این صفحه در 17 آذر 1402 به روز شد. حتی الامکان دو هفته یک با ر به روز می شود.
این صفحه در 17 آذر 1402 به روز شد. حتی الامکان دو هفته یک با ر به روز می شود.
این صفحه در 17 آذر 1402 به روز شد. حتی الامکان دو هفته یک با ر به روز می شود.
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
شنبه ها: گفتارادبی - هنری
یکشنبه ها:گفتار دینی
دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی
سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا
چهارشنبه ها: گفتار فلسفی
پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی
جمعه ها: گفتارهای متفرقه
https://telegram.me/manfekrmikonan
لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.
247. معرفی فیلم جنگ جهانی زد(۲۰۱۳)
جنگ جهانی زد یک فیلم به کارگردانی مارک فورستر است. در این فیلم، برد پیت در نقش گری لین، بازپرس سابق سازمان ملل متحد بازی میکند که به سراسر جهان سفر میکند و سرنخهایی را جمعآوری میکند تا راهی برای جلوگیری از رستاخیز زامبیها پیدا کند.
فیلم جنگ جهانی ضد، فیلمی اکشن و جذاب و پر هیجان و سرگرم کننده و دیدنی است ولی توقع یک فیلم مفهومی و دارای پیام را نباید از آن داشت.
246. معرفی فیلم درخت گلابی(1376)
محمدامین مروتی
درخت گلابی فیلمی از داریوش مهرجویی براساس داستان کوتاهی از گلی ترقّی است.
محمود نویسندهای است که برای تمام کردن کتاب آخر خود، به باغ پدری خود پناه آوردهاست.
غرق در خاطرات کودکی و عشق نوجوانی به دخترعمه اش می شود که به سبب مهاجرت خانواده عمه به خارج، ناکام می ماند. پس از آن در کار سیاست می افتد. چپ می شود. به زندان می افتد. پس از آن عارف مسلک می شود و نویسنده و نهایتاً سرخورده و حیران و بی برگ وبار است و نمی تواند کتابش را تمام کند، درست مثل درخت گلابی.
محمود به نوعی بن بست فکری رسیده و با درخت گلابی باغ که میوه نداده و باغبانان می خواهند قطعش کنند، همذات پنداری می کند.
درخت گلابی از بهترین کارهای مهرجویی است. همچنین اولین فیلم گلشیفته فراهانی است که برای او سیمرغ بلورین را به عنوان جوانترین برنده این جایزه(در 14 سالگی) به همراه آورد.
معرفی نمایشنامه "مگس ها"
محمدامین مروتی
مگسها The Flies، نمایشنامه ای اثر ژان پل سارتر است که برای اولین بار در سال 1943 به انتشار رسید. داستان این کتاب، اقتباسی از اسطوره ی یونانی الکترا است.
سارتر طبق شیوه معهودش، برداشت های اگزیستانسیالیستی و فلسفی خود در مورد آزادی بشر و لزوم پذیرش مسئولیت انتخاب های فردی را در آن گنجانده است. همانطور که می دانیم سارتر از سلسله جنبانان "هنر متعهد" است و همین رویکرد، تا حدودی آثار ادبی اش را کلیشه وار می کند.
در این نمایشنامه نیز اسطوره یونانی شوریدن الکترا و اورست، فرزندان آگاممنون بر اژیست دستمایه تفکرات فلسفی سارتر قرار گرفته است. اژیست با همدستی همسر آگاممنون( کلیتمنستر) او را می کشد و اینک فرزندان آگاممنون به خونخواهی او برمی خیزند. عصیانی نه به هدف تسخیر قدرت بلکه به هدف شکوفایی فردیت. فروید نیز ایز این اسطوره، مفهوم عقده الکترا را در مقابل عقده ادیپ، تئوریزه کرده است که به معنی تمایل دختر به پدر است.
آگاممنون، از خاندان آتریدهاست که بر سر پادشاهی با برادرش به رقابت پرداخته و در این راه و برای گرفتن انتقام هر سه پسر او را کشته و سپس پادشاه آرگوس شده است. اژیست، که او نیز از تبار آتریدهاست، از نبود آگاممنون که فرماندهی جنگ تروا را به عهده گرفته، استفاده کرده و کلیتمنستر زن آگاممنون را فریفته و با یاری او آگاممنون را به قتل رسانده و بر تخت پادشاهی نشسته است.
اژیست با کمک ژوپیتر(خدای خدایان)، حکومت خود را موجه جلوه داده است و اختیار و آزادی مردم را از آنان سلب کرده است و آنان را واداشته تا احساس گناه و پشیمانی و تسلیم را به عصیان ترجیح دهند. این واگذاری انتخاب و آزادی و فردیت، ساکنان "آرگوس" را به جسدهای زنده ای تبدیل کرده که خوراک مگس ها (الهه های پشیمانی)شده اند و در کثافت خود می لولند.
5 آذر 1402
منبع:
مگس ها/ ژان پل سارتر؛ ترجمهٔ مهدی روشن زاده - تهران: نشر ثالث 1387
معرفی کتاب "ابن بطوطه"
محمدامین مروتی
کتاب "ابن بطوطه" را محمد علی موحد در شرح "سفرنامه ابن بطوطه" نوشته است. خود سفرنامه را سال ها پیش خود ایشان ترجمه کرده بود. ابن بطوطه توسط طرح نو در 1376 چاپ شده ولی سفرنامه را اولین بار بنگاه ترجمه و نشر کتاب در سال 1361چاپ کرد.
مطالعه تاریخ و به خصوص سفرنامه ها برای اطلاع از وضعیت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی کشورها مغتنم است و سفرنامه ابن بطوطه از این جمله است.
"سفرنامه ابن بطوطه"(رحله) اثر " ابو عبدالله محمد بن عبدالله طنجه ای " ملقب به " ابن بطوطه " است. "ابن بطوطه" جوانی مراکشی است که طی 30 سال، سه برابر مارکو پولو مسیر را پیموده و 44 دولت زمان خود را دیده است. این کتاب یک دانشنامه کوچک آن دوران بودهاست و اکنون به ۴۰ زبان جهان برگردان شدهاست. ابن جزی کاتب (خوشنویس) سفرنامهٔ ابن بطوطه بوده است.
سفرهای ابن بطوطه در سال ۷۲۵ هجری قمری(۱۳۲۵ میلادی) آغاز شد و در سال ۷۵۴ هجری قمری(۱۳۵۴ میلادی) پایان یافت. او از بیشتر کشورهای آسیا و آفریقا و قسمتی از قاره اروپا نیز دیدن کردهاست و آمریکا در آن زمان هنوز کشف نشده بود.
ابن بطوطه به کنیزان و زنان علاقه فراوان دارد و هر جا می رود زنی می گیرد و کنیزانی می خرد.
به اهل تصوف نیز ارادت خاصی دارد و هر جا می رود، ابتدا سراغ مشایخ شهر را می گیرد.
پادشاهان و دربار نیز معمولاً او را می نوازند. خوش سخن و خوش مشرب بوده است. به قول امروزی ها روابط عمومی خوبی داشته است.
مصر:
حکومت مصر به دست "ممالیک" یعنی غلامانی بوده که تابع خلفا بوده اند و در گذشته نوعی مستعمره محسوب می شده اند. در زمان ابن بطوطه الملک ناصر، پادشاه مقتدر و قدر قدرت و بیرحم ممالکیک بحری مصر بود. ممالیک به نسب غلامی خود مفتخر بودند و عمدتاً از ترکان قبچاق(ازبکستان و روسیه امروزی) بودند که مغول ها را در تصرف مصر ناکام گذاشتند.
ایران:
این جهانگرد معروف مراکشی چهار یا پنج بار به ایران سفر نمود و در تمام سفرهای شرقی خود از زبان فارسی شکسته بسته برای ارتباط با غیرعرب ها استفاده می کرد.
ابنبطوطه در خلال سفر طولانی خود، چهار بار به ایران یا به قول خودش «فارس» یا «بلاد عجم» وارد شدهاست. وی در مدرسه امام شوشتری اقامت میکند و میگوید هرگز نظم و ترتیب و غذاهای لذیذ آنرا جایی ندیده است. راجع به اصفهان میگوید از شهرهای بزرگ و خوب است، جز این که بخش عمده آن به سبب آشوبی که میان شافعیان و حنفیان واقع شده خراب گردیده.
ابنبطوطه خود مشربی صوفیانه داشته و از نحله رفاعیه بوده که خود از قادری های شمال آفریقا هستند. وی از آتش خواری و اعمال عجیب این صوفیان در مراسمشان تعریف می کند.
ابن بطوطه از اصفهان جهت زیارت شیخ مجدالدین شیرازی، یکی از اقطاب بزرگ تصوّف که او را بسیار میستاید راهی شیراز شده است. شیراز را ملکی آباد و دلنشین می یابد اما به دلیل نداشتن مبال، کوچه هایش پر از نجاسات است:
"از مشاهدی که در بیرون شهر شیراز واقع شده شیخ صالح معروف به سعدی ست که در زبان فارسی سرآمد شاعران زمان خود بوده و گاهی نیز در بین سخنان خویش شعر عربی سروده است. مقبره سعدی زاویه ای دارد نیکو سرچشمه نهر معروف رکن آباد است و شیخ در آن جا حوضچه هایی از مرمر برآورده که برای شستن لباس می باشد. مردمان از شهر به زیارت شیخ آمده پس از خوردن غذا در سفره خانه شیخ و شستن لباس ها مراجعت می کنند و من خود نیز چنین کردم. رحمت خدا بر او باد."
ابن بطوطه می گوید به شهر مشهدالرضا رفتیم و آن شهری بزرگ و با ابهّت، کثیرة الفواکه (با میوههای فراوان) و آب روان و دارای آسیاها است. مشهد مکرّم بر روی آن گنبد بزرگی است و قبر در درون زاویه (بارگاه) است، و مردم آن را حالا حرم شریف مینامند ـ و نیز آستانه مقدسه ـ حرم به انواع فرشها مفروش است. در برابر این قبر، قبر هارونالرشید امیرالمؤمنین قرار دارد. هنگامی که یک رافضی (شیعه) برای زیارت وارد میشود با پای خود به قبر هارون الرشید خلیفه عباسی لگد میزند و بر علیابن موسی الرضا سلام میدهد.
دین و سیاست:
از میان ایلخانان الجایتو تحت تاثیر علامه حلی برای مدتی به مذهب شیعه روی آورد ولی به دلیل مخالفت های بعدی، عقب نشست.
ابنبطوطه در اینجا از سلطان محمد خدابنده(الجایتو) و به تعبیر او سلطان عراق و از گرایش او به مذهب (روافض) که به گفته او این گرایش به وسیله مردی از روافض بوده یاد میکند. مراد وی از این مرد همانا علامه حلّی صاحب کتابهای در زمینه کلام، فلسفه، اصول، رجال و فقه است؛ و علامه سال ۷۲۸ ه.ق از دنیا رفته بود.
در بارگاه شاهان زنان کاملا مستور نبودند و در میان مردان آمد و شد داشتند. "جهان خاتون" برادرزاده شاه شیخ ابواسحاق و همسر وزیر او "قوام الدین حسن" بود که شعر می گفت و اشعار حافظ را نیز استقبال می کرد و با حافظ رابطه خوبی داشت.
حکایت سلطان ابوسعید و بغداد خاتون در اینجا آمده است. ایلخانان مغول ضمن اینکه به آیین اسلام در آمده بودند، از آداب و رسوم قبیله ای خود نیز دل نمی کندند. زنانشان رویشان باز بود. یکی از رسوم مغول ها این بود که سلطان از هر زن و دختری خوشش می آمد باید به او تقدیم می شد ولو اینکه شوهر داشته باشد. بغدادخاتون دختر امیرچوپان بود. ابوسعید او را از شوهرش جدا کرد و به عقد خود در آورد. پس از مدتی از او دلش سرد شد و به برادرزاده خردسال او به نام "دلشاد" دل باخت، در حالی که در عقد داشتن برادرزاده و عمه در آن واحد در شرع اسلام حرام بود. دلشاد را هم به زنی گرفت و عجیب این که پدر هر دوی آن ها را نیز کشت. ابوسعید 32 سال عمر کرد.
به قدرت رسیدن مغولان، فقه سیاسی را نیز تحت الشعاع قرار داد. مغولان در زمینه دین سختگیر نبودند و بعضاً آیین خود را به سود بوداییسم و اسلام وا می نهادند. مغولان نوعی حکومت سکولار و مبتنی بر یاسای چنگیزی داشتند. هلاکو که بغداد را تصرف کرد، آیین شمنی داشت و همسر مسیحی و وزیر شیعی(خواجه نصیرالدین). سید بن طاووس که فقیه وقت شیعی بود، حکومت سلطان کافر عادل(یعنی مغولان) را بر حکومت سلطان مسلمان ظالم(یعنی عباسیان) ترجیح می داد. در آن روزگار اهل سنت متعصب، در بغداد شیعیان را تحت آزار و اذیت قرار داده بودند. بدین ترتیب اندیشه جدایی دین و سیاست، به تدریج جا افتاد. الزامات اداره حکومتی وسیع که شرع برای اداره اش، احکام معینی نداشت نیز بر لزوم این جدایی انگشت تاکید می نهاد. احکامی نظیر سیاست کردن متمردان یا حتی عمال حکومتی. به علاوه سیرت پادشاهان نیز با ضوابط شرعی تناسب نداشت و دربار، چندان به رعایت حرام و حلال شرعی مقید نبود. از این رو مباحثاتی بین فقها و پادشاهان در این باب، جاری شده بود که من جمله در کتاب "تاریخ فیروزشاهی" تالیف "ضیاء الدین برنی" که در آن ایام در هند می زیست، بین قاضی مغیث الدین و سلطان علاء الدین محمد، مطرح شده است.
دربارهٔ کربلا میگوید: شهر کوچکی است و اهالی آن دو طایفهاند که دائماً میان آنهاجنگ دایر است، با این که هر دوی آنان (امامی) اند و به یک پدر میرسند، و به همین سبب، شهر خراب شدهاست.
سوریه:
حلب و دمشق مراکز علمی آن روزگار بوده اند. در عین حال درگیری های فرقه ای و مذهبی بسیار رایج بوده. از جمله سهروردی در حلب تکفیر و کشته شد و بعد از آن در زمان ابن بطوطه، تکفیر ابن تیمیه توسط سران مذاهب دیگر و افتادن او به زندان اتفاق افتاد. شهید اول نیز به جرم رافضی بودن به قتل رسید.
ترکیه:
در مورد بلاد روم (ترکیه) میگوید: همه مردم این بلاد بر مذهب امام ابوحنیفه و بر طریقه سنتاند، هیچ قَدَری (منکران قدر الهی در خلق اَفعال عباد)، و رافضی (یعنی شیعه)، و معتزلی، و خارجی و مبتدعی در بین آنها وجود ندارد، و این فضیلتی است که خداوند آن مردم را بدان اختصاص دادهاست، جز این که حشیش میخورند و آن را عیب نمیدانند. در میان جوامع اسلامی فقط بلاد روم(آسیای صغیر) زنان بی حجاب دارد.
هند:
در هند، نه سال نزد پادشاه هند که سلطان محمد تغلق نام داشت، ماند و مورد عنایت او قرار گرفت و به دستور پادشاه هند به سمت قاضی القضات برگزیده شد و ثروتی و مکنتی به هم زد. در این مقام کسانی را که به نماز جمعه نمی رفتند شلاق می زد و دست دزدان را می برید. این سلطان محمد نیز بسیار شقی و بیرحم بود و به نام دین، کشتارهای موحشی راه می انداخت. عموماً پادشان آن زمان برای مشروعیت سازی، خود را نماینده و کارگزار خلیفه عباسی قلمداد می کردند. در حالی که خلیفه به مراتب از آنان ضعیف تر بود و این ضعف اتفاقاً به سود این سلاطین بود. امیرمبارزالدین و شاه شجاع و قبل از ایشان، سلطان ابواسحاق نیز خود را نماینده خلیفه می دانستند. ممالیک مصر نیز همین رویه را داشتند. بدین ترتیب نوعی سازگاری بین سلطنت و خلافت تئوریزه شده بود که مشخصات خود را داشت. در این همزیستی، سلطان اختیارات فراوانی داشت و این اختیارات و نحوه زندگی درباری او لزوماً با شریعت همخوان نبود اما کا خود را به نام شریعت به پیش می برد.
ابن بطوطه در هند مراسم "ساتی" را می بیند که عبارت از در آتش رفتن زنان بیوه همراه جسد شوهرانشان است که حال ابن بطوطه را خراب می کند. این کار اجباری نیست ولی مستحب است و دلالت بر وفاداری زن می کند. حتی در زمان معاصر هم زنان هند و چین و آسیای جنوب شرقی بیشترین وفاداری را به همسرانشان دارند.
چین:
پس از زمانی برای رساندن پیغام پادشاه هند به پادشاه چین به دستور پادشاه هند رهسپار چین شد و در این سفر در جزیره مالدیو رفت و از سوی حاکم مالدیو به سمت قاضی شهر گماشته شد و یک سال و نیم در آنجا ماند.
مردم مالدیو مسلمانانند ولی اسلام را با رسوم خود آمیخته اند. چنان که زنانشان فقط از ناف به پایین پوشیده اند و بالاتنه شان برهنه است. دریانوردان می توانند آن ها را عقد موقت کنند ولی موقع رفتن باید طلاقشان دهند. چیزی در مایه های تایلند امروزی.
پس از اینکه به پکن رسید نتوانست پیغام پادشاه هند را به پادشاه چین برسانند چون که پادشاه چین در جنگ کشته میشود و پسر عمویش به جای او شاه میشود و از ترس پادشاه هند، به هند برنمی گردد و به شام می رود.
بازگشت:
ابن بطوطه در آفریقا از طائفه ای بنام مسوّفی ها نام می برد که در عین مسلمانی و تاهل، داشتن دوست پسر و دوست دختر برایشان منعی ندارد.
در سال ۷۵۴ هجری قمری به فرمان ابی عنان المرینی، وی به این سفر پایان داد و به شهر فاس برگشت و به دستور سلطان المرینی دارالقضا بر دوش گرفتند و تا پایان زندگانیش در این سمت ماند.
منبع:
ابن بطوطه، محمدعلی موحد، طرح نو 1378
معرفی کتاب "شاهدبازی در ادبیات فارسی"
محمدامین مروتی
"دکتر سیروس شمیسا" در کتاب "شاهدبازی"(1381)، تحقیق مفصل و مستندی در مورد پدیده شاهدبازی و ریشه های آن کرده است. این کتاب چند روز پس از چاپ ممنوع و جمع شد.
خلاصه سخن شمیسا این است که «معشوق شعر فارسی (تا اواخر دوره قاجار)... غالباً و عمدتاً مرد است، نه زن.... و فقط بخش کمی از اشعار قدماست که میتوان معشوق را مؤنث قلمداد کرد.» اشعار مولوی و نظامی گنجوی در این مورد استثنا هستند.
مولانا به کرات در مثنوی مخنثان را به استهزا می گیرد و امردبازی را نقد می کند:
صوفئی نزدیک این قوم لئام
الخیاطه و اللواطه و السلام
دو آبشخور شاهد بازی:
به نظر دکتر شمیسا، شاهدبازی دو سرچشمه یونانی و ترک داشته که اولی وجهی فلسفی و حکیمانه داشته که به عرفان ایرانی و تصوف جمال پرستانه ما رسیده و در شعر مولانا و سعدی و حافظ و جامی متجلی شده و دومی در شعر خراسانی و شعر فرخی و عنصری و پس از آن در شعر وحشی بافقی و قاآنی شیرازی و ایرج میرزا.
شاهدبازی حکیمانه صبغه حظ روحانی و معرفتی داشته و در آن زیبایی جزئی، نشانه و شاهدی بر وجود زیبایی کلی گرفته شده است اما شاهدبازی ترکی، صرفاً جنبه حظ جسمانی داشته است.
در زمان غزنویان و سلاجقه، ساده بازی و بچه بازی تبدیل به یک عرف می شود و پس از آن در ایران ماندگار می شود. شاعران این دوره از جمله فرخی و عنصری و امیرمعزی و مسعود سعد سلمان و به خصوص سوزنی سمرقندی به صراحت و رکاکت در مورد همجنس بازی سخن گفته اند.
سعدی چه در گلستان و بوستان و چه در «هزلیات، المضاحک و خبثیات» حافظ در غزلها و عبید زاکانی در «اخلاق الاشراف» و رساله «صدپند» نیز به نظربازی پرداختهاند.
سعدی در هزلیات و خبیثات در قالب طنز به رابطه جنسی با مردان اشاره دارد. در غزلیات صریحاً نظربازی را تبلیغ می کند و تنها در باب هشتم بوستان است که همنشینی پسران جوان با مردان بالغ را به شدت نهی می کند:
نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی
وین نه عیبست که در ملت ما تحسینیست
اما در بوستان سخن او رنگ دیگری دارد:
محاسن چو مردان ندارم به دست
نه مردی بود پیش مردان نشست
سیه نامه تر زآن مخنث مخواه
که پیش از خطش روی گردد سیاه
پسر کاو میان قلندر نشست
پدر گو زِ خیرش فرو شوی دست
اما آن جا که از نظر بازی به مثابه یک نظریه جمال پرستانه سخن می گوید، سنگ تمام می گذارد:
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
و:
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
در مجموع نظریات سعدی در این باب، نوسان دارد، اما حافظ نظرباز قهاری است:
عاشق و رِند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراستهام
و:
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد
ساقیان میخانه ها معمولاً "ترسابچگان" بوده اند که در شعر حافظ بسیار آمده است. در اشعار حافظ چند نوبت به جنسیت معشوق اشاره شده که قابل تاویل نیستند:
گر آن شیرین پسر خونم بریزد
دلا چون شیرِ مادر کن حلالش
در مجموع می توان حافظ و سعدی را از اتهام همجنس گرایی تبرئه کرد، ولی می توان آنان را سرآمد شاعران نظرباز دانست که تابع تصوف جمال پرستانه بوده اند.
شاردن در سفرنامه مشهورش می گوید «شاه اسماعیل صفوی که برای گروهی حکم رهبر طریقت و شریعت را داشته است»، خود به شدت لواطگر بوده.
یکی از مکانهای دیگری که امردبازی در آنجا رایج بوده، قهوه خانه ها بوده است.
در زمان قاجار، هیچ قبحی نداشته است. به شکلی که انسان های موجهی مانند ایرج میرزا و قاآنی شیرازی و سروش اصفهانی و صادق ملارجب و همچنین شاعر کرد، شیخ رضا طالبانی(متوفی در 1327 ه. ق)، بدون ابا و شرم در اشعار خود بدان می پردازند.
قصه ناصرالدین شاه و ملیجک[1](ملقب به "عزیز السلطان") دربارش نیز که شهره خاص و عام بوده است. حتی ناصرالدین شاه دخترش "اخترالدوله"را به زنی به او داد.
اما به نظر می رسد اشعار زننده ایرج میرزا در این مورد بیشتر جنبه طنز و روکم کنی دارد. ایرج میرزا می گوید شیوع امرد بازی در ایران به سبب در دسترس نبودن زنان بوده است:
که یا رب بچّهبازی خود چه کارست
که بر وی عارف و عامی دُچارست
چرا این رسم جز در مُلکِ ما نیست
وگر باشد بدینسان بَرمَلا نیست
اروپایی بدان گردن فرازی
نداند راه و رسم بچّه بازی
شنید این نکته را دارایِ هوشی
برآورد از درونِ دل خروشی
که تا این قوم در بندِ حجابند
گرفتارِ همین شَیءِ عِجابَند
حجابِ دختران ماه غَبغَب
پسرها را کند همخوابۀ شب
در دوران پهلوی گرچه «شاهدبازی کم و بیش رایج بوده، اما در ادبیات آن دوره منعکس نشده است و اندک اندک به سبب رشد فرهنگ و حضور زن در جامعه، از عادات و رسوم مردم رخت بربست.»
[1] ملیجک به معنی گنجشک
نظریه همه چیز و نیروهای چهارگانه
نظریه ریسمان، که می کوشد نظریه همه چیز «تئوری «M باشد. نظریه نیوتن جاذبه را توضیح می دهد ولی انشتین گفت که گرانش در نتیجه خمیدگی فضا-زمان ایجاد شده است. انشتین پس از ارتقای گرانش، کوشید نیروی الکترومغناطیس را هم توضیح دهد. نیروی الکترومغناطیس را ماکسول کشف کرد. این نیرو 1039 بار قوی تر از گرانش بود. انشتین موفق نشد الکترو مغناطیس را بر اساس گرانش توضیح دهد.
در این حال دو نیروی دیگر کشف شدند: نیروی هستهای قوی و هستهای ضعیف. نیروی هستهای قوی، پروتونها را به نوترونها میچسباند و هستهای ضعیف، در فرآیند تبدیل نوترونها به پروتونها ایجاد میشود. (واپاشی نوترونی)
مکانیک کوانتوم توانست سه نیروی هستهای قوی، ضعیف و الکترومغناطیس را توجیه کرد. اما از توضیح گرانش و نسبیت بازماند. از این رو انشتین از پذیرش کوانتوم طفره می رفت.
فیزیکِ اجرام بسیار کوچک با مکانیک کوانتومی و اجرام بسیار سنگین با نسبیت توضیح داده میشود. اما یک سیاهچاله هر دوی این ویژگیها را دارا است.
ستارهشناسی به نام «روی پاتریک کِر» به این نتیجه رسید که تنیده شدن فضا-زمان منجر به سوراخ آن و ایجاد یک سیاهچاله در بستر فضا-زمان میشود.
در دهه ۱۹۷۰ نظریهای تحت عنوان نظریه ریسمان بوجود آمد. نظریه ریسمان بیان میکند که تمامی اجزاء هستی از ارتعاش ریسمانهایی از انرژی بوجود آمدهاندکه کوارک ها را می سازند. کوارک ها هم پروتون ها و نوترون ها و الکترونها و اتمها و مولکول ها را می سازند. در واقع عالم نمایش یک سمفونی بزرگ است که از ارتعاش ریسمان های مختلف به وجود آمده است.
طبق نظریه ریسمان میتوان صفحه فضا-زمان را سوراخ دو نقطه از آن را به یکدیگر متصل کرد. این دو سوراخ مرتبط با هم ناحیهای از فضا تحت عنوان کرمچاله را بوجود میآورد که میتوان با استفاده از آن در زمانی کوتاه به دوردستها دسترسی داشت.
به منظور توصیف کیهان با ریسمان، به ۱۰ بعد نیاز داریم. از این ابعاد، ۳ بعد فضا، ۱ بعد زمان و ۶ بعد ریزتابهای درونی ریسمانها نشان میدهند.
یکی از نتایج جالبِ نظریه ریسمان، وجود عالم درون یک پوسته است. ابعاد این پوسته بیشتر از ابعاد عالم است. از این رو ذرات و اتمهای قرار گرفته در این عالم قادر نخواهند بود فضای بیرون از این پوسته را درک کنند.
برای درک بهتر، یک میز بیلیارد را تصور کنید و فرض کنید توپهای قرار گرفته روی آن، اتمها و ذرات تشکیلدهنده عالم باشند. با برخورد توپهای قرار گرفته روی میز به یکدیگر، امواج صوتی در طول میز منتشر میشود. طبق نظریه ریسمان، امواج گرانشی نیز میتوانند در نتیجه پیچ و تاب خوردن صفحه فضا-زمان منتشر شده و به خارج از این عالم منتقل شود.
ریسمان ها میتوانند حلقههایی بسته یا باز باشند. شاید معروفترین حلقه بسته موجود در طبیعت، گراویتون است. این ذره یا همان حلقه بسته، عامل انتقال نیروی گرانشی است. حلقههای بسته، رشتههایی محسوب میشوند که میتوانند میان عوالم مختلف انتقال یابند.
اجرام بزرگی همچون کهکشانها یکدیگر را جذب میکنند. از این رو به نظر میرسد که سرعت انبساط کیهان باید در حال کاهش باشد. اما در اواخر قرن گذشته مشخص شد که سرعت انبساط کیهان در حال افزایش است. پس نوعی از انرژی باید در عالم وجود داشته باشد که ما آن را نمیبینیم. این انرژی تحت عنوان انرژی تاریک شناخته میشود. حدود 68 درصد از کیهان از انرژی تاریک ساخته شده است. جالب است بدانید شکلهای مختلفی از ارتعاش، شکلهای متفاوتی از انرژی تاریک و در نتیجه جهانهای متفاوتی را ایجاد میکند. بنابراین اگر در جهانی دیگر شکل ارتعاش این ریسمانها همانند کیهانی باشد که در آن قرار گرفتهایم، در این صورت ممکن است موجودات قرار گرفته در آن جهان نیز شبیه ما باشند.
نظریههای ریسمان، جهان تورمی و انرژی تاریک در فیزیک، منجر به خلق فرضیه جهانهای موازی میشوند.
2 آذر 1402
قصه واقعیت
محمدامین مروتی
شیوه و روش علم ساختن قصه هایی است در مورد واقعیت و برای توضیح واقعیت.
جاذبه یک قصه نیوتنی است. اما نسبیت جاذبه را نه نیرویی در شمار سایر نیروها بلکه هندسه فضا/زمان می داند که سایر نیروها بازیگرش هستند. گرانش، صحنه این بازیگران است نه یکی از بازیگران.
قصه انشتین در مورد ذرات ساب اتمیک و جهان کوانتوم، گویا نیست. اتم ها از نوترون و پروتون و آن ها از کوارک ها و کوارک ها از ریسمان ها ساخته شده اند.
به سبب اندازه کوچک کوارک ها و ریسمان ها امواج الکترومغناطیسی از کنارشان عبور می کنند و با آنها برخورد نمی کنند تا به قابل دیدن شوند. این فحوای اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است.
ناچار دانشمندان قصه جدیدی ساختند به نام قصه ذره موج. اشیا ذره اند اگر بدان ها بنگریم و موجند اگر بدانها ننگریم.
قصه ذره موج نیز با قصه ریسمان جایگزین شده است که هر دو خاصیت موجی و ذره ای را توضیح می دهد. جهان از فرکانس و ارتعاش تشکیل شده است. اما این تبیین با چهار بعد، کار نمی کند و نیاز به ده بعد دارد و هنوز قصه پردازی دانشمندان راجع به واقعیت ادامه دارد.
9 آذر 1402
قصه های علمی
محمدامین مروتی
شیوه و روش علم ساختن قصه هایی است در باب واقعیت و برای توضیح واقعیت.
جاذبه یک قصه نیوتنی است. اما نظریه نسبیت، جاذبه را نه نیرویی در شمار سایر نیروها بلکه هندسه فضا/زمان می داند که سایر نیروها بازیگرش هستند. گرانش، صحنه این بازیگران است نه یکی از بازیگران.
قصه انشتین در مورد ذرات ساب اتمیک و جهان کوانتوم، گویا نیست. اتم ها از نوترون و پروتون و آن ها از کوارک ها و کوارک ها از ریسمان ها ساخته شده اند.
به سبب اندازه کوچک کوارک ها و ریسمان ها امواج الکترومغناطیسی از کنارشان عبور می کنند و با آنها برخورد نمی کنند تا به قابل دیدن شوند. این فحوای اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است.
ناچار دانشمندان قصه جدیدی ساختند به نام قصه ذره موج. اشیا ذره اند اگر بدان ها بنگریم و موجند اگر بدانها ننگریم.
قصه ذره موج نیز با قصه ریسمان جایگزین شده است که هر دو خاصیت موجی و ذره ای را توضیح می دهد. جهان از فرکانس و ارتعاش تشکیل شده است. اما این تبیین با چهار بعد، کار نمی کند و نیاز به ده بعد دارد و هنوز قصه پردازی دانشمندان راجع به واقعیت ادامه دارد.
9 آذر 1402
انواع سکولاریسم
محمدامین مروتی
سکولاریسم در لغت به معنی دنیوی شدن و عرفی شدن و در اصطلاح به معنی دخالت ندادن دین در سیاست و مدیریت کلان جامعه است. سکولاریسم همچنین به معنی بی طرفی حکومت نسبت به گرایش های مختلف مذهبی و جدایی نهادهای سیاسی از نهادهای دینی است. با این تعریف از سکولاریسم، طبیعتاً انتساب دین ستیزی به آن منتفی است، زیرا سکولاریسم در معنای خود بی طرفی نسبت به ادیان را حمل می کند که با دین ستیزی منافات دارد. لذا حکومت هایی مانند کمونیسم که نسبت به دین موضعی خصمانه داشتند، سکولار محسوب نمی شوند.
سکولاریسم در معنای وسیع ترش می تواند به معنای جدایی تمامی ایدئولوژی ها از سیاست باشد. به این معنی که کار اداره جامعه به متخصصان مختلف سپرده شود و مدیریت کلان جامعه نیز انتخابی باشد.
سکولاریسم به این معنی نیست که انتخاب کنندگان یا حتی احزاب، گرایش های دینی نداشته باشند. مثلاً احزاب سوسیال مسیحی، در عین التزام به مسیحیت، اعتقاد به حکومت دینی ندارند ولی اقشار دینی جامعه را جذب می کنند. یا مسئله سقط جنین، یکی از کانون های مبارزات انتخاباتی در آمریکاست. حزب جمهوری خواه، مخالف سقط جنین و محافظ ارزش های محافظه کارانه جامعه است و رای طرفداران این تفکر را به خود جذب می کند. در عین حال به حکومت دینی، به معنای تحمیل احکام دینی و نادیده گرفتن حقوق مخالفان سیاسی، باور ندارد.
سکولاریسم مانند همه مکاتب و گرایش های دیگر، اشکال مختلف و متدرجی دارد. اشکال افراطی سکولاریسم به دین ستیزی می رسند و اشکال ملایمش، به جدایی دین و حکومت.
کشورهای دموکراتیک عموماً اشکال مختلف سکولاریسم را نمایندگی می کنند.
اما شدت و حدت این سکولاریسم، در کشورهای مختلف هم متفاوت است. مثلاً حکومت های ترکیه و مالزی در مجموع سکولارند ولی گرایشی روزافزون به دخالت امر دینی نیز دارند.
حکومت عربستان دینی نیست ولی هنوز احکام فقهی را اجرت می کند.
سایر کشورهای اسلامی نیز به درجاتی، احکام فقهی و دینی را پاس می دارند.
در میان کشورهای دموکراتیک نیز این تفاوت ها وجود دارد.
سکولاریسم فرانسوی، گرایشات دین ستیزانه هم دارد. به همین دلیل مخالفت با حجاب در اماکن عمومی و مراکز آموزشی در فرانسه هست و در آمریکا و آلمان و انگلیس نیست. قرآن سوزی و کشیدن کاریکاتور از پیامبران در سوئد و فرانسه هست و در سایر کشورهای اروپایی نیست. سکولاریسم فرانسوی، به نسبت ستیهنده و مبارز طلب و سختگیرتر است. سکولاریسم انگلیسی و آمریکایی، مداراجوتر است.
البته این تفاوت در میان احزاب هم وجود دارد. احزاب دست راستی(افراطی) نسبت به احزاب دیگر، ستیهنده ترند.
به طور کلی، تاریخ فرانسه از انقلاب فرانسه، با نوعی دین ستیزی توام بوده است. در کمون پاریس قتل عام کشیشان، مشخصا در دستور بود. در حالی که در انگلستان و آلمان جریان اصلاح، تدریجی بود و این اصلاحات در قلمرو دین نیز اتفاق افتاد. هگل این نهضت اصلاح دینی را امتیاز تحولات در آلمان نسبت به فرانسه می دانست و دوره ترمیدور و ترور در فرانسه را ناشی از ناتوانی در اصلاح دینی می دانست.
9 آذر 1402
دین و سیاست در عصر ایلخانی
محمدامین مروتی
از میان ایلخانان الجایتو تحت تاثیر علامه حلی برای مدتی به مذهب شیعه روی آورد ولی به دلیل مخالفت های بعدی، عقب نشست.
ابنبطوطه در اینجا از سلطان محمد خدابنده(الجایتو) و به تعبیر او سلطان عراق و از گرایش او به مذهب (روافض) که به گفته او این گرایش به وسیله مردی از روافض بوده یاد میکند. مراد وی از این مرد همانا علامه حلّی صاحب کتابهای در زمینه کلام، فلسفه، اصول، رجال و فقه است؛ و علامه سال ۷۲۸ ه.ق از دنیا رفته بود.
در بارگاه شاهان زنان کاملا مستور نبودند و در میان مردان آمد و شد داشتند. "جهان خاتون" برادرزاده شاه شیخ ابواسحاق و همسر وزیر او "قوام الدین حسن" بود که شعر می گفت و اشعار حافظ را نیز استقبال می کرد و با حافظ رابطه خوبی داشت.
حکایت سلطان ابوسعید و بغداد خاتون در اینجا آمده است. ایلخانان مغول ضمن اینکه به آیین اسلام در آمده بودند، از آداب و رسوم قبیله ای خود نیز دل نمی کندند. زنانشان رویشان باز بود. یکی از رسوم مغول ها این بود که سلطان از هر زن و دختری خوشش می آمد باید به او تقدیم می شد ولو اینکه شوهر داشته باشد. بغدادخاتون دختر امیرچوپان بود. ابوسعید او را از شوهرش جدا کرد و به عقد خود در آورد. پس از مدتی از او دلش سرد شد و به برادرزاده خردسال او به نام "دلشاد" دل باخت، در حالی که در عقد داشتن برادرزاده و عمه در آن واحد در شرع اسلام حرام بود. دلشاد را هم به زنی گرفت و عجیب این که پدر هر دوی آن ها را نیز کشت. ابوسعید 32 سال عمر کرد.
به قدرت رسیدن مغولان، فقه سیاسی را نیز تحت الشعاع قرار داد. مغولان در زمینه دین سختگیر نبودند و بعضاً آیین خود را به سود بوداییسم و اسلام وا می نهادند. مغولان نوعی حکومت سکولار و مبتنی بر یاسای چنگیزی داشتند. هلاکو که بغداد را تصرف کرد، آیین شمنی داشت و همسر مسیحی و وزیر شیعی(خواجه نصیرالدین). سید بن طاووس که فقیه وقت شیعی بود، حکومت سلطان کافر عادل(یعنی مغولان) را بر حکومت سلطان مسلمان ظالم(یعنی عباسیان) ترجیح می داد. در آن روزگار اهل سنت متعصب، در بغداد شیعیان را تحت آزار و اذیت قرار داده بودند. بدین ترتیب اندیشه جدایی دین و سیاست، به تدریج جا افتاد. الزامات اداره حکومتی وسیع که شرع برای اداره اش، احکام معینی نداشت نیز بر لزوم این جدایی، پای می فشرد. احکامی نظیر سیاست کردن متمردان یا حتی عمال حکومتی. به علاوه سیرت پادشاهان نیز با ضوابط شرعی تناسب نداشت و دربار، چندان به رعایت حرام و حلال شرعی مقید نبود. از این رو مباحثاتی بین فقها و پادشاهان در این باب، جاری شده بود که من جمله در کتاب "تاریخ فیروزشاهی" تالیف "ضیاء الدین برنی" که در آن ایام در هند می زیست، بین قاضی مغیث الدین و سلطان علاء الدین محمد، آمده است.
منبع:
ابن بطوطه، محمدعلی موحد، طرح نو 1378
13 آذر 1402
حکمت دعا
محمدامین مروتی
می گویند خدا خودش گفته اگر مرا بخوانید، دعایتان را استجابت می کنم. اما این قول را چگونه باید فهمید و تفسیر کرد تا با واقعیات بخواند؟
همچنین می گویند مردی دو دختر داشت. یکی را به گازری شوهر داده بود و دیگری را به کشاورزی. زن کشاورز دعا می کرد باران ببارد و زن گازر دعا می کرد هوا آفتابی باشد. خدا باید دعای کدامیک را استجابت کند؟
همچنین می گویند اگر به دعای بچه مدرسه ای باشد، هیچ معلمی زنده نمی ماند. آیا خدا هر دعایی را استجابت می کند؟
در 11سپتامبر، مسافران هواپیماهای ربوده شده از خدا طلب کمک و نجات می کردند. ربایندگان نیز با تمام وجود از خدا طلب موفقیت می کردند. ظاهراً خدا در اینجا هم ناظر بود.
پس می بینیم کار به این سادگی نیست که هر دعایی بکنیم، استجابت شود. خداوند نظام علیت در کائنات را به خاطر هیچکس به هم نمی ریزد. پس دعا چگونه استجابت می شود؟
استجابت دعا یک معنی بیشتر ندارد و آن بهتر شدن حال دعا کننده به دلیل درد دل کردن با موجودی مهربان است که در بدترین شرایط می توان با او حرف زد.
دعا، دعا کننده را تغییر می دهد نه دنیا را. درون را تغییر می هد و نه برون را. نگاه را تغییر می دهد نه فیزیک را. ذهن را تغییر می دهد نه عین را. دعا حال دعا کننده را بهتر می کند و او را امیدوار نگه می دارد. حکمت دعا کردن همین تحول حال و امیدواری است. معنی استجابت دعا همین است که ما در این دنیا تنها نیستیم و کسی را داریم که به ما امید و نیرو می دهد.
17 آذر 1402
اصالت دل
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم می گوید نظر خدا نیز بر دل ماست نه به رنگ و رخسار ظاهرمان:
۲۲۴۵ حَقْ هَمیگوید نَظَرْمان در دل است نیست بر صورت، که آن آب و گِل است[1]
رابطه ی دل و گل:
اما تو هم مدعی داشتن دل هستی. دلی که منظور نظر خداست، دل صاف است نه دل آلوده. دل آلوده به شهوات، مانند گلی است که آب هم دارد ولی آبش قابل استفاده نیست و نمی توان با آن وضو گرفت. چون گلش بیشتر است:
۲۲۴۶ تو هَمیگویی مرا دل نیز هست دل، فَرازِ عَرش باشد نه به پَست
۲۲۴۷ در گِلِ تیره یَقین هم آب هست لیکْ زان آبَت نَشایَد آبْدست[2]
۲۲۴۸ زان که گَر آب است، مَغْلوبِ گِل است پَس دِل خود را مگو کین هم دل است
دل های ما، زندانی گل های نفسانی است:
۲۲۵۲ آبِ ما مَحْبوسِ گِلْ ماندهست، هین بَحْرِ رَحمَت! جَذْب کُن ما را زِ طین[3]
نشانه های دل خوش و ناخوش:
همه خواسته های شهوانی، انسان را مست می کنند. نشانه اعتیاد به این شهوات هم آن است که در فقدانشان، خمار و غمگین می شوی:
۲۲۵۸ هم چُنین هر شَهْوتی اَنْدَر جهان خواهْ مال و خواهْ جاه و خواهْ نان،
۲۲۵۹ هر یکی زینها تورا مَستی کُند چون نَیابی، آن خُمارَت میزَنَد
۲۲۶۰ این خُمارِ غَمْ دلیلِ آن شُدهست که بِدان مَفْقود، مَستیاَت بُدهست
اصالت دل:
در حالی که واقعیت این است که لطف هر چیزی در جهان از لطف دل است و تا دل خوش نباشد، شیر و عسل هم خوشمزه نیستند:
۲۲۶۶ لُطْفِ شیر و اَنْگَبین عَکسِ دِل است هر خوشی را آن خوش از دلْ حاصِل است
زیرا دل، گوهر عالم است و عالم سایه دل است و دل واقعی به عالم وابسته نمی شود:
۲۲۶۷ پس بُوَد دلْ جوهر و عالَمْ عَرَض سایه ی دلْ چون بُوَد دل را غَرَض؟
و چنین دلی به ندرت یافت می شود و حسابش از این همه دل های مردم خواص و عوام جداست:
۲۲۷۱ نه دل اَنْدَر صد هزارانْ خاص و عام در یکی باشد کُدام است؟ آن کدام؟
دل سلیم و بخشنده:
دل واقعی و صاف، بر همه چیز احاطه دارد و همه را از احسان و بخشش خود برخوردار می کند:
۲۲۷۳ دلْ مُحیط است اَنْدَرین خِطّهیْ وجود زَرْ هَمیاَفْشانَد از اِحْسان و جود
او که مظهر اسم سلام خداوند و سلامت الهی است، این سلم و سلامتی را به افرادی که دامن نیازشان را گشاده اند، نثار می کند:
۲۲۷۴ از سَلامِ حَق، سَلامیها نِثار میکُند بر اَهْلِ عالَم، اِخْتیار
گوهر و سنگ:
کودکان دامنشان را به هوای سیم وزر، از سنگ پر می کنند و دامنشان پاره می شود، مگر این که بزرگ شوند و عقلشان کامل شود. ما نیز مانند کودکان سنک و زر را از هم تشخیص نمی دهیم و عقلمان کامل نشده است:
۲۲۷۸ سنگ پُر کردی تو دامَن از جهان هم زِ سنگِ سیم و زَرْ چون کودکان
۲۲۷۹ از خیالِ سیم و زَرْ چون زَر نبود دامَنِ صِدْقَت دَرید و غَم فُزود
۲۲۸۰ کِی نِمایَد کودکان را سَنگْ سَنگ تا نگیرد عقلْ دامَنْشان به چَنگ؟
6 آذر 1402
[1] اشاره است به حدیث «همانا خداوند، ننگرد به صورت ها و دارایی شما بلکه نگرد به دل ها و رفتار شما.» ( احادیث مثنوی، ص 59 )
[2] آب دست: وضو
[3] طین: خاک
آیه هفته: ظلم
وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً: و هر كه بار ظلم بر دوش مىكشد نوميد مىگردد. (سوره طه/ 111)
کلام هفته: حال
اگر کسی فقط و فقط با لحظات حال زندگی کند و با علاقهمندی کامل به هر گلی که سر راهش است، نگاه کند و هر درخششی را که بر روی هر لحظه گذرا میرقصد گرامی دارد، آنوقت است که زندگی در برابرش خلع سلاح میشود. (هرمان هسه/ گرگ بیابان)
شعر هفته: تجلی
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
ما پرتو حقیم و نه اوئیم و هم اوئیم
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
در آینه بینید اگر صورت خود را
آن صورتِ آئینه، شما هست و شما نیست (عبرت نایینی)
داستانک: مسئولیت
1. آتشسوزی بزرگی در جنگل رخ داد. جانوران گریختند تا خود را نجات دهند.
اما مرغ مگس خوار ماند و با منقار کوچکش از برکهای آب برمیداشت و تا درختان در حال سوختن میرفت و آب را بر روی آتش میریخت و این کار را تکرار میکرد.
جانوران گفتند: «با این کارِ تو آتش خاموش نمیشود.»
مرغ مگس خوار گفت: «میدانم که با این کار من آتش خاموش نمیشود، اما این بهترین کاریست که میتوانم بکنم». (وانگاری ماآتای)
2. کرم شبتاب گفت:
رفیق خرگوش! من همیشه میکوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مسخرهام میکنند و میگویند «با یک گل بهار نمیشود! » تو بیهوده میکوشی با نور ناچیزت جنگل را روشن کنی.
خرگوش گفت:
این حرفها مال قدیمیهاست. ما هم میگوییم: «هر نوری هر چه قدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است!»
عروسک سخنگو، صمد بهرنگی)
طنز هفته: عقل
یارو مزاحم تلفنی داشته سيم كارتشو عوض ميكنه..
از سيم كارت جديده به مزاحمه، اس ميده اگه ميتونی الان مزاحم شو روانی😳😂😂
فیلم هفته: جنگ جهانی زد(۲۰۱۳)
جنگ جهانی زد یک فیلم به کارگردانی مارک فورستر است. در این فیلم، برد پیت در نقش گری لین، بازپرس سابق سازمان ملل متحد بازی میکند که به سراسر جهان سفر میکند و سرنخهایی را جمعآوری میکند تا راهی برای جلوگیری از رستاخیز زامبیها پیدا کند.
فیلم جنگ جهانی ضد، فیلمی اکشن و جذاب و پر هیجان و سرگرم کننده و دیدنی است ولی توقع یک فیلم مفهومی و دارای پیام را نباید از آن داشت.
این صفحه در سوم آذر 1402 به روز شد. حتی الامکان دوهفته یکبار به روز می شود.
تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
https://telegram.me/manfekrmikonan
وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
http://amin-mo.blogfa.com/
فیس بوک محمدامین مروتی:
https://www.facebook.com/amin.morovati.9
اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.
245. معرفی فیلم کتاب هِنری (2017)
کتاب هِنری فیلمی به کارگردانی کالین ترورو و بازیگری نائومی واتس، جیکوب ترمبلی و جیدن لیبره راست.
داستان فیلم دربارهٔ پسری تیزهوش به نام هنری (جیدن لیبرهر)، و برادر کوچکترش پیتر (جیکوب ترمبلی) است که تنها توسط مادرشان سوزان (نائومی واتس) بزرگ میشوند. هنری علاقهای عاشقانه به دختر همسایه کریستینا (دختر رئیس پلیس) دارد که بیماری به او امان نمی دهد اما هنری در مقابل همه از جمله خانواده خود و دختر همسایه، احساس مسئولیت می کند و ترتیبی می دهد که پس از مرگش نیز از آنان محافظت شود و برای این منظور نقشه هایش را در کتابی می نویسد و به برادر کوچکتر می دهد و ...
کتاب هنری، فیلم خاصی نیست، ولی فیلم جذاب و سرگرم کننده ای است که بیننده را با خود همراه می کند و حس خوبی به او می دهد.
242. معرفی فیلم درخشش(1980)
درخشش The Shining فیلمی ترسناک به کارگردانی استنلی کوبریک و بازیگری جک نیکلسون(جک تورنس)، شلی دووال(وندی تورنس) و دنی لوید(دنی تورنس) است.
این فیلم در زمان انتشار مورد انتقاد منتقدان قرار گرفت و نامزد جایزهی تمشک طلایی برای بدترین کارگردانی و بدترین بازیگر زن شد؛ اما این فیلم اکنون جز برترین آثار تاریخ سینما شده است به طوری که دنبالهی فیلم با عنوان "دکتر اسلیپ" در سال ۲۰۱۹ اکران شد.
نویسندهای به همراه زن و فرزندش در هتلی دور افتاده و بزرگ -که در فصل زمستان ارتباطش با جهان قطع می شود- به عنوان سرایدار اقامت میگزیند. اما فضای هتل و انزوایش از جهان، حواس غیرعادی را در آنان بیدار می کند. از این حس ششم به نوعی از درخشش تعبیر شده، که در فرهنگ عرفانی خودمان بدان "اشراق" می گویند. منتهی چنین حسی همیشه کارکرد مثبت ندارد. این حواس به شکل مثبت در بچه و به شکل منفی در پدر وجود دارند. پدر قصد کشتن زن و فرزندش را دارد. جنگ بین شرارت و زندگی در می گیرد.....
درخشش فیلم پرکششی است که 150 دقیقه بیننده را در جای خود میخکوب می کند.
26 آبان 1402
243. معرفی فیلم دکتر اسلیپ (2019)
دکتر اسلیپ به کارگردانی مایک فلناگان و باری یوان مکگرگور (دنی تورنس) و ربکا فرگوسن و جیکوب ترمبلی است. دکتر اسلیپ دنباله فیلم مشهور درخشش استنلی کوبریک است.
سالها بعد از رویدادهای قسمت نخست، دنی تورنس که همچنان با کابوسهای دوران کودکی خود درگیر است، دختر بچهای را ملاقات میکند که قدرتهایی شبیه او داشته و دنی باید بین کمک کردن به خودش و این دختر یک مسیر را انتخاب کند....
تاثیر مصاحبت پاک
محمدامین مروتی
انسان در اثر این مصاحبت پاک، رشد می یابد، چنان که انگور و بادام در مصاحبت خاک به بار می آیند. مولانا در دفتر سوم آورده است:
۲۰۶۷ تا شود آن حَلْ به صُحبَتهایِ پاک که به صُحبَت رویَد انگوری زِ خاک
۲۰۶۸ دانه پُرمَغْز با خاکِ دُژَم[1] خَلْوَتیّ و صُحبَتی کرد از کَرَم
دانه بادام و انگور خود را در خاک محو می کنند و رنگ و بو و همه صفات خود را از دست می دهند تا پس از آن رشد و نمو کنند و از حال قبض و گرفتگی به حال بسط و شادمانگی تحول یابند:
۲۰۶۹ خویشتن در خاکْ کُلّی مَحْو کرد تا نَمانْدَش رنگ و بو و سُرخ و زَرد
۲۰۷۰ از پَسِ آن مَحْو، قَبْضِ او نَمانْد پَرگُشاد و بَسْط شُد، مَرکَب بِرانْد
اگر فروتنانه به اصل خودمان(یعنی خاک)، صورت ظاهرمان را از دست می دهیم و رشد معنوی پیدا می کنیم:
۲۰۷۱ پیشِ اَصْلِ خویش، چون بیخویش شُد رَفت صورت، جِلْوه ی مَعْنیش شُد
حافظ در همین معنی می گوید:
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
راست[2]، چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح، آن چه بر او مشکل بود
22 آبان 1402
[1] دژم: تیره
[2] راست یعنی عینا و دقیقاً، (قید است)
تفسیر نماز در مثنوی
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم، به تفسیر نماز حقیقی می نشیند و می گوید در نماز، گویی خدا از تو می پرسد در این مهلت عمر خود و در ازای سرمایه گذاری من و در ازای نعمتها و حواسی که به تو دادم، چه به دست آورده ای؟ سرمایه ام را افزودی یا تباه کردی؟ حواس پنجگانه را خرج چه کردی؟
۲۱۵۰ حَق هَمیگوید چه آوردی مرا اَنْدَرین مُهْلَت که دادم من تو را؟
۲۱۵۱ عُمرِ خود را در چه پایان بُردهیی؟ قوت و قُوَّت در چه فانی کردهیی؟
۲۱۵۲ گوهرِ دیده کجا فَرسودهیی؟ پنج حِس را در کجا پالودهیی[1]؟
۲۱۵۳ چَشم و گوش و هوش و گوهرهایِ عَرش خَرج کردی، چه خریدی تو زِ فَرش؟
به تو دست و پای بخشیدم، خود به خود که به وجود نیامدند:
۲۱۵۴ دست و پا دادَمْت، چون بیل و کُلَند[2] من بِبَخشیدم، زِ خود آن کِی شُدند؟
مولانا می گوید این سوال و جواب ها، فراوان است و در قیام و قعود، تکرار می شود. چون جوابی در خور برای خدا نداریم، در رکوع، خم می شویم و تسبیحش می گوییم:
۲۱۵۵ هم چُنین پیغامهایِ دَردگین صد هزاران آید از حَضرتْ چُنین
۲۱۵۶ در قیامْ این گفتهها دارد رُجوع وَزْ خَجالَت شُد دوتا او در رُکوع
۲۱۵۷ قُوَّتِ اِسْتادن از خَجْلَت نَمانْد در رُکوع از شَرمْ تَسْبیحی بِخوانْد
خدا می گوید سرت را بلند کن و جواب مرا بده. سر بلند می کند و این بار چون مار، سجده می کند و دوباره می گویند سر بردار و پاسخ ده:
۲۱۵۸ باز فَرمان میرَسَد بَردار سَر از رُکوع و پاسُخِ حَقْ بَر شُمَر
۲۱۵۹ سَر بَر آرَد از رُکوع آن شَرمْسار باز اَنْدَر رو فُتَد آن خامْکار[3]
۲۱۶۰ باز فَرمان آیَدَش بَردار سَر از سُجود و واده از کرده خَبَر
۲۱۶۱ سَر بَر آرَد او دِگَر رَهْ شَرمْسار اَنْدَر اُفْتَد باز در رو هَمچو مار
۲۱۶۲ باز گوید سَر بَر آر و باز گو که بخواهم جُست از تو مو به مو
از سنگینی بار گناهان، قدرت ایستادن ندارد و می نشیند و باز مورد سوال قرار می گیرد که با نعمت های من چه کردی؟
۲۱۶۳ قُوَّتِ پا ایستادن نَبْوَدَش که خِطابِ هَیْبَتی[4] بر جان زَدَش
۲۱۶۴ پَس نِشینَد قَعْده[5] زان بارِ گِران حَضرتَش گوید سُخَن گو با بَیان
۲۱۶۵ نِعْمَتَت دادم، بگو شُکرَت چه بود؟ دادَمَت سرمایه، هین بِنْمایْ سود
نمازگزار نیز در پایان نماز به به راست می نگرد تا از پیامبران شفاعت بخواهد:
۲۱۶۶ رو به دستِ راست آرَد در سلام سویِ جانِ اَنْبیا و آن کِرام
۲۱۶۷ یعنی ای شاهان! شفاعَت، کین لَئیم[6] سخت در گِلْ مانْدَش پای و گِلیم
انبیا به او پاسخ می دهند که امروز، روز چاره نیست. باید در دنیا فکر امروز را می کردی. مانند خروس بی محل، بی موقع طلب یاری می کنی. دست از سر ما بردار و ما را گرفتار گناهان خود مکن:
۲۱۶۸ اَنْبیا گویند روزِ چاره رَفت چاره آن جا بود و دستاَفْزارِ زَفت[7]
۲۱۶۹ مُرغِ بیهنگامی ای بَدبَخت، رَو تَرکِ ما گو، خونِ ما اَنْدَر مَشو
سپس نمازگزار به سمت چپ می نگرد و از خانواده و دوستان طلب یاری می کند. آنان نیز جوابش می کنند و می گویند ما کاره ای نیستیم:
۲۱۷۰ رو بِگَردانَد به سویِ دستِ چپ در تَبار و خویش گویَنْدَش که خَپ[8]
۲۱۷۱ هین جوابِ خویش گو با کِردگار ما کِهایم ای خواجه؟ دست از ما بِدار
او نیز نومید از همه جا به خود خدا روی می کند و از او طلب بخشش می کند:
۲۱۷۲ نه ازین سو نه ازان سو چاره شُد جانِ آن بیچارهدلْ صد پاره شُد
۲۱۷۳ از همه نومید شُد مِسْکین کِیا پس بَرآرَد هر دو دستْ اَنْدَر دُعا
۲۱۷۴ کَزْ همه نومید گشتم ای خدا اَوَّل و آخِر توییّ و مُنْتَها
مولانا نتیجه می گیرد که رموز نماز اشارتی است به برپایی قطعیِ قیامت. پس سعی کن از نمازت حاصلی برای خود کسب کنی و معنای نماز را بفهمی و مانند مرغ ناهماهنگ و ناکوک، نمازت را به قیام و قعود و سجده ای بی معنا، تبدیل مکن:
۲۱۷۵ در نماز این خوشْ اِشارتها بِبین تا بِدانی کین بخواهد شُد یَقین
۲۱۷۶ بَچّه بیرون آر از بَیْضهیْ نماز [9] سَر مَزَن چون مُرغِ بیتَعْظیم و ساز
30 آبان 1402
[1] پالودن: تصفیه کردن، پاک کردن
[2] کلند: کلنگ
[3] خام کار: نپخته و بی تجربه
[4] خطاب هیبت یعنی خطابی ترسناک
[5] قعده نشستن یعنی نشستن روی باسن
[6] لئیم: پست و فرومایه
[7] دست افزار زفت یعنی وسیله مناسب
[8] خپ: خفه شو
[9] نماز را به تخم مرغی تشبیه می کند که باید جوجه معنا از آن بیرون آید
خوفِ غم
مولانا در دفتر سوم می گوید پیامبر فرمود که آنچه عاقل در ابتدای کار می بیند، جاهل در پایان می بیند که کار از کار گذشته است:
۲۱۹۷ راست فرمودهست با ما مُصْطَفی، قُطْب و شاهنشاه و دریایِ صَفا:
۲۱۹۸ کانچه جاهِل دید خواهد عاقِبَت، عاقِلان بینَند زَ اوَّل مَرتَبَت
حزم همان خوش بین نبودن به کار دنیاست. معنی حزم این است که عاقبت کار را ببینی. ما به کار دنیا مشغول می شویم و ناگاه می میریم. در واقع مردن از ترس فقر، به دنیا چسبیده اند و دنیا آب شوری است که نه تنها تشنگی را رفع نمی کند بلکه بر آن می افزاید. اگر به جای فقر از خدا می ترسیدند، به غمی دچار نمی شدند انسان بیشتر از ترس غم، به غم دچار می شود تا از خود غم:
۲۲۰۲ حَزْم چِه بْوَد؟ بَدگُمانی بر جهان دَم به دَم بیند بَلایِ ناگهان
۲۲۰۳ آن چُنان که ناگهان شیری رَسید مَرد را بِرْبود و در بیشه کَشید
۲۲۰۴ او چه اَنْدیشد در آن بُردن؟ بِبین تو همان اَنْدیش ای اُستادِ دین
۲۲۰۵ میکَشَد شیرِ قَضا در بیشهها، جانِ ما مشغولِ کار و پیشهها
۲۲۰۶ آن چُنان کَزْ فَقر میتَرسَنْد خَلْق زیرِ آبِ شور رفته تا به حَلْق
۲۲۰۷ گَر بِتَرسَنْدی ازان فَقرآفرین گنجهاشان کشف گَشتی در زمین
۲۲۰۸ جُملهشان از خَوْفِ غَم در عینِ غَم در پِیِ هستی فُتاده در عَدَم
2 آذر 1402
تلوین و تمکین
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم از قول عارفی به نام "دقوقی"، آورده است که از گذشت زمان بی خبر بودم، این گذشت زمان است که انسان را پیر می کند:
۲۰۷۴ هم در آن ساعت، زِ ساعتْ رَسْت جان زان که ساعتْ پیر گرداند جوان
همه رنگ به رنگ شدن ها و پیر شدن ها، حاصل گذشت زمان است و کسی که گذشت زمان را حس نکند، پیری هم ندارد و در عالمی بیچون و بی کیفیت و حیرت آمیز وارد می شود و کسی که در بند زمان است، این نکته را در نمی یابد:
۲۰۷۵ جُمله تَلْوینها[1] زِ ساعت خاستهست رَسْت از تَلْوین که از ساعت بِرَست
تلوین در لغت به معنی گوناگون کردن است و در اصطلاح عرفا ، احوال دگرگون و ناپایدار سالک را گویند. کسی که در سلوک هنوز به مقصد نرسیده از حالی به حالی و از صفتی به صفتی می گردد. و اما تمکین، در لغت به معنی پا برجا کردن است و در اصطلاح عرفا ، عبارت است از دوام کشفِ حقیقت. زیرا که در این مرتبه ، قلب سالک در مقام قرب استقرار یافته است. بنابراین تلوین صفت ارباب احوال است و تمکین صفت اصحاب حقایق. ( رساله قشیریه، ص 121 و مصباح الهدایة ، ص 145 )
۲۰۷۶ چون زِ ساعت، ساعتی بیرون شَوی چون نَمانَد، مَحْرَمِ بیچون شَوی
۲۰۷۷ ساعت از بیساعتی آگاه نیست زان کِشْ[2] آن سو، جُز تَحَیُّر راه نیست
22 آبان 1402
[1] تلوین: تغییر و رنگ به رنگ شدن در اینجا به معنی پیر شدن است.
[2] زان کش: از آن که او را
معرفی کتاب "زن، یک ارزش"
محمدامین مروتی
کتاب نوشته "ماریان ویلیامسون" است که "مینو احمد سرتیپ" آن را ترجمه کرده و نشر سمر در سال 1376 به چاپ رسانده است.
خانم ویلیامسون، فمنیستی معنویت گرا و مذهبی است. او بی آن که موضع دفاعی و تهاجمی در مقابل مردان داشته باشد، به رشد همه جانبه مردان و زنان، در پرتو به رسمیت شناختن تفاوت ها و توانایی ها در ضمن دادن فرصت های برابر زنان و مردان دفاع می کند. او نمی خواهد مرد مثل زن بشود و زن مثل مرد.
این کتاب، بیشتر از آن که استدلالی باشد، انگیزشی است و حاوی جملات زیبایی است به منظور تشویق زنان در جهت بالفعل کردن توانایی ها و استعدادهای طبیعی و الهی شان و به کار گرفتن این توانایی ها در جهت معنابخشی به زندگی خود، خانواده، اطرافیان و اجتماع. زن می تواند و باید حس مادرانه به همه عالم و آدم داشته باشد. زن معجزه خداوند است. رادارها و گیرنده های معنوی زن حساس تر از مرد است. باید مردم در حضور ما احساس آرامش بیشتری کنند.
خانم ویلیامسون معتقد است که در وجود هر زنی، الهه ای است که به بند کشیده شده و می توان این الهه را به نفع او و خانواده و جامعه اش آزاد کرد. او معتقد است که تار و پود زندگی، به خصوص در خانواده بافته می شود و فضایی مانوس تر و مهربانتر از فضای خانواده وجود ندارد.
22 آبان 1402
عیب و هنر فرهنگ ایرانی
محمدامین مروتی
ما ایرانیان، تافته جدابافته نیستیم و مثل سایر ملل دنیا، خوبی ها و بدی ها و نقاط ضعف و قوت های خود را داریم.
نقطه قوت ما شاید فرهنگ مداراجویی و کنار آمدن با تفاوت ها باشد.
همین خوی و خصلت باعث شده، ترکیبی از فرهنگ غربی و اسلامی و ملی را، بدون مطلق کردن یکی و کنار گذاشتن دیگری، در کنار هم، داشته باشیم.
به جهت زبان و مذهب و قومیت نیز کشوری متکثر داریم.
شاید این ویژگی ما بیشتر از همه در زبان حافظ، توصیف شده باشد: "با دوستان مروت، با دشمنان مدارا". با همین خصلت مداراجویی، تجاوزهای ترک و تازی و مغول، را تاب آورده ایم و به تدریج، فرهنگ خود را به ایشان تحمیل کرده ایم.
این نرمش، در هنردوستی ما نیز جلوه گر شده است. ایرانیان مردمی هنر دوست اند. خونشان با شعر عجین است. معماری های زیبایی دارند، باغ های خاصی دارند و با گل و گیاه موانستی ویژه دارند. از همه مهمتر، آشپزی ایرانی یکی از هنرهای کم نظیر جهان است. شعر و موسیقی ما ترجمان روح ایرانی است. ادبیات ایران از غنی ترین ادب های دنیاست. سعدی و حافظ و مولوی و فردوسی و خیام و نظامی، بر تارک ادبیات جهان نشسته اند. رقص ایرانی، زیبایی های منحصر به فرد خود را دارد. خط نستعلیق ما، بی نظیر است.
این هنرها، به نوبه خود به تلطیف روح ایرانی کمک کرده است.
شاید به همین علت با قدری مبالغه در حق خود می گوییم: "هنر نزد ایرانیان است و بس."
در کنار همه این ها، عیب های شاخصی هم داریم که از چشم جهانیان پنهان نمانده است، هر چند از چشم خودمان پنهان است:
یکی از بدترین عیب های ما نهان روشی، به معنی پنهان کردن منویات حقیقی مان است.
شاید یک دلیل مهم این نهان روشی، مقابله با ستم بیگانگان و حتی ستم حکومت های خودی بوده باشد. تقیه نوعی مبارزه پنهان با ستم است، در زمانی که نمی توان از پس او برآمد. اما گاهی این مقابله، رنگ و بوی دستبوسی و ریا هم می گیرد. گاهی چندان صادقانه به دیگری دروغ می گوییم که دروغ بودن آن راتنشخیص نمی دهیم و چنان در این امر، پیش می رویم که به خود نیز دروغ می گوییم و ریاکاری به طبیعت ثانویه ما تبدیل شده است. به قول حافظ "همه تزویر می کنند".
فرهنگ نهان روشی در این بیت مولانا جلوه گر شده است:
در بیان این سه، کم جنبان لبت
از ذهاب و از ذَهَب، وز مذهبت
یعنی از مذهب و باور های خود و ثروت (ذهب)خود و دوستان خود(ذهاب=رفت و آمد) زیاد حرف نزن تا ندانند چه داری و با چه کسانی نشست و برخاست داری و دینت چیست.
گفتیم مقداری از این پنهان کاری، مرتبط با نا امنی سیاسی و اجتماعی و سوءظن و بدبینی به قدرت و سوء استفاده رقبا بوده است. اما متاسفانه کم کم به عادتی ثانویه ما بدیل شده است و تا جایی پیش رفته که به خودمان هم دروغ می گوییم و دروغ خودمان را هم باور می کنیم و این یعنی خودباختگی و از خود بیگانگی.
در سیاست، این سوءظن، به صورت "توهم توطئه"، جلوه گری می کند. البته توهم توطئه خاص ما نیست ولی دُز آن در میان ما و اعراب، بالاتر از ملل دیگر است. باز هم علت اصلی این توهم، بدرفتاری قدرت های خارجی با ما بوده است. از چنگیز و تیمور تا روس و انگلیس. و این بدبینی، به صورت حافظه تاریخی در آمده است و مانع تحلیل مشخص از شرایط مشخص و تحلیل مبتی بر فاکت و داده و اطلاعات می شود. "کار، کار خودشان است"، به صورت ترجیع بند تحلیل های سیاسی ما در آمده است.
عیب مهم دیگر ما، اظهار نظر کردن در مورد همه چیز است، آن هم به نحو قطعی و قاطع. در مورد همه چیز از پزشکی تا سیاست با یقین سخن می گوییم و نظرات دیگر را با یقین کامل رد می کنیم. با "اما و اگر" و "احتیاط" و "شاید" سخن نمی گوییم، بلکه با "حتما و قطعا و صد در صد و شک نکن و مطمئنم"، داد سخن از همه چیز و همه کس می دهیم.
انسان های همه چیزدانی و در عین حال متعصبی هستیم و به همین دلیل، روحیه کار جمعی و حزبی نداریم.
21 آبان 1402
حقیقی یا واقعی؟
محمدامین مروتی
در گفتگوهای فکری و عقیدتی، بسیار می شنویم که دین واقعی یا کمونیسم واقعی چنین است و چنین نیست. یا می گویند: اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
این گونه سخنان چقدر درست است؟
به نظر می آید تفکیک بین "حقیقی" و "واقعی"، قدری موضوع را روشن می کند.
حقیقت یک اندیشه، همان است که آن اندیشه، ناظر به آن و برای تحقق آن، آمده است. یعنی منویات آن تفکر و بنیانگزاران آن.
اما واقعیت آن اندیشه، همان چیزی است که در عالم واقع و تاریخ، به نام آن اندیشه رخ داده است.
مثلاً حقیقت دین، تصحیح ارتباط انسان متدین است با خدا و مردم که در دو مقوله معنویت و اخلاق می گنجد و تعالیم اولیه دینی نیز عمدتاً ناظر به همین معنا هستند.
اما واقعیت دین، صدها فرقه ای است که به نام آن دین، در تاریخ و واقعیت، ظهور کرده اند. همه اشکال بنیادگرایانه، سنتی عرفانی و روشنفکرانه دین، بخشی از واقعیت بالفعل دین را تشکیل می دهند و تازه این تمام واقعیت آن دین نیست. بخش های دیگری از این واقعیت، در آینده به فعلیت می رسند.
در مورد کمونیسم یا ناسیونالیسم نیز همین تفکیک وجود دارد. کمونیسم یک ایده اومانیستی در ذهن و ضمیر مارکس بوده است، اما تحقق تاریخی آن عمدتاً غیراومانیستی بوده است. همه اشکال دموکراتیک و ایدئولوژیک کمونیسم هم بخشی از واقعیت تاریخی کمونیسم هستند و این تمام واقعیت کمونیسم نیست، بخش هایی دیگر در آینده به فعلیت می رسند.
وطن پرستی هم یک ایده معقول بوده است اما تظاهرات غیرمعقول و نژادپرستانه مثل نازیسم هم داشته است و هر دو وجه بخشی از واقعیت تاریخی ملی گرایی بوده اند.
حال سوال مهم این است که آیا بین حقیقت و واقعیت یک اندیشه، رابطه ای وجود دارد؟
پاسخ این سوال می تواند چنین باشد که واقعیت یک اندیشه، همیشه بر حقیقت آن منطبق نیست، اما بی ربط با آن نیز نیست.
یک اندیشه بیش از هر چیز یک هسته و core دارد که مورد نظر بنیانگزاران و مبدعان آن بوده است و اقبال به آن اندیشه نیز، حاصل همان هسته اولیه بوده است. اما به تدریج، چیزهایی به آن اندیشه افزوده شده که مد نظر بنیانگزارانش نبوده است. مثل رودی که در سرچشمه، کیفیتی دارد و در ضمن روان شدن، از هر سرزمین و تاریخی، عناصری با آن همراه و عناصری از آن جدا می شوند. این عناصر در مورد اندیشه ها، عناصر فرهنگی و سیاسی و تاریخی هستند.
به عبارت دیگر، در یک دین، امکانات و بالقوگی هایی هست که به حسب ضرورت یا قدرت، به فعلیت می رسند. این امکانات، گاهی در جهت خلاف هسته اولیه، بالفعل می شوند و گاهی در جهت تحقق منویات اولیه.
بنابراین تفکیک بالقوه و بالفعل، تناظری یک یک با تفکیک حقیقی و واقعی دارد.
دو دسته با این تفکیک این به شدت مخالفند:
اول کسانی که طرفدار تلقی ارتدوکس و بنیادگرا از یک اندیشه اند برای آن که همه قرائت ها دموکراتیک و ملایم را رد کنند و دوم کسانی که دشمن خود آن اندیشه اند، ایضاً برای آن که همه امکانات و قرائت های دموکراتیک و ملایم آن اندیشه را رد کنند.
هر دو دسته، آب به آسیاب تندروی و بنیادگرایی می ریزند.
25 آبان 1402
جذابیت تئوری توطئه
جذابیت تئوری توطئه، بیش از هر چیز دو علت دارد:
اول این که تئوری توطئه، کار گوینده را آسان می کند و او می تواند بدون مطالعه در خطیرترین و مهمترین مسائل اظهار نظر کند.
و دوم این که در نتیجه این اظهار نظرهای عجیب و غریب، خودش هم مهم و پیچیده به نظر برسد. یعنی به طور ضمنی می گوید من از چیزهایی در پشت پرده خبر دارم که دیگران ندارند. دیگران ساده اند و من پیچیده فکر می کنم و این پیچیده فکر کردن را به حساب متفکر بودن و روشنفکری خود می گذارد.
23 آبان 1402
مبانی متاگیتیک[1]حداقلی
محمدامین مروتی
"متاگیتیک" یا "متافیزیک" حداقلی، مبین نوعی متافیزیک است که از آن گریزی نیست. به این معنی که مطابق "استره ویلیام اُکامی"[2]، تا آن جا که مقدور است پای آن را به تبیین عالم نمی کشانم.
عناصر مقوم متافیزیک حداقلی:
مهمترین عنصر مقوم این متافیزیک این است که چرا جهان به جای آن که نباشد، هست؟ این سوالی است که بشر دارد و علم نمی تواند بدان پاسخ دهد. لذا ناچار پای متافیزیک به میان می آید.
مقوم مهم دیگر این متافیزیک این است که علم ما محدود و جهلمان نامحدود است و به جهت منطقی و ریاضی، امر محاط نمی تواند بر امر محیط، احاطه یابد، بلکه این امر محیط است که بر امر محاط، احاطه دارد. به این دلیل ساده که دومی از اولی کوچکتر است. نه تنها کوچکتر است که به حساب نمی آید. چرا به حساب نمی آید؟ به خاطر این که حاصل تقسیم محدود و متناهی بر نامحدود و نا متناهی، به لحاظ ریاضی، صفر است.
عالم مرئی تنها ده درصد عالم را تشکیل می دهد و بقیه عالم را "ماده تاریک" و "انرژی تاریک" می سازند. تازه این عالم بالقوه مرئی، نیز در در معرض دید ما نیست چه برسد به کل کائنات. موضوع "سیاهچاله" و "افق رویداد" و امکان وارونه شدن زمان نیز بماند. چنانچه همه عالم هم مرئی شود باز به معنی شناخت صحیح آن نیست، فقط به معنی قابل دیده شدن آن است. در واقع "همه چیز را همگان هم نمی دانند".
عالم بزرگتر و انسان کوچکتر از آن است که به فهم کلی آن توفیق یابد. جهان و وجود جهان یک راز است و همیشه یک راز خواهد ماند. این دقیقه لطیفه و ممتنع بودن احاطه علمی بشر بر عالم را مولوی به خوبی در این ابیات بیان کرده است:
پشه کی داند که این باغ از کَی است
در بهاران زاد و مرگش در دَی است
و به قول کلیم کاشانی:
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
این که بگوییم علم ثابت کرده است در 14.5 میلیارد سال پیش جهان از یک انفجار عظیم موسوم به بیگ بنگ پدید امده است، مشکل را حل نمی کند و راز اصلی را نمی گشاید. چون بلافاصله این سوال مطرح می شود که قبل از انفجار چه خبر بوده و چرا این انفجار رخ داده است. اگر بگویند زمان و مکان با انفجار، آغاز شده اند، این سوال پیش می آید که ماهیت بی زمانی و بی مکانی چیست؟
عنصر سوم این است که چرا جهان به جای اینکه نامنظم و در هم برهم و بی قاعده و نابسامان (کائوس) باشد،منظم و هارمونیک و به قاعده و به سامان(کاسموس) است. چرا همه چیز کائنات در جای خود قرار دارد و اجرام آسمانی مانند اجزای یک سمفونی عمل می کنند؟
نظم حاصل از تکامل، موضوعی علیحده است که حاصل تکامل و انتخاب طبیعی میلیون ها ساله است. اما نظم کائنات و گردش اجرام آسمانی، سخنی دیگر است و کماکان این پرسش را بر می انگیزد که چرا اجرام در مدارات منظمی می چرخند؟ این پرسش در مورد گردش الکترون ها نیز به شکلی دیگر می تواند مطرح باشد. چرا جهان به جای این که بی نظم باشد، منظم است؟
این سه مورد، سوالاتی است که به دلایل منطقی و روش شناسی و ریاضی، همواره برای بشر به صورت راز خواهد ماند:
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و:
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
بنابراین با توجه به سه عنصر مقوم فوق، متافیزیکی حداقلی، موضوعیت می یابد و از آن گریز و گزیری نیست.
خدا:
مفهوم خدا نزد گذشتگان و انسان های معاصر متفاوت است. همان گونه که نزد کودکان و بزرگسالان هم متفاوت است. همه مفاهیم و من جمله مفهوم خدا، بر اساس ظرفیت های عقلی و علمی انسان قبض و بسط می پذیرند. چنان که انشتین می گفت من خدای اسپینوزا را قبول دارم.
به طور کلی مفهوم خدا در گذر زمان(چه از گذشته تا کنون و چه از کودکی تا بزرگسالی) دچار سه تحول می شود:
از تشبیه به تنزیه، از شرک به توحید و از بیرحم به رحمان و رحیم می گراید.
خدای اسپینوزا هم واحد است و هم مهربان است و هم انسانوار نیست.
خدای کودکان و قدما انسانوار است و عصبانی و انتقام جو.
خدای فلاسفه ای چون اسپینوزا و انشمندانی چون انشتین و عرفایی چون مولوی، نه بیرون جهان بلکه در دل جهان و با جهان است. عین جهان است. جهانی غیر از او وجود ندارد. متشخص نیست. انسانوار نیست. خدای هگل، عقل مطلق است. خودآگاهی جهان است. روح جهان است. جان جهان است. انرژی محرک کائنات است. به زبان علمی، ذره خدا، آغاز بیگ بنگ است.
خدای بزرگان اندیشه، ادامه فیزیک و گیتی و طبیعت است نه ماوراء آن.
معنای ایمان:
آن جا که پای علم نمی رسد، پای ایمان و متافیزیک گشوده می شود. ایمان به معنی داشتن علم و یقین نیست، بلکه به معنای داشتن اعتماد و امید و عشق است. ایمان به وجود موجودی که هدفمند و هماهنگ و حکیمانه با حساب و کتاب عمل می کند، بی آن که عقلاً برای ما قابل اثبات باشد. حساب کردن و حتی شرط بندی و نوعی قمار کردن بر روی این حساب و کتاب و هارمونی است. ایمان از جنس امید و اعتماد و عشق است نه اعتقاد و یقین. ایمان، نوعی خوش بینی است نه بدبینی. خوش بینی و اعتماد و امید و عشق، لوازم بهتر زیستن اند. آن جا که کمیت عقل لنگ می شود، آغاز کار عشق است و تازه عشق، اسبش را زین می کند:
عاقلان مرکز پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره، سرگردانند
ماتریالیسم:
تبیین ماتریالیستی از عالم، تبیینی بلندپروازانه، خام و مبتنی بر خرده دانش است. مفهوم ماده به معنای قرن نوزدهمی آن، جایش را به مفاهیم گسترده تری مانند انرژی، موج و کوانتوم داده است. اصطلاحات ماتریالیستی برای تبیین عام کفایت خود را از دست داده اند.
معرفت شناسی:
تبیین عجایب و غرائبی مانند جهان های موازی، قدرت های غیر عادی ذهن مانند دوربینی و دورخوانی و دورگویی و پیشگویی و غیبگویی، با کمک علم امروز، میسر می شود.
طراز ها و مراتب مختلف آگاهی، وجود دارد. چه در میان جانوران مختلف و چه بین خود انسان ها. تبیین این تفاوت ها، با تصور ذهن به مثابه یک گیرنده، در اقیانوسی از امواج پراکنده در عالم میسر و ممکن می شود. حواس ما قابلیت قبض و بسط دارند. این قبض و بسط، دو نوع است: قبض و بسط علمی و متکی بر ابزارهای نوین علمی مثل میکروسکوپ و تلسکوپ و سمعک و قبض و بسط متکی بر استعدادهای ژنتیکی و استعدادهای قابل پرورش از راه مدیتیشن و تمرکز و از آن قبیل. نوع سومی از بسط و قبض حواس، استفاده از داروهای روانگردان است که موضوع بحث ما نیست و محل اعتبار هم نیست ولی نشانه و دلیلی بر وجود این قبض و بسط هست.
"خودآگاهی" نیز به نوبه خود، مسئله مهمی است که تبیین آن، کماکان دشوار است. چرا من، منم؟ چرا احساس من بودن می کنم؟ این که موجودات چگونه موجود شده اند، یک مسئله است و اینکه چگونه به مرتبه آگاهی و شعور رسیده اند مسئله دوم است و این که چگونه انسان به مرتبه خودآگاهی رسده است، مسئله سوم است. مکانیسم خودآگاهی و ثبات شخصیت، کماکان به صورت یک راز برای ما وجود دارد.
سوال مهم این است که آیا خودآگاهی ما پس از مرگ ما نابود می شود؟
حتی اگر بپذیریم که خودآگاهی عالیترین شکل ماده باشد، در این صورت چرا همانطور که قانون بقای ماده و قانون بقای انرژی داریم، قانون بقای آگاهی و خودآگاهی نداشته باشیم؟
ادیان و پیامبران:
پیامبران، انسان های خوب زمانه خود بوده اند و نقش مثبتی در روزگار خود ایفا کرده اند. دلیل بقایشان نیز همین است که کماکان کارکرد مثبتی در جامعه انسانی دارند. هیچ سیستمی بدون کارکرد مثبت، بقا نمی یابد.
پیامبران، عموماً کسانی بوده اند که اتصالات معنوی و خلق و خوی نیکو داشته اند و این خلق و خو، بیشترین نقش را در جاذبه ایشان داشته است.
در تبیین های ماتریالیستی و نوروفیزیولوژیکی، احوال روحی پیامبران به عنوان اختلال در کارکرد بخش های معینی از مغز توجیه می شود. اما اگر این احوال واقعاً نوعی اختلال و به زبان ساده نوعی جنون یا شیزوفرنی باشد، چگونه می تواند حاصل جمع و نتیجه چنان عظیمی به بار بیاورد و موجب تحولات عظیم مادی و معنوی گردد. البته حساب سوء استفاده های متولیان دینی در ترویج خرافات و تحکیم قدرت خود را باید جدا کرد، چنان که حساب سوء استفاده کنند گان از علم را نیز جدا می کنیم.
پیامبران دو گونه بوده اند: "رسول" یعنی کسی که اتصالات معنوی داشته و "نبی" یعنی کسی که مبلغ رسولان بوده است. تمام انسان های نیکو و خوش نیت اعم از دانشمندان و فلاسفه و حکما می توانند نبی باشند، چرا که هیچ امتی نیست که خبردهنده و بشارت دهنده و منذری نداشته باشد.
28 آبان 1402
[1] معادلی که دکتر میر شمس الدین ادیب سلطانی برای اصطلاح "متافیزیک"، برگزیده است.
[2] ویلیام اوكامی فیلسوف قرن 14انگلیسی ميگفت باید به خلوت كردن جهان از موجوداتي پرداخت كه فرض وجودشان ضرورت ندارد. او می گفت: «موجودات را فراتر از حد ضرورت افزایش ندهید.» یعنی پای موجوداتی را که وجودشان لازم نیست و به حل مسئله کمکی نمی کنند، به میان نمی کشد.
رئوس کلام اشعری
محمدامین مروتی
در مورد مواضع اشاعره، غالباً داوری درستی نمی ورد و در نقادی منتقدان غرض ورز، این مذهب بعضاً به شکلی ضعیف تصویر می شود.(مغالطه پهلوان پنبه)
رئوس اعتقادات اشعری عبارتند از:
ایمان:
در موضوع ایمان به خدا، اشاعره، ایمان را باور قلبی و اذعان زبانی می دانند. البته اقرار، جزء رکن ایمان نیست بلکه شرط(لازمه یا نتیجه) آن است.
صفات الهی:
در موضوع صفات الهی، این صفات را عین ذات خدا می دانند ولی معتزله صفات را غیر از ذات ولی قائم به ذات می دانند.
اسماء و صفات الهی را قدیم می دانند.
مهمترین صفت الهی حیات است و پس از آن علم الهی که تابع حیات است . پس از آن اراده اش که تابع علم اوست.
علم و اراده خدا با علم و اراده بشر منافات ندارد. چون علم خدا کاشف علم و اراده بشر است نه باعث و موجب آن. علم خدا در "لوح محفوظ" است.
جبر و اختیار:
"قضا"، علم الهی و لوح محفوظ ازلی خداوند است که از آن به "ام الکتاب" نیز تعبیر می شود. "قَدَر "خلق آفریدگان در زمان معین است. معتزله، "قدریه" هم خوانده می شوند. اشاعره قائل به "کسب" هستند. یعنی خدا فاعل فعل است و انسان کاسب آن.
فعل خدا:
افعال خداوند غرض ندارد و ناظر به رفع نیاز نیست ولی حکمت و مصلحت دارد و ناظر به هدف معین است.
حسن و قبح:
در موضوع حسن و قبح، اشاعره آن را شرعی می دانند و نه عقلی و شاید این غیر قابل دفاع ترین موضع ایشان باشد. به نظر ایشان بر خداوند واجب نیست بر بندگانش لطف و عدل داشته باشد و هر چه او بکند، عین عدل است. زیرا عدل بخشیدن به استحقاق است و خداوند بدون استحقاق، می بخشد. این موضع اگر چه به جهت عقلی، محل مناقشه است و قابل توضیح نیست، اما به جهت عرفانی و از منظر عاشقانه قابل توجیه است. زیرا عاشق، ظلم معشوق را حس نمی کند و ظلمی که احساس نشود و تبعاتی نداشته باشد، ظلم نیست. این موضع را به خصوص، مولانا، نمایندگی می کند.
قدوم و حدث:
در موضوع قرآن و کلام الهی، اشاعره قائل به قدیم بودن قرآن و کلام خدایند. کلام خدا دو وجه دارد: نفسی که قدیم است و لفظی که حادث است. اشاعره قائل به حادث بودن قرآن هستند. کلام نفسی آن است که در علم و لوح محفوظ خداست.
عصمت و شفاعت:
پیامبران در ابلاغ وحی معصومند. خطای عمدی نیز ندارند اما خطای سهوی دارند. امامیه خطای سهوی را نیز رد می کنند و تنها قائل به "ترک اولی" برای پیامبران هستند.
شفاعت همه پیامبران برای امتشان برقرار است، پس از پیامبران سایرین نیز به اذن الهی می توانند شفیع باشند.
منبع:
نشریه قبا شماره 7، بهار 1401،بررسی اندیشه ای کلامی مولوی کرد، جمال احمدی
26 آبان 1402
تفویض و تاویل: خوانشی دیگر از تاویل صفات الهی
"اهل تفویض"(مفوضه) در مورد صفات خدا، به موضع تعطیل قائل بودند. یعنی می گفتند صفات خداوند همان چیزی است که در قرآن آمده ولی ما ضمناً نباید آن را به معنای ظاهر فهمید. پس چه کار کنیم؟ ماکیفیت آن را نمی دانیم و تاویلش را باید به خدا تفویض کرد.
اهل اثبات به تاویل قائل نبوده اند ولی می گفته اند ما معنای ظاهر صفاتی مثل دست خدا را نمی فهمیم ولی به درستی آن اذعان داریم و تاویلش به خدا وا می گذاریم. اما اهل تاویل، در مورد صفات دارای ملازمه، قائل به تاویل برای بشر بوده اند و می گفتند اذعان به معنای ظاهر به تشبیه منجر می شود.
این درحالی است که تفویض، قاعدتاً باید از سوی طرف داناتر به طرف کمتر دانا باشد.
تاویل در جایی که ملازمه و مقارنه ای وجود داشته باشد جایز است. دست خدا، لازمه اش قدرت خداست و لذا معنی اش را با لوازم آن می فهمیم. اسامی ذات در مقام صفت باید تاویل شوند. مثلاً دراز در "آدم دراز" صفت است ولی اگر بگوییم "آدم نردبان"، معنی ندارد مگر این که نردبان را تاویل به دراز کنیم. دست هم اسم ذات است و کنایه از قدرت خداست. اسم ذات نمی تواند صفت واقع شود.
منبع:
مذاهب کلامی اهل سنت در باب اسماء و صفات، سیدزکریا حسینی، نشریه قبا (تابستان و پاییز 1399)
26 آبان 1342
بهترین تبیین
محمدامین مروتی
یک نظریه علمی خوب ویژگیهایی دارد. از جمله:
ساده تر باشد، پر پیچ و خم نباشد. (اصل اقتصاد و سادگی)
تبیین واقعیات ملموس را تبیین کند و فکت های موجود را در نظر بگیر و لحاظ نماید.
آزمون پذیر باشد (قابل راستی آزمایی باشد).
بتوان بر مبنای آن واقعیات آینده را تبیین کرد، یعنی قدرت پیشبینی داشته باشد.
قابلیت تبدیل به تکنولوژی را داشته باشد.
به عبارت دیگر، بهترین تبیین، تبیینی است که:
متکی بر فکت های بیشتری باشد.
پیش فرض های غیر قابل اثبات یا متافیزیکی نداشته باشد یا حداقل پیش فرض های کمتری داشته باشد.
نیاز کمتری به تاویل و تفسیر داشته باشد.
پدیدار شناسانه و قابل راستی آزمایی باشد.
جوهرگرا و متافیزیکی(غیر قابل راستی آزمایی) نباشد یا نهایتاً بر حداقلی ترین متافیزیک استوار باشد.
متکی بر توهم توطئه نباشد.
حتی الامکان کوتاه تر و مختصرتر و لاغرتر باشد.
بهترین تبیین ها، غالباً ساده ترین آن هاست. در شرایط برابر، احتمال درستی ساده ترین توضیح از توضیح پیچیده تر بیشتر است. انشتین در تایید این نظر می گوید:
"هرچیز تا حد امکان باید ساده شود، ولی از آن ساده تر نه."
اُکام می گفت توضیحی که کمترین پیش فرض ها را دارد، احتمال درست بودنش بیشتر است. («اصل امساک» یا «اصل صرفهجویی»یا «اقتصاد»)
در سیاست، با چنین تبیینی، به دنبال تئوری های توطئه آمیز نمی رویم، بلکه با فاکت سخن می گوییم و بر اساس فاکت تحلیل خود را پیش می بریم. تبیین پدیدار شناسانه در سیاست، متکی بر واقعیات و فاکت هاست و تبیین توطئه مدار، متکی بر دست های پشت پرده و مرموز.
در علم چنین تبیینی نیز متکی بر داده های تجربی است، قدرت پیش بینی دارد و می توان بر اساس آن به تکنولوژی های بهتر دست یافت.
در فلسفه چنین تبیینی، نیاز به جوهرگرایی و متافیزیک فربه ندارد.
در دین چنین تبیینی، متکی بر استره اکام است. یعنی پای موجوداتی را که وجودشان لازم نیست و به حل مسئله کمکی نمی کنند، به میان نمی کشد. ویلیام اوكامی فیلسوف قرن 14انگلیسی ميگفت باید به خلوت كردن جهان از موجوداتي پرداخت كه فرض وجودشان ضرورت ندارد. او می گفت: «موجودات را فراتر از حد ضرورت افزایش ندهید.»
در تفسیر متن و هرمنوتیک، متکی بر معنای نزدیک کلمات و جملات است و با تاویلات دور از ذهن و دور و دراز و بدون قرینه و دلیل، از معنای ظاهری متن عدول نمی کند.
22 آبان 1402
آیه هفته:
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا ( بقره/250) ای پروردگار ما، بر ماشکيبايی ببار.
شعر هفته:درد
گُل به گلاب ميرسد/ رَز به شراب/ و من به درد/ درد عصارة من است. ضياءالدين خالقي
کلام هفته: مرد خدا
نشان مرد خدا آن است که او را ببینی از خدا یاد آید. (شمس تبریزی)
داستانک:بیدردی
خوارزمشاه را گفتند که خَلق فریاد میکنند از قحط که نان گران است. گفت چون است؟ گفتند که یک مَن نان به جوی بود به دو دانگ آمد. گفت هِی، دو دانگ زَر خود چه باشد؟ گفتند دو دانگ چندین پول باشد. گفت تُف تُف، این چه خسیسی است! شرمتان نیست؟
طنز هفته:شخصیت
شما یادتون نمیاد... یه زمانی میرفتی مهمونی، برا اینکه نشون بدی با شخصیتی، نباید موز برمیداشتی! 😂😂