آیا من هستم؟
آیا من هستم؟
محمدامین مروتی
سخن بزرگ و به قولی حرف گنده یا راز بزرگی که عرفا زده اند این است که "من" وجود ندارد و ساخته توهمات ذهن است.
ببینیم این سخن مبتنی بر چه دلایلی است و چقدر با یافته های روانشناسی و نورولوژی منطبق است؟
دو معنای "من":
نخست باید با اطمینان گفت "من" به معنی "خودآگاهی" وجود دارد. یعنی هر کس متوجه وجود خود هست و بدان اذعان دارد. سخن بر سر تلقی متفاوتی از "من" به معنی نفسانیت و خودمداری است نه خودآگاهی.
یعنی دو "من" وجود دارد:
منی که از آن خبر دارم و این منجر به خودآگاهی من می شود.
منی که از موضع منافع شخصی با دیگران و دنیا وارد رابطه می شود. صحبت بر سر وجود این من دوم است که آیا کاذب و ساختگی است یا واقعیت دارد؟
اما خودآگاهی، بالاترین مرحله آگاهی در جانوران است که در بشر نمود پیدا کرده است. البته اصطلاحی به نام "فراآگاهی" هم داریم که برای اشخاص خاصی به کار می رود. مثلاً کسانی که درک شهودی و بیواسطه از امور دارند.
در قدم اول می خواهیم بدانیم خودخواهی و دگرخواهی از کجا می آیند؟
نقش تربیت در خودخواهی:
برگردیم بر سر دلایل توهمی بودن نفسانیت.
زمانی که ما به دنیا آمدیم، فاقد نفسانیت بودیم. نفسانیت حاصل تربیت خانوادگی و اجتماعی و امری موضوعه و برساخته ای روانی/اجتماعی/ فرهنگی است.
به جهت علمی هم خودمداری بازماندۀ دوران شکار در بشر است که تولید اضافه ای وجود نداشت و انسان برای گرسنه نماندن مجبور بود سهم دیگران را هم برای خود بخوهد. خشونت دوره شکار علاوه بر کمبود خوراک، به ذهن جانوری و خزندگانی ما برمی گردد که هنوز عواطف پستانداری در مغز شکل نگرفته بود. مغز خزندگانی قسمت تحتانی و مغز پستانداری قسمت میانی مغز ماست. اما مغز فوقانی و کورتکس مسئول عقلانیت و مصلحت سنجی(عقل نظری و عملی) انسان هستند و این تفاوت انسان با سایر جانوران و حیوانات است.
نقش عقلانیت در دگرخواهی:
حدود 70 هزار سال پیش بر اساس جهش ژنتیکی در مغز بشر، مغر فوقانی رشد کرد و انسان "هوموساپینس" یا خردورز به وجود آمد. آنچه موجب غلبه انسان بر سایر جانداران روی زمین شد، همین عقلانیت و خردورزی او بود که برای او این امکان را ایجاد می کرد که مسائل را با عقل و نه با زور حل و فصل کند. زندگی اجتماعی بشر محصول همین عقلانیت است. در حقیقت انسان دریافت که در اشتراک مساعی شانس بقایش افزایش می یابد و همین اشتراک مساعی منشأ تکوین جامعه و قانون و حکومت و استیلای انسان بر روی کره زمین شد. به همین دلیل گفته اند انسان موجودی اجتماعی است.
همین عقلانیت است که انسان را دور اندیش می کند تا بتواند عاقبت کار را بهتر ببیند و در دام غریزه و لذائذ و منافع آنی نیفتد. همین عقلانیت است که باعث می شود، اخلاق به عنوان ابزار تنظیم مناسبات بین بشر، موضوعیت پیدا کند. در یک کلام انسان متوجه می شود که با روابط نیکو و قوانین نیکو و زندگی مسالمت آمیز بهتر به اهداف خود و بقای نفس دست می یابد.
در زمان ما این منافع مشترک و دور اندیشی ناشی از آن، به مراتب انسان را به جلو رسانده است. معهذا هنوز هم خودخواهی شکل غالب را دارد. انسان از طرفی با قانون و از طرفی با اخلاق کوشیده این خودخواهی ها را کنترل کند و تا حد زیادی هم موفق بوده است اما این برای اهل دل، عرفا و عشاق و انسان های معنوی کافی نیست. برای عشاق، نابودی و زوال این نفسانیت مورد نظر است. انسان های معنوی، سودای وحدت با آدم و عالم را دارند و این به معنای کار شاق و دشواری به نام برچیده شدن بساط نفسانیت است.
نقش اقتصاد در خودخواهی و دگرخواهی:
به لحاظ روانشناسی هم راه حل اجتماعی تضعیف نفس هم، برآورده شدن نیازهای اولیه اوست. طبق هرم نیازهای "آبراهام مازلو"، تا انسان نتواند نیازهای اولیه اش را رفع کند نوبت به رفع نیازهای معنوی و فرانیاز ها نمی رسد. پس تضعیف نفسانیت تنها راه حل فردی ندارد و نیازمند به اصلاحات اجتماعی هم دارد. مغز جانوری ما محصول زمان کمبود منابع بوده است و کورتکس ما با کسب منابع بیشتر در ارتباط است.
همچنین اقتصاد به جهت وارد کردن ما در رابطه برد- برد، محملی برای تقویت ارتباطات اجتماعی و غیرخواهی است.
ریشه های خودخواهی:
استدلال اهل معنا این است که نفسانیت به معنای خودخواهانه اش، برساخته ای تربیتی و معطوف به مغز و غرایز جانوری ماست که باید کنترلش کرد تا مزه عشق و زندگی خوب و توسعه فردی فهمیده شود. این کار از سویی با درک سازوکار برساخته شدن نفسانیت و از سوی دیگر با تمرین هایی برای تضعیف آن می تواند به ثمر بنشیند ولو به صورت نسبی و تدریجی اش.
ردپای تکوین نفسانیت و خشونت و خودخواهی را علاوه بر تاریخ و تکامل حیوان به انسان، می توان در تعلیم و تربیت خانوادگی و اجتماعی هم دنبال کرد. کودک انسان هم بخشی بر زمینه مغز جانوری و بخشی در نتیجه تربیت خانوادگی و اجتماعی، خودخواه بودن را یاد می گیرد. نفسانیت دیواری از خودخواهی دور ما می کشد تا فقط خود و منافع خود را ببینیم و این سبک زندگی با بازخوردهای خانوادگی و اجتماعی تقویت می شود و کم کم بنا به گفته "اریک برن" و همفکرانش، سه وضعیت خوب و بد شکل می گیرند تا "وضعیت آخر" یعنی وضعیت "من خوبم تو هم خوبی" شکل نگیرد.
خودخواهی رقیب غیرخواهی یا همان عشق است. تقویت هر یکی به معنای تضعیف دیگری است.
نتایج خودمداری:
حاصل تقویت خودخواهی، انزوای بشر و پناه بردنش به دارایی های خارجی از قبیل داشتن و انباشتن ثروت و کسب شهرت و قدرت یا افراط در مسائل جنسی و اعتیادات مختلف است تا امنیت و شادی و حس خوب را در این عوامل بیرونی بیابد. ثقل وجودیش به بیرون از خود و به "به به" و "اه اه" کردن دیگران و قضاوت هایشان منتقل می شود.
نفسانیت دردانه لوسی است که والدین در ما می پرورانند. دردانه ای که همیشه حق با اوست. اولویت با اوست. دائماً حق به جانب است. می رنجد و می رنجاند.
چرا نفسانیت مایه بدبختی بشر است؟
زیرا یک دردانه لوس و مغرور است که هم و غمش کسب منفعت شخصی به بهای پایمال کردن حقوق دیگران است. زیرا همیشه ولع حال خوش دارد و همیشه از آن عقب می ماند. زیرا کمتر چیزی راضی اش می کند. چرا که توقعش از همه چیز و همه کس بالاست. و بدتر از همه زیرا زندگیش در دفاع و حمله می گذرد. همیشه از دیگران می ترسد منافعش را تهدید کنند و خودش نیز همیشه در صدد تهدید منافع دیگران است. همیشه فکر می کند به او توهین شده همیشه حق به جانب است لذا از دیگران می رنجد.
چرا نفسانیت یک توهم و دروغ است؟
زیرا در یک محاسبه ریاضی و به جهت وجودشناسی، اندازه وجود ما نسبت به عالم مساوی صفر است.
زیرا به جهت معرفت شناسی هم دانسته های ما نسبت به نادانسته هایمان مساوی صفر است.
زیرا به جهت جامعه شناسی و روانشناسی، "نفسانیت" برساخته اجتماع و خانواده و سیاست است. زیرا بدیل آن یعنی عشق، موجودی واقعی و در دسترس است. برخلاف دروغ نفسانیت، "من" تافته جدابافته و منحصر به فردی نیستم. من از هیچکس بهتر نیستم. معمولی بودن و طبیعی بودن، بزرگترین معجزه ای است که می تواند در فهم و مغز و زندگی ما اتفاق بیفتد. اگر در دیگران هم خودخواهی و بدی هست، به واسطه ژنتیک و محیط پرورش است و اگر من به جای هر کس دیگری به دنیا می آمدم، عین او می شدم. پس نه فخری دارم که بر دیگران بفروشم و نه بایدحقارت و سرزنشی متوجه خود بکنم. اگر کسی بدی هایی دارد، مایه اش بد نیست و برعکس نیکو و الهی است. فقط در موقعیتی قرار نگرفته که قدر داشته های خود و قدر مایه های ماورایی خود را بداند.
نگاه قدسی به دنیا:
تفکر مثبتی که می تواند به تضعیف نفسانیت کمک موثری نماید این است که انسان را صرفاً جسمانی ندانیم بلکه او را حامل امانتی الهی(عقل و آگاهی) یا روحی الهی بدانیم که اصالت و جوهر بشریت را تشکیل می دهد و این جوهر در همه انسان ها اعم از انسان های خوب و بد وجود دارد و در بعضی به محاق و پرده رفته است. اگر در همه ما چیزی از خدا هست، باید به شکرانه این اشتراک وجودی، یکدیگر مهر بورزیم. در واقع به قول سعدی ما اعضای یک پیکریم و غم و شادی مان مشترک است. یک ارباب مشترک داریم و به قول مولانا "خواجه تاش" هستیم. همه بنده یک خداییم.
بسیاری از اهل معنا و عرفان، خود و دیگران را جزئی از خدا می دانند، لذا زندگی اخلاقی و عاشقانه را در خود و دیگران پاس می دارند. این که جهان را به چشم آثار و مظاهر مقدس و الهی ببینیم، دیدی سپهری وار و مولوی وار به ما می دهد. ما را بی آزار و عاشق پیشه و خوشحال می کند.
نگاه به مرگ:
باز هم برای انسان اهل معنا، مرگ پایان کبوتر نیست و این معنا، به نوعی بقا دارد و بدین ترتیب ترس از مرگ -که بزرگترین دلهره وجودی بشر است- بلاموضوع می گردد. مرگ و ترس از دست رفتن همه چیز، منبع و منشأ مهم خودخواهی بشر است. اگر به تداوم این وجود باور داشته باشیم، مرگ دیگر ترسناک نخواهد بود و مغز جانوری ما را تحریک نخواهد کرد.
21 اردیبهشت 1404