عدالت از منظر اخلاق

محمدامین مروتی

"عدالت" یکی از کتاب های مهم مایکل سندل، متفکر جماعت گرا(کمونیتارین) است که با مقایسه دیدگاه های سه گانۀ فایده گرا، وظیفه گرا و فضیلت گرا می کوشد، نگاه خود را پیش نهد.

این کتاب توسط "حسن افشار" ترجمه و "نشر مرکز" آن را منتشر کده است.

فایده باوری:

از منظر فایده گرایی، کار خوب آن است که بیشترین سود را به بیشترین افراد برساند.

تشخیص عدالت از ظلم و خوبی از بدی، در شرایط متعارف چندان دشوار نیست اما در شرایط غیرمتعارف این تشخیص ممکن است پیچیده شود. مثلاً کشوری که متعهد به منع شکنجه است، تروریست هایی را دستگیر می کند که تخلیۀ اطلاعات شان می تواند جان تعداد زیادی انسان را نجات دهد.

در موردی که مایکل سندل تعریف می کند یک گروه جستجوی آمریکایی به سه چوپان برمی خورد و بر سر کشتن یا آزاد کردنشان بین اعضا اختلاف بروز می کند. رئیس گروه به مسئولیت خود آنان را آزاد می کند ولی آن ها به طالبان گزارش می دهند و موجب محاصره و کشته شدن گروه و 16 نفر دیگر می شوند.

رئیس گروه که از مهلکه جان به در برده، از آزاد کردن چوپان ها پشیمان می شود.

اما اگر قضاوت را نه بر نتیجه، بلکه بر نیت بگذاریم، تصمیم او درست بوده است. او از قبل نتیجه را نمی دانسته و در آن شرایط کارش درست بوده ولی اگر نتیجه را از قبل می دانست، می توان گفت کارش غلط بوده.

یعنی قضاوت به دیدگاه ما بستگی دارد که نتیجه گرا یا نیت گرا باشیم.

مثال دیگر احتکار و گرانفروشی در زمان جنگ است. طبق منطق بازار آزاد مداخله دولت و مبارزه با گرانفروشی در این شرایط هم غلط است. اما تبصره ی این وضعیت آن است که در چنین شرایطی بازار آزادی وجود ندارد که حق انتخاب با خریدار باشد و این گرانفروشی در واقع نوعی باجگیری و فرصت طلبی است. بازار بی مهار نه آزاد است و نه عادلانه.

بنتام می گفت کسی که بخواهد فایده باوری را نقد کند باز ناچار است از فایده باوری استفاده کند. چون فضیلت ها هم نهایتاً برای خشنودی انسان فضیلت مندند. رعایت حقوق دیگران یک فضیلت است که اسباب خشنودی من و دیگران می شود.

اشکالاتی که به فایده باوری گرفته شده است، غالباً شامل مثال های نادر و شاذ است. ذکر موارد نادری است که به قاعده فایده باوری ضربه می زند ولی کلیت آن را نقض نمی کند. مثل این که شکنجه یک تروریست برای پی بردن به محل یک بمب گذاری جایز است یا نه؟ یا سوالی سخت تر: آیا برای به حرف آوردن این تروریست می توان بچه اش را شکنجه کرد؟ آیا به جان هم انداختن بردگان برای لذت بردن تماشاگران، جایز است یا نه؟ و در دوران متاخر به جان هم انداختن سگ ها یا خروس ها برای لذت بردن تماشاگران جایز است یا نه؟

طبعاً فایده باوری تا جایی یک نحله اخلاقی است که نیت فایده باور هم یک نیت خوب باشد. بنیانگذاران این مکتب یعنی بنتام و میل قطعاً انسان هایی اخلاقی بوده اند و با نیت خوب به فایده باوری رسیده اند.

برای پاسخ دادن به همین موارد و مثال های استثنایی و نقض هم استدلالاتی شده. مثلاً جان استوارت میل لذت ها را تنها از جهت کمی و عددی نمی سنجد و لذایذ کیفی را والاتر از لذایذ سطحی می داند و برتراند راسل لذایذ دوام دار را بهتر از لذایذ کوتاهمدت و گذرا می داند.

طبیعتاً لذت خروس بازی و تماشای نبرد گلادیاتورها، لذایذ والا و ماندگاری نیستند. در واقع شدت و مدت منافع مهمتر از منافع آنی و زودگذر است. طبیعتاً فرهنگ بشری در این انتخاب موثر است. برای انسان های با فرهنگ و دوربین کیفیت و شدت و مدت لذت مهمتر از کمیت و در دسترس بودن آن است.

میل علاوه بر آن در فایده باوری حقوق اقلیت را هم لحاظ کرد و گفت درست است که در حکومت اکثریت، بیشترین خشنودی نسبت به حکومت اقلیت مندرج است اما می توان فایده را وسیع تر معنی کرد و گفت بیشترین منافع پایدار و نهایی بشر، در گرو رعایت حقوق اقلیت است. به علاوه اقلیت مخالف به اکثریت کمک می کند ضعف هایش را پیدا و برطرف کند.

به علاوه ارزیابی مفید بودن یک عمل به عرف و روزگار نیز بستگی دارد. اگر زمانی نبرد گلادیاتوری، قبح نداشته امروز دارد.

فایده باوری بیش از سایر نحله های اخلاقی استعداد سیاست ورزی و عمومی شدن دارد.

لیبرتاریانیسم یا اختیارگرایی:

اختیارگرایی یک تئوری فلسفی برای تایید سازوکار بازار است.

اولین بار جان لاک بود که دفاعی فلسفی از حق مالکیت انسان به عمل آورد هر چند که نهایتاً برای مطلق کردن این حق به خدا پناه برد.

رابرت نوزیک می گوید همچنان که انسان اختیار جسم خود را دارد، اختیار مایملک خود را هم دارد و همچنین اختیاردار ثمرات کار خود نیز هست. لذا اقداماتی مانند گرفتن مالیات که ناقض این اختیار است، ترویج نوعی "بردگی" است. هر نوع دخالت دولت برای بازتوزیع ثروت- آن گونه که در دولت های رفاه وجود دارد- همین حکم را دارد. گرفتن مالیات عین آن است که کسی را وادار به کار اجباری و بیگاری کنیم و بدون رضایت او، حاصلش را به دیگری بدهیم. مالیات گرفتن که یک نوع دزدی خیرخواهانه و رابین هودی است. حتی اگر کسی در یک انتخابات دموکراتیک به دولت حق بازتوزیع ثروت را بدهد، حقوق فردی او رعایت نشده است.

نوزیک در کتاب "آنارشی، دولت و اتوپیا" (1974) استدلال می کند بازتوزیع ثروت فقط در زمانی موجه است که در کسب ثروت یا انتقال آن بی عدالتی وجود داشته باشد. یعنی ثروت از راه نامشروع کسب یا منتقل شده باشد. اما ثروتی که حاصل داد و ستد آزاد بوده یا به رسم هدیه به کسی رسیده باشد، از این شروط آزاد است.

حتی اگر بازار آزاد به بهره وری اقتصادی منجر نمی شد، از جهت حفظ حقوق و آزادی فردی، موجه می بود.

لذا دولت باید حداقلی باشد و جز نظارت بر رعایت قوانین و حفظ صلح و ممانعت از دزدی و زورگویی وظیفه ای نداشته باشد.

میلتون فریدمن(1912-2006) در کتاب "سرمایه داری و آزادی" (1962) نظام تامین اجتماعی و بازنشستگی و قانون حداقل دستمزد را مصداق دخالت دولت در آزادی فرد می داند و می گوید افراد اگر می خواهند خودشان باید برای آینده پس انداز نمایند و نباید بدان مجبور شوند. از این فراتر، دولت نباید پروانه اشتغال صادر کند. اگر آرایشگری موی سر را خوب اصلاح نمی کند مورد اقبال قرار نمی گیرد و خودبه خود از بازار حذف می شود و لازم نیست پروانه داشته باشد. حتی پزشک هم نیاز به پروانه طبابت ندارد اما خدمات باید توسط موسسات خصوصی رتبه بندی شوند تا مردم بدانند به کدام می توانند اعتماد بیشتری کنند.

لیبرتارین ها حتی اجبار موتورسواران به استفاده از کلاه ایمنی، مبارزه با تن فروشی و همجنس گرایی و حتی زنا را مخالف آزادی فردی می دانند. به نظر ایشان، یک بیمار دیالیزی حق دارد کلیه اش یا حتی دو کلیه اش را بفروشد.

همچنین انسان ها باید حق خودکشی و پایان دادن به زندگی خود را هم داشته باشند ولو اینکه بیماری قابل معالجه داشته باشد. یعنی صحبت فقط بر سر ترحم و اخلاق نیست بلکه بر سر حقوق فردی است.

این در حالی است که محافظه کاران (مثلاً ترامپ) در عین طرفداری از مکانیسم بازار، در مسائل فرهنگی نظیر حق سقط جنین و پورنوگرافی با لیبرتارین ها زاویه دارند. برعکس، طرفداران دولت رفاه در مسائل فرهنگی، با لیبرتارین ها وجه مشترک دارند. یعنی جنبه اقتصادی موضوع یک چیز است و جنبه فرهنگی آن یک چیز دیگر.

تفاوت فایده باوری و اختیارگرایی در این است که اختیارگرایی از منظر حق انسان نسبت به مالکیت و دارایی اش از بازار آزاد دفاع می کند ولی فایده باوری از منظر "سرجمع سود نهایی" و رفاه مردم. فایده باور می گوید توجیه بازار آزاد این است که در معامله طرفین سود می کنند.

نقد ایده بازار آزاد:

دو نقد اساسی به فایده باوری و اختیارگرایی وجود دارد:

یکی این که انتخاب در بازار همیشه آزاد و عادلانه نیست و دیگر این که بعضی فضایل انسانی را نمی توان با پول خرید. دو مثال در این باره می زنیم. خدمت اجباری و رحم اجاره ای.

یکی از مباحث مطروحه در این باب در بارۀ خدمت سربازی است که باید اجباری و همگانی باشد یا می توان آن را با پول خرید؟ سربازی باید اجباری باشد یا اختیاری؟

اختیارگرایان می گویند سربازی اجباری نوعی بردگی و بیگاری است و خدمت در ارتش باید یک حرفه و شغل مانند سایر مشاغل باشد.

مخالفانشان می گویند اولاً ارتش حرفه ای هزینه بیشتری برای جامعه دارد. ثانیاً خدمت سربازی بیشتر از روی اجبار است تا اختیار. به همین دلیل بیشتر افرادی که به خدمت در نظام یا پلیس تن می دهند، از طبقات محروم جامعه اند که امکان ادامه تحصیل نداشته اند. فرصت های برابرِ ادامۀ تحصیل برای همه اقشار فراهم نیست. ثالثاً خدمت نظام صرفاً یک شغل نیست. یک وظیفه مدنی و میهنی هم هست. تبدیل خدمت سربازی به یک کالا، شان و فضیلت آن را از بین می برد. از منظر سودگرایی می توان به استخدام لژیون سربازان خارجی دست زد ولی سرباز خارجی عرق وطنی و ملی نخواهد داشت.

امروزه بعضی ز عملیات نظامی، در شکل پیمانکاری، به شرکت های خصوصی برون سپاری می شود. مثل لشکر واگنر برای روسیه. آمریکا نیز از گروه های مشابهی استفاده می کند ولی این گروه ها علاوه بر عدم حمیت ملی، خشن تر هم عمل می کنند. شکنجه زندنیان ابوغریب در عراق نمونه ای از این موارد است.

مثال دیگر بارداری است. آیا می توان رحم زنی را برای بچه دار شدن اجاره کرد؟ پس تکلیف احساس مادری این زن چه می شود؟ آیا به صرف یک معامله برد- برد بین دو انسان عاقل و بالغ، می توان این احساس را نادیده گرفت و یا چیزهایی وجود دارد که با پول نمی تون خرید؟ آیا کسی که رحمش را اجاره می دهد با اختیار این کار را می کند یا مجبور است؟

اگر کسی تخمک زنی را بخرد و آن را به جای رحم در لوله آزمایش پرورش بدهد، ماهیت موضوع تغییر نمی کند؟

وظیفه گرایی کانت:

کانت ناقد صریح ایده سودانگاری و فایده گرایی است از آن جهت که حرمت و کرامت بشر را پاس نمی دارد و از انسان به عنوان یک وسیله استفاده می کند.

لیبرتاریانیسم هم از حقوق ذاتی بشر دفاع می کند ولی تفاوتش با کانت این است که

کانت ایده کرامت بشر را به عقل انسان برمی گرداند. انسان نباید به چشم ابزار نگریسته شود از آن جهت که موجودی عاقل است.

کانت در کتاب "مابعدالطبیعه اخلاق" (1785) به نقد فایده گرایی پرداخت. او متاثر از انقلاب های آمریکا و فرانسه، قائل به ایده جهانی و مطلق بودن حقوق بشر بود. یعنی انسان از زمان تولد با حقوقی طبیعی و خداداد متولد می شود. این ایده در اعلامیه حقوق بشر و بسیاری از قانون های اساسی کشورها، منعکس شده است.

وی معتقد بود اخلاق را نمی توان بر مبانی تجربی و امیال و غرایز بشری بنا کرد. انسان علیرغم حیوان تنها به دنبال برآوردن امیال خود نیست. امیال و سلائق، معطوف به اغراض و اهدافی خارج از خود هستند اما عمل اخلاقی هدفی خارج از خود ندارد و متکی به عقلانیت عملی است. کانت عملی را که هدفی بیرون از خود ندارد اتونومی (خودمختاری) می نامد و عملی را که معطوف به هدفی بیرون از خود است، هترونومی(دگرمختاری). و از همین جا امر اخلاقی را با مفهوم "آزادی" هم پیوند می زند. عمل اخلاقی انگیزه خارجی ندارد و معطوف به درون است. هدفی بیرون از خود ندارد. هترونومی انسان را به وسیله تبدیل می کند و این با کرامت بشری در تضاد است.

در تقابل با سودگرایی کانت می گوید عمل اخلاقی متکی به نیت است نه مامور به نتیجه. در واقع عمل اخلاقی یک انگیزه بیشتر ندارد: "انجام وظیفه" و از همین جا تئوری اخلاقی کانت، به وظیفه گرایی مشهور شده است.

حتی دلسوزی، یک عمل را اخلاقی نمی کند. نه به این دلیل که دلسوزی نادرست است بلکه به این دلیل که معطوف به حرمت ذاتی بشر نیست.

دروغ گفتن هم با حرمت ذاتی بشر منافات دارد ولو از نوع مصلحت آمیزش.

حرمت بشر از عقلی می آید که بر میل و ارادۀ او حاکم است. این ایده در مقابل نظر هابز و هیوم است که عقل را تابع و بندۀ نفس و امیال می دانستند. در واقع کانت معتقد است امر اخلاقی، امری "مطلق" است و این اطلاق، دو نشانه دارد:

یکی آن که امر اخلاقی تعمیم پذیر است و کُننده اش ابایی از این ندارد که دیگران بخواهند مانند او عمل کنند. دوم آن که انسان را غایت می داند نه وسیله. انسان است که ارزش مطلق دارد نه چیزی دیگر. پس طوری عمل کنید که انسان به وسیله تبدیل نشود. این اصل در اعلامیه حقوق بشر هم مندرج و مبنای آن قرار گرفته است.

بر همین اساس است که کانت با خودکشی به دلیل زیرپا گذاشتن حرمت بشر مخالت می کند. نمی توان برای درد نکشیدن خود را کشت زیرا در این صورت به چشم وسیله در خود نگریسته ایم.

فحشا و تن فروشی نیز به همین دلیل مذموم است. کانت قائل به ازدواج زن و شوهر بر مبنای کرامت بشر است و رابطه خارج از ازدواج-ولو با توافق طرفین- را اخلاقی نمی داند.

اختلاف کانت با اختیارگرایان در همین جاست که از نظر کانت انسان مالک تن خود نیست و بنابراین نمی تواند بر بدن خودش مانند اشیاء، اعمال مالکیت کند.

در واقع کانت باور دارد چیزی به نام عقل عملی در انسان وجود دارد، که مبنای اخلاق قرار می گیرد. مبنای اخلاق سود و زیان نیست. به این ترتیب کانت قائل به یک مبنای ماوراء الطبیعی ببرای اخلاق می شود که ربطی به عللو عوامل مادی و تجربی و طبیعی ندارد. چیزی مانند اعتقاد مسلمانان به نفخه الهی دمیده شده در بشر. مگر کسی بخواهد آزادی بشر را تکذیب کند که ناممکن است زیرا آزادی و اخلاق مفاهیمی تجربی نیستند و هر کسی در درون خود آن ها را می یابد.

کانت قرار دادن سیاست بر اساس سودگرایی و خشنودی اکثریت را نیز قبول ندارد و معتقد نیست که حکومت مشروع بر اساس قرارداد شکل گرفته باشند. زیرا در تاریخ چنین چیزی نمی بینیم و دلیل دیگر اینکه اصول اخلاقی را نمی توان بر مبانی تجربی استوار کرد. اما چگونه می توان سیاست اخلقی را بر مبنای عقل عملی تنظیم کرد؟ کانت در این باب سخن چندانی نگفت ولی دو قرن بعد جان رالز سعی کرد جواب این پرسش را بدهد.

حجاب بی خبریِ جان رالز(1921-2002):

جان رالز در کتاب "نظریۀ عدالت"(1971) می پرسد قرارداداجتماعی که روسو از آن سخن می گفت کی و کجا مورد توافق قرار گرفته است؟ لاک گفته بود این توافق، "تلویحی" است و کانت از "توافق فرضی" سخن گفته بود.

رالز با فرضی بودن این توافق، موافق است و برای محک زدن عادلانه بودن آن، ما را به پس "پردۀ بی خبری" می برد تا شرایط را برای قضاوت عادلانه مان فراهم سازد.

پرده بی خبری، مکانی فرضی است که اگر ما را در آن جا گرد هم آورند تا در باب شرایط عدالت نظر دهیم، قاعدتاً روی دو اصل توافق خواهیم کرد: اول آزادی های اولیه و دوم تامین حداقلی از رفاه و معیشت برای همگان.

اما از کجا معلوم است که ما روی این دو اصل توافق خواهیم کرد؟ از آن جا که قرار فرضی این است که ما به شکلی تصادفی به زمین پرتاب می شویم به گونه ای که از قبل مشخص نیست کدام یک از ما در چه سرزمینی و با چه شرایطی فرود خواهیم آمد. به ما می گویند قراردادی با هم ببندید که متضمن شرایطی حداقلی و مشابه برای همه آدم های روی زمین باشد. در این شرایط ما ناچاریم برای خاطر خودمان هم که شده، روی آزادی و رفاه حداقلی برای همگان توافق کنیم تا اگر در بدترین مکان دنیا هم فرود آمدیم، چیز زیادی از دست نداده باشیم و امکان رسیدن به زندگی دلخواه را داشته باشیم.

رالز می گوید به طور کلی، یک توافق عادلانه باید دو شرط داشته باشد: اولاً آزادانه و آگاهانه باشد و ثانیاً متضمن سود طرفین باشد.

آگاهانه باشد تا یک طرف روی سر دیگری کلاه نگذارد.

قراردادی کامل و عادلانه است که در آن، طرفین، اطلاعات و قدرت چانه زنی برابری داشته باشند. در پسِ حجاب بی خبری، چنین شرایطی مهیاست.

رالز می گوید در چنین جامعه ای اختلاف ثروت و درآمد اگر به نفع طبقات محروم باشد، مجاز است. مثلاً درآمد بالای پزشکان، باعث ارتقای خدمات درمانی در مناطق محروم می شود. دستمزد بالای هنرپیشه ها و ورزشکاران همین حکم را دارد.

رالز در نقد سایر نظریه های عدالت مانند سودانگاری و اختیارگرایی می گوید مزیت آن ها نسبت به نظام فئودالی این است که به همگان اجازه شرکت در رقابت را می دهند ولی اشکال شان این است که دونده ها همه از یک نقطه شروع به دویدن نمی کنند و موفقیت برنده ها تابعی از عوامل جبری مثل به دنیا آمدن در خانواده ای متمول می شود.

رالز می گوید شایسته سالاری گزینه بهتری است چون همه از یک نقطه شروع به دویدن می کنند و دارای فرصت برابرند. ولی شایسته سالاری هم متضمن عدالت نیست. زیرا کسی که پاهای بلندتر و استعداد دویدن سریع تری دارد، این استعداد را به سعی و تلاش خود کسب نکرده و از شکم مادرش آورده است. یعنی در اینجا هم برنده شدن تابع عوامل جبری است.

رالز می گوید نظریه های فایده باور و اختیارگرا و شایسته سالارانه در باب عدالت، به جبر آلوده اند.

پس باید دنبال نظریه ای باشیم که بدون ایجاد مانع برای استعدادهای برتر، خیر این استعدادها را به همه برساند. استعداد آن ها نباید تنها مال خودشان باشد. به دو دلیل یکی آن که این استعداد، آوردۀ خود انان نیست و دوم آن که اگر جامعه مشتری این استعدادی نباشد، به هدر خواهد رفت.

میلتون فریدمن گفته بود در هر حال زندگی منصفانه نیست ولی نامنصفانه تر آن است نگذاریم آدم ها از مهارت هایشان سود ببرند.

رالز جواب داده بود این که انسان ها در موقعیت های مختلفی به دنیا می آیند طبیعی است و نه عادلانه است و نه ناعادلانه. نحوۀ برخورد ما با این واقعیت هاست که عادلانه یا ناعادلانه است.

فضیلت گرایی ارسطو:

از نظر ارسطو(322-384 ق م)، انسان برخلاف همه موجودات دیگر، موجودی مدنی بالطبع است. یعنی طبیعتش اقتضای سیاسی و اجتماعی و شهروند بودن دارد و اگر خلاف طبیعت خود عمل کند، اخلاقی نیست. انسان موجودی متفکر و ناطق است و نطق و فکر او در جامعه و ضمن تمرین و تکرار می شکفد. لذا پولیس یعنی جامعه بر فرد اولویت دارد. سیاست باید معطوف به زندگی خوب و فضیلتمند باشد نه سود و اقتصاد و اهداف دیگر. هدف سیاستمداران تربیت شهروندان خوب و فضیلتمندی است که تعادل را جایگزین افراط و تفریط می کنند

ارسطو می گوید هر موجودی و هر عملی غایتی دارد. آتش زبانه می کشد تا به موطنش، یعنی آسمان برسد و سنگ سقوط می کند تا به زادگاهش زمین یعنی اصل خود برسد. نی را باید به کسی داد که آن را خوب بنوازد و غایت بشر هم باید خوب زیستن باشد.

در نقد ارسطو گفته اند غایتمندی، صفتی است که حاصل تفکر انسانوار است و نمی توان از قبل برای بشر غایتی تصور کرد. چنین غایتی با آزادی بشر منافات دارد و توجیهی برای حکومت های توتالیتر و ایدئولوژیک برای حکومت مطابق غایات خودشان می شود. حکومتی که برای افراد تعیین نقش می کند.

ارسطو با همین منطق برده داری را طبیعی و جایز می داند. اگر برده کارهای یدی را انجام ندهد، شهروندان به وظیفه سیاسی شان نمی رسند. به علاوه بردگی با طبیعت بعضی از انسان ها تناسب دارد.

نتایج و توابع مکاتب اخلاقی:

هر یک از نظریات فوق به نتایج متفاوتی می انجامد.

فردگرایی کانتی و رالزی که بر تقدم حق به خیر، یعنی بر آزادی فردی تاکید دارد، هر کس را صرفاً از نقطه نظر عمل خود آن فرد مسئول می داند و قائل به مسئولیت ملی و خانوادگی و جمعی نیست.

اما فایده باوری و فضیلت گرایی ارسطویی، که خیر را بر حق مقدم می دانند و نتیجه گرا و غایت گرا هستند، هدفشان رسیدن به زندگی خوب است و در راه رسیدن به این هدف، حق و آزادی افراد را تابع خود می کنند.

موضوع را می توان با مثال های متعدد باز کرد:

آیا آلمانی های امروز بابت عملکرد نازی ها باید از یهودیان عذرخواهی کنند؟ آیا آمریکائیان امروز بابت برده داری و دزدیدن بده از آفریقا، باید از آنان عذر بخواهند؟ آیا ایرانی های امروز بابت لشکرکشی های نادر باید از هندی ها معذرت بخواهند؟ اگر قائل به نظریه کانت و رالز باشی می گویی خیر. اما اگر نظر ارسطو و میل و کمونیتارین ها را بخواهی، جواب متفاوتی می شنوی.

در اینجا بر نظر یکی از کمونیتارین ها یعنی "السدر مک اینتایر" درنگ می کنیم او در کتاب "در پی فضیلت" (1981)، از مفهومی به نام "قصه گویی و روایتگری" استفاده می کند و می گوید همه ما در بطن قصه هایی تاریخی به دنیا می آییم. در یک خانواده مشخص و یک قوم و قبیله وملت و مذهب معین و از پیش به این گروه ها تعلقات و بنابراین تعهداتی داریم. ما در بطن یک روایت خیالی به صحنه می آییم و از لحظه تولد بخشی از روایتی ملی و مذهبی و تاریخی می شویم. در واقع ما با بخشی از گذشته به دنیا می آییم و از نقطه صفر شروع نمی کنیم.

به همین دلیل اگر فرزند ما و فرزند دیگری در حال غرق باشند و ما اول به نجات جان فرزند خود مبادرت کنیم، کسی سرزنش مان نمی کند زیرا نوعی توافق نانوشته مبنی بر اخلاقی بودن کار ما وجود دارد. اما اگر برای نجات جان فرزندمان جان فرزند دیگران را به خطر بیاندازیم، ملامت خواهیم شد.

تعهد ما به شهر و کشورمان نیز از همین مقوله است. ما مسئولیت هایی نسبت به خانواده و همشهری ها و هموطنان مان داریم که نسبت به دیگران نداریم. یعنی مرزهای ملی ما به اخلاقیات مان مربوطند.

شاید بخشی از این تعهد و مسئولیت ناشی از این باشد که ما نسبت به کسانی که نزدیک اند می توانیم مفیدتر از کسانی باشیم که از ما دورترند. شاید ما درد و رنج نزدیکان مان را محسوس تر و ملموس تر از کسانی که دورترند، درک و احساس می کنیم. اما این همه داستان نیست.

از طرف دیگر ما مهاجرت کسانی را که در وطن شان جایی ندارند، موجه می دانیم و بر تعهد و مسئولیت شان تاکید زیادی نداریم.

ملی گرایان برای دفاع از تولید و اشتغال داخلی بر خرید کالای وطنی تاکید دارند. اما زمانه تغییر کرده است. جهانی شدن صنعت باعث شده هر قطعه ای از یک دستگاه در کشوری تولید شود و تولید به یک زنجیره جهانی تبدیل شده است. در این صورت تولید ملی و غیرملی منافع مشترک و در هم تنیده دارند. جهانی شدن اقتصاد در همه کشورها اشتغال و سود ایجاد می کند و ما به همان اندازه که مدیون کارگر هموطن مان هستیم، مدیون کارگر چینی هم هستیم که با مزد کمتر کار می کند.

مک اینتایر می گوید سربلندی و سرافکندگی ما به ملیت و مذهب و جنسیت مان گره خورده است. اگر هموطنی در کشوری خارجی کار اشتباهی بکند ما هم سرافکنده می شویم. اگر افتخاری کسب کند ما هم سربلند می شویم.

نگاه کمونیتارین:

سخن سندل جماعت گرایانه است. او با آوردن مثال هایی از تاریخ آمریکا، از قول "باراک اوباما" می گوید سکولارها اشتباه می کنند که از مذهبی ها می خواهند به هنگام ورود به عرصه عمومی، مذهبشان را پشت در بگذارند. اکثر مصلحان بزرگ آمریکایی مانند مارتین لوترکینگ در جنبش ضد تبعیض نژادی و در جنبش ضد جنگ ویتنام، از زبان مذهب برای دفاع از آرمانشان استفاده کرده اند. پاره ای از قوانین ما ریشه در سنت یهودی و مسیحی دارد.

جمهوری خواهان هم از گفتمان مسیحی استفاده فراوانی می کنند.

در واقع بی طرفی لیبرالی، بیش از حد انتزاعی و ساده ساز است. اوباما می گوید مردم از طریق دین می خواهند معنایی در زندگی شان حس کنند.

برای دفاع از حق سقط جنین نمی توان صرفاً بر حق زن برای این کار و لزوم بی طرفی قانون نسبت به اخلاق و مذهب تاکید کرد. بلکه همچنین باید ثابت کرد سقط جنین نوعی قتل نیست. نباید به صرف ادعای بی طرفی و احترام گذاشتن به همه عقاید، گفتگو در این باب را تعطیل کرد. در واقع این گفتگو است که به سود سقط جنین است نه بی طرفی.

این موضوع در مورد ازدواج همجنس ها هم صادق است. در واقع حق جامعه گفتگوی متمدنانه در مورد این مسائل پر مناقشه است. مخالفان ازدواج همجنس گرایان ممکن است با نگاه ارسطویی بگویند هدف از ازدواج در وهلۀ اول فرزند آوری است و از این منظر آن را غیراخلاقی بدانند. جواب مخالف هم این است که بسیاری از غیرهمجنسان هم بچه دار نمی شوند و ازدواج شان از رسمیت نمی افتد.

پیشنهاد جماعت گرایی توسعه دادن تفسیر از ازدواج رسمی است. مثلاً بگوییم توانایی بارداری نه شرط ازدواج است و نه دلیل طلاق. بلکه جوهرۀ ازدواج تعهد عاشقانه است چه همجنس چه ناهم جنس.

سندل این رویکرد را "سیاست خیر جمعی" می نامد. سیاستی که می تواند به پرورش احساس همبستگی و مسئولیت و معناداری و عدالت بیشتر بیانجامد.

سندل می گوید افزایش اختلاف طبقاتی این همبستگی را تضعیف می کند به گونه ای که حتی محل زندگی و تفریح طبقات از هم جدا می شود.

منبع:

عدالت، مایکل سندل، ترجمه حسن افشار، نشر مرکز

4 اسفند 1403