مارکس و دین

در مقدمه نقد فلسفه حق می نویسد:

” انسان دین را می‌سازد نه دین انسان را، دین خودآگاهی و عزت نفس انسانی است که یا هنوز خود را پیدا نکرده و یا دوباره خود را گم کرده است. اما انسان موجودی انتزاعی نیست که بیرون جهان نشسته‌باشد، انسان یعنی جهان انسانی و جهان انسانی یعنی دولت و جامعه. این دولت و این جامعه هستند که دین را تولید می‌کنند: آگاهی جهان وارونه چرا که آنها خود جهانی وارونه هستند. دین نظریه‌ی کلی جهان وارونه، خلاصه‌ی دایره‌المعارفی آن، منطق عوام پسند آن، نقطه‌ی افتخار معنوی آن، اشتیاق آن، جواز اخلاقی آن، مکمل جدی آن و منبع تسلی و توجیه آن جهان وارونه است. این درک خارق‌العاده‌ی ذات انسانی است چرا که ذات انسان حقیقتی ناب ندارد. بنابراین مبارزه با دین به طور غیر مستقیم مبارزه با جهانی است که دین روح و رایحه‌ی معنوی آن است."

"دین آه و فغان مخلوق ستمدیده، روج جهان بی قلب است، همانگونه که روان شرایط اجتماعی در جائی است که روان در آن طرد شده است. دین افیون توده ها است."

"در وهله اول وظيفه فلسفه که در خدمت تاريخ قرار دارد – اينست که بعد از بر ملا شدن اشکال مقدس از خودبيگانگی انسان، از خود بيگانگی را در اشکال نا مقدس آن افشا نمايد. به اين ترتيب نقد به آسمان مبدل به نقد زمين، نقد دین تبديل به نقد بر حقوق و نقد الهيات مبدل به نقد بر سياست می گردد.”

“دین به مثابه خوشبختی تخيلی مردم است و از بين بردنش به مثابه مطالبه خوشبختی واقعی آنهاست. مطالبه کنار گذاشتن خيال پردازيها در مورد کيفيت آنست، مطالبه کنار گذاشتن کيفيتی است که به خيالبافی ها احتياج دارد. بنابراين نقد دین، در نطفۀ خود، نقد این دره اشکی است که دین هاله آن است.

نقد دین، زنجیرهایی را عریان ساخته است که گل های خیالی، آنها را از نو پوشانده اند، نه به خاطر آنکه انسان زنجير خشک و کسل کننده ای را حمل کند بلکه به خاطر آنکه زنجير را به دور افکند و گلهای زنده را بچيند. نقد دین، توهم را از انسان مي‌زدايد تا هم‌ چون انساني توهم زودوده و بر سر عقل آمده بينديشد، عمل کند و واقعيت خويش را سامان دهد؛ تا به گرد خويش بچرخد، چرا که خود، خورشيد راستين خويش است. مادامي که انسان به گرد خويش نمي‌چرخد، دين صرفا خورشيد توهمي است که به دور او مي‌گردد.“

” این سقوط ادیان قدیمی نبود که سبب سقوط دولت‌های باستانی شد، بلکه سقوط دولت‌های باستانی باعث سقوط ادیان قدیم شد.”

چند ماه بعد، مارکس در نامه‌ای به آرنولد روگه( 1802-1880) دیدگاهی نسبتا ساده‌تر همراه با این اعتقاد که دین نهایتا محو خواهد شد اتخاذ کرد:

” دین فی‌نفسه بدون محتواست، دین بودنش را مدیون بهشت نیست بلکه مدیون زمین است و با الغای واقعیت تحریف شده که به عنوان نظریه‌ی دین عمل می‌کند، دین خود به خود فرو خواهد ریخت.”

"برداشت دینی از جهان تنها هنگامی محو می شود که روابط معقولی بین افراد بشر برقرار شود. زمانی که تولید مادی جامعه از حجاب رازآمیزش خارج شود و به صورت همبستگی آزاد آدمیان تنظیم شود." (کاپیتال ص 84-85)