دین عامیانه و دین فیلسوفانه از منظر هیوم
دین عامیانه و دین فیلسوفانه از منظر هیوم
محمدامین مروتی
هیوم دو رساله در باره دین دارد که عبارتند از:
"تاریخ طبیعی دین"(1757)، گفتوگوهایی درباره دین طبیعی (۱۷۷۹).
در کتاب نخست هیوم بیشتر از موضع یک دین آگاه و پژوهشگر دینی بین دین عوام و فلسفه مقایسه می کند و در دومی نسبتاً موضعی لاادری دارد.
در پیشگفتارش در "تاریخ طبیعی دین"(1757)، می گوید: "سراسر طبیعت گواه وجود پروردگاری آگاه است."
او در همان جا می گوید:
"همه چیز در گیتی هماهنگ است... و سرتاسر گیتی نقشی یگانه دارد و این همگونگی، اندیشه را به کردگاری یکتا راه می برد." (ص 37)
یکی دیگر از پژوهش های هیوم، خدشه در برهان نظم و نیز نفي خوارق عادات و معجزات است:
«هیچ مدرکی در مورد معجزهها وجود ندارد مگر مدارکی که دروغ بودن آنها را ثابت میکند. معجزه در اینجاست که عدهای سعی میکنند این دروغها را اثبات کنند.»
تاریخ طبیعی دین:
هیوم در کتاب "تاریخ طبیعی دین"، می گوید دین عوام ریشه در بیم و امید و دین فلاسفه ریشه در خردشان دارد.
او معتقد است که دین در سرشت آدمی وجود ندارد. دین امری غریز و فطری مانند سایر عواطف ما نیست. به همین دلیل به آدم ها و جوامعی بر می خوریم که به دین و خدا نمی اندیشند.
خدای عوام و خدای فلاسفه:
هیوم در فصل پایانی "تاریخ طبیعی دین"، می گوید اگر به دیده اندیشه در عالم بنگریم، با یقین کامل به علت یا پروردگاری آگاه و یکتا، گردن می نهیم:
"باور همگان به یک نیروی نادیدنی و آگاه، اگر غریزی نباشد، ملازم منش آدمی است و نشان و مُهر خداوند بر ساخته خود است تا آیینه نقش پروردگار خود شود."
اما این ذات خداوندی در نمایش های ما مسخ می گردد. به گفته هیوم، این دین مسخ شده و خرافی، حاصل هوس های میمون های آدم نمایی است که به زبان اظهار یقین نسبت به چیزی می کنند که قلباً بدان ایمان ندارند.
اما علت خرافی شدن ادیان آن است که در این دنیا خیر و شر به هم آمیخته است و هر چه خیر بزرگتر باشد؛ شر آمیخته بدان نیز بزرگ تر است.
قسمت زیادی از کتاب "تاریخ طبیعی دین"، مقایسه بین دین عوام و فلاسفه است. دین عوام، مشخصاً ریشه در بیم و امیدهایشان دارد نه خردشان و نه سرشتشان و دین ابتدایی بشر، شرک بوده است. عوام بیشتر از آن که دربند حقیقت باشند، در بند گرفتاری ها و ترس های شان هستند. در شرایط متعارف، کسی سراغ خدایان را نمی گیرد، بلکه در اضطرار و آشفتگی برای بر سر لطف آوردنشان، آن ها ر ا مجسم می کند و در دسترس خود قرار می دهد تا حاجت خویش از ایشان بگیرد. این مبنایی عاطفی و احساسی است. مثلاً اگر نوزادی ناقص الخلقه به دنیا آید، مردم از ترس، قربانی می کنند و دعا می خوانند، اما در حالات بهنجار، این گرایش به وجود نمی آید. انسانی که زندگیش عرصه تصادف باشد، به خرافات پناه می برد و زنان در این خرافه پرستی از مردان گوی سبقت می ربایند.
خدای عوام حاصل قیاس به نفس و تمثیل و تشبیه است و حاصل این قیاس، خدایی انسانوار و کینه توز و هوسباز و سنگدل، ولی قوی و زورگوست. این قیاس و تمثیل به حدی است که مرز ضعیفی بین انسان و خدا باقی می ماند. به گونه ای که انسان های قهرمان، پس از مرگ به جرگه مقدسان و خدایان می پیوندند.
اما دین فلاسفه در خرد ریشه دارد و انگیزه شان عشق به حقیقت است، چون با مطالعه در عظمت طبیعت و نه در شرایط اضطرار، پدید آمده است. اما در معرض تکفیر ارباب دین و به تبع آنان، عوام قرار می گیرند. این عوامند که ادیان را مسخ می کنند.
اگر از یک عامی دلایلش برای دینداری را بپرسید، به جای اشاره و استناد به شگفتی های خلقت، به اتفاقاتی از قبیل مرگ و بیماری و زلزله و آن حوادثی استناد می کند که توضیحی برایشان ندارد و اگر کسی حجت اصلیش، نه تنگناها و مصائب، بلکه عظمت آفرینش باشد و از علم برای او بگویی، چه بسا او را تکفیر هم بکند. خدای عوام خدای تنگناها و بدبختی هاست.
شرک و توحید:
در دین عامیانه، از سویی، خدا به یک شهریار خودکامه می ماند و از آن سو، میانجی های مقدس از قبیل فرشتگان و حتی قدیسین، کم کم متصف به صفات خدایی می شوند. بدین ترتیب خدا به زمین می آید و غیر خدا به آسمان می رود و این آغاز شرک است. هیوم می گوید انسان گرایش شدید به بازگشت به بت پرستی دارد و شاید از همین رو مجسمه سازی و نقاشی در ادیانی مثل یهودی و اسلام حرام شده است.
هیوم شرک و خدا پرستی را از جهات مختلف با هم مقایسه می کند و معایب و مزایای شان را بر می شمرد. از جمله می گوید مشرکان تساهل بیشتری به سایر ادیان دارند و حتی در جنگ ها، خدای شهر های شکست خورده را احترام می کردند. (با استفاده از این نکته هیوم، شاید بتوان گفت که احترام کورش نسبت به ادیان دیگر از غیرتوحیدی بودن آیین او بوده باشد.)
همچنین در آیین های شرک آمیز، شخصیت بشر کمتر تحقیر و زبون می شود. مثلاً در مسیحیت قدیسانی مانند دومینیک و فرانسیس جای پهلوانانی نظیر هکتور و هرکول را می گیرند.
هیوم می گوید شرک و خداشناسی مرتب جای یکدیگر را می گیرند. او از قول فرانسیس بیکن می گوید اندکی حکمت، آدمیان را خدانشناس می کند و حکمت بسیار آنان را به خداپرستی باز می گرداند.
هیوم می گوید مردم، معایب ادیان دیگران را با دقت و عقل می بیند بی آن که معایب اعتقادات خود را احساس کند، چون با آن ها بار آمده است:
"هر قوم به آیین خود خرسند است و می پندارد بر اقوام دیگر برتری دارد."
و این عیب خاص عوام نیست حتی فلاسفه ای مانند رواقیان و افلاطون نیز بعضاً رویکرد خرافه آمیز دارند و متوجه تناقض های فکری خود نیستند.
دین و اخلاق:
در فصل 13 "تاریخ طبیعی دین" می گوید ادیان عامیانه معمولاً صفاتی را به خدا نسبت می دهند که برای یک انسان رذیلت محسوب می شود و این به دلیل ترس شان از خدایی است که به مثابه یک پادشاه هوسباز و زورگو برای خود ساخته اند و به دلیل همین ترس جرئت نقد این رویکردها را ندارند و در زبان خدایی را می پرستند که قلباً او را قبول ندارند و این دین به ریا و دروغ و تظاهر آلوده می شود. به همین دلیل هر چه خدایان ترسناک تر بوده اند، پیروانشان مطیع تر بوده اند.
هیوم از قول "شوالیه رمزی"، می گوید مثلاً چگونه ممکن است خدا قومی را به عنوان برگزیده خود برگزیند و بقیه مردم را رها کند و سپس به ناگهان دوستدار سایر اقوام هم بشود و بر ایشان تنها فرزند خود را بفرستد تا خشم خود را فرونشاند و او را قربانی گناهان مردم نماید.
16 تیر 1402