به "فضیلت قناعت"، قصه این نارضایتی ها ادامه دارد. وضعیتی به نام "وضعیت ایدئال" وجود ندارد. همیشه پای چیزی در زندگی می لنگد که می تواند به موضوعِ فکر و ذکر ما تبدیل شود.

نگاه نویسنده این است که حتی تجارب بد هم می توانند مفید و معنی دار باشند. زندگی یک شطرنج استعاری است که یک پیاده تنها و آخر هم می تواند نجاتبخش آن باشد.

جمله زیبایی که چند بار در کتاب تکرار می شود این است:

"تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردن است."

کافی است زندگی را تجربه کنیم به جای آن که سعی کنیم تحلیلش کنیم یا درکش کنیم. این همان سخنی است که سهراب سپهری می گوید:

"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم"

این نگاه باعث می شود گل زنبق را به چشمی متفاوت و تازه به تازه بنگری و متوجه خاص بودن هر گل زنبق و هر موجودی بشوی. نگاه تو که نغییر کند، خودت تغییر می کنی و خودت که تغییر کردی، همه چیز تغییر می کند. چنان که اقبال لاهوری می گوید:

چون به جان دررفت، جان دیگر شود

جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود

مهمترین آیتم و عنصر برای زندگی خوب، عشق است. اهمیت دادن به دیگری، باعث می شود برای دیگری اهمیت داشته باشی و این همه راز یک زندگی خوب است.

قصه درمانی

قصه درمانی

محمدامین مروتی

اساس روانکاوی، بر شناخت درمانی یعنی بر تصحیح خطاها و باورهای غلطی(شناخت واره) است که در نگرش ما نسبت به خود و دنیا وجود دارد.

بخشی از این خطاها، معرفتی و منطقی هستند و می توانند با آموزش نگرش انتقادی حل شوند. آموزش مغالطه های مختلف راهی برای تصحیح این خطاهاست.

بخشی نیز در باورهای غلطی است که به واسطه القائات اموزشی و پرورشی و محیطی، از کودکی و نوجوانی در ذهن ما لانه کرده اند. باورهایی که برایشان قصه پردازی هم کرده ایم و با همین قصه ها ضعف هایمان را توجیه کرده ایم. قصه هایی که ما از زندگی خود می سازیم، مبتنی بر نوع نگرش مایند. قصه های بد، ما را بیمار می کنند و قصه های خوب درمان مان می کنند. مثلاً ممکن است ما از یک یا چند بدبیاری، قصه بدبختی لاعلاج خود را سر هم کنیم و از فرط تکرار آن برای خود، آن را باور هم بکنیم. از طرفی ممکن است با شنیدن یک قصه مثنوی یا کلیله و دمنه، خود را در قصه پیدا کنیم و بازشناسیم و نجات بیابیم. ممکن است با یک قصه بد، اشتباهات و تقصیرات خود را به دیگران فرافکنی کنیم و مسئولیت شان را نپذیریم و با یک قصه خوب(به خصوص اگر مایه ی طنز هم داشته باشد) ممکن است مسئولیت خود را تشخیص دهیم.

داستان و فیلم و تئاتر و هنرهای نمایشی نیز کارکرد مشابهی با قصه ها و تمثیل ها دارند.

یک راهکار موثر و در عین حال میانبر برای تصحیح این خطاها و باورها، استفاده از قصه و داستان و تمثیل و مثل و شعر است. قصه ها باعث همذات پنداری ما با آدم های شان می شوند و این همذات پنداری در پی بردن به خطاهای خودمان بسیار موثر است.

16 دی 1402

بهترین راهکار

بهترین راهکار

محمدامین مروتی

بزرگ ترین راز و رمز زندگی این است که به اندازه ای که به بهتر شدن دیگران کمک می کنیم، خودمان هم بهتر می شویم و به میزانی که با برخورد غلط و نسنجیده، به بدتر شدن دیگری کمک می کنیم، خودمان هم بدتر می شویم. همه راز زندگی در همین جمله است. کمک کردن به دیگران، بهترین راه کمک کردن به خودمان است. این ساده ترین، سرراست ترین، عملی ترین و مفیدترین راهکاری است که وجود دارد.

مبنای منطقی و واقعیِ این راز آن است که انسان عبارت از رابطه با دیگری است و انسان مجرد و خوشبختی مجرد وجود ندارد.

انسان خوشبخت و معنوی و سالم کسی است که فلسفه و دغدغه زندگی اش کمک کردن برای ساختن دنیایی بهتر است و شرط تحقق این دنیای بهتر، کمک کردن به دیگران است برای تبدیل شدن به بهترین نسخه وجودشان. لذا مارک منسن می گوید:

"مهم نیست کسی را از خودت متنفر کنی؛ اما هیچ‌گاه کسی را از خودش متنفر نکن ..." (عشق کافی نیست)

21 دی 1402

اهمیت لحن و اصالت گفتار

اهمیت لحن و اصالت گفتار

محمدامین مروتی

ژاک دریدا در مقابل نوشتار، اصالت و برتری را به گفتار می دهد. این شاید از آن روی باشد که گفتار چیزی افزون بر نوشتار دارد. در نوشتار، لحن بیان مفقود و غایب است، در حالی که قسمت اعظم مفاد و مقصود آدمی از طریق گفتار است که منتقل می شود. لحن ما بخشی از وجود ماست که در گفتار قابل انتقال نیست.

علاوه بر اهمیت کلی حالات مختلف لحن در انتقال پیام، نرمش آن نیز نقش مهمی در برقراری ارتباط با دیگری دارد. درست ترین سخنان را اگر به زبان تند و تیز و بی ادبانه بگویی، در میانه راه می ماند و به دیگری نمی رسد.

21 دی 1402

دیالکتیک یادگیری

دیالکتیک یادگیری

محمدامین مروتی

اگر در مورد طرز تفکر و شیوه زندگی خود چنین فکر کنیم که همیشه چیزی برای اصلاح هست و همیشه چیزی برای یاد گرفتن هست، دریچه های ذهن را بر روی رشد و اصلاح خطاهایمان باز نگه داشته ایم ولی اگر فکر کنیم که آنچه می دانم، حقیقت بی چون و چراست، دیگر به جستجوی بیشتری نمی پردازم و ذهنم را قاب می گیرم و به دیوار می آویزم و تنوع در مطالعه را تعطیل می کنم.

یادمان باشد که همیشه دیگران چیزی برای یاد دادن به ما دارند و همیشه خطاهایی داریم که باید به کمک دیگران اصلاح کنیم.

21 دی 1402

معرفی کتاب "تئوری انتخاب"

معرفی کتاب "تئوری انتخاب"

دکتر ویلیام گلسر (۱۹۲۵ –۲۰۱۳) روان‏پزشک نامدار معاصر با ارائۀ «تئوری نوین انتخاب» توضیح می‏ دهد که موجودات زنده چرا و چگونه رفتار می‏کنند.

اساس «تئوری انتخاب» بر این اصل استوار است که تمامی انسان‏ها به سبب وجود پنج نیاز ژنتیک؛ بقا، عشق و احساس تعلق خاطر، قدرت، آزادی و تفریح، برانگیخته می‏‌شوند. افراد نيازشان به قدرت را به سه شكل برآورده می‌كنند:

۱. شکل اول: power on

يعنی قدرتشان را بر ديگری اعمال می‌كنند و با كنترل ديگری يا ديگران احساس قدرت می‌كنند.

تذكر دادن به ديگران، غر زدن، ايراد گرفتن و مجبور كردن ديگران به كارهايی كه به گمان اين افراد به صلاح آنهاست نمونه اين رفتارهاست.

۲. شكل دوم: power with

يعنی قدرت را با ديگران تجربه می‌كنند. مثل وقتی كه شما قرار است تصميمی بگيريد كه نتيجه‌ آن بر روی همسر يا فرزندتان هم اثر می‌گذارد، آنگاه نظر و خواست آنها را هم در نظر می‌گيريد و حتی به نظر آنها عمل می‌كنيد.

در واقع به ديگری هم فرصت مخالفت و اظهار نظر و تصميم‌گيری می‌‌دهيد.

۳. شكل سوم: power within

در اين شكل از ارضاء نياز به قدرت، فرد نه قدرتش را بر ديگران اعمال می‌كند و نه با آنها، بلكه قدرت درونی خويش را افزايش می‌‌دهد.

مثل وقتی كه فردی با بالا بردن دانش يا مهارتی در خود احساس توانمندی و قدرت می‌كند، حتی اگر از ديگران هم تحسينی دريافت نكند اهميتی نمی‌‌دهد.

افرادی مثل اديسون، اینشتين، سقراط، نويسنده‌ها، شاعران و هنرمندان، نياز به قدرت‌شان را اينگونه برآورده كرده‌اند.

برای دستیابی و حفظ روابط مورد نیاز‌مان، باید دست از انتخاب کارهایی مانند زورگویی، اجبار، مجازات، پاداش، کنترل کردن، رئیس بودن، انتقاد، سرزنش، شکایت، نق زدن، اذیت کردن، رتبه بندی و کناره گیری برداریم. باید مراقبت، گوش دادن، حمایت کردن، مذاکره، تشویق، عشق ورزیدن، دوستانه بودن، اعتماد کردن، پذیرش، استقبال و احترام را جایگزین این رفتارهای مخرب کنیم.

بهترین کاری که والدین می‌توانند برای فرزندان خود انجام دهند این است که یکدیگر را دوست داشته باشند. (تئوری انتخاب/ویلیام گلاسر)

زندگی به مثابه تماشا

زندگی به مثابه تماشا

محمدامین مروتی

ناظر بودن و نگاه کردن، در مقابل قضاوت کردن و شاکی بودن است. ناظر کسی است که با تمرکز و توجه یک شخص بیطرف ولی مشتاق، دنیا را تجربه می کند. در مورد خودش نیز نظاره گر احساسات و افکاری است که به ذهن او وارد و خارج می شود. مثل رابطه خورشید با ابرها. ابرها می آیند و می روند و خورشید بر آن ها می تابد و می ماند.

ناظر، منفعل و بی عمل نیست بلکه متناسب با لحظه و موقعیت، عمل می کند. نه با الگوها و بسته هایی که از گذشته با خود آورده است.

با این تعریف، بچه ها تا زمانی که تحت تاثیر بزرگترهایشان قرار نگرفته اند، نمونه خوب تفکر غیرایدئولوژیک و ناظر به موقعیت هستند.

29 آذر 1402

دریغ رفته و ایکاش آینده

دریغِ رفته و ایکاشِ آینده

محمدامین مروتی

فریدون مشیری در شعری بلند و زیبا وضعیت کنونی بشر در نوسان بین گذشته و آینده، چنین ترسیم می کند:

درون معبد هستی

بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز

نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز-

به زاری از ته دل، یک "دلم می خواست..." می گوید

شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است

بیش از نود درصد درد و رنج های ما مربوط به ترس از آینده و غصه های گذشته اند. ترس از آینده ای که نیامده و معلوم نیست بیاید و غصه گذشته ای که الآن دیگر نیست. بنابراین اقامت در لحظه حال، تا نوددرصد مشکلات روحی و ذهنی ما را حل می کند. چرا که لحظه حال غالباً شامل هیچ غم و غصه نقدی نیست، مگر در وضعیتی که واقعا بیمار باشیم یا همین الآن دردی به جسم و روحمان وارد شود. اما این حالت نادر است. زمان حال معمولاً در بردارنده مشکلی نیست. این گذشته و ترس از آینده ی نسیه و نرسیده است که بر ذهن و روح ما را شکنجه می کند. دو راه حل برای ماندن در زمان حال وجود دارد:

مهمترین راه این است که به جای توی فکر رفتن و قضاوت خود و دیگران، با آنچه هم الآن در معرض حواس ما قرار دارد، رابطه بگیریم و محو چیزهایی شویم که دور و برمان هستند.

راه دیگر این است که اگر افکار مزاحم به ذهن وارد شدند و نتوانستیم با مشغول کردن خود به حال، از پسشان برآییم، از منظر یک مشاهده گر و یک انسان بی طرف و شخص سومی، به مشاهده و نظاره آنان بنشینیم. نکته مهم و محوری در این مشاهده این است که نگاه خالی و مشاهده صرف را جای قضاوت و صدور حکم (له یا علیه خود و دیگری) بنشانیم.

15 آذر 1402

پیش شرط های مکالمه ی خوب

پیش شرط های مکالمه ی خوب

محمد امین مروتی

اولین نکته این است که همه انسان ها بالطبع خوبی و زیبایی و حقیقت را به بدی و زشتی و دروغ ترجیح می دهند. بنابراین علی الاصول می توانند با هم تفاهم یا همزیستی کنند.

دومین نکته این است که عامل اصلی تقابل و مانع اصلی تفاهم نداشتن زبان مشترک، سوء تفاهم نسبت به دیگری، سوء ظن و بدگمانی و بدبینی نسبت به دیگری، سوگیری های تنقیح نشده و نقادی نشده ای که به سبب عادت و تربیت در تک تک ما ریشه دوانده اند و عدم آشنایی با تفکر منضبط و انتقادی و منطقی است.

ناآگاهی و کمبود مطالعه و بی خبری نیز عامل دیگری در عدم مفاهمه است. هر چه بیشتر بدانیم و بخوانیم، افق های دیدمان وسیع تر و مقاومت مان در مقابل حقیقت کمتر می شود.

تک منبعی بودن و بی خبری از افکار و اندیشه های مختلف نیز، راه را برای تنگ نظری و تعصب باز می کند.

تکیه و تاکید بر منابع فیک و سطحی نیز عامل دیگر سوء تفاهمات بین افراد است.

به این عوامل ها باید قدرت غیرپاسخگو را هم افزود. قدرت، حاشیه امن و میدان وسیعی برای فعالیت خودکامگی و شیطنت های نفس فراهم می کند.

حفظ منافع اقتصادی نیز شکلی از قدرت است که انسانهای قدرتمند و ثروتمند را نسبت به دیگران و تفکر منطقی، غیر پاسخگو می کند.

نتیجه آن که تفاهم علی الاصول در دسترس است و علیرغم اینکه موانع این دسترسی نیز فراوانند، اما می توان به شیوه های مختلف از این موانع عبور کرد.

راه حل ها را نیز می توان بر اساس موانع، تعریف و تنقیح کرد:

اول یادمان نرود که همه ما به نحوی از انحا، دنبال حقیقت و عدالت و نیکی هستیم. پس نسبت به هم بدگمان و بدبین و ظنین نباشیم. به قول معروف دلمان با هم صاف باشد. (همدلی)

دوم بدانیم که یادگیری تفکر منطقی به کمک شناخت مغالطات و سوگیری های شناختی قدم مهمی است که هر انسان منصف و معطوف به حقیقتی باید برای آن وقت و انرژی بگذارد. (یادگیری منطق)

سوم نگذاریم زبان به مانع تفاهم تبدیل شود. اما چگونه؟

سعی کنیم سخن طرف را صرف نظر از ضعف بیان او، به شکلی همدلانه، به قوی ترین و معقول ترین شکلی صورت بندی کنیم. سعی کنیم زبان هم را بفهمیم و از زبان، مانعی برای تفاهم نسازیم. با زبان تحکم و تمسخر و تحقیر و عصبانیت و از موضع بالا با دیگری برخورد نکنیم. زبان منطق و ادب و متانت، همیشه به حقیقت نزدیکتر است. (همزبانی)

چهارم بدانیم که همه چیز را همگان هم نمی دانند. لذا در زوایای سخن دیگران به دنبال تکه های حقیقتی باشیم که از آن ها بی خبر بوده ایم. مطالعه و شوق به دانستن از منابع مختلف و حتی متضاد، ما را در چینش تکه های پراکنده ی پازل حقیقت کمک می کند. تک منبعی و بی خبر نباشیم.

پنجم اطلاعات را از منابع دست اول و مطمئن بگیریم. دنیای مجازی، ضمن ایجاد امکان برای کسب اطلاعات درست، طبیعتاً و متاسفانه، همان امکانات را هم به دروغ و دروغ پردازی داده است. به قول معروف، تا حقیقت بند کفش هایش را ببندد، دروغ دور دنیا می چرخد و برمی گردد.

ششم، قدرت و ثروت غیرپاسخگو در وهله اول بلای فهم و دانایی، دارنده اش می شود. از چنین قدرت و ثروتی احتراز کنیم.

29 آذر 1402

مهمانسرای کشاورزی شیراز

صلح کل

صلح کل

محمدامین مروتی

از نظر مولانا، عقل کل، خداوند است و عالم تجلی او و آینه تجلی اوست.

مولانا معتقد است که رابطه انسان با این عقل کل باید رابطه پدر و فرزند باشد. اگر قدر این بابا دانسته نشود و کفران نعمت و نافرمانی صورت گیرد، دنیا به کام انسان تلخ می شود و به تعبیر مولانا جهان را به شکل سگ و به صفت سگ می بیند. چنان که در دفتر چهارم آورده است:

کل عالم، صورت عقل کلست

کوست بابای هر آنک اهل قل[1] است

چون کسی با عقل کل، کفران فزود

صورت کل پیش او هم سگ نمود

مولانا می گوید اما اگر به جای نافرمانی با دنیا آشتی کنیم، همه بدی ها و زشتی ها به خوبی و زیبایی تبدیل می شوند:

صلح کن با این پدر، عاقی[2] بهل

تا که فرش زر نماید، آب و گل

قیامت را همین الآن و در همین دنیا خواهی دید و همه پدیده های این دنیا، به چشم تو، به بهترین و زیباترین وجه مصور می شوند:

پس قیامت، نقد حال تو بود

پیش تو چرخ و زمین مُبدَل شود

کسی که با عقل کل در آشتی است، پیش از قائم شدن قیامت، بهشتش را در همین جهان تجربه می کند:

من که صلحم دایما با این پدر

این جهان، چون جنّتستم در نظر

همه چیز را نو می بیند. هیچ چیز برایش تکراری و ملال آور نیست:

هر زمان، نو صورتی و نو جمال

تا ز نو دیدن، فرو میرد ملال

این همان نگاهی است که خود مولانا به پدیده های مختلف جهان داشته و او را مست کرده است:

من همی‌بینم جهان را پر نعیم

آبها از چشمه‌ها جوشان، مقیم

بانگ آبش می‌رسد در گوش من

مست می‌گردد ضمیر و هوش من

در چشم او درختان و برگها رقصانند. نمد هم مانند آینه می درخشد چه رسد به خود آینه؟ :

شاخه‌ها رقصان شده چون تایبان

برگها کف‌زن، مثال مطربان

برق آیینه‌ست لامع، از نمد

گر نماید آینه، تا چون بود؟

مولانا می گوید بیشتر از این، از این عوالم خوش سخن نمی گویم چرا که باورم نمی کنند. آن کس که باور ندارد، این سخن مرا نوعی مژده تلقی کند و آن که عاقل است، خودش این سخن را در می یابد:

از هزاران می‌نگویم من یکی

ز آنک آکنده است هر گوش از شکی

پیش وهم این گفت، مژده دادنست

عقل گوید مژده چه؟ نقد منست

10 آبان 1402


[1] اهل قل یعنی اهل نطق و زبان، تمام گویندگان (انسان ها)

[2] عاقی: نافرمانی

تدریجی بودن تحول

تدریجی بودن تحول

محمدامین مروتی

در طریق خودسازی، حرکت بطئی و تدریجی و حتی نامحسوس است. این کندی، بعضاً موجب نومیدی رهرو می شود که چندین سال است به خودسازی می پردازم و کمترین تغییری نکرده ام. کماکان خودخواهم، عصبانیم، لذت مهرورزی را احساس نمی کنم، حالم خوب نیست، حال دیگران را بد می کنم و الخ. بعد هم مایوس و ملول می شویم و به خود می گوییم لابد همه این آموزه ها دروغ است.

به نظر می آید مشکل در اینجاست که خواندن متون خودشناسی، توقع انسان را از خودش، به شکل نامعقولی بالا می برد. به خصوص متون بازاری با عناوینی مثل ده قدم تا موفقیت و بیست قدم تا شادکامی و امثالهم.

حقیقت این است که شخصیت ما طی ده ها سال از دوران کودکی تا به حال ذره به ذره و خشت به خشت ساخته شده است و توقع تحول ناگهانی واقع بینانه نیست. نفسانیت و خودخواهی "به روزگاران" در دل ما نشسته و به قول سعدی: "بیرون نمی توان کرد الّا به روزگاران".

همین که خود را در محیط های سالم قرار می دهیم، همین که حواسمان به این باشد که در طول روز چه اشتباهاتی کردیم و همینکه حتی المقدور سعی کنیم آن اشتباهات را تکرار نکنیم، تحول تدریجی ما را تضمین خواهد شد.

اگر خود را با ده سال پیش مقایسه کنیم، این تحولات ولو اندک را خواهیم دید. مهم این است که این "آهستگی" را قرین "پیوستگی" کنیم و به قول حافظ، "دست از طلب ندارم تا کام من بر آید".

25 مهر 1402

اهمیت همنشین خوب

اهمیت همنشین خوب

محمدامین مروتی

مصاحبت انسان های هم جنس و خوش جنس، یکی از مهمترین راهکارهای مولانا برای سلامت روح و روان است. تاثیر انسان ها روی یکدیگر، چنان است که می گویند شخصیت تو برایند شخصیت نزدیکترین دوستان توست. این تاثیر و تاثر، لزوماً گفتاری نیست و بعضاً نامحسوس و پنهانی است:

می رود از سینه ها در سینه ها

از ره پنهان صلاح و کینه ها

صحبت صالح، تو را صالح کند

صحبت طالح، تو را طالح [1]کند

در دفتر دوم هم می گوید، خلوت گزینی و اجتناب از معاشرت که گفته اند، خلوت از انسان های ناصالح است. این خلوت مثل پوستینی است که ما را از گزند سرما در امان نگه می دارد:

خلوت از اغیار باید، نه ز یار

پوستین بهر دی آمد نه بهار

عقل انسان های صالح باید با هم جمع شود تا راه پیدا شود و نفسانیت ناصالحان نیز با هم جمع می شود تا گمراه تر شوند:

عقل با عقل دگر، دوتا شود

نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفسِ دگر خندان شود

ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

مولانا می گوید دوست برای انسان مانند چشم برای شکارچی است. پس نباید با زبان او را رنجاند. رنجاندن دوستان مانند گرد و خاک پاشیدن به چشم آنان است که باعث گمراهی خودت می شود:

یار، چشم تست ای مرد شکار

از خس و خاشاک او را پاک دار

هین به جاروب زبان گردی مکن

چشم را از خس، ره‌آوردی مکن

به همین دلیل گفته اند مومن آینه مومن است تا خطاهای خود را بهتر ببیند و اصلاح کند:

چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود

روی او ز آلودگی ایمن بود

اول آبان 1402


[1] طالح: انسان ناصالح

درک مطلب یا  Comprehension

درک مطلب یا Comprehension

محمدامین مروتی

وقتی در دبیرستان انگلیسی می خواندیم، قسمتی داشت به نام "درک مطلب" یا "کامپریهنشن"که هدفش دریافت کلی از متن، سوای درک معنی لغات آن بود.

رسیدن به روح نوشته ها و تعالیم بزرگان، مانند دیدن جنگل، علاوه بر درختان است. کسی که درختان را جدا جدا می بیند و جنگل را نمی بیند، مثل کسی است که آیات قرآن را جدا جدا معنا می کند ولی قادر نیست بینشان ارتباط معقول و منطقی و منسجمی برقرار کند. مثل کسی است که مولانا و حافظ را در تک بیت هایشان می شناسد نه در روح کلامشان. مانند کسی که جملاتی از افلاطون و ارسطو یا مارکس و هگل می داند و در حافظه دارد.

تعالیم بزرگان روحی و جوهری دارد که بدون مصاحبت و مداومت، بدون نشست و برخاست نزدیک و هر روزه، عاید کسی نخواهد شد. شناخت جنگل، غیر از شناخت چند تا درخت است.

یکی از نشانه های این مصاحبت و راهیابی به گوهر تعالیم، آن است که شخص به صرافت طبع و به فراست عقل، اقوال نادرست و منسوب به این بزرگان را به سادگی از اقوال حقیقی، تشخیص می دهد.

12 مهر 1402

کریستین بوبَن (۱۹۵۱–۲۰۲۲)

کریستین بوبَن (۱۹۵۱۲۰۲۲)

محمد امین مروتی

بوبَن نویسنده فرانسوی و دانش‌آموخته فلسفه است. وی را به عنوان نویسنده ای است که فلسفه را در خدمت مضامین انسانی و معنوی گرفته است.

نثرش آهنگین و دلکش است. جمله هایش کوتاه و زبانش ساده و صمیمی و در عین حال شاعرانه است که متاسفانه در ترجمه به خوبی به زبان مقصد، منتقل نمی شود.

مضامین اصلی آثار او عشق، ایمان، طبیعت و کودکی و نوشته‌های وی آهنگین و شاعرانه است. نوستالژی کودکی در کنار عشق و تنهایی دستمایه.....

ادامه نوشته

زبان درمانی

زبان درمانی

محمدامین مروتی

مشکل به بن بست رسیدن گفتگوهای مان، با توجه و تمرکز بر زبان، قابل حل است. درد بشر از زبان است و درمان بشر هم از زبان است. مولانا می گوید:

ای زبان! هم درد بی درمان تویی

ای زبان! هم گنج بی پایان تویی

درمان انسان از زبان شروع می شود. اگر کلمات مان را سنجیده تر، بدون عجله، ادبی تر، زیباتر، با ملاحظه تر، بهداشتی تر، دوستانه تر، رساتر و گویاتر انتخاب کنیم، رسیدن به تفاهم متقابل دور از دسترس نیست.

طبق قواعد روانشناختی، آرامش و متانت و زیبایی بیان، به ذهن و روح و رفتار ما سرایت می کند. به این سنجیدگی و مراقبت می شود نام "زبان درمانی" داد.

زبان درمانی، سر راست ترین شکل خودسازی است. اصلاح از طریق زبان، به جهت قابلیتِ تمرین و تکرار و ممارست بر روی آن، کاملاً در دسترس است. زبان که اصلاح شد، ذهن نیز اصلاح می شود. گفتار نیک به پندار نیک و پندار نیک به کردار نیک تبدیل می شود.

دیگران نیز از طریق زبان خوش، قابل اصلاحند. قدیمی ها بی جهت نگفته اند که با زبان خوش، مار را هم می توان رام کرد، چنان که در نوشتار هم می توان "مار" را وارونه کرد تا "رام" شود.

10 شهریور 1402

ترکیب خوش بینی و بدبینی

ترکیب خوش بینی و بدبینی

محمدامین مروتی

ویژگی های شخصیتی در مسیری که هر انسانی در زندگی پیش می گیرد اثر می نهند. مهمترین این ویژگی ها، خوش بینی و بدبینی هستند. متفکران را به طور کلی می توان به خوش بین و بدبین تقسیم کرد. خوش بینی و بدبینی هر دو به رونق اندیشه کمک می کنند تا جایی که به ایدئولوژی تبدیل نشوند و مطلق نگردند. بدبین روی نقاط ضعف درنگ می کند و باعث اصلاحشان می شود. خوشبین روی نقاط قوت تاکید می کند تا از آن ها لذت ببریم. بدبین نیمه خالی لیوان را می بیند و خوشبین نیمه پر را. به قول معروف، خوش بین هواپیما و بدبین، چتر نجات را اختراع می کنند.

واقع بینی حکم می کند که ترکیبی از خوش بینی و بدبینی را داشته باشیم.

3 شهریور 1402

دید کهکشانی و مدارا

دید کهکشانی و مدارا

محمدامین مروتی

افق های ذهنی افراد را وسعت دنیایی تعیین می کند که در آن می زیند که اصطلاحاً آن را "سپهرزیست" نامیده اند.

به میزانی که مدنیت و فرهنگ اقوام توسعه یابد، افقها و سپهر زیست هایشان نیز توسعه می یابد.

تعصب و خودبینی، حاصل تنگی افق های تاریخی و جغرافیایی ماست. لذا هر چه این افق ها توسعه یابند، از میزان تعصب و جزم ما کاسته و بر میزان مدارای مان افزوده می شود.

هر چه افق و چشم انداز نگاه ما گسترده تر باشد، به نسبیت و عدم قطعیت و در نتیجه به پلورالیسم و مدارا نزدیک تر می شویم، چون می دانیم گستره و عمق دید ما، تاریخی و نسبی است و قبض و بسط می پذیرد. چون می دانیم هیچ افقی وجود ندارد که از منظر آن، بتوان تکلیف عالم و آدم را روشن کرد و حرف اول و آخر را زد. چون می دانیم معرفت بشری، نسبی، سیال و سیار و تکامل یابنده است. چون می دانیم میزان دانسته هایمان محدود و ندانسته هایمان نامحدود است.

گسترده ترین افق ها، دید کهکشانی است. کانت وقتی به آسمان بالای سرش می نگریست، غرق اعجاب و تحیر می شد و به گونه ای زبانش بند می آمد. عرفای ما نیز در مواجهه با گستردگی و عجایب عالم، دچار همین حیرت و زبان بستگی می شدند.

داشتن گوشة چشمی به این گستره بی پایان، بهترین درمان خودبینی و غرور و احساس دانشمندی ماست. این نگاه حتی می تواند محبت و شفقت ما را به هم بیفزاید. انسان هر چه کوچکتر و فروتن تر شود، قلبش هم بزرگتر می شود.

اندازه های واقعی خود را بشناسیم و در ادعاهای مان پای از گلیم قد و قواره مان بیرون نکشیم.

از منظری کهکشانی، در عالم و آدم بنگریم.

6 شهریور 1402

از تقلید تا اجتهاد فکری

از تقلید تا اجتهاد فکری

محمدامین مروتی

بی تردید هر باوری به ناچار از تقلید آغاز می شود. چرا که لوح ذهن کودکان به تعبیر لاک سفید است.

اما کودک کم کم از تقلید می گذرد و به استقلال فکری می رسد و استقلال فکری، گام اول در مسیر اجتهاد فکری است.

معنای استقلال فکری، کشیدن حصاری دور خود برای برکنار ماندن از اندیشه دیگری نیست، بلکه معنایش، پیدا کردن خود است در تعامل با دیگری.

در حوزه اندیشه، چیزی به نام "خودکفایی"، محلی از اعراب ندارد، چنان که در حوزه اجتماع و اقتصاد نیز.

2 شهریور 1402

از خود بیگانگی

از خود بیگانگی

محمدامین مروتی

زندگی کردن در شرایط نهان روشی و بی صداقتی و ریاکاری و استبداد، منجر به "از خود بیگانگی" انسان می شود.

انسانی که در ابتدا، به هر دلیلی، به اختیار و آگاهی، خود را سانسور می کند، کم کم کارش به جایی می رسد که خودش را گم می کند. نه تنها دیگران انسان را نمی شناسند و به حقیقت وجودش دسترسی ندارند، بلکه خودش هم از خودش بی خبر است. پرده ای از پندار و بی خبری بر ذهن و اندیشه بشر کشیده شده است. پنهانکاری و دروغ و ریا، چنان پیچیدگی و اعوجاجی به ساختار روانی بشر می دهد، که به یک کلاف سردرگم و شلوغ تبدیل می شود.

اینچنین انسانی حتی نمی داند واقعاً چه می خواهد؟ احساسات خود را هم نمی شناسد. خواسته ها و علائق واقعی و طبیعی اش، به دلیل سرکوب و انکار و سانسور، گم شده است. خودش را هم گم کرده است.

در جوامع باز، انسان ها شفاف ترند و اشراف مستقیم تری به احساسات و علائق و سلائق خود دارند و راحت تر آن را بیان می کنند و با بیانش گره های روانی شان را باز می کنند، اما این بدان معنی نیست که آنان نیز مشکلات روحی و روانی خودشان را نداشته باشند. محیط نامناسب یک عامل تشدید کننده است.

کار روانکاو یا درمانگر یا کتاب های خودشناسی، این است که با یافتن سرنخ، این کلاف سر در گم را باز کند و پیش چشم درمانجو بگذارد تا وی خود گم کرده اش را پیدا کند و با آن آشنا گردد.

11 مرداد 1402

تله های شخصیتی

تله های شخصیتی

محمدامین مروتی

مشکلات شخصیتی، لزوماً ریشه ژنتیکی ندارند. گاه در یک خانواده، انسان هایی با تیپ های مختلف شخصیتی رشد می کنند.

"دکتر جفری یانگ" در کتاب "زندگی خود را بیافریند" از تله های رفتاری و طرح واره هایی سخن می گوید که در نتیجه زخم ها یا تروماهای کودکی در جان انسان ها می نشیند. الگوهای خودویرانگری که مرتباً و بی اختیار در زندگی انسان تکرار می شوند.

این تله ها انواع گوناگون دارند.

کسی که به همه سوء ظن و بدبینی دارد و به همه بی اعتماد است، ممکن است در مقطعی چوب اعتمادش را خورده باشد. مثلاً مورد تجاوز یا خیانت قرار گرفته باشد.

کسی که از مردم می ترسد و در میان جماعت، مضطرب است و در تنهایی و انزوا، آرامش بیشتری دارد، ممکن است والدین حمایتگری داشته که نمی گذاشته اند آب در دلش تکان بخورد و خانه را جایگزین رحم مادر کرده باشد.

کسی که به جنس مخالف بی اعتماد است، ممکن است والدین خیانتکاری داشته است.

کسی که میل به سلطه گری دارد، ممکن است پدر سلطه گری داشته است و اگر این سلطه، شخصیت او را به شدت تضعیف کرده باشد، ممکن است به جای پرخاش، تن به تسلیم و به سلطه دیگری دهد.

کسی که نومید و مایوس و افسرده است، ممکن است در زندگی به طور نامتعارفی بدبیاری آورده باشد.

کسی که تسلیم سلطه و ستم دیگری می شود، ممکن است ترس از دست دادن او داده باشد و به لحاظ شخصیتی مهرطلب و وابسته و خودباخته بار آمده باشد.

کسی که می خواهد همه را راضی نگه دارد و توان نه گفتن به هیچکس را ندارد، ممکن است والدین سلطه جویی داشته است.

طرح واره درمانی دو مرحله دارد. نخست متکی است بر "شناخت درمانی"، یعنی تشخیص منشأ تروما و زخمی که شما را در تله ای گرفتار ساخته است. دوم راهکارهایی برای بیرون آمدن از این تله.

مثلاً وقتی متوجه شدیم به دلیل خیانت پدر یا مادر، به همه بدبین شده اید، منشأ عاطفی مشکلتان را یافته اید. قدم بعدی باید این باشد که به خود فرصت دهید، رابطه های جدیدی را تجربه کنید تا قضاوت تکرار شونده، برای خودتان زیر سوال برود.

منبع:

زندگی خود را بیافریند/جفری یانگ/ ساره حسینی عطار/ نشر شمشاد 98

29 تیر 1402

مشخصات یک تله:

یک تله سه خصوصیت دارد:

تکرار شونده است، آزاردهنده و خودویرانگر است و در مقابل تغییر مقاومت می کند.

سلسله مراتب نیازها:

"امنیت" مهمترین نیاز انسان است.

پس از آن، نیاز به "ارتباط عاطفی" است و بعد از آن نیاز به "مستقل بودن" و بعد از آن نیاز به داشتن "عزت نفس" است و بعد از آن نیاز به "ابراز وجود" است.

عدم "احساس امنیت"، ما را در دو تله می اندازد: تله ترک شدگی و تله سوء ظن و بدبینی.

تله ترک شدگی:

کسانی هستند که در زندگی و خاصه در کودکی، شاهد خیانت زوجین و به خصوص والدین بوده اند، دائماً از اینکه آنان نیز ترک شوند، نگرانند. احساس بی کسی می کنند. حتی مرگ عزیزان نیز ممکن است این حس را در ایشان تقویت و بازتولید کند.

علت این گرفتاری، بیش از هر چیزی، جفای نزدیکان شخص و کسانی است که فرد از آنان توقعات معقولی دارد. کودکی که توسط والدین رها می شود، کودکی که مورد تجاوز محارم قرار می گیرد، کودکی که فدای اعتیاد والدین یا دعوای همیشگی انان است و کودکی که کتک می خورد، امنیت روانی خود را از دست می دهد.

تله سوء ظن:

سوء ظن به دیگران ناشی از تجربه زرنگی ها، کلاهبرداری ها و بدجنسی های دیگران است. این سوءظن می تواند تا مرز پارانویا و توطئه انگاری زمین و زمان هم به پیش برود.

عدم توانایی در برقرار کردن "رابطه عاطفی"، ما را در دو تله دیگر می اندازد: تله طرد شدگی و تله کمبود عاطفی.

تله طردشدگی:

احساس کسی که در این تله گیر کرده است این است که با جماعت همرنگ نیست. کسی تحویلش نمی گیرد. جدا و تنها افتاده است. احساس بی ارزشی می کند. به دلایل مختلف مثل نچسب بودن یا حتی زشت بودن از طرف دیگران به بازی گرفته نمی شود و از جمع طرد می شود. این احساس ممکن است باعث وابستگی و انحلال این افراد در احزاب و جریانات سیاسی و غیر سیاسی شود.

تله کمبود عاطفی:

قربانی این تله، احساس می کند با دیگری نمی تواند رابطه عاطفی و عاشقانه برقرار کند. حس می کند کسی واقعاً دوستش ندارد. چنین کسی ممکن است به خاطر فرار از این وضعیت به تنوع در ارتباط جنسی رو بیاورد زیرا که تجربه شیرینِ عاشقانه ندارد، حس پوچی و بی معنایی دارد.

عدم توانایی در "استقلال فردی"، نیز ما را مبتلای دو تله می کند: تله آسیب پذیری و تله وابستگی.

تله آسیب پذیری:

والدینی که فرزندانشان را از خطرات موهوم یا مبالغه شده می ترسانند، باعث می شوند آنان در تله آسیب پذیری گیر کنند. شخصیت "ایگل" در کارتون سفرهای گالیور، نماد شخصیتی بدبین و منفی باف است که در تله آسیب پذیری گیر کرده است. این اشخاص همیشه منتظر بلا و بیماری و بدبختی اند که از آسمان بر سرشان فرود آید.

تله وابستگی:

عدم استقلال و تلاش در جلب نظر دیگران و قضاوت مثبت دیگران از علائم این تله است. به تایید دیگری نیاز دارید.

والدینی که به بچه ها مسئولیت نمی دهند، آنان را در تصمیم گیری مشارکت نمی دهند، موجب می شوند بچه حس استقلال فردی و با کفایتی و مفید بودن نداشته باشد.در کودکی بماند و بالغ نشود و از دیگران انتظار داشته باشد همه پدر و مادرش باشند.

عدم توانایی در کسب "عزت نفس"، ما را دچار دو تله دیگر می کند: تله ناقص بودن و تله بی کفایتی.

تله ناقص بودن:

قربانی حس می کند نقص و ضعفی دارد. احساس حقارت و خودکم بینی می کند. حس شرمندگی نسبت به خود دارد. دلیل این احساس می تواند در تحقیری باشد که دیگران و به خصوص نزدیکان، نسبت به او روا داشته اند. هوش و عقل و توانایی های او را دست کم و ناچیز شمرده اند.

تله بی کفایتی یا شکست:

قربانی حس می کند نالایق و بی عرضه است و در رسیدن به اهدافش شکست می خورد.

عدم توانایی در "اظهار وجود"، ما را به دو تله دیگر می کشاند: تله مطیع بودن و تله انتظار ناواقع بینانه از خود.

تله مطیع بودن:

قربانی بیش از حد و به صورت مبالغه آمیزی، رعایت حال دیگران را می کند و حتی تن به سلطه و زورگویی ایشان می دهد. نسبت به خود سختگیر و نسبت به دیگران، آسانگیر است. نیازهای خود را اظهار نمی کند و فدای کسب رضایت دیگران می کند. از زندگی لذت نمی برد. از آن طرف دچار خشم های ناگهانی و انفجاری و غیر منتظره می شود.

قربانی و شکار، ابراز وجود نمی کند. شکسته نفسی می کند. عقاید و احساسات و استعدادهایش را سانسور و پنهان می کند و جلوی خودشکوفایی و رشد خود را می گیرد.

تله انتظار ناواقع بینانه از خود:

قربانی از خود انتظارات غیرواقع بینانه دارد. به بهای نابودی زندگی خودسعی می کند در همه چیز از دیگران سبقت بگیرد. خود را در رقابتی فرساینده با دیگری می بیند و همیشه از خود و تلاش خود ناراضی است.

و بالاخره عدم توانایی در ارزیابی نواقص خود ما را در تله طلبکاری و حق طلبی می اندازد.

تله طلبکاری:

قربانی، از آدم و عالم طلبکار است و فکر می کند حقش را خورده اند. همیشه حق به جانب است. دیگران را به سختی قضاوت می کند.

زِ پود محنت و تارِ محبت

زِ پود محنت و تارِ محبت

محمدامین مروتی

واقع بینی حکم می کند که بپذیریم زندگی بی محنت و جامعه ایدئال وجود ندارد. پارچه عالم را از تار شادی و پود محنت بافته اند.

همیشه یک پای زندگی می لنگد و همیشه غمی برای خوردن وجود دارد.

جهان قوانینی دارد که با پذیرفتنشان زندگی آسان تر می شود:

یکی از این قوانین این است که همه چیز در تغییر است. این تغییرات هم شامل تبدیل شرایط خوب به بد است و هم شامل تبدیل شرایط بد به خوب. روز خوب و روز بد داریم.به قول معروف "این نیز بگذرد"، چه خوب باشد و چه بد. در زندگی ایام خوب و ایام بد داریم و خوب و بدش هم سوا کردنی نیست. به قول باباطاهر:

سرم چون گوی در میدان بگرده

دلم از عهد و پیمان بر نگرده

اگر دوران به نااهلان بمانه

نشینم تا که این دوران بگرده

شاعر دیگری همین مضمون را تکرار کرده است و گفته:

اگر دنیا به نامردان دهد کام،

نشینم تا به من دَوری بگردد

از علی (ع) نقل است که جهان دو روز است: روزی با تو و روزی بر تو. روزی که با توست، از روزی که با تو نیست، غافل مباش.

جهان جایی است که عدل و ستم، خیر و شر، بد و خوب و زشت و زیبا در آن به هم آمیخته اند.

باید بپذیریم؛ جهان، جای عادلانه ای نیست که همه چیز سر جای خودش باشد. به قول شاعر عدالت، ستمی است معتدل.

باید قبول کنیم مبنای تقسیم نعمت ها و پست ها و قدرت ها در اکثر اوقات، شایستگی و لیاقت نیست. البته این نیز درست است که وضعیت جوامع مختلف از نظر بی عدالتی یکسان نیست و باید برای کاهش بی عدالتی تلاش کرد اما نکته من این است که تمنای عدالت کامل به سبب اقتضائات این عالم و این آدم؛ محال است و انسان نباید بیش از حد و بیش از طاقتش از خود یا از دیگران توقع داشته باشد.

چه کسی گفته این عالم باید حساب و کتابی داشته باشد که به نفع همه باشد؟

بیماری هایی در عالم هست که به حق و ناحق دامن من و تو را بدون آن که بپرسند استحقاقش را داریم یا نه، می گیرند و این دامن گیری بسیار تصادفی و بی حساب و کتاب است.

ثروت و قدرت در عالم نیز کاملاً تصادفی تقسیم شده است. در هر زمان و مکان دیگری می زیستیم، وضعمان متفاوت می بود.

گاهی توقعاتی که از نزدیک ترین کسان و دوستان و حتی بچه هایت هم داری، برآورده نمی شود. امکانات ما بیش از هر چیز، تابع تصادف و شانس است.

باید فکر کنی جاهایی تو به حقت نمی رسی ولی یه جاهایی هم بیشتر از حقت به تو رسیده است.

از قبل این جهان، جاهایی سود می کنی، جاهایی ضرر و این بدان به در می شود. اما اگر فقط بر پایمال شدن حقت تمرکز کنی، همه واقعیت را ندیده ای و بلکه تحریف کرده ای.

می توانی به این فکر کنی که کاش در اروپا به دنیا امده بودم ولی در عین حال می توانستی در آفریقا هم به دنیا بیایی.

می توانی از مکان و زمانی که در آن به دنیا آمده ای، ناراضی باشی، ولی ممکن بود در قرون وسطی یا عصر حجر هم به دنیا بیایی.

پس همین زندگی و جهان با همه خوبی ها و بدی هایش، هدیه ای است که نباید در چند و چونش گلایه گذاری کرد که گفته اند دندان اسب پیشکشی را نباید شمرد. ما از قبل مقدر نشده که استحقاق همین زندگی را هم داشته باشیم. به قول مولانا:

قدر جان زان می ندانی ای فلان!

که بدادت حق به بخشش، رایگان

راهکار این است که توقع عدالت همه جانبه از دنیا نداشته باشیم ولی به سهم خود در بهتر کردن آن بکوشیم. کاری که پیشینیان ما هم کرده اند.

راهکار این است که از موضع انسانی مظلوم و مستحق در عالم ننگریم و دل به آنچه داریم و به خود زندگی کردن خوش داریم.

راهکار این است که تا حد امکان از کسی جز از خودمان توقع نداشته باشیم. آنچه در توان داریم، انجام دهیم و تغییر را از خود بطلبیم. با متانت و آرامش کار خود را بکنیم و در پوستین خلق نیفتیم.

5 تیر 1402

مرنجان و مرنج (بلندی های روان)

مرنجان و مرنج (بلندی های روان)

محمد امین مروتی

نیچه می گوید روان را بلندی هایی است که نظر کردن از فراز آن، به هیچ غمی مجال ماندن در دل را نمی دهد. این جمله نیچه، چکیده تفکر رواقی و عارفانه است.

تفکر فلسفی و دورنگر و کل نگر، ایستادن بر این بلندی ها را میسر می کند. البته تفکر فلسفی ای که با اخلاق پیوند بخورد. عرفای ما می گفتند مرنجان و مرنج. به همان اندازه که این جمله زیباست، عمل کردن بدان دشوار است.

نرنجاندن، به مراتب از نرنجیدن ساده تر است، اما نه چندان آسان. بالاخره انسان می تواند برای خود خط و مرزهایی بگذارد و سعی کند از آن ها عبور نکند. مواظب باشد که دیگری را نرنجاند. این وظیفه، کمابیش شدنی است. اما "مرنج"، به مراتب دشوارتر است. رنجیدن دست خود آدم نیست. رنجیدن واکنش طبیعی روان آدمی است ولو این که رنجش خود را بر زبان نیاورد و در دل نهان دارد. به قول طبیب اصفهانی:

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

زِ بامی که برخاست، مشکل نشیند

حرف ناحسابی که می شنوی، کمابیش تو را می رنجاند. مگر اینکه بر "بلندی های روان" خود دست یابیم و به قول اسپینوزا، آدم و عالم را "از منظر ابدیت" بنگریم. اما بدانیم که قدم اول برای نرنجیدن، نرنجاندن است.

فروید هم ظرفیت بشر را با بزرگترین مشکلی می سنجید که می تواند او را از حالت منطقی خارج کند. این به شرطی است که این حالت منطقی، نمایشی و ظاهری نباشد و طبیعی و نهادینه شده باشد. این ظرفیت هم قبض می پذیرد و هم بسط.

متاسفانه در زندگی از مواجهه با آدم های غیرنرمال گریز و گزیری نیست. یک مشکل خانوادگی یا یک بچه معتاد یا معلول(جسمی یا ذهنی)در خانواده، زندگی خانواده ای را تباه می کند.

در مواجهه با انسان های شارلاتان و دریده، احتمال قبض و کاهش ظرفیت بیشتر است ولی اگر بتوان اسیر این انسان ها نشد و حتی بر آنان، مشفقانه و صمیمانه دل سوزاند، بسط و گشودگیِ ظرفیت به انسان روی می آورد. باید احتمال قوی داد که انسان مردم آزار، درونی رنجیده و آزاردیده دارد و خودش بیش از دیگری در معرض پریشانی احوال است.

هر دو جمله ی نیچه و فروید را باید به آب زر و به خط خوش نوشت و نصب العین(جلو چشم) خود قرار داد.

برای خودم و تو، ایستادن بر آن بلندی هایی را آرزو می کنم، که نیچه آرزویش را داشت.

10 تیر 1402