باورهای من (تا اطلاع ثانوی)
باورهای من (تا اطلاع ثانوی)
محمدامین مروتی
فلسفه اخلاق:
در اخلاق، نیت گرا و وظیفه گرا(کانتی) هستم و در سیاست فایده باور.
یعنی عمل اخلاقی عملی است که مبتنی بر نیت خوب باشد و سیاست هم بر باید اساس کارآمدی حکومت و این کارآمدی بر اساس رضایت و رای شهروندان داوری شود.
این تفکیک را یکی از مهمترین و کارگشاترین یافته هایم می دانم.
فلسفه سیاسی:
استبداد را بر هرج و مرج و دموکراسی را به استبداد ترجیح می دهم. هرج و مرج بدتر از استبداد است و استبداد بدتر از دموکراسی.
دموکراسی را به عنوان "دیکتاتوری قانون" برآمده از رای و اراده مردم و برابری شهروندان در مقابل آن می شناسم و آن را بهترین شکل حکومتی ارزیابی می کنم. بدیل دیکتاتوری قانون، هرج و مرج است نه دموکراسی.
در عین حال معتقدم دامنه و شیوه اجرای دموکراسی می تواند تابع مقتضیات فرهنگی و ملی باشد. یعنی جهانی فکر کنیم و محلی عمل کنیم.
با کسی دعوای شخصی ندارم. هر کس – صرف نظر از گرایش سیاسی اش- قدم مثبتی به جلو بردارد از آن استقبال می کنم: "به دَمی یا دِرَمی یا قَدمی یا قلمی (جامی)". چه هزینه بپردازد چه نپردازد. مبنای این گزاره آن است که در فلسفه سیاسی مدرن، سوال اصلی این نیست که "چه کسی باید حکومت کند؟" بلکه این است که "چگونه و با چه کیفیتی حکومت کند؟".
گفتگوی متین و دوستانه را تقویت خرد جمعی و بهترین راه حل مشکلات فردی و اجتماعی و سیاسی می دانم و در بن بست گفتگو، صندوق رای را متمدنانه ترین فصل الخطاب می دانم. گفتگو جهت تقریب نظرات و صندوق رای برای حل و فصل تخاصم.
در فلسفه سیاسی مثل لشک کولاکوفسکی، یک محافظه کار سوسیالیست لیبرالم. محافظه کارم چون سنت های تاریخی را کارآمد و ارزشمند می دانم و به اصلاح تدریجی شان باور دارم و علی الاصول انقلابی نیستم مگر این که راه اصلاح بسته باشد. سوسیالیستم به معنی دولت رفاهیش نه نفی مالکیت خصوصی. لیبرالم به معنی اعتقادبه بازار آزاد و مبادله آزاد کالا و اندیشه.
با خودمختاری و فدرالیسم قومی در ایران همدل نیستم و هیچ مبنای منطقی و معقولی برایش نمی شناسم و عمدتاً آن را یک ایده لنینی مخرب و دارای خاستگاه محدودِ قبیله ای می دانم. ترجیح می دهم با سایر هموطنانم در مقابل قانون حقوق مساوی داشته باشم تا این که سودای جداسری داشته باشم.
تا اطلاع ثانوی یک سوسیال دموکراتم و فکر می کنم سوسیال دموکراسی در ایران می تواند متکی بر ثروت های ملی باشد تا مالیات های تصاعدی.
رشد علم و تکنولوژی را بیشتر از تحولات سیاسی، در تغییر و رشد جامعه موثر می دانم.
"توهم توطئه" و "تفکر ایدئولوژیک" را دو آفت اصلی تفکر سیاسی در ایران می دانم.
فلسفه شناخت:
عقل و معرفت انسان را بسیار محدود و کورسویی در ظلمات عالم می دانم ولی در عین حال آن را مغتنم و نایاب و به همین دلیل ارزشمند می دانم.
در فلسفه علم پیرو "ابطال گرایی" پوپر و "کل گرایی" کواین هستم و به نسبی بودن و در عین حال پیشرونده بودن معرفت معتقدم. ابطال گرایی یعنی مکانیسم تشخیص اشتباهات بر اساس آزمایش و خطا(حدس و ابطال). حقیقت با حدس و نظریه شروع می شود و محک عمل و تجربه می خورد تا قدم به قدم پیش رود.
به قول نیچه حقیقت ناب، دروغ ناب است.
روش شناسی:
در متدولوژی، مکانیسم داروینیِ انتخاب اصلح را نه تنها در زیست شناسی بلکه در حوزه علوم طبیعی و اجتماعی کاربردی می دانم.
همچنین هرم نیازهای مازلو را تبیین کننده می دانم.
همینطور دیالکتیک سقراطی(گفتگو) و هگلی(تز و آنتی تز و سنتز) را گویای تحولات فکری و اجتماعی می دانم.
از منظر یونگی هم ترکیب و سنتز جنبه های مختلف شخصیت است که انسان را به تمامیت وجودی نزدیک می کند.
تفسیر هرمنوتیکی را در علوم انسانی و اجتماعی(نه در علوم طبیعی) بسیار کارآمد و تبیین کننده می دانم. بر این مبنا، تفسیر متن، به افق های تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی بستگی دارد و هر کس بر اساس ظرفیت های ذهنی و زبانی خود با متن رابطه برقرار می کند.
بر اساس متدولوژی داروینی، اخلاق و زندگی اجتماعی را عامل بقا و تسلط او بر زمین می دانم و این اجتماعی زیستن را حاصل اندیشه ورز شدن انسان در 70 هزار سال پیش می دانم.
اخلاق فطری نیست ولی در طول هزاران سال و با مکانیسم فرگشتی بقای اصلح، چندان نهادینه شده است که فطری به نظر می رسد. به همین علت انسان ابتدا به ساکن خوبی را بر بدی، زیبایی را به زشتی و حقیقت را به دروغ ترجیح می دهد.
جبر و اختیار:
انسان را به واسطه داشتن عقل از همه موجودات مختارتر می دانم اما اختیار انسان به متاخرترین ونزدیک ترین عوامل به او تعلق می گیرد و نه مثلاً به تاریخ و جغرافیا و پدر و مادرش. هر چه از علل و عوامل نزدیک و دم دست دورتر شویم، جبر بیشتر و اختیار کمتر می شود.
هر چه به علل اخیر نزدیک تر شویم، دامنه اختیار ما گسترده تر می شود. بدین ترتیب بیشترین اختیار در آخرین علت یعنی اراده و تصمیم ما نهفته است.
همینطور اختیار بیش از آن که به علت و معلول مرتبط باشد، به حس و وجدان ما برمی گردد. این حس در بشر غالب و اغلبی است.
از منظر روانکاوی، خودآگاهی دامنه اختیار ماست و ناخودآگاهی دامنه جبر.
از منظر بهداشت روان، گردن نهادن به جبر در زمانی که کاری از دست ما برنمی آید، مفید است و اختیار در زمانی که دست و پایمان بسته نیست.
دین و عرفان:
عرفان و دین حوزه معنا و توسعه فردی و خودشناسی اند و نباید به سیاست آلوده شوند. خودشناسی کار دل است و سیاست کار عقل.
دین را یک پدیده تاریخی و اجتماعی و عمدتاً معطوف به اخلاق می دانم که به قول رضا بابایی مادرش اخلاق و دایه اش سیاست است و هیچ دایه ای مهربان تر از مادر نیست.
دین و خدا پاسخ هایی به سوال وجودشناسی اند که تاریخاً دچار تحولات بسیار شده اند. به خدای متشخص و انسانوار باور ندارم. خدا توی جهان است نه روی آن.
در بحث وجودشناسی، عالم را کاسموس، هارمونیک و نظام مند می دانم و قائل به حساب و کتاب دار بودن کائنات هستم.
عقل ما قطره ای از اقیانوس کائنات است و نمی تواند بر آن احاطه و اشراف یابد. عقل فهمش به قد کائنات نمی رسد و صادقانه ترین کلام عقل در این باره، "نمی دانم"(ندانم گرایی یا لاادری گری خیامی) است. اما باور دارم که دل هم دلایل خود را دارد که اشکال مختلف دارد و مبتنی است بر خوش بینی، امیدواری، ایمان، تیپ شخصیتی و مهمتر از آن شهود (عامیانه و عارفانه).
خودشناسی:
موجزترین تصویرِ آموزه های مولانا در مثنوی، جدال بین نفسانیت و عشق است. کارگزار عشق، "عقل کلی" (به زبان امروزی عقل انتقادی و خرد تاریخی و به زبان مولانا پیر عقل و حکیم) است و کارگزار نفس، "عقل جزئی" (به زبان امروزی عقل ابزاری یا بازاری و گنجشکی و به زبان مولانا شیطان) است. عشق، نفسانیت را آب و مضمحل می کند و نفسانیت از جنس آتش و کینه و دوزخ است.
تمام پروژه عرفان همین است. صعود عشق از نردبان عقل کلی و نقاد و فرود نفس از نردبان عقل جزئی و توجیه گر.
بهترین رابطه بین دو نفر در "روانشناسی رفتار متقابل"، "وضعیت آخر" یا چهارم است. وضعیتی که مبین رابطه خوب- خوب است که حال هر دو را خوب می کند.
در سیاست و روابط بین الملل نیز همین منطق حاکم است که به آن سیاست برد-برد می گویند.
در اقتصاد نیز همین منطق حکمفرماست که هر دو طرف باید از معامله راضی باشند.
تفکیک بین ساحت خودسازی و جامعه سازی(دین و سیاست/ عرفان و سیاست/ اخلاق و سیاست) و تمایز بین ارزشهای سیاسی و شخصی را یکی از مهمترین و راهگشاترین یافته هایم می دانم.
سیاست و زندگی:
سیاست را در ذیل زندگی تعریف می کنم نه ورای آن. سیاست باید در خدمت زندگی باشد. تمام تخم مرغ هایم را در سبد سیاست نمی چینم. به خصوص در جهان سوم، سیاست مُخلّ زندگی است. اما به قدر وسع و توان و تکلیف باید بدان پرداخت.
راهکارها:
در خودشناسی و توسعه فردی، محاسبه خود، لبخند و نگاه مهرآمیز به عالم و آدم، دیدن دیگران و بیان نقاط قوتشان را موثر می دانم. مهمترین راهکار خودشناسی، خوب تر کردن حال دیگری است.
سبقت گرفتن در سلام، توان معذرت خواهی و تشکر و سپاسگزاری از کار خوب دیگران سه راهکارند که تاثیر فوری بر روابط دارند.
گوش دادن صبورانه و مهربانانه به سخنان و درد دل دیگران بسیار موثر است.
فهمیدن به جای قضاوت کردن و پس از آن نرنجیدن و بخشیدن و پس از آن، همدلی و همراهی.
تمرین تانی و آهستگی، نیکوکاری و شوخ طبعی از راهکارهای موثر خودسازی اند.
شعر:
با احترام به مولانا و سعدی و خیام، حافظ را چکیده فرهنگ ایرانی می دانم. مولانا نماد حال خوش و خودشناسی است. سعدی نماینده تعادل و حکمت عملی و خیام نماد تامل و حکمت نظری. اما حافظ عصاره فرهنگ ایرانی است.
ایرانیان مردمی عاطفی و احساساتی و متعادل هستند که فرهنگ و باورهایشان بیش از آن که در فلسفه و کلام وفقه متجلی باشد، در شعر جلوه گری کرده است.
در میان نوپردازان، با سپهری از همه همدل ترم ولی شاملو را از بقیه شاعرتر می دانم. مشیری و اخوان را هم خیلی دوست دارم. صداقت فروغ را هم می ستایم.
تاکید می کنم این باورهای من است تا اطلاع ثانوی و قطعاً با مطالعات و تاملات بیشتر، حک و اصلاح می شود.
18 بهمن 1404