رهایی و گشودگی بر پایه ی خرد بنیادین

محمدامین مروتی

وضعیت موجود

آرامش و آسایش:

می گویند انسان امروز به همان اندازه که آسایش پیدا کرده است، آرامش از دست داده است. زندگی انسان امروز خلاصه شده است فدا کردن آرامش زندگی در پی رسیدن وسایل آسایش زندگی.

سنت گرایان نیز می گویند شتابزدگی و کمیت زدگی بلای زندگی انسان مدرن شده است.

انسان در علوم تجربی و صنعت و اقتصاد پیشرفت بسیار کرده ولی همپای آن در خودشناسی و فلسفه زیستن به جلو نرفته است.

مقایسه و چشم و هم چشمی، رقابت های ناسالم، شیء زدگی یا بت پرستی کالایی(فتی شیسم)، مصرف زدگی، زیاده خواهی، پرخوری، لذت پرستی و خودپرستی نیز عناوین دیگری برای توصیف این وضعیت هستند.

انسان به طرز غریبی از دیگران می ترسد. مثل سربازی در سنگر، همیشه خود را در معرض تهدید دیگران می بیند. ترس از تایید نشدن. ترس از قضاوت دیگری. این ترس به خشم و کینه و پرخاشگری و عصبانیت تبدیل می شود و آرام و قرار را از ما می گیرد. انسان در حصاری ذهنی به سر می برد. حصاری ذهنی و جعلی که برای در امان ماندن از شرّ دیگران، به دور خود کشیده است.

نقابی به نام "پرسونا" بر صورت خود کشیده ایم تا خود را در پی آن پنهان کنیم و دیگران را بفریبیم.

وضعیت مطلوب کدام است؟

عرفا، حکما و فلاسفه در این باب داد معنی و سخن داده اند و ما را به نوعی فطرت یا وجود اصیل و زندگی اصیل یا خرد بنیادین ارجاع داده اند که در معدودی از انسان ها به طور اکمل وجود دارد و در تعداد بیشتری از افراد بشر، به طور نسبی یافت می شود.

چنین انسانی به نوعی در صلح با خود و با دنیا به سر می برد. صلح درون و بیرون دارد. چون با خود بر سر صلح و مهر است، به تبع، با دیگران و سایر موجودات هم بر سر مهر و صلح است:

من که صلحم دائماً با این پدر

این جهان چون جنّت استم در نظر (مولوی)

این صلح کل را می توان با کلماتی چون هماهنگی و هارمونی نیز توصیف کرد. مثل ارکستری که نوایی موزون و خوش از آن بیرون می آید.

این انسان کامل، خود را بخشی ناچیز از عالم و آدم می بیند نه تافته ای جدا بافته. از منظر سوم شخص در خود می نگرد نه از منظر ایگو و اول شخص.

خلاصه این خرد بنیادین و این خود بنیادین، در نتیجه تضعیف ایگو و نفسانیت و خودپرستی به دست می آید.

جا دارد بیشتر از خردورزی و شفقت بگوییم. خردورزی یعنی باز بودن نسبت به حقیقت و واقعیت. گشوده بودن قلب و ذهن به روی عالم و عالمیان. یعنی پذیرش حقیقت و واقعیت. پذیرش واقعیت یعنی کنار آمدن با واقعیت های ناگریز و مشکلات و مصائب لاعلاج. پذیرش حقیقت یعنی تعصب نداشتن و نچسبیدن به عقاید موروثی و اکتسابی و آمادگی رها کردن باورهای غلط و داشتن ذهنی منطقی و انتقادی.آینه تمثیل و نمادی برای ذهنی است که می گیرد و رها می کند، ولی نمی چسبد.

شفقت هم یعنی باز بودن نسبت به دیگری. یعنی انسان و انسانیت خود را در گرو رابطه با دیگران دانستن. یعنی به قول مولانا بدانی که تو موجودی تک ساحتی نیستی:

تو یکی تو، نیستی ای خوش رفیق!

بلگه گردونی و دریا عمیق

آن توی زفتت، که آن نهصد تو است

غرقه گاه صد یم و صد قلزم است

این که بدانی به تعبیر لکان و لویناس تو "عبارت از دیگری" هستی. تو "عبارت از رابطه" هستی نه موجودی منزوی و مستقل از جهان. نه یک رابینسون کروزوی خیالی.

خردورزی و شفقت یعنی داشتن ذهن گشوده و گشاده به حقیقت و آغوش گشوده و گشاده نسبت به موجودات و انسان های دور وبرمان.

نمود و نشانه ی درونی و بیرونی این شفقت و مهرورزی این است که بخواهیم و بکوشیم هم خودمان و هم اطرافیان مان به نسخه های بهتر خود تبدیل گردند.

مولانا می گوید من قبل از آشنایی با شمس، شمع و قبله جمع مریدانم بودم. شمس مرا "دود پراکنده" کرد تا دیگر در مرکز توجه دیگران نباشم و تشخصم را از دست دهم:

گفت که تو شمع شدی، قبله هر جمع شدی

شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم

"دود پراگنده" تعبیری زیبا از کسی است که از خود بیرون شده و مرزهای وجودیش به جهان گسترش یافته است.

احساس رهایی، راحت بودن، سبکبار و سبکبال بودن، بی دغدغه بودن، مهربان بودن، در صلح و صفا زیستن، آرامش و متانت و طمانینه داشتن و زندگی بی نقاب، مجموعه از ویژگی هایی هستند که با کاهش چسبندگی ایگو و گشوده شدن ذهن و قلب، می تواند برای ما حاصل شود.

حال خوب و بهترین و برترین مود mood و وضعیت ذهنی بشر در این رویکرد به زندگی و این شیوه زندگی میسر می شود. بالفعل شدن توانایی ها و قابلیت های مان با رها شدن از زنجیرهای تکلف و تصنعی به دست می آید که مبنایش عدم اعتماد و ترسیدن از یکدیگر است.

این احوال خوش ناشی از بیرون رفتن از مرزهای دروغین ذهنی است. دراین احوال است که سهراب سپهری می گوید:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

و دلم می خواهد بروم تا سر کوه

بدوم تا بن دشت

دورها آوایی است که مرا می خواند

و شاملو می گوید:

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز، رقصی می کنم

گوییا از پاکترین هوای کوهستانی

لبالب قدحی سرکشیده ام

دیوانه! به تماشای ما بیا

و پرویز شاپور می گوید:

"قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست."

به تعبیری انسان دریا دل می شود. دلش گرم و بزرگ می شود. رویین تن می شود. در بدترین شرایط، روحیه اش را حفظ می کند. چون از قطره بودن خلاص شده است:

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین....

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد

وابسته به قضاوت این و به تعبیر مولانا موزون این و آن نیست. ثقل درونی دارد. توازن و هماهنگی درونی دارد:

ساعتی میزان اینی، ساعتی موزون آن

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

به تعبیر بودا، وسیع است و تنها و سر به زیر. از خود راضی است بی آن که خودخواه باشد. از خودش خوشش می آید بی آن که از دیگران بدش بیاید.

انسان کامل:

من باور ندارم که انسان کامل به معنی مطلقش وجود دارد. انسانی که در خدا یا در جهان فانی باشد. به قول سهراب سپهری، همیشه فاصله ای هست. اما این مفهوم چنان جذاب و پرکشش است که می توان به سویش حرکت کرد و بدان نزدیک شد. می توان از آن به عنوان مقصدی فرضی و نوعی راهنما و نقشه ی راه استفاده کرد. می توان از قصص و اشعار و نکات حکمی، اهل دل در این باره برای تشویق و تحریض خود و سمت و سو دادن و هدفمندی در زندگی خود استفاده کرد.

خود مولانا هم گفته "یافت می نشود، جسته ایم ما". در عین حال می گوید " آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست". یعنی باید به سمتش حرکت کرد بی آنکه بتوان بدان رسید.

باید تاکید کنیم که تصویر انسان کامل نباید در باغ سبز دروغینی شود که عمر ما را هدر دهد و نهایتاً به سراب برساند. نمی خواهیم از فریبی به فریبی دیگر و از چاله به چاه افتیم. می خواهیم امروزمان بهتر از دیروز باشد و این هدف ممکن و در دسترس است. در واقع باید آموزه های خوب عرفا و روانشناسان به روز و علمی و عملی شود.

راهکارها:

- این صلح کل و این روحیه ی سلم و سلامت و این رویکرد آشتی جو، حاصل دو چیز است: خردورزی و شفقت.

خرد بنیادین ما به ما می گوید تو تافته جدا بافته نیستی. تو نیز یکی از بیشمار موجودات این عالمی که شروع و پایانی داری و به تعبیر فروغ فرخزاد، سهم تو در برگ های تاریخ از لحظه هم کمتر است. لذا زیاد خودت را جدی نگیر.

در عین حال، همین خرد بنیادین به ما می گوید اگر از مرزهای وجودی تنت و از ایگویت فراتر روی، به نوعی جاودانی و بزرگ می شوی. اماچگونه؟ چگونه می توان جاودانی شد؟

جواب اهل دل و خرد، جوابی منطقی است و آن این که:

اولاً در عالم واقع، نه گذشته داریم و نه آینده. آنچه دائما و مستمراً جاری و ساری است، زمان حال است. پس اگر می خواهیم حسّ جاودانی داشته باشیم، باید بکوشیم در حال جاودانی به سر ببریم. یعنی زندگی در لحظه ها را بیاموزیم. هر چقدر بتوان ذهن را از پرسه زنی و ولگردی در گذشته و آینده بازداشت، عمر ما و در واقع احساس مان نسبت به گذشت زمان، طولانی تر و جاودانی تر می شود.

ثانیاً زندگی در زمان حال، ما را از قید ایگوی اغراق شده نجات می دهد. زیرا ایگو به دلیل پرسه زنی ذهن در گذشته و آینده است که فربه می شود و و خود را بازسازی می کند. ایگوست که ما را به مقایسه و مسابقه و رقابت با دیگران وامی دارد. کمرنگی ایگو و کم شدن چسبانیت آن، باعث توسعه و گسترش مرزهای وجودی ما به دیگران می شود. یعنی به جای رقابت با دیگری، با یکدیگر همدل و همنوا و هماهنگ می شویم. و شفقت همین همنوایی و همدلی با دیگران است. ذهن مان به جای چالش و درگیری بر سر منافع شخصی، به دردها و شادی های مشترک مان معطوف می شود. در واقع زندگی های مان را با هم به اشتراک می گذاریم. این حس و حال وحدت وجودی، ما را بزرگ می کند. مثل بزرگ شدن قطره ای که به دریا می پیوندد. مثل عارفی که به مقام خدایی و انالحقی می رسد یا به عبارت بهتر در آن سمت و سو حرکت می کند.

- خردورزی و شفقت، حاصل چنین تاملات واقع بینانه ای است و هر چه این تاملات بیشتر شوند، بیشتر در ذهن و جان ما جا می گیرند. در عین حال، این تاملات لازمند ولی کافی نیستند. در کنار این تاملات باید قدم های عملی خاصی هم برداریم. مثل مراقبت روزانه یا شبانه در رفتار و گفتارمان و سعی در تصحیح آن ها. دست سخاوت گشادن نسبت به نیازمندان. محشور شدن با شعر و موسیقی و سینما و هنر و راهکارهایی از این قبیل.

- مهمترین راهکار برای برقراری رابطه شفقت آمیز با دیگری، این است که به جای قضاوت شان، سعی در فهم و درک و توضیح منش و روش شان داشته باشیم. شفقت یعنی درک کردن به جای قضاوت کردن. درک کردن راه را برای حل مسئله باز می گذارد ولی محکوم کردن راه را می بندد و پرونده طرف را می بندد. تمایل به قضاوت به جای درک، ما را قفل می کند و سودی به کسی نمی رساند و نهایتاً اساسِ سوء تفاهمات و روابط بدی است که بین انسان ها به وجود می آید.

- فهم ما و قضاوت ما از دیگران تابع عوامل متعدد و پیچیده ای است که متغیر هم هستند. شناخت ما از دیگری همیشه دچار کمی و کاستی و تغییر است و گشودگی قلب و ذهن به ما این امکان را می دهد که زودتر این کمی و کاستی ها را جبران کنیم.

عقاید ما عقده هایی هستند که بسته بندی کرده ایم و بدان گره زده ایم. انسان و دنیا بزرگتر از آن است که عقاید و باورهای ما عین حقیقت باشند. حتی حقیقت در نزد خودمان هم در حال تغییر است و ما عقاید پارسال مان را هم نداریم. عقاید برداشت های ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. همه چیز این جهان و از جمله عقاید ما در تغییرند. ما بسیار کم می دانیم و حق نداریم با دانسته های ناچیز، با قاطعیت سخن بگوییم. دو قطبی هایی که تحت عنوان درست/غلط می سازیم، اغلب کاذب و ساختگی اند. بعد دچار همین دوگانه انگاری ها می شویم و فرصت یگانه انگاری و نگاه وسیع را از دست می دهیم.

- شوخ طبعی، آسانگیری، کودک وارگی و جدی نبودن، راهکار و مشخصه ی مهم یک انسان رها و سبکبار است. شوخ طبعی و طنز ملایم و نمکین به خوش خلقی می انجامد و خوش خلقی، به تقویتِ پذیرش کمک می کند.

- یک راه تقویت مهربانی و شفقت و مهرورزیدن، تقویت سپاسگزاری و قدردانی نسبت به خوبی ها و زیبایی هایی است که در دیگران می بینیم. این سپاسگزاری باید هم قلبی باشد و هم به زبان آید. باید به یکدیگر کمک کنیم تا نسخه های بهتر وجودمان رو بیاید و آن روی مان از این روی مان بهتر باشد.

- این گشودگی باید به چیزها هم تعلق بگیرد. به تمیز کردن عینک یا شانه زدن موی یا شستن ظرف. این گشودگی در زمان برانگیخته شدن حس قدردانی و سپاسگزاری در ما ایجاد می شود. هنگام شنیدن شعر و موسیقی و دیدن رقص. خلاصه این گشودگی و انبساط هر زمانی که از چسبیدن به خود و حصار ذهنی خود دست برداریم، با ما هست و تمرین و تکرار می شود و چسبندگی به نفسانیت و خود را کاهش می دهد.

- راهکار دیگر، آهسته کردن سرعت زندگی هم در حرکات و هم در کلمات است. هم در کردار و هم در گفتار. آهسته و شمرده سخن گفتن. آهسته و با تانی کار کردن. با تامل و دقت فکر کردن.

- لبخند زدن و کاشتن لبخند بر صورت-ولو به تکلف- ذهن ما را آماده ی ارتباط با دیگران می کند.

- راهکار دیگر رفتن در دل مشکل به جای فرار از آن یا فکر کردن به آن است. چالش با مشکل، فرصت را از تفکر زائد و خودخوری فکری می گیرد. در اولویت بندی مشکلات، اولویت رابه مشکلات بزرگ تر دهید که به تعویق انداختن شان انرژی فکری بیشتری را تلف می کنند. به قول معروف قورباغه تان را در اسرع وقت قورت دهید.

- یادمان باشد بدون انضباط و برنامه، بدون حساب کشی و مراقبت روزانه یا شبانه نسبت به اعمال و سخنان مان در جا خواهیم زد. انضباط ملایم، نوعی تقوا و ترمز برای پیشگیری از حوادث نامطلوب محسوب می شود.

- کنترل پرخاشگری و میدان دادن به صبوری نیز تمرین مهمی در جهت کمال و مربوط به انضباط است. پرخاشگری و عصبی بودن نتیجه ی همه تلاش ها و جهدهای انسان را در کسری از دقیقه به باد می دهد. درست است که این حالت بیشتر به صورت رفلکش و واکنش سریع و بی اختیار، خود را نشان می دهد، اما توجه بدان و یادآوری آن، کم کم به مهار پرخاشگری ما کمک می کند و از ما انسان های صبورتری می سازد. کنترل ریختن زهرمان به دیگران و واکنش عصبی و فکر نشده، نوعی تقوای سلوک هم هست. ما به دنیا آمده ایم که زندگی را به کام یکدیگر شیرین تر کنیم نه تلخ تر. سمی و تلخ و ترش نباشیم.

- سخاوت و بخشندگی، به افزایش شفقت ما نسبت به دیگران کمک می کند. داشتن دستی برای بخشیدن ما را به جهت معنوی ثروتمندتر می کند. سخاوت و بخشیدن چیزهایی که دوستشان داریم، بزگترین لطفی است که می توانیم به خودمان بکنیم تا از چسبیدن به چیزها و انبار کردن تعلقات رها شویم. به تعبیر قرآن: لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون (آل عمران/92) ثروت و غنای بنیادین(برّ=نیکی)، در همین رها کردن وجود دارد. ثروت حقیقی در همین جا و هم اکنون وجود دارد ولی ما گمان می کنیم ثروت یعنی داشتن چیز و انباشتن چیز.

آندره ژید در "مائده های زمینی" می نویسد انسان چیزی جز آنچه می بخشد ندارد و هر چیزی را که نتوانی ببخش، مالک تو است و نه تو مالک آن. هیچ چیزی ارزش نگه داشتن و انبار کردن و چسبیدن ندارد.

- مشکلات بخشی لایتجزا از زندگی هستند. مشکل را نمی توان از زندگی حذف کرد ولی می توان آن را وسیله ی رشد خود کرد. در هر مقطع و مرحله ای از زندگی، مشکلات و دغدغه های خود را دارد. زندگی خوب، آن نیست که فاقد مشکل باشد. زندگی خوب چالش خوب با مشکلات است. انسان در این چالش ها رشد می کند و حالش بهتر می شود. به قول نیچه، مشکلی که مرا از پا نیفکند، نیرومندترم می سازد.

10 آبان 1403