مالیخولیای بیماری

محمدامین مروتی

سر و کارت که با دکتر جماعت می افتد، افکار منفی در مورد عاقبت بیماری ذهنت را پر می کند و این مخالف تمام آموزه هایی است که تا بدان ها باور داشته ای. ماندن در حال و تفکر مفید و منطقی و از آن قبیل. این بدان معنی نیست که آن آموزه ها غلطند به این معنی است که کاربردشان به اندازه دانستن شان ساده نیست. همه اش بستگی به این دارد که چقدر از قبل توانسته باشی آن باورها را تمرین و زندگی کنی.

ظاهراً خودم در این تمرین کاملاً موفق نبوده ام. علائم این عدم موفقیت این است که خود را با همسن و سال هایت مقایسه می کنی و می پرسی چرا به اندازه آنان سالم نیستی؟ علامت دیگر این است که دوست داری به جوانی ها برمی گشتی یا با چندین ده سال تاخیر به دنیا می آمدی.

این در حالی است که به طور طبیعی عده ای از همسن و سالهایت جسمی سالم تر از تو دارند و عده ای ناسالم تر. شرایط بعضی حتی غیرقابل تحمل است.

باز این در حالی است که اگر با تاخیر چندده ساله هم به دنیا می آمدی، داستان فرقی نمی کرد. در حساب و کتاب نهایی و در قیاس با زمان بی نهایت، همان گونه که خیام گفت ما با کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند، هیچ فرقی نداریم. هر کسی چند روزی نوبت اوست و پس از مرگ با کسی که صدهزارسال پیش مرده است فرقی ندارد و اجل چیزی نیست که بتوان تا ابد به تاخیر انداخت. از منظر ابدیت من و خیام و فروغ و فلان انسان نئاندرتال، در یک لحظه زیسته ایم.

در یک آزمایش ذهنی و خیالی، از منظر نامدگان، خوش به حال آمدگان است که وجود دارند. حتی از منظر کوچکترها، خوش به حال بزرگتر هاست که درس نمی خوانند و بی آینده نیستند و خانواده دارند و .... تراژدی در همین است که وقتی بیمار نیستی، حس خوبی نداری ولی وقتی بیماری حس بدی داری. این بزرگترین تراژدی زندگی است که انسان متوجه و سپاسگزار داشته هایش نیست. به همین دلیل بچه ها و جوان ها اصلا سلامتی را حس نمی کنند و قدر نمی دانند. فقط وقتی از دست رفت، متوجه می شوند چه چیزی داشته اند. کاش جوانی می دانست و پیری می توانست:

تا توانستم، ندانستم، چه سود؟

چون بدانستم، توانستم نبود (عطار)

خلاصه همه ما انسان ها، در هر زمانی و عصری، در این دغدغه های توخالی و خیالی اشتراک داریم که کاش مثل دیگری بودم یا کاش 50 سال دیرتر به دنیا می آمدم....

در واقع زندگی فرصت بی بدیل و یگانه ای است که احتمالاً یک بار به هر کس داده می شود و این فرصت را باید به مثابه هدیه ای تلقی کرد که استحقاق خاصی برای دریافتش نداشته ایم. اگر این موضوع حقیقت دارد، آن افکار مصدع زندگی و مخرب این هدیه و در واقع نوعی ناسپاسی و شمردن دنداندهای اسب پیشکشی است که به میلیون ها میلیون اسپرم و تخمکی که می توانستند خواهران و بردران ما باشند، دریغ شد. برادران و خواهرانی که می توانستند به جای ما آدم بشوند ولی تنازع بقا را به ما باختند و به عالم عدم بازگشتند.

5 آذر 1404