مراقبت و پرستاری
مراقبت و پرستاری
محمدامین مروتی
پرستار صفت فاعلی از بن ماضی و پسوند "ار" و از مصدر پرستیدن است که به لحاظ تاریخی هم کمابیش تحول معنایی داشته است.
در متون گذشته به معنی خدمتکار و بنده و در متون جدید به معنای تیماردار و مراقب به کار رفته است. معنای قدیم و جدید از هم تمایزاتی دارند و البته نسبت به هم بی ربط هم نیستند. پرستار به معنای خدمتکار(اعم از مرد و زن) بیشتر برای کسانی به کار رفته که خدمت بزرگی را می کردند. به معنی بنده، در مقابل خداوند به کار می رفته و پرستار در این معنا یعنی کسی که پرستش می کند همان گونه که بنده اربابش را.
به معنی خدمتکار:
زمانی بیاید کز آنسان بود
که دانا پرستار نادان بود(فردوسی)
به معنی غلام و کنیز:
به هر کوی و برزن فزون از شمار
پرستار با طوق و با گوشوار(فردوسی)
به معنی بنده و پرستنده:
بدو گفت ای مرد باترس و باک
پرستارِ داننده یزدان پاک(فردوسی)
به معنی فرمانبردار:
پرستار امرش همه چیز و کس
بنی آدم و مرغ و مور و مگس (سعدی)
اما در معنی امروزی پرستار نه بنده است و نه خدمتکار. انسان دلسوز و متخصصی است که در مراقبت از بیماران، تخصص دارد. این بیمار می تواند در بیمارستان بستری باشد یا در خانه. بیمار در معنای وسیع تر، می تواند سالمند یا بچه ای باشد که از پس اداره خود برنمی آید و به مراقبت نیاز دارد.
به نظرم هیچ تمثیلی از "مراقبت"، به گویایی و قدرتِ تمثیل مراقبت شازده کوچولو از گل سرخ اش نباشد. مراقبت یعنی مواظب رشد و توسعه دیگری. این وسیع ترین معنای مراقبت و معادل معنای عشق است که شکوفایی معشوق را بخواهی. اما گاهی گل تو نه تنها رشد نمی کند، بلکه روز به روز پژمرده تر می شود. در این احوال مراقبت بسیار دشوارتر می شود. یعنی آبیاری گیاهی که تقدیرش خشک شدن است.
معرفی کتاب "ما ایوب نبودیم"
این مقدمات را گفتم تا به قصه مراقبانی بپردازم که بی مزد و منت از عزیزان بیمار یا سالمندشان مراقبت می کنند. کسانی که از والدین سالمند یا از عزیزان بیمارشان مراقبت می کنند. به خصوص در بیماری های صعب العلاج.
گفتم که پرستار از ریشه پرستیدن است و پرستش بدون عشق و علاقه و دلسوزی میسر نیست. حکایت پرستارانی که برای زحمتشان مواجب می گیرند، جداست، هر چند که آن هم ارزش خود را دارد. پرستاری در هر شکل و شمایلی، ارزشمند است. اما حکایت پرستاری از کسانی که خونشان در رگهای تو جاری است، حکایتی علیحده است. پرستاری در این معنا، پروای دیگری را داشتن است. پروا داشتن یعنی اهمیت دادن.
و این را بگویم که پرستاری در زمانه ما خیلی سخت تر از گذشته است. امروزه همه انسان ها سر کار می روند و اگر چنین نکنند از پس زندگی خود برنمی آیند. در حالی که در گذشته خانواده ها پر جمعیت بود و بیمار از کمک و محبت مشترک تعداد زیادی از افراد خانواده برخوردار بود که سرکار نمی رفتند و همچنین بیمار احساس تنهایی هم نمی کرد.
تمدن جدید مطابق مقتضیات زندگی مدرن، تمهیدی برای این مشکل اندیشیده. خانه سالمندان، مهدکودک، پرستار بچه و سالمند و از آن قبیل. بدین ترتیب نمی توانیم کسی را که والدینش را در خانه سالمندان می گذارند قضاوت و ملامت کنیم. اما همه انسان ها مثل هم نیستند. هستند کسانی که مایه بسیار بیشتری از خود می گذارند و کتاب "ما ایوب نیستیم" در باره سیزده نفر از بهترینِ این اشخاص است. کتابی به کوشش فاطمه ستوده و انتشارات اطراف.
پرستاری در این معنا مرحله ای از زندگی است که باید انتظارش را داشت.
عنوان کتاب بر این دلالت دارد که ما صبر ایوب را نداریم. پیامبر نیستیم. انسان هایی هستیم مثل دیگران که دوست داریم به جای پرستاری، مثل بقیه ازدواج کنیم و به درس و تفریح و کارمان برسیم. اما نمی توانیم به رنج عزیزان مان کم توجه باشیم.
کسانی که در مراقبت و پرستاری از دیگران، از وجدان خود هم مراقبت می کنند و از طریق همین پرستاری رشد و تعالی پیدا می کنند و آدم های بهتری می شوند و از این رو نه تنها منتی بر سر بیمارشان ندارند که منت گزار ایشان هم هستند. پرستاری در این معنا، سعادت می خواهد و همه کس چنین سعادتی ندارد. مراقبان صبوری و آهستگی را یاد می گیرند. لذت بردن از دلخوشی های کوچک را می آموزند. مرتب به خود و دیگران نمی گویند: "پس زندگی خودم چی؟"
در مورد کمک رسانی به زلزله زدگان کرمانشاه می گوید ما نیومدیم به مردم کمک کنیم ما داشتیم به خودمون کمک می کردیم و از این می پرسند که زلزله زدگان چند ساعت پس از فاجعه اولین لبخندشان را می زنند و طنز در میانه فاجعه چگونه و چرا سر و کله اش پیدا می شود که مثلاً اسم دو قلوهایی که در شب زلزله به دنیا آمده اندبگذارند "لرزانه".
مراقب در قبال این رشد و توسعه فردی، ناچار است هزینه هایی بپردازد. زندگی و مرگ بیمار به او سنجاق شده است. باید بتواند سلطان غم و مترجم درد باشد. رنج را به زندگی ترجمه کند و زندگی را به رنج. یعنی سودای زندگی بی رنج ندارد. هویت مستقل او ممکن است رنگ ببازد. باید حرفها و نصایح تکراری دیگران را که خودش بلد است به کرات بشنود.
مراقب میانجی جهان مردمان رنجدیده و جهان عافیت نشینان بی خیال است.
علی دانشکده اش را رها می کند تا از مادرش مراقبت کند. فرق است بین والدینی که بچه شان را به دکتر می برند و بچه ای که والدینش را به دکتر می برد.
دختر مرضیه زینب که هیدروسفالی دارد. او با نامه نوشتن برای بیمارش خود را نجات می دهد. می گوید کلمه های تایپ شده هر یک سنگریزه داغی را از سر سینه ام برمی داشتند و یادم می آمد که چقدر زینب را و چقدر خودم را که مادر زینبم دوست دارم. شناخت، محبت می آورد و من خود و زینب را بیشتر شناخته بودم. دیگر به کانگوروها حسودی نمی کردم که چندماه نوزادشان را توی کیسه شان نگه می دارند بلکه دلم برایشان می سوخت که به زودی باید نوزادشان را از خود جدا کنند.
قصه کسانی که به عناوین مختلف از ریل زندگی عادی خارج می شوند:
قصه علی که دانشکده اش را رها می کند تا از مادرش مراقبت کند. فرق است بین والدینی که بچه شان را به دکتر می برند و بچه ای که والدینش را به دکتر می برد.
قصه مادری که دخترش دچار هیدروسفالی مادرزادی است.
قصه ها گاهی جنبه طنز مطایبه پیدا می کنند مثل قصه "کرمراقبتی" یعنی کسی که نمی تواند مراقب خوبی باشد.
قصه دانشجویانی که برای کمک به زلزله زدگان سرپل ذهاب رفته اند ولی دره ای عمیقی که بین آن ها و زلزله زدگان هست.
قصه جانبازی که مغزش دائما سوت می کشد و عادی ترین صداها، دیوانه اش می کند و قصه همسرش که در عین کتک خوردن از جانباز، عاشق و مراقب اوست.
قصه نوجوانی که زیر پاهای پدر حلق آویزش، با نوجوانی در یک لحظه خداحفافظی می کند.
قصه مادرخواندگی و دشواری های مراقبت از فرزندی که خودت به دنیا نیاورده ای.
قصه مراقبان جنگل و عاشقان بلوط که زندگی و سلامتشان را در مهار آتش می بازند.
قصه محافظان محیط زیست و جانوران بی پناهش.
قصه مادری که بچه اوتیسمی دارد، بچه ای که تصوری از مفهوم مادر ندارد.
قصه کسی که به دلیل ترکش خوردن در جبهه، طی 42 سال فقط یک شب توانسته است بخوابد و به نوعی مراقب شب است.
قصه زنی که جنین اش سقط می شود و بالاخره با تکنولوژی های مختلف آبستن می شود و با وسواس مراقب جنین خود است.
قصه پرستاری که در خانواده پر جمعیت و فقیری بزرگ شده ولی به زعم خود باباهای زیادی دارد چون به بیمارانش به چشم پدر می نگرد، چون مراقبت از دیگری را به نوعی مراقبت از انسانیت خود و مراقبت از معنای زندگی و نوعی خود درمانی می داند و با حیوانات هم احساس همدلی دارد و می گوید از قصه "سگ ولگرد" صادق هدایت و قصه کودکانه ی "مهمان های ناخوانده" تاثیر زیادی گرفته است.
و بالاخره پدری بی کس و تنها که در مراقبت از پسرش مجبور می شود علائقش به هنر و سینما را کنار بگذارد و کم کم آدم دیگری بشود. صبور و آرام.
13 آذر 1404