معادلات دین و سیاست

محمدامین مروتی

نسبت دین و سیاست، مانند بسیاری از پدیده های دیگر، به روزگار و مقتضیات زمانی وابسته است.

پس از خلفای راشدین، در غیاب نصّ صریح، حکومت میل به عرفی شدن کرد. یعنی دین، حکومت را به سلاطین واگذاشت و خود به ناصح یا مشاور آنان تبدیل شد. دراین مرحله، ارباب دین غالباً با حکم را می آمدند. زاهدانشان از سیاست فاصله می گرفتند و شجاع ترینشان به نصیحت ملوک اکتفا می کردند اما هیچیک سودای حکومت کردن نداشتند.

وجه تمایز دینداری روشنفکرانه با دینداری سنتگرا، در نسبت آن با سیاست است. اصولاً واژة "روشنفکری"، مبین نوعی رویکرد اجتماعی و سیاسی است و طبیعتاً وقتی در کنار دین قرار بگیرد، بیانگر رویکرد سیاسی از منظر دین است.

ظهور مدرنیته چالشی برای کشورهای سنتی و عقب مانده محسوب می شد. اینکه مدرنیته را باید پس زد یا باید از آن استقبال کرد یا بخشی را پس زد و بخشی را استقبال کرد. موضع گیری در برابر مدرنیته است که بین دینداری سنتی و نواندیشی، فاصله می اندازد.

تفاوت دین روشنفکری با دین سنتی در آن است که اولی می خواهد دین را در خدمت اصلاحات اجتماعی بگیرد و دومی دین وسیاست را دو مقوله جداگانه می بیند. کثیری از دینداران سنتی، علیرغم غرولند نست به مظاهر مدرن، با حفظ استقلال خود در سبک زندگی، کمابیش با آن کنار می آیند بی آن که مدعی حکومت شوند، اما اگر سنت گرایی با بنیادگرایی ترکیب شود، موضوع فرق می کند. بنیادگرایان دینی، ضمن پس زدن مدرنیته، می خواهند سبک زندگی سنتی را به جامعه تسری دهند.

دلمشغولی نواندیشی دینی، سازگار کردن دین است با امر مدرن و دلمشغولی سنت گرایی و بنیادگرایی، مقاومت نسبت به این مصالحه یا حتی مقابله با آن است.

با این سابقه بود که روشنفکران دینی نظیر شریعتی، از دین سنتی به عنوان دین ایستا و کاهل و مخدر انتقاد می کردند و با باز اندیشی در مفاهیم دینی، می خواستند، قرائتی انقلابی از دین به دست دهند، بی آن که به فکر جاری کردن احکام دینی و فقهی باشند. دین آنان فقیهانه نبود، روشنفکرانه بود و معطوف به مدرنیته و ارزش های مدرن مانند پیشرفت علمی و اجتماعی بود. در این میانه بودند فقهایی که باز تولید شکل سنتی دین را حلال مشکلات جامعه می دیدند. این ها کسانی بودن که عمدتاً سبقه روحانی داشتند.

مشکلات و مسائل ناشی از تداخل دین و سیاست، موجب اختلاف بین دینداری فقاهتی و نواندیش گردید. دینداری نواندیش، خواهان عرفی شدن سپهر سیاست بر اساس مقتضیات روزگار گردید و نهایتاً به لزوم جدایی دین از سیاست و سکولاریسم رسید.

در واقع از آن جا که نسبت دین و سیاست مثل پدیده های دیگر تابع اقتضائات روزگار است، معادله دین و دنیا در دهه های اخیر تغییرات بسیاری کرد. در میان فقهای اهل سیاست، این گرایش ایجاد شد که دین نباید کاری به سیاست داشته باشد.

در میان نواندیشان دینی این تغییرات، سریع تر اتفاق افتاد. در ایران و در میان دینداران روشنفکر، اولین کسی که حساب دین را از سیاست جدا کرد، بازرگان بود. شریعتی می گفت دینی که به درد دنیا نخورد، به در آخرت نیز نمی خورد. بازرگان اما به این نتیجه رسید، که دین برای ساختن دنیا نیامده، دین برای آباد کردن آخرت آمده است. این نتیجه گیری خیلی زود به سایر روشنفکران دینی نظیر سروش و شبستری و ملکیان سرایت کرد و تمایل عمومی برای جدا کردن نهاد دین از سیاست، در میان ایشان گسترش یافت.

لذا نواندیشی دینی، در سه مرحله از باور به حکومت دینی، به عرفی شدن حکومت و نهایتاً به غیرسیاسی شدن دین یعنی به سکولاریسم رسید.

9 شهریور 1402