نگرش یونگ به دین
محمدامین مروتی
ناخودآگاه جمعی:
یونگ در جستجوی "روانشناسی اعماق" و در تبیین وجود "ناخودآگاه جمعی" می گوید همانگونه که جنین انسان و بدن انسان، فشرده ای از تکامل میلیون ها ساله اجداد خود را طی می کند، روح بشر نیز فشرده ای از این تاریخ را با خود حمل می کند.
این عصاره تاریخی پیش از هر چیز خود را در صورت و شکل سَرنمون ها و اساطیر نمایان و بیان می کند.
سرنمون:
ایده آرکی تایپ را یونگ از اگوستین قدیس گرفت که آن ها را عبارت از "اندیشه های اصلی ذهن خدا" (مشابه با لوح محفوظ در قرآن)، می دانست.
سرنمون ترجمه "ارکی تایپ" است که به "صورت های ازلی" و "کهن الگوها" هم ترجمه شده است و مراد از آن ها محتواهای مشترک روانی در ساختار ذهنی همه آدم هاست. چنان که یونگ می گفت این شباهت ها در خواب مردمان اروپا و امریکای جنوبی و آفریقا به یکسان دیده می شود. مثلاً مفهوم مادر، سایه، نقاب، قهرمان، شیطان، فرشته، زن، مرد، پیر دانا و عصر طلایی و .........
یونگ می گوید سرنمون ها همواره به صورت نماد و سمبل خود را نشان می دهند به خصوص در خواب و در تخیلات و تداعی ها. این سمبل ها در مرز آشنایی و بیگانگی و واقعیت و خیال و انضمامی و انتزاعی قرار دارند و خاستگاهی مافوق فردی و مافوق بشری دارند.
شناختن نمادهای اصلی مثل انیما و سایه و پیرخردمند و خویشتن و پرسونا، کلید خودشناسی و رسیدن به فردیت یا تمامیت فردی است.
روش شناسی:
روش یونگ برای اثبات ناخودآگاه تاریخی و سر نمون هایش، مراجعه به تاریخ، قوم شناسی و روانکاوی تحلیلی در مورد بیمارانش بود. این همسانی محتواهای روانی را می توان با چنین مطالعات تاریخی و مردم شناسانه آزمود.
همچنین مطالعه روان کودکان 3 تا 5 ساله که فشار خودآگاهی کمتری دارند یا انسان های روان پریش برای مطالعه نمودهای ناخودگاه جمعی می تواند شیوه دست یابی به این ناخودآگاه باشد.
همچنین خواب یا تخیل فعال نیز مجالی برای نمایش ناخودآگاه جمعی است و ما را در آستانه درک بدوی نیاکانمان قرار می دهد. ذهن انسان بدوی تمایلات خود را به طبیعت فرافکنی می کند و موجب نوعی همدلی و وحدت بین اعضای قبیله می شود. در ذهن انسان بدوی، این همدلی و وحدت با طبیعت هم وجود دارد که تم یا موتیفی عارفانه و وحدت وجودی به شمار می رود. بنابراین فقدان آن در نوع بشر می تواند به فاجعه های اخلاقی بیانجامد.
دین و اخلاق:
یونگ برخلاف انسان شناسان قرن نوزدهمی، اساطیر را دانش بدوی بشر نمی دانست بلکه اسطوره را فرافکنی ذهن بدوی به طبیعت و جهان تلقی می کرد. موتیف ها یا مایه های ناخودآگاه بیشتر عاطفی اند تا عقلی. چنان که دین نیز رویکردی عمدتاً عاطفی است. یونگ اسطوره را دین زنده انسان بدوی می دانست.
به نظر یونگ علیرغم این که سرنمون ها پدیده هایی عقلانی نیستند ولی بر صورت بندی ما از علم و دین و فلسفه اخلاق تاثیرگذارند و آنچه می توان از نگرش بدوی آموخت، همین وحدت و همدلی رواقی گونه در وحدت با عالم است.
تفاوت غریزه با آرکی تایپ این است که آرکی تایپ صورتی از ادراک است و غریزه صورتی از میل.
دین و سلامت روان:
یونگ دین را شاهراهی می داند که با تابلوها و علائمش می تواند شفابخش بیماری های روانی باشد و در میان ادیان بر مسیحیت و بودائیسم انگشت تاکید می نهد.
یونگ خاستگاه دین را ناخودآگاه می داند که متعادل کننده و مکمل آگاهی بشر است و در سلامت روان بشر نقش مهمی دارد. فردیت و سلامت روان انسان در گرو ترکیب جنبه های مختلف وجود است. در واقع یونگ در روش خود به دنبال تعادل و تکمیل عناصر مختلف(به قول هگل سنتز) می گردد.
در انسان بدوی سرنمون ها ناخودآگاه در قالب اسطوره و پس از آن در قالب دین خودنمایی کرده اند. اسطوره، دین انسان بدوی است و با دین یک قدم فاصله دارد. در عین حال مسیح اسطوره ای زنده است.
انسان معاصر به دلیل تاکید بیش از حد بر علم و خودآگاه ناچار از برساختن خدایان زمینی مثل هیتلر و استالین شد. در حقیقت دین انرژی خطرناک ضمیرناخودآگاه را مهار و تعدیل می کند. (به شرطی که سیاسی نشود).
یونگ کاتولیسم را بیش از پروتستانیسم با سلامت روان هماهنگ می داند به دلیل این که مناسک بیشتری دارد اما این برون فکنی ها نباید به حدی برسد که بی محتوا و تکراری شوند. تجربه دینی اساس دین است و نقش درمانگر دارد.
نه تنها انسان دین را به وجود نیاورده است بلکه همین ناخودآگاه است که رویکرد دینی را -به عنوان یکی از عوامل مقوّم سلامت روان- برای انسان رقم می زند. دین به اندازه گرسنگی و ترس از مرگ واقعی است و علت دوام تاریخی آن همین است.
اما خود مسیح نماد سرنمون "خویشتن" آدمی است که همه اجزای روان را در خود متحد کرده است. تنش در حکم نان است که باید خورده شود و خونش در حکم شراب است که باید نوشیده شود. بشریت او نماد "من" و الوهیتش نماد "خویشتن" است. یونگ می گوید رسیدن به تمامیت، راهی دشوار و صعب است که کمتر کسی می تواند بدان برسد.
نقد مسیحیت:
نقد یونگ به مسیحیت از این جهت است که به جای جذب شر(ابلیس) به تقابل با آن می پردازد. نیک و بد اموری انتزاعی و انسانی اند و به هم تبدیل می شوند. مسیحیت سویه تاریک خدا یعنی ابلیس را کنار نهاده است. لذا یونگ به جای تثلیث به تربیع روی می آورد که کامل تر است و فردانیت انسان را بهتر نمایندگی می کند.
در واقع خدا دو پسر دارد: مسیح و ابلیس یا دجال. دجال همان سایه خویشتن است.
در عین حال یونگ تثلیث را کامل تر از توحید ادیان بدوی می داند که انسان با طبیعت یکی بود. یهوه نماد ناآگاهی بشر است و ایوب نماد آگاهی(سوفیا) است. غلبه ایوب بر یهوه به معنی به عرصه آگاهی آمدن یهوه است. کم کم ذهن آگاه بشر شروع به چون و چرا در کار آفرینش و پدر آسمانی کرد و جهان پسران جانشین جهان پدرانی بود که خطا در قلم صنع نمی دیدند. میانجی پدر و پس روح القدس یعنی روح خداست که در پسرش متجسد و دمیده می گردد. روح القدس سرنمون روح است و وجه مشترک پدر و پسر و آسمان و زمین است. خدا به واسطه روح القدس در دل انسان خیمه می زند.
فردانیت زمانی تحقق می یابد که دین از فرافکنی به درون متوجه شود و از مسیح تاریخی به سوی مسیح درون برگردد(موسی و فرعون در هستی توست/ باید این دو خصم را در خویش جست). در عین حال کنار نهادن کامل فرافکنی، خطر تورم شخصیت و خود خداپنداری دارد.
وجود خدا:
یونگ پرسش از وجود خدا را بی فایده می داند و از این جهت لاادری است. برای او مهم تجربه خداست نه اثبات خدا و تجربه خدا وجود دارد. روش او تجربی و پدیدار شناسانه است اما این بدان معنی نیست که یونگ به نظریه پردازی دینی و فلسفی وارد نمی شود. خودش می گوید"چنین نیست که هر چه نوشته ام از عقلم برخاسته باشد، چه بسا که از دلم برخاسته باشد..." این کاری است که فروید نیز در جهتی معکوس انجام می دهد.
در واقع آثار یونگ و تاملاتش رنگ شخصیت او را هم به خود گرفته است.
"روانشناسی دین" یعنی بررسی نمادهای روانی دین در آدمی نه ورود در قلمرو متافیزیک. کارکردهای دینی خدا و دین برای یونگ اهمیت و اولویت دارد. یونگ در صدد نفی و نقد احکام دینی نیست بلکه درصدد یافتن معانی عمیق آن هاست. "غریزه دینی" در انسان وجود دارد و همین موضوع روانشناسی دین است. صرف نظر کردن از معانی عمیق اصول دینی، آن ها را تبدیل به عادت می کند. ایمان مشروع متکی بر تجربه دینی است.
تصویر انسان از خدا همواره ناقص است اما همین تصویر موضوع علم روانشناسی است. برای یونگ خدا نومنی کانتی است که موضوع فلسفه است و نه روانشناسی. و یونگ اذعان دارد که خویشتن بدیل و جایگزین خداوند در واقعیت امر نیست. او می گوید در پس تصویری که از خدا داریم چیزی اصیل پنهان هست که بدان دسترسی نداریم.
ابژه ایمان در خارج وجود ندارد در ضمیر ناخوداگاه بشر است. خدای یونگ در درون آدمی جای دارد و خدا تجربه بی واسطه ی ژرف ترین لایه روح آدمی است و این خدایی است در حال تغییر و تکامل و دگردیسی. تمام آفرینش مشتمل بر چیزی غیر از خدا نیست و انسان نیز خدای واقعیت یافته و انضمامی است. پس خدا تمام واقعیت و در نهایت انسان است و این انسان به مثابه خدا می تواند خدا را هم دگرگون نماید چنان که ایوب خدا را تحت تاثیر قرار داد و به نوعی بر یهوه غلبه کرد. خدا از طریق تجسد(تن یابی) انسان می شود و رنج می کشد و کامل تر و آگاه تر می گردد و این دگردیسی حاصل دیالکتیک او با عالم و آدم است.
یونگ و نیچه:
یونگ معتقد است آشفتگی روانی نیچه حاصل کشتن خدا در وجود خود و نهادن خود و ابرمرد به جای خدا بوده است. زندگی شخصی نیچه نشان می دهد که تعالیم او نمی تواند الگوی خوبی بوده باشد. او در "چنین گفت زرتشت" می گوید اگر خدایانی وجود داشته باشند، چرا من یکی از آنان نباشم. ایده بازگشت جاودانی نیچه نیز بیش از آن که ایده ای فلسفی و مستدل باشد، مبین سودای جاودانگی و خداگونگی نیچه است. نیچه با بی توجهی به ناخودآگاه دچار تورم ایگو و آگاهی شده بود. ابرمن نیچه و اراده معطوف به قدرتش، مبین روان نژندی نیچه است. نیچه خود را با خدا یکی گرفت و می گفت "اینک خدا در من می رقصد." (چنین گفت زرتشت) اما این قدرت مطلقه انسان را به کاریکاتوری از شیطان تبدیل می کند. در "آنک انسان" می گوید: "تاپیش از من نمی دانستند با زبان آلمانی چه می شود کرد...من فرسنگ ها بر فراز شعر صعود کرده ام..."
هانا آرنت در "وضعیت بشری" می گوید ایده اراده معطوف به قدرت، نه تنها مبین قدرت شخص نیست بلکه بیانگر ضعف اوست و همچون حرص و حسادت مبین شرارت بشر است.
انسا ن مدرن و اروپایی هم پس از فاصله گرفتن از این خدا، به جمع باوری و برانگیختن احساسات توده ای دچار شده است که حاصلش نازیسم و کمونیسم و جنگ های جهانی بوده است. انسان جمعی فردانیت انسان را خفه می کند و می بلعد. ابرانسان نیچه به قلمرو روانشناسی سیاسی رسیده است. به نظر یونگ، هنر مدرن نظیر کارهای پیکاسو نمایانگر این دگردیسی روان ناآگاه است.
نیچه طبیعت دیونیسوسی داشت که خدای شور و شیدایی و هنر و موسیقی بود و نمی دانست که جهان دیونیسوس و آپولون مکمل یکدیگرند. نیچه در آخرین روزهایش خود را با مسیح یکی می گرفت در حالی که تمام عمرش به مبارزه با مسیح و مسیحیت گذشت. سرنمون منجی دال مرکزی همه روان درمانی هاست. یونگ می گوید نیچه گمان می کرد می تواند هنر را بدیل دین قرار دهد در حالی که هنر جای دین را نمی گیرد.
یونگ می گوید نیچه با سرنمون سایه همذات پنداری می کرد لذا با شفقت و برابری مخالف بود و مسیحیت و سوسیالیسم و بورژوازی را همزمان نقد می کرد. در "دجال" می نویسد ایده برابری مسیحی، دینامیتی است که به انقلاب می انجامد. تورم این سرنمون کار نیچه را به بیرحمی توجیه شده کشاند. فرافکنش سایه نیچه در آخرین آثارش یعنی "دجال" و "آنک انسان" بیشتر به چشم می آید.
رنج و معنا:
رشد بشر در روندی فرگشتی(داروینی) محصول تعامل عناصر متضاد وجودی مثل نر و ماده، آگاه و ناآگاه و نیک و بد است و انرژی خود را از این تضادها می گیرد.
یونگ می گوید رنج لازمه رشد است. اگر ضرورت رنج را دریافتیم و بدان معنا دادیم به رشد می انجامد ولی اگر از آن گریختیم به روان نژندی. روان نژندی بدلی است برای رنج معقول.
ناخودآگاه منبع عناصر خیر وشر است. باید هر دو را شناخت. خیر را تقویت کرد و با شر کنار آمد. سرکوب و انکار شر به تقویت آن می انجامد ولی کنار آمدن آن را بی آزار می کند. روشی که شاید در سیاست و اجتماع هم جوابگو باشد. باید تقابل بین تز و آنتی تز را تبدیل به تعامل و تبادل و سنتز کنیم. یونگ به این شیوه "جذب سایه در خود" می گوید.
رشد از نظر یونگ مسئله ای اخلاقی است چون به انتخاب رنج معقول و ضروری وابسته است.
نقش روانکاو:
اما تفکیک خیر و شر ساده نیست و نیاز به روانکاو و متخصص دارد. این سخن یونگ شباهت عجیبی به نیاز به پیر در عرفان دارد که به روز و به قولی آپ دیت شده است. اعتراف به گناهان در مسیحیت هم مکانیسمی روان درمانگرانه است. پذیرش واقعیت مثلاً مرگ عزیزان و گریستن در سوگشان هم جنبه رواندرمانگرانه دارد.
منشأ روان نژندی و درمان آن:
توماس آکویناس منشأ روان رنجوری را به گناه و حتی به گناه نخستین بر می گرداند. فروید نیز آن را در مسائل جنسی خلاصه می کند و یونگ با این تقلیل گرایی ها مخالف است و ریشه روان نژندی را در مجموعه ای شامل نقص جسمی، حوادث و بیماری ها، ترس و اندوه، مسائل اخلاقی و احساس گناه و به خصوص غرور و خودخواهی می داند. گناه عقل را به محاق می برد.
روان نژندی حالتی است که انسان با خود دعوا و سر ناسازگاری دارد و دچار گسیختگی روانی و در تحلیل نهایی ناتمام بودن روح است. احساس اندوه و نومیدی و فقدان عشق، از مشخصه های اصلی روان نژندی اند. اما مهمترین مشخصه روان نژندی، رنج بردن دروغینی است که جای رنج بردن واقعی و با معنا را می گیرد. رنج اصیل و با معنا، شفابخش است. روان نژندی تهی شدن زندگانی از معناست. بنابراین مشخصه سلامت روان، امیدواری، محبت و معنوی بودن است. درمان روان نژندی از راه اعتماد و عشق به روانکاو آغاز می شود. بیمار نخست باید با پزشکش یکی شود و این پروسه ای است که طی آن خود روانکاو هم رشد می کند. همانگونه که مسیح می گوید عشق شفابخش و رهایی بخش است. در کنه روان نژندی بغض و کینه و نفرت خوابیده است و درمانش در گذشت و بخشیدن و فراموش کردن است.
جذب سایه:
مرحله اول خودشناسی، جذب سایه است.
سایه نماد جنبه منفی شخصیت ماست که دلمان می خواهد آن را از دیگران پنهان کنیم و همچنین آن را به دیگران فرافکنی می کنیم. اما سایه الزاما تماماٌ بد نیست و جنبه های خوبی هم دارد مثل غرایز طبیعی و واقع گرایی و خلاقیت.
سخن بر سر مدیریت سایه است نه نابودی و نه انکار آن. در سیره بعضی از عرفا نیز کنترل و مدیریت نفس به جای کشتن آن توصیه می شود. یونگ دائما تکرار می کند که شری نیست که نتواند به خیر تبدیل شود و راه کنترل سایه گفتگو با آن چنان که قطع سر راه حل درستی برای سردرد نیست. کلیت آموزه های یونگ بر گرد پذیرش همه جنبه های شخصیت و جذبشان در خویشتن می گردد تا از این راه کلیت وجودی خدشه دار نشود.
برای یونگ شر نیز بخشی از وجود آدمی است و امری وجودی است. در حالی که اگوستین شر را امری عدمی می دانست.
جذب آنیما:
مرحله دوم خودشناسی جذب آنیماست. هر مردی یک جزء زنانه مغلوب(آنیما) دارد و هر زنی یک جزء مردانه مغلوب(آنیموس).
آنیما و انیموس ریشه یونانی دارند و به معنای روح و جان هستند. آنیما تمایلات وحدت گرا و خانوادگی و عاطفی دارد. آنیموس تمایلات جمع گرا و عقلانی. به همین دلیل زن گرایش به حفظ کیان خانواده و تک همسری دارد و متدین تر از مرد است و دینش هم توحیدی است("خدا یکی، یار یکی" و به قول حافظ: گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس/ زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس) اما مرد به هنگام پیری هم دست از عشق و عاشقی برنمی دارد و همچنین از همسرش توقع مادری هم دارد. در زندگی عمومی قوی است و در زندگی خصوصی کودکی بیش نیست.
گرایش به جامعه منجر به تمایل به همرنگی با جماعت می شود که قلمروی کهن الگو یا سر نمون "نقاب یا پرسونا" است.
کودک از دنیای بیرون به پدر پناه می برد و از دنیای درون به مادر. آنیما انسان را به دنیای درون هدایت می کند و مبنای برساختن ادیان است. این در حالی است که نزد فروید دین پدیده ای پدرانه است و حاصل حسادت پسران به پدر است.
انسان باید بتواند دوگانه زنانه و مردانه اش را با هم آشتی دهد تا از این پیوند، فرزند معنا به دنیا بیاید.
پیر دانا:
سرنمون بعدی است که در خواب و مکاشفه به صورت جادوگر، پزشک، حکیم، پدربزرگ، مرد روحانی و قدیس ظاهر می شود. پیر دانا نماد حکمتی باستانی و پنهانی است.
خویشتن:
هدف از خودکاوی رسیدن به self یا خویشتن است که یونگ در مقابل "من" فروید قرار داده. "من" در پروژه یونگ خودآگاه ماست که با جذب سایه و آنیما و پیردانا، به خویشتن تبدیل می شود. یعنی نوعی جابه جایی مرکز روان از من به خویشتن و از انسان به خدا. "خویشتن" سنتز اجزای ناهمگون روان در تمامیتی است که یه هیچ جزئی کم محلی نمی کند و دیالکتیک مصلحانه و آشتی جویانه هگل را به یاد می آورد. خویشتن نماد صلح و کاسموس است که انسان را از پراکندگی وجودی و کائوس نجات می دهد.
"ماندالا" در آیین بودایی و هندو، دایره ی مقدس و نمادی است از تمامیت، تعادل و هماهنگی درون انسان. یونگ ماندالا را کهن الگوی "خویشتن" می داند. ماندالا «مرکز» است، شاخص تمام مسیرهاست، و مسیری است به مرکز و به فردیت.
خویشتن همان خداست که در عمیق ترین لایه ناآگاه قرار دارد و در خواب به صورت گل(به خصوص گل سرخ و نیلوفر) یا دایره و مربع و مثلث و گاه شیر و فیل و مار ظاهر می شود.
اسطوره های مدرن:
اسطوره ها هرگز از زندگی انسان محو نمی شوند اما تغییر محتوا می دهند. اسطوره های انسان های گشته، قهرمانان و خدایانی بودند که سزاوار تقلید بودن. الگو و سرمشق انسان بودند. اسطوره های انسان های مدرن، میلیونرها و ستارگان سینما و مد و ورزش و سوپرمن ها هستند. مسیح اسطوره زنده دنیای مدرن است.
کمونیسم و نازیسم هم نماد اسطوره های مدرن اند. کمونیسم سرنمون عدالت خواهی است که با عواطف انسانی گره خورده است و به همین دلیل خصلت آخرالزمانی و معادشناختی و هزاره ای دارد.
علم پرستی نیز می تواند اسطوره ای مدرن تلقی شود. علمی که خالی از عاطفه و احساسات و در مقابل آن ها باشد.
اسطوره ها محونمی شوند چون نمودی از نیازهای روانشناختی انسان اند. اسطوره ها نماد نیاز انسان به استعلا هستند.
اسطوره ها همان مسائلی را مطرح می کنند که علم و فلسفه و دین، اما به وجهی کمتر معقول و بیشتر عاطفی.
نقد یونگ:
سرنمون های کشف شده یونگ لزوماً اطلاق و عمومیت ندارند و حاصل تجربه های شخصی یا تحلیل خواب های بیماران اوست.
یونگ همچنان که خودش می گوید در بسیاری از اوقات با دلش قلم می زده نه با عقلش. از همین رهگذر بسیاری از تجارب دینی و مکاشفه های خود را به شکلی ناموجه تعمیم داده است.
منبع:
یونگ، خدایان و انسان مدرن، انتونیو مورنو، ترجمه داریوش مهرجویی، نشر مرکز
17 تیر 1405