اولین بدعت های سیئه در اسلام

محمدامین مروتی

اداره قبایل در عرب، قبل از ظهور اسلام هم بر مبنای دو اصل بیعت و شورا بود که برای زمان خود، نوعی امتیاز محسوب می شود.

بیعت و شورا نطفه های تفکر جمعی و خرد گروهی و مبتنی بر رضایت عمومی و نوعی قرارداد اجتماعی بودند که البته ریشه های قبیله ای هم داشت. یعنی ابداع ساز و کاری هوشمندانه برای رفع تخاصمات قبیله ای و ایجاد وفاق بیشتر بودند. این در زمانی است که حکومت های روزگار همه موروثی اند و از پدر به پسر منتقل می شوند.

پیامبر جانشینی برای خود برنگزید و کار را به بیعت و شورای عرفی وانهاد. ابوبکر با همین مکانیسم در سقیفه انتخاب شد. ابوبکر، عمر را انتخاب کرد و عمر 6 نفر را کاندید کرد که عثمان را از میان خود انتخاب کردند. علی هم خلیفه برگزیده بیعت و شورا بود.

اما اولین و مهمترین انحراف مهم در اسلام زمانی اتفاق افتاد که حکومت مبتنی بر شورا در زمان خلفای راشدین، توسط معاویه جایش را به حکومت سلطنتی و موروثی امویان داد که در سلسله های بعدی هم تداوم یافت.

این انحراف به صورت زنجیره وار موجب سلسله ای از انحرافات مداوم شد که باعث محتوازدایی از دین گشت.

از میان فقهای اربعه ابوحنیفه در زندان درگذشت و ابن حنبل تعزیر شد و مالک آزار دید و تنها شافعی از "جریده عافیت"(تعبیر حافظ به معنی گذرگاه تنگ سلامت) به سلامت گذشت.

فقهای بعدی هم مقاومت چندانی در مقابل این بدعت نکردند. چون انحراف خوارج و سرکوب های خونین شان را دیده بودند و حکومت هم فقهای همسو با خود را تقویت می کرد. ابویوسف شاگر ابوحنیفه مبانی این فقه را بر حفظ انتظام و انسجام مرکزی قرار داد. فتنه و آشوب- مثلاً از نوع قیام خوارج- شر شمرده می شد و اداره خوب کشور- به شرطی که با قوانین شرع در تضاد نباشد- مبنا قرر گرفت. ادامه این تفکر به آنجا می رسد که رویه غالب فقهای اهل سنت در فقه سیاسی در این جمله خلاصه می شود: اطاعت از حکومت واجب شرعی است به شرطی که بتواند نظم و امنیت را حفظ کند ولو آن که سلطان جائر و فاسق باشد.

پس از آن فقها به دو دسته تقسیم شدند. فقهای درباری و حکومتی که توجیخ کننده قدرت بودند و فقهای سالم که پای در خلوت مناسک فردی پس کشیدند. سیاست به سلاطین واگذار شد و فقه از طرفی دامن از سیاست و اجتماع برچید و به گوشه احکام و عبادات خزید و از طرف دیگر به توجیه مشروعیت حکومت سلطنتی پرداخت و آزادی افتا و اجتهاد را از دست داد. حکومتهای استبدادی از امر به معروف و نهی از منکر مستثنی شدند. هر چند امثال امام محمد غزالی و سعدی و نظام الملک در مقاطعی این سنت را در قالب "نصیحت الملوک" ها ادامه دادند.

تالی فاسد دیگر این بود که سایر علومی که در قرآن مورد تاکید بودند نظیر اخلاق و حکمت و علوم تجربی به حاشیه رفت. نگاه استقرایی قرآن به پدیده های طبیعی، جایش را به نگاه قیاسی به احکام عبادات داد. فقه نه تنها دین را تک بعدی کرد، بلکه جای را بر سایر علوم مورد تایید قرآن تنگ کرد. امام محمد غزالی "احیاء العلوم" را برای توجه دادن به این غفلت بزرگ نگاشت و گفت فقه ظاهرِ معطوف به دنیا، جای را بر فقه باطن معطوف به معنا تنگ کرده است.

به علوم تجربی توجه نشد. در حالی که قرآن به سیر در آفاق و انفس و آیاتشان تاکید داشت. قرآن تاکید خاصی بر لزوم کشف و درک سنن و قوانین طبیعی خداوندی دارد.[1] کسانی مانند ابن هیثم در چشم پزشکی و خوارزمی در جبر و خیام در مثلثات و جابر ابن حیان در شیمی، در حاشیه بودند و شان یک عالم دینی را نداشتند.

در حالی که احکام در قرآن بین 300 تا 500 آیه را شامل می شوند که جزء ناچیزی از قرآن محسوب می شود. در یک کتابخانه دینی، حداقل نیمی از کتب، کتب فقهی هستند. در میان گذشتگان، فقه به ظاهر -و نه باطن عبادات- منحصر گشت و مقصد این عبادات مغفول واقع شد. شاطبی آخرین فقیهی بوده است که از فقه مقاصد و مقاصد فقه سخن گفته است.

این در حالی است که کلمه فقه در قرآن دقیقاً به معنی فهم و درک و تدبر آمده است. مثلاً می فرماید در آیات طبیعی تفقه کنید.[2] در قصص قرآنی بیندیشید و عبرت بگیرید. در پایان این قصص غالباً عبارت "فاعتبروا یا اولی الابصار" آمده است. اما همین قصص، دستمایه قصه پردازی های پر شاخ و برگ و سرگرم کننده سرشار از خرافاتی شد که از آن به اسرائیلیات تعبیر می شود. در جنگ احد می فرماید علت شکست شما این بود که تفقه نکردید. یعنی از عقلتان استفاده نکردید.[3]

ویرانگرترین تالی فاسد نشستن فقه ظاهر به جای فقه باطن، گرم شدن بازار احادیث جعلی بود که جنگ هفتاد و دو فرقه ای را جایگزین مقاصد اولیه دین ساخت. معدود احادیث صحیح، در دریای احادیث جعلی گم شدند. محدثان کوشیدند برای احراز صحت سلسله حدیث قوانین سفت و سختی وضع کنند ولی غافل از این که جاعل حدیث می تواند جاعل سلسله هم باشد. حدیث رونق قرآن را شکست. به قول محمدغزالی، خرد مسلمانان را فلج کرد.

به همین دلیل پیامبر و عمر بن خطاب از نقل حدیث منع می کردند اما کاسه های داغ تر از آش، به نام دین و سنت آن را تداوم بخشیدند و نام امت مسلمان شد، اهل سنت. سنتی که عمدتاً از احادیث نامطمئن استخراج می شد و قرآن را بر اساس آن ها تبیین می کرد.

شگفتی از علمای دینی است که کتابشان می گوید از چیزی که بدان علم ندارید پیروی نکنید ولی فهم همین کتاب را تابع نقل می کنند و سنت را بر قرآن حاکم می کنند. به قول قرآن "لایعقلون"، یعنی در آیات تدبر نمی کنند و عقل نمی ورزند.

به جای اینکه بکوشند درک خود را به سطح قرآن برسانند، قرآن را به سطح فهم خود فرومی کشند.

گسست زیانبار بعدی، گسست بین فقه و تصوف بود. فقه مبنایش بر احادیث و نقل بود و تصوف بر واردات قلبی. تصوف در احیای باطن فقه یعنی ارتباط عاطفی با خداوند موفق بود ولی تکیه صرف بر واردات قلبی محل اعتماد نیست. در واقع تصوف به کار انسان سازی و خودسازی می آید ولی به کار جامعه سازی نمی آید:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ)

خلاصه آن که فقه قرآنی که به معنی تامل و تدبر و تعقل بود، جایش را به فقه درباری و فقه عبادات داد که صرفاً مبتنی بر نقل بود و عقل را خادم نقل می کرد. آن هم نقلی پر از جعل و فرقه گرا و سیاست زده. فقه که قرار بود گره گشای خردمندانه مسائل نوظهور باشد، تبدیل به استخراج و استنباط از احادیث نامطمئن و مشکوکی شد که خود پیامبر با گردآوری و نقلشان مخالفت کرده بود.

الغزالی می گوید:

"امت نخست کتاب را به نفع سنت و سپس سنت را به نفع اقوال ائمه و در نهایت اقوال ائمه را به نفع نویسندگان فقهی، رها کرد." (ص 258) اندیشه دینی در زندان فقه گرفتار شد.(ص261) و قرآن تنها برای تبرک خوانده شد. (ص265)

منبع:

نگرشی نو به فهم قرآن، محمد الغزالی، ترجمه داود نارویی، نشر احسان


[1] سوره حج آيه 46: ‏ أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ‏: ‏آيا در زمين به سير و سفر نپرداخته‌اند تا ( از ديدن آثار گذشتگان و مشاهده ويرانه‌هاي كاخهاي ستمگران ) دلهائي به هم رسانند كه بدانها فهم كنند و گوشهائي داشته باشند كه بدانها بشنوند ؟ چرا كه اين چشمها نيستند كه كور مي‌گردند و بلكه اين دلهاي درون سينه‌ها هستند كه نابينا مي‌شوند.

[2] سوره اعراف آیه 179: .... لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ: ... ايشان را دلهايى است كه بدان نمى‌فهمند و چشمهايى است كه بدان نمى‌بينند و گوشهايى است كه بدان نمى‌شنوند. اينان همانند چارپايانند حتى گمراه‌تر از آنهايند. اينان خود غافلانند.

[3] سوره حشر آيه 13 : .... ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَفْقَهُونَ: .... زيرا مردمى هستند كه به فهم در نمى‌يابند