زیستن در روزگار سخت
زیستن در روزگار سخت
محمدامین مروتی
"زیستن در روزگار سخت" مجموعه مقالاتی است از خانم "پما چُدْرُن" (راهبه آمریکایی-تبتی متولد ۱۹۳۶) که توسط حسین میرشکرایی ترجمه شده، محمدمهدی اردبیلی آن را ویرایش و نشر مثلث منتشر کرده است.
"زیستن در روزگار سخت" کتابی است که در ایران مورد اقبال قرار گرفته و طی سه سال به چاپ ششم رسیده است.
وضعیت موجود
ریشه های ترس:
ترس های روزمره ی ما ناشی از دست دادن چیزهایی از قبیل مال و ثروت، زیبایی و سلامتی است ولی مرگ، همه چیز ما را می ستاند. به همین دلیل مادر ترس ها و سرمنشأ ترس ها، ترس از مرگ است. لذا سایه مرگ بر سر ایام زندگی گسترده است.
مواجهه با ترس:
ما از ترس، می ترسیم و از آن فرار می کنیم. چودرن می گوید راه مقابله با ترس رفتن به دل ترس است. ترس، سگی است که اگر از آن بگریزید، به شما حمله می کند و اگر به قصد شناختن و تجربه کردن آن، با آن چشم در چشم شوید، مانند همه ی سگ ها از شما می گریزد. چودرن نام این نوع مواجهه را "رفاقت با ترس" می گذارد و می گوید ترس واکنشی طبیعی است که اگر آن را بپذیریم، می دانیم جایی برای پنهان شدن نیست و در نتیجه هم به حقیقت نزدیک تر می شویم و هم خودمان فروتن تر می شویم.
رویارویی با ترس ما را به سرحدات وجودی مان می برد. آنجا که جز خود تکیه گاه و پناهی نداریم. موقعیتی که غالباً در زمان ورشکستگی، بیماری یا مرگ عزیزان به سراغ مان می آید. دچار نوعی فروپاشی روانی می شویم. اما رسیدن به این آستانه می تواند دری را بگشاید و فروپاشی به نوعی آزمون و حتی درمان تبدیل شود. در این موقعیت، به جای سرزنش خودمان و پس زدن ترس، با آن رفیق می شویم.
ریشه ی نوسانات خلقی:
ما در چرخه(سامسارا)ی بی پایانی ار نوسانات خلقی، بین لذت و درد/ستایش و سرزنش/ سود و زیان و....گرفتار شده ایم. یک لحظه حال مان خوب است و یک لحظه بد.
مثلاً به محض شنیدن انتقاد یا سرزنشی، گارد می گیریم؛ در موقعیت دفاعی قرار می گیریم و می کوشیم با توجیه و حق به جانبی، داستانی از مظلومیت خود بسازیم تعریف نماییم.
برای خروج از این چرخه، باید با مکانیسم واکنش ذهن به موقعیت های مختلف آشنا شویم. درک این مکانیسم، ما را در جایگاهی قرار می دهد که هم به خودمان، و هم به دیگران که وضعیتی مشابه دارند، به دیده خردمندی و مهربانی بنگریم. مهربانی و شفقت، به خاطر موقعیتی که نه تنها من، بلکه همه مان در آن گرفتار شده ایم. و خردمندی برای اینکه بدانیم این دوگانه ها و نوسانات خلقی ناشی از آن ها، ناشی از برچسب ها و تعابیر ذهنی خود ماست که والدین و جامعه به ما آموخته اند. نهایتاً این نوسانات، ناشی از هیچ و پوچ و بزرگنمایی است.
عقاید:
عقاید ما عقده هایی هستند که بسته بندی کرده ایم و بدان گره زده ایم. انسان و دنیا بزرگتر از آن است که عقاید و باورهای ما عین حقیقت باشند. حتی حقیقت در نزد خودمان هم در حال تغییر است و ما عقاید پارسال مان را هم نداریم. عقاید برداشت های ما از واقعیت اند نه خود واقعیت.
لذا چسبیدن به عقاید نه تنها خیری به ما نمی رساند، بلکه مایه شر و تنازع بر سر ایده هایی است که موقتی اند. عقاید را می توان به مثابه باورهای گذرایی تلقی کرد که باید در تعامل با دیگران، اصلاح کرد و تغییر داد تا به حقیقت نزدیک تر شوند. این همه انرژی و عاطفه که خرج عقاید می شود اگر خرج صلح و تفاهم و گفتگو می شد، جهان بهتری داشتیم. این انرژی و عاطفه عقاید غالباً مخربند و انرژی تفاهم و گفتگو، سازنده اند. اولی از نفرت و بدخواهی تغذیه می کند، دومی از شفقت و خیرخواهی. عقاید پرخاشگری را ترویج می کنند و به آسانی ما را به جنگ های خونین می کشانند. از نفرت، نفرت می زاید و از شفقت، شفقت. حتی اگر عقاید درستی داشته باشیم، پرخاشگری به آن ها لطمه می زند و بر صلح و تفاهم در جهان نمی افزاید. عقاید ضد گشودگی و گشادگی قلب و ذهن اند. عقاید باعث می شوند ما به سخنان دیگران گشوده نباشیم و بر چشم و گوشمان قفل بزنیم تا انرژی خود را صرف دشمن سازی و دشمن بازی، نماییم.
انسان شناسی:
سه حقیقت یا سه نشانه ی بنیادی در وجود انسان عبارتند از وجود ناپایداری، وجود رنج و عاری از وجود بودن (وجود نداشتن خودی که برای خودمان از خود ساخته ایم.)
ما عادتاً با این مشخصات واقعی و بنیادی وجودمان سر ناسازگاری داریم. تغییر و ناپایداری، رنج و بیخودی را منفی تلقی می کنیم. در حالی که در شناختن و پذیرش این مولفه های بنیادین است که حال ما خوب می شود.
ناپایداری حقیقت لایتغیر آدم و عالم است. از تولد تا طفولیت و جوانی و پیری و مرگ. جهان محل دل بستن و دل کندن است. ما همه این تحولات را در بزنگاه های مشخصی مثل تولد و ازدواج و مرگ نشانه گذاری و تبدیل به آیین می کنیم.
رنج هم جای خود را دارد. بدون رنج، لذت هم معنایی نخواهد داشت. رنج، ما را قوی و فروتن می کند.
عاری از خود بودن(بیخودی) حالت طبیعی وجود ماست و از دوران کودکی همراه مان بوده است. این خود است که در رابطه بیواسطه ما با جهان حائل و مانع می شود. بیخودی یعنی تازه بودن و گشوده بودن بر احساسات و تجارب نو.
ناپایداری، رنج و بیخودی، بنیاد وجود مایند نه مفاهیمی که باید با آن ها بجنگیم. نباید خوب و بدشان بکنیم. باید آن ها را بپذیریم.
پذیرش و کنار آمدن با این سه نشانه و ویژگی بنیادین ما را در وضعیت چهارمی قرار می دهد که بدان صلح و آرامش می گوییم. وضعیتی که بودا در آن قرار گرفت.
خودشناسی:
شناختن خود مهمترین شناخت هاست. کتاب وجود ما مهمترین کتاب زندگی ماست که باید مطالعه کنیم. مطالعه ی کتاب های دیگر برای کمک کردن به خودشناسی است. خودشناسی یعنی درک مشکلات از دیدگاهی بیطرفانه و سوم شخص و حکیمانه. رغبت به مطالعه علمی وجود باید با شفقت و مهربانی و حتی شوخ طبعی همراه باشد. این ها نشانه های "دانش طربناک" اند. این رویکرد در صورتی حکیمانه و مشفقانه خواهد بود، که به خودمان ختم شود و تمام موجودات را در برگیرد.
به میزانی که نسبت به خود مهربان باشیم، خودمان را فراموش می کنیم تا جهان و جهانیان را در خود بپذیریم و در آغوش بگیریم. این آغاز بلوغ و خارج شدن از کودکی است.
وضعیت مطلوب
خودشناسی و سبک زندگی
گشودگی، شفقت و تهی بودگی
محمدامین مروتی
ذهن انسان در بهترین و کامل ترین مود و احوالش، کیفیت آینه ای شفاف و صیقل زده را دارد که بازنمای تمام و کامل واقعیت است بی آن که چیزی بدان بیفزاید یا چیزی از آن بکاهد. ذهنی بدون پیشداوری و در عین حال بدون چسبندگی به تصویری خاص. ذهنی خالی که از پیش با عقیده و اعتقاد و تعصب و چسبندگی، پُر نشده است. ذهنی نامشروط و ناوابسته و نچسبیده و بی تعلق. ذهنی که واقعیت را می بیند و از آن عبور می کند، بی آن که نگاهش دارد. ذهنی که در عین خالی بودن، در بهترین و عالی ترین کیفیت خود قرار دارد:
تا تو را از خود به کل خالی کند
تو شوی پَست، او سخن عالی کند(مولوی)
یعنی ذهنی که از موضع نفسانیت و ایگو در عالم نمی نگرد. ایگو را محو می کند تا حقیقت سخن بگوید.
بودایی ها به این کیفیت ذهنی می گویند تهی وارگی یا تهیت.
شفقت نیز به معنی باز بودن و گشوده بودن به روی دیگران و قبل از دیگران گشودگی نسبت به خویش است.
گشودگی نسبت به خویش یعنی دوست داشتن و شفقت داشتن نسبت به ضعف ها و عیب های خود. تعبیر بودایی این گشودگی،"تهی وارگی" است. تهی وارگی یعنی نچسبیدن به هیچ چیز. مثل آینه و در عین حال گیرندگی و حضور کامل.
ما از صفاتی در دیگران بدمان می آمد که خودمان قبلاً تجربه اش کرده باشیم و شفقت یعنی این همدلی و درک نسبت به دیگران. اول باید به خودمان به خاطر ضعف های مان دل بسوزانیم و بعد این دلسوزی و شفقت را به دیگران هم تسری دهیم. مهربان و گشوده بودن با خود یعنی ذوب شدن مرزهای وجودی ما با خودمان و با دیگران. سانسور نکردن خود و محکوم نکردن خود و دیگران. گذشتن از حصارهای تکلف و تصنعی که دور خود کشیده ایم و زندانی شان شده ایم. حصار و نقاب و پرسونا که برداشته شود، شفقت جای تکلف و تصنع را می گیرد.
شفقت یعنی درک کردن به جای قضاوت کردن. درک کردن راه را برای حل مسئله باز می گذارد ولی محکوم کردن راه را می بندد و پرونده طرف را می بندد. تمایل به قضاوت به جای درک، ما را قفل می کند و سودی به کسی نمی رساند و نهایتاً اساسِ سوء تفاهمات و روابط بدی است که بین انسان ها به وجود می آید.
شفقت، برقرار کردن رابطه با ذهن خالی و مستقل از پیشداوری است. برقراری رابطه آینه گونه است با آدم و عالم. حتی با دشمنان مان. اگر دشمنان دغدغه های یکدیگر را درک می کردند و سخن یکدیگر را گوش می کردند و خود را به جای هم می گذاشتند، بسیاری از جنگ و جدال ها به صلح می انجامید.
در را نباید به روی احدی ببندیم. زیرا فهم ما و قضاوت ما از دیگران تابع عوامل متعدد و پیچیده ای است که متغیر هم هستند. شناخت ما از دیگری همیشه دچار کمی و کاستی و تغییر است و گشودگی قلب و ذهن به ما این امکان را می دهد که زودتر این کمی و کاستی ها را جبران کنیم.
بدین گونه است که ما به خردی بنیادین دست می یابیم که به شفقت و مهرورزی آمیخته است. این خردورزی است که حکم به شفقت می کند. خردمندان می دانند خوشبختی فردی وجود ندارد. نمود و نشانه ی درونی و بیرونی این شفقت و مهرورزی این است که بخواهیم و بکوشیم هم خودمان و هم اطرافیان مان به نسخه های بهتر خود تبدیل گردند.
این رافت و شفقت در همه انسان ها وجود دارد. فقط فراموش شده است. برای به یاد آوردنش نیاز به آگاهی و تمرین داریم. آگاهی حاصل همین تاملات است.
تمرینی هم به نام "تُنگلِن" در میان بودایی ها وجود دارد که حس همدردی و همدلی ما با رنج های دیگران را افزایش می دهد. بدین ترتیب که در یک تمرین ذهنی، هر رنجی را که می بینیم با دم فرو دهیم و با بازدم تبدیل به شادی کنیم با این نیت که غمی از سر دل کسی برداریم ولو این که فرد مورد نظر حتی مارا نشناسد و کودکی یا زنی یا انسانی از قربانیان جنگ باشد. بازدم استعاره ای برای گشوده شدن به کائنات و به اشتراک گذاشتن شادی های مان با آن است.
یک راه تقویت مهربانی و شفقت و مهرورزیدن، تقویت سپاسگزاری و قدردانی نسبت به خوبی ها و زیبایی هایی است که در دیگران می بینیم. این سپاسگزاری باید هم قلبی باشد و هم به زبان آید.
به این ترتیب دل بیدار و زنده ای را که گم کرده بودیم، باز می یابیم. کشفِ بعد گشوده و اصیل وجود مان که از یاد رفته و مورد غفلت و بی توجهی ما قرار گرفته بود.
این گشودگی باید به چیزها هم تعلق بگیرد. به تمیز کردن عینک یا شانه زدن موی یا شستن ظرف. این گشودگی در زمان برانگیخته شدن حس قدردانی و سپاسگزاری در ما ایجاد می شود. هنگام شنیدن شعر و موسیقی و دیدن رقص. خلاصه این گشودگی و انبساط هر زمانی که از چسبیدن به خود و حصار ذهنی خود دست برداریم، با ما هست و تمرین و تکرار می شود و چسبندگی به نفسانیت و خود را کاهش می دهد.
ذهن تهی، انعطاف پذیر است نه سخت و صلب و دگم. گرفتار ثنویت گرایی و دوقطبی های کاذب و قراردادی در باب اخلاق نمی شود. بلکه دائم می بیند و منعکس می کند. تجربه می کند و تجاربش را به صورت عقده، بقچه و بسته نمی کند و گره نمی زند تا از آن عقیده و ایدئولوژی بسازد.
تنهایی آرام:
نیچه می گوید دو نوع تنهایی وجود دارد:
نوعی از تنهایی، بیمارگونه و ضداجتماعی و مخالف سلامت روان است ولی نوعی دیگر اجتناب از محیط های بیمارگونه و بیماران است.(نقل به مضمون)
ما از تنهایی گریزان هستیم و نمی توانیم با خود تنها بمانیم. نیاز داریم سرمان به کاری با کسی گرم باشد. اما نوعی تنهایی آرام و رهایی بخش و یک راه میانه هست که رسیدن بدان، به دلیل عادات ذهنی ما، دشوار است و نیارمند شهامتی است که در همه ما وجود دارد ولی به دلیل الگوهای آموخته ذهنی، با آن بیگانه شده ایم. این راه میانه به چپ و راست متمایل نمی شود. تنهایی نه تنها یک مشکل نیست، بلکه نوعی کشف برای طور دیگر زیستن است.
راه های مختلفی برای رسیدن به این تنهایی آرام و بی طرف و میانه وجود دارد. یکی قانع بودن و کم خواستن است. راه دیگر پرهیز از فعالیت های نالازم و غیر ضروری است. پرسه نزدن در ارضای امیالی مثل خوردن و نوشیدن و سکس هم راهی دیگر است.
البته طبیعتاً انسان عبارت است از رابطه و بدون ارتباط نمی تواند بزید و حتی نمی تواند انسان بماند و رشد نماید. این نقد متوجه گریز از تنهایی و ناتوانی در تنها ماندن با خود است نه برقراری روابط ضروری و مفید.
راهکارها
شهامت و پیشروی:
برای مبارزین معنوی، مشکلات، نه خبرهای بد، که فرصت هایی برای رشد هستند. بدون چالش، رشدی وجود نخواهد داشت.
این رویارویی بیش از آن که محتاج نوعی دانایی باشد، محتاج شجاعت و شهامت است. سیر و سلوک نوعی مبارزه در میان آشوب است. هشیارانه و آگاه زیستن و خود را نفریفتن. قدم گذاشتن به قلمرو ناشناخته ها و وقایع غیرقابل انتظار. گشوده بودن بر روی تجربه های ناشناخته. بدترین مواجهه، وادادگی و خودفریبی و سرزنش خود و دیگران است. درک منطق موقعیت و بازگشت به اکنون و اینجا، ما را در انجام واکنش مناسب یاری می کند:
تو گام در این ره نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
"چودرن"، تجربه خود در مورد مواجهه با خیانت شوهرش را نقل می کند.
خبر بد این است که از خبرهای بد فرار کنیم. خبر خوب این است که آن ها را برای چالش و بالا بردن ظرفیت های خود مغتنم بشماریم. سوال محوری این است که می خواهیم به خشونت های جهان بیافزاییم یا به صلح؟
پذیرش واقعیت:
بهشتی بر روی زمین وجود ندارد که بخواهیم از طریق مراقبه و معنویت بدان برسیم. لذت پایدار وجود ندارد. همه چیز موقتی و ناپایدار است. معنویت فهمیدن همین نکته است که باید به تصویر کاذب و روتوش شده ای که از خودساخته ایم، تکیه نکنیم.
انفعال و فرار:
مردم در این مواقع به دروغ یا سکس یا الکل یا کار پناه می برند تا حواس خود را پرت کنند، اما جایی برای پنهان شدن نیست و زمانی که همه ی راه های خودفریبی و فرار بسته شد، واقعیت به سراغ آدم می آید. خود را در کار غرق کردن، پناه بردن به مسکرات و مخدرات، پرخوری و اعتیاد به سکس، از سایر روش های مختلفی برای فرار از خود هستند:
تا دمی از هوشیاری وا رهند
ننگ خمر و زمر بر خود مینهند
میگریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل، ای مهتدی (مولوی)
مرگ و نومیدی:
"چودرن" معتقد در پس زمینه همه ناخشنودی های ما ترس از مرگ وجود دارد. ترس از نومیدی هم از ترس از مرگ تغذیه می کند. کل مشکل ما این است که نمی توانیم با مرگ کنار بیاییم و با نومیدی های مان بمانیم. به محض اینکه با مرگ و قطع امید کنار آمدیم، آن روی سکه یعنی لذت بردن از لحظه حال، آغاز می شود. همه خوبی ها در مصرف این لحظه هست و همه بدی ها در دل بستن به آینده ناموجود. انسان به امید زنده نیست. انسان با امیدواری، نقد زندگی را از دست می دهد. امیدوار می شود که "شاید وقتی دیگر" به مطلوبش برسد و البته با این دفع وقت هرگز نمی رسد و زندگیش را هدر می دهد.
امیدواری، همان زمانمندی و موکول کردن زندگی به آینده است. نوعی دور زدن خود و پریدن از روی خود و رد شدن از لحظه حال و موجود برای رسیدن به لحظه موعودی است که دروغی بیش نیست و هرگز تحقق نمی یابد. امیدواری همیشه بدین معناست که کم و کسری داریم و در جای درست نایستاده ایم و همین دریافت برای بد شدن حال مان کافی است.
تمام آموزه بودا این است که همین حالا و همین اینجا مقدس و بهترین است و جایگزینی در جای دیگر و زمانی دیگر وجود ندارد. اگر قدر اینجا و اکنون را دانستی، قدر آنجا و وقتی دیگر را هم خواهی دانست. آینده ما را و سرنوشت ما را نحوه تعامل مان با همین لحظه رقم می زند. معجزه ای در فرای این لحظه وجود ندارد. ما در بهترین لحظه زندگی خود هستیم ولی نمی دانیم. جایی دیگر جز اینجا برای آرمیدن نیست. جایی برای رفتن نیست. مسیر مهمتر از مقصد است. ذهنی که به مقصد فکر می کند، لذت سیر و سیاحت مسیر را از دست می دهد و به پایان خط می رسد. تقدس جهان به همین لحظات است. معنی بیداری و روشن شدگی و رهایی همین است نه اتفاقی که قرار است در آینده ای دور بیافتد. رهایی در عالم معنا، زمانمند و مکانمند نیست. آنی و لحظه ای و اکنونی است.
اساس برون رفتن از چرخه امید و نومیدی و کارمای مرگ و زندگی، پذیرش تغییر و موقتی بودن همه چیز از جمله زندگی خود ماست. این پذیرش، حداکثر استفاده از لحظات گذرنده را موجه و معقول می سازد. قطع امید از هم تعلقان و وابستگی ها و تکیه گاه ها، تولد دیگر و مجدد ماست. این همان سخنی است که خیام، به کرّات به خوانندگان و شنوندگانش توصیه می کند. ما با هر نفسی یک قدم به مرگ نزدیک تر می شویم. مشکلات ما نماینده چالش های مرگ اند که چشم به تهدیدمان باز کرده اند. یعنی دم به دم مرگ را تجربه می کنیم. مرگ ز زندگی جدایی ناپذیر است. به قول فروغ:
مگر همه این راه های پیچ در پیچ به آن دهان سرد مکنده ختم نمی شوند؟
سعادت وقتی حاصل می شود که به آینده موکول نشود. وقتی انسان با حالتی از پذیرندگی، دم را غنیمت بشمرد و از دست ندهد. وقتی که سودای رسیدن به ماندن و حس کردن تبدیل شود. وقتی که بهترین حالت همین حال باشد و این به شرطی میسر است که تصوری ناواقع گرا از بهترین حال نداشته باشیم و فکر نکنیم زندگی بدون رنج و چالش میسر است. همین قدر که هستیم و حس می کنیم و نفس می کشیم و آسمان و زیبایی های اطراف را می بینیم و مزه ها را می چشیم و شعر می خوانیم و موسیقی می شنویم و نوازش می کنیم و نوازش می شویم، از سرمان هم زیاد است. همین قدر که می توانیم با مشکلات مان پنجه در پنجه افکنیم، خوب است و نشانه زنده بودن مان. فقط مرده ها مشکل و رنج ندارند. اگر مرگِ جسمی، نسیه باشد، مرگِ لحظات، مردن نقد و تدریجی است. این یعنی رها کردن نقد از ترس نسیه.
"چودرون" می گوید حتی به خدا هم برای تغییر اوضاع نباید متکی باشیم. یعنی خدا نباید تکیه گاهی باشد که ما را از تکیه به توانایی های خودمان، منصرف کند.
نقش مشکلات در رشد انسان:
مشکلات و مسائل، بخشی از زندگی اند که باید به چشم آموزگار در آن ها نگریست نه دشمن. بدین سان می توانیم خارها را به گل تبدیل کنیم. در غیر این صورت، برای انکار و فرار از مشکلات به دارو و شراب پناه می بریم.
در برخورد با مشکلات، معمولاً به مبالغه عاطفی و خودبخت پنداری پناه می بریم. در حالی که ما باید با شفقت و خردمندی به خود و مسائل خود و به دیگران و مسائل شان بنگریم. خردمندی و دلسوزی نیز وضعیت بودایی و بنیادین وجود ماست که از آن دور افتاده ایم. خردمندی نوعی کنجکاوی عالمانه و محققانه ی یک ذهن بی طرف برای درک وضعیت است که باید با شوخ طبعی و شفقت و مهربانی هماره باشد، تا خار به گل تبدیل شود.
اگر به دردسر و مشکل افتاده ایم، باید از آن به مثابه فرصتی برای ذهن آگاهی(هوشیاری) و خودآگاهی استفاده نماییم. مشکلات به ما خوب زیستن و خلاقیت را می آموزند. ترس از مشکلات، ترس از زندگی و جذب شدن به سوی مرگ است. زندگی بدون چالش، دست کمی از مرگ ندارد.
مراقبه:
مراقبه روشی برای آگاه بودن از خود از چشم سوم شخص است. مراقبه نقطه مقابلِ سرکوب تجربه های دردناک، انکار واقعیت، فرار از خود و بیقراری و دستپاچگی در مواجهه ی با خود، انفعال و افسردگی و وادادگی، قضاوت کردن و بیرحمی نسبت به خود، توجیه، پنهانکاری، زدن ماسک و پناه بردن به مسکرات و مخدرات است. مراقبه ماندن با خود و چشم دوختن در چشم خود با چشمان باز و شفقتی انسانی است. مراقبه هوشیاری به اضافه مهربانی است. مراقبه درک خود به اضافه ی دوستی با خود است. مراقبه، ارتباط صادقانه و همدلانه با خود است. مراقبه قرار گرفتن در آستان و آستانه ی خود و رسدن به سرحدات خود است. مراقبه کلاس درس خودشناسی است. مراقبه دیدن ضعف های خود از قبیل حسادت، پرخاشگری و نادانی است منهای سرزنش و سرکوب و انکار و قضاوت.
اگر در حین مراقبه، ذهنمان به جاهای نامربوط و دور و دراز رفت، بدون سرزنش خود، دوباره و چندباره روی بازدم تمرکز کنید.
بهترین شکل مراقبه، مراقبه با زندگی است. یعنی مراقبت و توجه به لحظات عمر.
سایر راهکارها:
به صرف دانستن و آگاهی از ریشه مشکلات نمی توان به اصلاح آن ها امید داشت. بلکه باید همزمان قدم هایی ملموس و عینی برداشت.
یکی از راهکارها سخاوت داشتن است. سخاوت و بخشیدن چیزهایی که دوستشان داریم، بزگترین لطفی است که می توانیم به خودمان بکنیم تا از چسبیدن به چیزها و انبار کردن تعلقات رها شویم. به تعبیر قرآن: لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون (آل عمران/92) ثروت و غنای بنیادین(برّ=نیکی)، در همین رها کردن وجود دارد. ثروت حقیقی در همین جا و هم اکنون وجود دارد ولی ما گمان می کنیم ثروت یعنی داشتن چیز و انباشتن چیز.
آندره ژید در "مائده های زمینی" می نویسد انسان چیزی جز آنچه می بخشد ندارد و هر چیزی را که نتوانی ببخش، مالک تو است و نه تو مالک آن. هیچ چیزی ارزش نگه داشتن و انبار کردن و چسبیدن ندارد.
راهکار دیگر داشتن انضباطی ملایم و در عین حال دقیق است. انضباط یعنی برنامه داشتن و مجال ندادن به تنبلی و انفعال. انضباط یعنی به موقع ترمز خود را کشیدن و تقوای ذهنی داشتن. انضباط یعنی حساب کشیدن از خود و از خود مسئولیت و پاسخ خواستن و یقه ی خود را گرفتن. انضباط یعنی تامل در اعمال و گفتار روزانه و نقد و تنقیح آن ها. بدون حرکت و برداشتن گام های معین، تغییر مثبت به زندگی مان وارد نمی شود.
راهکار سوم پرهیز از پرخاشگری و تقویت بردباری در موقعیت هایی است که به نظرمان آزاردهنده و نامطلوب اند. کنترل ریختن زهرمان به دیگران و واکنش عصبی و فکر نشده، نوعی تقوای سلوک هم هست.
راهکار دیگر، آهسته کردن سرعت زندگی هم در حرکات و هم در کلمات است.
9 آبان 1403