این صفحه در 24 اسفند 1403 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

این صفحه در 24 اسفند 1403 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

صفحات نویسنده در فضای مجازی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

صفحات نویسنده در فضای مجازی:

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.

283. وقتی آن‌ها ما را می‌بینند(2019)

283. وقتی آن‌ها ما را می‌بینند(2019)

محمدامین مروتی

"وقتی آن‌ها ما را می‌بینند" یک مینی‌سریال آمریکایی به کارگردانی ایوا دوورنی و بازیگری جوان آدپو و کریس چاک و کایلی بانبری است. این مینی‌سریال ۴ قسمتی داستانی واقعی است در مورد محاکمه پنج نوجون سیاهپوست به جرم قتل و تجاوز به یک زن سفیدپوست که پس از محکوم شدن و تحمل سالیان طولانی زندان و بدرفتاری، بی گناه شناخته می شوند. فیلمی در باره اشتباهات سیستم قضایی متاثر از تعصبات نژادی که بیننده را به شدت متاثر می کند.

یک نکته جالب فیلم موضع دونالد ترامپ در آن سال هاست که در آن زمان در سال ۱۹۸۹‌ برای محکوم کردن نوجوانان هزینه قابل توجهی کرده بود و خواستار اعدام متهمان بود.

دیدن فیلم را به دوستداران عدالت توصیه می کنم.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/5/51/When_They_See_Us.jpg/250px-When_They_See_Us.jpg

12 اسفند 1403

282.کتاب‌فروشی(2017)

282.کتاب‌فروشی(2017)

کتابفروشی فیلمی به کارگردانی ایزابل کوشت و بازی هنرمندانی همچون امیلی مورتیمر، پاتریشا کلارکسون، بیل نای است.

موضوع در باره خانمی است که علاقه به کتاب فروشی دارد و در شهری در یک ساختمان قدیمی اقدام به این کار می کند که با مخالفت و کارشکنی کسانی روبرو می شود که قصد خرید آن خانه قدیمی را دارند.

تنها یک نفر در شهر از کتابفروش حمایت می کند اما...

کتابفروشی، فیلمی ساده و روان است که علاوه بر سرگرم کنندگی، از ارزش ها و علائق مرتبط با کتاب سخن می گوید.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/9/96/The_bookshop_film_poster.jpg/220px-The_bookshop_film_poster.jpg

شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ دیوان شمس (برون شو ای غم از سینه)

شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ دیوان شمس (برون شو ای غم از سینه)

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

محمدامین مروتی

در این غزل کوتاه، مولانا مطابق معمول از حال بسیار خوشش سخن می گوید که در لفظ نمی گنجد.

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می‌آید

مولانا ای غم! از من دور شو که محبوبم دارد می آید. دلم را هم تقدیم دلدار کرده ام و هویتی و انانیتی برایم باقی نمانده است.

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می‌آید

نمی گویم سوغات یارم شادی است که عشق ورای شادی و غم است.

مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من، مسلمان‌وار می‌آید

ای مسلمانان! دوباره مسلمان شوید که کفر هم از محبوب من خجالت می کشد و به یار من ایمان آورده است.

شیخ محمود شبستری هم در گلشن راز همین مضمون را پروده و می گوید:

به باطن، نفس ما چون هست کافر

مشو راضی به دین اسلام ظاهر

ز نو، هر لحظه ایمان تازه گردان

مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان

برو ای شُکر، کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد

نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار می‌آید

صبر بر نداشته و شکر داشته، دو فضیلت بزرگند. مولانا می گوید عاشق از شکر و صبر هم در می گذرد، هر چند صبر کردن بر جفای معشوق هم لازم است.

رَوید ای جمله صورت‌ها، که صورت‌های نو آمد

عَلَم‌هاتان نگون گردد، که آن بسیار می‌آید

صورت های کهنه و تکراری در عشق، وجود ندارند و جهان بر عاشق نو به نو صورت می نماید. مولانا می گوید پرچم کهنگی سرنگون شود تا به جایش پرچم عشق بلند شود که صورت های نو و فراوان با خود می آورد.

دَر و دیوار این سینه، همی‌دَرَّد ز انبوهی

که اندر دَر نمی‌گنجد، پس از دیوار می‌آید

مولانا می گوید سینه ام گنجایش این فراوانی نعمت و خوشی را ندارد. اگر شادی معمولی از در بیاید شادی من از در و دیوار هجوم می آورد.

20 اسفند 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۷ (آن خواجه را در کوی ما)

شرح غزل شمارهٔ ۲۷ (آن خواجه را در کوی ما)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفته‌ست پا

با تو بگویم حال او، برخوان اذا جاء القضا

فلان کس به دلیل قضای الهی، پایش در گل فرو رفته است.

جباروار و زفت او، دامن‌کشان می‌رفت او

تسخرکنان بر عاشقان، بازیچه˚ دیده عشق را

پیش از این از سر کبر و غرور، عاشقان را مسخره می کرد و عشق را نوعی بازی تلقی می کرد.

بس مرغ پران بر هوا، از دام‌ها فرد و جدا

می‌آید از قبضه ی قضا، بر پر او تیر بلا

بسیارند پرندگان آزادی که در مشت قضا گرفتار می شوند و تیر می خورند.

ای خواجه سرمستک شدی، بر عاشقان خنبک زدی

مست خداوندیِ خود، کشتی گرفتی با خدا

ای خواجه یادت می آید که سرمست غرور به عاشقان می خندیدی و مست غرور با خدا ادعای هماوردی داشتی؟

بر آسمان‌ها برده سر، وز سرنبشت او بی‌خبر

همیان او پرسیم و زر، گوشش پر از طال بقا

در آسمان سیر می کردی و از تقدیر خبر نداشتی و به سیم و زرت می نازیدی و "عمرت دراز " می شنیدی.

از بوسه‌ها بر دست او، وز سجده‌ها بر پای او

وز لورکند شاعران، وز دمدمه ی هر ژاژخا

دستش را می بوسیند و به پاش می افتادند و شاعران مدحش و یاوه گویان سحرش می کردند.

باشد کرم را آفتی، کان کبر آرد در فتی

از وهم بیمارش کند، در چاپلوسی هر گدا

کرم و بخشش هم گاهی مرد را مغرور و متوهم می کند و ان ناشی از چاپلوسی گدایان برای انسان بخشنده است.

بدهد درم‌ها در کرم، او نافریده‌ست آن درم

از مال و ملک دیگری، مردی کجا باشد سخا

او نمی داند که این درم ها در اصل مال او نیست و از کیسه خدا می بخشد و هنری نکرده است.

فرعون و شدّادی شده، خیکی پر از بادی شده

موری بُده ماری شده، وان مار گشته اژدها

مثل فرعون و شداد پر از باد غرور شده و مور نفسش به مار و اژدها تبدیل شده است.

عشق از سر قدوسی‌یی همچون عصای موسی‌یی

کاو اژدها را می‌خورد، چون افکند موسی عصا

چاره این غرور، عشقی پاک است که مثل عصای موسی، اژدهای نفس را ببلعد.

بر خواجه ی روی زمین، بگشاد از گردون کمین

تیری زدش کز زخم او، همچون کمانی شد دوتا

اما قضای الهی از آسمان بر این خواجه تیر زد و او را چون کمان، خماند.

در رو فتاد او آن زمان، از ضربت زخم گران

خرخر‌کنان چون صرعیان در غرغره ی مرگ و فنا

او مثل غشی ها بر خاک افتاد و به خر خر افتاد و تا پای مرگ رفت.

رسوا شده عریان شده، دشمن بر او گریان شده

خویشان او نوحه‌کنان، بر وی چو اصحاب عزا

دوست و دشمن دلش به حال او می سوخت و بر او می گریست و نوحه می خواند.

فرعون و نمرودی بده، انی انا الله می‌زده

اشکسته گردن آمده، در یارب و در ربنا

زمانی چون فرعون و نمرود دعوی خدایی داشت. اکنون سرش کج شده و از خدا یاری می خواهد.

او زعفرانی کرده رو‌، زخمی نه بر اندام او

جز غمزه ی غمازه‌ای، شکّرلبی، شیرین‌لقا

رویش زرد شده بی آن که زخمی بر تن داشته باشد به جز زخم عشق و زخم غمزه ی معشوقی شیرین و شیرین لب.

تیرش عجب‌تر یا کمان‌؟ چشمش تَهی‌تر یا دهان‌؟

او بی‌وفاتر یا جهان‌؟ او محتجب‌تر یا هما‌؟

تیر غمزۀ معشوق از تیر کمان نافذتر و چشمش خالی تر و خورنده تر از دهان و بی وفاتر از جهان فانی و پنهان تر و مخفی تر از سیمرغ است.

اکنون بگویم سرّ جان، در امتحان عاشقان

از قفل و زنجیر نهان، هین گوش‌ها را برگشا

گوشت را باز کن. حالا می خواهم راز امتحان عاشقان و اسارت او را بگویم.

کی برگشایی گوش را‌؟ کو گوش، مر مدهوش را‌؟

مَخلص نباشد هوش را، جز یفعل الله ما یشا

اما گوش مدهوش را که نمی توان باز کرد. راه گریزی برای هوش عاشقان نیست مگر این که خدا بخواهد.

این خواجهٔ با‌خرخشه، شد پرشکسته چون پشه

نالان ز عشق عایشه، کابیض عینی من بکا

این خواجۀ پر سر و صدا و پرمدعا، مثل پشه ای پرش شکست. از عشق معشوق می نالد و چشمش از فرط گریه، سفید و کور شده است.

انا هلکنا بعدکم، یا ویلنا من بعدکم

مقت الحیوه فقدکم، عودوا الینا بالرضا

ای محبوبان! ما پس از شما هلاک شدیم، وای بر ما! زندگی بدون شما رنج‌آور است. با رضایت بازگردید به ما.

العقل فیکم مرتهن، هل من صدا یشفی الحزن

و القلب منکم ممتحن، فی وسط نیران النوی

عقل ما در گرو شماست. آیا صدایی هست که غم را تسکین دهد؟ و قلب شما در میان آتش جدایی آزمایش می شود.

ای خواجه ی با دست و پا‌، پایت شکسته‌ست از قضا

دل‌ها شکستی تو بسی، بر پای تو آمد جزا

ای توانگری که آن همه امکانات داشتی! اکنون قضای الهی پایت را شکسته.

این از عنایت‌ها شمر، کز کوی عشق آمد ضرر

عشق مجازی را گذر، بر عشق حق‌ست انتها

عشق ضرر و زیان و اذیت دارد ولی این از عنایت های حق است که از طریق این سختی ها، عشق مجازی را به عشق الهی پیوند می زند.

غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می‌دهد

تا او در آن اُستا شود، شمشیر گیرد در غزا

چنان که جنجو هم به دست پسرش شمشیر چوبی و مجازی می دهد تا او را با رسم و رسوم جنگی آشنا کند.

عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود

آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا

عشق به انسان یا عشق زمینی همان شمشیر چوبین است که نهایتاً به عشق رحمان یعنی خدا می رسد.

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها

شد آخر آن عشق‌ِ خدا‌، می‌کرد بر یوسف قفا

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف بود ولی تبدیل به عشق خدا شد و این بار او بر یوسف پشت کرد.

بگریخت او، یوسف پی‌اش،‌ زد دست در پیراهنش

بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا

به عکس بار اول، این بار یوسف بود که در پی زلیخا بود و از پشت پیراهنش را درید.

گفتش قصاص پیرهن، بردم ز تو امروز من

گفتا بسی زین‌ها کند، تقلیب عشق کبریا

یوسف به زلیخا گفت پیراهنم را دریدی و من هم به جایش قصاص کردم و پیراهن تو را دریدم. زلیخا گفت بله. این کارخداست که عشق زمینی من به تو به عشق کبریایی دگرگون گشت.

مطلوب را طالب کند، مغلوب را غالب کند

ای بس دعاگو را که حق، کرد از کرم قبله ی دعا

بدین سان، تقلیب خداوند جای طالب و مطلوب و غالب و مغلوب و دعا گو و دعا شونده را تغییر می دهد.

باریک شد اینجا سخن، دم می‌نگنجد در دهن

من مغلطه خواهم زدن، این جا روا باشد دغا

مولانا می گوید سخن به جاهای باریک و حساس رسید و گویا دارم زیاده گویی می کنم. می خواهم در این ورطۀ معنوی قدری مغالطه و دغل کاری بکنم.

او می‌زند، من کیستم؟ من صورتم، خاکیستم

رمال بر خاکی زند، نقش صوابی یا خطا

اصلاً من که باشم که حرکتی و اندیشه ای از خود داشته بشم. در حقیقت همه کاره خداست. کار من مثل رمالان، نقش زدن بر خاک است که گرهی را نمی گشاید.

این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مرا

عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا‌؟

در این جا مولانا به خواجه یا توانگر عاشق برمی گردد که از ابتدای غزل در بارۀ او می گفت و در میانه غزل او را رها کرد. مولانا می گوید آن خواجه می گوید وصف حال من و ابتلایم با عشق را بیان کن. چرا فراموشم کردی؟

ای خواجهٔ صاحب‌قدم‌! گر رفتم، اینک آمدم

تا من در این آخرزمان، حال تو گویم برملا

مولانا می گوید ای خواجه، اکنون به تو برمی گردم که در این راه ثابت قدمی.

آخر چه گوید غره‌ای، جز ز آفتابی ذره‌ای‌؟

از بحر قلزم قطره‌ای؛ زین بی‌نهایت ماجرا‌؟

ولی ذره ناچیز و پرغرور یا قطره ای چون من، از آفتاب و دریا چه بگوید. من قادر به بیان حال تو نیستم.

چون قطره‌ای بنمایدت، باقیش معلوم آیدت

ز انبارْ کفّ ِ گندمی، عرضه کنند اندر شرا

کفّی چو دیدی باقی‌اش، نادیده خود می‌دانی‌اش

دانیش و دانی چون شود، چون بازگردد ز آسیا

قدری گفتم تا باقی اش را بدانی. چنان که در معاملات، مشت نمونه خروار است. مشتی گندم را می بینی و می دانی که نهایتاً به آسیا می رود و تبدیل به آرد می شود.

هستی تو انبار کهُن، دستی در این انبار کن

بنگر چگونه گندمی؟ وانگه به طاحون بر، هلا!

تو انباری پر از گندمی. مشتی از خودت را که ببینی می دانی چه کیفیتی داری. چون دانستی روانه آسیا شو تا به آرد تبدیل شوی.

هست آن جهان چون آسیا‌، هست این جهان چون خرمنی

آنجا همین خواهی بُدَن، گر گندمی، گر لوبیا

این جهان مانند خرمن است و ان جهان مانند آسیا. آن جهان، محصول همین جهان است. اگر گندم باشی، آرد گندم می شوی و لوبیا باشی، آرد لوبیا.

رو ترک این گو، ای مُصر‌! آن خواجه را بین منتظر

کاو نیم‌کاره می‌کند، تعجیل می‌گوید صلا

مولانا دوباره به خودش می گوید گندم و لوبیا را رها کن و از احوال خواجه بگو که قصه اش نیم کاره ماند و برای پایانش عجله دارد.

ای خواجه تو چونی بگو، خسته در این پرفتنه کو؟

در خاک و خون افتاده‌ای، بیچاره‌وار و مبتلا

در این وادی پر فتنه و دشوار و پر خون، حالت چطور است خواجه؟

گفت الغیاث ای مسلمین! دل‌ها نگهدارید هین

شد ریخته خود خون من، تا این نباشد بر شما

خواجه گفت ای مسلمانان! عاشق نشوید تا خون تان چون من ریخته نشود.

من عاشقان را در تبش، بسیار کردم سرزنش

با سینهٔ پر غل و غش بسیار گفتم ناسزا

زمانی من عاشقان را با شور و حرارت فراوان، نکوهش می کردم و بد می گفتم.

"ویل لکل همزه"، بهر زبانِ بد بوَد

هَمّاز را، لَمّاز را، جز چاشنی نبود دوا

این که خدا می فرماید وای بر عیبجویان بد زبان، اکنون حکایت من است. تلخی زبانِ عیبجوی و هرزه زبان را چاره ای جز شیرینی نیست.

کی آن دهان مردم است‌؟ سوراخ مار و کژدم است

کهگِل در آن سوراخ زن، کزدم منه بر اقربا

هزره گویی زبان آدمی نیست بلکه سوراخ مار و عقرب است که باید آن را گل گرفت تا دوستان را نگزد.

در عشق ترک کام کن‌، ترک حبوب و دام کن

مر سنگ را زر نام کن، شکّر لقب نِه بر جفا

در وادی عشق باید دام نهادن برای دیگران را فراموش کنی. نازک نارنجی نباشی و سنگ را زر بیابی و جفا را شکر احساس کنی.

18 اسفند 1403

پول، بازار و اخلاق

پول، بازار و اخلاق

محمدامین مروتی

مایکل سندل کتاب معروفی دارد با عنوان " آنچه با پول نمی توان خرید".

در این کتاب او سوالات تامل انگیز و وجدان گزی را می پرسد. مثل این که آیا هر چیز قیمتی دارد؟ آیا همه روابط بشری به نوعی روابط بازاری هستند؟ مثلاً ازدواج مبتنی بر عشق را هم می توان خرید؟

آیا درست است که حق مهاجرت و حتی پناهندگی را فروخت؟ آیا پناهجو باید منبع درآمد باشد؟ یا باید نگاهی انسانی به او داشت؟

آیا می شود بچه ها را با دادن پول به مطالعه علاقمند کرد یا همان بچه ای که برای مطالعه پول گرفت، کماکان به خواندن کتاب بی علاقه خواهد ماند؟ برای بچه هایی هم که خودشان علاقمند به مطالعه هستند، مشوق مالی ممکن است نقش منفی داشته باشد و علاقه به مطالعه را کاهش دهد. در واقع رشوه نوعی تقلب است که جای اقناع را می گیرد و انگیزه بیرونی را جایگزین انگیزه درونی می کند و برای کار درست، انگیزه نادرست ایجاد می کند.

مع الوصف مطالعات نشان می دهند مشوق مالی می تواند به بچه های مناطق فقیرنشین انگیزه بدهد.

برای تخلفات رانندگی جریمه می گذارند اما هستند کسانی که ترجیح می دهند جریمه بدهند و تخلف کنند. یعنی جریمه را به قیمت تبدیل می کنند، زیرا توان مالی اش را دارند. در حالی که جریمه باید معنای اخلاقی هم داشته باشد و نوعی مجرم را شرمزده نماید. جریمه نوعی توبیخ اخلاقی هم هست.

در بسیاری از کشورها ریختن آشغال یا آب دهان در خیابان جریمه دارد. آیا کشورهایی که با انتشار گازهای گلخانه ای و کربن، محیط زیست را می آلایند، همان کار یعنی ریختن آشغال در فضای زیست را انجام نمی دهند؟ ایا چیزی به نام اخلاق محیط زیستی لازم وجود ندارد؟

آیا می توان جایگاه های ویژه ای برای انسان های متمول در نظر گرفت. در هواپیما، در ورزشگاه، در سینما؟ همه جا، مکان هایی با نام وی آی پی داریم که انسان ها را به ما و از ما بهتران تقسیم می کنند.

تحصیل و ملاک گرفتن مدرک هم دیگر استعداد نیست. سهمیه و ثروت است. قائل شدن سهمیه برای مناطق محروم بلااشکال است چون نافی استعداد نیست ولی سهمیه ثروتمندان یا سهمیه بی استعدادهایی که حامی حکومت اند، عادلانه نیست.

تبلیغ برندهای تجاری در ورزشگاه ها، روی تی شرت، توسط سلبریتی ها، همه و همه به معنی نفوذ پول در جایی است که مبنای آن معقول و منطقی نیست و بر مبنای سوء استفاده از محبوبیت فلان سلبریتی قرار گرفته است و این کار به نوعی فریبکاری و تحت تاثیر قرار دادن مشتری از طریق عواطف و احساسات اوست.

سوء استفاده از سلبریتی ها در سیاست هم ناپسند است اگر به ازای نوعی استخدام یا پرداخت پول باشد.

آیا بازار می تواند پاره ای از فضایل از به پول تقلیل دهد؟

اصلاً می شود بعضی چیزها مثل رفاقت یا جایزه نوبل(اعتبارش نه لزوماً جایزه اش) را خرید؟

سندل می گوید چیزهایی مثل دوست و جایزه نوبل را نمی شود از بازار خرید ولی چیزهایی مثل کلیه و بچه را می توان خرید ولی در عین حال می توان راجع به درستی و غلطی شان بحث کرد.

سندل می گوید هرچند گاهی تصمیم گیری بین اقتصاد و اخلاق مشکل می شود و هر چند قبح اخلاقی همه رفتارها مانند هم نیست، ولی همین مثال ها نشان می دهد که منطق بازار بدون منطق اخلاق ناقص است.

مرزهای اخلاقی بازار:

مایکل سندل منطق بازار آزاد ‍را مفید می داند ولی بازاری شدن جامعه را آفت آن می داند.

قیمت هرچیزی با مکانیسم بازار آزاد تعیین می شود اما بازار هم باید مرزهای اخلاقی داشته باشد. یعنی بعضی چیزها باید از خرید و فروش معاف باشند تا شئون اخلاقی و انسانی محفوظ بماند. مثلاً خرید اعضای بدن مثل کلیه، خرید خدمت سربازی، خرید و فروش مدرک، اجاره کردن رحم، خریدو فروش برده و بچه، خرید و فروش رای، خرید و فروش رابطه جنسی و نظایر آن.

مرز اخلاقی بازار کجاست؟ یک جواب آن است تا جایی که به ضرر دیگری نباشد. یک جواب دیگر آن است تا جایی که کرامت انسان مخدوش نشود.

سندل می گوید خیلی از اقتصاددانان می گویند بازار مفهومی خنثی است و همچنین بازار قدرت خود ترمیمی دارد.

سندل این گفته را نمی پذیرد و می گوید مرز اخلاقی بازار، خوب زیستن و زندگی خوب است.

منطق صف و منطق بازار:

منطق صف منطق برابری طلبانه است. اگر کسی بخواهد نوبت شکنی بکند و خارج از صف به خواسته اش برسد، به حق مورد اعتراض دیگران قرار می گیرد.

اما کسانی هستند که برای دور زدن صف، پول بیشتری پرداخت می کنند یا کسانی را اجیر می کنند که برایشان نوبت بگیرند. منطق بازار این است: هر چه پول بدهی، آش می خوری.

برابری طلبان می پرسند چرا باید نوبت گیری تبدیل به یک شغل بشود؟ به خصوص که این شغل گاهی برای گرفتن نوبت دکتر، به وجود آمده است. در آمریکا گاهی باید روزها منتظر نوبت دکتر شد. در چین که بدتر است. برای این کار بازار سیاه وجود دارد. دلال فریاد می زند: نوبت دکتر تانگ! روماتولوژی، ایمونولوژی.

در آمریکا برای حل موضوع "پزشکان ملازم" یا همراه به وجود آمده اند که با دریافت هزینه قابل توجهی، نوبت هر دکتری را در اسرع وقت فراهم می کنند. چون این دکترها به تعداد محدودتری خانواده سرویس می دهند.

از نظر منطق بازار آزاد این کار اشکالی ندارد. چرا؟

زیرا از منظر لیبرتاریانیسم هر کسی آزاد است در صف بایستد و نوبت خودش را بفروشد به کسی که هزینه آن را پرداخت می کند. از منظر فایده باوری هم هر دو سود برده اند. من دوست دارم پولم را به کسی بدهم که برایم نوبت گرفته و او هم دوست دارد وقتش را صرف این کار کند و پولی به جیب بزند. روسپی گر و فروش اعضای بدن نیز تابع همین منطق است.

منطق بازار دلایل دیگری هم دارد. بر اساس این منطق، به وجود آمدن صف، ناشی از ناترازی و عدم تعادل بین عرضه و تقاضاست. کسی که پول بیشتری برای صف شکنی می دهد، با این کارش به برقراری این تعادل کمک می کند تا افزایش عرضه خدمت مربوطه، اقتصادی و به صرفه شود. هنر بازار آزاد تخصیص بهینه منابع در زمان کمبود منابع است. اقتصادی که می خواهد از منابع اندکش، بیشترین سود را ببرد باید کالا را به مصرف کنندگانی برساند که بهای بیشتری برایش می پردازند و ارزش بیشتری برای آن قائلند و این افزایش تولید، نهایتاً تنها به نفع پولداران نیست به نفع همه است.

مایکل سندل با آوردن مثال های متعدد و طرح منطق طرفین در هر مورد، به این نتیجه می رسد که منطق بازار باید جای خودش باشد، ولی نه در مورد همه خدمات.

خدماتی که مبنای زندگی حداقلی است باید برای همگان فراهم باشد. خدماتی مثل آموزش و بهداشت. و تنها پس از تامین حوائج اولیه است که می توان فرصت برابر برای رقابت به همه داد تا عده ای با کمک امکانات مالیشان، مسابقه را زودتر از بقیه شروع نکنند. سندل می گوید درست است که قیمت در بازار آزاد، نمایانندۀ تمایل بیشتر خریدار به خرید کالاست، ولی نماینندۀ قدرت خرید و توانایی او نیست. تنگدستی که به خرید کلیه نیاز دارد، تمایلش از توانگران کمتر نیست، توانایی اش کمتر است.

طبیعتاً خریدن بلیط کنسرت در بازار سیاه قبحش به اندازه خرید کلیه نیست.

اگر کسی در صف نان یا اتوبوس نوبت شکنی کند با اعتراض همگان مواجه می شود مگر اینکه فوریتی در کارش باشد و دیگران را نسبت بدان متقاعد کند. ولی اگر از ته صف بگوید پول بیشتری می دهم تا جلو بیفتم، از او را هو می کنند.منظور سندل این است که منطق بازار یا صف، هر یک را باید در جای خود، ارزیابی کرد. بستگی به نوع جنسی دارد که فروخته می شود.

به این ترتیب کلیه فروشی و مدرک فروشی در عین آزادی رقابت برای تولید کالای بهتر و ارزان تر، ممنوع می شود و ضمن حفظ منطق سودآوری، احساسات و عواطف جامعه هم جریحه دار نمی شود.

دو نقد اصلی به منطق بازار:

خرید و فروش کلیه و بچه از دو نظر ایراد دارد. از نظر عدالت از نظر فساد. از نظر عدالت ایراد دارد زیرا اکثرا فقرا هستند که ناچارند علیرغم میل و اختیار بچه شان یا کلیه شان را برای زنده ماندن بفروشند. از نظر فساد نیز اشکال دارد زیرا حس و عاطفۀ مادری را برای فروشنده بچه تضعیف می کند. فحشا نیز همین حکم را دارد هم موجب وهن و ننگ فاحشه است و هم از سر اضطرار و ناچاری است.

فروش خون کاری از سر فضیلت است ولی اگر پولی شود دیگر فضیلت ندارد. کسی که برای پول خون می دهد دیگر آن را اهدا نمی کند. از سر استیصال و فقر آن را انجام میدهد و فضیلت اهدا یعنی احساس نوعدوستی هم تضعیف می شود.

خیلی از مردم بر اساس میل باطنی و اخلاقی کارنیک انجام می دهند و اگر برای این کار قیمت بگذارید دیگر حاضر به انجامش نیستند. زیرا حس اخلاقی نسبت بدان کار را از دست می دهند. و البته هستند افرادی که برای به دست آردن پول بیشتر نیز حاضر به نیکوکاری اند.

تا دیروز هدیه دادن نشانه ای برای علاقه و احترام و توجه بود. امروز سیطرۀ بازار بر اخلاق باعث شده که هدیه نقدی جای هدیه جنسی را بگیرد. هدیه دادن پول نیازی به فکر کردن به نیاز هدیه گیرنده و وقت گذاشتن برای خرید ندارد. اما از طرفی ممکن است هدیه گیرنده پول را ترجیح دهد. زیرا با پول احیاناً چیزی را می خرد که بیشتر بدان نیاز دارد.

در این صورت انتخاب شیوۀ هدیه دادن مشکل می شود. شاید انتخاب به منطق موقعیت برگردد و مثلاً شاید هر چه هدیه گیرنده دورتر باشد، هدیه نقدی معقول تر باشد. هر چند بسیاری از مردمان به خصوص خانم ها هم هدیه نقدی و قیمتی تر(مثلاً طلا) را بیشتر از هدیه جنسی و کم قیمت، معنی می کنند. برای حل مشکل، امروز کارت هدیه رسم شده است که حالتی بینابینی دارد. نه پول نقد است و نه هدیه جنسی خالص.

گاهی هدیه جنس هم نمایانگر علاقه و توجه نیست و بیشتر رفع تکلف و نشانه به جا آوردن آداب و رسوم و عادت و کلیشه می شود. هدیه ای برای تو می آورند و تو آن را دست نمی زنی تا موقعیتی پیش بیاید و آن را به دیگر هدیه دهی.

سندل معتقد است ممکن است گاهی هدیه نقدی لازم شود و لی باید جنبه استثنایی داشته باشد و تبدیل به قاعده نشود.

پاسخ منطق بازار:

در مقابل طرفداران بازار می گویند بازار در ارزش گذاری اخلاق دخالت نمی کند بلکه به افزایش سود طرفین اهمیت می دهد. مثلاً در خرید و فروش کلیه و بچه طرفین سود می کنند و مشکل هر دوطرف حل می شود ولی در باب اخلاقی و غیراخلاقی بودن آن ورودی ندارد. راه حل مسئله را نشان می دهد. همیشه عده ای به انگیزه پول کار می کنند و همواره عده ای به انگیزه های اخلاقی. دادن مشوق مالی، انگیزه های اخلاقی را تضعیف نمی کند. ما اگر کسی را از فروش خون خودش منع کنیم، او را از کسب درآمدی محروم کرده ایم.

بیمه عمر نوعی سرمایه گذاری روی مرگ و سود بردن از مرگ دیگری است ولی توام است با اختیار و رضایت بی آن که سودی عاید بیمه شونده نماید. اما کسی ان را به جهت اخلاقی مذموم نمی داند. بسیاری از معاملات بازار، شبیه بیمه کردن وسایل و املاک اند. پولی را از جیبی به جیبی دیگر سرازیر می کنند ولی همگان آن را به سود خود می دانند.

سندل مخالف این نظر است و می گوید چیزی به نام کالایی شدن فضیلت ها واقعی است و دارد اتفاق می افتد. چیزهایی که قبلاً قابل معامله نبوده امروز قابل معامله می شوند. سندل می گوید نیکوکاری، کمیتی نیست که با مصرف کردن ته بکشد بلکه مثل استفاده از عضلات است که به کار گرفتن شان، تقویت شان می کند. بنابراین قابل معامله کردن خرید و فروش خون، نیکوکاری را تضعیف می کند در حالی که انجام ان به عنوان یک وظیفه اجتماعی، آن را تقویت می کند.

منبع:

آنچه با پول نمی توان خرید/ نویسنده:مایکل سندل/ مترجم:حسن افشار/ نشر مرکز

16 اسفند 1403

حرفی از آن هزاران...

آیه هفته: نیکی

وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَيْنَکَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ: خوبي و بدي يكسان نيست. بدي را به خوبي پاداش بده تا دشمن با تو دوست شود. سوره فصلت- 34

شعر هفته: خرد

کنون تا چه داری، بیار از خرد

که گوش نْیوشَنده زو بَر خورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بِداد

ستایش خرد را بِه از راهِ داد

خرد چشم جان است، چون بنگری

تو بی‌چشمْ، شادانْ جهانْ نَسپری (فردوسی)

کلام هفته:غم و شادی

غم به شما عمق می‌دهد و شادی ارتفاع.

غم ریشه‌هایتان را گسترده می‌کند و شادی شاخه‌هایتان را.

شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود، و غم مانند ریشه‌هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند. هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، هم‌زمان ریشه‌هایش عمیق‌تر می‌شوند. (اشو)

داستانک:جوانمردی

اسب‌سواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می‌خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت..... تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب می‌دید دهنه‌ی اسب را کشید و گفت: اسب را بُردم....و با اسب گریخت! پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی. جوانمردی را هم بردی...! اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می‌گویم....."مرد افلیج اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت: "هرگز به هیچ‌کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! می‌ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده‌ای رحم نکند....!

طنز هفته:سوگواری

تا میتونید موز و آناناس و حلوا و گردو لای خرما بخورید

چون بعدا با پولای خودمون میخرن ، میزارن رو قبرمون ، ما هم نمیتونیم برداریم

یه مشت آدم هم میان میخورن، الکی هم پیس پیس میکنن بجای فاتحه خوندن!

برعکس فشار قبر آدم میره بالا…. از ما گفتن بود.😆😅

ترامپیسم

ترامپیسم

از مهمترین ضعف های دموکراسی، رسیدن احزب و افراد ضددموکراسی به قدرت است. موضوعی که به "پارادکس دموکراسی" معروف شده است.

نمونه برجسته این ضعف در تاریخ به قدرت رسیدن هیتلر از طریق انتخابات آزاد و قلع و قمع دموکراسی توسط او بعد از کسب قدرت بود.

در دوران معاصر بنیادگرایان مسلمان در الجزایر انتهابات را بردند ولی حکومت بدان تن نداد و اگر می داد چه بسا یک حکومت طالبان هم در شمال آفریقا می داشتیم.

به همین دلیل پوپر در ترمیم نقطه ضعف می گفت مدارا با دشمنان مدارا باید استثنای دموکراسی ها باشد. دموکراسی برای کسی است که به همان ترتیب که به قدرت می رسد، حاضر باشد از قدرت کنار رود.

چهار سال پیش که طرفداران ترامپ در یک اقدام بی سابقه و غیرمنتظره به کنگره حمله کردند، این تصور که دموکراسی چقدر آسیب پذیر است، اذهان متالمان سیاسی را مشحون کرده بود.

خوشبختانه با ورود قوه قضاییه مستقل و پیگرد شورش گران موضوع فیصله یافت، هرچند ترامپ پس از رسیدن مجدد به قدرت، همه شان را عفو کرد. اما ویژگی خودترمیمی دموکراسی بار دیگر به اثبات رسید.

اما دلیل قاطعی نداریم که این قاعده خودترمیمی همیشه کار کند و استثنا برندارد. حقیقت این است که راست افراطی غالباً واکنشی به چپ افراطی است. ترامپ بر پس زمینه ی ناتوانی دموکرات ها در حل و فصل مسائل چهانی به قدرت رسید. وقتی راه حل های کهنه جواب نمی دهند، مردم سراغ سخنان تازه و ناآزموده می روند. سخنانی نظیر "اول آمریکا" که تما سرمایه گذاری های آمریکا برای توسعه عمق فرهنگی و استراتژیکش را به چالش می کشد.

آمریکا در پایان جنگ دوم، با تکیه بر طرح مارشال، کوشید از تحقیر دشمنانش اجتناب کند و کشورهایی مثل ژاپن و آلمان را به اردوگاه خود جذب کند و موفق شد. اگر تفکر ترامپ حاکم بود، با شعار اول آمریکا، چه بسا از این کار اجتناب می کرد. دعوای ترامپ با اتخادیه اروپا بر سر بودجه ناتو و بهداشت جهانی و گازهای گلخانه ای از همین قبیل است که منافع آنی و زودگذر کشور را بر منافع درازمدت و استراتژیک آن تقدم می بخشد. ترامپ با نزدیک ترین متحدان خود در افتاده و ابایی از دراز کردن دست به سوی رقیبان و دشمنان سنتی خود ندارد.

البته ترامپیسم پدیده ای صرفاً آمریکایی نیست. در بسیاری از کشورهای جهان نوعی ملی گرایی راست قد برافراشته که شعارش اول خودمان است. این پدیده در روسیه، هند، ترکیه، برزیل و مجارستان به قدرت رسیده و در اروپا هم احزاب راست با تکیه به همین شعارها توانسته اند رشد قابل ملاحظه ای پیدا کنند.

در تحلیل نهایی به نظر می رسد پدیده هایی مثل ترامپیسم، نوعی واکنش به مسائل حل نشده و اعتماد به شعارهای نیازموده و جدید باشد. این واکنش هم تا حدی طبیعی است. اما یک جامعه دموکراتیک پس از مدتی می تواند انتخاب خود را تصحیح کند و از چنین پدیده هایی بگذرد.

19/12/1403

این صفحه در 10 اسفند 1403 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

این صفحه در 10 اسفند 1403 به روز شد. حتی الامکان هر دو هفته یک بار به روز می شود.

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی/ هنری

یکشنبه ها:گفتار دینی

دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی

سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا

چهارشنبه ها: گفتار فلسفی

پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی

جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.

287. فیلم روزهای عالی (2023)

287. فیلم روزهای عالی (2023)

روزهای عالی فیلمی به کارگردانی ویم وندرس است و کوجی یاکوشو در آن بازی می‌کند.

«روزهای عالی» در هفتاد و ششمین جشنواره فیلم جایزه هیئت داوران جهانی را برد و جایزه بهترین بازیگر مرد برای کوجی یاکوشو. این فیلم نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم بین‌المللی در نود و ششمین دوره جوایز اسکار شد.

هیرایاما به عنوان یک تمیزکننده توالت عمومی در توکیو کار می‌کند. او کاست‌های موسیقی گوش می‌کند،کتاب می خواند و عکاسی می کند. تمیز کردن توالت ها را با علاقه و دقت کامل انجام می دهد. به ندرت حرف می زند و از این زندگی اش لذت می برد.

روزهای عالی فیلمی دیدنی و خوش ساخت است و دیدنش به همگان توصیه می شود.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/c/c9/Perfect_Days_poster.jpg/220px-Perfect_Days_poster.jpg

27 بهمن 1403

286. فیلم گل صحرا (2009)

286. فیلم گل صحرا (2009)

گل صحرا فیلمی در ژانر زندگی‌نامه است به کارگردانی شری هورمن و بازی لیا کبده و سالی هاوکینز .

این فیلم بر اساس زندگی واقعی واریس دیری دختری سومالیایی ساخته شده که در خانواده ای فقیر و سنتی به دنیا امده و به رسم کشورش ختنه شده است. در زمانی که هنوز بچه است پدرش در ازای پول، او را به عنوان زن چهارم به پیرمردی می دهد. واریس به موگادیشو فرار می کند و از آنجا به فرانسه و به ولگردی می پردازد تا مورد توجه مدسازان قرار می گیرد و به مدل تبدیل و کم کم مشهور می شود.....

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/4/44/Desert_Flower_poster.jpg/220px-Desert_Flower_poster.jpg

10 اسفند 1403

285 . رزا لوکزامبورگ (1986)

285 . رزا لوکزامبورگ (1986)

محمدامین مروتی

رزا لوکزامبورگ فیلمی به کارگردانی مارگارته فون تروتا و بازیگری باربارا سکووا، دانیل اولبریخسکی، و اتو زاندر است.

این فیلم بر اساس زندگی و مرگ انقلابی کمونیست لهستانی-آلمانی ساخته شده است.

محور فیلم بر مخالفت رزا و لیبکنشت با ورود آلمان به جنگ قرار دارد. رزا و لیبکنشت با تشکیل فراکسیون اسپارتاکوس در حزب سوسیال دموکرات آلمان، به مخالفت با جنگ ملی و تاکید بر جنگ طبقاتی می پردازند. اساس این مخالفت، آموزۀ مارکس در باب اتحاد کارگران جهان علیه بورژوازی جهانی است. حزب سوسیالیست که قدرت را در دست دارد به جنگ رای می دهد و فراکسیون حزبی انشعاب می دهد و حزب کمونیست آلمان را تشکیل می دهد که علیه دولت وقت قیام می کند. قیامی که به کشتن رزا و لیبکنشت می انجامد.

23 بهمن 1403

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/0/0b/Rosa_Luxemburg_%28film%29.jpg/220px-Rosa_Luxemburg_%28film%29.jpg

284 انیمیشن مزرعه حیوانات (1954)

284 انیمیشن مزرعه حیوانات (1954)

محمدامین مروتی

مزرعه حیوانات Animal farm اقتباسی از کتاب معروف جورج اورول در تعریض به انقلاب بلشویکی در روسیه است.

حیوانات یک مزرعه در واکنش به ستم صاحب مزرعۀ میخواره شان، یعنی آقای جونز (نماد تزار نیکلای)، با رهبری خوکی به نام "میجِر پیر"(نماد مارکس و لنین)، انقلاب می کنند و قدرت را به دست می گیرند.

منشوری برای رفاه و برابری حقوق تنظیم می کنند. رقابت بین خوکی به نام اسنوبال(نماد تروتسکی) و خوکی دیگر به نام ناپلئون(نماد استالین)، به نفع ناپلئون تمام می شود و او به کمک سگ های تربیت شده اش، رفته رفته امتیازات و قدرت خود را افزایش می دهد.

در اواخر داستان یک بند به منشور افزوده می شود:

«همه حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند».

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/c/cb/Animal_farm-poster-1954.jpg/220px-Animal_farm-poster-1954.jpg

22 بهمن 1403

283. معرفی سریال بچه گوزن

283. معرفی سریال بچه گوزن

بچه گوزن، یک مینی‌سریال هفت قسمتی به کارگردانی ریچارد گاد و با بازیگری خودش و اقتباسی از داستان خودزندگی‌نامه‌ای به همین نام، نوشتهٔ گاد است. غیر از گاد، جسیکا گانینگ، ناوا مائو و تام گودمن-هیل در آن ایفای نقش می‌کنند.

بچه گوزن با نقدهای مثبتی از سوی منتقدان روبه‌رو شد و بینندگان فراوانی در نتفلیکس داشت. بچه گوزن نامزد ۱۱ جایزه امی شد و چهار جایزه را دریافت کرد.

موضوع فیلم در باره مزاحمت و ورود به حوزه خصوصی زندگی افراد است و از یک زندگی واقعی الهام گرفته. دانی دان، متصدی بار، از سر دلسوزی یک فنجان چای به مشتری مارتا می‌دهد تا او را خوش‌حال کند. مارتا وابستگی شدیدی به دانی پیدا می‌کند و هر روز به بار می‌آید و او را در اینترنت اذیت می‌کند. او یک استاکر است. استاکر یعنی کسی که بر خلاف میل شخصی دیوانه‌وار کسی را تعقیب می‌کند و هدفش رسیدن به آن شخص است.

دیدن سریال را به دوستداران مسائل اجتماعی توصیه می کنم.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/c/c1/Baby_Reindeer_TV_poster.png

19 بهمن 1403

282.کتاب‌فروشی(2017)

282.کتاب‌فروشی(2017)

کتابفروشی فیلمی به کارگردانی ایزابل کوشت و بازی هنرمندانی همچون امیلی مورتیمر، پاتریشا کلارکسون، بیل نای است.

موضوع در باره خانمی است که علاقه به کتاب فروشی دارد و در شهری در یک ساختمان قدیمی اقدام به این کار می کند که با مخالفت و کارشکنی کسانی روبرو می شود که قصد خرید آن خانه قدیمی را دارند.

تنها یک نفر در شهر از کتابفروش حمایت می کند اما...

کتابفروشی، فیلمی ساده و روان است که علاوه بر سرگرم کنندگی، از ارزش ها و علائق مرتبط با کتاب سخن می گوید.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/9/96/The_bookshop_film_poster.jpg/220px-The_bookshop_film_poster.jpg

رزا لوگزامبورگ (۱۸۷۰ –۱۹۱۹)

رزا لوگزامبورگ (۱۸۷۰ –۱۹۱۹)

رزا لوکزامبورگ انقلابی یهودی و کمونیست لهستانی‌تبار بود. او از اصلی‌ترین بنیان‌گذاران اتحادیه اسپارتاکیست (بعدها:حزب کمونیست آلمان ۱۹۱۸) بود.

در سال ۱۹۱۹ در پی خیزش ژانویه، توسط دولت آلمان دست‌گیر و به هم‌راه دیگر رهبران حزب کمونیست آلمان از جمله کارل لیبکنِشْت، تیرباران شد.

رزا در دانشگاه زوریخ، با بسیاری از سوسیال دموکرات‌های روسی و شخصیت‌هایی چون گئورگی پلخانف و پاول آکسلرد آشنا شد.

رزا با حق تعیین سرنوشت ملل، به این علت که این امر جنبش بین‌المللی سوسیالیستی را تضعیف می‌کند، مخالف بود و به خاطر همین اختلاف، از حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه و حزب سوسیالیست لهستان جدا شد.

در سال ۱۸۹۸ با پایان‌نامه‌ای با عنوان «توسعهٔ صنعتی لهستان» مدرک دکترای خود را دریافت کرد. در همین سال بود که او به آلمان مهاجرت کرد و با ازدواج با یک کارگر آلمانی، گوستاو لوبک، ملیت این کشور را به دست آورد و به حزب سوسیال دموکرات آلمان پیوست.

در این دوران او یکی از کتاب‌های معروفش «اصلاح یا انقلاب» را نوشت. در این کتاب رزا علیه جنبش تجدیدنظرطلبی که توسط ادوارد برنشتاین رهبری می‌شد، به پا خاست و با همکاری کسانی چون کارل کائوتسکی، مانع از تسلط خط برنشتاین بر حزب شد.

در حین انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، لوکزامبورگ علیه احزاب منشویک و سوسیالیست انقلابی، از حزب بلشویک، حمایت می‌کرد.

در سال ۱۹۰۶، رزا نظریهٔ «اعتصاب عمومی» را پی‌ریزی کرد و از به عنوان «مهم‌ترین سلاح انقلابی پرولتاریا» نام برد. این نظریه دعواهای جدی را در حزب سوسیال دموکرات آلمان ایجاد کرد و آگوست ببل و کارل کائوتسکی را به مخالفت با رزا واداشت. او به آلمان بازگشت و یکی از آثار معروفش «انباشت سرمایه» (۱۹۱۳) را در همین سال‌ها نوشت. این کتاب توصیفی است از حرکت سرمایه‌داری به سمت امپریالیسم.

در گیر و دار وقوع جنگ جهانی اول، او به هم‌راه یک سوسیالیست آلمانی، کارل لیبکنشت، فراکسیونی با تمایلات انقلابی در حزب سوسیال دموکرات آلمان ایجاد کردند و آن را «اسپارتاکیست» نام نهادند.

علت ایجاد این فراکسیون، اختلاف نظر «اسپارتاکیست‌ها» با موضع حزب سوسیال دموکرات که از حملهٔ آلمان و الحاق سایر ممالک به وسیلهٔ آن حمایت می‌کرد، بود. لوگزامبورگ، این سیاست حزب سوسیال دموکرات آلمان را «سوسیال شووینیستی» می‌خواند. اتحادیهٔ اسپارتاکوس، خود را انترناسیونالیست نامید و علیه سیاست «ناسیونال شووینستی» حزب سوسیال دموکرات به پا خاست و به تبلیغ این ایده می‌پرداخت که سربازان آلمانی باید سلاح‌هایشان را به سمت دولت آلمان برگردانند و آن را سرنگون کنند.

به خاطر مخالفت آشکار و علنی او با جنگ، رزا، دوباره، و این‌دفعه به هم‌راه لیبکنشت، زندانی شد. لوکزامبورگ در زندان، «جزوه یونیوس» و «انقلاب روسیه» که شاید مشهورترین کتاب‌های او هستند را نوشت. در «جزوهٔ یونیوس» لوکزامبورگ از بنیادهای نظری اسپارتاکیست‌ها می‌گوید و در «انقلاب روسیه» نگاهی اجمالی به روسیه و قدرت‌گیری حزب بلشویک دارد. در سال ۱۹۱۸، دولت آلمان، پس از پایان جنگ، لوکزامبورگ را آزاد کرد و رزا بلافاصله شروع به ادامهٔ فعالیت‌های خود کرد.

چند ماه بعد از آنکه رزا به همراه کارل لیبکنشت، حزب کمونیست آلمان را تشکیل دادند، در نوامبر ۱۹۱۸ با مشارکت و هم‌کاری او، خیابان‌های برلین صحنهٔ درگیری‌های مسلحانه اتحادیهٔ اسپارتاکوس (همان فراکسیون اسپارتاکیست‌ها) می‌شود.

دولت سوسیالیست آلمان به ریاست جمهوری فریدریش ابرت، برای سرکوب شورش اسپارتاکیست‌ها با ارتش آلمان به توافق رسید. همزمان اطلاعیه‌هایی برای ترغیب مردم به افشای محل اختفای رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت بر دیوارهای برلین نقش می‌بندد:

"اگر می‌خواهید صلح، کار و نان داشته باشید رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت را بکشید".

بالاخره روز پانزدهم ژانویه ۱۹۱۹ محل اختفای آنها لو رفت. پس از دشنام، یک سرباز با ضربات قنداق تفنگ بر سر او می‌زند و یک ستوان نیز با اسلحه خود به شقیقه او شلیک می‌کند و جسد رزا لوکزامبورگ در کانالی در برلین انداخته می‌شود. پیش از او، کارل لیبکنشت نیز در همین شرایط کشته شد.

لوکزامبورگ، در سرزمینی به دنیا آمده بود که خود جزئی از امپراتوری عظیم روسیه به‌شمار می‌آمد. پس از به قدرت رسیدن نیز از بلشویک‌ها حمایت کرد و آن‌ها را «وفاداران همیشگی به سوسیالیسم بین‌المللی» نامید. البته بعد از قدرت‌گیری «دیکتاتورمابانه‌ی» (به زعم او) حزب بلشویک، رزا اختلافاتی با لنین و یارانش پیدا کرد.

مهم‌ترین کتاب رزا در مورد روسیه، که تقریباً مشهورترین اثر او نیز هست، «انقلاب روسیه» بود. در این کتاب او علی‌رغم سمپاتی به بلشویک‌ها، به قدرت‌گیری دیکتاتور مابانهٔ حزب بلشویک هشدار می‌دهد و آن را خارج از موازین دیکتاتوری پرولتاریا، مفهومی که توسط کارل مارکس ایجاد شده بود، می‌دانست. رزا در مورد دیکتاتوری پرولتاریا می‌گوید:

«بله دیکتاتوری! اما این دیکتاتوری شامل نحوهٔ کاربرد دموکراسی و نه نابودسازی آن است. این دیکتاتوری شامل حملات جانانه و قاطع بر حقوق و روابط اقتصادی خوب محافظت شدهٔ جامعهٔ بورژوایی است که بدون یک تحول سوسیالیستی ناممکن است. اما این دیکتاتوری کار یک طبقه‌است نه یک اقلیت پیشاهنگ که به نام طبقه عمل می‌کند، بدین معنا که این دیکتاتوری می‌باید گام به گام از طریف مشارکت فعالانهٔ توده‌ها به پیش رود و زیر نفوذ مستقیم آن‌ها و تحت کنترل فعالیت عمومی باشد. چنین دیکتاتوری می‌بایست برخاسته از آموزش سیاسی رشد یابندهٔ توده‌های مردم باشد.»

رزا با تلاش‌های دولت تازه تأسیس شوروی برای برقراری صلح در تمام جبهه‌ها و امضای قرارداد برست-لیتوسک (با آلمان) به مخالفت برخاست. او این مخالفت را در کتاب «تراژدی روسی» ابراز کرده‌است.

کتاب‌شناسی:

برخی از مهم‌ترین کتاب‌های رزا لوکزامبورگ به شرح زیر اند:

توسعه صنعتی لهستان، ۱۸۹۸.

اصلاح یا انقلاب، ۱۹۰۰.

بحران سوسیالیستی در فرانسه، ۱۹۰۱.

اعتصاب عمومی (کتاب)، ۱۹۰۶.

مسئلهٔ ملی، ۱۹۰۹.

نظریه و عمل (پلمیکی در برابر نظریهٔ اعتصاب عمومی رفیق کائوتسکی)، ۱۹۱۰.

انباشت سرمایه، ۱۹۱۳.

انباشت سرمایه: یک ضد-نقد، ۱۹۱۵.

انقلاب روسیه، ۱۹۱۸.

آثار ترجمه شده به فارسی

اصلاح یا انقلاب؟ - رزا لوکزامبورگ – ترجمه:اسدالله کشاورزی- نشر آزادمهر

منبع: ویکی پدیا

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۳ (هر نفس آواز عشق)

شرح غزل شمارهٔ ۴۶۳ (هر نفس آواز عشق)

مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

محمدامین مروتی

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

مولانا صدای عشق را از هر جهت می شنود و از ما دعوت به پروز به عالم عشق می کند.

ما به فلک بوده‌ایم، یار ملک بوده‌ایم

باز همان جا رویم، جمله که آن شهر ماست

مولانا به ما می گوید ما انسان ها از بهشت آمده ایم و همنشین فرشتگان بوده ایم. بیایید به موطن خود برگردیم.

خود ز فلک برتریم، وز ملک افزونتریم

زین دو، چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست

مقام ما از فلک و ملک برتر است. ما از خداییم و به او برمی گردیم.

گوهر پاک از کجا، عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدیت، بار کنید این چه جاست؟

گوهر پاک بشر نسبتی با عالم خاک ندارد. مولانا می گوید از این جا اسباب کشی کنیم.

بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما

قافله سالار ما، فخر جهان مصطفاست

بخت یار ماست. جانمان را هم در این راه می دهیم. زیرا رهبر ما پیامبر است.

از مه او مه شکافت، دیدن او برنتافت

ماه چنان بخت یافت، او که کمینه گداست

از شرم ماه رخ پیامبر، ماه آسمان، دو نیم شد. ماه به این دو نیم شدن مفتخر است. او کمترین گدای پیامبر است.

بوی خوش این نسیم، از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال، زان رخ چون والضحاست

بوی خوش نسیم عشق، از عطر زلف پیامبر است. درخشش ذهن و فکر ما از روی تابناک اوست.

در دل ما درنگر، هر دم شق قمر

کز نظر آن نظر، چشم تو آن سو چراست؟

ای پیامبر به جای ماه، به دل ما بنگر که در هوای نگاه تو، هر دم به دو نیم می شود.

خلق چو مرغابیان، زاده ز دریای جان

کی کند این جا مقام، مرغ کز آن بحر خاست

بشر مانند مرغابی اهل دریای معنی است. مقامش این عالم خاکی نیست و دل با دریا دارد.

بلک به دریا دریم، جمله در او حاضریم

ور نه ز دریای دل، موج پیاپی چراست؟

ما هم اینک هم در دریای معانی غوطه وریم. این زیر و زبر شدن های دل های مان نشانۀ امواج دریای معناست.

آمد موج الست، کشتیِ قالب ببست

باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست

موج دریای معنی، همان موج الست است. یعنی قول و قراری که با خدا داریم که عاشق او باشیم. این موج معنا یعنی ارواح و ذریات بشر، ابتدا وارد جسم می شوند و بعد قالب و کشتی جسم را می شکنند تا به عالم الست برگردیم که در وصال بودیم.

20 بهمن 1403

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ (من و تو)

شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ (من و تو)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل حاکی از وحدت روح دو انسان در عین جدا بودن قالب هایشان است. این که دو انسان می توانند با هم یکی شوند. رویدادی که برای شمس و مولانا در عمل اتفاق افتاده است. غزل 2241 شرح این وحدت و یکی شدن است.

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

خوشا دمی که من و تو با هم باشیم در حالی که جانمان یکی گردد و جسممان دو تا باشد.

دادِ باغ و دمِ مرغان، بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم، به بستان من و تو

وقتی من و تو به باغ وارد شویم، میوه های باغ و صدای پرندگان چون آب حیات، زندگی دوباره می بخشد.

اختران فلک آیند به نظّاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان، من و تو

حتی ستارگان فلک تماشاگر ماه نورانی و روشنِ ارتباط ما می شوند.

من و تو، بی‌من و تو، جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافاتِ پریشان، من و تو

من و تو، فارغ از سخنان بیهودۀ دیگران، نفسانیت مان را کنار می گذاریم و یکی می شویم.

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو

در این حالت خنده ما از سر ذوق و چنان شیرین خواهد بود، که ملائک هم از این شیرینی، برخوردار خواهند شد و لذت خواهند برد.

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

من و تو از همین گوشۀ کوچک، شرق و غربِ عالم را سیر می کنیم.

به یکی نقش، بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

در این دنیای خاکی یک نقش داریم و در عالم دیگر هم شیرین کام هستیم.

20 بهمن 1403

عدالت از منظر اخلاق

عدالت از منظر اخلاق

محمدامین مروتی

"عدالت" یکی از کتاب های مهم مایکل سندل، متفکر جماعت گرا(کمونیتارین) است که با مقایسه دیدگاه های سه گانۀ فایده گرا، وظیفه گرا و فضیلت گرا می کوشد، نگاه خود را پیش نهد.

این کتاب توسط "حسن افشار" ترجمه و "نشر مرکز" آن را منتشر کده است.

فایده باوری:

از منظر فایده گرایی، کار خوب آن است که بیشترین سود را به بیشترین افراد برساند.

تشخیص عدالت از ظلم و خوبی از بدی، در شرایط متعارف چندان دشوار نیست اما در شرایط غیرمتعارف این تشخیص ممکن است پیچیده شود. مثلاً کشوری که متعهد به منع شکنجه است، تروریست هایی را دستگیر می کند که تخلیۀ اطلاعات شان می تواند جان تعداد زیادی انسان را نجات دهد.

در موردی که مایکل سندل تعریف می کند یک گروه جستجوی آمریکایی به سه چوپان برمی خورد و بر سر کشتن یا آزاد کردنشان بین اعضا اختلاف بروز می کند. رئیس گروه به مسئولیت خود آنان را آزاد می کند ولی آن ها به طالبان گزارش می دهند و موجب محاصره و کشته شدن گروه و 16 نفر دیگر می شوند.

رئیس گروه که از مهلکه جان به در برده، از آزاد کردن چوپان ها پشیمان می شود.

اما اگر قضاوت را نه بر نتیجه، بلکه بر نیت بگذاریم، تصمیم او درست بوده است. او از قبل نتیجه را نمی دانسته و در آن شرایط کارش درست بوده ولی اگر نتیجه را از قبل می دانست، می توان گفت کارش غلط بوده.

یعنی قضاوت به دیدگاه ما بستگی دارد که نتیجه گرا یا نیت گرا باشیم.

مثال دیگر احتکار و گرانفروشی در زمان جنگ است. طبق منطق بازار آزاد مداخله دولت و مبارزه با گرانفروشی در این شرایط هم غلط است. اما تبصره ی این وضعیت آن است که در چنین شرایطی بازار آزادی وجود ندارد که حق انتخاب با خریدار باشد و این گرانفروشی در واقع نوعی باجگیری و فرصت طلبی است. بازار بی مهار نه آزاد است و نه عادلانه.

بنتام می گفت کسی که بخواهد فایده باوری را نقد کند باز ناچار است از فایده باوری استفاده کند. چون فضیلت ها هم نهایتاً برای خشنودی انسان فضیلت مندند. رعایت حقوق دیگران یک فضیلت است که اسباب خشنودی من و دیگران می شود.

اشکالاتی که به فایده باوری گرفته شده است، غالباً شامل مثال های نادر و شاذ است. ذکر موارد نادری است که...

ادامه نوشته

مخلص کتاب "اخلاق"

مخلص کتاب "اخلاق"

محمدامین مروتی

مهمترین کتاب اسپینوزا "اخلاق" است که در پنج بخش تنظیم شده است.خدا، نفس، عواطف، بندگی عواطف و قدرت عقل. کتابی دشوار خوان که به سبب استفاده از روش هندسی، پیچ و تاب بسیاری پیدا کرده است.

خدای اسپینوزا:

اسپینوزا یک فیلسوف عقلگرا و غیرتجربی ست. لذا در کتاب "اخلاق" می کوشد با روش هندسی و ریاضی و با براهین اخلاقی متعدد ثابت کند که همه وجود یک جوهر واحد است و آن خداست که شامل طبیعت و ماده و انسان هم می شود. اراده آزاد و اختیار وجود ندارد. همه چیز بر وفق ضرورت در عالم کار می کند. شر و خیر هم وجود ندارد و انسان بر اساس تخیل و نه تفکر عقلانی، شر و خیر را بر اساس منافع و خوشامدهای خود تعریف می کند. انسان خودخواهانه گمان می کند عالم برای او آفریده شده است و خود را میزان همه چیز تصور می کند.

اسپینوزا کتاب را با تعریف خدا شروع می کند و او را موجودی "مطلقا نامتناهی" متقوم از صفات نامتناهی سرمدی تعریف می کند. همانگونه که تصور و وجود دایرۀ مربع مستلزم تناقض است، تصور خدایی خارج از این تعریف نیز تناقض مند است.

وجود خدا در خود اوست زیرا در غیر این صورت وجودش ضروری نیست و ممکن می شود.

در عالم یک جوهر بیشتر وجود ندارد و گرنه جواهر یکدیگر را محدود می کنند که با تعریف نامتناهی بودن جوهر در تناقض است. صفات و عوارض جوهر نیز عین ذات اوست. هم علت موجده اشیاست و هم علت مبقیه شان. در همه عالم امر ممکن الوجود نداریم. همه چیز واجب الوجود است و آن خداست.

دعا:

عقل خدا بالفعل است نه بالقوه، لذا عبادت و دعا اراده او را تغییر نمی دهد. خدا تابع علت غایی نیست و هدفمند عمل نمی کند و همه علل غایی ساخته ذهن بشر است. زیرا خدا نمی تواند نیازمند به چیزی خارج از خود باشد وگرنه ناقص است.

علت و معلول:

اما انسان که عادت به تخیل دارد، تصورش از علت و معلول در سطح حالات و عوارض است در حالی که من اسپینوزا از جوهر سخن می گویم نه احوال و صفات. جوهر تجزیه ناپذیر است. تعدد برنمی دارد. نامتناهی است. آب از این جهت که آب است قابل تجزیه است. به وجود می آید و نابود می شود ولی از این جهت که جوهر است، نامتناهی و ضروی و تجزیه ناپذیر است.

جبر:

خدا تنها علت مختار است اما نه به این معنی که مثلث را مدور کند یعنی خلاف ضرورت و تعریف اشیا عمل کند. مثلث، از ازل تا به ابد، سه ضلع دارد و مجموع زوایایش 180 درجه است. والدین علت ایجاد اولاد اند ولی موجد ذات اولاد نیستند.

ماهیت نفس و آگاهی:

آگاهی و ذهن بشر به ضرورت از ذات خدا ناشی می شود زیرا خودش بالذات، واجب الوجود نیست. در واقع ذهن و آگاهی بشر یکی از صفات خداست و بدن انسان هم یک صفت دیگر آن. "بنابراین انسان در خداست."

نفس انسان جزئی از عقل بی نهایت خداست. وقتی می گویم انسان چیزی را درک می کند، در واقع جز این نمی گوییم که خدا آن را تصور کرده است. اما تفکر خدا بالفعل است.

نفس خود را از طریق ادراک صفات جسم می شناسد.

شناخت می تواند توهمی و تخیلی یا استدلالی یا شهودی باشد. شناخت توهمی بر اساس حس و عواطف است. شناخت استدلالی بر اساس عقل. اما کامل ترین نوع شناخت، شهودی است. تنها شناخت شهودی تام است.

"نفس انسان به ذات نامتناهی و سرمدی خداوند شناخت تام دارد."

عواطف:

اسپینوزا در بخش سوم کتابش به "عواطف" می پردازد.

او شادی را بالذات خیر و با کمال متناظر و اندوه را بالذات شر می داند. عشق را شادیی که علت خارجی دارد. خودبزرگ بینی و خودکوچک بینی را مخالف طبیعت بشر می داند. شهرت طلبی و شهوترانی . زیاده طلبی را عواطف افراطی تلقی می کند.

و در بخش چهارم می گوید اگر عواطف تحت هدایت عقل قرار نگیرند انسان را به برده و بندۀ خود تبدیل می کنند و آن حالتی است که انسان قادر به کنترل عواطف خود نیست.

اما خیر چیزی است که برای انسان مفید است و انسان طبیعتأ به خیر گرایش دارد. اسپینوزا می گوید: "بر طبق فضیلت عمل کردن عبارت از زیستن تحت هدایت عقل بر مبنای آنچه برای انسان مفید است."

و "عالی ترین خیرِ نفس، شناخت خداست."

و اختلاف افراد بشر ناشی از این است که وفق عواطف می زیند نه وفق عقل. (قضیه 34 و 35) زیرا اصحاب فضیلت خیر دیگران را چون خیر خودشان می خواهند. (قضیه 37) و نفرت و خشم را با عشق و کرامت پاسخ می دهند. (قضیه 46)

"خوشبختی یا سعادت اعلای انسان عبارت از تکمیل عقل است که باعث آرامش خاطر انسان می شود و آرامش خاطر از شناخت شهودی خدا نشأت می گیرد و تکمیل عقل و فاهمه چیزی جز فهم خداو صفات و افعال او نیست."

عشق عقلانی:

اسپینوزا در بخش پنجم ضرورت هدایت عواطف تحت فرمان عقل را عین آزادی می داند. وی در این قسمت نقدی به فلسفه دوجوهری دکارت در باب ذهن و بدن دارد.

او بر این باور است که پس از مرگ بدن، ذهن انسان در آگاهی خدا باقی می ماند و سرمدی است. (قضیه 23) زیرا به وسیله خدا تصور شده است. (قضیه 30)

خدا عشقی عقلانی به خود دارد (قضیه 35) و عشق عقلانی نفس ما به خدا جزئی از عشق نامتناهی خدا به خودش است. (قضیه 36)

منبع:

اخلاق، باروخ اسپینوزا، ترجمه محسن جهانگیری، نشر دانشگاهی، 1364

19 بهمن 1403

دفاع از طریق نقد

دفاع خوب از طریق نقد

محمدامین مروتی

پوپر به درستی می گفت که رشد یک نظریه و فکر، حاصل جستجوی نقاط ضعف آن و برطرف کردن شان است. جستجوی نقاط قوت، جز درجا زدن و ایستادن، نتیجه ای ندارد.

یک چپ واقعی خودش قبل از دیگران باید دنبال نقاط ضعفش برود و به بازخوانی متون چپ بپردازد. همینطور یک دین دار واقعی، یک ملی گرای واقعی، یک مشروطه خواه واقعی یا جمهوری خواه واقعی و الخ. در حالی که در میان ما عکس موضوع جریان دارد. به دنبال نقاط قوت تفکر منتسب به خود و نقاط ضعف تفکر منتسب به دیگری می رویم. پیداست که این راه به ترکستان است و ما هرگز به هم نمی رسیم و این به معنی تنازع بی پایان است و این تنازع به معنی حل نشدن مسئله ایران.

یک چپ دموکرات باید حسابش را از استالین جدا کند تا دیگران بفهمند چپ دموکرات هم وجود دارد و اتفاقاً در این مسیر باید پیگیر تر از راست باشد.

همچنان که یک متدین دموکرات باید حسابش را از داعش و طالبان جدا کند و در این مسیر مصرتر باشد تا همگان بدانند می توان دیندار بود و دموکرات باقی ماند.

این موضوع در مورد ملی گرایان هم صادق است. آنان باید مشتاق تر و پی گیرتر از هر کس دیگری ملی گرایانی چون هیتلر را نقد کنند.

تمام هم و غم من این بوده و این هست که بگویم در همه گروه های فکری، طیف های خوب و بد، دموکرات و مستبد، ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک وجود دارد و همه را نباید به یک چوب راند.

بنابراین این تفکر که نقد چپ استالینی به ضعف چپ می انجامد اندیشه ای به غایت خطرناک است. همچنان که نقد دین ایدئولوژیک و نقد ناسیونالیسم فاشیست. برای اعاده حیثیت از چپ دموکرات باید تفکر استالینی را بیرحمانه نقد کرد و در این کار باید از راست سبقت گرفت. برای اعاده حیثیت از دین باید تفکر داعشی را بیرحمانه نقد کرد و از بی دینان سبقت گرفت و برای اعاده حیثیت از ملی گرایی معتدل باید نازیسم و فاشیسم و شوینیسم را نقد کرد و از چپ ها و انترناسیونالیستها پیشی گرفت.

8 اسفند 1403

حرفی از آن هزاران....

آیه هفته:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا لِمَ تَقولونَ ما لا تَفعَلونَ: ای کسانی که ایمان آورده‌اید! چرا سخنی می‌گویید که عمل نمی‌کنید؟ (صف/۲)

شعر هفته:

همه عالم تن است و ایران دل

نیست گوینده زین قیاس، خجل (نظامی گنجوی)

کلام هفته:

نورِ دورترین ستارگان دیرتر از همه به انسان می‌رسد و تا زمانی که نرسیده است، انسان انکار می‌کند که در آن‌جا ستارگانی وجود دارد. «هر جانی به چند قرن فرصت نیاز دارد تا او را بفهمند؟» (فراسوی نیک وبد/ فریدریش نیچه)

داستانک:

در باب شور و اشتیاق به علم آموزی از "زمخشری" نقل می کنند که هنگام مرگ از او پرسیدند که در این لحظات چه آرزویی را در زمان حیات خودت برنیامده می دانی؟ گفت تنها حسرتی که می برم این است که دارم می میرم در حالی که بالاخره ندانستم که کلمة "حتی" اسم است یا حرف؟

در باب وحید دستگردی که مهم ترین شارح نظامی بود هم نقل است که به درک معنای 500 بیت از اشعار نظامی نرسید و می گفت آرزو دارم پس از مرگ و در دنیای دیگر به خدمت او برسم و معنی این ابیات را از وی بپرسم.

طنز هفته:

به دوستم میگم چرا سرت رو هنوز خیس نکرده، شامپو میزنی؟

میگه اگه سواد داشته باشی روش نوشته برای موهای خشک! 😐😂😁😄😂😅😄😂