مبانی متاگیتیک حداقلی
مبانی متاگیتیک[1]حداقلی
محمدامین مروتی
"متاگیتیک" یا "متافیزیک" حداقلی، مبین نوعی متافیزیک است که از آن گریزی نیست. به این معنی که مطابق "استره ویلیام اُکامی"[2]، تا آن جا که مقدور است پای آن را به تبیین عالم نمی کشانم.
عناصر مقوم متافیزیک حداقلی:
مهمترین عنصر مقوم این متافیزیک این است که چرا جهان به جای آن که نباشد، هست؟ این سوالی است که بشر دارد و علم نمی تواند بدان پاسخ دهد. لذا ناچار پای متافیزیک به میان می آید.
مقوم مهم دیگر این متافیزیک این است که علم ما محدود و جهلمان نامحدود است و به جهت منطقی و ریاضی، امر محاط نمی تواند بر امر محیط، احاطه یابد، بلکه این امر محیط است که بر امر محاط، احاطه دارد. به این دلیل ساده که دومی از اولی کوچکتر است. نه تنها کوچکتر است که به حساب نمی آید. چرا به حساب نمی آید؟ به خاطر این که حاصل تقسیم محدود و متناهی بر نامحدود و نا متناهی، به لحاظ ریاضی، صفر است.
عالم مرئی تنها ده درصد عالم را تشکیل می دهد و بقیه عالم را "ماده تاریک" و "انرژی تاریک" می سازند. تازه این عالم بالقوه مرئی، نیز در در معرض دید ما نیست چه برسد به کل کائنات. موضوع "سیاهچاله" و "افق رویداد" و امکان وارونه شدن زمان نیز بماند. چنانچه همه عالم هم مرئی شود باز به معنی شناخت صحیح آن نیست، فقط به معنی قابل دیده شدن آن است. در واقع "همه چیز را همگان هم نمی دانند".
عالم بزرگتر و انسان کوچکتر از آن است که به فهم کلی آن توفیق یابد. جهان و وجود جهان یک راز است و همیشه یک راز خواهد ماند. این دقیقه لطیفه و ممتنع بودن احاطه علمی بشر بر عالم را مولوی به خوبی در این ابیات بیان کرده است:
پشه کی داند که این باغ از کَی است
در بهاران زاد و مرگش در دَی است
و به قول کلیم کاشانی:
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
این که بگوییم علم ثابت کرده است در 14.5 میلیارد سال پیش جهان از یک انفجار عظیم موسوم به بیگ بنگ پدید امده است، مشکل را حل نمی کند و راز اصلی را نمی گشاید. چون بلافاصله این سوال مطرح می شود که قبل از انفجار چه خبر بوده و چرا این انفجار رخ داده است. اگر بگویند زمان و مکان با انفجار، آغاز شده اند، این سوال پیش می آید که ماهیت بی زمانی و بی مکانی چیست؟
عنصر سوم این است که چرا جهان به جای اینکه نامنظم و در هم برهم و بی قاعده و نابسامان (کائوس) باشد،منظم و هارمونیک و به قاعده و به سامان(کاسموس) است. چرا همه چیز کائنات در جای خود قرار دارد و اجرام آسمانی مانند اجزای یک سمفونی عمل می کنند؟
نظم حاصل از تکامل، موضوعی علیحده است که حاصل تکامل و انتخاب طبیعی میلیون ها ساله است. اما نظم کائنات و گردش اجرام آسمانی، سخنی دیگر است و کماکان این پرسش را بر می انگیزد که چرا اجرام در مدارات منظمی می چرخند؟ این پرسش در مورد گردش الکترون ها نیز به شکلی دیگر می تواند مطرح باشد. چرا جهان به جای این که بی نظم باشد، منظم است؟
این سه مورد، سوالاتی است که به دلایل منطقی و روش شناسی و ریاضی، همواره برای بشر به صورت راز خواهد ماند:
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و:
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
بنابراین با توجه به سه عنصر مقوم فوق، متافیزیکی حداقلی، موضوعیت می یابد و از آن گریز و گزیری نیست.
خدا:
مفهوم خدا نزد گذشتگان و انسان های معاصر متفاوت است. همان گونه که نزد کودکان و بزرگسالان هم متفاوت است. همه مفاهیم و من جمله مفهوم خدا، بر اساس ظرفیت های عقلی و علمی انسان قبض و بسط می پذیرند. چنان که انشتین می گفت من خدای اسپینوزا را قبول دارم.
به طور کلی مفهوم خدا در گذر زمان(چه از گذشته تا کنون و چه از کودکی تا بزرگسالی) دچار سه تحول می شود:
از تشبیه به تنزیه، از شرک به توحید و از بیرحم به رحمان و رحیم می گراید.
خدای اسپینوزا هم واحد است و هم مهربان است و هم انسانوار نیست.
خدای کودکان و قدما انسانوار است و عصبانی و انتقام جو.
خدای فلاسفه ای چون اسپینوزا و انشمندانی چون انشتین و عرفایی چون مولوی، نه بیرون جهان بلکه در دل جهان و با جهان است. عین جهان است. جهانی غیر از او وجود ندارد. متشخص نیست. انسانوار نیست. خدای هگل، عقل مطلق است. خودآگاهی جهان است. روح جهان است. جان جهان است. انرژی محرک کائنات است. به زبان علمی، ذره خدا، آغاز بیگ بنگ است.
خدای بزرگان اندیشه، ادامه فیزیک و گیتی و طبیعت است نه ماوراء آن.
معنای ایمان:
آن جا که پای علم نمی رسد، پای ایمان و متافیزیک گشوده می شود. ایمان به معنی داشتن علم و یقین نیست، بلکه به معنای داشتن اعتماد و امید و عشق است. ایمان به وجود موجودی که هدفمند و هماهنگ و حکیمانه با حساب و کتاب عمل می کند، بی آن که عقلاً برای ما قابل اثبات باشد. حساب کردن و حتی شرط بندی و نوعی قمار کردن بر روی این حساب و کتاب و هارمونی است. ایمان از جنس امید و اعتماد و عشق است نه اعتقاد و یقین. ایمان، نوعی خوش بینی است نه بدبینی. خوش بینی و اعتماد و امید و عشق، لوازم بهتر زیستن اند. آن جا که کمیت عقل لنگ می شود، آغاز کار عشق است و تازه عشق، اسبش را زین می کند:
عاقلان مرکز پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره، سرگردانند
ماتریالیسم:
تبیین ماتریالیستی از عالم، تبیینی بلندپروازانه، خام و مبتنی بر خرده دانش است. مفهوم ماده به معنای قرن نوزدهمی آن، جایش را به مفاهیم گسترده تری مانند انرژی، موج و کوانتوم داده است. اصطلاحات ماتریالیستی برای تبیین عام کفایت خود را از دست داده اند.
معرفت شناسی:
تبیین عجایب و غرائبی مانند جهان های موازی، قدرت های غیر عادی ذهن مانند دوربینی و دورخوانی و دورگویی و پیشگویی و غیبگویی، با کمک علم امروز، میسر می شود.
طراز ها و مراتب مختلف آگاهی، وجود دارد. چه در میان جانوران مختلف و چه بین خود انسان ها. تبیین این تفاوت ها، با تصور ذهن به مثابه یک گیرنده، در اقیانوسی از امواج پراکنده در عالم میسر و ممکن می شود. حواس ما قابلیت قبض و بسط دارند. این قبض و بسط، دو نوع است: قبض و بسط علمی و متکی بر ابزارهای نوین علمی مثل میکروسکوپ و تلسکوپ و سمعک و قبض و بسط متکی بر استعدادهای ژنتیکی و استعدادهای قابل پرورش از راه مدیتیشن و تمرکز و از آن قبیل. نوع سومی از بسط و قبض حواس، استفاده از داروهای روانگردان است که موضوع بحث ما نیست و محل اعتبار هم نیست ولی نشانه و دلیلی بر وجود این قبض و بسط هست.
"خودآگاهی" نیز به نوبه خود، مسئله مهمی است که تبیین آن، کماکان دشوار است. چرا من، منم؟ چرا احساس من بودن می کنم؟ این که موجودات چگونه موجود شده اند، یک مسئله است و اینکه چگونه به مرتبه آگاهی و شعور رسیده اند مسئله دوم است و این که چگونه انسان به مرتبه خودآگاهی رسده است، مسئله سوم است. مکانیسم خودآگاهی و ثبات شخصیت، کماکان به صورت یک راز برای ما وجود دارد.
سوال مهم این است که آیا خودآگاهی ما پس از مرگ ما نابود می شود؟
حتی اگر بپذیریم که خودآگاهی عالیترین شکل ماده باشد، در این صورت چرا همانطور که قانون بقای ماده و قانون بقای انرژی داریم، قانون بقای آگاهی و خودآگاهی نداشته باشیم؟
ادیان و پیامبران:
پیامبران، انسان های خوب زمانه خود بوده اند و نقش مثبتی در روزگار خود ایفا کرده اند. دلیل بقایشان نیز همین است که کماکان کارکرد مثبتی در جامعه انسانی دارند. هیچ سیستمی بدون کارکرد مثبت، بقا نمی یابد.
پیامبران، عموماً کسانی بوده اند که اتصالات معنوی و خلق و خوی نیکو داشته اند و این خلق و خو، بیشترین نقش را در جاذبه ایشان داشته است.
در تبیین های ماتریالیستی و نوروفیزیولوژیکی، احوال روحی پیامبران به عنوان اختلال در کارکرد بخش های معینی از مغز توجیه می شود. اما اگر این احوال واقعاً نوعی اختلال و به زبان ساده نوعی جنون یا شیزوفرنی باشد، چگونه می تواند حاصل جمع و نتیجه چنان عظیمی به بار بیاورد و موجب تحولات عظیم مادی و معنوی گردد. البته حساب سوء استفاده های متولیان دینی در ترویج خرافات و تحکیم قدرت خود را باید جدا کرد، چنان که حساب سوء استفاده کنند گان از علم را نیز جدا می کنیم.
پیامبران دو گونه بوده اند: "رسول" یعنی کسی که اتصالات معنوی داشته و "نبی" یعنی کسی که مبلغ رسولان بوده است. تمام انسان های نیکو و خوش نیت اعم از دانشمندان و فلاسفه و حکما می توانند نبی باشند، چرا که هیچ امتی نیست که خبردهنده و بشارت دهنده و منذری نداشته باشد.
28 آبان 1402
[1] معادلی که دکتر میر شمس الدین ادیب سلطانی برای اصطلاح "متافیزیک"، برگزیده است.
[2] ویلیام اوكامی فیلسوف قرن 14انگلیسی ميگفت باید به خلوت كردن جهان از موجوداتي پرداخت كه فرض وجودشان ضرورت ندارد. او می گفت: «موجودات را فراتر از حد ضرورت افزایش ندهید.» یعنی پای موجوداتی را که وجودشان لازم نیست و به حل مسئله کمکی نمی کنند، به میان نمی کشد.