باورهای من (تا اطلاع ثانوی)

باورهای من (تا اطلاع ثانوی)

محمدامین مروتی

فلسفه اخلاق:

در اخلاق، نیت گرا و وظیفه گرا(کانتی) هستم و در سیاست فایده باور.

یعنی عمل اخلاقی عملی است که مبتنی بر نیت خوب باشد و سیاست هم بر باید اساس کارآمدی حکومت و این کارآمدی بر اساس رضایت و رای شهروندان داوری شود.

این تفکیک را یکی از مهمترین و کارگشاترین یافته هایم می دانم.

فلسفه سیاسی:

استبداد را بر هرج و مرج و دموکراسی را به استبداد ترجیح می دهم. هرج و مرج بدتر از استبداد است و استبداد بدتر از دموکراسی.

دموکراسی را به عنوان "دیکتاتوری قانون" برآمده از رای و اراده مردم و برابری شهروندان در مقابل آن می شناسم و آن را بهترین شکل حکومتی ارزیابی می کنم. بدیل دیکتاتوری قانون، هرج و مرج است نه دموکراسی.

در عین حال معتقدم دامنه و شیوه اجرای دموکراسی می تواند تابع مقتضیات فرهنگی و ملی باشد. یعنی جهانی فکر کنیم و محلی عمل کنیم.

با کسی دعوای شخصی ندارم. هر کس – صرف نظر از گرایش سیاسی اش- قدم مثبتی به جلو بردارد از آن استقبال می کنم: "به دَمی یا دِرَمی یا قَدمی یا قلمی (جامی)". چه هزینه بپردازد چه نپردازد. مبنای این گزاره آن است که در فلسفه سیاسی مدرن، سوال اصلی این نیست که "چه کسی باید حکومت کند؟" بلکه این است که "چگونه و با چه کیفیتی حکومت کند؟".

گفتگوی متین و دوستانه را تقویت خرد جمعی و بهترین راه حل مشکلات فردی و اجتماعی و سیاسی می دانم و در بن بست گفتگو، صندوق رای را متمدنانه ترین فصل الخطاب می دانم. گفتگو جهت تقریب نظرات و صندوق رای برای حل و فصل تخاصم.

در فلسفه سیاسی مثل لشک کولاکوفسکی، یک محافظه کار سوسیالیست لیبرالم. محافظه کارم چون سنت های تاریخی را کارآمد و ارزشمند می دانم و به اصلاح تدریجی شان باور دارم و علی الاصول انقلابی نیستم مگر این که راه اصلاح بسته باشد. سوسیالیستم به معنی دولت رفاهیش نه نفی مالکیت خصوصی. لیبرالم به معنی اعتقادبه بازار آزاد و مبادله آزاد کالا و اندیشه.

با خودمختاری و فدرالیسم قومی در ایران همدل نیستم و هیچ مبنای منطقی و معقولی برایش نمی شناسم و عمدتاً آن را یک ایده لنینی مخرب و دارای خاستگاه محدودِ قبیله ای می دانم. ترجیح می دهم با سایر هموطنانم در مقابل قانون حقوق مساوی داشته باشم تا این که سودای جداسری داشته باشم.

تا اطلاع ثانوی یک سوسیال دموکراتم و فکر می کنم سوسیال دموکراسی در ایران می تواند متکی بر ثروت های ملی باشد تا مالیات های تصاعدی.

رشد علم و تکنولوژی را بیشتر از تحولات سیاسی، در تغییر و رشد جامعه موثر می دانم.

"توهم توطئه" و "تفکر ایدئولوژیک" را دو آفت اصلی تفکر سیاسی در ایران می دانم.

فلسفه شناخت:

عقل و معرفت انسان را بسیار محدود و کورسویی در ظلمات عالم می دانم ولی در عین حال آن را مغتنم و نایاب و به همین دلیل ارزشمند می دانم.

در فلسفه علم پیرو "ابطال گرایی" پوپر و "کل گرایی" کواین هستم و به نسبی بودن و در عین حال پیشرونده بودن معرفت معتقدم. ابطال گرایی یعنی مکانیسم تشخیص اشتباهات بر اساس آزمایش و خطا(حدس و ابطال). حقیقت با حدس و نظریه شروع می شود و محک عمل و تجربه می خورد تا قدم به قدم پیش رود.

به قول نیچه حقیقت ناب، دروغ ناب است.

روش شناسی:

در متدولوژی، مکانیسم داروینیِ انتخاب اصلح را نه تنها در زیست شناسی بلکه در حوزه علوم طبیعی و اجتماعی کاربردی می دانم.

همچنین هرم نیازهای مازلو را تبیین کننده می دانم.

همینطور دیالکتیک سقراطی(گفتگو) و هگلی(تز و آنتی تز و سنتز) را گویای تحولات فکری و اجتماعی می دانم.

از منظر یونگی هم ترکیب و سنتز جنبه های مختلف شخصیت است که انسان را به تمامیت وجودی نزدیک می کند.

تفسیر هرمنوتیکی را در علوم انسانی و اجتماعی(نه در علوم طبیعی) بسیار کارآمد و تبیین کننده می دانم. بر این مبنا، تفسیر متن، به افق های تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی بستگی دارد و هر کس بر اساس ظرفیت های ذهنی و زبانی خود با متن رابطه برقرار می کند.

بر اساس متدولوژی داروینی، اخلاق و زندگی اجتماعی را عامل بقا و تسلط او بر زمین می دانم و این اجتماعی زیستن را حاصل اندیشه ورز شدن انسان در 70 هزار سال پیش می دانم.

اخلاق فطری نیست ولی در طول هزاران سال و با مکانیسم فرگشتی بقای اصلح، چندان نهادینه شده است که فطری به نظر می رسد. به همین علت انسان ابتدا به ساکن خوبی را بر بدی، زیبایی را به زشتی و حقیقت را به دروغ ترجیح می دهد.

جبر و اختیار:

انسان را به واسطه داشتن عقل از همه موجودات مختارتر می دانم اما اختیار انسان به متاخرترین ونزدیک ترین عوامل به او تعلق می گیرد و نه مثلاً به تاریخ و جغرافیا و پدر و مادرش. هر چه از علل و عوامل نزدیک و دم دست دورتر شویم، جبر بیشتر و اختیار کمتر می شود.

هر چه به علل اخیر نزدیک تر شویم، دامنه اختیار ما گسترده تر می شود. بدین ترتیب بیشترین اختیار در آخرین علت یعنی اراده و تصمیم ما نهفته است.

همینطور اختیار بیش از آن که به علت و معلول مرتبط باشد، به حس و وجدان ما برمی گردد. این حس در بشر غالب و اغلبی است.

از منظر روانکاوی، خودآگاهی دامنه اختیار ماست و ناخودآگاهی دامنه جبر.

از منظر بهداشت روان، گردن نهادن به جبر در زمانی که کاری از دست ما برنمی آید، مفید است و اختیار در زمانی که دست و پایمان بسته نیست.

دین و عرفان:

عرفان و دین حوزه معنا و توسعه فردی و خودشناسی اند و نباید به سیاست آلوده شوند. خودشناسی کار دل است و سیاست کار عقل.

دین را یک پدیده تاریخی و اجتماعی و عمدتاً معطوف به اخلاق می دانم که به قول رضا بابایی مادرش اخلاق و دایه اش سیاست است و هیچ دایه ای مهربان تر از مادر نیست.

دین و خدا پاسخ هایی به سوال وجودشناسی اند که تاریخاً دچار تحولات بسیار شده اند. به خدای متشخص و انسانوار باور ندارم. خدا توی جهان است نه روی آن.

در بحث وجودشناسی، عالم را کاسموس، هارمونیک و نظام مند می دانم و قائل به حساب و کتاب دار بودن کائنات هستم.

عقل ما قطره ای از اقیانوس کائنات است و نمی تواند بر آن احاطه و اشراف یابد. عقل فهمش به قد کائنات نمی رسد و صادقانه ترین کلام عقل در این باره، "نمی دانم"(ندانم گرایی یا لاادری گری خیامی) است. اما باور دارم که دل هم دلایل خود را دارد که اشکال مختلف دارد و مبتنی است بر خوش بینی، امیدواری، ایمان، تیپ شخصیتی و مهمتر از آن شهود (عامیانه و عارفانه).

خودشناسی:

موجزترین تصویرِ آموزه های مولانا در مثنوی، جدال بین نفسانیت و عشق است. کارگزار عشق، "عقل کلی" (به زبان امروزی عقل انتقادی و خرد تاریخی و به زبان مولانا پیر عقل و حکیم) است و کارگزار نفس، "عقل جزئی" (به زبان امروزی عقل ابزاری یا بازاری و گنجشکی و به زبان مولانا شیطان) است. عشق، نفسانیت را آب و مضمحل می کند و نفسانیت از جنس آتش و کینه و دوزخ است.

تمام پروژه عرفان همین است. صعود عشق از نردبان عقل کلی و نقاد و فرود نفس از نردبان عقل جزئی و توجیه گر.

بهترین رابطه بین دو نفر در "روانشناسی رفتار متقابل"، "وضعیت آخر" یا چهارم است. وضعیتی که مبین رابطه خوب- خوب است که حال هر دو را خوب می کند.

در سیاست و روابط بین الملل نیز همین منطق حاکم است که به آن سیاست برد-برد می گویند.

در اقتصاد نیز همین منطق حکمفرماست که هر دو طرف باید از معامله راضی باشند.

تفکیک بین ساحت خودسازی و جامعه سازی(دین و سیاست/ عرفان و سیاست/ اخلاق و سیاست) و تمایز بین ارزشهای سیاسی و شخصی را یکی از مهمترین و راهگشاترین یافته هایم می دانم.

سیاست و زندگی:

سیاست را در ذیل زندگی تعریف می کنم نه ورای آن. سیاست باید در خدمت زندگی باشد. تمام تخم مرغ هایم را در سبد سیاست نمی چینم. به خصوص در جهان سوم، سیاست مُخلّ زندگی است. اما به قدر وسع و توان و تکلیف باید بدان پرداخت.

راهکارها:

در خودشناسی و توسعه فردی، محاسبه خود، لبخند و نگاه مهرآمیز به عالم و آدم، دیدن دیگران و بیان نقاط قوتشان را موثر می دانم. مهمترین راهکار خودشناسی، خوب تر کردن حال دیگری است.

سبقت گرفتن در سلام، توان معذرت خواهی و تشکر و سپاسگزاری از کار خوب دیگران سه راهکارند که تاثیر فوری بر روابط دارند.

گوش دادن صبورانه و مهربانانه به سخنان و درد دل دیگران بسیار موثر است.

فهمیدن به جای قضاوت کردن و پس از آن نرنجیدن و بخشیدن و پس از آن، همدلی و همراهی.

تمرین تانی و آهستگی، نیکوکاری و شوخ طبعی از راهکارهای موثر خودسازی اند.

شعر:

با احترام به مولانا و سعدی و خیام، حافظ را چکیده فرهنگ ایرانی می دانم. مولانا نماد حال خوش و خودشناسی است. سعدی نماینده تعادل و حکمت عملی و خیام نماد تامل و حکمت نظری. اما حافظ عصاره فرهنگ ایرانی است.

ایرانیان مردمی عاطفی و احساساتی و متعادل هستند که فرهنگ و باورهایشان بیش از آن که در فلسفه و کلام وفقه متجلی باشد، در شعر جلوه گری کرده است.

در میان نوپردازان، با سپهری از همه همدل ترم ولی شاملو را از بقیه شاعرتر می دانم. مشیری و اخوان را هم خیلی دوست دارم. صداقت فروغ را هم می ستایم.

تاکید می کنم این باورهای من است تا اطلاع ثانوی و قطعاً با مطالعات و تاملات بیشتر، حک و اصلاح می شود.

18 بهمن 1404

محمد الغزالی مصری (1917-1996 م)

محمد الغزالی مصری (1917-1996 م)

محمدامین مروتی

الغزالی از سنت سید جمال و محمدشلتوت و حسن البنا می آید.

قائل به تساوی دیه زن و مرد و مسلم و غیر مسلم است. (انفس بالنفس: مائده/45)

دیدگاه های غزالی از سلفی گری فاصله زیادی دارد. مثلاً برخلاف سلفیون معتقد است حکمت در قرآن همان سنت نبوی نیست زیرا خداوند می فرماید به سایر پیامبران و لقمان هم حکمت بخشیده است.

اما کماکان قائل به نسخ زمانمند احکام نیست و قائل به فرازمانی بودن آیات مربوط به احکام دارد. اما در مورد نحوه اجرای عملی احکام، قائل به انعطاف و آسانگیری برحسب مخاطب است و ظاهراً مبنایش بر اقناع است. او نیز قائل به حرکت اصلاحی و گام به گام و به تاخیر انداختن آن هاست. چنان که در مورد آیات شراب اعمال شده است. او می گوید برای این کار می توانیم از فتواهای ملایم تر مثل فتواهای ابوحنیفه استفاده کنیم. ابوحنیفه بیش از سایر فقهای ثلاثه دیگر به زمان پیامبر نزدیک است و احکامش انعطاف بیشتری دارد. در مورد حرمت شراب بر حسب میزان سکرآوری آن، ملاحظاتی دارد. حق بله گفتن در ازدواج را به زن می دهد، در حالی که سایر فقها ایجاب در عقد را به ولی دختر وامی گذارند و دوشیزه را به زور شوهر می دهند. مسلمانی را که غیر مسلمانی را به قتل رسانده مستحق قصاص می داند. از نظر او زن حق دارد شوهرش را خُلع کند و همچنین حق دارد منصب قضاوت داشته باشد.

او اجل و زمان را نوعی سنت الهی می داند و از قول قرآن می گوید برای هر امتی زمانی(یونس/49) و نیز برای هر کتابی زمانی است(رعد/38). بنابراین برای رسیدن به هر هدفی، باید زمان لازم را برای اقناع و فراگیر شدنش داد و در اجرای احکام تعجیل نکرد.

الغزالی معتقد است که قرآن کتاب علمی نیست بلکه کتاب هدایت است. اما با دستاوردهای علمی ناسازگار نیست.

او ضمن تکریم ابن تیمیه، انکار او نسبت به وجود مجاز در قرآن را رد می کند که منجر به انحرافی دیگر او می شود یعنی سکوت در مقابل جسمانیت خداوند.

خبر واحد را در عقاید نامعتبر و در احکام عملی معتبر می داند.

در نقد حدیث، احراز سند را کافی نمی داند و قائل به نقد متن و مطابقه آن با قرآن است.

موسیقی را به شیوه امام محمد غزالی به نیک و بد تقسیم می کند، همچنان که سخن نیز بدو نیک دارد و هیچیک از احایث مرتبط با حرمت آن را صحیح نمی داند. اما رقص را حرام می داند. و اصولاً بر مبنای آیه 29 سوره بقره می گوید همه چیز روی زمین برای انسان مباح است مگر اینکه خلافش از نص ثابت شود.

حجاب را شامل دست و صورت نمی داند.

به استثنای حکومت، منعی برای زنان شایسته برای همه مناصب نمی بیند و از گلدامایر ایندیرا گاندی و تاچر و ملکه انگلیس به عنوان کسانی که به کشوهرایشان خدمت کرده اند سخن می گوید.

نقدها:

نقد بزرگ به الغزالی آن است که مهمترین علت انحراف را سکولار شدن حکومت و بیرون شدن کار از دست دینداران می داند و به نوعی به اسلام سیاسی از نوع اخوانی آن تاکید دارد. (ص 248) و می گوید حکومت اسلامی به معنی اختناق نیست و حتی از موسیقی به عنوان وسیله استفاده می کند ولی اجازه نمی دهد از آن برای لهو لعب و تمجید شراب استفاده شود.

الغزالی نسبت به زبان عربی را زبان وحی می داند و فکر می کند وحی به زبان دیگری نمی توانست نازل شود و حتی می گوید این وحی به زبان دیگری قابل ترجمه نیست. حتی علوم تجربی و پزشکی نباید به زبان غیر عربی باشد که این توطئه استعماری است و الخ. در حالی که خداوند می فرماید برای هر قومی، به زبان خودش پیامبر فرستادیم و زبان عربی هم مستثنی نیست و وحی به صورت ناگزیر باید به زبان قوم باشد تا ان را بفهمند.

منبع:

نگرشی نو به فهم قرآن، محمد الغزالی، ترجمه داود نارویی، نشر احسان

لایه های دین

لایه های دین

محمدامین مروتی

هر دینی سه لایه دارد. لایه مرکزی تجارب و احوال خوش دینی است. لایه دوم باورهای دینی و لایه سوم اعمال و سبک زندگی فرد است.

پیداست که جوهر دینداری لایه مرکزی است و این لایه هم بر باورها و هم بر اعمال تاثیر می گذارد. دینی که آن مرکز را نداشته باشد، مبنای محکمی ندارد و به سبک زندگی مطلوب و دلچسبی تبدیل نمی شود.

اصولاً انسان اول ایمان می آورد و بعد بر اساس آن اعتقاد می ورزد و می سازد. معنای ایمان، اعتماد به باحساب و کتاب بودن هستی است. ایمان نوعی خوش بینی و امید است. این موضوع در مورد سایر باورهای سیاسی و اجتماعی هم کمابیش صادق است. رویکردهای سیاسی به تیپ شخصیتی افراد وابستگی تام دارند.

این همان سخن کواین است که معرفت های ما یک هسته سخت دارد که گِردش را هسته های متغیرتری گرفته اند. شناخت های ریاضی و فیزیکی و تجربی به ترتیب لایه های اولیه اند و علوم انسانی مثل جامعه شناسی و روانشناسی و اخلاق در لایه های بالایی کره ی باورهای ما جای دارند. بیشترین حک و اصلاح در لایه های بالایی است که صورت می گیرد.

28 بهمن 1404

اولین بدعت های سیئه در اسلام

اولین بدعت های سیئه در اسلام

محمدامین مروتی

اداره قبایل در عرب، قبل از ظهور اسلام هم بر مبنای دو اصل بیعت و شورا بود که برای زمان خود، نوعی امتیاز محسوب می شود.

بیعت و شورا نطفه های تفکر جمعی و خرد گروهی و مبتنی بر رضایت عمومی و نوعی قرارداد اجتماعی بودند که البته ریشه های قبیله ای هم داشت. یعنی ابداع ساز و کاری هوشمندانه برای رفع تخاصمات قبیله ای و ایجاد وفاق بیشتر بودند. این در زمانی است که حکومت های روزگار همه موروثی اند و از پدر به پسر منتقل می شوند.

پیامبر جانشینی برای خود برنگزید و کار را به بیعت و شورای عرفی وانهاد. ابوبکر با همین مکانیسم در سقیفه انتخاب شد. ابوبکر، عمر را انتخاب کرد و عمر 6 نفر را کاندید کرد که عثمان را از میان خود انتخاب کردند. علی هم خلیفه برگزیده بیعت و شورا بود.

اما اولین و مهمترین انحراف مهم در اسلام زمانی اتفاق افتاد که حکومت مبتنی بر شورا در زمان خلفای راشدین، توسط معاویه جایش را به حکومت سلطنتی و موروثی امویان داد که در سلسله های بعدی هم تداوم یافت.

این انحراف به صورت زنجیره وار موجب سلسله ای از انحرافات مداوم شد که باعث محتوازدایی از دین گشت.

از میان فقهای اربعه ابوحنیفه در زندان درگذشت و ابن حنبل تعزیر شد و مالک آزار دید و تنها شافعی از "جریده عافیت"(تعبیر حافظ به معنی گذرگاه تنگ سلامت) به سلامت گذشت.

فقهای بعدی هم مقاومت چندانی در مقابل این بدعت نکردند. چون انحراف خوارج و سرکوب های خونین شان را دیده بودند و حکومت هم فقهای همسو با خود را تقویت می کرد. ابویوسف شاگر ابوحنیفه مبانی این فقه را بر حفظ انتظام و انسجام مرکزی قرار داد. فتنه و آشوب- مثلاً از نوع قیام خوارج- شر شمرده می شد و اداره خوب کشور- به شرطی که با قوانین شرع در تضاد نباشد- مبنا قرر گرفت. ادامه این تفکر به آنجا می رسد که رویه غالب فقهای اهل سنت در فقه سیاسی در این جمله خلاصه می شود: اطاعت از حکومت واجب شرعی است به شرطی که بتواند نظم و امنیت را حفظ کند ولو آن که سلطان جائر و فاسق باشد.

پس از آن فقها به دو دسته تقسیم شدند. فقهای درباری و حکومتی که توجیخ کننده قدرت بودند و فقهای سالم که پای در خلوت مناسک فردی پس کشیدند. سیاست به سلاطین واگذار شد و فقه از طرفی دامن از سیاست و اجتماع برچید و به گوشه احکام و عبادات خزید و از طرف دیگر به توجیه مشروعیت حکومت سلطنتی پرداخت و آزادی افتا و اجتهاد را از دست داد. حکومتهای استبدادی از امر به معروف و نهی از منکر مستثنی شدند. هر چند امثال امام محمد غزالی و سعدی و نظام الملک در مقاطعی این سنت را در قالب "نصیحت الملوک" ها ادامه دادند.

تالی فاسد دیگر این بود که سایر علومی که در قرآن مورد تاکید بودند نظیر اخلاق و حکمت و علوم تجربی به حاشیه رفت. نگاه استقرایی قرآن به پدیده های طبیعی، جایش را به نگاه قیاسی به احکام عبادات داد. فقه نه تنها دین را تک بعدی کرد، بلکه جای را بر سایر علوم مورد تایید قرآن تنگ کرد. امام محمد غزالی "احیاء العلوم" را برای توجه دادن به این غفلت بزرگ نگاشت و گفت فقه ظاهرِ معطوف به دنیا، جای را بر فقه باطن معطوف به معنا تنگ کرده است.

به علوم تجربی توجه نشد. در حالی که قرآن به سیر در آفاق و انفس و آیاتشان تاکید داشت. قرآن تاکید خاصی بر لزوم کشف و درک سنن و قوانین طبیعی خداوندی دارد.[1] کسانی مانند ابن هیثم در چشم پزشکی و خوارزمی در جبر و خیام در مثلثات و جابر ابن حیان در شیمی، در حاشیه بودند و شان یک عالم دینی را نداشتند.

در حالی که احکام در قرآن بین 300 تا 500 آیه را شامل می شوند که جزء ناچیزی از قرآن محسوب می شود. در یک کتابخانه دینی، حداقل نیمی از کتب، کتب فقهی هستند. در میان گذشتگان، فقه به ظاهر -و نه باطن عبادات- منحصر گشت و مقصد این عبادات مغفول واقع شد. شاطبی آخرین فقیهی بوده است که از فقه مقاصد و مقاصد فقه سخن گفته است.

این در حالی است که کلمه فقه در قرآن دقیقاً به معنی فهم و درک و تدبر آمده است. مثلاً می فرماید در آیات طبیعی تفقه کنید.[2] در قصص قرآنی بیندیشید و عبرت بگیرید. در پایان این قصص غالباً عبارت "فاعتبروا یا اولی الابصار" آمده است. اما همین قصص، دستمایه قصه پردازی های پر شاخ و برگ و سرگرم کننده سرشار از خرافاتی شد که از آن به اسرائیلیات تعبیر می شود. در جنگ احد می فرماید علت شکست شما این بود که تفقه نکردید. یعنی از عقلتان استفاده نکردید.[3]

ویرانگرترین تالی فاسد نشستن فقه ظاهر به جای فقه باطن، گرم شدن بازار احادیث جعلی بود که جنگ هفتاد و دو فرقه ای را جایگزین مقاصد اولیه دین ساخت. معدود احادیث صحیح، در دریای احادیث جعلی گم شدند. محدثان کوشیدند برای احراز صحت سلسله حدیث قوانین سفت و سختی وضع کنند ولی غافل از این که جاعل حدیث می تواند جاعل سلسله هم باشد. حدیث رونق قرآن را شکست. به قول محمدغزالی، خرد مسلمانان را فلج کرد.

به همین دلیل پیامبر و عمر بن خطاب از نقل حدیث منع می کردند اما کاسه های داغ تر از آش، به نام دین و سنت آن را تداوم بخشیدند و نام امت مسلمان شد، اهل سنت. سنتی که عمدتاً از احادیث نامطمئن استخراج می شد و قرآن را بر اساس آن ها تبیین می کرد.

شگفتی از علمای دینی است که کتابشان می گوید از چیزی که بدان علم ندارید پیروی نکنید ولی فهم همین کتاب را تابع نقل می کنند و سنت را بر قرآن حاکم می کنند. به قول قرآن "لایعقلون"، یعنی در آیات تدبر نمی کنند و عقل نمی ورزند.

به جای اینکه بکوشند درک خود را به سطح قرآن برسانند، قرآن را به سطح فهم خود فرومی کشند.

گسست زیانبار بعدی، گسست بین فقه و تصوف بود. فقه مبنایش بر احادیث و نقل بود و تصوف بر واردات قلبی. تصوف در احیای باطن فقه یعنی ارتباط عاطفی با خداوند موفق بود ولی تکیه صرف بر واردات قلبی محل اعتماد نیست. در واقع تصوف به کار انسان سازی و خودسازی می آید ولی به کار جامعه سازی نمی آید:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ)

خلاصه آن که فقه قرآنی که به معنی تامل و تدبر و تعقل بود، جایش را به فقه درباری و فقه عبادات داد که صرفاً مبتنی بر نقل بود و عقل را خادم نقل می کرد. آن هم نقلی پر از جعل و فرقه گرا و سیاست زده. فقه که قرار بود گره گشای خردمندانه مسائل نوظهور باشد، تبدیل به استخراج و استنباط از احادیث نامطمئن و مشکوکی شد که خود پیامبر با گردآوری و نقلشان مخالفت کرده بود.

الغزالی می گوید:

"امت نخست کتاب را به نفع سنت و سپس سنت را به نفع اقوال ائمه و در نهایت اقوال ائمه را به نفع نویسندگان فقهی، رها کرد." (ص 258) اندیشه دینی در زندان فقه گرفتار شد.(ص261) و قرآن تنها برای تبرک خوانده شد. (ص265)

منبع:

نگرشی نو به فهم قرآن، محمد الغزالی، ترجمه داود نارویی، نشر احسان


[1] سوره حج آيه 46: ‏ أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ‏: ‏آيا در زمين به سير و سفر نپرداخته‌اند تا ( از ديدن آثار گذشتگان و مشاهده ويرانه‌هاي كاخهاي ستمگران ) دلهائي به هم رسانند كه بدانها فهم كنند و گوشهائي داشته باشند كه بدانها بشنوند ؟ چرا كه اين چشمها نيستند كه كور مي‌گردند و بلكه اين دلهاي درون سينه‌ها هستند كه نابينا مي‌شوند.

[2] سوره اعراف آیه 179: .... لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ: ... ايشان را دلهايى است كه بدان نمى‌فهمند و چشمهايى است كه بدان نمى‌بينند و گوشهايى است كه بدان نمى‌شنوند. اينان همانند چارپايانند حتى گمراه‌تر از آنهايند. اينان خود غافلانند.

[3] سوره حشر آيه 13 : .... ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَفْقَهُونَ: .... زيرا مردمى هستند كه به فهم در نمى‌يابند

سیداحمد کسروی (1269-1324)

سیداحمد کسروی (1269-1324)

محمدامین مروتی

کودکی و جوانی:

کسروی در تبریز و دریک خانواده روحانی به دنیا آمد. دروس ابتدایی را در مکتبخانه ها خواند و همانجا با شیخ محمد خیابانی که مدرس بود آشنا و دوست شد و به پایه ملایی رسید.

مطالعه "سیاحت نامه ابراهیم بیگ" و شجاعت ستارخان بر او تاثیر فراوان داشت و او را به یک مشروطه طلب اصیل تبدیل کرد.

به عنوان آموزگار عربی وارد مدرسه آمریکایی شد ودر آنجا انگلیسی و اسپرانتو آموخت.

در جنگ اول جهانی، عثمانی تبریز را تسخیر کرد و سید محمد خیابانی را دستگیر کرد. بعد از شکست آلمان و عثمانی، خیابانی از تبعید برگشت وسودای قیام داشت که کسروی راهش را از او جدا کرد. قیام خیابانی شکست خورد و او کشته شد.

زبان و تاریخ:

کسروی در 1302 مامور عدلیه زنجان شد و در آنجا شروع به نوشتن "تاریخ هجده ساله آذربایجان 1313-1320" کرد.

وقتی هم که رئیس عدلیه خوزستان شد "تاریخ پانصد ساله خوزستان 1313"را نگاشت. "شیخ صفی و تبارش 1321" را در همین ایام نگاشت.

کسروی در رساله "آذری یا زبان آذربایگان 1304" زبان باستانی این خطه را آذری می داند نه ترکی و آن را لهجه ای فارسی می داند.

در 1306 نزد پروفسور هرتسفلد خط و زبان پهلوی را یاد گرفت و بر آن اساس "کارنامه اردشیر بابکان 1306" را نگاشت.

به سفارش تیمورتاش در تشکیلات علی اکبر داور، دادستان تهران شد اما با او نساخت و به کار وکالت پرداخت. شرح فسادهای عدلیه را بعدها در کتاب "چرا از عدلیه بیرون آمدم" (1323) نوشت. به واسطه صراحت و بی پروایی اش در نقد عدلیه، در سال 1308 منتظرخدمت شد و به دلیل نامه ای که در این باب به شاه نوشت سه رتبه تنزیل گرفت که خوشبختانه اجرا نشد.

نقد فرهنگی:

از 1312 به بعد بود که تفکرات کسروی از تاریخ و زبان به سوی نقد دین و فرهنگ و به قول خودش نقد "پندارها" رفت و برای این کار ماهنامه "پیمان" را برای اشاعه افکارش تاسیس کرد. در سال 1320 این نشریه جایش را به "پرچم" داد.

در کتاب های "آیین 1312" و سپس "ورجاوند بنیاد1322" که خلاصه ویرایش شده "آیین" بود، به نقد تمدن اروپایی و ماشینیسم و فلسفه مادیگری می پردازد.

نقد خرافات دینی، نقد فرقه های دینی(بهاییگری، شیعیگری و صوفیگری هر سه در 1322)، نقد جبر، نقد شعر و رمان و عرفان اصلی ترین نقدهای فرهنگی کسروی اند. در عین حال کسروی خود را مسلمان و پیرو قرآن می داند و می گوید "پاکدینی" فرقه جدیدی نیست بلکه پیراستن اسلام از خرافات و فرقه است. می گوید من که مخالف فرقه ها هستم نیامده ام تا فرقه ای بر فرق بیفزایم:

"سخنان من در باره خداشناسی،.... همه از اسلام است. خداوند به من فیروزی داده که زبان قرآن را می دانم و اسلام را چنان که هست مسی شناسم و هر آنچه در باره خداشناسی می گویم جز گفته های قرآن نیست.....من پراکنده دینی را مایه بدبختی مردم دانسته بر ان کسانی که راه های جداجدا به روی مردم باز کرده اند، نفرین ها می فرستم. پس چگونه رواست که خویشتن راه جدای دیگری باز کنم؟" (پیمان شماره 13)

او منتقد شعری است که باورهای غلط و دروغین را نشر دهد و شعر فردوسی را که قهرمانی و میهن پرستی را تشویق می کند، می ستاید:

"کسانی پنداشته اند که ما از هرگونه شعر بیزاریم...چنین پنداری درست نست. از شعر در جای خود، کارهایی ساخته می شود که از نثر ساخته نشود....اما اگر روزی به حساب شعرا رسیدگی نماییم، خواهیم دید زیات آنان بر ایران بیش از سودشان بود." (پیمان شماره 10)

"شعر اگر از روی نیاز گفته شود...ایرادی به آن نیست و اگر بی نیاز و تنها برای قافیه بافی گفته شده، یاوه گویی است." (در پیرامون خرد ص 12)

به همین دلیل روز یکم دی هر سال را برای نابودی کتب مضر به جشن کتاب سوزان اختصاص داده بود:

کتاب هایی که از تنبلی و بی پروایی سخن می گویند، با آفریدگار توانا ستیز می کنند، دروغ و دغل یاد می دهند، مفتخواری و شرابخواری و گدایی و خوشگذرانی و تملق و چاپلوسی و پندارهای نادرست می آموزند.

به نظر کسروی یکی از این اشخاص حافظ بود که تشویق جبر و خوشگذرانی و میخواری می کرد. (حافظ چه می گوید 1322)

مبنای همه نقدهای کسروی خرد است:

"من آدمیان را جز به پیروی از خرد نمی خوانم." (پیمان شماره 9)

گرانمایه ترین چیزی که خدا به آدمیان داده است خرد است. خرد داور راست و کج و شناسنده نیک و بد می باشد. باید زندگی به آیین خرد باشد." (ورجاوند بنیاد، بخش یک)

در شکایتی که دهقانان از رضا شاه کرده بودند، علیرغم فشار از بالا، جانب دهقانان را گرفت.

همچنین بعد از شهریور 20 که محاکمه مردان رضا شاه در دستور قرار گرفت وکالت تسخیری سرپاس مختاری و پزشک احمدی را که متهم به کشتن زندانیان سیاسی بودند، به عهده گرفت و به خوبی از آنان دفاع کرد.

این دو نمونه نشان می دهد فردی متملق و فرصت طلب نبود. در اوج اقتدار رضاشاه با او درمی افتاد و در اوج ضعفش از خدمات او و اتهام های ناروا به او و کارگزارانش دفاع می کرد.

سنجش و داوری:

در باره اش گفته اند که:

برجسته ترین فضیلت کسروی در بنیادگذاشتن تاریخ نگاری مستقل و مستند و منصفانه است.

فضیلت دیگرش پایبندی عملی به باورهایش است. با هیچ قدرتی زد و بند نداشت. در عین مشکل داشتن با داور و رضا شاه، کارهای نیکشان را می ستود و زمانی که جو علیه رضاشاه تب آلود بود، از متهمان به قتل به دستور او دفاع قضایی کرد.

برجسته ترین اشکالش ناب گرایی و مطلق گرایی بود:

از منظر زبانشناسی علمی، اصرارش در پدید آوری زبان پاک را افراطی تلقی می کنند.

مطلق گرایی و ناب گرایی در دین و زبان باعث افراط گرایی او در این دو حوزه و طلب دین ناب و زبان سره شده بود.

تاکیدش بر خردورزی و نقدش به ادبیات و شعر و خصوصا حافظ و سعدی، افراطی تلقی می شود و ناشی از نشناختن جوهر ادبیات و به رسمیت نشناختن استقلال حوزه عاطفه و احساس، دانسته اند.

منبع:

جلد سوم از صبا تا نیما، یحیی آرین پور، نشر زواره

14 دی 1404

جنبش مسلمانان مبارز و امت

جنبش مسلمانان مبارز و امت

محمدامین مروتی

جنبش مسلمانان مبارز، به رهبری حبیب الله پیمان از جریانات سیاسی ملهم از چپ و ملتزم به اسلام سیاسی بود که در ابتدای انقلاب نشریه ای به نام "امت" را با تیراژ صدهزار نشر می کرد.

این جنبش در شعارهایش نسخه اسلامی حزب توده بود که شعار اصلیش نابودی امپریالیسم آمریکا بود. خواستار خلع ید و مصادر اموال سرمایه داری وابسته مانند برندهایی چون ارج و مینو و ایران ناسیونال بود و معتقد بود:

"امپریالیسم جنایتکار به کمک شاه خائن کرخانجات رنگ وارنگ در ایران به وجود آورد تا سبب سود بردن کارخانجات غربی شوند."

امت در کنار نشریه مردم، لیبرالیسم را به یک فحش ساسی تبدیل کرد و آن را جاده صاف کن امپریالیسم نامید و دولت موقت به رهبری بازرگان را زیر حمله مداوم می گرفت.

با حمایت از دانشجویان پیرو خط امام خواهان محاکمه جاسوسان آمریکایی بود و در دفاع از دادگاه های انقلاب حامی اعدام سران ارتش بود.

و همه این ها به امید تحقق رویایی با نام "جامعه بی طبقه توحیدی".

تفصیل مطالب را می توانید در کتابی از احسان الله خدیوی به نام "امت در فراسوی نیک و بد" بخوانید که نشر نگاه معاصر در 1404 آن را منتشر کرده است.

منبع:

اندیشه پویا شماره 99 (آذر 1404)

26 آذر 1404

سنت گرایی انتقادی آرش نراقی

سنت گرایی انتقادی آرش نراقی

محمدامین مروتی

آرش نراقی که از شاگردان مبرز دکتر سروش بوده در سالیان اخیر پروژه ی خود موسوم به "سنت گرایی انتقادی" را پیش می برد و راهش را از روشنفکری دینی سروش جدا کرده است.

سنت گرایی صبغه ای دینی دارد به این معنی که سکولار نیست و می کوشد رویکردی معنوی نسبت به دین را حفظ کند و دین را تابع عقلانیت برون دینی نکند. منطق درونی دین نباید نادیده گرفته و یکسره تابع عرف و عقلانیت برون دینی شود.

این پروژه در عین حال انتقادی است به این معنا که تعارض های اندیشه دینی را با تکیه به عقلانیتی لاکاتوشی حک و صلاح کند. همینطور انتقادی به این معناست که در دام انحصار نیفتد. به همین دلیل نراقی، اصل به رسمیت شناختن حق ناحق بودن را – که اصلی اخلاقی و عدالت محور است- به جای پلورالیسم و نسبیت گرایی می گذارد. نقد نراقی به روشنفکری دینی دو چیز است: سیاسی کردن دین و مقدس کردن سیاست. پروژه نراقی حرکت از دین سیاسی به سوی دین مدنی است.

منبع:

گفتگوی رضا خجسته رحیمی با آرش نراقی، اندیشه پویا شماره 98، مهر 1404

5 آبان 1404

نژاد و دین ایرانیان

نژاد و دین ایرانیان

محمدامین مروتی

برخلاف مشهور نژاد ایرانیان صرفا آریایی نیست. دو هزار سال قبل از آمدن آریایی ها دولت عیلام را داشته ایم که با آریایی ها آمیخته اند. فرهنگ ایرانی تلفیقی از فرهنگ آسیای غربی(عیلامی-بین النهرینی) و آریایی(هندو ایرانی) است. آریایی ها اقتصاد شبانی و شکار داشته اند و از ساکنان بومی فلات که کشاورز بوده اند به لحاظ تاریخی عقب تر بودند.

مردوک اولین خدای یگانه و خدایی بابلی است که جای خدایان پیشین را گرفته است.

احتمالاً ایرانیان مفهوم خدای یکتا را از مردوک بابلی گرفته اند با این تفاوت که مردوک خدای محلی بوده است و ایرانیان بت پرست هم نبوده اند. یهودیان هم یکتاپرست بوده اند و بت پرست نبوده اند ولی اولا دین یهود، دینی محلی بوده و ثانیاً به اندازه ادیان ایرانی اخلاق محور نبوده است. زرتشت به ریاضت و قربانی تاکید ندارد بلکه بر اندیشه و کردار و گفتار نیک تاکید دارد. اختیار و مسئولیت فردی نزد زرتشت کاملاً برجسته است. مفهوم مجازات و پاداش فردی و بهشت و جهنم هم مفهومی ایرانی بوده. پیش از آن مجازات ها قومی و قبیله ای بوده است. مثلاً در تورات بر اثر خطای سلیمان، قومش عقوبت می بیند. یعنی مثل ارتش، در اینجا هم مجازات دسته جمعی داریم.

آیین زرتشتی نوعی تکامل از اسطوره به متافیزیک بوده است و ایزدان مختلف از خدا بودن به سوی فرشته شدن پیش می روند و یا به صفات اهورامزدا تبدیل می شوند. امشاسپندان جلوه های مختلف خدایند.

اما از "گات ها " یا سروده های خود زرتشت که بگذریم، در "یشت ها" و "یسنه ها" باز سر و کله خدایان مختلف پیدا می شود.

در مجموع می توان گفت که اسطوره ها به دوران شرک و تعدد خدایان مربوطند و در دوران توحیدی زوال می یابند.

منبع:

از اسطوره تا تاریخ، دکتر مهرداد بهار، نشر چشمه

30 فرودین 1404

چکیده و خلاصه ی ادیان ایرانی

چکیده و خلاصه ی ادیان ایرانی

محمدامین مروتی

زروانیسم:

آئین زروانی آئینی شفاهی و بسیار قدیمی و به روایتی بیش از دوازده هزار ساله است.

زروانیان معتقد به خلق اهورامزدا و اهریمن توسط زروان یا همان خدای زمان بی پایان بودند. در حالی که زرتشتیان معتقد بودند اهورامزدا خالق اندیشة نیک و بد است: سپنته مینو خرد و معنای پاک و اگره مینو خرد و معنای ناپاک.

مغان مردان دینی و موبدان هخامنشیان بودند. بنابراین نظر عده ای از پژوهشگران زرتشت همزمان با کوروش بزرگ بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی می‌زیسته‌است. می‌توان گفت مزدیسنا در زمان هخامنشیان در حالِ پیشرفت در میان باورهای عامه مردم بوده ‌است. به اعتقاد این پژوهشگران، داریوش یک زرتشتی نودین بوده‌است و این دین را به عنوان دین دولتی در کشور نوپای خود رواج داده‌است.

میترائیسم:

آیین میترا در قرون اول تا سوم میلادی در رم وجود داشته است ولی پس از رسمی شدن دیانت مسیحیت در قرن چهارم از بین رفته. اما سابقة آیین مهر ایرانی و هندی به500 سال ق.م مسیح برمی گردد.

در میان هخامنشیان اهورامزدا خدای اعظم بوده ولی در سنگ نوشته های این دوران و در اوستا، از خدایان مهر(میترا) و آناهیتا(ناهید) هم سخن می رود.

اشکانیان ابتدا به میترائیسم و سپس به آیین زرتشتی گرویدند. به نظر "مهرداد بهار"، میترائیسم در ایران معادل زروانیسم بوده است. دکتر مهدی بهار معتقد است معابد میترایی به جهت ساختار، شبیه زورخانه های امروزی بوده اند. اسامی بیشتر پادشاهان اشکانی، مهرداد بود که با خدای مهر مربوط بوده است.

آیین مهر در اثر سخت گیری زرتشتیان به اروپا رفت و با آیین مسیحیت در هم آمیخت.

یلدا شب تولد مهر یعنی خورشید است. یلدا لغت سریانی به معنی میلاد که می تواند با میلاد مسیح مربوط باشد و نوعی از اختلاط و تأثیر و تأثر فرهنگی بین ایرانیان و مسیحیان باشد.

در اوستا سرودی به نام «مهریشت» وجود دارد. طبق سنت زرتشتی، پل چینوَد محل قضاوت در مورد اعمال درگذشتگان است و آنجا سه ایزد میترا، سروش و رشن به ریاست میترا در مورد اعمال درگذشتگان داوری می‌کنند.

آیین زرتشتی:

اهورا مزدا قبل از زردشت هم خدای زروانیان و آیین مهر بوده ولی نزد زرتشت تعالی می یابد و خدای دیگران را به حاشیه می برد.

اهورامزدا یعنی خدای هستی بخش بزرگ دانا. مزدَیَسنا پیرامونِ ۱۲۰۰ (پیش از میلاد) تا ۱۰۰۰ (پیش از میلاد) از سوی پیامبر ایرانی، زرتشت اسپنتمان، پایه‌گذاری شد. مزدَیَسنا به معنی پرستنده اهورا مزدا و معادل آیین زرتشتی است.

گات ها یا گاهان که سروده های زرتشت است، دین یکتاپرستی است واما بقیه اوستا از خدایان(بغان) هم سخن می رود.

بیستون یا بغستان یا باغستان باغی بوده که محل نگه داری تندیس خدایان بوده است.

آیین مانی:

مانی که در سال ۲۱۵ یا ۲۱۶.م چشم به جهان گشود.

او در ۲۵ سالگی، دعوی پیامبری کرد، مانی در این باره می‌‌‌‌‌گوید: «در هر زمانی انبیا، حکمت و حقیقت را از جانب خدا به مردم عرضه کرده‌‌‌‌‌اند، گاهی در هندوستان به وسیله پیغمبری بودا نام و گاهی در ایران به واسطه زردشت و زمانی در مغرب زمین به وسیله عیسی، عاقبت من که مانی پیغمبر خدای حق هستم، مأمور نشر حقایق در سرزمین بابل گشتم».

مانی آیینی دینی را بنیان گذاشت که می‌‌‌‌‌توان آن را تلفیقی از آن مذاهب دانست. حجم مناسک آیین زرتشت، برای افزایش قدرت موبدان به حدی رسیده بود که مذهب مانی که از قید مراسم‌های پیچیده دین زرتشتی رها بود مورد استقبال مردم قرار گرفت. دین مانی که تلفیقی از مزدیسنا و مسیحیت و بودیسم بود به سرعتی فزاینده رو به گسترش داشت ولی به شدت توسط شاهان و موبدان ساسانی سرکوب شد.

از این رو مانی خود را «فارقلیط»، خاتم پیامبران که مسیح ظهور او را خبر داده بود، خواند و برای اشاعه آیین خود سفرهای بسیار کرد و هدایت خود را جهان‌‌‌‌‌شمول دانست.

در روایتی گفته می‌‌‌‌‌شود پای او را با زنجیر بستند و آن قدر آن را تنگ کردند تا جان داد. بنا به روایت دیگری سرش را از تن جدا کرده و بر دروازه شهر گندیشاپور خوزستان آویختند، پیکرش را مثله کرده و پوستش را از کاه پر کردند.

از مانی کتاب‌‌‌‌‌های متعددی نظیر انجیل زنده، گنجینه زندگانی، رازها، ارژنگ و شاپورگان به یادگار مانده است که به زبان‌های گوناگون ترجمه شده است.

آیین مزدک:

از اواسط دوران ساسانی جنبش مزدکی برای اصلاح دین زرتشتی و کاهش قدرت مغان پدید آمد که آن هم به طرز شدیدی سرکوب شد و قباد پادشاه ساسانی که از این جنبش برابری خواهانه استقبال کرده بود از مقام شاهی خلع گردید. به دنبال آن در زمان انوشیروان گزارش پهلوی اوستای مکتوب نوشته شد.

آیین مزدک، نوعی اصلاح در دین زرتشت و ترکیب آن با آیین مانی است. او تفسیری جدید و بدیع از دین زرتشت ارائه کرده‌است. (دریایی، شاهنشاهی ساسانی، ۴۲.)

در واقع می‌توان گفت آیین مزدک در عمل ترکیبی از دین زرتشتی در دوران ساسانیان، آیین مانوی و آداب و باورهای جوامع روستایی ایران آن زمان بوده‌است.( بهار، ادیان آسیایی، ۹۶.)

مزدکیان معتقد بودند که با کردار نیک و بدون اجرای شعائر ظاهری می‌توان رستگار شد.( دریایی، شاهنشاهی ساسانی، ۸۶.)

مزدک مخالف کینه‌جویی و جنگ، و طرفدار صلح بود و ظاهراً این اعتقاد یکی از بزرگترین دلایل شکست مزدک و مزدکیان بود. ( خسروی، مزدک، ۵۵.)

نهضت مزدک، هم بر ضد استمرار بزرگ‌مالکی و هم بر ضد برده‌داری بود. جنبش مزدک در دوران اولیه بزرگ‌مالکی در ایران و زمانی که فشار به عامه مردم زیاد شده بود، ظهور کرد، و سبب پیوستن توده‌های عظیمی از روستاییان به این نهضت شد. ( اکبری، مقاله علل اجتماعی ظهور مزدک، ۶۹–۶۸.)

بستر رشد این آیین، اختلافات طبقاتی شدید و نفوذ روحانیون زرتشتی در زمان ساسانیان بود. مزدک دنبال کاستن قدرت اشراف و روحانیون در مقابل شاه بود.

از همین رو قباد در ابتدا، از مزدکیان حمایت و به بسط و گسترش آن یاری رساند اما در اواخر از حمایت مزدکیان دست کشید و همین امر موجب قتل‌عام مزدک و مزدکیان به‌دست خسرو انوشیروان شد.

نفوذ موبدان زرتشتی در کنار برقراری سیستم کاستی و طبقاتی، نوعی نارضایتی در میان مردم پدید آورده بود که گسترش آیین مانی و مزدک را باید نوعی واکنش به این نفوذ دانست. احدی حق خروج از طبقه و کاست خود را نداشت.

بر اساس گزارش فردوسی، ظاهراً خسرو با توطئه‌ای سه‌هزار تن از مزدکیان را در روز مهرگان در باغی جمع کرد(خسروی، مزدک، ۸۶.) و آنان را مانند درخت بر روی زمین کاشت به طوری که سرهای آن‌ها در زیر خاک و پاهایشان در هوا بود و پس از آن مزدک را هم به همان باغ فراخواند و او را از پاهایش به دار آویخت و تیر باران کرد.( علوی، مختصری درباره تاریخ مزدک، ۵۶.) بنا بر روایت فردوسی، مزدک و مزدکیان در مدائن قتل‌عام شدند.( علوی، مختصری درباره تاریخ مزدک، ۵۶.)

27 فروردین 1404

دین در گذرگاه تاریخ

دین در گذرگاه تاریخ

(چیستی و چرایی دین)

محمدامین مروتی

تکوین اندیشه دینی:

بیم و امید و دانستن(خوف و رجا و کنجکاوی)، سه انگیزه ای بوده اندکه به تکوین ادیان ابتدایی منجر شده اند.

ظاهراً آغاز دین با مرده پرستی و نیاپرستی و امید بستن به کمک نیاکان مرده بوده است. مردگان به خواب زندگان می آمده اند و این برای بازماندگان، به معنای ادامه وجود نیاکان شان در عالمی دیگر و بدون جسم بوده است و این اولین تصور انسان از روح بوده است. لذا تصور روح مقدم بر تصور خداست. ارواح مردگان، که قدرت های ماورایی هم داشته اند، رفته رفته به خدایان تبدیل شده اند.

در کنار امید به یاری نیاکان، ترس از نیروهای مخرب طبیعی وجود داشته که به دلیل ناتوانی از تبیین این نیروها، نتایج خوب و بد، به موجودات نیک و بد قدرتمندی نسبت داده می شده اند. به ارواح و دایان نیکخواه یا شریری که باید به نوعی رضایتشان را با قربانی و نیایش جلب می کردند.

علاوه بر بیم و امید(خوف و رجا)، انگیزه سومی که به اندیشه دینی پرو بال داده است، تلاش برای فهم جهان بوده است. در واقع دین نخستین کوشش های بشر برای فهم جهان و تبیین نسبت آدم با عالم بوده است. بشر غالباً فهم دین خود را در قالب اسطوره ها، به تصویر می کشید.

تحولات در دین:

اما شکل و محتوای این ادیان، در طول زمان دچار تغییرات اساسی گشته است و مهمترین این تغییرات عبارتند از:

تغییر از شرک به توحید، از خدای بیرحم به خدای رحیم، از تشبیه به تنزیه و بالاخره از خدای متعال و دور از دسترس، به خدای وحدت وجودی که در میان جهان است نه خارج از آن. همچنین از دین عوامانه و عالمانه به سوی دین عارفانه و عاشقانه.

در حقیقت، نوعی بده بستان و دیالکتیک همیشگی بین خدا و انسان در جریان بوده که این تحولات و تغییرات را رقم می زده است. بنابراین شکل و محتوای دین هم مانند همه پدیده های بشری، امری تکاملی و متغیر است.

سبک زندگی دینی:

همچنین دینداری بیش و پیش از هر چیز، مبین سبک و روشی برای زیستن بوده است. روشی که دل بدان آرام می گیرد. معنی ایمان همین آرام گرفتن و امنیت باطن است. ایمان یعنی ارتباط با خدایی که کمی و کاستی ها و خلل و فرج زندگی دشوار و بی معنا را پر می کند و آن را معنادار و جهتمند می کند. حتی به سختی ها و مصائب زندگی، معنا میدهد و آن ها را قابل تحمل تر می سازد. سَبکی از زندگی که انسان دیندار با آن سبکبارتر، راحت تر و شادتر و خوش تر است.

در این سبک زندگی، آیین ها جایگاه ویژه ای دارند. مناسک و آیین ها و به خصوص اعیاد دینی، با بازتولید دسته جمعیِ دین، انرژی مضاعفی به زندگی دینداران تزریق می کنند. این بازتولید عمدتاً جنبه اخلاقی و اجتماعی دارد و موجب انسجام و اتحاد بیشتر مردم می شود. مثلاً نذور و مهربانی های مردم در این مناسک، محلی برای بروز خود پیدا می کند.

آیین ها ساده ترین اعمال را مقدس و مهم می کنند.

گوهر دین:

بدین ترتیب ادیان اولیه، مجموعه ای از علم و زندگی و روابط اخلاقی و اجتماعی بوده اند. اما به تدریج علم و جامعه شناسی از زیر سایه دین بیرون آمدند و استقلال خود را یافتند. دین از سیاست و علم جدا شد، اما کماکان متکفل اخلاق ماند تا آن که اخلاق غیردینی هم برای خودش محلی از اِعراب یافت. هر چند اخلاق دینی هنوز هم پشتوانه اخلاق به خصوص در میان مردم عادی است. در تحلیل نهایی برای دین چیزی نماند جز باور به عالمی غیرمادی و مینُوی. باور به عالم معنا و نامحسوس، تنها چیزی است که دین اصالتاً و بالاستقلال برای خودش دارد و می توان آن را گوهر و جوهر دین دانست. باور به وجود رازی بزرگ در پس پرده ی عالم ماده. رازی که به قول حافظ، "به حکمت" گشودنی نیست. به احاطه ذهن در نمی آید و تنها با عشق ورزی می توان صید آن شد. عقل بدان راه ندارد، ولی عشق دارد. به تسخیر ذهن در نمی آید بلکه ذهن را تسخیر می کند. عرفا بدان "حیرت" می گویند. در تحلیل نهایی، جوهر دین عرفان و نگاه عارفانه به عالم و آدم است. ارتباط قطره با دریا میسر نیست مگر اینکه قطره در دریا غرقه شود. اگر قطره بخواهد به دریا احاطه داشته باشد، به تعبیر حافظ، "محال اندیش" است:

خیالِ حوصلۀ بحر می پزد، هیهات!

چه هاست در سر این قطرۀ محال اندیش

و اصل دین تجربه دینی و معنوی است. حال است نه قال. شیرین کام شدن است و از حلواحلوا گفتن دهان شیرین نمی شود. اتصال و ارتباط است. روشن شدن است:

اصل دین ای خواجه روزن کردن است

دوزخ است ان خانه که بی روزن است (مولوی)

غرقه شدن در چیزی، معرفت شهودی و حضوری است و احاطه ذهنی بر آن، معرفت اکتسابی. تفاوتشان مثل احساس دندان درد و توضیح دندان درد به کمک کلمات است.

گوهر دین، حسرت و تمنای بهشت و احوال بهشتی است.

10 فروردین 1404

پدیدار شناسی دین

پدیدار شناسی دین

محمدامین مروتی

پژوهش در دین به عنوان یک پدیده تاریخی و اجتماعی یک چیز است و نقد گزاره های دینی برای اثبات کذب آن ها، از منظری آتئیستی، چیزی دیگر. اولی دین پژوهی است و دومی دین ستیزی.

نگاه تاریخی و اجتماعی و مردم شناسانه، مسیری است که مارکس و فروید و تا حدی "جیمز فریزر" رفته اند. مارکس، دین را آه ستمدیدگان و پناهگاهشان تعریف می کند و فروید منشأ قانون نخستین و تداوم نیاپرستی(توتم و تابو).

الیاده می گوید این رویکردها، تقلیل گرایانه است و کل واقعیت دین را باز نمی نماید.

دین قابل تقلیل و قابل تاویل به جامعه شناسی و روانشناسی و سایر علوم نیست. دین اصالتی قائم به ذات دارد و روش شناسی خود را می طلبد. این روش شناسی تا حد زیادی بر مطالعات تطبیقی خاصه در میان جوامع قبیله ای و بدوی استوار است. این مطالعات می کوشند جوهر و گوهر مناسک دینی را از دل اسطوره شناسی استخراج کنند.

اسطوره بیان نمادین و رمزی واقعیت است. هسته اولیه اسطوره ها وقایع تاریخی و عمدتاً ماقبل تاریخی اند که با پوسته هایی از خرافه و گزافه در می آمیزند. کار اسطوره شناسی تفکیک هسته و پوسته به منظور فهم کارکردهای اسطوره است. هسته و میانمایه اسطوره ها همیشه معقول و هوشمندانه و ناظر به حل مسائل بوده است.

در رویکرد پدیدار شناسانه، اساطیر دینی، "سنگواره های زنده" تلقی می شوند.

به نظر الیاده، رویکرد علمی به دین مانند مطالعه فیل با میکروسکوپ است. این موضوع، مسئلۀ معیار و مقیاس را مهم می کند. چشم بشر، برای درک کلیت فیل، مقیاس بهتری از میکروسکوپ است.

بنابراین در کنار نگاه جامعه شناسانه و نگاه آتئیستی، رویکرد سومی هم به دین وجود دارد و آن رویکرد پدیدارشناسانه است. در این رویکرد می خواهیم دین را همانطوری که به نظر می رسد، بررسی کنیم. این مسیری است که یونگ و میرچا الیاده و هانری کربن رفته اند. در بررسی پدیدارشناسانه، تجلیات و کارکردهای دین مهمتر از علل موجده آن هستند. است.

در این رهیافت، "دین شناسی تطبیقی" و استخراج وجوه اشتراک و افتراق ادیان، ابزار مهمی برای کمک به اسطوره شناسی است.

در بررسی پدیدار شناسانه، وجه مشترک ادیان، همان امر قدسی و معمای وجود است و این امر مقدس از راه مقایسه تطبیقی ادیان مختلف مکشوف می شود. همچنین همه ادیان با جانمندانگاری نسبت دارند. جان همان معنای عالم است.

از نظر الیاده، دین بیش از هر چیز، تقابل بین امر معنوی و دنیوی است.

منبع:

رساله در تاریخ ادیان، میرچا الیاده، ترجمه جلال ستاری، نشر سروش

11 فرودین 1404

حجیت عقل در فهم دین

حجیت عقل در فهم دین

محمدامین مروتی

گفتگوی سه جلسه ای بین دکتر عبدالکریم سروش و آیت الله ابوالقاسم علیدوست در باب شان و مقام عقل در فهم ما از دین، یکی از بهترین و مفیدترین گفتگوهای سالیان اخیر در این موضوع کلیدی و مهم بوده است.

مهمترین محل منازعه این دو بزرگوار این است که عقل، شأن ادارکی و تاییدی نسبت به نقل دارد یا خود نیز مستقلا می تواند فتوا دهد.

علیدوست بر موضع اول و سروش بر موضع دوم پای می فشارند.

لب کلام سروش این است که عقل یه قوه معین و مشخص نیست و آنچه را عقل می نامیم، عقل عقلاست نه عقل منفصل و مجرد از عاقلان هر روزگار.

علیدوست عقل را به مولوی و ارشادی تقسیم می کند و در تفقه به عقل ارشادی معتقد است نه عقل مولوی. یعنی عقلی که شان فهم نسبت به فقه دارد و شان مستقلی برای افتا و حکم ندارد.

سروش عقل را به عقل ادراکی و نقاد و مولد قسمت می کند و عقل فقهی را تنها عقل ادراکی می داند نه صاحب فتوا.

در روزگار ما این عقل خودبنیاد و مستقل، با احکامی که در گذشته از مسلمات فقهی و شرعی بوده، در تخالف و تضاد افتاده است. مسلماتی چون برده داری، حکم اعدام، تعدد زوجات، حجاب، دموکراسی و امثالهم.

مثلاً عقل نقاد امروز می گوید مطالعات جامعه شناسی نشان داده است که اعدام بازدارندگی ندارد. در حالی که حکم اعدام در شرع به همین دلیل صادر شده است. حداقل اگر در گذشته بازدارندگی داشته، امروز ندارد. لذا به حکم عقل باید تغییر کند.

اگر فقه بخواهد بر سبیل گذشتگان بر احکام خود پای فشارد و تعصب بورزد، حاصلی جز طالبانیسم و داعشیسم نخواهد داشت. اما فقهای عاقل تر، در عمل در مقابل فشار عقل عقلا، گام به گام عقب نشسته اند و با تاخیر بدان تن داده اند. این همان عرفی شدن فقه است. این همان تبعیت فقه از مصالح و مفاسد عقلی است.

علیدوست معتقد است فقه ما ظرفیت این را دارد که خود را به روز کند. سروش می گوید این ظرفیت، همان عقب نشینی فقه در مقابل ضروریات و اقتضائات عصری است.

علیدوست "قاعده ملازمه" را یکسو می کند و می گوید "ما حکم بالعقل، حکم به الشرع"، درست است اما عکسش لزوماً صادق نیست. بسیارند قواعدی که عقل تایید می کند و شرع تکذیب. عقل امروز برده داری را قبول ندارد ولی کماکان بر قصاص تاکید دارد و در مورد دموکراسی هم ملاحظات خودش را دارد و الخ.

علیدوست نقد سروش را به خود او برمی گرداند که اگر عقل، عقل عقلاست، تکثر فهم عقلا پیش می آید. عقلایی هم هستند که حکم به میلیتاریسم و جنگ می دهند. ملاک کدامیک از این عقل هاست؟

سروش می گوید اصولاً در عصر جدید، یقین نداریم و عقل هم کاشف یقین نیست. در علوم تجربی هم قطع نداریم و در معرفت شماسی حدید بر خلاف روزگاران گذشته صحبت از قطع و یقین نیست مگر قطع و یقین روانشناسی. یعنی اینکه کسی خود را در عقیده ای جازم بداند که ربطی به معرفت شناسی ندارد. سروش می گوید حتی کسی مثل محمدباقر صدر، پای احتمالات را در احکام به میان می آورد و اتفاقا عمل کردن بر مبنای احتمالات خودش امری عقلانی و عقلایی است و حکم لزوماً نباید مبتنی بر قطع باشد که لزوم التزام بدان پیش آید. یعنی فقه در مقابل عرف و عقل عقب می نشیند.

همچنین در پاسخ علیدوست می توان گفت که عقل عقلا که عقل فقهی را عقب می زند، همان عقل عرفی است. عرف روزگار ما دیگر برده داری، اعدام و تعدد زوجات را برنمی تابد و ما تنها باید به روند تغییرات این عرف بنگریم که در جهت تضعیف احکام سده های گذشته است. یعنی در غیاب عقل قطعی و مطلق، بلبشوی احکام نداریم و تغییرات نسبی و روند عرفی شدن فقه است که ملاک قرار می گیرد. جامعه امروز دیگر هرگز به برده داری برنمی گردد و این به سبب انباشته شدن عقل نسل امروز بر روی عقل نسل های پیش از این است. آزمایش و خطا موجب تحولات و تغییراتی در جهت کارآمدی بیشتر قواعد و قوانین بشری می گردند و همین کافی است و بهترین ملاک برای تشخیص عقل عرفی یا همان عقل عقلاست.

سخن آخر اینکه خود شارع و پیامبرش، بر کانتکست عرف روزگار حرکت و اصلاح می کرده اند. اما فقهای مقلد، بی توجه به این شیوه عمل پیامبران، احکام زمانمند و مکانمند ایشان را فرازمانی کرده اند و برایش قواعد دست و پاگیر فراوان تراشیده اند و گره اصلی ماجرا در همین رویکرد تعبدی به جای رویکرد تعقلی پیامبران بوده است. در واقع آنان به جای نگریستن به سمت و سوی اشاره انگشت پیامبران، در انگشت ایشان خیره مانده اند.

28 آذر 1403

مناسبات فقه و حقوق

مناسبات فقه و حقوق

محمدامین مروتی

فقه، بما هو فقه، یعنی فقه به عنوان فقه، مجموعه ای از احکام اجتماعی و اخلاقی است که در یک برهه ی تاریخی، رنگ دینی می گیرند. اما ذاتاً و اصالتاً، ماهیتی فراطبیعی، فراعقلی و فرا اخلاقی ندارند. خطای فقهای متعصب و ارتدوکس این است که سعی می کنند فقه را امری الهی و غیربشری و متمایز از حقوق و قوانینی قلمداد کنند، که در بستر عرف و تاریخ، توسط عقل و اخلاق بشری، به منصه ی ظهور می رسند. در حالی که فقه ادامه همین قوانین عقلی و اخلاقی بشری با رنگ و بوی دینی است و شارع فارغ از عرف و عقل عقلا و فارغ از ظرفیت های تاریخی ملل، به ایشان تحکم نمی کند، بلکه عرف عقلا را امضا می کند و نواقص سنتی را تصحیح می کند.

از منظر فقه اللغه هم فقه و تفقه به معنی تعقل و تامل در حل مشکلات فیمایبین افراد بشر است با ارجاع به عرف وعقلای قوم، نه سنگ اندازی در مسیر حل این مسائل با ارجاع به عرف گذشته و عقلای گذشته.

یکی از منابع فقه در میان معتزله و شیعه، عقل و در میان حنفیان قیاس است.

اما همان عقل هم منبع مستقلی نیست و باید در چارچوب شرع، ورزیده شود. بدین ترتیب شان این عقل، بیش از شان قیاس نیست.

هرچند گفته می شود ما حکم به عقل حکم به شرع و بالعکس، اما این عقل، عقل مستقل و سلیم و عرفی نیست. عقل ضمیمه و وابسته است. عقلِ قائم بالذات نیست، عقلِ قائم به شرع است.

عقلی که به استنباط از نقل محدود و مقید و محکوم است و نمی تواند خارج از چارچوب نقل، عقل بورزد. عقلی که در تعارض با نقل، به جای تاویل عقلی آن، باید خود را نفی کند.

اما عقل متکی به نقل، بسیار محدود است و نمی تواند در مسائل مستحدثه و نوظهور، گرهی را بگشاید. زیرا نقل محدود و مختصر است. در مورد روایات نه تنها این محدودیت و کم بضاعتی وجود دارد، بلکه موضوع تعارضات و احادیث موضوعه کار را تقریباً بیهوده و غیرممکن می کند. در مورد قرآن، کار به مراتب ساده تر است اما بدون استفاده از عقل و اخلاق مستقل، باز کار مشکل است.

در واقع شرع بانی اخلاق و عقل نیست بلکه مویدشان و متکی بدان هاست. این کلید حل تعارضات شرع و عرف است.

19 آذر 1403

ماهیت فرشته و شیطان

ماهیت فرشته و شیطان

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم می گوید ماهیت نفس و شیطان و همچنین عقل و فرشته یکی است که برای مصلحت های الهی دو صورت و نمود یافته اند:

۴۰۵۴ نَفْس و شَیْطان هر دو یک تَن بوده‌اند در دو صورت خویش را بِنْموده‌اند

۴۰۵۵ چون فرشته وْ عقل کایْشان یک بُدَند بَهرِ حِکْمَت‌هاش دو صورت شُدند

نفسانیت دشمنی پنهانی است که مانع عقل ورزی انسان می شود: و دشمن جان و ایمان اوست:

۴۰۵۶ دشمنی داری چُنین در سِرِّ خویش مانِعِ عقل است و خَصْمِ جان و کیش

مانند سوسمار حمله می کند و در سوراخ خود پنهان می شود و از سوراخی به سوراخ دیگر می گریزد. به همین دلیل شیطان را خناس گفته اند که مانند خارپشت سرش را بیرون می کند و دوباره پنهان می کند تا شکار نشود و با این کار مار را زبون و شکار می کند:

۴۰۵۷ یک نَفَس حَمله کُند چون سوسمار پس به سوراخی گُریزَد در فرار

۴۰۵۸ در دل، او سوراخ‌ها دارد کُنون سَر زِ هر سوراخ می‌آرَد بُرون

۴۰۵۹ نامِ پنهان گشتنِ دیو از نُفوس وَنْدَر آن سوراخ رفتن شُد خُنوس[1]

۴۰۶۰ که خُنوسَش چون خُنوسِ قُنْفُذ[2] است چون سَرِ قُنْفُذ وِرا آمد، شُد است

۴۰۶۱ که خدا آن دیو را خَنّاس خوانْد کو سَرِ آن، خارْپُشتَک را بِمانْد

۴۰۶۲ می‌نَهان گردد سَرِ آن خارپُشت دَم‌به دَم از بیمِ صیّادِ دُرُشت

۴۰۶۳ تا چو فُرصت یافت سَر آرَد بُرون زین چُنین مَکْری شود مارش زَبون

مولانا می گوید اگر نفس از درون راهت را نزند، راهزنان بیرون هم نمی توانند گمراهت کنند:

۴۰۶۴ گَرنه نَفْس از اَنْدَرون راهَت زدی رَهْ‌َزنان را بر تو دستی کِی بُدی؟

وظیفه نگهبانِ نفس این است که از طریق شهوت دل تو را در اختیار بگیرد:

۴۰۶۵ زان عَوانِ مُقْتَضی، که شَهوت است دلْ اَسیرِ حِرْص و آز و آفت است

این نگهبان مخفی است که باعث می شود نگهبانان حکومتی دستگیرت کنند:

۴۰۶۶ زان عَوانِ سِر، شُدی دُزد و تَباه تا عَوانان را به قَهْرِ توست راه

به همین دلیل پیامبر فرمود دشمن ترین دشمنان تو، در درون تو و قلب توست:

۴۰۶۷ در خَبَر بِشْنو تو این پَندِ نِکو بَیْنَ جَنْبَیْکُم لَکُم اَعْدی عَدُو[3]

فریب شکوه و فریب این دشمن را مخور که کارش لجاجت و دشمنی است:

۴۰۶۸ طُمْطُراقِ این عَدو مَشْنو گُریز کو چو اِبْلیس است در لَجّ و سِتیز

او تو را با دنیاپرستی می فریبد و باعث عذاب دائمی ات می شود:

۴۰۶۹ بر تو او از بَهرِ دنیا و نَبَرد آن عَذابِ سَرمَدی را سَهْل کرد

با سحر خود، کاری می کند که تن به مرگ دهی و کاه را کوه و کوه را کاه ببینی:

۴۰۷۰ چه عَجَب گَر مرگ را آسان کُند او زِ سِحْرِ خویش صد چندان کُند

۴۰۷۱ سِحْر، کاهی را به صَنْعَت کُه کُند باز کوهی را چو کاهی می‌تَنَد

زیبایی را با ترفندی، زشت و زشتی را زیبا می نماید و حقایق را وارونه جلوه دهد:

۴۰۷۲ زشت‌ها را نَغْز گرداند به فَن نَغْزها را زشت گرداند به ظَن

۴۰۷۳ کارِ سِحْر این است کو دَم می‌زَنَد هر نَفَس قَلْبِ حَقایق می‌کُند

آدم را خر می کند و خر را آدم مهمی جلوه می دهد:

۴۰۷۴ آدمی را خَر نِمایَد ساعتی آدمی سازد خَری را و آیَتی

این جادوگر نفس در درون تو پنهان است و وسوسه همان جادوی پنهان است:

۴۰۷۵ این چُنین ساحِرْ دَرونِ توست و سِر اِنَّ فِی الْوَسْواسِ سِحْرًا مُسْتَتِر

در دنیایی که سحر هست، باطل کننده سحر هم وجود دارد. چون هر زهری، پادزهری دارد:

۴۰۷۶ اَنْدَر آن عالَم که هست این سِحْرها ساحِران هستند جادویی‌گُشا

۴۰۷۷ اَنْدَر آن صَحرا که رُسْت این زَهرِ تَر نیز روییده‌ست تَریاق ای پسر

پادزهر می گوید از من سپری در مقابل زهر بساز که سخن نفس تو را ویران می کند و سخن من سحر او را باطل می کند:

۴۰۷۸ گویَدَت تَریاق از من جو سِپَر که زِ زَهْرم من به تو نزدیک تَر

۴۰۷۹ گفتِ او، سِحْر است و ویرانیِّ تو گفتِ من، سِحْر است و دَفْعِ سِحْرِ او

20 شهریور 1403


[1] خُنوس: به معنی آشکار شدن و سپس پنهان گشتن است. ( مجمع البیان، ج 10، ص 570)

[2] قُنقُذ: خارپشت

[3] «سرسخت ترین دشمن شما در درون شماست.» (احادیث مثنوی، ص 9)

ماهیت فرشته و شیطان

ماهیت فرشته و شیطان

محمدامین مروتی

به نظر مولانا ملائک از جنس عقلند اما به اقتضای حکمت الهی صورت یافته اند:

۳۱۹۴ چون مَلَک با عقل یک سَررِشْته‌اند بَهرِ حِکْمَت را دو صورت گشته‌اند

ظاهر فرشته، بال و پر است و باطن آن، عقلی که از پر می گذرد و به فر و نور می رسد:

۳۱۹۵ آن مَلَک چون مُرغ، بال و پَر گرفت وین خِرَد، بُگْذاشت پَرّ و، فَر گرفت

پس هر دو پشت و پشتیبان همند و با هم در یک مسیر می روند:

۳۱۹۶ لاجَرَم هر دو مُناصِر[1] آمدند هر دو خوش رُو، پُشتِ همدیگر شُدند

فرشته و عقل واجد حقند و به انسان کمک و سجده می کنند:

۳۱۹۷ هم مَلَک، هم عقل، حَق را واجِدی هر دو آدم را مُعین و ساجِدی

نفس و شیطان هم ماهیت یکسانی دارند و دشمن آدمند:

۳۱۹۸ نَفْس و شَیْطان بود زَاوَّل واحِدی بوده آدم را عَدوّ و حاسِدی

نفس و شیطان انسان را به چشم جسم دیدند و از او گریزان شدند و عقل و فرشته او را نور دیدند و سجده اش کردند:

۳۱۹۹ آن کِه آدم را بَدَن دید، او رَمید وان کِه نورِ مُؤتَمَن دید، او خَمید

عقل و فرشته از دیدن انسان، روشن شدند ولی نفس و شیطان او را به چشم خاک می دیدند:

۳۲۰۰ آن دو دیده‌روشَنان بودند ازین وین دو را، دیده ندیده غَیرِ طین[2]

مولانا می گوید سخنم گویا نیست و در گروهی در نمی گیرد. گروهی که مانند یهود از انجیل و مانند شیعه، از عمر و مانند کر از بربط، نفرت دارند:

۳۲۰۱ این بَیان اکنون چو خَر بر یَخْ بِمانْد چون نَشایَد بر جُهود، اِنْجیل خوانْد

۳۲۰۲ کِی تَوان با شیعه گفتن از عُمَر؟ کِی تَوان بَربَط[3] زدن در پیشِ کَر؟

اما اگر در گوشه ای کسی باشد که پیامم را بگیرد برایم کافی است:

۳۲۰۳ لیک گَر در دِهْ به گوشه، یک کَس است های و هویی که بَرآوَرْدَم بَسْ است

اگر کسی لیاقتش را داشته باشد می تواند از سنگ و کلوخ بی زبان هم بیاموزد:

۳۲۰۴ مُسْتَحِقِّ شرح را سَنگ و کُلوخ ناطِقی گردد مُشَرِّح با رُسوخ [4]

27 خرداد 1403


[1] مُناصر: یاور و پشتیبان

[2] طین: خاک

[3] بربط: آلت موسیقی

[4] مشرح: شرح دهنده/ با رسوخ: نافذ

مارکس و دین

مارکس و دین

در مقدمه نقد فلسفه حق می نویسد:

” انسان دین را می‌سازد نه دین انسان را، دین خودآگاهی و عزت نفس انسانی است که یا هنوز خود را پیدا نکرده و یا دوباره خود را گم کرده است. اما انسان موجودی انتزاعی نیست که بیرون جهان نشسته‌باشد، انسان یعنی جهان انسانی و جهان انسانی یعنی دولت و جامعه. این دولت و این جامعه هستند که دین را تولید می‌کنند: آگاهی جهان وارونه چرا که آنها خود جهانی وارونه هستند. دین نظریه‌ی کلی جهان وارونه، خلاصه‌ی دایره‌المعارفی آن، منطق عوام پسند آن، نقطه‌ی افتخار معنوی آن، اشتیاق آن، جواز اخلاقی آن، مکمل جدی آن و منبع تسلی و توجیه آن جهان وارونه است. این درک خارق‌العاده‌ی ذات انسانی است چرا که ذات انسان حقیقتی ناب ندارد. بنابراین مبارزه با دین به طور غیر مستقیم مبارزه با جهانی است که دین روح و رایحه‌ی معنوی آن است."

"دین آه و فغان مخلوق ستمدیده، روج جهان بی قلب است، همانگونه که روان شرایط اجتماعی در جائی است که روان در آن طرد شده است. دین افیون توده ها است."

"در وهله اول وظيفه فلسفه که در خدمت تاريخ قرار دارد – اينست که بعد از بر ملا شدن اشکال مقدس از خودبيگانگی انسان، از خود بيگانگی را در اشکال نا مقدس آن افشا نمايد. به اين ترتيب نقد به آسمان مبدل به نقد زمين، نقد دین تبديل به نقد بر حقوق و نقد الهيات مبدل به نقد بر سياست می گردد.”

“دین به مثابه خوشبختی تخيلی مردم است و از بين بردنش به مثابه مطالبه خوشبختی واقعی آنهاست. مطالبه کنار گذاشتن خيال پردازيها در مورد کيفيت آنست، مطالبه کنار گذاشتن کيفيتی است که به خيالبافی ها احتياج دارد. بنابراين نقد دین، در نطفۀ خود، نقد این دره اشکی است که دین هاله آن است.

نقد دین، زنجیرهایی را عریان ساخته است که گل های خیالی، آنها را از نو پوشانده اند، نه به خاطر آنکه انسان زنجير خشک و کسل کننده ای را حمل کند بلکه به خاطر آنکه زنجير را به دور افکند و گلهای زنده را بچيند. نقد دین، توهم را از انسان مي‌زدايد تا هم‌ چون انساني توهم زودوده و بر سر عقل آمده بينديشد، عمل کند و واقعيت خويش را سامان دهد؛ تا به گرد خويش بچرخد، چرا که خود، خورشيد راستين خويش است. مادامي که انسان به گرد خويش نمي‌چرخد، دين صرفا خورشيد توهمي است که به دور او مي‌گردد.“

” این سقوط ادیان قدیمی نبود که سبب سقوط دولت‌های باستانی شد، بلکه سقوط دولت‌های باستانی باعث سقوط ادیان قدیم شد.”

چند ماه بعد، مارکس در نامه‌ای به آرنولد روگه( 1802-1880) دیدگاهی نسبتا ساده‌تر همراه با این اعتقاد که دین نهایتا محو خواهد شد اتخاذ کرد:

” دین فی‌نفسه بدون محتواست، دین بودنش را مدیون بهشت نیست بلکه مدیون زمین است و با الغای واقعیت تحریف شده که به عنوان نظریه‌ی دین عمل می‌کند، دین خود به خود فرو خواهد ریخت.”

"برداشت دینی از جهان تنها هنگامی محو می شود که روابط معقولی بین افراد بشر برقرار شود. زمانی که تولید مادی جامعه از حجاب رازآمیزش خارج شود و به صورت همبستگی آزاد آدمیان تنظیم شود." (کاپیتال ص 84-85)

اخلاق پیامبری

اخلاق پیامبری

محمدامین مروتی

پیامبران قبل از اینکه پیامبر شوند باید شایستگی های اخلاقی آن را داشته باشند.

در قصه ای که جامی در هفت اورنگ آورده است، موسی در پی یافتن بره ای که از گله فرار کرده، مرارت زیاد می کشد تا او را از طعمه گرگ شدن نجات دهد. همانجاست که خدا او را برای پیامبر شدن لایق می بیند:

روزی از روزها کلیم خدا

که زدی گام در حریم وفا

در شبانی به ره نهاد قدم

بره ای کرد ناگه از رمه رم

بره هر سو دوان و او در پی

کرد بسیار کوه و هامون طی

آخرش سست شد ز سختی رگ

دست و پا سوده باز ماند ز تگ

موسی او را گرفت و پیش نشاند

اشک رحمت به روی خویش فشاند

خوی او از غضب نگشت درشت

نرم نرمش کشید دست به پشت

کین رمیدن پی چه بود آخر

زین دویدن تو را چه سود آخر

گر تو را با تو واگذاشتمی

لطف خویش از تو بازداشتمی

بهر گرگ و پلنگ خون آشام

طعمه چاشت می شدی یا شام....

حق تعالی چو در شبانی او

دید آیین مهربانی او

گفت با قدسیان کروبی

آن که خلقش بود بدین خوبی

شاید ار قدر او بلند شود

در جهان شاه ارجمند شود

بر سر خلق سروریش دهند

ره به کوی پیمبریش دهند

سایر پیامبران نیز خلق و خویی داشته اند که برایشان جاذبه ایحاد می کرده و گرنه موفقیتی حاصل نمی کردند.

پیامبر اسلام نیز قبل از مبعوث شدن، به تعبیر قرآن، خلق عظیم و کریم داشته است. ایشان به سه موضوع اخلاقی حساسیت و اهتمام ویژه داشتند: فقرا، یتیمان و زنان.

شاید هیچ کتاب مقدسی به اندازه قرآن تاکید بر احسان نسبت به فقرا و یتیمان نداشته باشد. این تاکیدات فراوان و مکرر در آیات مختلف آمده است. یک دلیل مهم آن، بزرگ شدن خود پیامبر در فقر و یتیمی بوده است:

أَلَمۡ يَجِدۡكَ يَتِيمٗا فَـَٔاوَىٰ / وَوَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ / وَوَجَدَكَ عَآئِلٗا فَأَغۡنَىٰ / فَأَمَّا ٱلۡيَتِيمَ فَلَا تَقۡهَرۡ / وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنۡهَرۡ:

مگر نه تو را يتيم يافت پس پناه داد (۶)و تو را سرگشته يافت پس هدايت كرد (۷)و تو را تنگدست‏ يافت و بى ‏نياز گردانيد (۸)و اما [تو نيز به پاس نعمت ما] يتيم را ميازار (۹) و گدا را مران (۱۰)

همینطور نسبت به زنان پیامبر توصیه های فراوانی کرده است.در آخرین وصیت پیش از مردن به رعایت حقوق زنان تاکید می کنند. علاوه بر تاکید قرآن به رفتار معروف با زنان، نشنیده ایم که خود پیامبر هم در تمام عمرش دست روی زنانش بلند کرده باشد یا ایشان را از خانه بیرون کرده باشد. بالعکس وقتی اختلافی پیش می آمد، ایشان از خانه به مسجد می رفتند.

پیامبر پیش از بعثت مورد اعتماد مردم بود و به همین دلیل لقب "امین" داشت و پیش از بعثت با جماعت "حنفا"، که مسلک ابراهیمی و توحیدی داشتند، مراوده و نزدیکی داشت.

بدین ترتیب به جمله اول این یادداشت بر می گردم که پیامبران باید قبل از مبعوث شدن، شایستگی هایی می داشتند که خداوند رویشان انگشت تایید نهد.

2 اردیبهشت 1403

ارتداد در قرآن

ارتداد در قرآن

محمدامین مروتی

در قرآن مجازاتی برای ارتداد نداریم. در آیه 54 سوره مائده صحبت از ارتداد می شود ولی مجازاتی برایش تعیین نمی شود. خداوند به ملایم ترین زبان به مرتدین می گوید اگر شما از دینتان بازگردید، خداوند کسانی را به جایتان خواهد آورد که رابطه ای قلبی و واقعی و پر از محبت با خدا دارند و خدا نیز ایشان را دوست می دارد. مثل مادری که به بچه اش می گوید اگر از من روی بگردانی، دیگر دوستت ندارم و فلانی را دوست خواهم داشت:

سوره مائدة آيه 54:‏ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ .... ‏: ‏اي مؤمنان! هركس از شما از آئين خود بازگردد، خداوند جمعيّتي را خواهد آورد كه خداوند دوستشان مي‌دارد و آنان هم خدا را دوست مي‌دارند...

در آیه 25 سوره محمد نیز از مجازات ارتداد سخنی نیست و صرفاً آن را به نفس و شیطان منسوب می فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ ‏: شيطان اعمال كسانى را كه بعد از آشكارشدن راه هدايت، مرتد شدند و بازگشتند، در نظرشان بياراست و آرزويشان دراز كرد.

5 اردیبهشت 1403

اسلام و موضوع کنیزان

اسلام و موضوع کنیزان

محمدامین مروتی

کنیزان کسانی بوده اند که در جنگ های روزگاران گذشته، به غنیمت گرفته می شدند و به ملکیت پیروزمندان در می آمدند. این شیوه در میان همه اقوام گذشته، من جمله مسلمانان هم رایج بوده است. اما برنامه اسلام برای بردگان زن و مرد، آزادی تدریجی آن ها بوده است. پیش از آن مانع ازدواج بردگان می شدند و کنیزانشان را برای کسب منافع مادی، وادار به خود فروشی می کردند. اسلام تشویق به مزدوج ساختن آن ها و فراهم ساختن زمینه های آزادی تدریجی شان و حتی کمک مالی به آن ها می کرد:

سوره نور آيه 33: وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ نِكَاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتَابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ فَكَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ وَلَا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاء إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِّتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَن يُكْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ‏: ‏آنان كه امكانات ازدواج را ندارند بايد در راه عفّت و پاكدامني تلاش كنند تا خداوند از فضل و لطف خود ايشان را دارا كند. كساني كه از بردگانتان خواستار (آزادي خود با) عقد قرارداد شدند، با ايشان عقد قرارداد ببنديد اگر خير در ايشان سراغ ديديد و از مال و ثروت خدا كه خدا به شما داده است بديشان بدهيد. همچنين كنيزان خود را وادار به زنا نكنيد، اگر آنان خواستند عفيف و پاكدامن باشند. تا بدين وسيله خواهان مال و دارائي زودگذر دنيا بوده ( و بگوئيد ازدواج آنان با ديگران باعث كم‌كاري ايشان و كاستي رونق و كاهش بهايشان مي‌گردد). هركس ايشان را (با منع ازدواج) وادار ( به زنا و خودفروشي) كند، اگر از واداشتن آنان توبه كند، خدا آمرزگار و مهربان است.‏

سوره نساء آیه 24: وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيماً حَكِيماً ‏: و نيز زنان شوهردار بر شما حرام شده‌اند، مگر آنها كه (در جنگ) به تصرف شما درآمده باشند. از كتاب خدا پيروى كنيد. و جز اينها، زنان ديگر هرگاه در طلب آنان از مال خويش مهرى بپردازيد و آنها را به نكاح درآوريد نه به زنا، بر شما حلال شده‌اند. و زنانى را كه از آنها تمتع مى‌گيريد واجب است كه مهرشان را بدهيد. و پس از مهر معيّن، در قبول هر چه هر دو بدان رضا بدهيد گناهى نيست. هر آينه خدا دانا و حكيم است.

دکتر مصطفی خرمدل در ذیل این آیه آورده است که: "«مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ » زنان كافراني بوده اند كه در جنگ بدون شوهرانشان اسير مي‌شدند و حامله نبودند. امّا اگر با شوهرانشان اسير می شدند، در نكاح ايشان مي‌مانند."

به اسارت گرفتن زنان در جنگ بخشی از عرف روزگار بوده است و تاسیس اسلام نبوده است و در همه جنگها از این قانون نانوشته تبعیت می شده است. ولی امروز دیگر امری معروف و پسندیده به حساب نمی آید.

ازدواج با کنیزان از طرفی هزینه کمتری برای مردان تنگدست داشته و از طرف دیگر زمینه را برای آزادی آنان فراهم می کرده است:

سوره نساء آیه 25: وَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلاً أَن يَنكِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مِّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم مِّن فَتَيَاتِكُمُ الْمُؤْمِنَاتِ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِكُمْ بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ فَانكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنَاتٍ غَيْرَ مُسَافِحَاتٍ وَلاَ مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفَاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَى الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ ذَلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَأَن تَصْبِرُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ : ‏ هر كس را كه توانگرى نباشد تا آزادزنان مؤمنه را به نكاح خود درآورد از كنيزان مؤمنه‌اى كه مالك آنها هستيد به زنى گيرد و خدا به ايمان شما آگاه‌تر است. همه از جنس يكديگريد. پس بندگان را به اذن صاحبانشان، نكاح كنيد و مهرشان را به نحو شايسته‌اى بدهيد. و بايد كه پاكدامن باشند نه زناكار و نه از آنها كه به پنهان دوست مى‌گيرند و چون شوهر كردند، هرگاه مرتكب فحشا شوند مجازات آنان نصف مجازات آزادزنان است. و اين براى كسانى است از شما كه بيم دارند كه به رنج افتند. با اين همه، اگر صبر كنيد برايتان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

9 فروردین 1403

حکایت بنی قریظه

حکایت بنی قریظه

محمدامین مروتی

داستان یهود بنی قریظه، به دلیل اغراض سیاسی، اعوجاج بسیار پیدا کرده است.

اینکه پیامبر هفتصد یهودی را در چند روز از دم تیغ گذراند.

در این باب معمولاً به قصه پردازی های ابواسحاق و طبری استناد می شود.

اما کم و کیف و بستر این رویداد تاریخی چگونه بوده است؟

خلاصه ماجرا این بوده که درسال پنجم هجری ابوسفیان مدینه را محاصره می کند. مسلمانان خندقی به دور شهر می کشند (جنگ خندق) و مقاومت می کنند تا اینکه مکیان نومید می شوند و برمی گردند.

بنی قریظه متحد مسلمانان در برابر مشرکان بوده اند. اما عهدشکنی می کنند و با مشرکان متحد می شوند. در جنگ شکست می خورند. به اسارت درمی آیند. برای تعیین تکلیف اسرا به پیامبر مراجعه می کنند. عرف و رسم روزگار این بوده که مردان کشته شوند و زنان و کودکان به اسارت روند و اموالشان مصادره شود.

سید محمدحسین طباطبایی در تفسیر المیزان آورده‌است:

"رسول خدا در پاسخ بنی‌قریظه که پیشنهاد کردند یک نفر را حکم قرار دهد، فرمود: هر یک از اصحاب مرا که خواستید می‌توانید حکم خود کنید، بنی‌قریظه، سعد بن معاذ را اختیار کردند. آنگاه رسول خدا دستور داد مقاتلان ایشان را - که به‌طوری‌که گفته‌اند ششصد نفر بودند - کشتند." (طباطبایی، سید محمدحسین. «سرانجام یهودیان بنی قریظه و حکمیت سعد بن معاذ دربارهٔ آن‌ها». تفسیر المیزان، جلد ۱۶)

سعد بن معاذ طبق تورات و قانون موسی در سفر تثنیه (۲۰:۱۰–۱۴) بر ایشان حکم کرد:

" 10 چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی، آن را برای صلح ندا بکن. 11 و اگر تو را جواب صلح بدهد، و دروازه‌ها را برای تو بگشاید، آنگاه تمامی قومی که در آن یافت شوند، به تو جزیه دهند و تو را خدمت نمایند.12 و اگر با تو صلح نکرده، با تو جنگ نمایند، پس آن را محاصره کن.13 و چون یهوه، خدایت، آن را به دست تو بسپارد، جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش. 14 لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد، یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر، و غنایم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد، بخور."

مالک بن انس، ابن اسحاق راوی اصلی این جریان را دجال می‌نامد، دلیل این نامگذاری، نقل داستان غزوات پیامبر اسلام با یهودیان از قول فرزندان یهودی عنوان شده‌است.

البته این کار موافق قوانین حقوق بشری امروز و حتی قوانین دوران جنگ امروز نبوده است ولی طبیعی و منطقی و معقول است که هر روزگاری قوانین حقوق بشری و جنگی خود را دارد. ضمناً نباید از یاد ببریم که این کشتار به زمان جنگ مربوط است نه زمان صلح و این همان کاری است که همه لشکرها، با کشور و لشکر مغلوب می کردند.

20 اسفند 1402

سکولاریسم و دین ستیزی

سکولاریسم و دین ستیزی

سکولاریسم بی طرفی نسبت به دین است نه دین ستیزی.

سکولاریسم جدا کردن دینداری و دنیاداری است.

به این ترتیب حکومت های دین ستیز مثل چین و اتحاد شوروی غیرسکولار محسوب می شوند.

به همان ترتیب که دخالت دین در سیاست روا نیست، دخالت سیاست در دین هم نارواست.

دین امر شخصی مردمان است و داشتن یا نداشتنش حق ایشان است. کسی حق ندارد به عنوان عقل کل و آقا بالا سر به کسی بگوید دین داشته باشد یا نداشته باشد.

انسان های دین ستیز همانند حکومت های دین ستیز، نمی توانند دعوی سکولاریسم داشته باشند. آنان نیز غیرسکولارند.

8 فروردین 1403

صفات خدا و اصطلاحات فلاسفه

صفات خدا و اصطلاحات فلاسفه

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر چهارم به حکمت اسمای الهی می پردازد و می گوید خداوند به این جهت خود را بینا خوانده که خود را تحت نظر او بدانیم و از ارتکاب گناه بترسیم:

۲۱۴ از پِیِ آن گفت حَقْ خود را بَصیر که بُوَد دیدِ وِیْ‌اَت هر دَم نَذیر

و از آن جهت خود را شنوا می خواند تا سخن زشتی بر زبان نیاوریم که او بشنود:

۲۱۵ از پِیِ آن گفت حَقْ خود را سَمیع تا بِبَندی لَبْ زِ گُفتارِ شَنیع

به این جهت خود را علیم خواند تا بترسیم و فکر بدی به ذهنمان خطور نکند:

۲۱۶ از پِی آن گفت حَقْ خود را عَلیم تا نَیَنْدیشی فَسادی تو زِ بیم

مولانا می گوید این صفات و اسامی، اسم شخص نیستند زیرا که ممکن است بی مسما هم باشند، چنان که گاهی به تمسخر به سیاه پوست، کافور هم می گویند:

۲۱۷ نیست این‌ها بر خدا اِسْمِ عَلَم[1] کِه سِیَه کافور دارد نام هم

اسامی خداوند در قرآن(برخلاف اصطلاحات فلاسفه) بامسما و برگرفته شده از صفات حقیقی اوست نه مثل "علت اولی" که فلاسفه برای خدا به کار برده اند:

۲۱۸ اسم مُشْتَق ست و اَوْصافِ قَدیم نه مِثالِ عِلَّتِ اولی، سَقیم

در حقیقت مولانا در اینجا باب موضوع مهمی را باز کرده است و می گوید فلاسفه بی اعتنا به اسامی حسنای خداوند در قرآن، اسامی خود مثل "علت اولی" را جعل کرده اند که ارتباطی با خدا ایجاد نمی کند. در حالی که اسامی قرآنی، بین انسان و خدا ارتباط برقرار می کنند. کسی که می داند خدا سمیع است، حرف زشت نمی زند. کسی که می داند خدا بصیر است کار زشت نمی کند و کسی که می داند خدا علیم است فکر بد نمی کند. در نتیجه در نتیجه اسمای حسنای الهی است که کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک در بشر شکل می گیرد، در حالی که اسامی جعلی فلاسفه مانند واجب الوجود و محرک اول و علت اولی چنین خاصیتی ندارند.

9 اسفند 1402


[1] اسمِ عَلَم نامِ خاصی است که بر فردی نهاده می شود تا بدان اسم شناخته شود / کافور : صمغِ درختی است که بیشتر در جزایر و سواحلِ دریاها روید و آن به پاره ای نمک شبیه است.

شریعت نزد مولوی

شریعت نزد مولوی

محمدامین مروتی

مولوی معتقد است شریعت مجموعه ای از قواعد، برای مهار نفسانیت است. در دفتر پنجم می گوید شریعت برای ممانعت از قتل و دعواست و برای این کار متکی به استدلال و قسم و شهادت است:

گر نکردی شرع افسونی لطیف

بر دریدی هر کسی جسم حریف

شرع بهر دفع شر، رایی زند

دیو را در شیشهٔ حجت کند

از گواه و از یمین و از نکول[1]

تا به شیشه در رود دیو فضول

شرع چون کیله و ترازو دان یقین

که بدو خصمان رهند از جنگ و کین

گر ترازو نبود آن خصم از جدال

کی رهد از وهم حیف و احتیال[2]

بنابراین شریعت برای تنظیم مناسبات بشری آمده و همان قانون در زمان خود است.

7 اسفند 1402


[1] نکول: امتناع از سوگندخوردن

[2] احتیال: حیله گری

تداخل تعدد زوجات و حقوق ایتام

تداخل موضوعی تعدد زوجات و حقوق ایتام

محمدامین مروتی

پیامبر اسلام که طعم یتیمی را چشیده بود، اهتمام خاصی به حقوق ایتام داشت: أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَىٰ؟: آيا تو را يتيم نيافت و پناهت داد؟ (ضحی/6)

اما دختران یتیم، ستم مضاعفی را تحمل می کردند. اموالشان توسط بزرگان خانواده و فامیل و سرپرستان شان، خورده می شد و بعضاً مورد سوء استفاده هم قرار می گرفتند:

وَآتُواْ الْيَتَامَى أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَتَبَدَّلُواْ الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَلاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِكُمْ إِنَّهُ كَانَ حُوباً كَبِيراً‏: مال يتيمان را به يتيمان دهيد و حرام را با حلال مبادله مكنيد. و اموال آنها را همراه با اموال خويش مخوريد، كه اين گناهى بزرگ است. (نساء/ 2)

حقوق زنان به عناوین مختلف عرفی در صدر اسلام پایمال می شد. اسلام در جهت تعدیل و تخفیف این ستم ها جهت گیری کرد:

آیه 3 سوره نسا که غالباً به عنوان جواز تعدد زوجات معرفی شده است، مشخصاً در مورد همین دختران یتیم است. می فرماید برای اینکه مال ایشان را نخورید و از ایشان سوء استفاده نکنید، بهتر است دو یا سه یا حداکثر چهارتایشان آنان را تزویج کنید و اگر بیم ستم دارید به یک نفر اکتفا کنید.

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُوا: اگر شما را بيم آن است كه در كار يتيمان عدالت نورزيد، از زنان هر چه شما را پسند افتد، دو دو، و سه سه و چهار چهار به نكاح درآوريد. و اگر بيم آن داريد كه به عدالت رفتار نكنيد تنها يك زن بگيريد يا هر چه مالك آن شويد. اين راهى بهتر است تا مرتكب ستم نگرديد.(نساء / 3)

این آیه - با نادیده گرفتن کامل موضوع ایتام، که محور اصلی آیه است- مستندِ دفاع از تعدد زوجات قرار گرفته است. درحالی که مضمون آیه، اساسا جهت دفع این ستم و ازدواج با غیریتیمان است. خداوند اگر می خواست تعدد زوجات را مطرح کند، چرا باید آن را به موضوع ایتام ربط می داد و چرا به صورت شفاف و روشن حکم را بیان نمی کرد؟

اما موضوع تعدد زوجات هم عرف روزگار بوده نه تاسیس اسلام. اسلام تعدد نامحدود زوجات را به تحدد نظام مند آن تبدیل کرد و در عین حال تک همسری را عادلانه تر دانسته است. چنان که در آیه 129 می فرماید ممکن نیست بتوانید عدالت را بین همسرانتان برقرار کنید. یعنی عدالت را موکول به محال می کند. خداوند در این آیه عدالت بین زنان را که قبلا بدان سفارش کرده را ناممکن می داند و راه را برای تحدید بیشتر زوجات باز می کند. در آیه 3 می فرماید بهتر است به یک زن اکتفا کنید و در آیه 129 می فرماید برقراری چنین عدالتی ناممکن است و بدین ترتیب قدم به قدم تک همسری را تشویق می کند:

وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء وَلَوْ حَرَصْتُمْ:‏ و شما هرگز نمى‌توانيد ميان زنان عدالت كنيد هر چند [بر عدالت‌] حريص باشيد! ....( نساء/129)

اما سیره پیامبر چه به ما می گوید؟

پیامبر خود زنان متعددی داشت؟ چرا ایشان به یک زن اکتفا نکرده اند و حتی بیش از چهار زن داشته اند؟

پاسخ ها در این مورد متعدد بوده است. عده ای گفته اند گذاشتن سقف برای زنان در سوره نسا پس از ازدواج های ایشان بوده است. تحقیق این نکته موکول به استخراج زمان نزول آیه است که نشان می دهد سوره نسا بعد از سوره هایی مانند احزاب نازل شده است. در همین سوره احزاب خداوند پیامبر را از گرفتن زنان بیشتر در هر شرایطی منع می کند:

‏ لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيباً ‏: ‏بعد از اين ، ديگر زني بر تو حلال نيست ، و نمي‌تواني همسرانت را به همسران ديگري تبديل كني هر چند جمال آنان تو را به شگفت درآورد ، مگر كنيزان . خداوند ناظر و مراقب بر هر چيزي است.‏ (أحزاب/ 52)

پاسخ دوم این است که آنچه در این آیه آمده توصیه به تک همسری است نه الزام آن.

پاسخ سوم که معقول تر است این است که ازدواج های پیامبر جنبه سیاسی و تالیف قلوب بین قبایل داشته است. چنانکه در سوره می فرماید هبه کردن زنان مختص پیامبر است.

شاهد این مدعا آن است که پیامبر تا 50 سالگی به خدیجه اکتفا کرده بودند که حدود پانزده سال از او بزرگتر بود و تنها پس از فوت خدیجه، ازدواج های متعدد داشتند.

10 اسفند 1402

انسان شناسی قرآن

انسان شناسی قرآن

محمدامین مروتی

در قرآن ویژگی های بسیار متفاوتی به بشر نسبت داده شده است.

از طرفی انسان بر همه موجودات دیگر کرامت و برتری دارد:

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ‏: ‏ما آدميزادگان را گرامي‌داشته‌ايم و آنان را در خشكي و دريا حمل كرده‌ايم و از چيزهاي پاكيزه و خوشمزه روزيشان نموده‌ايم و بر بسياري از آفريدگان خود كاملاً برتريشان داده‌ايم.‏ (إسراء/70)

و به نیکوترین صورتی آفریده شده است:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ: [كه] براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. (تين/ 4‏)

در عین حال همین انسان عجول است:

خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ:‏ انسان از شتاب ساخته شده است. (أنبياء/37)

حریص و بی طاقت است:

إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً ‏:‏آدمي كم‌طاقت و ناشكيبا آفريده شده است.‏ (معارج/19‏)

کم ظرفیت و بیقرار است و جزع و فزع راه می اندازد:

إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً:‏ چون شرّى بدو رسد بيقرارى كند. (معارج/20‏)

بخیل و خسیس و مناّع الخیر است:

وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً:‏ و چون مالى به دستش افتد بخل مى‌ورزد. (معارج/21‏)

در رنج و زحمت آفریده شده است:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ : ‏براستى كه انسان را در رنج آفريده‏ايم. (بلد/4)

آیا صفات دسته اول با صفات دسته دوم تعارض ندارند؟ چگونه انسان هم کرامت دارد و احسن تقویم است و هم حریص و بیقرار و ناشکیبا؟

پاسخ شاید این باشد که کرامت بشر به خاطر اختیار و آگاهی اوست و همین اختیار و آگاهی و امکان انتخاب بین خیر و شر، این کرامت و تقویم را بدو بخشیده است.

اما صفات دسته دوم به نحوه استفاده از این اختیار برمی گردد که در کثیری و بلکه اکثر آحاد بشر، استفاده ی خودخواهانه و متکبرانه ای است و این از آنجاست که انسان فراموش می کند که از هیچ آفریده شده است:

هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئاً مَّذْكُوراً ‏: آيا ( جز اين است كه ) مدّت زماني بر انسان ( در شكم مادر ، به گونه نطفه و جنين ) گذشته است و او چيز قابل ذكر و شايسته توجّه ای نبوده است‌؟ !‏( إنسان/1)

و به سبب دنیاپرستی، نسبت به آفریدگارش ناسپاس می شود:

يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ : ‏اي انسان ! چه چيز تو را در برابر پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته است و فریبت داده.‏ (انفطار/6)

كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى: حقا كه انسان سركشى مى‏كند،

أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى‏: ‏اگر خود را بي‌نياز ببينند.‏(علق/6 و 7)

و اگر قدر کرامت و تقویم خود را نداند در خسران و زیان می افتد و اگر بداند راهیاب می شود:

‏‏ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ:كه واقعا انسان دستخوش زيان و خسران است.

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ: مگر كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده و همديگر را به حق سفارش و به شكيبايى توصيه كرده‏اند. (عصر/2 و 3)

15 اسفند 1402

آل احمد و دین

آل احمد و دین

محمدامین مروتی

آل احمد در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد ولی در جوانی کاملاً به آموزه های مذهبی پشت کرد و وارد حزب توده شد.

آل احمد پس از گسستن از حزب توده، بازگشتی مصلحت آمیز به مذهب دارد. این بازگشت اصیل نیست و بیشتر سیاسی است.

در مقدمه سفرنامه حج او(خسی در میقات)، نوعی تردید و آمیخته به رندی مشهود است.

به نظر می رسد هم و غم جلال آل احمد از همراه کردن روشنفکران با روحانیان، به هیچوجه منشأ مذهبی ندارد، بلکه صرفا انگیزه سیاسی دارد. او در مقاله بلند "روشنکران سنتی، نظامیان و روحانیان" مندرج در جلد دوم کتاب "در خدمت و خیانت روشنفکران"، ضمن نقد بر جنیه های ضدمدرن روحانیت، تاکید بر استفاده از ظرفیت ضد استعماری و بیگانه ستیز آنان دارد و استدلال می کند در نهضت هایی که روشنفکران و روحانیان با هم بوده اند (مثل نهضت مشروطه)،دستاوردهایی داشته ایم ولی در تحرک های جداگانه شان خیر. مثلاً در واقعه رژی و 15 خرداد 42، روشنفکران روحانیت را تنها گذاشتند و در واقعه تغییر سلطنت قاجار به جمهوری، روحانیت روشنفکران را. یکی از دلایل شکست نهضت ملی شدن نفت، روی گرداندن کاشانی و بقایی از جبهه ملی بود. در عین حال آل احمد تاکید دارد که روحانیت نباید نقش رهبری را داشته باشد. (ص 69و61) روشنفکران باید بکوشند قشری از روحانیت را که نگاهی تحول خواه به موضوع اجتهاد و انتظار دارند، با خود همراه کنند و نگذارند آلت دست حکومت شوند. به خصوص که در ایران منابع اطلاعاتی حدود 80 درصد از مردم به روحانیون بازمی گردد. بنابراین می توان قائل به نوعی از روشنفکری هم در میان روحانیت بود. روحانیت به اعتبار سنتی بودنش سدی است در مقابل غربزدگی.(ص30)

آل احمد حتی آثار کلینی و شیخ صدوق و تا حدی مجلسی(با تمام خبرسازی هایش) را نوعی دائره المعارف شیعی می داند.(ص30)

درست است که کلیت روحانیت، سنتی است و نقل را بر عقل ترجیح نمی دهد، اما اقلیتی از ایشان، ظرفیت کشیده شدن به مبارزات ضداستعماری را دارند.

آل احمد از روشنفکران ایرانی از همان صدر مشروطیت تا کنون، به لحاظ تعارض شان با روحانیت انتقاد می کند. در این معارضه چشم به انقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر روسیه دارند. اما در حوزه تشیع نمی توان مانند باب و کسروی و شریعت سنگلجی، لوتربازی در آورد(ص40) روشنفکر ایرانی مانند روشنفکر اروپایی برخاسته از انقلاب صنعتی هم نیست.

روشنفکر ایرانی غافل است که اروپای امروز، اروپای انقلاب فرانسه نیست بلکه اروپای استعمارگر است و تشیع همیشه نوعی استقلال طلبی نسبت به حکومت و بیگانگان داشته است. به علاوه اسلام برخلاف مسیحیت، اهتمام در امر دنیا را به کنار ننهاده است. گاندی در هند و نهضت الجزایر از همین ظرفیت های دینی برای مقابله با استعمار استفاده کردند.

2 اسفند 1402

نظام احسن و خطای قلم صنع

نظام احسن و خطای قلم صنع

محمدامین مروتی

وجود شرور طبیعی(سیل و زلزله و...) و بشری(ظلمها و کشتارها) در عالم، شبهه ی مهمی را در مورد عدل الهی مطرح ساخته است. ساده ترین تقریر این شبهه چنین است که اگر خدا خیر مطلق است چگونه جهانی سرشار از شرور از او صادر گشته است. آیا خدا نمی توانست جهانی بهتر از این خلق کند؟ اگر نمی تواند پس قادر مطلق نیست و اگر می تواند و نمی خواهد پس عادل و خیر نیست.

حافظ معتقد بود خطا بر قلم صنع رفته ولی عرفا از سر بزرگواری یا خوش بینی، چشم بر آن می بندند:

پیرِ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت

آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشَش باد

هر چند در جای دیگر می گوید یک نقطه خلاف در آفرینش وجود ندارد:

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش

که من این مسأله بی چون و چرا می‌بینم

نظامی هم معتقد بود عالم نمی توانست بهتر از این باشد:

حرفی به غلط رها نکردی

یک نکته دراو خطا نکردی

در عالمِ عالم آفریدن

به زین نتوان رقم کشیدن (خمسه/ لیلی و مجنون)

اما شاید پاسخ معقول از نقطه نظر فلسفی، این باشد که بهترین جهان ممکن وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد که خدا بخواهد آن را بیافریند. بهترین جهان ممکن یک امر پارادکسیکال و متناقض است. زیرا هر تصوری که از بهترین جهان داشته باشیم، می تواند اشکالاتی داشته باشد و قابلیت بهتر شدن داشته باشد. یعنی بهترین جهان ممکن(نظام احسن) غیرقابل تصور است و آنچه غیرقابل تصور باشد؛ بی معنی است و خارج از موضوع. مثل "مربع پنج ضلعی" و "مثلث مربع" سالبه به انتفاء موضوع است. همانطور که خداوند منطقاً نمی تواند مربع پنج ضلعی بیافریند، نمی تواند در عالم خاکی جهانی بی نقص بیافریند. زیرا هیچکس تصوری از مربع پنج ضلعی و کاملترین جهان ندارد.

اما می توان گفت جهان در مجموع و روی هم رفته، مبتنی بر خیر و نظم و قانونمندی و حساب و کتاب است و چن خیرش از شرش بیشتر است، پس مخلوق نیکویی است.

همینطور خدا نمی تواند انسانی بیافریند که خیر مطلق باشد، زیرا که چنین انسانی نمی تواند مختار باشد. اگر انسان به گونه ای برنامه ریزی و تنظیم شود که بدی نکند، فلسفه اختیار و به تبع آن فلسفه اخلاق و به تبع آن کامل تر شدن بشر نیز منتفی خواهد شد و بهشتی مصنوعی و بی مزه خواهیم داشت. انسانی که نمی تواند بدی کند، نوعی ماشین کوکی بی اختیار است و در بدی نکردنش، فضیلتی و اخلاقی مندرج نیست.

اما می تون گفت که خدا انسانی آفریده که خیرش به شرش می چربد و خیر را به شر ترجیح می دهد و از این رو روز به روز کامل تر می شود بی آنکه اختیارش را از او بگیریم.

13 بهمن 1402

انواع سلفی گری

انواع سلفی گری

محمدامین مروتی

سلفی گری به معنی بازگشتن به سنت و سیره سلف صالح است یعنی کسانی که درک نزدیک تر و بی واسطه تری از اسلام اولیه داشتند.

سلفی گری انواع مختلفی دارد:

سلفی گرایان سنتی کسانی هستند که دغدغه سیاسی ندارند ولی می کوشند حتی الامکان سبک زندگی شان منطبق با سنت های دینی گذشته باشد.

سلفی گرایان اجتهادی کسانی هستند که مبنایشان اجتهاد عقلانی است. آنان معتقدند باید اصل و عصاره دین را از گذشته گرفت ولی به کمک عقل و اجتهاد، این عصاره را امروزی کرد. این دسته نواندیشان دینی اند که به دلیل باورشان به روزآمدی و معاصریت، دسته بندی شان در زمره سلفیان، محل تردید است.

سلفی گران جهادی کسانی هستند که معتقدند بازگشت به سیره نخستین امری فردی نیست بلکه نیاز به جهاد و جنگ و حتی ترور و ارعاب و غلبه بالرّعب دارد.

15 بهمن 1402

آیا ترکیب "روشنفکری دینی" پارادکسیکال است؟

آیا ترکیب "روشنفکری دینی" پارادکسیکال است؟

محمدامین مروتی

نقدی که به تر کیب "روشنفکری دینی" می شود این است که این ترکیب، پارادوکسیکال است زیرا التزام به دین مانع التزام به عقل می شود. اما این نقدی است که به همه روشنفکران و من جمله روشنفکران ملی و روشنفکران چپ هم می تواند وارد شود. مگر التزام کامل به عقل در روشنفکران غیر دینی وجود دارد؟ ملی گرایی و چپ گرایی نیز می تواند نوعی تعصب مرامی و فکری را ایجاد کند که با التزام با عقل منافات داشته باشد.کما اینکه سارتر و آل احمد و لنین و مائو و.... هم تعصبات خودشان را داشتند.

با چنین مبنایی، هیچکس روشنفکر نیست و طبیعتاً "این چنین شیری، خدا هم نافرید".

اما می توان گفت روشنفکری مفهومی نسبی است و کسی که التزام بیشتر و تعصب کمتری دارد، روشنفکرتر از دیگری است. در حقیقت روشنفکری به معنی التزام به عقلانیت، هدفی است که عموم روشنفکران دارند ولی با فاصله های مختلف از آن ایستاده اند.

رویکرد فلسفی:

روشنفکری مفهومی تاریخی و نسبی و متدرج است نه مفهومی غیرتاریخی و مطلق و خالص. لذا روشنفکری تعریف شده ای که در قالب معین بگنجد وجود ندارد. اما با صرف نظر از اختلافات روشنفکران و به طور کلی می توان کسی را جستجوگر حقیقت باشد و شم سیاسی هم داشته باشد، روشنفکر نامید اعم از دینی و غیر دینی و ملی و غیرملی و چپ و راست. این جستجوگری هم نسبی است. روشنفکری که مطلقاً به حقیقت ملتزم باشد نداریم.

روشنفکری ناب و خالص نداریم. دین خالص هم نداریم. ترکیب های مختلف روشنفکری و دینداری داریم. چپ خالص هم نداریم. ترکیب های مختلف روشنفکری و چپ داریم. به همین دلیل چپ های مختلف، دینداران مختلف و ملی گرایان مختلف داریم. از افراطی تا تفریطی. از انحصار طلب تا اهل مدارا. از دو آتشه تا نرم و اصلاح طلب.

به همین دلیل میزان عقلانیت بین دینداران و چپ ها و ملیون یکسان نیست.

رویکرد زبان شناسانه:

از زمان فردیناند سوسور دیگر می دانیم که رابطه لفظ و معنا قراردادی و عرفی است نه طبیعی و نه ذاتی. لذا مفهوم و معنی کلمات بنا به اقتضای تاریخ و استعمال، تغییر می کند.

روشنفکری نیز کلمه ای است که از این قاعده مستثنی نیست. روشنفکری نه ذات دارد و نه طبیعت و ماهیت. اما تاریخ دارد.

نسبت روشنفکری و سیاست:

روشنفکر در لغت با تفکر و تولید اندیشه نسبت دارد. روشنگری نیز مفهومی تاریخی است که با محور قرار گرفتن علم و عقل مناسبت دارد. اما معنای روشنفکری، از کاربردِ این دانش و عقلانیت در حوزه اجتماع و سیاست استخراج و استنتاج شده است. بنابراین روشنفکری، تاریخاً دلالتی جامعه شناختی و به خصوص سیاسی هم پیدا کرده است و به خصوص از قرن 18 تا دهه 70 قرن 20، به معنی رویکرد انتقادی و رادیکال نسبت به حکومت فهمیده شده است. از طرف دیگر هم فرق مصلح و رفرمیست دینی با روشنفکر دینی این است که دومی گرایش سیاسی و اجتماعی هم دارد. اما برای کسی مانند مارتین لوتر- که ایده های مصلحانه برای دین دارد- بهتر است از ترکیب رفرمیست دینی یا نواندیش دینی استفاده کرد. سروش تا انجا که به تئوری وحی و قبض و بسط می پردازد، مصلح دینی است و از آنجا که به سیاست می پردازد، روشنفکر دینی است اما مجتهد شبستری مصلح دینی است و در کار سیاست دخالت چندانی ندارد. نواندیشی دینی اصطلاح شامل تری است که به دلیل جدید بودنش، کمتر محل مناقشه است.

نسبت روشنفکری و چپ گرایی:

روشنفکری تا زمانی که آفتاب روشنفکری چپ شروع به افول کرد عمدتاً دلالتی چپگرایانه داشت و حتی فراتر از آن، بعضاً کلمه روشنفکری و روشنفکران نیز دلالتی تمسخرآمیز یافت. از آن سو نیز روشنفکران غیررادیکال و اصلاح گرایی چون پوپر و مالرو و کامو و برلین و هایک و نوزیک و.... نیز به تولید اندیشه فلسفی وسیاسی در حوزه اجتماع دست یازیدند و انحصار اطلاق روشنفکری به ایده های چپ گرایانه را در هم شکستند.

24 دی 1402

معنای عذاب الهی

معنای عذاب الهی

محمدامین مروتی

در مورد معنای عذاب جاودانی در دوزخ، سخن بسیار گفته شده است. سخن بر سر این است که عذاب نامتناهی و جاودانی آن هم به شیوه سوزاندن، تناسبی با گناهان محدودِ شریر ترین افراد بشر هم ندارد و عدم تناسب جرم و مجازات خلاف عدل الهی و آیات دیگر قران است که می فرماید جزای نیکی ده برابر و سزای بدی به اندازه بدی انجام شده است.

لذا عده ای گفته اند منظور از عذاب، تنوعی حسرت و پشیمانی و عذاب وجدان است.

عده ای نظیر دکتر عبدالعلی بازرگان می گوید عذاب در لغت به معنی دور ماندن از نتیجه خوب و محروم شدن است و این چیزی است که گریبان دوزخیان را می گیرد.

مثلا در قصه باغدارانی که خیرشان به دیگران نمی رسید و محصولشان شبانه نابود شد می فرماید این عذاب آنان بود:

بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ‏: نه، ما از حاصل محروم شده‌ايم.(قلم/ 27)

كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ: اينچنين است عذاب و اگر بدانند، عذاب آخرت بزرگ‌تر است. ‏(قلم/ 33)

و نکته مهم دیگری که باید بدان درنگ کرد این است که یکی از شیوه های تبلیغی قرآن تنذیر است و دیگری تبشیر. تنذیر بیشتر برای اهل سرکشی و عناد است. تنذیر در لغت به معنی ترساندن است ولی هر ترساندنی به معنی عملی کردن تهدید نیست. چنان که والدین در مقام بازدارندگی، بچه هایشان را تهدید به مجازات هایی می کنند که هرگز عملی نمی شود. در آیه 59 سوره اسراء این نکته تصریح شده که معجزات هم ناظر به تخویف یعنی ترساندن هستند: وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا.

16 دی 1402

مروری بر آموزه های "لائوتسه"

مروری بر آموزه های "لائوتسه"

محمدامین مروتی

"دائو دِ جینگ"، به تعبیری کتاب مقدس ذن بودیستهاست. نویسنده آن لائوتسه، عارف چینی زیسته در قرن ششم قبل از میلاد مسیح است.

اولین ترجمه "دائو دِ جینگ" توسط هرمز ریاحی و بهزاد برکت در سال 1363 توسط نشر نو منتشر شد. ترجمه ای شاعرانه و زیبا.

ترجمه اخیری توسط سید مهدی ثریا تحت عنوان "استاد پیر" توسط "جوانه رشد" به چاپ رسیده که ترجمه متفاوتی است. شاعرانه نیست ولی به نظر می رسد کاملتر و نزدیکتر به متن اصلی است.

طبیعی بودن:

دائوئیسم شباهت بسیار زیادی با رواقی گری دارد. اساس هر دو بر هماهنگی با طبیعت و قوانین طبیعی، زور نزدن، زیاده نخواستن، قناعت، آرامش، پذیرش، متانت و رضایت است.

یکی از مهمترین اصطلاحات تائوئیسم، "وی وو وی" است به معنی کار کردن بدون کار کردن. معنی این اصطلاح آن است که کار کردن باید طبیعی و بدون تقلا و زحمت و با اشتیاق باشد نه زورکی و اجباری:

کار کن، در آرامش. اثر بگذار بدون زور ورزی و سختکوشی. (بند63)

این نوع عمل زمانی ممکن است که کار کردن ما خلاف "تائو" نباشد. یعنی خلاف قوانین طبیعت نباشد. با ملایمت و آرامش و توجه و شوق باشد. مخرب طبیعت نباشد.

تهی بودگی:

دائو ظرف است و وجود مظروف. مانند فضاهای خالی چرخ که پره ها را به هم پیوند می دهد. اگر این فضای خالی نباشد، چرخ، نمی چرخد. دائو، عدم است. ظرفی تهی است که از /آن برداشته شود و تهی نگردد. (بند 4)

در گذشته های دور هستی یگانه بوده و بعد موجودات از آن وحدت بیرون آمده اند.(بند39)

آسمان و زمین بی نامند و نام، مادر هزاران چیز است.(بند1)

تور خدا توری فراگیر و گسترده است و همه را در خود دارد. (بند73)

اخلاق:

دائوئیسم به دنبال فرزانگی و انسان فرزانه است و انسان فرزانه کسی است که به طور طبیعی می زید و نفس می کشد. به شکل طبیعی اخلاقی و مهربان و قانونمدار است نه به طور مصنوعی و زورکی. فضایلش را نمایش نمی دهد بلکه بدون خودنمایی و جلب توجه، آنها را زندگی می کند. فرزانه، به طور نامحسوس حرکت می کند. ويل دورانت گفته است بهترین اخلاق آن است که کمتر نهی کند و بهترین حکومت هم آن است که کمتر حکومت کند. این همان رویکر تائویی در عرصه اخلاق و سیاست است.

نیکی فرزانگان طبیعی است و خودآگاه نیست:

آنکه از نیک بودن خود بی خبر است در نیکی برترین است و و آن که نیکی می کند برای نیکنامی، در کمترین نیکی. (بند 38)

بهترین کفش و کمربند آن است که به قدری راحت باشند که متوجه شان نباشی. در هارمونی و هماهنگی با زمین و آسمان به سر می برد. مانند آسمان و زمین و خورشید و دره، گشاده و گشوده و سخاوتمند است. آسمان و زمین فخر نمی فروشند.

وقتی خالی از انتظار ستایش و بی توجه به سرزنش دیگران باشی، به مقام توازن رسیده ای. (بند56)

من سه حرف بیش ندارم:

سادگی، صبوری و رحمت. (بند 67)

مانند طبیعت از هر چه اضافه داری، به دیگران ده. فرزانه چون طبیعت بدون چشمداشت، سود می رساند. (بند77)

فرزانه انسان ها را قضاوت نمی کند، آن ها را می فهمد:

من مردمان بد را نیز خوب می دانم. فرزانه کسی است که مانند کودکان، دیگران را بدون ارزشگذاری می بیند. (بند 49)

بدی را با نیکی پاسخ ده تا بدکار نیز نیکی بیاموزد. (بند 62)

همچون آب:

نرمش بر سختی پیروز می شود. الگوی فرزانه، آب است که با نرمش راهی به دل سنگ پیدا می کند. (بند 43)

فرزانه مانند آب موانع را دور می زند و از آن ها بدون ستیزه، عبور می کند و هر جا می رود، سیراب می کند و فروتنانه، در پستی های زمین جای می گیرد. (بند 8)

همچون مادر:

اگر توانایی مردان و باروری زنان را با هم داشته باشی، تو زهدان جهان هستی.(بند 28)

هیچ فضیلتی فراتر از فضیلت مادر بودن نیست. مادر فراگیر است مثل آسمان. روشنی بخش است مثل خورشید. پاابرجاست چون کوه و منعطف است چون گیاه در باد. (بند 59)

پدر و مادر بودن غیر از مالک بودن است. راهنمای بچه هایت باش نه افسارکش ایشان.(بند 51)

همچون کودک:

فرزانه کودکی بالغ است:

آیا می توانی با کوچکی قامت یک کودک که طبیعت را تنفس می کند، انسانی بالغ باشی؟

آیا می توانی بدون تحمیل عقیده، به دوستی ادامه دهی؟ (بند 10)

فرزانه چون کودکان، بیش از رفع نیاز، انتظاری ندارد. پس شاد و سرزنده است. (بند55)

صلح و سلم:

در پی صلح است و جنگ را سرچشمه رذائل می داند:

هر کجا ارتشی می گذرد، بوته های خار و فقر می روید. (بند 30) جنگ ارزش های انسانی را لگدکوب هیجانات زشت می کند و شریف ترین انسان های زمان صلح، در زمان جنگ به پست ترین پایگاه بشری سقوط می کنند. (بند31)

در زمان صلح اسبان مزارع را شخم می زنند و بارور می کنند در زمان جنگ، مزرعه ها به میدان جنگ تبدیل می شود.(بند 46)

آغاز گر جنگ مباش اما اگر تو را به جنگ خواندند، بپذیر. هر چه دشمن نیرومند باشد، مگذار شفقت را از تو بستاند. پیروز نهایی کسی است که با شفقت تر است. (بند69)

حکمرانی:

حکومت داری انسان فرزانه نیز بر پایه تحمیل نیست:

فرزانه نظر خود را بر مردم تحمیل نمی کند. (بند 30 و 57)

رهبر فرزانه کسی است که مردم چون سایه ای از بودنش آگاهند. کسی که مردم را مطیع می خواهد، فرزانه نیست و بدتر از او کسی است که مردم از او می ترسند. (بند17)

رهبر فرزانه خود را مدیون اجزای کشور می داند.(بند39)

اگر پوشش دولتمردان فاخر و انبار کشاورزان تهی باشد، تائو فراموش شده است. (بند 53)

حکومت هر چه کمتر در کار مردم دخالت کند، بهتر است. (بند 60و58)

حاکم فرزانه کار مردم را به مردم وا می گذارد. مردم را فرصت ده تا امور خود را سر و سامان دهند. (بند65)

حاکم باید پیرو خواست جمعی مردم باشد و راه مردم را سد نکند. (بند66)

محیط زیست:

فرزانه در کار طبیعت دخالت نمی کند و چیزی را خراب نمی کند.(بند64)

ثروت:

ثروت با زحمت اندوخته می شود و با دلهره نگهداری می شود و با اندوه از دست می رود. (بند44)

آنکه بیش از کفایت نمی خواهد همیشه به اندازه کافی دارد. (بند 46)

مرگ:

فرزانه همیشه پذیرای مرگ است مانند خوابی عمیق در پایان روزی پر از کار و کوشش. (بند 50)

منابع:

"دائو د جینگ" ترجمه هرمز ریاحی و بهزاد برکت، نشر نو 1363

"استاد پیر" ترجمه مهدی ثریا، نشر جوانه رشد 1392

10 دی 1402

الهیات دیالکتیکی هگل

الهیات دیالکتیکی هگل

محمدامین مروتی

دین پژوهی یک مقوله است و نقد دین مقوله ای دیگر، به خصوص که نقد دین نه به منظور اصلاح که به هدف ستیزه باشد.

دین پژوهان مبانی و نتایج دین را از منظر تاریخ و روانشناسی و جامعه شناسی و اخلاق بررسی می کنند. هدفشان ارزش گذاری نیست بلکه پژوهش است.

هگل دین و سیر تحولات آن را از منظری تاریخی و پدیدار شناسانه بررسی می کرد. او به جای غرق شدن در مبحث وجود خدا، امکانات تمدنی و مفهومی دین را بررسی می کرد و می کوشید ردپای عقل مطلق را در آن بیابد. به نظر او هر چیزی که واقعی است عقلانیتی دارد. دین هم واقعی است و باید عقلانیت نهفته در آن را جستجو کرد. به عبارت دیگر کار فلسفه، عقلانی کردن دین است.

هگل مقام تاریخی و دیالکتیکی دین را ماقبل از دانش مطلق و مابعد علم تجربی می دانست.

منبع:

سخنرانی محمد مهدی اردبیلی با عنوان الهیات دیالکتیکی

17 دی 1402

دین و سیاست در عصر ایلخانی

دین و سیاست در عصر ایلخانی

محمدامین مروتی

از میان ایلخانان الجایتو تحت تاثیر علامه حلی برای مدتی به مذهب شیعه روی آورد ولی به دلیل مخالفت های بعدی، عقب نشست.

ابن‌بطوطه در این‌جا از سلطان محمد خدابنده(الجایتو) و به تعبیر او سلطان عراق و از گرایش او به مذهب (روافض) که به گفته او این گرایش به وسیله مردی از روافض بوده یاد می‌کند. مراد وی از این مرد همانا علامه حلّی صاحب کتاب‌های در زمینه کلام، فلسفه، اصول، رجال و فقه است؛ و علامه سال ۷۲۸ ه‍.ق از دنیا رفته بود.

در بارگاه شاهان زنان کاملا مستور نبودند و در میان مردان آمد و شد داشتند. "جهان خاتون" برادرزاده شاه شیخ ابواسحاق و همسر وزیر او "قوام الدین حسن" بود که شعر می گفت و اشعار حافظ را نیز استقبال می کرد و با حافظ رابطه خوبی داشت.

حکایت سلطان ابوسعید و بغداد خاتون در اینجا آمده است. ایلخانان مغول ضمن اینکه به آیین اسلام در آمده بودند، از آداب و رسوم قبیله ای خود نیز دل نمی کندند. زنانشان رویشان باز بود. یکی از رسوم مغول ها این بود که سلطان از هر زن و دختری خوشش می آمد باید به او تقدیم می شد ولو اینکه شوهر داشته باشد. بغدادخاتون دختر امیرچوپان بود. ابوسعید او را از شوهرش جدا کرد و به عقد خود در آورد. پس از مدتی از او دلش سرد شد و به برادرزاده خردسال او به نام "دلشاد" دل باخت، در حالی که در عقد داشتن برادرزاده و عمه در آن واحد در شرع اسلام حرام بود. دلشاد را هم به زنی گرفت و عجیب این که پدر هر دوی آن ها را نیز کشت. ابوسعید 32 سال عمر کرد.

به قدرت رسیدن مغولان، فقه سیاسی را نیز تحت الشعاع قرار داد. مغولان در زمینه دین سختگیر نبودند و بعضاً آیین خود را به سود بوداییسم و اسلام وا می نهادند. مغولان نوعی حکومت سکولار و مبتنی بر یاسای چنگیزی داشتند. هلاکو که بغداد را تصرف کرد، آیین شمنی داشت و همسر مسیحی و وزیر شیعی(خواجه نصیرالدین). سید بن طاووس که فقیه وقت شیعی بود، حکومت سلطان کافر عادل(یعنی مغولان) را بر حکومت سلطان مسلمان ظالم(یعنی عباسیان) ترجیح می داد. در آن روزگار اهل سنت متعصب، در بغداد شیعیان را تحت آزار و اذیت قرار داده بودند. بدین ترتیب اندیشه جدایی دین و سیاست، به تدریج جا افتاد. الزامات اداره حکومتی وسیع که شرع برای اداره اش، احکام معینی نداشت نیز بر لزوم این جدایی، پای می فشرد. احکامی نظیر سیاست کردن متمردان یا حتی عمال حکومتی. به علاوه سیرت پادشاهان نیز با ضوابط شرعی تناسب نداشت و دربار، چندان به رعایت حرام و حلال شرعی مقید نبود. از این رو مباحثاتی بین فقها و پادشاهان در این باب، جاری شده بود که من جمله در کتاب "تاریخ فیروزشاهی" تالیف "ضیاء الدین برنی" که در آن ایام در هند می زیست، بین قاضی مغیث الدین و سلطان علاء الدین محمد، آمده است.

منبع:

ابن بطوطه، محمدعلی موحد، طرح نو 1378

13 آذر 1402

حکمت دعا

حکمت دعا

محمدامین مروتی

می گویند خدا خودش گفته اگر مرا بخوانید، دعایتان را استجابت می کنم. اما این قول را چگونه باید فهمید و تفسیر کرد تا با واقعیات بخواند؟

همچنین می گویند مردی دو دختر داشت. یکی را به گازری شوهر داده بود و دیگری را به کشاورزی. زن کشاورز دعا می کرد باران ببارد و زن گازر دعا می کرد هوا آفتابی باشد. خدا باید دعای کدامیک را استجابت کند؟

همچنین می گویند اگر به دعای بچه مدرسه ای باشد، هیچ معلمی زنده نمی ماند. آیا خدا هر دعایی را استجابت می کند؟

در 11سپتامبر، مسافران هواپیماهای ربوده شده از خدا طلب کمک و نجات می کردند. ربایندگان نیز با تمام وجود از خدا طلب موفقیت می کردند. ظاهراً خدا در اینجا هم ناظر بود.

پس می بینیم کار به این سادگی نیست که هر دعایی بکنیم، استجابت شود. خداوند نظام علیت در کائنات را به خاطر هیچکس به هم نمی ریزد. پس دعا چگونه استجابت می شود؟

استجابت دعا یک معنی بیشتر ندارد و آن بهتر شدن حال دعا کننده به دلیل درد دل کردن با موجودی مهربان است که در بدترین شرایط می توان با او حرف زد.

دعا، دعا کننده را تغییر می دهد نه دنیا را. درون را تغییر می هد و نه برون را. نگاه را تغییر می دهد نه فیزیک را. ذهن را تغییر می دهد نه عین را. دعا حال دعا کننده را بهتر می کند و او را امیدوار نگه می دارد. حکمت دعا کردن همین تحول حال و امیدواری است. معنی استجابت دعا همین است که ما در این دنیا تنها نیستیم و کسی را داریم که به ما امید و نیرو می دهد.

17 آذر 1402

تفسیر نماز در مثنوی

تفسیر نماز در مثنوی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم، به تفسیر نماز حقیقی می نشیند و می گوید در نماز، گویی خدا از تو می پرسد در این مهلت عمر خود و در ازای سرمایه گذاری من و در ازای نعمتها و حواسی که به تو دادم، چه به دست آورده ای؟ سرمایه ام را افزودی یا تباه کردی؟ حواس پنجگانه را خرج چه کردی؟

۲۱۵۰ حَق هَمی‌گوید چه آوردی مرا اَنْدَرین مُهْلَت که دادم من تو را؟

۲۱۵۱ عُمرِ خود را در چه پایان بُرده‌یی؟ قوت و قُوَّت در چه فانی کرده‌یی؟

۲۱۵۲ گوهرِ دیده کجا فَرسوده‌یی؟ پنج حِس را در کجا پالوده‌یی[1]؟

۲۱۵۳ چَشم و گوش و هوش و گوهرهایِ عَرش خَرج کردی، چه خریدی تو زِ فَرش؟

به تو دست و پای بخشیدم، خود به خود که به وجود نیامدند:

۲۱۵۴ دست و پا دادَمْت، چون بیل و کُلَند[2] من بِبَخشیدم، زِ خود آن کِی شُدند؟

مولانا می گوید این سوال و جواب ها، فراوان است و در قیام و قعود، تکرار می شود. چون جوابی در خور برای خدا نداریم، در رکوع، خم می شویم و تسبیحش می گوییم:

۲۱۵۵ هم چُنین پیغام‌هایِ دَردگین صد هزاران آید از حَضرتْ چُنین

۲۱۵۶ در قیامْ این گفته‌ها دارد رُجوع وَزْ خَجالَت شُد دوتا او در رُکوع

۲۱۵۷ قُوَّتِ اِسْتادن از خَجْلَت نَمانْد در رُکوع از شَرمْ تَسْبیحی بِخوانْد

خدا می گوید سرت را بلند کن و جواب مرا بده. سر بلند می کند و این بار چون مار، سجده می کند و دوباره می گویند سر بردار و پاسخ ده:

۲۱۵۸ باز فَرمان می‌رَسَد بَردار سَر از رُکوع و پاسُخِ حَقْ بَر شُمَر

۲۱۵۹ سَر بَر آرَد از رُکوع آن شَرمْسار باز اَنْدَر رو فُتَد آن خامْ‌کار[3]

۲۱۶۰ باز فَرمان آیَدَش بَردار سَر از سُجود و واده از کرده خَبَر

۲۱۶۱ سَر بَر آرَد او دِگَر رَهْ شَرمْسار اَنْدَر اُفْتَد باز در رو هَمچو مار

۲۱۶۲ باز گوید سَر بَر آر و باز گو که بخواهم جُست از تو مو به مو

از سنگینی بار گناهان، قدرت ایستادن ندارد و می نشیند و باز مورد سوال قرار می گیرد که با نعمت های من چه کردی؟

۲۱۶۳ قُوَّتِ پا ایستادن نَبْوَدَش که خِطابِ هَیْبَتی[4] بر جان زَدَش

۲۱۶۴ پَس نِشینَد قَعْده[5] زان بارِ گِران حَضرتَش گوید سُخَن گو با بَیان

۲۱۶۵ نِعْمَتَت دادم، بگو شُکرَت چه بود؟ دادَمَت سرمایه، هین بِنْمایْ سود

نمازگزار نیز در پایان نماز به به راست می نگرد تا از پیامبران شفاعت بخواهد:

۲۱۶۶ رو به دستِ راست آرَد در سلام سویِ جانِ اَنْبیا و آن کِرام

۲۱۶۷ یعنی ای شاهان! شفاعَت، کین لَئیم[6] سخت در گِلْ مانْدَش پای و گِلیم

انبیا به او پاسخ می دهند که امروز، روز چاره نیست. باید در دنیا فکر امروز را می کردی. مانند خروس بی محل، بی موقع طلب یاری می کنی. دست از سر ما بردار و ما را گرفتار گناهان خود مکن:

۲۱۶۸ اَنْبیا گویند روزِ چاره رَفت چاره آن جا بود و دست‌اَفْزارِ زَفت[7]

۲۱۶۹ مُرغِ بی‌هنگامی ای بَدبَخت، رَو تَرکِ ما گو، خونِ ما اَنْدَر مَشو

سپس نمازگزار به سمت چپ می نگرد و از خانواده و دوستان طلب یاری می کند. آنان نیز جوابش می کنند و می گویند ما کاره ای نیستیم:

۲۱۷۰ رو بِگَردانَد به سویِ دستِ چپ در تَبار و خویش گویَنْدَش که خَپ[8]

۲۱۷۱ هین جوابِ خویش گو با کِردگار ما کِه‌ایم ای خواجه؟ دست از ما بِدار

او نیز نومید از همه جا به خود خدا روی می کند و از او طلب بخشش می کند:

۲۱۷۲ نه ازین سو نه ازان سو چاره شُد جانِ آن بیچاره‌دلْ صد پاره شُد

۲۱۷۳ از همه نومید شُد مِسْکین کِیا پس بَرآرَد هر دو دستْ اَنْدَر دُعا

۲۱۷۴ کَزْ همه نومید گشتم ای خدا اَوَّل و آخِر توییّ و مُنْتَها

مولانا نتیجه می گیرد که رموز نماز اشارتی است به برپایی قطعیِ قیامت. پس سعی کن از نمازت حاصلی برای خود کسب کنی و معنای نماز را بفهمی و مانند مرغ ناهماهنگ و ناکوک، نمازت را به قیام و قعود و سجده ای بی معنا، تبدیل مکن:

۲۱۷۵ در نماز این خوشْ اِشارت‌ها بِبین تا بِدانی کین بخواهد شُد یَقین

۲۱۷۶ بَچّه بیرون آر از بَیْضه‌یْ نماز [9] سَر مَزَن چون مُرغِ بی‌تَعْظیم و ساز

30 آبان 1402


[1] پالودن: تصفیه کردن، پاک کردن

[2] کلند: کلنگ

[3] خام کار: نپخته و بی تجربه

[4] خطاب هیبت یعنی خطابی ترسناک

[5] قعده نشستن یعنی نشستن روی باسن

[6] لئیم: پست و فرومایه

[7] دست افزار زفت یعنی وسیله مناسب

[8] خپ: خفه شو

[9] نماز را به تخم مرغی تشبیه می کند که باید جوجه معنا از آن بیرون آید

حقیقی یا واقعی؟

حقیقی یا واقعی؟

محمدامین مروتی

در گفتگوهای فکری و عقیدتی، بسیار می شنویم که دین واقعی یا کمونیسم واقعی چنین است و چنین نیست. یا می گویند: اسلام به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست

این گونه سخنان چقدر درست است؟

به نظر می آید تفکیک بین "حقیقی" و "واقعی"، قدری موضوع را روشن می کند.

حقیقت یک اندیشه، همان است که آن اندیشه، ناظر به آن و برای تحقق آن، آمده است. یعنی منویات آن تفکر و بنیانگزاران آن.

اما واقعیت آن اندیشه، همان چیزی است که در عالم واقع و تاریخ، به نام آن اندیشه رخ داده است.

مثلاً حقیقت دین، تصحیح ارتباط انسان متدین است با خدا و مردم که در دو مقوله معنویت و اخلاق می گنجد و تعالیم اولیه دینی نیز عمدتاً ناظر به همین معنا هستند.

اما واقعیت دین، صدها فرقه ای است که به نام آن دین، در تاریخ و واقعیت، ظهور کرده اند. همه اشکال بنیادگرایانه، سنتی عرفانی و روشنفکرانه دین، بخشی از واقعیت بالفعل دین را تشکیل می دهند و تازه این تمام واقعیت آن دین نیست. بخش های دیگری از این واقعیت، در آینده به فعلیت می رسند.

در مورد کمونیسم یا ناسیونالیسم نیز همین تفکیک وجود دارد. کمونیسم یک ایده اومانیستی در ذهن و ضمیر مارکس بوده است، اما تحقق تاریخی آن عمدتاً غیراومانیستی بوده است. همه اشکال دموکراتیک و ایدئولوژیک کمونیسم هم بخشی از واقعیت تاریخی کمونیسم هستند و این تمام واقعیت کمونیسم نیست، بخش هایی دیگر در آینده به فعلیت می رسند.

وطن پرستی هم یک ایده معقول بوده است اما تظاهرات غیرمعقول و نژادپرستانه مثل نازیسم هم داشته است و هر دو وجه بخشی از واقعیت تاریخی ملی گرایی بوده اند.

حال سوال مهم این است که آیا بین حقیقت و واقعیت یک اندیشه، رابطه ای وجود دارد؟

پاسخ این سوال می تواند چنین باشد که واقعیت یک اندیشه، همیشه بر حقیقت آن منطبق نیست، اما بی ربط با آن نیز نیست.

یک اندیشه بیش از هر چیز یک هسته و core دارد که مورد نظر بنیانگزاران و مبدعان آن بوده است و اقبال به آن اندیشه نیز، حاصل همان هسته اولیه بوده است. اما به تدریج، چیزهایی به آن اندیشه افزوده شده که مد نظر بنیانگزارانش نبوده است. مثل رودی که در سرچشمه، کیفیتی دارد و در ضمن روان شدن، از هر سرزمین و تاریخی، عناصری با آن همراه و عناصری از آن جدا می شوند. این عناصر در مورد اندیشه ها، عناصر فرهنگی و سیاسی و تاریخی هستند.

به عبارت دیگر، در یک دین، امکانات و بالقوگی هایی هست که به حسب ضرورت یا قدرت، به فعلیت می رسند. این امکانات، گاهی در جهت خلاف هسته اولیه، بالفعل می شوند و گاهی در جهت تحقق منویات اولیه.

بنابراین تفکیک بالقوه و بالفعل، تناظری یک یک با تفکیک حقیقی و واقعی دارد.

دو دسته با این تفکیک این به شدت مخالفند:

اول کسانی که طرفدار تلقی ارتدوکس و بنیادگرا از یک اندیشه اند برای آن که همه قرائت ها دموکراتیک و ملایم را رد کنند و دوم کسانی که دشمن خود آن اندیشه اند، ایضاً برای آن که همه امکانات و قرائت های دموکراتیک و ملایم آن اندیشه را رد کنند.

هر دو دسته، آب به آسیاب تندروی و بنیادگرایی می ریزند.

25 آبان 1402

مبانی متاگیتیک حداقلی

مبانی متاگیتیک[1]حداقلی

محمدامین مروتی

"متاگیتیک" یا "متافیزیک" حداقلی، مبین نوعی متافیزیک است که از آن گریزی نیست. به این معنی که مطابق "استره ویلیام اُکامی"[2]، تا آن جا که مقدور است پای آن را به تبیین عالم نمی کشانم.

عناصر مقوم متافیزیک حداقلی:

مهمترین عنصر مقوم این متافیزیک این است که چرا جهان به جای آن که نباشد، هست؟ این سوالی است که بشر دارد و علم نمی تواند بدان پاسخ دهد. لذا ناچار پای متافیزیک به میان می آید.

مقوم مهم دیگر این متافیزیک این است که علم ما محدود و جهلمان نامحدود است و به جهت منطقی و ریاضی، امر محاط نمی تواند بر امر محیط، احاطه یابد، بلکه این امر محیط است که بر امر محاط، احاطه دارد. به این دلیل ساده که دومی از اولی کوچکتر است. نه تنها کوچکتر است که به حساب نمی آید. چرا به حساب نمی آید؟ به خاطر این که حاصل تقسیم محدود و متناهی بر نامحدود و نا متناهی، به لحاظ ریاضی، صفر است.

عالم مرئی تنها ده درصد عالم را تشکیل می دهد و بقیه عالم را "ماده تاریک" و "انرژی تاریک" می سازند. تازه این عالم بالقوه مرئی، نیز در در معرض دید ما نیست چه برسد به کل کائنات. موضوع "سیاهچاله" و "افق رویداد" و امکان وارونه شدن زمان نیز بماند. چنانچه همه عالم هم مرئی شود باز به معنی شناخت صحیح آن نیست، فقط به معنی قابل دیده شدن آن است. در واقع "همه چیز را همگان هم نمی دانند".

عالم بزرگتر و انسان کوچکتر از آن است که به فهم کلی آن توفیق یابد. جهان و وجود جهان یک راز است و همیشه یک راز خواهد ماند. این دقیقه لطیفه و ممتنع بودن احاطه علمی بشر بر عالم را مولوی به خوبی در این ابیات بیان کرده است:

پشه کی داند که این باغ از کَی است

در بهاران زاد و مرگش در دَی است

و به قول کلیم کاشانی:

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم

اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است

این که بگوییم علم ثابت کرده است در 14.5 میلیارد سال پیش جهان از یک انفجار عظیم موسوم به بیگ بنگ پدید امده است، مشکل را حل نمی کند و راز اصلی را نمی گشاید. چون بلافاصله این سوال مطرح می شود که قبل از انفجار چه خبر بوده و چرا این انفجار رخ داده است. اگر بگویند زمان و مکان با انفجار، آغاز شده اند، این سوال پیش می آید که ماهیت بی زمانی و بی مکانی چیست؟

عنصر سوم این است که چرا جهان به جای اینکه نامنظم و در هم برهم و بی قاعده و نابسامان (کائوس) باشد،منظم و هارمونیک و به قاعده و به سامان(کاسموس) است. چرا همه چیز کائنات در جای خود قرار دارد و اجرام آسمانی مانند اجزای یک سمفونی عمل می کنند؟

نظم حاصل از تکامل، موضوعی علیحده است که حاصل تکامل و انتخاب طبیعی میلیون ها ساله است. اما نظم کائنات و گردش اجرام آسمانی، سخنی دیگر است و کماکان این پرسش را بر می انگیزد که چرا اجرام در مدارات منظمی می چرخند؟ این پرسش در مورد گردش الکترون ها نیز به شکلی دیگر می تواند مطرح باشد. چرا جهان به جای این که بی نظم باشد، منظم است؟

این سه مورد، سوالاتی است که به دلایل منطقی و روش شناسی و ریاضی، همواره برای بشر به صورت راز خواهد ماند:

حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

و:

وجود ما معمایی است حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه

بنابراین با توجه به سه عنصر مقوم فوق، متافیزیکی حداقلی، موضوعیت می یابد و از آن گریز و گزیری نیست.

خدا:

مفهوم خدا نزد گذشتگان و انسان های معاصر متفاوت است. همان گونه که نزد کودکان و بزرگسالان هم متفاوت است. همه مفاهیم و من جمله مفهوم خدا، بر اساس ظرفیت های عقلی و علمی انسان قبض و بسط می پذیرند. چنان که انشتین می گفت من خدای اسپینوزا را قبول دارم.

به طور کلی مفهوم خدا در گذر زمان(چه از گذشته تا کنون و چه از کودکی تا بزرگسالی) دچار سه تحول می شود:

از تشبیه به تنزیه، از شرک به توحید و از بیرحم به رحمان و رحیم می گراید.

خدای اسپینوزا هم واحد است و هم مهربان است و هم انسانوار نیست.

خدای کودکان و قدما انسانوار است و عصبانی و انتقام جو.

خدای فلاسفه ای چون اسپینوزا و انشمندانی چون انشتین و عرفایی چون مولوی، نه بیرون جهان بلکه در دل جهان و با جهان است. عین جهان است. جهانی غیر از او وجود ندارد. متشخص نیست. انسانوار نیست. خدای هگل، عقل مطلق است. خودآگاهی جهان است. روح جهان است. جان جهان است. انرژی محرک کائنات است. به زبان علمی، ذره خدا، آغاز بیگ بنگ است.

خدای بزرگان اندیشه، ادامه فیزیک و گیتی و طبیعت است نه ماوراء آن.

معنای ایمان:

آن جا که پای علم نمی رسد، پای ایمان و متافیزیک گشوده می شود. ایمان به معنی داشتن علم و یقین نیست، بلکه به معنای داشتن اعتماد و امید و عشق است. ایمان به وجود موجودی که هدفمند و هماهنگ و حکیمانه با حساب و کتاب عمل می کند، بی آن که عقلاً برای ما قابل اثبات باشد. حساب کردن و حتی شرط بندی و نوعی قمار کردن بر روی این حساب و کتاب و هارمونی است. ایمان از جنس امید و اعتماد و عشق است نه اعتقاد و یقین. ایمان، نوعی خوش بینی است نه بدبینی. خوش بینی و اعتماد و امید و عشق، لوازم بهتر زیستن اند. آن جا که کمیت عقل لنگ می شود، آغاز کار عشق است و تازه عشق، اسبش را زین می کند:

عاقلان مرکز پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره، سرگردانند

ماتریالیسم:

تبیین ماتریالیستی از عالم، تبیینی بلندپروازانه، خام و مبتنی بر خرده دانش است. مفهوم ماده به معنای قرن نوزدهمی آن، جایش را به مفاهیم گسترده تری مانند انرژی، موج و کوانتوم داده است. اصطلاحات ماتریالیستی برای تبیین عام کفایت خود را از دست داده اند.

معرفت شناسی:

تبیین عجایب و غرائبی مانند جهان های موازی، قدرت های غیر عادی ذهن مانند دوربینی و دورخوانی و دورگویی و پیشگویی و غیبگویی، با کمک علم امروز، میسر می شود.

طراز ها و مراتب مختلف آگاهی، وجود دارد. چه در میان جانوران مختلف و چه بین خود انسان ها. تبیین این تفاوت ها، با تصور ذهن به مثابه یک گیرنده، در اقیانوسی از امواج پراکنده در عالم میسر و ممکن می شود. حواس ما قابلیت قبض و بسط دارند. این قبض و بسط، دو نوع است: قبض و بسط علمی و متکی بر ابزارهای نوین علمی مثل میکروسکوپ و تلسکوپ و سمعک و قبض و بسط متکی بر استعدادهای ژنتیکی و استعدادهای قابل پرورش از راه مدیتیشن و تمرکز و از آن قبیل. نوع سومی از بسط و قبض حواس، استفاده از داروهای روانگردان است که موضوع بحث ما نیست و محل اعتبار هم نیست ولی نشانه و دلیلی بر وجود این قبض و بسط هست.

"خودآگاهی" نیز به نوبه خود، مسئله مهمی است که تبیین آن، کماکان دشوار است. چرا من، منم؟ چرا احساس من بودن می کنم؟ این که موجودات چگونه موجود شده اند، یک مسئله است و اینکه چگونه به مرتبه آگاهی و شعور رسیده اند مسئله دوم است و این که چگونه انسان به مرتبه خودآگاهی رسده است، مسئله سوم است. مکانیسم خودآگاهی و ثبات شخصیت، کماکان به صورت یک راز برای ما وجود دارد.

سوال مهم این است که آیا خودآگاهی ما پس از مرگ ما نابود می شود؟

حتی اگر بپذیریم که خودآگاهی عالیترین شکل ماده باشد، در این صورت چرا همانطور که قانون بقای ماده و قانون بقای انرژی داریم، قانون بقای آگاهی و خودآگاهی نداشته باشیم؟

ادیان و پیامبران:

پیامبران، انسان های خوب زمانه خود بوده اند و نقش مثبتی در روزگار خود ایفا کرده اند. دلیل بقایشان نیز همین است که کماکان کارکرد مثبتی در جامعه انسانی دارند. هیچ سیستمی بدون کارکرد مثبت، بقا نمی یابد.

پیامبران، عموماً کسانی بوده اند که اتصالات معنوی و خلق و خوی نیکو داشته اند و این خلق و خو، بیشترین نقش را در جاذبه ایشان داشته است.

در تبیین های ماتریالیستی و نوروفیزیولوژیکی، احوال روحی پیامبران به عنوان اختلال در کارکرد بخش های معینی از مغز توجیه می شود. اما اگر این احوال واقعاً نوعی اختلال و به زبان ساده نوعی جنون یا شیزوفرنی باشد، چگونه می تواند حاصل جمع و نتیجه چنان عظیمی به بار بیاورد و موجب تحولات عظیم مادی و معنوی گردد. البته حساب سوء استفاده های متولیان دینی در ترویج خرافات و تحکیم قدرت خود را باید جدا کرد، چنان که حساب سوء استفاده کنند گان از علم را نیز جدا می کنیم.

پیامبران دو گونه بوده اند: "رسول" یعنی کسی که اتصالات معنوی داشته و "نبی" یعنی کسی که مبلغ رسولان بوده است. تمام انسان های نیکو و خوش نیت اعم از دانشمندان و فلاسفه و حکما می توانند نبی باشند، چرا که هیچ امتی نیست که خبردهنده و بشارت دهنده و منذری نداشته باشد.

28 آبان 1402


[1] معادلی که دکتر میر شمس الدین ادیب سلطانی برای اصطلاح "متافیزیک"، برگزیده است.

[2] ویلیام اوكامی فیلسوف قرن 14انگلیسی مي‌گفت باید به خلوت كردن جهان از موجوداتي ‌پرداخت كه فرض وجودشان ضرورت ندارد. او می گفت: «موجودات را فراتر از حد ضرورت افزایش ندهید.» یعنی پای موجوداتی را که وجودشان لازم نیست و به حل مسئله کمکی نمی کنند، به میان نمی کشد.

رئوس کلام اشعری

رئوس کلام اشعری

محمدامین مروتی

در مورد مواضع اشاعره، غالباً داوری درستی نمی ورد و در نقادی منتقدان غرض ورز، این مذهب بعضاً به شکلی ضعیف تصویر می شود.(مغالطه پهلوان پنبه)

رئوس اعتقادات اشعری عبارتند از:

ایمان:

در موضوع ایمان به خدا، اشاعره، ایمان را باور قلبی و اذعان زبانی می دانند. البته اقرار، جزء رکن ایمان نیست بلکه شرط(لازمه یا نتیجه) آن است.

صفات الهی:

در موضوع صفات الهی، این صفات را عین ذات خدا می دانند ولی معتزله صفات را غیر از ذات ولی قائم به ذات می دانند.

اسماء و صفات الهی را قدیم می دانند.

مهمترین صفت الهی حیات است و پس از آن علم الهی که تابع حیات است . پس از آن اراده اش که تابع علم اوست.

علم و اراده خدا با علم و اراده بشر منافات ندارد. چون علم خدا کاشف علم و اراده بشر است نه باعث و موجب آن. علم خدا در "لوح محفوظ" است.

جبر و اختیار:

"قضا"، علم الهی و لوح محفوظ ازلی خداوند است که از آن به "ام الکتاب" نیز تعبیر می شود. "قَدَر "خلق آفریدگان در زمان معین است. معتزله، "قدریه" هم خوانده می شوند. اشاعره قائل به "کسب" هستند. یعنی خدا فاعل فعل است و انسان کاسب آن.

فعل خدا:

افعال خداوند غرض ندارد و ناظر به رفع نیاز نیست ولی حکمت و مصلحت دارد و ناظر به هدف معین است.

حسن و قبح:

در موضوع حسن و قبح، اشاعره آن را شرعی می دانند و نه عقلی و شاید این غیر قابل دفاع ترین موضع ایشان باشد. به نظر ایشان بر خداوند واجب نیست بر بندگانش لطف و عدل داشته باشد و هر چه او بکند، عین عدل است. زیرا عدل بخشیدن به استحقاق است و خداوند بدون استحقاق، می بخشد. این موضع اگر چه به جهت عقلی، محل مناقشه است و قابل توضیح نیست، اما به جهت عرفانی و از منظر عاشقانه قابل توجیه است. زیرا عاشق، ظلم معشوق را حس نمی کند و ظلمی که احساس نشود و تبعاتی نداشته باشد، ظلم نیست. این موضع را به خصوص، مولانا، نمایندگی می کند.

قدوم و حدث:

در موضوع قرآن و کلام الهی، اشاعره قائل به قدیم بودن قرآن و کلام خدایند. کلام خدا دو وجه دارد: نفسی که قدیم است و لفظی که حادث است. اشاعره قائل به حادث بودن قرآن هستند. کلام نفسی آن است که در علم و لوح محفوظ خداست.

عصمت و شفاعت:

پیامبران در ابلاغ وحی معصومند. خطای عمدی نیز ندارند اما خطای سهوی دارند. امامیه خطای سهوی را نیز رد می کنند و تنها قائل به "ترک اولی" برای پیامبران هستند.

شفاعت همه پیامبران برای امتشان برقرار است، پس از پیامبران سایرین نیز به اذن الهی می توانند شفیع باشند.

منبع:

نشریه قبا شماره 7، بهار 1401،بررسی اندیشه ای کلامی مولوی کرد، جمال احمدی

26 آبان 1402

تفویض و تاویل: خوانشی دیگر از تاویل صفات الهی

تفویض و تاویل: خوانشی دیگر از تاویل صفات الهی

"اهل تفویض"(مفوضه) در مورد صفات خدا، به موضع تعطیل قائل بودند. یعنی می گفتند صفات خداوند همان چیزی است که در قرآن آمده ولی ما ضمناً نباید آن را به معنای ظاهر فهمید. پس چه کار کنیم؟ ماکیفیت آن را نمی دانیم و تاویلش را باید به خدا تفویض کرد.

اهل اثبات به تاویل قائل نبوده اند ولی می گفته اند ما معنای ظاهر صفاتی مثل دست خدا را نمی فهمیم ولی به درستی آن اذعان داریم و تاویلش به خدا وا می گذاریم. اما اهل تاویل، در مورد صفات دارای ملازمه، قائل به تاویل برای بشر بوده اند و می گفتند اذعان به معنای ظاهر به تشبیه منجر می شود.

این درحالی است که تفویض، قاعدتاً باید از سوی طرف داناتر به طرف کمتر دانا باشد.

تاویل در جایی که ملازمه و مقارنه ای وجود داشته باشد جایز است. دست خدا، لازمه اش قدرت خداست و لذا معنی اش را با لوازم آن می فهمیم. اسامی ذات در مقام صفت باید تاویل شوند. مثلاً دراز در "آدم دراز" صفت است ولی اگر بگوییم "آدم نردبان"، معنی ندارد مگر این که نردبان را تاویل به دراز کنیم. دست هم اسم ذات است و کنایه از قدرت خداست. اسم ذات نمی تواند صفت واقع شود.

منبع:

مذاهب کلامی اهل سنت در باب اسماء و صفات، سیدزکریا حسینی، نشریه قبا (تابستان و پاییز 1399)

26 آبان 1342

وحی از نظر مولانا

وحی از نظر مولانا

محمدامین مروتی

مولوی کلمه "وحی" را به معنای وسیع آن، یعنی به معنای در دل انداختن از عالم معنا به کار می برد. البته در قرآن نیز همین معنای وسیع کلمه، مراد شده است. لذا همان گونه که به پیامبران وحی می شود به مادر موسی و زنبور عسل هم وحی می شود. مولانا نیز به تبع قرآن، معتقد است که وحی خاص پیامبران نیست و به اهل دل و اهل معنا هم می رسد.

در دفتر اول می گوید:

پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش

تا به گوشت آید از گردون خروش

و در دفتر دوم با صراحت بیشتری می گوید وحی همان دریافت ها و ادراکات نهانی از عالم است:

تا کنی فهم، آن معماهاش را

تا کنی ادراک، رمز و فاش را

پس محلّ وحی گردد گوش جان

وحی چه بود؟ گفتن از حس نهان

در دفتر چهارم می گوید این نوع دانش، شباهتی به علوم دیگر ندارد و اهل تصوف، اصطلاحاً بدان "وحی دل" می گویند تا نامحرمان و عوام، از آن خبر نیابند:

نه نجومست و نه رملست و نه خواب

وحی حق، والله اعلم بالصواب

از پی روپوش عامه در بیان

وحی دل گویند آن را صوفیان

شمس تبریزی نیز در مقالات خود می گوید:

"بعضی کاتب وحیند و بعضی محل وحیند، جهد کن تا هر دو باشی. هم محل وحی باشی و هم کاتب وحی، خود باشی."( دفتر دوم ـ ص 83)

3 آبان 1402

سلسله مراتبِ نورِ حقیقت

سلسله مراتبِ نورِ حقیقت

محمدامین مروتی

مولانا اعتقاد به مراتب مختلف و مشکّکِ معرفت دارد. نور خداوند حقیقت برین است و این نور، همانگونه که در قرآن آمده، در مراتب و منازل فروتر، تجلّی می یابد.

این باور که هر دوره ای، ولیّ خود را دارد، عقیده ای هم شیعی و هم عرفانی است. در معارف شیعی، امام زمان، زنده و قائم است. اما در ادبیات صوفیه، این امام، مجلای نور الهی است و از فردی به فرد دیگر انتقال می یابد و این ائمه همانقدر که از نسل علی اند، از نسل عمر هم هستند. مهدی و هادی هم این امام است که در عین غیبت، پیدا هم هست. در واقع این سلسله، ارثی نیست، بلکه وهبی و کسبی است.

اما در هر حال همیشه یک ولی زنده وجود دارد که هم خودش قائم است و هم دنیا بدو قائم است که دیگران را مورد آزمایش قرار می دهد. این آزمایش برای جدا کردن اهل دل از نااهلان است. مولانا در دفتر دوم در این موضوع گفته است:

پس به هر دوری، ولیی قایمست

تا قیامت، آزمایش دایمست

هر که را خوی نکو باشد، برست

هر کسی کو شیشه‌دل[1] باشد، شکست

پس امام حیّ قایم، آن ولیست

خواه از نسل عُمَر، خواه از عَلیست

مهدی و هادی وی است، ای راه‌جو

هم نهان و هم نشسته؛ پیش رو

این امام، تجلی نور الهی است و خرد الهی او، همان کاری را می کند که جبرئیل می کند. یعنی واسطه بین او و خداست. یک مرتبه پایین تر از او، چراغدان است و یک مرتبه پایین تر شیشه چراغ. این تشبیهات اشاره دارد به آیه سی و پنج سوره نور[2]:

او چو نورست و خرد، جبریل اوست

وان ولیِّ کم از او، قندیل[3] اوست

وانک زین قندیل˚ کم، مشکات[4] ماست

مولانا در ادامه می گوید نور حقیقت، مراتبی هفتصدگانه دارد و هر کسی از مردمان، در پله ای از این مراتب قرار می گیرد تا به امام برسند. صفوف آخر کسانی هستند که چشمشان ضعیف و معرفتشان اندک است و تابِ تابش نور بیشتر را ندارند:

نور را در مرتبه، ترتیب هاست

زانک هفصد پرده دارد نورِ حق

پرده‌های نور دان؛ چندین طبق

از پس هر پرده، قومی را مقام

صف صف‌اند این پرده‌هاشان، تا امام

اهل صفِّ آخرین از ضعف خویش

چشمشان طاقت ندارد، نور بیش

وان صف پیش از ضعیفیِ بصر

تاب نارد روشنایی، بیشتر

روشنایی کو حیات اوّلست

رنج جان و فتنهٔ این احولست

بدین ترتیب مولانا با اشاره به قرآن، می کوشد سلسله مراتب دسترسی آدمیان به نور حقیقت را تبیین کند. حقیقه ای که در مراتب نزولی اش، به تدریج رقیقه و رقیقه می شود.

4 آبان 1402


[1] شیشه دل: نازک نارنجی، ضعیف

[2] آیه 35 سوره نور است در قالب تمثیل، می خواهد حقیقت وجود خدا و رابطه اش با مردمان تبیین گرداند:

‏ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ‏: ‏خدا روشنگر آسمانها و زمين است. نور خدا، به چلچراغي مي‌ماند كه در آن چراغي باشد و آن چراغ در حبابي قرار گيرد، حباب درخشاني كه انگار ستاره فروزان است و اين چراغ ( با روغني ) افروخته شود ( كه ) از درخت پربركت زيتوني ( به دست آيد ) كه نه شرقي و نه غربي است. انگار روغن آن بدون تماس با آتش دارد شعله‌ور مي‌شود. نوري است بر فراز نور. خدا هر كه را بخواهد به نور خود رهنمود مي‌كند. خداوند براي مردمان مثل ها مي‌زند و خداوند آگاه از هر چيزي است.

«مِشْكَاةٍ» : چراغدان. قنديل. چلچراغ. « مِصْبَاحٌ »: چراغ. فتيله. «زُجْاجَةٍ»: شيشه. حباب چراغ. لامپ. «دُرِّيٌّ» : فروزان چون درّ. «لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» : اين درخت نه در قسمت شرقي باغ است و نه در قسمت غربي. ولي اصل اين است كه اين درخت، درخت معمولي نيست. چرا كه لامکانی است. « زَيْتُهَا »: روغن آن. ابوالاعلي مودودي‌ ؛ معتقد است كه در اين مثال ، خداوند خود را به ( مصباح ) و جهان را به ( مِشكاة ) تشبيه فرموده است و مرادش از ( زُجاجَة ) پرده‌اي است كه خداوند خويشتن را در فراسوي آن از چشم خلائق پنهان كرده است. ولي اين پرده نه تنها نهان نمي‌دارد، بلكه بر شدّت ظهور نيز مي‌افزايد. ( نگا : تفسير سوره نور ، صفحه 198 ).‏

[3] قندیل: شمع، چراغدان، چلچراغ

[4] مشکات: شیشه چراغ، زجاجه

عابد و زاهد و عارف

عابد و زاهد و عارف

محمدامین مروتی

عابد کسی است که عبادت می کند تا ثواب ببرد و به بهشت برود.

زاهد کسی است که بر اثر خوف از دوزخ، و از سر احتیاط(یا حتی وسواس)، بر خود سخت می گیرد و حلال خدا را هم بر خود حرام می کند و به نوعی ریاضت کش است و از نعمت های دنیوی اعراض می کند.

عارف کسی است که نه به طمع بهشت و نه از ترس دوزخ، کار می کند. او فقط می خواهد رضایت محبوب را به دست بیاورد.

28 مهر 1402

جنبش مسلمانان مبارز

جنبش مسلمانان مبارز

حبیب الله پیمان(زادهٔ ۱۳۱۴ در شیراز) با محمد نخشب و حسین راضی، در "نهضت خداپرستان سوسیالیست" همراه شد که به "حزب مردم ایران" پیوستند. به همین دلیل پس از کودتای ۲۸ مرداد پیمان هم بازداشت شد.

«جنبش آزادی‌بخش مردم ایران (جاما)» پس از جمع‌بندی قیام ۱۵ خرداد و پایان مبارزات «جبهه ملی ایران» ایجاد و مشی مبارزه مسلحانه برای سرنگونی حکومتی سلطنتی را تدوین کرد.

گروه "جاما" به رهبری کاظم سامی و پیمان، از "حزب مردم ایران" که طرفدار مصدق و نهضت ملی بودند، منشعب شد و نخستین گروه دارای خط مشی مسلحانه اسلامی چپ بود. از داخل این گروه "جنبش مسلمانان مبارز" انشعاب نمود.

جنبش مسلمانان مبارز در سال 1356 از جاما(جنبش انقلابی مردم ایران) جدا شد. حبیب الله پیمان بنیانگزار و "امت" ارگان مطبوعاتی آن بود.

بعد از پیروزی انقلاب، پیمان به عضویت شورای انقلاب درآمد.

مواضع این گروه ترکیبی از سوسیالیسم و اسلام بود. معتقد به جامعه بی طبقه توحیدی و اداره شورایی کشور بود. دشمن اصلی را امپریالیسم امریکا می دانست و نوک تیز حمله اش به جریان ملی گرای لیبرال در داخل کشور بود و آن را جاده صاف کن امپریالیسم می دانست. از انحصار طلبی حزب جمهوری انتقاد می کرد در عین حال مانند حزب توده و فداییان اکثریت، به دلیل مواضع ضدامپریالیستی و اقتصادی، با آن ها احساس قرابت بیشتری می کرد. به دموکراسی پارلمانی بدبین بود و معتقد بود به دلیل نفوذ استعمار و ارتجاع مردم ایران هنوز از مشارکت مستقل در انتخابات ناتوانند. در انتخابات معمولا افرادی از مجاهدین خلق را در لیست خود قرار می داد. اما برخلاف مجاهدین در انتخابات قانون اساسی و خبرگان شرکت کرد. از خودمختاری در چارچوب وحدت کشور دفاع می کرد و خود را پیرو خط امام می دانست. با تحزب و دموکراسی پارلمانی مخالف بود و اولویتش آزادی انسانیت انسان و جوهر خدایی بشر، به جای آزادی فرد بود.(امت، شماره 83، 26 آبان 58)

انفجار حزب جمهوری را تقبیح و خواستار مجازات عاملینش شد.

نهایتا به دلیل حملات گروه های فشار، در مهر 1360 ، انتشار هفته نامه اش، "امت" را متوقف کرد. چند سال پس از آن صمیم به انتشار مجدد گرفتند که با مخالفت مسئولان مواجه شدند. در سال‌های بعد بعضی از افراد این گروه، در نشریه "ایران فردا" وابسته به عزت‌الله سحابی به کار خود ادامه دادند.

پیمان در سال ۱۳۷۶ همزمان با هفتمین انتخابات ریاست‌جمهوری به عنوان کاندیدای جنبش معرفی شد، اما رد صلاحیت شد. در سال ۱۳۷۹ همراه با شماری از نیروهای ملی-مذهبی بازداشت شد و چند ماه را در زندان انفرادی سپری کرد.

جنبش در انتخابات سال 88 از میرحسین موسوی حمایت کرد. پس از تظاهرات عاشورای ۱۳۸۸، امیرخسرو دلیرثانی عضو شورای مرکزی جنبش مسلمانان مبارز، در منزل خود بازداشت شد.

در حال حاضر حبیب‌الله پیمان عضو کمیته رهبری «شورای فعالان ملی مذهبی» است.

20 مهر 1402

منبع:

اندیشه پویا شماره 86 مهر 1402

ویکی پدیا

قیامت قائم

قیامت قائم

محمدامین مروتی

گفته اند که اعمال بشر در قیامت متجسم می شود. مولانا معتقد است، قیامت برای اهل دل و اهل بصیرت، هم الآن نیز قائم است و اهل دل، گوهر و باطن و عاقبت آدمیان را به چشم خود می بینند:

ای دریده پوستین یوسفان!

گرگ برخیزی از این خواب گران

گشته گرگان یک به یک خوهای تو

می‌درانند از غضب اعضای تو

این تاویل مولانا در مورد قیامت را به عبارات دیگر نیز -که به واقعیت نزدیک باشند- می توان بیان کرد و آن این است که مثلا انسان ظالم یا حسود، پیش از آن که به دیگری صدمه بزند به خودش صدمه می زند و در آتش خشم و حسد خود می سوزد. درواقع، بهشت و جهنم افراد، در همین دنیا هم برپا شده است و مکافات عمل در همین عالم نیز ساری و جاری است.

6 شهریور 1402

عدالت و سکولاریسم

عدالت و سکولاریسم

محمدامین مروتی

نواندیشان دینی می خواهند از ظرفیت های دین به نفع مدرنیسم و حتی سکولاریسم استفاده کنند. یعنی به کمک منابع دینی می خواهند حکومت را عرفی و تاریخی کنند. حکومت دینی نمی خواهند چون آن را آفت دینداری می دانند. نمی خواهند دین را فدای سیاست یا سیاست را فدای دین کنند، بلکه می خواهند هر یک را بر سر جای خود بنشانند تا توازن و عدل(به معنای قدمایی آن) برقرار شود. این همان سخنی است که به عیسی(ع) نسبت داده می شود:

«پس چیزی را که مال قیصر است به قیصر بدهید و چیزی را که مال خداست به خدا.‏»

توضیح آن که امروزه عدل و عدالت را به معنی برابری و به خصوص برابری اقتصادی و سیاسی می فهمیم اما در گذشته به معنای توازن و تعادل معنی می شد. نماد دادگستری و قوه قضایی، یک فرشته ی ترازو(میزان) به دست است که می خواهد توازنی بین جرم و مجازات برقرار کند. توازن و تعادل در گذشته محور فهم فلاسفه ای چون ارسطو از عدالت بوده است. این فهم به اندیشمندان مسلمان نیز سرایت کرده است. چنان که مولانا هم عدل را قرار گرفتن هر چیزی در جای خود و ظلم را قرار گرفتن در موضعی نابه جا تعریف می کند:

عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش

ظلم چه بود؟ وضع در ناموقعش

عدل چه بود؟ آب ده اشجار را

ظلم چه بود؟ آب دادن خار را

عدل، وضع نعمتی در موضعش

نه به هر بیخی که باشد آبکش

ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعی

که نباشد جز بلا را منبعی

2 شهریور 1402

معادلات دین و سیاست

معادلات دین و سیاست

محمدامین مروتی

نسبت دین و سیاست، مانند بسیاری از پدیده های دیگر، به روزگار و مقتضیات زمانی وابسته است.

پس از خلفای راشدین، در غیاب نصّ صریح، حکومت میل به عرفی شدن کرد. یعنی دین، حکومت را به سلاطین واگذاشت و خود به ناصح یا مشاور آنان تبدیل شد. دراین مرحله، ارباب دین غالباً با حکم را می آمدند. زاهدانشان از سیاست فاصله می گرفتند و شجاع ترینشان به نصیحت ملوک اکتفا می کردند اما هیچیک سودای حکومت کردن نداشتند.

وجه تمایز دینداری روشنفکرانه با دینداری سنتگرا، در نسبت آن با سیاست است. اصولاً واژة "روشنفکری"، مبین نوعی رویکرد اجتماعی و سیاسی است و طبیعتاً وقتی در کنار دین قرار بگیرد، بیانگر رویکرد سیاسی از منظر دین است.

ظهور مدرنیته چالشی برای کشورهای سنتی و عقب مانده محسوب می شد. اینکه مدرنیته را باید پس زد یا باید از آن استقبال کرد یا بخشی را پس زد و بخشی را استقبال کرد. موضع گیری در برابر مدرنیته است که بین دینداری سنتی و نواندیشی، فاصله می اندازد.

تفاوت دین روشنفکری با دین سنتی در آن است که اولی می خواهد دین را در خدمت اصلاحات اجتماعی بگیرد و دومی دین وسیاست را دو مقوله جداگانه می بیند. کثیری از دینداران سنتی، علیرغم غرولند نست به مظاهر مدرن، با حفظ استقلال خود در سبک زندگی، کمابیش با آن کنار می آیند بی آن که مدعی حکومت شوند، اما اگر سنت گرایی با بنیادگرایی ترکیب شود، موضوع فرق می کند. بنیادگرایان دینی، ضمن پس زدن مدرنیته، می خواهند سبک زندگی سنتی را به جامعه تسری دهند.

دلمشغولی نواندیشی دینی، سازگار کردن دین است با امر مدرن و دلمشغولی سنت گرایی و بنیادگرایی، مقاومت نسبت به این مصالحه یا حتی مقابله با آن است.

با این سابقه بود که روشنفکران دینی نظیر شریعتی، از دین سنتی به عنوان دین ایستا و کاهل و مخدر انتقاد می کردند و با باز اندیشی در مفاهیم دینی، می خواستند، قرائتی انقلابی از دین به دست دهند، بی آن که به فکر جاری کردن احکام دینی و فقهی باشند. دین آنان فقیهانه نبود، روشنفکرانه بود و معطوف به مدرنیته و ارزش های مدرن مانند پیشرفت علمی و اجتماعی بود. در این میانه بودند فقهایی که باز تولید شکل سنتی دین را حلال مشکلات جامعه می دیدند. این ها کسانی بودن که عمدتاً سبقه روحانی داشتند.

مشکلات و مسائل ناشی از تداخل دین و سیاست، موجب اختلاف بین دینداری فقاهتی و نواندیش گردید. دینداری نواندیش، خواهان عرفی شدن سپهر سیاست بر اساس مقتضیات روزگار گردید و نهایتاً به لزوم جدایی دین از سیاست و سکولاریسم رسید.

در واقع از آن جا که نسبت دین و سیاست مثل پدیده های دیگر تابع اقتضائات روزگار است، معادله دین و دنیا در دهه های اخیر تغییرات بسیاری کرد. در میان فقهای اهل سیاست، این گرایش ایجاد شد که دین نباید کاری به سیاست داشته باشد.

در میان نواندیشان دینی این تغییرات، سریع تر اتفاق افتاد. در ایران و در میان دینداران روشنفکر، اولین کسی که حساب دین را از سیاست جدا کرد، بازرگان بود. شریعتی می گفت دینی که به درد دنیا نخورد، به در آخرت نیز نمی خورد. بازرگان اما به این نتیجه رسید، که دین برای ساختن دنیا نیامده، دین برای آباد کردن آخرت آمده است. این نتیجه گیری خیلی زود به سایر روشنفکران دینی نظیر سروش و شبستری و ملکیان سرایت کرد و تمایل عمومی برای جدا کردن نهاد دین از سیاست، در میان ایشان گسترش یافت.

لذا نواندیشی دینی، در سه مرحله از باور به حکومت دینی، به عرفی شدن حکومت و نهایتاً به غیرسیاسی شدن دین یعنی به سکولاریسم رسید.

9 شهریور 1402

دید کهکشانی و مدارا

دید کهکشانی و مدارا

محمدامین مروتی

افق های ذهنی افراد را وسعت دنیایی تعیین می کند که در آن می زیند که اصطلاحاً آن را "سپهرزیست" نامیده اند.

به میزانی که مدنیت و فرهنگ اقوام توسعه یابد، افقها و سپهر زیست هایشان نیز توسعه می یابد.

تعصب و خودبینی، حاصل تنگی افق های تاریخی و جغرافیایی ماست. لذا هر چه این افق ها توسعه یابند، از میزان تعصب و جزم ما کاسته و بر میزان مدارای مان افزوده می شود.

هر چه افق و چشم انداز نگاه ما گسترده تر باشد، به نسبیت و عدم قطعیت و در نتیجه به پلورالیسم و مدارا نزدیک تر می شویم، چون می دانیم گستره و عمق دید ما، تاریخی و نسبی است و قبض و بسط می پذیرد. چون می دانیم هیچ افقی وجود ندارد که از منظر آن، بتوان تکلیف عالم و آدم را روشن کرد و حرف اول و آخر را زد. چون می دانیم معرفت بشری، نسبی، سیال و سیار و تکامل یابنده است. چون می دانیم میزان دانسته هایمان محدود و ندانسته هایمان نامحدود است.

گسترده ترین افق ها، دید کهکشانی است. کانت وقتی به آسمان بالای سرش می نگریست، غرق اعجاب و تحیر می شد و به گونه ای زبانش بند می آمد. عرفای ما نیز در مواجهه با گستردگی و عجایب عالم، دچار همین حیرت و زبان بستگی می شدند.

داشتن گوشة چشمی به این گستره بی پایان، بهترین درمان خودبینی و غرور و احساس دانشمندی ماست. این نگاه حتی می تواند محبت و شفقت ما را به هم بیفزاید. انسان هر چه کوچکتر و فروتن تر شود، قلبش هم بزرگتر می شود.

اندازه های واقعی خود را بشناسیم و در ادعاهای مان پای از گلیم قد و قواره مان بیرون نکشیم.

از منظری کهکشانی، در عالم و آدم بنگریم.

6 شهریور 1402

خدای کهکشان ها

خدای کهکشان ها

محمدامین مروتی

خدای هر کسی به رنگ خود او و به خصوص به رنگ چشمان او و وسعت نگاه اوست. خدای بچه ها، رفتارهای بچگانه دارد. خدای ستمگران، ستمگر است. خدای عالمان، حکیم است و خدای عارفان، رحیم.

محتوا و مدلول خداوند، متغیر و متکثر و متکامل است. هر چه بزرگتر شویم و بیشتر بفهمیم، خدایمان حکیم تر و رئوف تر می شود.

خدای اذهان بدوی، انسان وار است و خدای اسپینوزا و انشتین، غیر متشخص.

شاید در تحلیل نهایی بتوان گفت خدا، جوهر عالم است و جوهر عالم، آگاهی و شعوری برتر و پراکنده است که صبغه کهکشانی و نامحدود دارد نه صبغه محلی و محدود. شعوری کیهانی که می دانیم هست، ولی نمی دانیم چگونه هست.

6 شهریور 1402

دین و خودشناسی

دین و خودشناسی

محمدامین مروتی

در قرائت های حکیمانه از دین، عقل و وحی به هم پیوند می خورند. نزد ابن سینا و فارابی، جبرئیل همان عقل فعال یا صادر دهم از عقول دهگانه(عشره) ای است که به ترتیب از ذات الهی صادر گشته اند. در این نگره، پیامبر حکیم (فیلسوف) است و دین عین حکمت است.

نزد سقراط و حکمای یونان، هدف نهایی فلسفه، "خودشناسی" است.

رویکرد ایرانیان باستان به خودشناسی و خداشناسی نیز، حکیمانه و فلسفی است. در "دینکرد"، سوالاتی فلسفی مطرح می شود که هر نوجوان به بلوغ رسیده باید از خود بپرسد. سوالاتی نظیر "من کیم؟ از کجا آمده ام و باز به کجا شوم؟" و این شروع دینداری نوجوانان است.

نخستین صادرهای اهورامزدا در مقام احدیت و ذات خود، امشاسپندان شش گانه است. صادر هفتمین، "خود" اوست که با "وهومنه"(بهمن)، یعنی اندیشه نیک در می آمیزد. در تصوف تمایز مقام قبل و بعد از آفرینش به مقام "احدیت" و "واحدیت"، تعبیر می شود. در فلسفه ودایی هند، به "برهمن"(وجود) و "آتمن" (نفس=خود) تعبیر می شود. در قرآن خداوند می فرماید از روح خود در آدم دمیدم: نفخت فیه من روحی.

نام دیگری که بر این "خود الهی" نهاده شده، "دئنا" است. دین ماخوذ از این کلمه است. در لهجه ها وزبان های محلی ایرانی مانند کردی نیز "دین" به معنی دیدن است.

"ورنر زوندرمان" (۱۹۳۵ - ۲۰۱۲) ایران‌شناس آلمانی، می نویسد دئنا یا "دیانا" در "گاهان اوستا"، به معنای دیدن است. در متون پس از "گاهان" این کلمه به "دین" ترجمه شده است. (ورنر زوندرمان/ دوشیزه کردار نیک/ ترجمه آرمان بختیاری/ معارف/1382)

بدین ترتیب خداوند خود را به صورت دیانا یا بینش یا آگاهی در خرد انسان، متجلی می کند. در نتیجه خودشناسی، شناختن بخش مینوی و روحانی وجود همان خداشناسی است و به همین دلیل هر که خود را شناخت، خدا را شناخت: من عرف ربه فقد عرف ربه. از همین رو دین یعنی خداشناسی و خدا شناسی یعنی خودشناسی. پس دین یعنی خودشناسی. دین یعنی دیدن خود الهی بشر. دین یعنی پی بردن به اینکه حصه ای و بهره ای از خداوند در وجود خود داری که باید پیدایش کنی. قدرخود را بدانی و مقام خود را بشناسی و تخلق به اخلاق خدا بیابی.

این خود حقیقی یا الهی، در ماثورات اسلامی، با اخلاقیات نیز درمی آمیزد. غزالی در احیاء العلوم می گوید پس از مرگ، این خود به نزد روح بشر می آید و می گوید من تمثلِ عمل صالح توام.(احیا ءالعلوم/ ربع منجیات/ ص 106)

در "نسک هادخت" اوستا نیز سه روز پس از مرگ انسان صالح، دئنا در صورت دوشیزه ای زیبارو به او روی می کند و می گوید من دین تو و خود توام. (ورنر زوندرمان/ دوشیزه کردار نیک/ ترجمه آرمان بختیاری/ معارف/1382)

4 شهریور 1402

منبع:

خودشناسی در فلسفه ایرانشهری/ نصرالله پور جوادی/ سیاست نامه شماره 26 (بهار 1402)

تاریخ آمیختگی دین و حکومت

تاریخ آمیختگی دین و حکومت

محمدامین مروتی

آمیختگی دین و حکومت بعضاً علل سیاسی داشته است. مثلاً رسمیت یافتن دین زرتشتی در زمان ساسانیان- علیرغم تساهلی که در زمان هخامنشیان و اشکانیان در این مورد وجود داشت- به دلیل درگیری ایران با چینی های بودایی از شرق و رومی های مسیحی از غرب بود. لذا خروج از این دین تبدیل به جرمی سیاسی شد.

فردوسی در بخش پادشاهی اردشیر می گوید که دین و حکومت با هم پایدار می مانند و توصیه اش نیز این است که این دو رودرروی یکدیگر قرار نگیرند:

چو بر دین کند شهریار، آفرین

برادر شود شهریاری و دین

نه بی‌تخت شاهیست، دینی به پای

نه بی‌دین، بود شهریاری به جای

دو دیباست یک در دگر بافته

برآورده پیش خرد، تافته

نه از پادشا، بی‌نیازست دین

نه بی‌دین، بود شاه را آفرین

چنان پاسبانان یکدیگرند

تو گویی که در زیر یک چادرند

نه آن زین، نه این زان بود بی‌نیاز

دو انباز دیدیمشان نیکسا‌ز

عین همین موضوع در زمان صفویان و در تقابل با حکومت عثمانی شکل گرفت. همین نگره در ایجاد کشور اسرائیل نقش داشته است.

در هر سه مورد سیاسی شدن دین، ابزاری برای ایجاد یکدستی و یکپارچگی در مقابله با دشمن خارجی بوده است.

دکتر احمد نقیب زاده می گوید عوارض این تداخل، باعث شد مانویت به عنوان اصلاح دین زرتشت و نوعی پاکدینی سر برآورد. در واقع مانویت، ورژن جهانی زرتشت بود. همانگونه که مسیحیت هم قرائت جهانی دین یهود بود. (نقیب زاده/سیاست نامه شماره 26 /بهار 1402)

5 شهریور 1402

امکان جدایی دین و سیاست

امکان جدایی دین و سیاست

محمدامین مروتی

جدایی دین از سیاست تفاوت ظریفی با جدایی سیاست از دین دارد.

اولی غیرواقعی و نامعقول است و دومی معقول و در دسترس.

دین، سیاست ورزی دینداران را متاثر می کند حتی در کشوهای سکولار و دموکراتیک.

مثلاً حزب محافظه کار مخالف سقط جنین است و حزب دموکرات موافق آن. بسیاری از آرایی که این احزاب به دست می آورند متاثر از گرایش دینی طرفدارانشان است.

احزاب سوسیال مسیحی و دموکرات مسیحی نیز پسوند دینی دارند بی آن که سودای تشکیل حکومت دینی داشته باشند.

اما جدایی سیاست از دین، بدین معنی است که حکومت نباید در صدد تشکیل حکومت دینی باشد بلکه وظیفه او تشکیل حکومت عرفی و مبتنی بر قانون سکولار است.

به عبارت دیگر، تاثیرات دینداری در سیاست وجود دارد و نمی توان جلوی آن را گرفت ولی در روزگار ما بروز و ظهور دین در سیاست محدود به سوگیری حکومت ها در مسائلی است که ماهیتی غیرسیاسی هستند. مثل همان موضوع سقط جنین یا خودکشی خودخواسته.

2 شهریور1402

دین عامیانه و دین فیلسوفانه از منظر هیوم

دین عامیانه و دین فیلسوفانه از منظر هیوم

محمدامین مروتی

هیوم دو رساله در باره دین دارد که عبارتند از:

"تاریخ طبیعی دین"(1757)، گفت‌وگوهایی درباره دین طبیعی (۱۷۷۹).

در کتاب نخست هیوم بیشتر از موضع یک دین آگاه و پژوهشگر دینی بین دین عوام و فلسفه مقایسه می کند و در دومی نسبتاً موضعی لاادری دارد.

در پیشگفتارش در "تاریخ طبیعی دین"(1757)، می گوید: "سراسر طبیعت گواه وجود پروردگاری آگاه است."

او در همان جا می گوید:

"همه چیز در گیتی هماهنگ است... و سرتاسر گیتی نقشی یگانه دارد و این همگونگی، اندیشه را به کردگاری یکتا راه می برد." (ص 37)

یکی دیگر از پژوهش های هیوم، خدشه در برهان نظم و نیز نفي خوارق عادات و معجزات است:

«هیچ مدرکی در مورد معجزه‌ها وجود ندارد مگر مدارکی که دروغ بودن آنها را ثابت می‌کند. معجزه در اینجاست که عده‌ای سعی می‌کنند این دروغ‌ها را اثبات کنند.»

تاریخ طبیعی دین:

هیوم در کتاب "تاریخ طبیعی دین"، می گوید دین عوام ریشه در بیم و امید و دین فلاسفه ریشه در خردشان دارد.

او معتقد است که دین در سرشت آدمی وجود ندارد. دین امری غریز و فطری مانند سایر عواطف ما نیست. به همین دلیل به آدم ها و جوامعی بر می خوریم که به دین و خدا نمی اندیشند.

خدای عوام و خدای فلاسفه:

هیوم در فصل پایانی "تاریخ طبیعی دین"، می گوید اگر به دیده اندیشه در عالم بنگریم، با یقین کامل به علت یا پروردگاری آگاه و یکتا، گردن می نهیم:

"باور همگان به یک نیروی نادیدنی و آگاه، اگر غریزی نباشد، ملازم منش آدمی است و نشان و مُهر خداوند بر ساخته خود است تا آیینه نقش پروردگار خود شود."

اما این ذات خداوندی در نمایش های ما مسخ می گردد. به گفته هیوم، این دین مسخ شده و خرافی، حاصل هوس های میمون های آدم نمایی است که به زبان اظهار یقین نسبت به چیزی می کنند که قلباً بدان ایمان ندارند.

اما علت خرافی شدن ادیان آن است که در این دنیا خیر و شر به هم آمیخته است و هر چه خیر بزرگتر باشد؛ شر آمیخته بدان نیز بزرگ تر است.

قسمت زیادی از کتاب "تاریخ طبیعی دین"، مقایسه بین دین عوام و فلاسفه است. دین عوام، مشخصاً ریشه در بیم و امیدهایشان دارد نه خردشان و نه سرشتشان و دین ابتدایی بشر، شرک بوده است. عوام بیشتر از آن که دربند حقیقت باشند، در بند گرفتاری ها و ترس های شان هستند. در شرایط متعارف، کسی سراغ خدایان را نمی گیرد، بلکه در اضطرار و آشفتگی برای بر سر لطف آوردنشان، آن ها ر ا مجسم می کند و در دسترس خود قرار می دهد تا حاجت خویش از ایشان بگیرد. این مبنایی عاطفی و احساسی است. مثلاً اگر نوزادی ناقص الخلقه به دنیا آید، مردم از ترس، قربانی می کنند و دعا می خوانند، اما در حالات بهنجار، این گرایش به وجود نمی آید. انسانی که زندگیش عرصه تصادف باشد، به خرافات پناه می برد و زنان در این خرافه پرستی از مردان گوی سبقت می ربایند.

خدای عوام حاصل قیاس به نفس و تمثیل و تشبیه است و حاصل این قیاس، خدایی انسانوار و کینه توز و هوسباز و سنگدل، ولی قوی و زورگوست. این قیاس و تمثیل به حدی است که مرز ضعیفی بین انسان و خدا باقی می ماند. به گونه ای که انسان های قهرمان، پس از مرگ به جرگه مقدسان و خدایان می پیوندند.

اما دین فلاسفه در خرد ریشه دارد و انگیزه شان عشق به حقیقت است، چون با مطالعه در عظمت طبیعت و نه در شرایط اضطرار، پدید آمده است. اما در معرض تکفیر ارباب دین و به تبع آنان، عوام قرار می گیرند. این عوامند که ادیان را مسخ می کنند.

اگر از یک عامی دلایلش برای دینداری را بپرسید، به جای اشاره و استناد به شگفتی های خلقت، به اتفاقاتی از قبیل مرگ و بیماری و زلزله و آن حوادثی استناد می کند که توضیحی برایشان ندارد و اگر کسی حجت اصلیش، نه تنگناها و مصائب، بلکه عظمت آفرینش باشد و از علم برای او بگویی، چه بسا او را تکفیر هم بکند. خدای عوام خدای تنگناها و بدبختی هاست.

شرک و توحید:

در دین عامیانه، از سویی، خدا به یک شهریار خودکامه می ماند و از آن سو، میانجی های مقدس از قبیل فرشتگان و حتی قدیسین، کم کم متصف به صفات خدایی می شوند. بدین ترتیب خدا به زمین می آید و غیر خدا به آسمان می رود و این آغاز شرک است. هیوم می گوید انسان گرایش شدید به بازگشت به بت پرستی دارد و شاید از همین رو مجسمه سازی و نقاشی در ادیانی مثل یهودی و اسلام حرام شده است.

هیوم شرک و خدا پرستی را از جهات مختلف با هم مقایسه می کند و معایب و مزایای شان را بر می شمرد. از جمله می گوید مشرکان تساهل بیشتری به سایر ادیان دارند و حتی در جنگ ها، خدای شهر های شکست خورده را احترام می کردند. (با استفاده از این نکته هیوم، شاید بتوان گفت که احترام کورش نسبت به ادیان دیگر از غیرتوحیدی بودن آیین او بوده باشد.)

همچنین در آیین های شرک آمیز، شخصیت بشر کمتر تحقیر و زبون می شود. مثلاً در مسیحیت قدیسانی مانند دومینیک و فرانسیس جای پهلوانانی نظیر هکتور و هرکول را می گیرند.

هیوم می گوید شرک و خداشناسی مرتب جای یکدیگر را می گیرند. او از قول فرانسیس بیکن می گوید اندکی حکمت، آدمیان را خدانشناس می کند و حکمت بسیار آنان را به خداپرستی باز می گرداند.

هیوم می گوید مردم، معایب ادیان دیگران را با دقت و عقل می بیند بی آن که معایب اعتقادات خود را احساس کند، چون با آن ها بار آمده است:

"هر قوم به آیین خود خرسند است و می پندارد بر اقوام دیگر برتری دارد."

و این عیب خاص عوام نیست حتی فلاسفه ای مانند رواقیان و افلاطون نیز بعضاً رویکرد خرافه آمیز دارند و متوجه تناقض های فکری خود نیستند.

دین و اخلاق:

در فصل 13 "تاریخ طبیعی دین" می گوید ادیان عامیانه معمولاً صفاتی را به خدا نسبت می دهند که برای یک انسان رذیلت محسوب می شود و این به دلیل ترس شان از خدایی است که به مثابه یک پادشاه هوسباز و زورگو برای خود ساخته اند و به دلیل همین ترس جرئت نقد این رویکردها را ندارند و در زبان خدایی را می پرستند که قلباً او را قبول ندارند و این دین به ریا و دروغ و تظاهر آلوده می شود. به همین دلیل هر چه خدایان ترسناک تر بوده اند، پیروانشان مطیع تر بوده اند.

هیوم از قول "شوالیه رمزی"، می گوید مثلاً چگونه ممکن است خدا قومی را به عنوان برگزیده خود برگزیند و بقیه مردم را رها کند و سپس به ناگهان دوستدار سایر اقوام هم بشود و بر ایشان تنها فرزند خود را بفرستد تا خشم خود را فرونشاند و او را قربانی گناهان مردم نماید.

16 تیر 1402

نواندیشی دینی و امر مدرن

نواندیشی دینی و امر مدرن

محمدامین مروتی

روشنفکر و نواندیشی، نهایتاً در کوشش برای سازگار کردن اهالی دین با دنیای مدرن تعریف می شود.

در گذشته های نه چندان دور، این سازگاری از طریق کوشش در سازگار کردن مفاهیم دینی با امر سیاسی تحقق می یافت. اما پس از مشاهده نتایج تداخل دین و سیاست، این سازگاری از طریقِ کوشش برای جدا کردن حوزه دین از سیاست انجام می شود.

روشنفکری یا نواندیشی دینی مثل همه جریانات فکری، پروژه نیست بلکه پروسه ای است با اشکال و محتواهای مختلف.

زمانی ذیل عنوان روشنفکری دینی، کوشش می شد مفاهیم مدرن و انقلابی از متن دینی استخراج شود.

اما امروز این پروسه بدانجا رسیده است که هم و غم خود را در برداشتن موانع دینی از پیش پای مدرنیته تعریف می کند.

به عبارت دیگر، رسالت امروزیِ نواندیش یا روشنفکر دینی در این است که شبهات ضد مدرن را از دامن دین بپیراید و بپالاید و تا آنجا پیش برود که بگوید گَرد و غبارِ سیاست بالعرض و به ضرورت های موقت تاریخی، بر دامان دین نشسته است و دین برای حکومت نیامده است و مفاهیم اساسی دین، اخلاقی و معنوی اند.

بدین ترتیب روشنفکر دینی امروز نه مدعی حکومت و سیاست، بلکه جاده صاف کن امر مدرن، از طریق رفع موانعی است که به نام دین بر سر راه قرار گرفته اند. او نمی خواهد به نام دین حکومت کند، می خواهد دین را از سر راه سیاست بردارد و آن را به حوزه خصوصی افراد بکشاند و به کار معنویت و اخلاق و عرفان مشغول کند.

17 تیر 1402

رمضان قَدیروف (زاده ۱۹۷۶)

رمضان قَدیروف (زاده ۱۹۷۶)

رمضان احمدوویچ قَدیروف، سیاست‌مدار و رئیس جمهور فعلی مسلمان اهل چچن و از متحدان سرسخت پوتین است که از سال ۲۰۰۷ ریاست جمهوری این جمهوری خودمختار فدراسیون روسیه را برعهده دارد. نیروهای تحت امر او، در حمله ۲۰۲۲ روسیه به اوکراین نقش کلیدی ایفا می‌کنند. وی فرزند احمد قدیروف رئیس‌جمهور سابق چچن است که در اثر انفجار بمب کشته شده بود.

رمضان قدیرف برنده جوایزی همچون قهرمان فدراسیون روسیه شده‌است. بسیاری از منتقدان و مخالفان وی در داخل و خارج از روسیه به قتل رسیده‌اند. گروه های تحت رهبری او توسط گروه‌های مدافع حقوق بشر متهم به ارتکاب شکنجه و آدم‌ربایی و ترور در چچن شده‌اند.

او در مقابل همکاری با دولت مرکزی روسیه، خود مختاری زیادی به‌دست آورده و اجازه یافته که نیروی‌های امنیتی خود را داشته باشد. از زمان روی کار اومدن او بسیاری از جوانانی که احتمال می‌رود با پیکارجویان شورشی مخالف دولت، همکاری یا از آنها حمایت کنند، شبانه و به‌طور مرموزی از خانه‌هایشان ناپدید، بستگان آنها دستگیرشده و خانه‌هایشان به آتش کشیده می‌شود.

قدیروف صاحب یک کلکسیون بی‌نظیر خودرو از جمله لامبورگینی رونتون است که تنها ۲۰ عدد از آن در جهان تولید شده‌است. او کلکسیونی از خنجر هم دارد.

در سال ۲۰۱۱ او تولد ۳۵ سالگی خود را در یک مراسم بسیار پر هزینه با حضور ستارگانی چون ژان کلود ون دام، هیلاری سوانک، ونسا-می و سیل (خواننده) جشن گرفت. هنگامی که از او در مورد منبع هزینه این جشن پرسیده شد او گفت: «الله فرستاده» و سپس گفت: «نمی‌دونم. از یه جایی اومده دیگه».

تحت نظارت او، به تصویب پارلمان چچن حجاب در مدارس چچن، از سال ۲۰۱۷ قانونی شده‌است. این حکم در تناقض با قانون اساسی روسیه است. وی یکی از مدافعان سرسخت حجاب است.

او در سال ۱۹۹۶ در بیست سالگی با «مِدنی موسااِونا کادیِروُوا» ازدواج کرد و صاحب ۱۲ فرزند شد.

بزرگترین دختر او «عایشه» و دیگر دختر او «خدیجه» حافظ (قرآن) هستند.

همسر او از مارس ۲۰۱۲ خط تولید لباس خود را به نام «فردوس» در دبی راه‌اندازی کرد.

منبع: ویکی پدیا

مارتین لوتر (۱۴۸۳ - ۱۵۴۶)

مارتین لوتر (۱۴۸۳ - ۱۵۴۶)

محمدامین مروتی

زندگی:

لوتر ابتدا به تحصیل در رشته ادبیات پرداخت.

در سال ۱۵۰۵ ناگهان گرفتار تندباد و صاعقه شد و اسب او را به زمین‌ انداخت. او هنگام سقوط، از قدیس "آن" کمک طلبید؛ مشروط به آن‌که راهب شود. این واقعه باعث شد که لوتر به درگاه خدا پناه آورد و تارک دنیا شود و به رشته الهیات رفت. لوتر در سال ۱۵۰۷ کشیش شد و در سال ۱۵۱۲ در رشته الهیات دکترا گرفت و استاد شد.

در ۱۵۲۵، لوتر با کاترینا ون بورا ازدواج و طی زندگی مشترک خود دارای سه پسر و سه دختر شدند.

او در ۱۸ فوریه ۱۵۴۶ در ۶۲ سالگی درگذشت.

تزهای ۹۵ گانه و جدال با پاپ:

در سال ۱۵۱۷ طبق رسوم آن دوره، اعلامیه‌ای علیه کلیسا و پاپ، صادر کرد که با اقبال افکارعمومی همراه بود. کلیسای رم، لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان مجازات او شد. فریدریش سوم، حاکم ساکسونی با تدبیر لوتر را از رم به آگسبورگ منتقل کرد تا توسط نماینده پاپ، اسقف توماس کایتان بازجویی شود. لوتر از پس‌گرفتن نظرات خود سر باز زد و بازجویی بدون نتیجه ماند. فریدریش نیز از تحویل لوتر به کلیسای رم خودداری نمود.

لوتر معصومیت پاپ را زیر سؤال برد. پاپ، او را به تکفیر تهدید کرد. لوتر نه تنها به احضار و تهدید او وقعی ننهاد، بلکه نامه تحکم‌آمیز پاپ را در اقدامی تهورآمیز به آتش افکند و فریاد برداشت که پاپ یک بنده عادی پروردگار است،‌ پس چه حق دارد درباره کفر و ایمان بندگان دیگر داوری کند؟ لوتر، توسط پاپ تبعید شد. فریدریش سوم برای حمایت از لوتر، دستور ربودن وی را صادر کرد و او مخفیانه زندگی می‌کرد و در این ایام ترجمه «عهد جدید» را به پایان رساند.

ترجمه کتاب مقدس:

"یان هوس" نخستین کسی بود که در پایان شب بلند و تاریک قرون وسطی "کتاب مقدس" را از لاتین به زبان چک ترجمه کرد و به خاطر این "جسارت" در آتش سوزانده شد.

در قرون وسطی تنها ارباب کلیسا به "کتاب مقدس" دسترس داشتند. آنها خواندن تورات و انجیل به زبان لاتین را نیز مقدس خوانده، به انحصار خود در آورده و از آن امتیازی برای خود ساخته بودند. کلیسا چنین تبلیغ می‌کرد که کلام خدا سرشار از رمز و راز است، برای مؤمنان ساده قابل فهم نیست و به تأویل و توضیح افراد متخصص (روحانیان) نیازمند است.

لوتر ترجمه "کتاب مقدس" را برای درهم شکستن "انحصار علمی" روحانیان آغاز کرد.

خدا نماینده ندارد:

در تزهای ۹۵ گانه مارتین لوتر آمده است:

«هیچ بنده‌ای از دیگران به خدا نزدیکتر نیست و احدی حق ندارد خود را نماینده خداوند بر روی زمین بداند.» پس کشیشان یا روحانیان نمی‌توانند مدعی شوند که به خداوند نزدیک‌تر هستند یا از سوی او نمایندگی دارند.

واسطه بین خدا و انسان تنها عیسی مسیح است که همزمان هم بشر بود و هم خدا (ناسوتی و لاهوتی) و به‌خاطر گناه انسان‌ها مصلوب گردید.

پیوند انسان با خداوند به طور مستقیم و از راه درک کلام الهی انجام می‌گیرد که در دسترس همگان قرار دارد. این رابطه به میانجی یا واسطه نیاز ندارد، پس کلیسا و روحانیان حق ندارند خود را واسطه ارتباط بشر با خدا بدانند و این را امتیازی برای خود بشمارند.

ایمان، ملاک رستگاری است:

«ایمان، فقط ایمان برای نجات انسان کافی است.»

ایمان دینی امری وجدانی و آزادانه است، یعنی اگر از روی جهل یا با فشار باشد هیچ ارزشی ندارد. پروتستان‌ها مقیاس ایمان را کتاب مقدس می‌دانند ولی عقل فردی را مفسر آن می‌شمارند و می‌گویند در اموری که مربوط به اوامر خدای تعالی و موجب نجات روح است، هر کس مسئول خویشتن است.

لوتر همانند آگوستین قدیس، به‌نوعی جبرگرایی باور داشت. اراسموس کتاب آزادی اراده را در رد او نوشت. در پاسخ به کتاب اراسموس، لوتر اسارت اراده را تالیف کرد. بخشیدن گناه از طریق فروش آمرزش‌نامه توسط کلیسا ممکن نیست بلکه گناه بشر مقدر است و بخشش گناه به ایمان شخص و رحمت خدا بستگی دارد. انسان‌ها نباید به اعمال خود متکی باشند، بلکه باید مورد بخشش و لطفِ الهی قرار گیرند تا رستگار شوند.

انسان برای سعادت اخروی به دین نیاز دارد، اما برای بهروزی در این دنیا باید از عقل و علم پیروی کند.

یهودستیزی:

لوتر در ابتدا می‌گفت که مسیح نیز در ابتدا یهودی زاده شده و در نتیجه ما باید برای این قوم احترام ویژه‌ای قائل باشیم اما به تدریج نظرش عوض شد.

در نوشته‌ای به عنوان «از یهودیان و دروغ‌هایشان» (۱۵۴۳) یهودیان را به خاطر رد کردن عیسی مسیح کافر می‌دانست. لوتر گفت که یهودیان دیگر قوم برگزیده خدا نیستند و بلکه قوم شیطان هستند. او پیشنهاد کرد که کنیسه‌ها سوزانده شوند، کتاب‌های دینی یهودیان نابود شود، جلوی درس دادن خاخام‌ها گرفته شود و اموال و خانه‌های آنان غارت گردد.

مارتین لوتر کتاب‌های لوتر در زمان آلمان نازی مجدداً مورد توجه قرار گرفتند. بسیاری از کتاب‌های ضدیهودی چاپ شده در آلمان نازی دارای اشارات به لوتر بود.

ولیکن بعضی از محققین اعتقاد دارند که آثار لوتر بیشتر جنبه مذهبی و نه نژادی دارد، زیرا او معتقد بود که یهودیان می‌توانند با مسیحی شدن رستگار شوند.

وی که هم‌عصر با نیکلاس کوپرنیک ستاره‌شناس لهستانی بود پس از با خبر شدن از نظریه خورشید مرکزیِ وی با آن شدیداً مخالفت کرد.

حمایت از فئودالها:

در جنگ ۱۵۲۵ دهقانان، لوتر استدلال کرد که اربابان فئودال برای فرونشاندن شورش دهقانان از هر حقی، از جمله اعمال خشونت به هنگام نیاز، برخوردارند.

منابع:

مارتین لوتر: کشیشی که مسیحیت را زیرورو کرد/ علی امینی نجفی

مارتین لوتر: مردی که به قرون وسطی فرمان ایست داد/ دویچه وله

6 تیر 1402

آزادی و اجبار در انتخاب دین

آزادی و اجبار در انتخاب دین

محمدامین مروتی

در قرآن اساس بر پذیرش آزادانه دین است. لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ(بقره/255).

این مبنا در آیات متعدد مورد تاکید قرار می گیرد. من جمله زمانی که سران قوم شعیب به او می گویند باید به دین اجدادی برگردید، سوال منطقی شعیب این است که: حتی اگر به این بازگشت اکراه داشته باشیم؟ یعنی کسی را نمی توان به زور و اکراه مجبور به پذیرش به دینی کرد:

قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُواْ مِن قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَكَ مِن قَرْيَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ: مهتران قومش كه سركشى پيشه كرده بودند گفتند: اى شعيب، تو و كسانى را كه به تو ايمان آورده‌اند از قريه خويش مى‌رانيم مگر آنكه به آيين ما برگرديد. گفت: و هر چند از آن كراهت داشته باشيم؟ ‏( اعراف/ 88)

پس اصل اول آزادی در انتخاب دین است.

حالا اگر کسی دین حق را نپذیرفت، با او چه معامله ای می شود؟

اگر به جهت فکری مستضعف و قاصر بود و از سر جهل ایمان نیاورد، حرجی بر اونیست زیرا :

لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۚ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ: خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايى‌اش تكليف نمى‌كند. آنچه [از خوبى‌] به دست آورده به سود او، و آنچه [از بدى‌] به دست آورده به زيان اوست.(بقره/ 286)

همچنین اگر یک مدعی نادان به شیوه های غلط، تصویری غلط از دین به او داد، باز هم کافر نیست و معذوراست.

اما اگر داعی یعنی دعوت کننده دین، به درستی دین را به او معرفی کرد و آن شخص باز عامداً و قاصداً و از سر جهر به انکار حق پرداخت، در این صورت کافر است.

اما حکم کافر چیست؟

حکم کافر و مجازات او با خداست نه انسان، مگر این که به جنگ شما بیاید و شروع کننده هم او باشد.

تا زمانی که به جنگ مومنین نیامده، کسی کاری با او ندارد اما در مقام دفاع می توان با او جنگید. و زمانی هم که برای صلح آماده شد باید به جنگ خاتمه داد:

وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ:و اگر به صلح گرایند، تو نیز به صلح گرای و بر خدا توکل کن.( انفال/ 61)

26 اردیبهشت 1402

امکان نو اندیشی دینی

امکان نو اندیشی دینی

محمدامین مروتی

این که گفته می شود روشنفکری دینی ترکیبی ناسازگار و پارادوکسیکال است، منطقاً و عقلاً پذیرفته نیست.

منطقاً پذیرفته نیست. چون تصور روشنفکری دینی ممکن است. تناقض منطقی شامل اموری است که غیرقابل تصور باشند. مثل مربع مدور که طبیعتاً روشنفکری دینی، متصوَّر است.

عقلاً هم پذیرفته نیست. چون در عالم واقع روشنفکری دینی وجود دارد.

روشنفکری دینی نه تنها امکان دارد، بلکه بهترین دلیل بر امکان آن، وجود آن است:

«اَدَلّ دلیل، عَلی اِمکانِ شیء، وقوعِه.»

منشأ این خطا، ذات گرایی است. پیش فرض مدعیان آن است که روشنفکری و دین تعریف معینی دارند. در حالی که روشنفکری و دین، مصادیق بسیار متکثر و متفاوتی دارند. نه دین خالص داریم و نه روشنفکری خالص.

این بدان معنا نیست که هر دینداری می تواند روشنفکر باشد. مقوم روشنفکری، جستجوی حقیقت است و مقوم دینداری، رازآلودگی جهان. بسیاری از انوع دینداری با بسیاری از انواع روشنفکری، قابلیت ترکیب دارند و این ترکیب ها در عالم واقع، وقوع یافته است.

25فروردین 1402

گرایش های چهارگانه در دین

گرایش های چهارگانه در دین

محمدامین مروتی

هر دینی در خود شاخه های سنتی، بنیادگرا، عرفانی و نو اندیش دارد.

شاخه سنتی، مبتنی بر فقه غیرسیاسی است. فقه مصطلح، فقهی است در حوزه عبادات و معاملات و مطهرات و حلال و حرام. دین اکثر قریب به اتفاق علمای دینی و حوزه های علمیه اعم از سنی و شیعه- غالباً مبتنی بر این نوع دیانت بوده و هست.

شاخه بنیادگرا مبتنی بر فقه سیاسی است و بنایش بر اجرای احکام فقهی به همان صورت گذشته به کمک قدرت سیاسی است. این شاخه سابقه ای 100 و حداکثر 150 ساله دارد و در دوران استعمار سربرآورده است.

عرفانی، متکی بر روح دین و پیام آن است. به ظواهر احترام می گذارد ولی بدان ها اکتفا نمی کند. عرفایی مانند مولانا و سنت گرایانی مانند شوان، گنوم، فریتهوف و سید حسین نصر براین نحله اند.

شاخه نواندیش تلاش در آشتی دادن دین و مدرنیته بر اساس به روز کردن احکام فقهی و اخیراً بر مبنای جدا کردن دین از سیاست است.

دین، عرفان و معنویت در دنیای جدید

دین، عرفان و معنویت در دنیای جدید

رضا بابایی می گوید فلسفه دنبال علت جهان است و دین دنبال غایت آن. دین می خواهد معنایی برای جهان کشف کند و از این رو نظر به هدف و غایت آفرینش دارد نه به علت العلل آن.

همین هدفمندی صبغه ای عاشقانه و هارمونیک به کار دین و عرفان می دهد که ممکن است در علم و فلسفه نباشد.

از همین منظر کار عرفان تحول وجودی در سایه بینشی هارمونیک از جهان است نه شناخت عقلی سرد. باید این شناخت وجود را هم متحول سازد. چیزی که بدان ایمان می گوییم. به نظر مولانا مغز دین ایمان است و حقیقت ایمان در احوال عارف منعکس می شود نه در اقوال او.

دین بدون معنویت و اخلاق دین نیست اما معنویت و اخلاق بدون دین قابل تصور است. معنویت زاینده اخلاق است اما اخلاق هم لزوما معنوی نیست.

این نگاه هارمونیک به جهان، به دین هم معنا و هم امید و هم صبوری می بخشد.

اما معنویت در جهان معاصر از جهاتی دشوارتر و از جهاتی آسان تر شده است.

در جهان قدیم تصوری ساده و بسیط از جهان و خدا، برای معنوی زیستن کافی بود ولی امروز به مدد نجوم و علو جدید، این تصور باید کیهانی و کائناتی و تاریخی باشد. فهم انسان معاصر از دین و خدا پیچیده تر شده است.

فراغت انسان قدیم برای پرداختن به عالم معنا بیشتر بود و این فراغت برای انسان جدی که باید بدود تا جا نماند، کمتر است.

انسان دیروز با فقر و بی عدالتی به مدد اندیشه تقدیر و جبر کنار می آمد ولی انسان جدید به سبب دانش اجتماعی نمی تواند مطالبه گر عدالت و رفع تبعیض نباشد و دیگر نمی تواندمعنویت را با فقر جمع کند.

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

منکر و معروف

منکر و معروف

محمدامین مروتی

منکر و معروف نیز از دوگانه های مصطلح در قرآنند که غالباً معنای شان با مشروع و نامشروع خلط می شود. در حالی که اگر خدا می خواست از همان کلمات مشروع و نامشروع استفاده می کرد. به علاوه ریشه های زبان شناختی این اصطلاحات نیز می تواند ما را به رسیدن به معنای حقیقی شان راهبری کنند.

معروف، از ریشه"عرفه" به معنای شناخته شده(بین مردم) و منکر از ریشه "نکره" به معنی ناشناخته (بین مردم) است. مثلاً به چیزی که همه می شناسند و می پسندند، معروف و به هر آن چیزی که برای مردم غریب است و مردم نمی پسندند، منکر می گویند. طبیعتاً مرجع شناختِ امر معروف، جامعه است که اصطلاحاً بدان "عرف" می گوییم. امر به معروف و نهی از منکر، امر جامعه است نه حکومت. مبتنی و منطبق بر شهودهای متعارف و پذیرفته شده جامعه است، نه خواست های حکومت یا حزب و جریانی خاص که به زور به مردم تحمیل گردد.

از همین جا معلوم می شود که "امر به معروف و نهی از منکر" باید با پسندها و ناپسندهای عمومی جامعه یا شهودهای اخلاقی جامعه، سازگار باشد.

در قرآن به کرّات کلمه معروف به همین معنای اجتماعی اش به کار رفته است. مثلاً می فرماید با زنان تان به شیوه معروف رفتار کنید. ازدواج و طلاق باید "بالمعروف" باشد. یعنی مطابقِ پسند عمومی جامعه.

مهدی نصیری نیز می گوید ملاک اقدام برای نهی از منکر، "نظر اکثریت مردم" است. چرا در قرآن گفته نشده "امر به واجب و نهی از حرام"؟ زیرا تا واجبی در تلقی مردم معروف نشود و حرامی در فرهنگ عامه مردم منکر نشده، امر و نهی خاصیتی ندارد.

اما از كجا بدانيم منظور از" معروف" دقيقاً همان پيروي از عرف است؟ كافي است به روش تفسير قرآن به قرآن به خود کتاب خدا مراجعه كنيم آنجا كه در آيه 199 سوره اعراف صريحاً امر به پيروي از عرف مي كند و مي فرمايد: "خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجّاهِلِينَ ": طريق عفو پيشه كن و به عرف فراخوان و از نادانان روي بگردان.

و پیداست که این پسند در زمان ها و مکان های مختلف، یکسان نیست و از مکانی به مکان دیگر و از زمانی به زمان دیگر متغیر است.

حقوق زن در قرآن

حقوق زن در قرآن

حقوق زن در قرآن و اسلام برای تعیین کف حقوق است. یعنی قرآن برای بازیابی بخشی از حقوق زنان، آن ها را قاعده مند کرده است. برای جلوگیری از دست درازی بیشتر مردان. دیه و ارث، کف حقوق زنان است نه سقف آن. به عبارت دیگر در آن روزگار، زنان این حقوق را هم نداشتند و هرج و مرج کامل و رفتارهای دلبخواهی در تضییع حقوق زنان برقرار بود. آیات متعدد مربوط به یتیمان و زنان و تاکید بر رفتار "بالمعروف" با آنان حاکی از نیت شارع در این موارد است.

لذا با تحولات روزگار و افزایش زنان تحصیلکرده و شاغل، این کف باید به سوی سقف خود حرکت کند.

خارجی گری و نص گرایی

خارجی گری و نص گرایی

رضا بابایی می گوید خوارج پدر معنوی اخباری گری وتحجر در جهان اسلامند. علی(ع) آنان را حقیقت‌جویان گمراه می‌دانست(نهج البلاغه، خ۶۰). امام باقر(ع) نیز دربارۀ آنان می‌گوید: جاهلانه بر خود سخت گرفتند و ندانستند که دین خدا، فراخ‌تر از فهم آنان است(کافی، ج۲، ص۲۹۸). حضرت علی ع می فرماید اگر از امت پیامبر سه نفر بماند یکی از آنان خارجی است. پس از جنگ نهروان، علی(ع) بر کشتگانِ خوارج گذشت و گفت: «بدا به حالتان که فریبتان دادند.» یکی از همراهان علی گفت: خدا را سپاس که ایشان را نابود کرد. علی(ع) گفت: «نه. سوگند به خدایی که جانم در دست او است، کسانی از ایشان هنوز زاده نشده‌اند.» (عبد الرزّاق الصنعانی، المصنّف، ج۱۰، ص۱۵۰، ح۱۸۶۵۵)

می‌گفتند در قرآن آمده است: لا حکم الا لله؛ فرمان‌روایی مخصوص خدا است. پس ما از علی و غیر علی، فرمان نمی‌بریم. مخالفان مشروطه نیز چون خوارج اعتقاد به الحکم لله داشتند و می گفتند مگر خدا مرده است که مردم کوچه و بازار قانون گذاری کنند؟

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

تلقی انقلابی از نهضت عاشورا

تلقی انقلابی از نهضت عاشورا

رضا بابایی می نویسد تلقی انقلابی از نهضت عاشورا امری جدید است. مرحوم علامه محمدباقر مجلسی می‌نویسد: «حکمت شهادت امام حسین، از فروع قضا و قدر است و نهی از تفکر در این مسئله در احادیث بسیار وارد شده است.»(مجموعۀ رسائل اعتقادی، ص203) وی تفکر(نظریه‌پردازی) را در عاشورا از منکرات می‌داند، چه رسد به الگوگیری از آن. همو می‌گوید: «هر یک از ائمۀ معصومین(ع) مأمور به امری خاص بودند و سزاوار نیست قیاس احکام متعلق به ایشان با احکام ما.» (بحار الانوار، ج45، ص296). شیخ حسن نجفی می‌نویسد: «برای امام حسین(ع) تکلیفی خاص بود.»(جواهر الکلام، ج21، ص296). در باور مرحوم محمدحسین کاشف الغطاء، از مراجع مبارز و نواندیش عراق، «عاشورا با هیچ قانون و قاعدۀ آسمانی یا زمینی سازگار نیست.»(جنة المأوی، ص192) و «جهاد امام حسین از باب جهاد خاص برای امام بود، نه جهادی عمومی که بر عهدۀ عموم اهل اسلام است.»(همان، ص189). محمدتقی سپهر(متوفای 1259ش) می‌گوید: «نمی‌دانیم چرا امام حسین قصد شهادت کرد. تکلیف امام بیرون [از] تکالیف خاص و عام است.» (ناسخ التواریخ، ج1، ص266). و آیت الله میرزا ابوالفضل زاهدی(م 1357) صریح‌تر از دیگران می‌نویسد: «[عاشورا] تکلیف شخصی بود و نباید سخن از الگوگیری کرد.»(مقصد الحسین، ص9).

در همین دورۀ معاصر، عالمانی که از گفتمان سنت بیرون نیامده‌اند و تعلق خاطرشان به گذشته بیش از زمان حال است، همین سخنان را می‌گویند. آیت الله محمدتقی بهجت می‌گوید: «حضرت سیدالشهداء به بیعت با یزید به نحوی راضی شد...»(در محضر حضرت آیت الله بهجت، ج3، ص74) اما «شمر نگذاشت ابن زیاد ملعون با امام حسین(ع) کنار بیاید و صلح کند. مگر برادرش، امام حسن مجتبی(ع) صلح نکرد؟ این حضرت هم صلح می‌خواست.»(همان، ص156) کدام عالم دینی را در دورۀ معاصر می‌شناسید که بگوید: قصد امام حسین(ع) بیعت با یزید بود، اما شمر مانع شد؟یا آیت الله اشتهاردی می گوید امام حسین ع برای حفظ جان خود از مدینه و مکه خارج شد نه قیام.

در واقع آیت الله صالح آبادی کتاب "شهید جاوید" را علیه این تفکر سنتی نوشت.

شمر نیز از اصحاب حضرت علی بود ولی مطابق تفکر فقهی و سیاسی روزگارش، اطاعت از اولی الامر را واجب و مخالفان را خروج کننده می دانست. او برخلاف ابن سعد که به طمع حکومت ری به یزید خدمت می کرد، برای انجام تکلیف دینی، با امام حسین ع مقابله کرد. وی در رکاب امام حسن ع نیز با معاویه جنگید و بعد ازصلح امام حسن ع نیز تابع معاویه شد. برای او و اکثر مسلمانان جایگاه حقوقی حاکم مهم بود نه جایگاه حقیقی اش. خوارج نخستین گروه مسلمانی بودند که چنین تفکری نداشتند.

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

فرق امر دینی و متن دینی

فرق امر دینی و متن دینی

محمدامین مروتی

رضا بابایی می گوید باید بین امر دینی و متن دینی تفکیک کرد زیرا متن دینی از عرف روزگار هم متاثر می شود و لزوماً همه متن مشتمل بر امر دینی نیست.

مثلاً در کذشته موضوع یتیم نوازی و امانتداری بسیار مهمتر از امروز بوده. دولتی در کار نبوده که سرویس هایی بانک و صندوق امانات یا یتیم خانه و بهزیستی در خدمت مردم بگذارد لذا این مقولات مورد تاکید فراوان بوده. مثلاً اگر کسی به سفر می رفته دارایی های مهمش را به اشخاص امین می سپرده که گاهی هم زیاد امانتدار نبودند و موجب شکایت و درگیری می شد. یا نذر کردن شمع در محل عبور مردم که یک امر اخلاقی و دینی محسوب می شد، امروز سالبه به انتفای موضوع است چرا که دولت روشنایی شوارع و کوچه ها را تامین می کند.

لذا باید متن دینی را یک ترکیب اضافی دانست نه یک ترکیب وصفی. متن دینی یعنی متنی که مال دینداران است. (اضافه ملکی) نه امری که بالذاته دینی است. امر دینی یک ترکیب وصفی است. امر دینی مساوی دین و همان روح دین و مشترکات بین ادیان است ولی متن دینی مساوی دین نیست و اعم از آن است.

بابایی می گوید مساوی انگاشتن متن دینی و امر دینی ما را به نص گرایی و از آنجا به خارجی گری و سلفی گری می رساند و ما را از حقیقت دین دور می کند.

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

نسبت ایمان و عمل صالح

نسبت ایمان و عمل صالح

محمدامین مروتی

کسانی از غیرمسلمانان مانند نیوتن و انشتین و ادیسون، منشأ خدمات بزرگی به بشریت بوده اند. این سوال مکرر که تکلیف نیکی ایشان چه می شود، مکرراً برای پژوهشگران مطرح بوده است.

کسانی که دین را به اسم و اصطلاح تقلیل داده اند، آنان را ماجور نمی دانند و بالعکس کسانی که دین را یک رسم می داند، دین اصطلاحی و شناسنامه ای را برای رستگاری وافی به مقصود نمی دانند. اما خود قرآن چه می گوید؟

دوگانه ایمان و عمل صالح، مکرراً در قرآن مورد تاکید قرار گرفته است. از این دو، عمل صالح هدف است و ایمان نیز در خدمت آن است. ایمان منهای عمل صالح، ایمانی ناقص است ولی عمل صالح منهای ایمان، کماکان ماجور است.

ایمان نسبت به عمل طریقیت دارد و عمل نسبت به ایمان موضوعیت.

به همین دلیل است که نمازگزاری که از معنای نماز و صلات غافل باشد و آن را وسیله خودنمایی نماید مورد انذار خداوند قرار می گیرد:

فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ ﴿۴﴾ الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ ﴿۵﴾ الَّذِينَ هُمْ يُرَاؤُونَ ﴿۶﴾ َيَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ ﴿۷﴾: پس واى بر نمازگزارانى (۴)كه از نمازشان غافلند (۵) آنان كه ريا مى‏كنند (۶) و از خیرات خوددارى مى‏ورزند (۷)

از آن طرف خداوند اجر عمل صالح را را هر کسی با هر مسلکی می دهد:

إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا: ما پاداش كسى را كه نيكوكارى كرده است تباه نمى‏كنيم. (کهف/30)

و پاداش نیکی، جز نیکی نیست:

هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؟: آيا پاداش نيكى جز نيكى است؟ (رحمان/60)

چرا که بدی و خوبی یکسان نیستند:

وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ: و نيكى با بدى يكسان نيست. (فصلت/34)

و حتی ايمانی که به عمل صالح نیانجامد، سودي ندارد:

... يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لاَ يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ : .... روزى كه پاره‏اى از نشانه‏هاى پروردگارت [پديد] آيد كسى كه قبلا ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سود نمى‏بخشد بگو منتظر باشيد كه ما [هم] منتظريم (انعام/158)

ایمان حقیقی، منجر به عمل صالح می شود و ملاک عمل صالح نیت خیر است. پس ایمان را به عمل صالح می سنجند و عمل صالح را به نیت خیر و قلب سلیم واین مخلص و عصاره ی هر آن چیزی است که در این باب می توان گفت.

فقه مقاصد و احکام تعبدی

فقه مقاصد و احکام تعبدی

محمدامین مروتی

در فقه مقاصد اساس بر تعلیل احکام است. احکام تا زمانی بر جای خود می مانند که علت شان باقی باشد.

مثلاً احکام مربوط به بردگان در زمان ما موضوعیت ندارد.

اما گرایش مقابل این است که احکام در هر صورت تعبدی هستند. ممکن است حکمی منسوخ الاستعمال باشد ولی حکمش سر جایش است.

این گرایش در طول زمان با افزودن بر احکام تعبدی و کاستن از احکام معقول المعنی(توصلی) به کمرنگ شدن اجتهاد می انجامد در حالی که فقه مقاصد اجتهاد را پررنگ تر می کند.

شاطبی در عبادات اصل بر تعبد و در عادات بر تعلیل گذاشته است.او استدلال می کند که اصل در عبادات بر حق الله است. لذا احکام عبادی، تعبدی اند واصل در عادات بر تعلیل، لذا احکام عادات و معاملات، در صورت تغییر علل شان، تغییر می کنند.(الموقوفات فی اصول الاحکام ج2 ص211 تا221)

مثلاً نگه داشتن عده برای اطمینان از مشخص بودن صاحب نطفه (پدر) بوده است. اگر امروز می توانیم با سونوگرافی یا آزمایش آبستنی در کمتر از سه و چهار ماه موضوع را تشخیص دهیم، نیازی به نکه داشتن عده نیست.

یا مقصود از زکات، تعدیل ثروت است و ثروت در عصر حاضر به مراتب در اقلام متنوع تری از اقلام دهگانه زکات در گذشته متبلور می شود و محدود کردنش به اقلام سابق، مقصد و غرض شارع را برنمی آورد.

همچنین امر به معروف برای اصلاح است و اگر نتیجه عکس بدهد و نقض غرض کند، جایز نیست.

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

ناگفته های قرآن

ناگفته های قرآن

رضا بابایی می گوید توجه به ناگفته های قرآن، به اندازه گفته هایش مهم است. او در توضیح این مطلب می گوید که آنجا که قرآن در باره موضوعی سکوت کرده، قاعدتاً به عقل بشری اعتماد کرده و آن موضوع را به عقل واگذاشته است. اما غالب پیروان دین، به جای این که ناگفته ها و سکوت های قرآن را جدی بگیرند، جای آن ها را با نقلی دیگر از جنس حدیث و روایت پر کرده اند و باز سر عقل بی کلاه مانده است.

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

سعدی و شرایط گرفتن وام

سعدی و شرایط گرفتن وام

محمدامین مروتی

سعدی در گلستان می گوید به بی نمازان قرض مده. استدلال او این است که کسی که "فرض" خدا را نمی گزارد، به طریق اولی "قرض" تو را نیز ادا نمی کند:

وامش مده آن که بی نماز است

گر چه دهنش زِ فاقه باز است

کو فرض خدا نمی‌گزارد،

از قرض تو نیز غم ندارد

این استدلال برای بسیاری کسان به خصوص از مردم معمولی می تواند قابل قبول و منطقی باشد.

رضا بابایی می گوید اگر قرار بود بانک ها به توصیه سعدی عمل کنند، باید پیش از هر چیز، گواهی نماز خواندن ضمیمه پرونده وام گیرندگان می شد. (دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی)

اما چرا امروز چنین نیست و چرا در زمان سعدی این سخن امری معقول تلقی می شده؟

جواب شاید این باشد که اولاً در عالم واقع زمان سعدی انسان های نمازگزار، تعهد بیشتری به قول و قرار خود داشته اند و مردمان حسن ظن بیشتری در حق ایشان داشته اند و ثانیاً ساز و کارهای بانکداری نوین پیچیده تر از آن است که بر اساس ویژگی های اعتقادی افراد سامان یابد.

استدلال سعدی برای زمان خودش نسبتاً مقبول و قوی و کاربردی بوده است و حتی برای مردم کاملاً قانع کننده و روشن بوده است ولی امروزه کارساز نیست و با این استدلال نمی توان کار اقتصادی و بانکی کرد.

این دو دلیل، دلالت بر تاثیر عرف روزگار در شکل و محتوای اداره جامعه دارند.

جاذبه پیامبر

جاذبه پیامبر

محمدامین مروتی

یکی از شرایط پیامبری، شفقت و دلسوزی او بر امت است. پیامبری، پیش از هرچیز محتاج خلق نیکو (خلق عظیم) و جذابیت است. قرآن می فرماید:

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ: به سبب رحمت خداست كه تو با آنها اينچنين خوشخوى و مهربان هستى. اگر تندخو و سخت‌دل مى‌بودى از گرد تو پراكنده مى‌شدند. پس بر آنها ببخشاى و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصد كارى كنى بر خداى توكل كن، كه خدا توكل‌كنندگان را دوست دارد.(آل عمران/ 159)

این شفقت در مورد دشمنان سابق دین هم صادق است. پیامبر فرماندهی سپاه را به خالد بن ولید داد در حالی که بسیاری از مسلمانان را در جنگ احد کشته بود.

یا امورات مکه را به عَتّاب ابن اسد را که قبل از فتح مکه با مسلمانان می جنگید، سپرد.

و اصولا رسالت اسلام، جایگزینی دشمنی ها با همدلی ها بود:

وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً: ‏ و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد و از نعمتى كه خدا بر شما ارزانى داشته است ياد كنيد: آن هنگام كه دشمن يكديگر بوديد و او دلهايتان را به هم مهربان ساخت و به لطف او برادر شديد....( آل عمران/ 103)

اگر جاذبه پیامبران بر دافعه شان غلبه نداشت، توفیق، رفیق راهشان نمی شد.

محل نزاعِ نواندیشی دینی و سنتگرایی دینی

محل نزاعِ نواندیشی دینی و سنتگرایی دینی

محمدامین مروتی

تفاوت نواندیشی دینی و سنتگرایی دینی در محتوا این است که نواندیشی دین را برای مردم می خواهد و لی سنت گرایی درد دین را بر درد مردم مقدم می دارد.

تفاوت نواندیشی دینی و سنتگرایی دینی در روش نیز عمدتاً در دو چیز است:

1. سرعت واکنش به تحولات اجتماعی:

نواندیشان سریع تر به امور نو پدید واکنش نشان می دهند و خود را با آن تطبیق می دهند. مثلاً در پذیرش حق تحصیل و حق رای زنان، در ضرورت استفاده از پیشرفتهای فنی مثلاً بلندگو و سینما و دوش حمام و اقلام زکات و ...

در همه این موارد سنت گرایان ابتدا مقاومت می کنند و سپس در طی چند نسل، نهایتاً به همان راه حل ها تن در می دهند. امروز فقهای سنتی هم از دوش حمام به جای خزینه، از شلنگ به جای آفتابه، از بلندگو به جای دادزدن و از رادیو و تلویزیون استفاده می برند. رباط الخیل(اسب) را با تانک و هواپیما جانشین کرده اند.

اما کماکان دیه را با شتر حساب می کنند و جایگزینی برای مجازات شلاق و سنگسار نمی پذیرند.

رضا بابایی می گوید وفاداری به قرآن مساوی با وفاداری به شتر و شلاق نیست.

شتر واحد اقتصادی عربستان قرون ماضیه بوده است و امروز نیست. این نص گرایی ها موجب مشکلات عدیده ای می شود. شتر در ایران گرانتر از عربستان است. لذا بیمه گران برای کاستن از بهای شتر ابتدا به ترویج پرورش شتر پرداختند که باز توفیقی حاصل نشد و این بار به وارد کردن شتر پرداختند.

شلاق در گذشته آسیب روحی به مجازات شونده نمی رساند، امروز می رساند. اگر هدف پیشگیری است که چنین است، می توان قطع ید را به خلع ید یا "کوتاه کردن دست" با مجازات های جایگزین تبدیل و تعبیر کرد نه به "قطع دست".

2. حساسیت ها و تیپ شخصیتی:

سخت گیری و آسان گیری فقهی مبنایی شخصیتی نیز دارد. فقهایی که بر حرمت ها تاکید می کنند به حسب احتیاط و وسواس و شخصیت و تربیت، تمایل دارند حلال ها را نیز حرام کنند. در حالی که اساس دین بر یُسر و آسان گیری است نه به سختی انداختن.

سنت گرایان به جهت تربیتی و شخصیتی، با سنت ها راحت ترند. حساسیت ها و روحیات قبیله ای تری دارند. در محیطهای بسته تر و کوچکتری تربیت شده اند. افق تاریخی و جغرافیایی کوتاه تری دارند. به همین دلیل نو اندیشان معمولاً کسانی هستند که کشورهای پیشرفته را دیده اند و مدتی در آن کشورها زیسته اند.

فقه طالبان بیشتر از هرچیزی رنگ و نشان قبیله ای و عرفی خود را دارد. فقهشان رنگ روستایی تری دارد.

هر دو گروه در مباحثات درون دینی، به احادیث و روایاتی استناد می کنند که به وجهی متناقض در انبان فقه یافت می شوند و در کنار هم نشسته اند. گزینش روایت و حدیث خاص، مبتنی بر جهت گیری تاییدی است نه تحقیقی. گزینش حدیث خاص و تفسیر و برداشت خاص از آن، بیش از هر چیزی به روحیات آدمیان بستگی دارد.

نهایتاً تفاوت نواندیشی دینی و سنت گرایی این است که ذهنیت سنت گرایان از ذهنیت جامعه عقب تر است و بنابراین در حرکت به سوی امر مدرن اخلال و مانع تراشی می کند هر چند با تاخیر بدان گردن می نهد. اما نو اندیشی می کوشد با ذهنیت جامعه حرکت کند و گاه بعضاً از آن جلوتر است و البته این جلوتر بودن هم بعضاً می تواند به چالش منجر شود. خلاصه تفاوت در زمان درک شرایط نو است نه خود این ادراک. بنابراین برخلاف آنچه سنت گرایان مطرح می کنند، محل نزاع آنان با نواندیشی در لزوم تغییر سنت نیست، بلکه در زمان آن است. آنان هم تغییر می کنند ولی از پس قافله می آیند و حرکت کل قافله را کُند می کنند.

منبع:

دیانت و عقلانیت، دکتر رضا بابایی

اسلام اسمی و اسلام رسمی

اسلام اسمی و اسلام رسمی

محمدامین مروتی

رضا بابایی می گوید اسلام در قرآن یک وصف و مسماست نه یک اصطلاح و اسم. به معنای تسلیم بودن در برابر خدا و حقیقت است نه گفتن شهادتین. وی در تفکیک بین اسلام اصطلاحی و اسلام وصفی دلایلی چند برمی شمارد:

1.هیچ پیامبری برای آیین خود نامی ننهاده است. نه عیسی، نه موسی، نه زرتشت و نه پیامبر ما. این اسامی بعدها توسط اولیای دین به اسم خاص تبدیل شدند. کما اینکه خطاب قرآن به مومنین است نه مسلمین. نمی فرماید "یا ایهالذین اسلموا" یا "ایها المسلمون!" بلکه می فرماید "یا ایهاالذین آمنوا" یا "ایها المومنون".

2. قرآن پیامبران پیشین و پیروانشان را مسلمان و دینشان را اسلام می داند. (بقره/132)[1]

3. در قرآن، دین جمع ندارد. دین داریم، در حالی که ادیان نداریم.

4. در قرآن اسلام در مقابل کفر است نه ادیان دیگر. در آیه 85 آل عمران که می فرماید هر کس دینی غیر از اسلام انتخاب کند از او پذیرفته نیست، نیز اسلام به معنی مطلق دین در مقابل کفر است.[2] به همین دلیل در مائده/69 و بقره/62 می فرماید اجر یهود و نصارا و صابئین -به شرط ایمان و عمل صالح- نزد خدا محفوظ است.[3] نمی فرماید چون اسلام اصطلاحی نیاورده اند از آنان پذیرفته نیست. در آخرین آیات قرآن پیروان آیین های مختلف را تشویق به پیروی از آیین خودشان می کند. (مائده68 و 47 و 48)[4]

5. قرآن مصدق و تصدیق کننده همین تورات و انجیل موجود(بین یدیه) است. (آل عمران/3، مائده/43 و بقره/89)[5]

منبع:

دیانت و عقلانیت، نشر آزما، 1397


[1] سوره بقره، آیه 132: وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَیَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى لَکُمُ الدِّینَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إَلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ : ابراهيم به فرزندان خود وصيّت كرد كه در برابر خدا تسليم شوند. و يعقوب به فرزندان خود گفت: اى فرزندان من، خدا براى شما اين دين را برگزيده است، مباد بميريد بى آنكه مسلم باشيد.

[2] سوره آل عمران آیه 85: وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ‏: و هر كس كه دينى جز اسلام اختيار كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانديدگان خواهد بود.

[3] سوره بقره، آیه 62: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ ‏: در حقيقت، كسانى كه [به اسلام‌] ايمان آورده، و كسانى كه يهودى شده‌اند، و ترسايان و صابئان، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان داشت و كار شايسته كرد، پس اجرشان را پيش پروردگارشان خواهند داشت، و نه بيمى بر آنان است، و نه اندوهناك خواهند شد.

[4] سوره مائدة آيه 47:‏ وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ : و اهل انجيل بايد به آنچه خدا در آن نازل كرده داورى كنند و كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند آنان خود نافرمانند.

سوره مائدة آيه 48: ‏ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ :‏ و ما اين كتاب [=قرآن] را به حق به سوى تو فرو فرستاديم در حالى كه تصديق‏كننده كتابهاى پيشين و شامل بر آنهاست پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن و از هواهايشان [با دور شدن] از حقى كه به سوى تو آمده پيروى مكن براى هر يك از شما [امتها] شريعت و راهی قرار داده‏ايم و اگر خدا مى‏خواست‏شما را يك امت قرار مى‏داد ولى [خواست] تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد بازگشت [همه] شما به سوى خداست آنگاه در باره آنچه در آن اختلاف مى‏كرديد آگاهتان خواهد كرد.

سوره مائدة آيه 68: قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَسْتُمْ عَلَى شَيْءٍ حَتَّىَ تُقِيمُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَاناً وَكُفْراً فَلاَ تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ ‏:بگو : اي اهل كتاب ! شما بر هيچ ( ديني از اديان آسماني ) نخواهيد بود ، مگر آن كه ( ادّعا را كنار بگذاريد و عملاً احكام ) تورات و انجيل و آنچه از سوي پروردگارتان برايتان نازل شده است برپا داريد ( و در زندگي پياده و اجرا نمائيد ) . ولي آنچه بر تو از سوي پروردگارت نازل شده است ، بر عصيان و طغيان و كفر و ظلم بسياري از آنان مي‌افزايد. بنابراين بر گروه كافران افسوس مخور.‏

[5] سوره آل عمران آیه 3: نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ ‏: اين كتاب را به حق بر تو نازل كرد كه تصديق كننده كتابهاى پيشين است و تورات و انجيل را پيش‌تر نازل كرد.

سوره مائدة آيه 43:‏ وَكَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَعِندَهُمُ التَّوْرَاةُ فِيهَا حُكْمُ اللّهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِن بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُوْلَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ ‏: و چگونه تو را داور قرار مى‏دهند با آنكه تورات نزد آنان است كه در آن حكم خدا [آمده] ست. ‏سپس آنان بعد از اين [طلب داورى] پشت مى‏كنند و [واقعا] آنان مؤمن نيستند.

سوره بقره، آیه 89: وَلَمَّا جَاءهُمْ کِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَکَانُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ کَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْکَافِرِینَ : و چون ايشان را از جانب خدا كتابى آمد، و او را شناختند، هر چند كتابشان را هم تصديق كرده بود، و با با آنکه به کمک آن (تورات) علیه کافران یاری می‌جستند ، به او ايمان نياوردند، كه لعنت خدا بر كافران باد.

افق ذهنی روحانیت

افق ذهنی روحانیت

اختلاف نواندیشی و سنتگرایی نه در لزوم نوگرایی، بلکه در سرعت نوگرایی است. این حرف مهمی است. به این معنی که بالاخره، دیر یازود، اقتضائات زمانی و مکانی، ضرورت نوگرایی را برای همه پیش می آورد، ولی سنت گرایان نوعاً به دشواری و با تاخیر زیاد به این ضرورت ها تن می دهند و نوگرایان زودتر. در واقع سنت گرایان دیرتر از مردم عادی و نوگرایان زودتر از ایشان این ضرورت را درک می کنند.

چنان که امروزه هم سنت گرایان با تاکید بر قواعدی مانند دفع افسد به فاسد و احکام ثانویه و عنصر مصلحت و نظایر آن، حکم سنگسار را معطل می گذارند، در عمل دنبال تعدد زوجات نمی روند، تتمه دیه غیرمسلمان را از بیت المال می دهند، در ضمن شروط ضمن عقد، حق طلاق را به زنان هم می دهند، حکم به حلیت موسیقی می دهند و غیره.

در واقع امروز هیچ اصولگرایی مثل صد سال پیش فکر نمی کند و اگر با همین اندیشه ها به صد سال پیش می رفتند، اصلاح طلبانی تندرو تلقی می شدند.

خلاصه ما انسان هایی هستیم که بر روی یک زمین ولی در زمان های مختلف تاریخی زندگی می کنیم و همین اختلاف افق تاریخی است که ما را به هم بدبین می کند. همان گونه ابن سینا حلاج و سهروردی و ملاصدرا هم در زمان خودشان تکفیر می شدند.

افق ذهنی روحانیت هم مانند افق زندگی همه انسان های دیگر تابع زمان و مکان است. آیت الله مطهری می گوید فتوای مجتهد روستایی و شهری با هم فرق می کند.

طالبان در حکومت اول خود مخالف تصویربرداری و تلویزیون وسینما بود. امروز خودش از رسانه های تصویری استفاده می کند هر چند هنوز رهبرش در برنامه های تلویزیونی ظاهر نمی شود.

همچنین در حکومت اول مخالف درس خواندن دختران در هر سطحی بود، امروز تحصیلات ابتدایی را پذیرفته است ولی به سوی محدود کردن تحصیلات متوسطه و عالی پیش رفته است.

در 150 سال پیش وجود مدارس دخترانه در ایران هم با مخالف قاطبه روحانیت و مردم معمولی مواجه می شد و این مدارس را نوعی توطئه خارجی و بابی تلقی می کردند. امروز تحصیلات زنان در همه سطوح امری بدیهی به حساب می آید.

تا سال 41 صحبت کردن از حق رای زنان هم تابو بود. مصدق ناچار شد لایحه اش در این مورد را پس بگیرد و شاه نیز تا قبل از فوت آیت الله بروجردی جرئت این کار را نداشت. امروز حق رای زنان در حکومت اسلامی امری بدیهی شده است.

در مورد نحوه پوشش هم در گذشته پوشیدن کت و شلوار و مانتو تشبه به کفار تلقی می شد، امروز امری بدیهی است. در افغانستان هنوز همان تفکر بر روحانیون حاکم غالب است و همه با لباس های محلی در انظار ظاهر می شوند.

حق خدا و حق مردم

حق خدا و حق مردم

محمدامین مروتی

انسان خلیفه خدا بر روی زمین است. لذا رعایت انسان رعایت خداست:

وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (بقره/ 30)‏: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمين خليفه‌اى مى آفرينم، گفتند: آيا كسى را مى‌آفرينى كه در آنجا فساد كند و خون ها بريزد، و حال آنكه ما به ستايش تو تسبيح مى‌گوييم و تو را تقديس مى كنيم؟ گفت: من آن دانم كه شما نمى‌دانيد.

به همین دلیل بنی آدم کرامت یافته است: وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ (اسرا/70)

خون انسان به حدی حرمت دارد که قتل یک بی گناه به مانند قتل همه مردم است و نجات یک بی گناه به منزله نجات همه ی مردم:

مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً: هر كس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است. (مائدة /32)

کرامت بشر از آنجاست که خداوند از روح خود در انسان دمیده است: نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي (ص/72)

در تورات و همچنین در حدیث آمده است که خداوند بشر را بر صورت خود خلق کرد: "انّ اللّه خلق آدم علي صورته"

تعبير خداوند از قرض الحسنه، قرض دادن به خداست و اين از آن مواردي است كه خدمت به خلق خدا عين خدمت به خدا تلقي شده است و اين البته تعبير مهمي است حاكي از حداكثر حرمت نهادن به مقام بشر:

مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافاً كَثِيرَةً وَاللّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ‏: كيست كه به خدا قرض الحسنه دهد، تا خدا بر آن چند برابر بيفزايد؟ خدا تنگدستى دهد و توانگرى بخشد و شما به سوى او باز گردانده مى‌شويد. (بقره/245)

تعابیری نظیر "یُقرض الله" و "تنصرالله" به معنی قرض دادن به خدا و کمک کردن به او به لحاظ معنای ظاهری، به معنی محتاج بودن خداست پس باید به ورای معنای ظاهری رفت. قرض دادن به خدا یعنی قرض دادن به نیازمندان و خدا در اینجا خود را با فقرا یکی گرفته است. این بدان معنی است که خدا را باید در بندگان او خدمت کرد و خدای بی نیاز خود به خدمت و کمک ما نیازی ندارد.

همین طور است "تنصرالله" یعنی رفتن در مسیر خدا وگرنه خدا به کمک ما نیازی ندارد ولی اگر با حرکت در مسیر او به خود خدمت و کمک کردیم و در واقع به او کمک کرده ایم.

علاوه بر قرض دادن به الله به معنی قرض به نیازمندان در آیات متعدد نظیر (بقره/۲۴۵) و (مائده/۱۲) و (حدید/ ۱۱ و ۱۸) و (تغابن/۱۷) و (مزمل/۲۰)، تعابیر مشابهی داریم نظیر حفظ حدود الله یعنی حفظ حقوق مردم (بقره/۱۸۷ و ۲۲۹ و ۲۳۰) و (نساء/۱۳ و ۱۴) و (مجادله/۴) و (طلاق/۱) و توبه(۹۷ و ۱۱۲) و حتی در (احزاب/۵۷ و ۵۸) اذیت الله و رسول با اذیت مردم آمده است. به همین ترتیب قاعدتاً حرب با الله و رسول در (مائده/۳۳) باید به معنی جنگ با مردم باشد و نه جنگ با حکومت.

نه تنها خدمت مردم خدمت خداست بلکه از نگاه فقهای بزرگ حق الناس از حق الله مهمتر و بر آن اولی است. شیخ انصاری تقدم حق الناس بر حق الله را مبتنی بر اجماع فقها می داند. ایشان در ردّ استدلال به روایتی در باب وصیت، آورده است:

«ظاهر این روایت این است که حق الله با اهمیت تر از حق الناس باشد، در صورتی که این امر بر خلاف اجماع فقهاء (مبنی بر تقدم حق الناس بر حق الله) است و لذا استناد به آن صحیح نیست» (رسالة فی منجزات المریض۱۶۹).

آیت‌الله خوئی هم می‌گوید:

« همانا حقوق بشر با اهمیت تر از حقوق خداوند سبحان است، پس هرگاه بین حق الناس با حق الله صرف، تعارض و تزاحمی پدید آید، حقوق الناس مقدم می‌شود چرا که اهمیت بیشتری دارد ، پس مراعات حقوق الناس به هنگام تزاحم، اولویت پیدا می کند.»

کارکرد های دین

کارکرد های دین

محمدامین مروتی

کارکردهای فلسفی و زیستی دین:

از نظر تاریخی و اجتماعی، دین کارکردهای بسیار مختلفی دارد. اما نخستین و طبیعی ترین آن ها کوشش بشر برای فهم، توضیح و کنترل جهانی است که در آن می زید.

از بدو تاریخ این سوال که جهان از کجا آمده، دغدغه ذهنی نوع بشر بوده است. دغدغه ثانوی او کنترل بی مهری ها و خشونت های طبیعت بوده است.

به این ترتیب دین از همان روز اول یک دغدغه فلسفی و در عین حال یک دغدغه زیستی هم بوده است. دغدغه فلسفی ناظر به فهم موقعیت بشر در عالم بوده و دغدغه زیستی ناظر بر تحت کنترل آوردن نیروهای وحشی و مخرب عالم.

پس تا اینجا یک منظر فلسفی داریم و یک منظر زیستی.

اما دین به این دو منظر نیز قابل تقلیل و تحویل نیست. از منظری اجتماعی نیز می توان به دین نگریست.

کارکرد اجتماعی دین:

از منظر اجتماعی، دین عامل وحدت و ایجاد کننده حس هویت است. یووال نوح هراری می گوید دین در کنار ملیت و پول، یکی از سه عامل وحدت بخش مردم به شمار می رفته است. وحدتی که به تشریک مساعی منجر می شده است.

این حس وحدت تا زمانی که معطوف به وحدت درونی است، مفید و پیش برنده است اما به محض آن که معطوف به رقیب یا دشمن خارجی می شود، جنبه سیاسی و مخرب پیدا می کند و عامل برافروختن جنگ های خانمانسوز می شود. این بلیّه به همان اندازه که در مورد دین مطرح است در مورد ملیت و پول نیز قابل طرح است. ملیت و اقتصاد نیز تا زمانی که معطوف به سازندگی و وحدت درونی هستند، مفید و سازنده اند ولی اگر به غیر و دیگری عطف یابند، به عامل زد و خورد و درگیری تبدیل می شوند. رمز سوء استفاده قدرت های سیاسی از دین و ملیت و اقتصاد، همین است.

کارکرد روانی دین:

دین از منظر روانشناسانه هم کارکردی آرامبخش و تسکین دهنده دارد. بسیاری از مردمان با اعتقادات دینی به آرامش می رسند و اگر این اعتقادات بدون مابه ازایی از آنان گرفته شود، ممکن است به انسان های بدتری تبدیل شوند. به خصوص در زمانی که انسان به بن بست عقلی می رسد و کاری از تدبیر ساخته نیست، دین می تواند دین می تواند مامن خوبی باشد. به همین دلیل، ریشة واژة ایمان هم از امن و امنیت است. به جهت روان شناسی دین می تواند امید آفرین، وحدتبخش و افزاینده مهروزی انسان ها به هم باشد.

جامعه شناسي و روانشناسي دين به علل جامعه شناسانه و روانشناسانه دينداري مي پردازند ولي معرفت شناسي دين به دلايل دينداري مي پردازد.

کارکردهای دین از نظر ملکیان:

رویکرد فقیهانه: متون دینی کتب قانون‌اند و برای "رفتار" کردن و عبادت کردن بر طبق نصوص آن‌ها به بشر عرضه شده‌اند.

رویکرد فیلسوفانه: متون دینی نقشه و راهنما برای "شناخت" اند.

رویکرد عارفانه: متون دینی نسخه برای شفای روح اند. (نظر ویتگنشتاین)

نقد پاسخ های سطحی:

پاسخ های دم دستی نظیر اینکه منشأ دین را جهل و ترس می دانند از جهاتی قابل نقد است.

درست است که جهل بشر در فهم نادرست جهان نقش داشته است اما اگر بشر به علل و عوامل علمی رخدادها هم پی ببرد، هنوز دغدغه نهایی او که جهان چرا به جای اینکه نباشد، هست، سر جایش قرار دارد. لذا تکوین دین را نمی توان به جهل و ترس بشر از قوای طبیعی تقلیل داد؛ هر چند تلاش برای کنترل این قوا، در تعمیق دینداری عامیانه موثر بوده است.

همچنین دین برساخته طبقات استثمارگر یا قدرت های ستمگر هم نبوده است بلکه برخاسته از متن و بطن فرهنگ و بخشی از فرهنگ جوامع بوده و توسط مردم ساخته شده است. شناخت دینی نخستین معرفت و دانشی است که انسان ها برای فهم و کنترل جهان به سوی آن رفته اند. دین نخستین کوشش بشر برای فهم و کنترل جهان بوده است. البته پی از تکوین نیز، بعضاٌ مورد سوء استفاده قدرت های سیاسی هم قرار گرفته است. اما دین، ابتدا به ساکن، منشأیی مردمی داشته است. داعیانی از پیامبران داشته که نیت خیر داشته اند و به همین سبب مورد استقبال توده های میلیونی قرار گرفته اند و در تاریخ مانده اند.

گذشته و آینده دین:

تاریخاً از کارکردهای علمی و معرفتی دین کاسته شده و بر کارکردهای اجتماعی و به خصوص روانی آن افزوده شده است.

اگر در گذشته، دین جای علم را گرفته بود، به تدریج با تخصصی شدن علوم، پای خود را از تبیین جهان بیرون می کشد.

دین به مثابه فرهنگ می تواند نقشی در رنسانس فکری بشر داشته باشد. چنان که یکی از ارکان رنسانس اروپا و غرب، رنسانس و اصلاح دینی بوده است.

اما به نظر می رسد در آینده، کارکرد های دین به دو وجه فلسفی و روانی فروکاسته شود. یعنی پاسخ به سوال همیشگی بشر که جهان چرا هست و آرامش روانی.

کارکردهای دین هم تاریخی اند و تابع علم و فهم و درک زمینی و زمانی خود هستند:

در دین سنتی و پیش مدرن، دینداری عمدتا معطوف به رستگاری و سعادت آخرت است نه دنیا. این دین منبعث و مبتنی بر ترس از جهنم و آرزوی بهشت است.

در دینداری مدرن، دین مدعی سعادت دنیوی هم هست و رنگ و بوی سیاسی پیدا می کند و معطوف به ساختن دنیا و آخرت مردم و مبتنی بر تدبیر و عقل و تکلیف است.

اما دینداری پست مدرن، رویکرد اگزیستنسیل دارد و کارکرد دین در آن، آرامش روحی و کاستن از دغدغه های وجودی و اضطراب های بشر است. این رویکرد مبتنی بر مفهوم امید و عشق است.

22 آذر1401

کرامت بشر و جان او در قرآن

کرامت بشر و جان او در قرآن

محمدامین مروتی

کرامت بشر در قرآن مورد تاکید قرار گرفته است:

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ‏: ‏ما آدميزادگان را گرامي‌داشته‌ايم و آنان را در خشكي و دريا حمل كرده‌ايم و از چيزهاي پاكيزه و خوشمزه روزيشان نموده‌ايم و بر بسياري از آفريدگان خود كاملاً برتريشان داده‌ايم. (إسراء آيه 70)‏

اما این کرامت می تواند به دو معنی باشد. اول به معنی تفوق و برتری و دوم به معنی کرامت ذاتی بشر. کرامت به معنی تفوق بر سایر موجودات مشخصاً از آیه و لقد کرمنا بنی آدم در می آید. این آیه برای بیان برتری های بشر بر سایر جانوران و بر طبیعت آمده است. اما این برتری از کجا می آید؟ از تمایز عقلانی بشر.

در عین حال این ویژگی تمایزی به بشر به عنوان گل سر سبد آفرینش می دهد. اینکه به سبب داشتن عقل و اختیار، این تمایز حاصل شده است و همه آحاد بشر به واسطه داشتن این وجه امتیاز کرامت ذاتی دارند. کرامت به همان معنایی که کانت می گوید. اینکه هر فرد بشر در ذات خود غایت است و نباید به چشم وسیله در او نگریست.

آیه دیگری که این مضمون را مورد تاکید و تایید قرار می دهد، آیه 32 سوره مائده است که در پی کشته شدن هابیل به دست قابیل می آید و می فرماید کشتن یک انسان بی گناه مساوی کشتن کل بشریت است و احیای یک انسان مساوی با احیای کل بشریت. به عبارت دیگر فردافرد انسان ها ارزشی معادل همه بشریت دارند:

‏ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ : از اين روى بر فرزندان اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است و قطعا پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند [با اين همه] پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند.( سوره مائدة آيه 32)

همچنین قرآن از نابودی حرث و نسل یعنی نابودی اقتصاد و قتل عام مردم، به عنوان افساد فی الارض تعبیر می کند که خود دلالت بر کرامت جان انسان ها و لیاقت آنان برای برخورداری از یک اقتصاد سالم می کند:

وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیِهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الفَسَادَ ‏: و چون بازگردد [يا به مقامى رسد] بكوشد تا در زمين فساد كند و كشت و نسل را تباه نمايد، و خدا فساد را دوست ندارد. (سوره بقره، آیه 205)

کرامت بشر و جان او در قرآن

کرامت بشر و جان او در قرآن

محمدامین مروتی

کرامت بشر در قرآن مورد تاکید قرار گرفته است:

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ‏: ‏ما آدميزادگان را گرامي‌داشته‌ايم و آنان را در خشكي و دريا حمل كرده‌ايم و از چيزهاي پاكيزه و خوشمزه روزيشان نموده‌ايم و بر بسياري از آفريدگان خود كاملاً برتريشان داده‌ايم. (إسراء آيه 70)‏

اما این کرامت می تواند به دو معنی باشد. اول به معنی تفوق و برتری و دوم به معنی کرامت ذاتی بشر. کرامت به معنی تفوق بر سایر موجودات مشخصاً از آیه و لقد کرمنا بنی آدم در می آید. این آیه برای بیان برتری های بشر بر سایر جانوران و بر طبیعت آمده است. اما این برتری از کجا می آید؟ از تمایز عقلانی بشر.

در عین حال این ویژگی تمایزی به بشر به عنوان گل سر سبد آفرینش می دهد. اینکه به سبب داشتن عقل و اختیار، این تمایز حاصل شده است و همه آحاد بشر به واسطه داشتن این وجه امتیاز کرامت ذاتی دارند. کرامت به همان معنایی که کانت می گوید. اینکه هر فرد بشر در ذات خود غایت است و نباید به چشم وسیله در او نگریست.

آیه دیگری که این مضمون را مورد تاکید و تایید قرار می دهد، آیه 32 سوره مائده است که در پی کشته شدن هابیل به دست قابیل می آید و می فرماید کشتن یک انسان بی گناه مساوی کشتن کل بشریت است و احیای یک انسان مساوی با احیای کل بشریت. به عبارت دیگر فردافرد انسان ها ارزشی معادل همه بشریت دارند:

‏ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ : از اين روى بر فرزندان اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است و قطعا پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند [با اين همه] پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند.( سوره مائدة آيه 32)

همچنین قرآن از نابودی حرث و نسل یعنی نابودی اقتصاد و قتل عام مردم، به عنوان افساد فی الارض تعبیر می کند که خود دلالت بر کرامت جان انسان ها و لیاقت آنان برای برخورداری از یک اقتصاد سالم می کند:

وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیِهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الفَسَادَ ‏: و چون بازگردد [يا به مقامى رسد] بكوشد تا در زمين فساد كند و كشت و نسل را تباه نمايد، و خدا فساد را دوست ندارد. (سوره بقره، آیه 205)

فلسفه رسالت پیامبر

فلسفه رسالت پیامبر

 

محمدامین مروتی

 

فلسفه رسالت پیامبر بیش و پیش از هرچیز مبارزه با بت پرستی و شرک بر مبنای عقلانیت است.

پیامبر ابتدا به ساکن برای مقابله با شرک مبعوث گردید. این امری روشن  است که کسی نمی تواند مخالف ان باشد.

اما دومین هدف پیامبر تقابل با جاهلیت، به مثابه قواعد و قراردادهای نامعقول و به خصوص تعلقات و تعصبات قبیله ای است که از آن به حمیت جاهلی تعبیر می شود. در دل این اخلاقیات قبیله ای، حقوق زنان و بردگان و یتیمان به شدت پایمال می شد. همین هدف نشان می دهد که به جهت تاریخی نیز، رسالت پیامبر برای عبور از اخلاقیات قبیله ای و رفتن به سوی اخلاقیات اجتماعی تر است.

سومین هدف پیامبر تتمیم مکارم اخلاقی و به خصوص احسان(در وجه اثباتی) و تقوی(در وجه سلبی) آن است.

سایر تعالیم و آموزه های دینی و من جمله حکومت دینی، فرع بر این سه هدف و تابع این سه هدف و تابع عرف عقلای قوم بوده است. هر چیزی که این سه هدف را به حاشیه ببرد، فلسفه رسالت پیامبران را زیر سوال برده است.

درون مایه ها و برونمایه های دین

 

 

درون مایه ها و برونمایه های دین

(دین به مثابة معنای جهان و انسان)

 

محمدامین مروتی

 

دین یک پدیده اجتماعی و روحی است و کارکرد اجتماعی و تاریخی و روانی هم دارد.

به دنیا آمدن انسان، عین پرتاب شدن او در وضعیتی کائوس وار(بی نظم) است که اگر به کاسموس(نظم) تبدیل نگردد، حاصلش اضطراب و تشویش و بی قراری بشر است.

اسطوره ها اولین شکل معنایابی و معناجویی انسان برای توضیح و توجیه وضعیتی هستند که به درون ان پرتاب شده اند.

شکل بعدی دین است. دین جستجوی معنایی برای جهان و انسان است. معنای جهان، متافیزیک دینی را برمی سازد و معنای انسان، اخلاق دینی را.

این فهم از جهان معطوف به معنا دادن به جهان و به خود است. دین به مثابة معنای جهان. به مثابة معنویت.

دین معطوف به معنایابی در نظمی آرام بخش و گریز از بی معنایی و سرگردانی و آشفتگی(کائوس) است.

اما متافیزیک دینی، بیش از آن که نوعی اعتقاد مستدل باشد، نوعی اعتماد به معنادار بودن عالم و حساب و کتاب داشتن آن است.

این اعتماد، گاهی رنگ عشق می یابد(دین عارفانه) و گاهی رنگ امید به رستگاری.

لذا درونمایه دین، امید به رستگاری و خوش بینی نسبت به عاقبت بشر است.

این امید، از سر یقین نیست. از سر اعتماد و خوش بینی است. لذا به جهت معرفتی در موقعیتی مرزی به نام ایمان، شکل می گیرد. ایمان، یقین نیست، امید و اعتماد و خوش بینی و عشق است در شرایط مشکوک و غیر قابل اثبات. دویدنی بی پایان در پی آواز حقیقتی که دلت بدان گواهی می دهد ولی عقلت بدان نمی رسد.

 

دین، علم نیست. جامعه شناسی هم نیست.

احکام علمی و اجتماعی در متون دینی، بالاصاله دینی نیستند، بلکه برخاسته از عرف جامعه (یا همان "امرِ معروف" و شناخته شده) اند. دین موید "عُرف عقلای قوم" است نه موسس آن.

احکام اخلاقی هم بالاصاله عین دین نیستند. دین موید اخلاق است نه موسس آن. پیامبر هم می فرماید برای تمیم مکارم اخلاقی مبعوث شدن نه تاسیس آن: إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلَاقِ: به راستی که من برای به کمال رساندن مکارم اخلاق مبعوث شده ام.

آنچه برای دین بالاصاله باقی می ماند، رازِ معطوف به معناست. دین، معنویت برخاسته از رازمندی عالم و آدم است. رازی که به حکمت گشوده نمی شود و به حیرانی بشر منجر می شود. این حیرانی، اگر با اعتماد و حسن ظنّ و خوش بینی توام شود، نام "ایمان" به خود می گیرد (مثال بارزش مولاناست) و اگر این حیرانی با عقلانیت توام شود، میوه اش می شود "ندانم گرایی" و لاادری گری (مثال بارزش خیام است).

ایمان، ایستادن بر شکاف حیرانی و اعتماد از نوع کی یر که گوری، ابراهیمی و اگزیستانسیال آن است.

نکاتی در باب نهج البلاغه

نکاتی در باب نهج البلاغه

 

محمدامین مروتی

 

اهتمام اهل سنت و شیعیان زیدی به نهج البلاغه بیش از شیعه امامی بوده است. مهمترین شرح نهج البلاغه را "ابن ابی الحدید" نوشته که عالمی زیدی بوده است. در قرن بیستم "محمدعبده" بود که به جهات اجتماعی و اصلاحی، به چاپ نهج البلاغه مبادرت کرد.

اما همیشه در مورد وثاقت تاریخی آن به خصوص خطبه شقشقیه در میان اهل سنت، تردیدهای جدی وجود داشته است. این گروه بسیاری از خطبه ها را به خود شریف رضی نسبت داده اند. ولی حسن انصاری معتقد است اصالت نهج البلاغه با مراجعه به منابع قدیمی تر مانند تاریخ طبری و انساب الاشراف قابل احراز است.(رساله راستین، سیاست نامه 22، خرداد1401)

 

روح الله اسلامی هم در منقبت علی(ع) می نویسد:

برای دنیا به گونه ای کار می کرد که انگار تا ابد زنده است و برای آخرت به گونه ای که آخرین روز زندگی اوست.

او اخلاق اشراف داشت و به منصب ها اعتبار می داد. در مدینه جاهله مناصب سیاسی به خربنده های سیاسی اعتبار می دهند و در مدینه فاضله، این فضلا هستند که به مقامات اعتبار می دهند.

در مدینه فاضله، فضیلتها حاکمند و در مدینه فاسده رذیلت ها و در مدینه جاهله، فرق رذیلت و فضیلت روشن نیست. (در باب اخلاق نخبگی، سیاست نامه 22، خرداد1401) ‌

اسلامی می گوید با نقد دو فهم سنتی و مارکسیستی از نهج البلاغه، می توان این کتاب را از گزند تفسیرهای ایدئولوژیک حفظ کرد.

تاریخچه دوگانه شرع/ قانون

تاریخچه دوگانه شرع/ قانون

 

محمدامین مروتی

 

دوگانه شرع/ قانون، از زمان مشروطیت و پیش از آن در کشور ما وجود داشته است و در عنوان "جمهوری اسلامی" نیز خود را نشان می دهد.

پیش ازصفویه، فرمان شاه، فرمان شاه بود. شاه، سایه خدا بود بر سر مردمان و این تعارض با تکیه بر استظهار الهیِ قدرت شاه توجیه می شد. فقها نیز عموما و غالباً این استظهار را تایید می کردند و دخالت ایشان در سیاست از "نصیحت الملوک" فراتر نمی رفت.

از زمان صفویه، این فقها بودند که به حکومت ها مشروعیت می دادند و رفته رفته سایه شریعت بر سر حکم شاه سنگینی کرد.

 

جرم و گناه:

در جوامع توسعه نیافته و قبیله ای، حوزه عمومی و خصوصی در هم آمیخته اند و تفکیک چندانی بین جرم و گناه نیست اما در جوامع توسعه یافته این تفکیک به وجود می آید و نظم عمومی متکی بر قوانین واحد و وحدت رویه است نه حکم قاضی شرع یا پادشاه. در جوامع توسع یافته نمی توان برای یک جرم، مجازات های مختلف بر اساس تشخیص قاضی یا مجتهد در نظر گرفت.

این عدم تفکیک به خوبی در قرآن دیده می شود. در قرآن جرم هم محتوایی شرعی دارد و هم عرفی. همه جرائم مشمول مجازات دنیوی نیستند ولی گناه تلقی می شوند. تفکیک بین حوزه اخلاق(گناه) و عرف(جرم) دقیق نیست.

مشکل از آنجا پیش می آید که فقهای سنتی بر لازمانی و لامکانی احکام شرعی و بی ربطی آن ها با عرف تاکید می کنند.

 

راه حل علمای مشروطه:

در زمان مشروطه، شیخ فضل الله، خواهان تحدید قدرت شاه توسط شرع بود(مشروطه مشروعه) و قانونگذاری در مجلس را خلاف شرع تلقی می کرد.

اما علمای ثلاثه نجف (محمدکاظم خراسانی (آخوند)، میرزاحسن خلیلی تهرانی و سید عبدالله مازندرانی) و نایینی، در غیاب معصوم، حکومت برآمده از رای مردم و متکی به قانون را مشروع تر و معقول تر از حکومت استبدادی مبتنی بر اراده شخص شاه می دانستند و بدین سان راه را برای مبنا قرار گرفتن قانون عرفی باز کردند با این تبصره که قانون گذاری نباید خلاف شرع باشد. سید محمد طباطبایی به عین الدوله گفته بود با مشروطه نان ما آجر می شود اما بگذار بنویسند اولین کسی که با مشروطه نانش آجر شد، سید محمد طباطبایی بود.

این همان راه حل مدرس نیز بود که محوریت را بر جاری بودن قانون عرفی می داد مشروط بر این که با شرع مخالف نباشد.(نه اینکه لزوما با شرع موافق باشد. زیرا شرع برای حوزه عمومی به حد کافی احکام نداشت.) مدرس با کمک قاعده  شرعی" الضرورات تبیح المحظورات"، قانونگذاری عرفی در حوزه عمومی را ضروری و مباح می دانست.

 

آخوند زاده معتقد به نظریه تفکیک بود و مستشارالدله معتقد به تطبیق. مستشرالدوله در "یک کلمه" می گوید احکام حقوق به حوزه عمومی مربوط است و احکام عبادی به حوزه خصوصی. قیصر کار خود کند و عیسی کارخود. راه حل سوم همان بود که در قانون مشروطه گنجانده شد. یعنی اصل بر عمل به قانون است مگر در مواردی که قانون عرفی مخالف شرع باشد. در واقع شریعت به نوعی "حق وتو" دارد. نظری که مدرس نیز از آن دفاع می کرد. دفاع داود فیرحی نیز از همین نظر(نظر مستشارالدوله و مدرس) است.

 

راه حل غلبه:

در عمل این دوگانه یا تعارض بر اساس تغلب و قدرت سیاسی فیصله می یافت که فیصله ای نهایی و قطعی نبود. در زمان پهلوی این فیصله به نفع عرف و در جمهوری اسلامی به نفع شرع تفسیر می شد.

به طور کلی دو نظریه "تطبیق" و "تفکیک" عرف و شرع، مبنای تفکر بوده است؛ ولی در عمل این تغلیب بوده است که کار می کرده است و همین ورود امر سیاسی به حوزه قانون بوده که مشکل را بازتولید می کرده است.

اما تفاوت قانون مشروطه با قانون جمهوری اسلامی چیست؟ اولی مبنا را بر قانون عرفی نهاده است و دومی بر قانون شرعی.

البته در قانون اساسی جمهوری اسلامی، مردم در قالب مجلس می توانند قانونگذاری کنند و شورای نگهبان ظاهرا تنها وظیفه تطبیق قانون با شرع را دارد. اما در عمل همان قاعده تغلیب است که اینجا هم کار می کند. یعنی با پسوند اسلامی به مجلس و تبدیل نظارت شورای نگهبان از استطلاع به استصواب، غلبه شرع به رسمیت شناخته شده است و از آن طرف از آنجایی که ترکیب فقهای شورای نگهبان ترکیبی سنتی است، راه بر امر عرفی، بیشتر و بیشتر بسته می شود. تشخیص مصلحت هم راه دیگری برای برون رفتن از بن بست مجلس/ شورای نگهبان است.

 

تقلیل شریعت به کیفر:

"فیروز محمدی" نیز در مصاحبه ای با سیاست نامه می گوید تلقی فقهای مشروعه خواه از حکومت اسلامی، عمدتاً قوانین کیفری است. آنان در عمل شریعت را بر حوزه کیفری تقلیل می دهند بی ان که چندان در بند اولویت های اجتماعی مانند فقر و فساد و تبعیض باشند. در حالی که مجازات و کیفر نزد نواندیشان، طریقیت دارد نه موضوعیت. مجازات در تحلیل نهایی امری عرفی است نه شرعی. شرع به کمک عرف می رود نه اینکه در مقابل آن بایستد.

در واقع در تحلیل نهایی، ریشه منازعه، در تقابل سنت و مدرنیته است. سنت گرایان، به شرع در مقابل عرف، استقلال ذاتی می دهند و هر اندیشه نوی را به عنوان مخالفت با شرع تلقی می کنند، در حالی که مبنای همان شرع خودشان در روزگار خود، عقل عقلای قوم و نواندیشان روزگار بوده است.

 

راه حل نواندیشی:

راه حل نواندیشی این است که این دوگانه زمانی رفع و رجوع می شود که وقتی حکومت مشروع شد، عرف نیز عین شرع است. اما مشکل در تعریف حکومت مشروع است. این مشروعیت همان مشروعیت عرفیlegitimacy است یا مشروعیت سنتی بر مبنای فتاوی فقهای قرون ماضیه؟

راه حل نواندیشان دینی، اجتهاد در اصول و تغییر بر مبنای اقتضائات عصری است. امروز در میان مردم، حساسیتی که در زمان مشروطه نسبت به عدم مخالفت عرف با شرع بود وجود ندارد و این تعارض بر مبنای خواست مردم می تواند به نفع عرف حل شود. با این توضیح که در اندیشه نو اندیشی دینی، شرع نهایتاً امری مستقل از عرف روزگار نیست که نتواند با آن کنار بیاید. شرع همیشه تابع عرف و معروف بوده است.

 

منبع:

 سیاست نامه 22، خرداد1401 ‌

 

فقه تکلیف و فقه حق

 

فقه تکلیف و فقه حق

 

محمدامین مروتی

 

فقه تکلیف:

سروش با تمایز بین حق و تکلیف، مدعی شد که فقه ما همیشه تکلیف محور بوده است ولی اقتضای دوران جدید حق محوری است. لذا این فقه در زمان ما حرفی برای گفتن ندارد و باید از آن عبور کرد.

سروش معتقد است که فقه اساساً دنیا محور است و چنانچه غزالی می گوید، وظیفه اش حل خصومات دنیوی است. فقه سنتی وظیفه ی تنظیم گری در مناسبات انسانی گذشته را داشت اما این فقه مشهور و مصطلح، به کار دنیای امروز نمی آید.

شرع، همان قانونی است که برای تنظیم مصالح و مفاسد و تمشیت امور در جوامع بسیط و ساده کارکرد دارد. اینهمانی شرع و قانون در جوامع قبیله ای، امری طبیعی بوده است، اما با پیچیدگی جوامع مدرن و در عصر جدید دانشی به نام "حقوق" پیدا می شود که تابع مصالح و مفاسدِ مردم است.

 

فقه حق:

داود فیرحی در مقابل سروش از "فقه حق" سخن می گوید و معتقد است دین، بر هر دو مفهوم "تکلیف" و "حق" تاکید دارد. لذا می توان با تفقهِ حق محور، به قانون، به عنوان یک میثاق اجتماعی مجال بروز و ظهور داد. اما چگونه؟

فیرحی با تاکید بر فصل مالکیت و "معامله" در فقه می گوید کشور، "ملک مشاع" شهروندان (و به تعبیر نایینی، "مشترکات نوعیه")، است و این شهروندان طی معامله ای شرعی، که در حقوق معاصر بدان "قرارداد اجتماعی" می گویند، قدرت و ثروت خود را به نمایندگانی به صورت مشروط و محدود تفویض می کنند. نقض مواد این معاهده نامه، به منزله پیمان شکنی و نقض عهد و باطل شدن قرارداد است. این سخنی است که سال ها پیش تر "مهدی حائری یزدی" در کتاب مشهورش به نام "حکمت و حکومت" (1372) گفته بود و فیرحی با تاخیری 25 ساله و در آخرین تالیفاتش از آن سخن می گوید.

 به این ترتیب، حکومت مشروطه و حق محور می تواند از دل اجتهادات فقهی بیرون بیاید. و این همان کاری است که فقهای دوره مشروطه نیز بدان پرداختند و کوشیدند بدون آن که کلمه ای در باب حکومت دینی و فقهی بگویند، "منطقه الفراغی" از جنس شریعت، برای مشروعیت دادن به حکومت عرفی و مشروطه بگشایند.

فیرحی به صراحت می گوید: "حکومت نامشروع است مگر اینکه دلیلی برای مشروعیت دخل و تصرف در اموال مردم داشته باشد."

 

سیره نبوی:

فیرحی با خوانشی از سیره پیامبر، می گوید این مشروعیت، مبتنی بر همان قرارداد اجتماعی است. هیچ زوری هم در پذیرش قرارداد نیست، ولی در همان قرارداد، پیمان شکنی جرم انگاری شده است. به تعبیر خود فیرحی، "شمشیر نه در جلوی قراداد که در پشت آن" و به عنوان پشتوانه آن عمل می کرد. (سیره سیاسی پیامبر، روزنامه سازندگی، مرداد و شهریور 1398)

فیرحی می گوید در ماده 25 قرارداد مدینه، یهودیان بنی عوف مانند مسلمانان بخشی از "امت" محسوب می شوند. یعنی پیمان، پیمانی سیاسی است نه دینی. (قرارداد مدینه، سازندگی، 26 شهریور 1398)

 

بیعت یا پیمان سیاسی هم از جنس معامله(بیع) است و موضوع معامله(مَبیع) قدرت سیاسی  است و بنابراین تابع احکام سایر معاملات است. از این جهت اگر یک طرف معامله، شرطی را رعایت نکند، طرف دیگر حق اعتراض دارد و از این بیشتر افراد حق دارند به معامله ای که قبول ندارند، وارد نشوند. یعنی با حاکم بیعت نکنند.

 

البته در جوامع قبیله ای، اگر انتخاباتی هم باشد، از طریق رای گیری از سران قبائل صورت می گیرد نه تک تک افراد. زیرا هویت قبیله، هویتی جمعی است. داود فیرحی می گوید در دوره پیامبر، "قبیله" واحد زندگی اجتماعی بود نه فرد. بنابراین قراردادها به امضای روسای قبایل می رسید، اما امروز واحد زندگی اجتماعی، افراد آزاد  و شهروندان هستند.(دولتشهر پیامبر، 1385) ا

 در جوامع پیچیده امروزی، کار از این طریق پیش نمی رود و به دلیل پیدایش هویت های فردی، تک تک افراد می توانند نقش مشورتی و اجرایی داشته باشند. لذا قیاس جوامع امروزی با جوامع قبیله ای مع الفارق است.

 

منبع:

سیاست نامه 22، خرداد1401

 

تورات کتبی و تورات شفاهی

 

تورات کتبی و تورات شفاهی

 

محمدامین مروتی

 

مجموعه کتب مقدس یهودی، "تنخ" نام دارد که شامل تورات، اسفار انبیا و مکتوبات است.

تورات به معنی شریعت و قانون است و شامل اسفار خمسه است که به نظر یهودیان نوشته شخص موسی(ع) است. در سِفر تثنیه آمده است که موسی به هنگام مرگ آن ها را نوشت.  این اسفار طی 40 سال از 2448 تا 2488 عبری بر موسی نازل شده است که شامل سِفر پیدایش(از آدم و حوا تا یوسف)، سِفر خروج (ازنجات بنی اسرائیل از مصر تا پیامبری موسی)، سِفر لاویان(شامل احکام دینی)، سِفر اعداد (وقایع از مصر تا رسیدن به ارض موعود) و سِفر ناموس یا قانون دوم است.

اگر اسفار بخش مکتوب کتب مقدس باشد، تعالیم دیگر مانند میشناه و تلمود، سینه به سینه توسط علمای یهودی منتقل شده است.

پس از یوشع خبری از تورات نداریم و گویا در حمله بابل تورات ناپدید می شود تا اینکه در پادشاهی یوشیا در قرن هفتم ق از میلاد پیدا می شود.

یهودیان معتقدند که تورات کنونی با تورات موسی فرقی ندارد، اما به نظر می رسد تورات به شکل امروزی در 400 ق.م نوشته و در 100 میلادی تثبیت شده است. اولین بار ابراهیم بن عزرا (متوفی در 1164 م) گفت تورات را موسی ننوشته و در قرن هفدهم اسپینوزا بر آن تاکید کرد که منجر به تکفیر او شد.

در سِفر پیدایش از خدا با نام های یهوه و الوهیم یاد شده است که اولی انسان وارتر و دومی نامتشخص تر و متعالی تر است.

از میان فرق یهودی فریسیان همه کتب مقدس و صدوقیان و قاریان فقط اسفار خمسه را مقدس می دانند و تورات شفاهی را قبول ندارند.

کلمه "عامی"(ها آرتص)، به کسی اطلاق می شود که تورات را نیاموخته باشد.

تلمود به معنی تعلیم است و  شامل "میشناه" و "گِمارا" است که گمارا، تفسیر میشناه است. این مجموعه از قرن دوم تا ششم میلادی نوشته شده که معروف است به "دوره تلمودی".

 

منبع:

در باره یهود، نوشته لیلا هوشنگی، دانشنامه جهان اسلام، نشر کتاب مرجع، 1391

 

 

تلخیص و جمعبندی: محمدامین مروتی

 

تاریخ مختصر بنی اسرائیل

 

تاریخ مختصر بنی اسرائیل

 

محمدامین مروتی

 

"طارح"، پدر ابراهیم(ع) در 2000 ق م در "اور" می زیست و از آنجا به شمال بین النهرین یعنی "حرّان" کوچید.

ابراهیم به کنعان رفت و فرزندش یعقوب ملقب به اسرائیل (یعنی کشتی گیرنده با خدا) شد. از این رو فرزندان او را بنی اسرائیل نامیدند. دو فرزندش یهودا و بنیامین در جنوب کنعان، کشور یهودیه و بقیه فرزندانش در شمال کنعان کشور اسرائیل را تاسیس کردند.

اسرائیل با هجوم آشوریان ویران شد و ساکنانش به کوچ داده شدند ولی یهودیه از این کشتار در امان ماند. کلمه یهود یا جهود از همین جا آمده است.

بنی اسرائیل مجموعا 430 سال در کنعان و مصر ساکن بودند. در زمان یوسف به مصر کوچیدند ولی پس از یوسف مقهور فراعنه گشتند تا موسی(ع) در 1450 ق. م، مامور نجات ایشان و بردنشان به ارض موعود یعنی کنعان شد. قبل از رسیدن به ارض موعود، در صحرای سینا، موسی به طور سینا رفت و ده فرمان از سوی یهوه بر او ابلاغ شد. در بازگشت دید قومش به تشویق سامری، گوساله پرست شده اند و به نبرد با ایشان پرداخت. عمر موسی به ورود به وادی موعود، قد نداد و پس از او این"یوشع بن نون" بود که از رود اردن گذشت و با غلبه بر کنعانیان قومش را به فلسطین داخل کرد. اما رفته رفته کنعانیان بر ایشان غلبه کردند.

پس از آن به مدت 410 سال، دوران "داوران" فرا می رسد که سموئیل آخرین ایشان است. در زمان سموئیل، بنی اسرائیل از او می خواهند پادشاهی برای ایشان قرار دهد و او شائول را برمی گزیند و بدین ترتیب عصر پادشاهان بنی اسرائیل شروع می شود.

داود، داماد شائول در مبارزه با فلسطینی ها و پهلوان آنان به نام جالوت، رشادت به خرج می دهد و پادشاه می شود. عصر داود و سلیمان عصر طلایی بنی اسرائیل است که سرزمین اسرائیل از دریای سرخ تا فرات توسعه می یابد. سلیمان، ازدواج های سیاسی متعددی برای حفظ این قلمرو انجام میدهد که یکی از آنان بلقیس، ملکه سباست. در عصر او معبد سلیمان و هیکل ساخته می شود اما پس از او و در دوران پسرش، "رَحُبعام"، اختلافات داخلی و زوال کشور شروع می شود.

ده سبط شمالی تحت عنوان اسرائیل، از زیر فرمان رحبعام خارج شدند و پس از دو قرن در 722 ق. م به دست آشوریان مضمحل شدند و اکنون جمعیتی هزار نفره به نام "سامریان" از آن ها به جای مانده که اختلافات جدی با سایر یهودیان دارند. اما دو سبط جنوبی تحت عنوان یهودا به حکومت خود ادامه دادند. بخت النصر(نبوکد نصر) در 587 ق.م به اسرائیل حمله و هیکل را تخریب می کند و یهودیان را به اسارت به بابل می برد. تا این که در 538 ق. م توسط کورش از اسارت رها شدند و به سرزمین خود بازگشتند. البته دیگر حکومتی نداشتند و تحت سلطة ایران و سپس یونان قرار گرفتند تا اینکه در قرن دوم ق از میلاد دوباره توانستند حکومتی تشکیل دهند.

تا پیش از این،  به طور عرفی و سنتی، قدرت سیاسی در دست سبط یهودا و قدرت دینی در دست سبط لاوی بود. از دل این اختلاف دو فرقة "فریسیان" در مخالفت با کاهنان و "صدوقیان" در موافقت با آن ها تشکیل شد. صدوقیان به خلاف فریسیان، فقط به تورات باور داشتند و به سنت تفسیری بدبین بودند. فریسیان همه کتب مقدس و صدوقیان و قاریان فقط اسفار خمسه را مقدس می دانند و تورات شفاهی را قبول ندارند.

صدوقیان به روح و معاد و بهشت و جهنم و فرشته باور نداشتند. در واقع صدوقیان از باورهای یونانی و فریسیان از باورهای ایرانی متاثر بودند. پس از غلبة رومیان در سال 70 میلادی فرقة صدوقیان هم مضمحل شد.

تلمود حاصل تفاسیر روحانیون یهودی بود. در قرن هشتم میلادی فردی به نام عانان، فرقة قرائیم را ایجاد کرد که شعار "بازگشت به تورات" را می داد.

در این میان باید از اختلاف بین یهودیت اشکنازی که در کشورهای مسیحی به سر می برند با یهودیت سفارادی هم یاد کرد.

 

پس از آن نیز مورد حمله یونانیان(اسکندر) در 333 ق.م و سپس رومیان قرار گرفتند و با تخریب کامل هیکل، نهایتاً در 70 میلادی در جهان پراکنده شدند. از جمله به شبه جزیره عربستان کوچ کردند که قبایل بنی نظیر و بنی قینقاع و بنی قریظه در مدینه از اعقاب ایشان بودند.

 

منبع:

در باره یهود، نوشته لیلا هوشنگی، دانشنامه جهان اسلام، نشر کتاب مرجع، 1391

دین از چهار منظر

 

 

دین از چهار منظر

 

محمدامین مروتی

 

1. از منظر فردی، بنیان و بنیادِ دین معنویت است. به جهان و به زندگی بشر معنا و جهت و هدف می بخشد. دین به ما می گوید غیر از رفع حوائج مادی، ارزش های دیگری هم در زندگی ما هستند. شاید این معنا بخشی از طرق غیر دینی هم ممکن باشد ولی به خصوص برای مردم عادی و عامی، طرق غیردینی مشکل تر و دور از دسترس تر اند.

دین بیش از هر چیز سبکی از زندگی و نوعی جهان بینی و رهیافت به عالم و آدم است. رهیافتی که از طریق عبادات ویژه، به زندگی مومن معنا و هویت فردی می بخشد.

 

2. از منظر اجتماعی، دین پشتوانه اخلاق است. فلسفه بعثت تتمیم مکارم اخلاقی است و البته نه تاسیس آن. مکارم اخلاقی در نهاد بشر وجود دارد. دینداری آن را تحریض و تشویق می کند. آن را هَی می زند و بیدار می نماید. دین ما را به ماندن در مسیر اخلاق تشویق می کند. عموم مردم دین را به مثابة اخلاق درک می کنند. دین را به مثابه راست بودن و درست بودن با خلائق می فهمند.

از منظر مناسکی نیز دین کارکردی اجتماعی دارد و راهی برای ارتباط مردمان با یکدیگر است. راهی برای همدلی و احساس هویت اجتماعی. این کارکرد را در جشن ها و نذر و نیازها و کفّاره دادن ها به عینه می بینیم.

 

3. از جهت فرهنگی، دین بخشی از فرهنگ است و انعکاس وسیع در آثار تمدنی و فرهنگی اعم از هنرهای مکتوب (ادب و شعر) یا تجسمی (معماری و نقاشی و خط) دارد.

 

4. از منظر سیاسی/ اجتماعی دین کارکردی دوگانه دارد. بسته به این که چه کسی آن را تعریف کند هم می تواند ابزار پیشرفت و هم ابزار پسرفت باشد. به قول معروف "آنچنان را آنچنان تر می کند". به همان اندازه که می تواند وسیله ای برای توجیه دیدگاه های واپس گرایانه باشد، می تواند راه پیشرفت را هم باز کند. کما اینکه یکی از مهمترین تحولات در رنسانس نواندیشی و اصلاح دینی در قالب پرتستانیزم بود. بنابراین دین سنگری است که نمی توان نسبت بدان بی تفاوت بود. چرا که اگر خالی بماند، به سادگی به تسخیر طرف مقابل در می آید تا قرائت خویش را به مردمان تحمیل کند. یعنی قرائت رحمانی و عقلانی و مردمی را که معطوف به معنویت و اخلاق است، با قرائت بنیادگرا و خشن و معطوف به قدرت پس بزند. پس از دیدگاه مصلحت گرایانه نیز نمی توان به دین بی تفاوت بود و آن را طرد کرد.

 

علل موجده و مُعِدّه بنیادگرایی

علل موجده و مُعِدّه بنیادگرایی

 

محمدامین مروتی

 

منشأ بنیادگرایی، دین است یا ژئو پلوتیک یا اوضاع اجتماعی و اقتصادی و عقب ماندگی سیاسی و فرهنگی.

بنیادگرایی از کجا می آید؟

 

آیا مشکل از خود دین است یا بسترهای اجتماعی یا شرایط ژئوپلتیک منطقه؟

 

نقش آموزه های دینی:

عده ای می گویند مشکل از خود دین و آموزه های دین اسلام است.

اما اگر چنین است، چرا در چند ده سال اخیر سر و کله اش پیدا شده؟ چرا تا پیش از این دنبال حکومت دینی نبود؟

و چرا این بنیادگرایی فقط در بنیادگرایان خاورمیانه و به خصوص اعراب است؟ چرا در ترکیه نیست؟ چرا در مالزی و اندونزی و کشورهای خاور دور نیست؟

 

شرایط احیای اندیشه دینی:

بنیادگرایی اسلامی برخلاف تصور رایج یک مفهوم جدید و مدرن است که در چند دهه اخیر سر وکله اش پیدا شده.

در مواجهه با مدرنیته و پس از فروپاشی دولت عثمانی، اندیشمندان مسلمان در پی پاسخ این سوال که چرا مسلمانان از قافله تمدن عقب ماندند، جستجویی جدی را آغازیدند.

نخستین پاسخ ها از طرف روشنفکران مسلمان نظیر سید جمال و محمد عبده داده شد که به دنبال نوعی اصلاح دینی و رنسانس اسلامی بودند تا تجربه پرتستانیسم را در میان مسلمانان تکرار نمایند.

اما پس از مدتی پاسخ های بنیادگرایانه از سوی کسانی چون سید قطب، مودودی و پس از آن توسط سلفی های جهادی روی میز آمد.

اگر نواندیشان آموزه های علم محور و اخلاق محور را در متون دینی جستجو می کردند، بنیادگرایان بر رنگ و لعاب جهاد و تغلّب بالسّیف می افزودند.

 

سکوی پرش بنیادگرایی:

اما سکوی پرش بنیادگرایی چند چیز بود:

بی نتیجه ماندن مسئله فلسطین و حس حقارت عظیمی که یک میلیارد مسلمان در مقابل اسرائیل داشتند، با تاکید بر دشمنی دیرینه یهود و اسلام، محل منازعه را از دوقطبی اعراب/ اسرائیل به شکاف اسلام/یهودیت تغییر داد و مبنای عربی و ناسیونالیستی به مبنایی دینی تبدیل شد. (گره مسئله فلسطین)

دومین سکوی پرش بنیادگرایی حمله شوروی به افغانستان و تقویت مجاهدین افغان توسط غربی ها و عربستان بود. (ژئوپلوتیک منطقه)

 

علل بلندی صدای بنیادگرایی:

سوال مهم اما این است که چگونه بنیادگرایی از اصلاح طلبی سبقت گرفت و نیروهای سلفی صدایشان از نواندیشان دینی بلندتر شد؟

شاید اولین عامل این باشد که صدای اسلحه همیشه بلندتر از صدای گفتگوست و بیشتر جلب نظر می کند. بنیادگرایان حتی در میان مردم شان اکثریت ندارند و به همین دلیل برای کسب قدرت به اسلحه متوسل می شوند معهذا صدای اسلحه بلندتر از صدای مردم و صدای نواندیشان دینی است.

اما شاید عامل مهم تر عقب ماندگی فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی خاورمیانه باشد. در بستر و خاکِ تفکرات قبیله ای، بنیادگرایی استعداد بیشتری برای رشد دارد.

 

ملاحظاتی در باب "مسیر پیامبری"

 

ملاحظاتی در باب "مسیر پیامبری"

 

محمدامین مروتی

 

نوع ارتباط خدا و انسان و تبیین آن از قرون اولیه اسلام دغدغه فکری اندیشمندان بوده است. اصولاً وجه تسمیة علم "کلام"، از موضوع تکلم خداوند مأخوذ است.

شاید تبیین متعارف وحی نزد عامه سوالی را برنیانگیزد، ولی در مورد اهل فکر چنین نیست و معضلات فکری عدیده بر تلقی تکلم انسانوار خدا مترتب است. حتی در نگاه سنتی نیز ارتباط خدا با انسان چندان دشوار بوده که کوشیده اند از طریق وساطت فرشتگان و برساختن نوعی گفتمان سلطانی، این ارتباط را معقول تر سازند. در مورد ارباب انواع، این ارتباط چندان مشکل نبوده است چون آنان خود موجوداتی بین انسان و خدا بوده اند ولی در مورد خدای متعال و منزّه این مشکل رخ می نماید.

دیدگاه سنتی جوابگوی نحوه سخن گفتن خدا نمی باشد. جبرئیل واسطه ای است که این سوال را یک مرحله به تعویق می اندازد. اما دیدگاه سنتی هم نهایتاً باید بگوید که خدا با جبرئیل چگونه سخن می گوید؟

 

تبیینات گذشتگان:

تبیین متعارف و سنتی این رابطه، همان است که ملکی به نام جبرئیل، واسطة انتقال کلام خدا به پیامبر و پیامبر واسطة انتقال آن به آدمیان است، ولی تبیین این ارتباط، در میان فلاسفه و عرفا و  سایر مفسران متنوع و متفاوت بوده است.

 

ابن سینا و فارابی، وحی را معادل عقل فعال پیامبر و نوعی توانایی معرفت شناختیِ پیامبرانه تلقی می کردند. یعنی جبرئیل ملکه ای از ملکات پیامبر و در خود ایشان است. نزد آیت الله خمینی نیز پیامبر در موضوع وحی، منفعل نیست. در واقع معنویت پیامبر است که جبرئیل را نازل می کند:

"ماه رمضان ماهی است که تمام پرده ها را دریده است و وارد شده است جبرئیل امین بر رسول خدا و به عبارت دیگر، وارد کرده است پیغمبر اکرم جبرئیل امین را در دنیا."( سخنرانی بیست و پنجم فروردین ماه ١٣٦٦ جلد ششم صحیفه نور)

ناصرخسرو هم در "زادالمسافرین" بیانی شبیه بیان مجتهد شبستری و سروش دارد. او می گوید:

"بیان آن که گفتار رسول خدا گفتار خداست:

...پس درست کردیم که آنچه رسول صلعم از خدای گفت قول خدای بود بی آن که مر خدایتعالی را آواز و کام و زبان باشد ...

 که آفریدگار عالم نویسنده است و عالم وانچه اندر اوست نوشته اوست و رسول صلعم او خواننده این نوشته است و گفتار رسول عبارتست از گفتار خدای کز راه این کتابت گفتست و روح رسول روحیست برتر از روح مردم که او بدان مخصوص است ....."

 

عرفایی نظیر مولانا، الهامات غیبی را وحی می دانند و آن را منحصر به پیامبران نمی کنند:

نه نجومست و نه رملست و نه خواب،

وحیِ حق، والله اعلم بالصّواب

از پی روپوش عامه در بیان

وحیِ دل گویند آن را صوفیان

یعنی همه الهامات، وحی حق است ولی ما بدان می گوییم وحی دل تا افشای اسرار به عوام نکنیم.

 

همپوشانی و تلازم عمیق الهام و وحی، هم وجه قرآنی دارد و هم وجه لغت شناسانه. معنای لغوی وحی نیز مانند مضمون قرآنی آن، بیش از هر چیز حاکی از نوعی از به دل انداختن است نه سخن گفتن و تکلم خدا از طریق اصوات. این کار نیازی به واسطه هم ندارد. به همین دلیل اخوان ثالث شعر را پرتوی از "شعور نبوت" تلقی می کند. بیت نظامی نیز در این مورد مشهور است که شعرا را پس رو انبیا، و انبیا را پیشرو شعرا می داند:

پیش و پسی بست صف کبریا

پس شعرا آمد و پیش انبیا

 

در واقع همه این بزرگان کوشیده اند از مرزهای فهم عوامانه از وحی بگذرند و تبیینی در خور از آن به دست دهند که از مشکلات و تناقضات فکری بَری باشد.

 

مخلصِ مسیر پیامبری:

دکتر صدیقة وسمقی نیز به سهم خود می کوشد در درون دایره دینداری، بهترین تبیین را برای دینداری خود بیابد و این کاری است که اولوالالباب و کسانی که جدیت و صداقت را چاشنیِ دغدغه های دینی شان کرده اند، نمی توانند از آن طفره روند. کتاب "مسیر پیامبری" محصول چنین جدیت و دغدغه هایی است. خانم وسمقی صورت مسئله را بدین گونه خلاصه می کند:

"در این کتاب علاوه بر طرح دیدگاههای خود درباره ی پیامبری، وحی و دین، به پرسش هایی کلیدی مانند اینکه چرا در همه ی زمانها و مکانها پیامبر فرستاده نشده است و یا اینکه چرا پیام پیامبران به صورت خدشه ناپذیر به دست همگان نرسیده است و یا چرا در کتابهای مقدس گزاره هایی برخلاف علم و یا گزاره هایی متناقض به چشم می خورد، پاسخ گفته ام."

 

در واقع پرسش های فکری وسمقی معطوف به این چهار سوال است:

۱- چرا همه اقوام، پیامبر ندارند؟

۲- چرا پیام الهی روشن نیست و زمینه تعدد قرائات و تفاسیر را فراهم کرده است؟

۳- چرا برخی آیات با علم در تضادند؟

۴- چرا همه‌ پیامبران، مرد بودند؟

او چنین نتیجه می گیرد که اگر بپذیریم مسیر پیامبری از پیامبر به خداست نه برعکس، این سوالات جواب منطقی پیدا می کنند. تبیین وسمقی این است که مسیر پیامبری به عکس آنی است که تا کنون تصور می کرده ایم. خدا پیامبری را برنمی گزیند بلکه این پیامبرانند که خدا را می جویند و می یابند. چنان که عاشق به دنبال معشوق می رود و نه بالعکس. وحی چیزی جز انکشاف عالم و خدا بر بشر نیست. بنابراین نواقص و تناقضات متن به شخصیت بشری پیامبران برمی گردد.

 

بهترین تبیین:

در فلسفه علم، بهترین تبیین آن است که ساده تر و در عین حال پاسخ گوتر باشد. به نظر نگارنده بهترین تبیین از وحی، همان به دل انداختن و الهام است. الهام نیز متناسب با میزان ظرفیت الهام گیرنده است:

دم که مرد نایی اندر نای کرد،

درخور نای است نه در خورد مرد

 

به نظرم تبیین اخیر سروش(رویای رسولانه) و تبیین وسمقی(مکاشفات پیامبرانه) و مجتهد شبستری(قرائت نبوی)، ساده ترین و پاسخگوترین تبیینات نیستند.

 

اما آیا تبیینات بهتری برای گزاره های غیرعلمی قرآن برای اختلاف تفاسیر و برای محتوای مردسالارانه قرآن وجود ندارد؟

ما نیاز نداریم برای درست کردن ابروی دین، چشمش را کور کنیم. ترکیبی از تبیینات تکاملی و دیالکتیکی و هرمنوتیکی، برای من قانع کننده تر است. تبییناتی که پشتوانة محکم علمی نیز دارند. هم کارآمدند و هم روزآمد.

روش دیالکتیکی از دو گانه سازی خدا و پیامبر پرهیز می کند.

روش هرمنوتیکی، اختلاف فهم ها و قرائات را به خوبی تبیین می کند.

روش تاریخی و تکاملی نیز، اختلاف فهم ها و تکامل آن ها را در طول تاریخ توضیح می دهد.

 

در نگاه تکاملی همه مفاهیم از نسلی به نسلی دیگرو حتی از فردی به فرد دیگر متفاوت و متغیر است. درک انسان از خدا در طول تاریخ چنان تغییر کرده است که کمترین شباهتی بین برداشت ما و برداشت مردمان هزار سال پیش وجود ندارد. طبیعتا خدای گذشتگان به مرد شبیه تر است تا زن. طبیعتا تبیین گذشتگان از رابطه خدا و دنیا آغشته به زبان و ذهن و فهم و علم روزگارشان است و آنِ ما نیز هم.

 

در نگاه دیالکتیکی، ارتباطی دو سویه و مستمر بین انسان و خدا وجود دارد. خدا به قدر عقول پیامبران با ایشان سخن می گوید و پیامبران نیز به قدر عقول ناس با آن ها گفتگو می کنند. هر کس به قدر پیمانه وجودی و ذهنی اش خدا را می فهمد. این تعامل دیالکتیکی و هرمنوتیکی است که موجب اختلاف تفاسیر و قرائات می شود. خدا نمی توانست در 13 قرن پیش همان گونه با مردمان سخن گوید که اکنون می توان. نمی توانست تعدد زوجات و برده داری را کاملاً لغو کند ولی مسیر درست زوال تدریجی نابرابری را نشان داد. اگر با زبان امروز با مردمان دیروز سخن می گفت، کسی دعوتش را لبیک نمی گفت. کما اینکه با بچه ها نیز نمی توان به زبان داشمندان سخن گفت. امتحان باید متناسب با توانایی امتحان دهنده باشد. شما نمی توانید از بچه های دبستانی انتظار فهم نسبیت را داشته باشید. عقلاً و منطقاً ظرف باید گنجایش مظروف را داشته باشد.

بدین ترتیب ترکیبی از روش های سه گانة هرمنوتیکی، دیالکتیکی و نهایتاً تکاملی و تاریخی، تبیینات بهتری از موضوع به دست می دهد و نیازی به تبییناتی که کمابیش اصل موضوع وحی را زیر سوال می برند، نیست.

در نگاه سنتی پیامبر منفعل است و سویه الهی فعال مایشا است. نگاه سروش(کمتر) و نگاه دکتر وسمقی (تا حد بیشتری) یکسویه و غیردیالکتیکی هستند و سوی بشری را فعال مایشا می سازند. نگاه مجتهد شبستری هرمنوتیکی و در عین حال غیردیالکتیکی است.

 

پاسخ سوالات وسمقی:

پس پاسخ مختصر به سوالات چهارگانه دکتر وسمقی می تواند چنین باشد که اختلاف دیدگاه ها مربوط به اختلاف فهم ها و افق های تاریخی و جغرافیایی است. نیامدن پیامبر زن به همان دلیلِ نیامدنِ دانشمند زن و حاکم زن، یعنی به دلیل کمرنگ بودن نقش زنان در گذشته، در همه زمینه هاست. وجود آیات غیر علمی به دلیل ریخته شدن محتوای وحی در ظرف علم روزگار است. ولی در باره سوال اول خداوند می فرماید برای همه امم پیامبرانی به زبان خودشان فرستاده ایم که شما همه را نمی شناسید. این پیامبران لزوما رسولِ مُرسَل نبوده اند و صرفاً نبی و خبر دهنده بوده اند و می توانند عقلا و فضلای اقوام بوده باشند که در پیش بردن مسیر تکاملی بشر به قدر وسع کوشیده اند. امثال سقراط و اسپینوزا و بودا و کنفوسیوس و زرتشت و لائوتسه و دیگران.

 

میانه روی در عمل

میانه روی در عمل

 

محمدامین مروتی

 

اصل اعتدال یا حد وسط به عنوان یک اصل اخلاقی از دیرباز مورد نظر فلاسفه بوده است. ارسطو این اصل را مبنای فلسفه اخلاق خود قرار داده بود.

 

خداوند می فرماید:

وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً ... ‏: آرى چنين است كه شما را امتی میانه گردانيديم تا بر مردمان گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.... (بقره/143)

به نظرم مدلول آیه در تاملی دقیق، بسیاری از مشکلات جوامع اسلامی را حل می کند. جوامعی که به خاطر افراط و تندروی، خود را در مظانّ اتهاماتی قرار داده اند که قرآن از آن ها بری است. چرا که تندروترین جریانات سیاسی هم، کمترین ظنّ تندروی به خود نمی برند.

علاوه بر این، یک نکتة مهم دیگر این آیه این است که بکوشید در عمل، اسوه و الگو باشید، چنان که خود پیامبر الگوی اخلاقی برای مومنان بود. اسوه عملی به مراتب اسوه زبانی، کارآمدتر است. عالم غیرعامل و واعظ غیر مُتَّعِظ، عِرض خود می برد و زحمت مردمان می دارد.

این مضمون در آیات دیگر نیز مورد تاکید قرار گرفته است:

«لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ: چرا سخنى مى‌گویید که عمل نمى‌کنید؟!» (صف/2)

«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ: آیا مردم را به خیر و نیکى فرمان مى‌دهید و خود را فراموش مى‌کنید؟» (بقره/44)

 

عین همین مضمون در روایات دینی از امام جعفر صادق(ع) نیز نقل شده که:

 «کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ‌ بِأَعْمَالِکُمْ‌ وَ لَا تَکُونُوا دُعَاةً بِأَلْسِنَتِکُمْ: مردمان را با اعمال خود (به خوبی‌ها) دعوت کنید نه با زبان‌هاى خود.» (بحار الأنوار- بیروت ؛ ج‌5؛ ص198)

این بدان معناست که دعوت به اصلاح، بیش از هرچیز عملی است نه زبانی. خودت و جامعه ات باید الگو باشید تا اقبال عام بیابید نه این که به زور تبلیغات و سلاح خود را به دیگران تحمیل کنید.

 

کارکرد ایده خدا

کارکرد ایده خدا

 

محمدامین مروتی

 

نیچه گفت خدا مرده است و نتیجه گرفته بود که باید انسان خود به مقام خدایی برسد و ابرمن شود.

داستایفسکی گفته بود اگر خدا وجود نداشته باشد، همه چیز مجاز است و اگر خدا هم نباشد باید آن را بسازیم تا همه چیز مجاز نباشد.

لکان گفته بود اگر خدا وجود هم می داشت، می بایست او را بکشیم تا انسان بار مسئولیت و تعهد را خود بر دوش بکشد و به نام خدا و به کام خود جنایت نکند.

این سخنان کامل نیستند. حق این است که ایده خدا کاربردهای مختلف برای مردمان مختلف دارد. باید کارکردهای سازنده را حفظ و کارکردهای مخرب را واگذاشت.

ایده خدا کماکان برای عوام و بسیاری از خواص، پشتوانه اخلاق است و مانع تجاوز از خطوط قرمز می شود.

برای عده ای هم مایه امید و عشق و محبت به دیگران است.

و البته برای اهل سیاست غالباً سرمایة قدرت و ثروت است.

باید کارکردهای مختلف ایده خدا را تفکیک کرد و همه را به یک چوب نراند.

شکر نعمت

شکر نعمت

 

محمدامین مروتی

 

شکر در کنار صبر، دو بال سعادت اند. شکر بر داشته و صبر بر نداشته.

شکر نعمت، یعنی استفاده بهینه از نعمت.

اگر انسان نتواند از آنچه دارد لذت ببرد، از آنچه هم که به دست خواهد آورد لذت نخواهد برد.

اگر شکرگزاری بابت داشته های مان در دل و جان مان را سیراب نکند، هیچ دریایی از ثروت، سیرمان نمی کند.

اگر شکرگزار آنچه داریم نباشیم، دویدن در پی نداشته ها، دویدن در پی سراب است.

 

در آخرت از ما خواهند پرسید با نعمت های که به شما دادیم، چه کردید؟

وَ مَنْ کانَ في‏ هذِهِ أَعْمي‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمي‏ وَ أَضَلُّ سَبيلاً (اسرا/72): و هر که در این [ دنیا ] کور [ دل ] باشد در آخرت [ هم ] کور [ دل ] و گمراهتر خواهد بود.

به قول مولانا:

نعمتت دادم بگو سودت چه بود؟

دادمت سرمایه، هین بنمای سود

حافظ هم می گوید اگر قدر مهرویان این عالم را ندانی، در آن دنیا هم خبری نیست:

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

کسی که سیب زنخدان شاهدی نگزید؟

 

فقه به مثابة حقوق

فقه به مثابة حقوق

 

محمدامین مروتی

 

فقه به معنای تفقه نوعی غور و غوطه ور شدن در مسائل دینی است. در واقع فقه در معنای ظاهری و باطنی اش نوعی دانایی عمیق است که از فرط غور در منابع دینی، به روح تعالیم رسیده است. کسی که به این درجه از دانایی نرسیده نمی تواند مجتهد خوبی باشد. فقه اصالتاً وظیفه اش فصل خصومات در دعاوی و مسائل اجتماعی و کمک به غیر فقها در درست بردن تکالیف عبادی است. برای مانع برداری و حل مسئله است نه مانع تراشی و ایجاد مسئله. برای راه گشایی نه بستن راه های موجود.

 

 فقه می تواند یک دانش مضبوط و بی طرف و حقوقی باشد. به سه شرط:

 

1. قائل به اجتهاد در مسائل مستحدثه داشته باشد و دچار انسداد و فروبستگی نباشد. اجتهاد در مقابل انسداد، فقه را با مقتضیات زمان و مکان تطبیق می دهد و اساساً فلسفه وجودی فقه نیز بن بست شکنی در مسائل نوپدید و بی سابقه است.

 

2. ذیل سیاست قرار نگیرد و تابع قدرت نشود، بلکه استقلال و بی طرفی اش حفظ و تضمین شود. فقیه مستقل مانند قاضی مستقل می توانند آبروی فقه و قضا باشند.

 

3. متقی و محتاط باشد تا دین را به دنیا و شریعت را به سیاست نفروشد. اصل احتیاط مانند اصل برائت و قاعدة درء، اصولی هستند که فقیه را به تقوی و حکم ضابطه مند و روشمند نزدیک و از حکم مبتنی بر سلیقه و تمایلات شخصی دور می کنند.