صلح کل
صلح کل
محمدامین مروتی
از نظر مولانا، عقل کل، خداوند است و عالم تجلی او و آینه تجلی اوست.
مولانا معتقد است که رابطه انسان با این عقل کل باید رابطه پدر و فرزند باشد. اگر قدر این بابا دانسته نشود و کفران نعمت و نافرمانی صورت گیرد، دنیا به کام انسان تلخ می شود و به تعبیر مولانا جهان را به شکل سگ و به صفت سگ می بیند. چنان که در دفتر چهارم آورده است:
کل عالم، صورت عقل کلست
کوست بابای هر آنک اهل قل[1] است
چون کسی با عقل کل، کفران فزود
صورت کل پیش او هم سگ نمود
مولانا می گوید اما اگر به جای نافرمانی با دنیا آشتی کنیم، همه بدی ها و زشتی ها به خوبی و زیبایی تبدیل می شوند:
صلح کن با این پدر، عاقی[2] بهل
تا که فرش زر نماید، آب و گل
قیامت را همین الآن و در همین دنیا خواهی دید و همه پدیده های این دنیا، به چشم تو، به بهترین و زیباترین وجه مصور می شوند:
پس قیامت، نقد حال تو بود
پیش تو چرخ و زمین مُبدَل شود
کسی که با عقل کل در آشتی است، پیش از قائم شدن قیامت، بهشتش را در همین جهان تجربه می کند:
من که صلحم دایما با این پدر
این جهان، چون جنّتستم در نظر
همه چیز را نو می بیند. هیچ چیز برایش تکراری و ملال آور نیست:
هر زمان، نو صورتی و نو جمال
تا ز نو دیدن، فرو میرد ملال
این همان نگاهی است که خود مولانا به پدیده های مختلف جهان داشته و او را مست کرده است:
من همیبینم جهان را پر نعیم
آبها از چشمهها جوشان، مقیم
بانگ آبش میرسد در گوش من
مست میگردد ضمیر و هوش من
در چشم او درختان و برگها رقصانند. نمد هم مانند آینه می درخشد چه رسد به خود آینه؟ :
شاخهها رقصان شده چون تایبان
برگها کفزن، مثال مطربان
برق آیینهست لامع، از نمد
گر نماید آینه، تا چون بود؟
مولانا می گوید بیشتر از این، از این عوالم خوش سخن نمی گویم چرا که باورم نمی کنند. آن کس که باور ندارد، این سخن مرا نوعی مژده تلقی کند و آن که عاقل است، خودش این سخن را در می یابد:
از هزاران مینگویم من یکی
ز آنک آکنده است هر گوش از شکی
پیش وهم این گفت، مژده دادنست
عقل گوید مژده چه؟ نقد منست
10 آبان 1402
[1] اهل قل یعنی اهل نطق و زبان، تمام گویندگان (انسان ها)
[2] عاقی: نافرمانی