درون مایه ها و برونمایه های دین

(دین به مثابة معنای جهان و انسان)

 

محمدامین مروتی

 

دین یک پدیده اجتماعی و روحی است و کارکرد اجتماعی و تاریخی و روانی هم دارد.

به دنیا آمدن انسان، عین پرتاب شدن او در وضعیتی کائوس وار(بی نظم) است که اگر به کاسموس(نظم) تبدیل نگردد، حاصلش اضطراب و تشویش و بی قراری بشر است.

اسطوره ها اولین شکل معنایابی و معناجویی انسان برای توضیح و توجیه وضعیتی هستند که به درون ان پرتاب شده اند.

شکل بعدی دین است. دین جستجوی معنایی برای جهان و انسان است. معنای جهان، متافیزیک دینی را برمی سازد و معنای انسان، اخلاق دینی را.

این فهم از جهان معطوف به معنا دادن به جهان و به خود است. دین به مثابة معنای جهان. به مثابة معنویت.

دین معطوف به معنایابی در نظمی آرام بخش و گریز از بی معنایی و سرگردانی و آشفتگی(کائوس) است.

اما متافیزیک دینی، بیش از آن که نوعی اعتقاد مستدل باشد، نوعی اعتماد به معنادار بودن عالم و حساب و کتاب داشتن آن است.

این اعتماد، گاهی رنگ عشق می یابد(دین عارفانه) و گاهی رنگ امید به رستگاری.

لذا درونمایه دین، امید به رستگاری و خوش بینی نسبت به عاقبت بشر است.

این امید، از سر یقین نیست. از سر اعتماد و خوش بینی است. لذا به جهت معرفتی در موقعیتی مرزی به نام ایمان، شکل می گیرد. ایمان، یقین نیست، امید و اعتماد و خوش بینی و عشق است در شرایط مشکوک و غیر قابل اثبات. دویدنی بی پایان در پی آواز حقیقتی که دلت بدان گواهی می دهد ولی عقلت بدان نمی رسد.

 

دین، علم نیست. جامعه شناسی هم نیست.

احکام علمی و اجتماعی در متون دینی، بالاصاله دینی نیستند، بلکه برخاسته از عرف جامعه (یا همان "امرِ معروف" و شناخته شده) اند. دین موید "عُرف عقلای قوم" است نه موسس آن.

احکام اخلاقی هم بالاصاله عین دین نیستند. دین موید اخلاق است نه موسس آن. پیامبر هم می فرماید برای تمیم مکارم اخلاقی مبعوث شدن نه تاسیس آن: إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلَاقِ: به راستی که من برای به کمال رساندن مکارم اخلاق مبعوث شده ام.

آنچه برای دین بالاصاله باقی می ماند، رازِ معطوف به معناست. دین، معنویت برخاسته از رازمندی عالم و آدم است. رازی که به حکمت گشوده نمی شود و به حیرانی بشر منجر می شود. این حیرانی، اگر با اعتماد و حسن ظنّ و خوش بینی توام شود، نام "ایمان" به خود می گیرد (مثال بارزش مولاناست) و اگر این حیرانی با عقلانیت توام شود، میوه اش می شود "ندانم گرایی" و لاادری گری (مثال بارزش خیام است).

ایمان، ایستادن بر شکاف حیرانی و اعتماد از نوع کی یر که گوری، ابراهیمی و اگزیستانسیال آن است.