خلاصه دیدگاه های کارل گوستاو یونگ
خلاصه دیدگاه های کارل گوستاو یونگ
زندگی:
کارل گوستاو یونگ در سال ۱۸۷۵ در در سوئیس متولد شد.
بچهها او را به عنوان سوگلی معلم دست میانداختند که سبب شد که یونگ به بهانههای مختلف از جمله بیمار شدن به مدرسه نرود. او حتی در دورهای حالتهایی همچون غش کردن را تجربه میکرد که ریشههای عصبی داشت.
از دانشکدهی پزشکی فارغالتحصیل شد، موقعیت شغلی خوبی در بیمارستان بِرگالزلیِ زوریخ تحت مدیریت اِرگِن بلولِر، روانپزشک برجسته پیدا کرد.
اولین دیدار یونگ و فروید در سال ۱۹۰۷ در وین اتفاق افتاد که به ۱۳ ساعت متوالی گفتوگو منجر شد.
اما یونگ به هیچوجه تماما دنبالکنندهی فروید نبود. سال ۱۹۰۹ سرآغازی برای جدا شدن آنها از یکدیگر بود.
بهطور کلی سه دلیل عمده برای جدایی یونگ از فروید برشمرده میشود. اولین دلیل این است که یونگ نمیتوانست مفهوم لیبیدو را که به امر جنسی محدود میشود، بپذیرد.
دومین دلیلی این است که یونگ قصد داشت جنبهای جمعی را به مفهوم ناهشیار اضافه کند و فروید نمیتوانست این ایده را به رسمیت بشناسد.
آخرین علت اصلیای که باعث شد این دو متفکر از یکدیگر جدا شوند، در سفری که به دانشگاه کلارک در سال ۱۹۰۹ داشتند اتفاق افتاد. آنها در سفر خود رویاهای یکدیگر را به عنوان تمرینی برای راهیابی به ناهشیار، تعبیر و تفسیر میکردند. بعد از چندین ساعت بحث و گفتگو و تمرین، فروید تصمیم میگیرد که این تمرین را ادامه ندهد.
بعد از تمامی این اتفاقات، دورهی دشواری برای یونگ اتفاق افتاد. یونگ این دوره را که حدفاصل سالهای ۱۹۱۳ تا ۱۹۱۷ بود. او اقداماتی در زمینه ثبت فانتزیها، تصاویر ذهنی و رویاهایی که مشاهده میکرد، انجام داد و به تدریج تلاش کرد تا رابطهای را با ناخودآگاه خود برقرار کند.
نامی که یونگ ترجیح میداد روانشناسی تحلیلی است. او در سال ۱۹۶۱ در زوریخ درگذشت.
ذهن و بدن:
یکی از موضوعاتی که در نوشتهها و آراء هر متفکری یافت میشود، رابطه ذهن و بدن است. نگاه او در فلسفهی ذهن از دید مادهگراییِ صرف فراتر میرود.
یونگ بیان میکند که کلمات و اصطلاحاتی که در فیزیولوژی استفاده میشوند، قادر به توضیح روان نیستند. همانطور که فعالیتی مانند رقص را نمیتوان صرفا با توضیح سازوکار فیزیولوژیک بدن توضیح داد و باید از ادبیاتی دیگر استفاده کرد.
یونگ همیشه این موضوع را در نظر داشت که روان به اندازه بدن یا امر فیزیکی، واقعیت دارد.
یونگ بیان میکند انسان حیوانی صاحب قصد و نیت است و از طریق این قصد و نیت، قادر است زندگی را پرُ از معانی کند. یونگ مینویسد روان گذشتهای دارد که به میلیونها سال بر میگردد و خودآگاهیِ فردی، فقط میوهای است که بر یک درخت تنومند و با ریشههای فراوان رویش کردهاست.
تقسیمات روان:
روان را میتوان به دو بخش هشیار و ناهشیار تقسیمبندی کرد. بخش هشیار به دو قسمت هشیار شخصی و هشیار جمعی و بخش ناهشیار نیز به دو قسمت ناهشیار شخصی و ناهشیار جمعی تقسیم میشود. قسمت فردی شخصیت در هر دو بخش هشیار و ناهشیار را میتوان به همان معنای ایگو در مفهومپردازی فروید تعریف کرد. یونگ بخش جمعیِ هشیار را نیز پرسونا یا نقاب مینامد که عبارت است از خودی که آدمها در قبال دیگران بروز میدهند.
غریزه و روح:
یونگ می گوید، هنگام جنینی، مغز به لحاظ فیزیکی و روان به لحاظ تکاملی به صورت کاملا غریزی عمل میکنند و شباهت زیادی به حیوانات دارند و خودآگاهی و اراده شخصی وجود ندارد. در این برهه زمانی، هیچ جنبهی شخصیای برای انسان وجود ندارد؛ چراکه ما در یک روانمندی جمعی غرقه هستیم که به لحاظ عملیاتی کاملا ناهشیار است. به این معنا که تمام فعالیتهای انسان غریزی است؛ مانند کامپیوتری که برنامهنویسی شدهاست تا عملیات خاصی را انجام دهد و نیازی به روح ندارد. بعد از طی کردن این نقطه است که انسانها گویی بیدار شده و به خودآگاهی(روح) میرسند.
انسانوار انگاری:
انسانهای نخستین طبیعت را تودهی یکپارچهای میدیدند که خودشان نیز بخشی از آن هستند. اتفاقاتی که برایشان رخ میداد را احساس میکردند، اما قادر به توضیح آن نبودند. آنها وقتی به کوهی نگاه میکردند، احساس احترام کرده و بنابراین به آن کیفیتی خداگونه نسبت میدادند؛ آنها در طوفانها یا زلزلهها جادوگران و شیاطین را میدیدند که موجب وحشت آنها میشد. انسانهای نخستین طبیعت را به شکل انسان درمیآورند یا به اصطلاح انسانواره میکردند؛ زیرا هنوز تفاوتی بین «من» و «آن» قائل نشده بودند.
تمایز و تضاد:
یونگ ناآگاهی را به عنوان وضعیت ذهنیای که هنوز تفاوتهایی مانند خوب و بد ایجاد نشده است، تعریف کرد. هنوز اصل تضاد شروع به ایجاد جداییهای دوگانه در ذهن نکرده است.
آگاهی از طریق چیزی که یونگ آن را «تمایز» مینامد، شکل گرفته است. تمایز به معنای توسعه تفاوتها از طریق تقسیم شدن کل به قسمتها، و تقسیم تجربه به تضادهاست. همچنین در برخی مواقع، از واژهی «تشخیص» برای توصیف این فرآیند استفاده میشود.
بنیانِ دانستن بر این است که خودآگاهی گسترش پیدا کند. با رشد دانش و توانمندی در انسانها، به تدریج فرآیند فرافکنی ویژگیهای فردی به محیط پیرامون کمرنگ و متوقف میشود. خودآگاهی دیگر به فرافکنی احساسات و تجارب دست نمیزند. با فراختر شدن حیطه خودآگاهی، نتیجه آن خواهد بود که ناهشیار دست کم گرفته شده و جایگاهش کاهش مییابد. البته همچون جزیرهای که در دریایی بزرگ قرار دارد.
محتوای ناهشیار جمعی به عکس ناهشیار فردی، هیچوقت واپسرانی نمیشود. زیرا هیچگاه در تجربیات خودآگاه افراد قرار ندارد.
لیبیدو:
یونگ، مفهوم غریزه instinct را در برابر اراده will قرار میداد. لیبیدو در اراده فرد ریشه دارد.
یونگ نیز همچون فروید به مفهوم لیبیدو اشاره میکند، اما مفهومسازی او، متفاوت از مفهومسازی فروید دربارۀ لیبیدو است. لیبیدو در دیدگاه یونگ، به شدت علاقمندی فرد مربوط است و این که تا چه حد برای این موضوع، انرژی و وقت صرف میکند.
غریزه یک جنبۀ جسمانی دارد که مرتبط با بدن است و جنبۀ دیگر، انرژی روانشناختی است که مربوط به ذهن و تعریف لیبیدو است. یونگ معتقد است که غریزه دو جنبۀ جسمانی و ذهنی دارد و جنبۀ ذهنی نیز مربوط به اراده است.
مفهوم«کهنالگو» جایگزینی برای مفهوم غریزۀ فروید بود.
یونگ علاوه بر تایید وجود غریزۀ جنسی که فروید راجع به آن بحث میکرد، قائل به وجود غریزهای برای تغذیه، حفظ خود و گونۀ خود نیز بود؛ اما به وجود غریزۀ مرگ فروید باور نداشت.
لیبیدوی آزاد:
هنگامی که خواستها یا امیال نامطلوب واپسرانی میشوند و اجازۀ بروز و ظهور به آنها داده نمیشود، لیبیدوی مرتبط با این خواستها از بین نمیرود؛ بلکه همچنان وجود دارد و اثرات خود را بر روان میگذارد. این لیبیدوی آزاد همچنان این توان را دارد که تاثیراتی را در آینده بر جای بگذارد و منجر به بروز رفتاری شود.
بر همین اساس، یونگ به این نتیجه میرسد که هر چه لیبیدوی آزاد بیشتری در روان وجود داشته باشد، با احتمال بیشتری میتوان انتظار داشت که این لیبیدوی آزاد،گرههایی را برای خود شکل دهد. از این رو، هر چه بیشتر نیات و قصدمندیها و گرایشهای ذهنی خود را انکار و واپسرانی کنیم و به پذیرش این نیات نرسیم، احتمال بیشتری دارد که این نیات، لیبیدوهای آزادی را از خود به جای بگذارند و روان را تحت تاثیر قرار دهند.
رویا راهی است تا انرژیهای واپسرانیشده و از تعادل خارجشده، خود را نشان دهند. با در نظر گرفتن و پذیرا و گشوده بودن به تمام انرژیهای روانی و قطبهای متضاد در سطح خودآگاه، انسان میتواند لیبیدوی آزادی که حاصل انکار و نادیده گرفتن نیات نامطلوب است، به کار بگیرد و در سطح ایگو، آن را یکپارچه کند. در واقع با این کار، لیبیدو در خدمت ایگو قرار میگیرد و از ایجاد گرههایی در سطح ناهشیار روان، جلوگیری میشود. اساس شکلگیری گرههای روانی، مبتنی بر رشد یکسویۀ روان انسان است؛ به این معنا که فقط برخی از گرایشها از طرف ذهن خودآگاه مهر تایید دریافت میکنند و باقی گرایشها به رسمیت شناخته نمیشوند. این یکسوگرایی ممکن است در طول چندین سال ایجاد شود.
غریزه و کهن الگو:
یونگ غرایز را بهعنوان «روشهای پرتکرار رفتاری» تعریف کرد و اضافه کرد که کهنالگو را میتوان بهعنوان «درک غریزه از خودش» یا «خودانگارهی غریزه» توصیف کرد.
از آنجایی که کهنالگوها از عمیقترین نواحی ناخودآگاه جمعی سرچشمه میگیرند، به آنها تصاویر ازلی نیز گفته میشود. منظور یونگ از این اصطلاح این بود که کهنالگوها شبیه به آن اندیشههای جمعی هستند که انسانهای نخستین بدون تفکر هدفمند تجربه میکردند. (شاید بتوان گفت که اگر غرایز نوعی تفکر نهادینه شده و تاریخی باشند، به کهن الگو تبدیل می شوند یعنی کهن الگوها غرایز تاریخی نوع بشرند.)
ذهن فرآیند سمبلسازی غایتمندانه را انجام میدهد و فرهنگ، این علائم را همگام با رشد به ما میآموزد. کهنالگوها ریشهی اصلی معانیای هستند که در فرهنگها سمبلسازی میشوند.
برای مثال، ما یک گل را نیلوفر آبی مینامیم اما این تصویر آن گل است که از طریق کهنالگو میتواند معنا را بیان کند و نه از طریق کلمات و علائمی چون «نیلوفر» و «آبی». علائم زبانی به وسیلهی ذهن استفاده میشوند، اما آنها ماهیت اصلی ذهن را آشکار نمیکنند.
ذهن این کارکرد را دارد که به معانی چارچوب دهد و این فرآیند چارچوبدهی به معانی از بدو تولد آغاز میشود. بنابراین برخی از تواناییهای بالقوهی ذهن برای بیان معانی یا همان کهنالگوها حتی پیش از تأثیرات فرهنگی مانند یادگیری الفبا و خواندن وجود دارد. به این معنا که روان از بدو تولد معانیای برای بیان کردن دارد، اما ایدههایی برای بیان کردن ندارد.
یونگ از استعارهی بستر رودخانه استفاده کرد تا معنای کهنالگو را نشان دهد.
برای مثال میتوان به کهنالگوی «آنیما » که همان کاراکتر مرد است و مفهوم متقابل آن، «آنیموس » که کاراکتری زنانه است، اشاره کرد. آنیما نمایانگر آن چیزی است که مردان نسبت به زنان در گذشته تجربه کردهاند و آنیموس نمایانگر آن چیزی است که زنان در گذشته نسبت به مردان تجربه کردهاند.
«آنیما» مرتبط است با مفاهیمی مثل روح، زندگی، خدایگان مونث و جادوگر. کهنالگوی دیگر «حیوان» است که مرتبط است با مار، اسب، سایر حیوانات و خدایگان چندجزئی. یکی دیگر از کهنالگوها «کودک» نام دارد که شامل کودک-قهرمان و کودک-خدا است. «خانواده»، «پدر» و «خدا» از دیگر کهنالگوها هستند. «هِرمافِرودایت » کهنالگویی است که بیانگر اتحاد تضادها است. «قهرمان» نمایانگر شخصیت رهاییبخش است. «برادران متخاصم »، «کلفَت »، «مادر زمین»، «اولین انسان » نمونههایی از کهنالگوها هستند. کهنالگوی self مرتبط با مفاهیمی چون مسیح، دایره، مربع و وحدت است. کهنالگوی «سایه»، «روح» و «شعبدهباز » و «پیرمرد خردمند» نیز از جملهی کهنالگوها محسوب میشوند.
سایه در کنار آنیما نوعی کهنالگو است و نقش مهمی را در رواندرمانی بازی میکند اما ایگو و پرسونا در این لیست کهنالگوها نیامدهاند. چراکه بیشتر محتوای آنها در خودآگاهی قرار دارد.
ممکن است با پژوهشهای بیشتر کهنالگوهای دیگری کشف شود. مثلا کهنالگوی پیرمرد خردمند ممکن است در رویا به شکل سوسک یا حیوانی دانا بروز کند یا به عنوان دلقک/شعبدهبازی زیرک دیده شود که راهحل مشکلی گیجکننده را به ما میآموزانند. به عنوان مثال افسانهی پریان ترکیبهای قابل توجهی از هویتهای کهنالگویی هستند و یونگ اغلب از این داستانهای کودکانه بهعنوان مصادیقی برای ارائهی اندیشههای نظری خود استفاده میکرد.
گره های روانی:
یکی از مهمترین مفاهیمی که در نظریه یونگ به چشم میخورد، گرهها یا کامپلکسهای روانی است. منظور یونگ از گرههای روانی، این است که ایدهها، نگرشها و عقاید در اطراف هستهای از احساسات جمع و ترکیب شوند. به این معنا که این محتویات ذهنی به هستهای هیجانی میچسبند و این چسبیدن چیزی شبیه تجمیع گلبولهای قرمز خون برای مبارزه با پادتنها به شکل توده است. این انباشت محتویات ذهنی در روان نه تنها یک حرکت دفاعی است، بلکه فرآیندی است که از طریق آن مواضع فکری، دیدگاهها و حتی هویت در ذهن افراد شکل میگیرد. برای مثال اگر کسی هویت دینی مستحکمی داشته باشد، باورهای دینی حول مرکز هیجانی ایمان جمع می شوند و مرکزی هویتی را ایجاد می کنند و نتیجهی آن به وجود آمدن کلیتی قابل شناسایی در روان است که به عنوان گرههای روانی شناخته میشود.
شخصی که احساس یا هستهی هیجانی خود را نسبت به خدا از دست میدهد، معنای ایمانش را نیز از دست میدهد.
گرههای روانی این قابلیت را دارند که با یکدیگر ترکیب شده و گرهی بزرگتر را شکل دهند. در شکلگیری گره روانی میتوان اثر گلولهی برفی را مشاهده کرد؛ چراکه هرچه گره روانی قویتر باشد، محتویات بیشتری را در روان جذب میکند.
بسیاری از مردم امروزه به اشتباه فکر میکنند که هر گره، مفهومی منفی است. اما در واقع فرآیند تشکیل گره صرفاً یکی از راههای اصلی است که از طریق آن، روان خود را بیان میکند، و یک گره میتواند نقشی مثبت یا منفی در شخصیت داشته باشد.
یکی از نخستین گرههای روانی مهمی که یونگ نامگذاری کرد، گره ایگو بود. ناحیه اصلی فعالیت ایگو در شخصیت، خودآگاهی است. ایگو آن بخش از شخصیت ماست که معمولاً آن را به عنوان «خود» میشناسیم و بیشتر دربرگیرندهی نقاط قوت ما است تا نقاط ضعفمان. ایگو همچنین فاقد نقاب است بنابراین، زمانی که رک و روراست و خالصانه صحبت میکنیم، در حال بیان نگرشهای ایگو هستیم.
گره روانی بعدی پرسونا است. واژهی «پرسونا» از واژهای یونانی به معنای «نقاب یا ماسک» گرفته شده است. به عنوان مثال ما نقاب چهرهی شاد خود را صبحها به هنگام خوشآمدگویی به دوستان بر روی صورت میگذاریم یا وقتی که در حضور رئیس خود مشغول به کار میشویم، چهرهای پرتلاش را به نمایش میگذاریم. همچنین زمانی که لازم است با دیگران همدردی کنیم چهرهای غمگین را بروز میدهیم حتی اگر فکر کنیم که شایستهی این همدردی نیستند.
شکلگیری نقابها در زندگی اجتنابناپذیر است. والدین ما بهویژه پدرانمان به ما کمک میکنند که بسیاری از این نقابها را در ذهنمان بسازیم. نقابهای ما اساساً وسیلهای برای انطباق و سازگاری هستند، چرا که به ما کمک میکنند تا در کنار دیگران زیست کنیم. یونگ تمایل به مد را در چارچوب پرسونا توضیح داد؛ پرسونا سبک لباس جدید، ترجیحات غذایی، سبکهای سرگرمی و حتی شیوههای جنسی را میپذیرد. اما یک خطر دائمی وجود دارد که ایگوی فرد با پرسونا یا نقابی که اجتماع از فرد میخواهد و یا توسط گروه دستکاری شده است، همهویت شود.
گره روانی بعدی سایه است. بخشی از شخصیت ما وجود دارد که تمایل داریم نادیدهاش بگیریم؛ زیرا نمایانگر تمامی آن نگرشها، وسوسهها، ترس از شکست و حتی تمایلات غیراخلاقی و غیرمتمدنانهای است که آنها را کنار گذاشته و از انجامشان خودداری کردهایم. هستهی هیجانی چنین گرههایی اغلب جنبهی منفی دارد، مانند حسادت. ایگو چنین احساسات و ایدههایی را در نظر میگیرد اما به آنها اجازهی بروز نمیدهد و در نتیجه اینها به صورت گرهی در سوی تاریک شخصیت شکل میگیرند. یونگ این مجموعه از احساسات و ایدههای رشدنیافته را «سایه» یا «ایگوی جایگزین» نامید و آن را اینگونه تعریف کرد: «منظورم از سایه، جنبهای تاریک از شخصیت است. مجموع تمام آن ویژگیهای ناخوشایندی که دوست داریم پنهان کنیم و همراه با کارکردهای رشدنیافته و محتوای ناخودآگاه فردی است.»
سایه در ناخودآگاه فردی است، به این دلیل است که سایهی هر فرد در تضاد با ایگو و گره پرسونا، شکل میگیرد. یونگ باور داشت که باید سایهی خود را بشناسیم اما اگر آن را واپسرانی کنیم، ممکن است این جنبهی تاریک بهتدریج کنترل رفتار ما را در حالت خودآگاهی به دست گرفته و ما را بهطور کامل تغییر دهد.
همچنین لازم به ذکر است که گاهی اوقات سایه میتواند گرایش به امور مثبتی داشته باشد که تا به حال نتوانستهاند بروز کنند. به عنوان مثال در گروهی خلافکار، فردی وجود دارد که تمایل به امور انساندوستانه دارد. در واقع آن خوبیهایی که واپسرانی میشوند به شکل سایه خود را نشان میدهند. دومین راهی که میتوان گفت سایه ویژگیهای مثبتی دارد، این است که گاهی ما اموری را واپسرانی میکنیم که گرایشهای طبیعی آدمی هستند؛ اما به دلیل گروه اجتماعی که به آن تعلق داریم و هنجارهای آن، این گرایشها را نامناسب تلفی میکند، از این گرایشات دوری میکنیم. به عنوان مثال دورهی ویکتوریا در اروپا را در نظر بگیرید که با امر جنسی به شدت مخالفت شده و مورد مذمت واقع میشد.
نهایتا به گره سلف یا خود می رسیم. سلف در نظریهی یونگ نقطهی نهایی هویت است. اگر بخواهیم معنای سلف را در شخصیت هر فردی جستجو کنیم، باید به ناخودآگاه جمعی بنگریم؛ جایی که این استعداد برای یکپارچه شدن وجود داشته و مرتبط با گره سلف است. البته باید توجه کرد که سلف همانند سایه و پرسونا هم یک کهنالگو و هم یک نقطهی هویتی یا گره در شخصیت است. یونگ، سلف را به عنوان مرحلهی نهایی رشد شخصیت در نظر میگرفت؛ مرحلهای که در آن محتوای ایگو، پرسونا و سایه توسط سلف شناختهشده و با آنها مواجه میشود. فردی که به نقطهی سلف در رشد شخصیت رسیده باشد، متوجه میشود که هم در ایگوی خود میتواند عشق بورزد و هم در سایهاش نفرت ببیند، یا در ایگو فردی دغدغهمند نسبت به دیگران باشد ولی در سایهاش فردی خودخواه باشد. آگاه است که در ایگو فردی پرانرژی و در عین حال در سایه فردی اهمالکار و تنبل است. فردی که به این مرحله رسیدهاست، هیچ جنبهای از طبیعت خود را نادیده نمی گیرد؛ به عنوان مثال او ایگو را با نقاب یا پرسونا اشتباه نمیگیرد و یا ادعا نمیکند که سایه امری غیر واقعی است.
در روانشناسی یونگی، به جای شخصیت، شخصیتها وجود دارد. این شخصیتها شامل بخشهایی مانند ایگو، سایه و پرسونا میباشند. شخصیتی که به یکپارچگی کامل رسیده باشد، انسانی به کلیت رسیده خواهد بود.
سمبل سازی:
همانطور که انسانهای اولیه ممکن بود یک سنگ را با فرافکنی تصاویر و باورهای ذهنی خود به آن سنگ، همچون انسان تصور کنند، انسان مدرن نیز محتواهای ذهنی ناخودآگاه خود را بهصورت سمبلها بیان میکند. انسان از دید یونگ موجودی سمبلساز است؛ به این معنا که انسان همواره معانیای را خلق میکند که چیزی را بیان میکنند.
یونگ برای معالجه روان نژندی، بر بیان و زبان سمبولیک تاکید خاصی دارد.
یونگ به نقش استعاره و سمبل اشاره می کند و می گوید توانایی سمبولیزه کردن درد، عین درمان آن است. توانایی بیان خود موجب شناخت خود و استعلای بیماری به هنر می شود.
یونگ تأکید زیادی بر تمایز بین «سمبل» و «علامت» داشت و استدلال میکرد که فروید به این تمایز مهم توجه نکرده است. برای مثال در ریاضی از عدد هفت به عنوان یک علامت استفاده میکنیم. اما عدد ۷ ممکن است اکنون سمبل شانس و اقبال باشد.
سمبل بیشتر یک تصویر است تا مجموعهای از کلمات.
رویا یکی از روشهایی است که سمبلها از طریق آن ظاهر میشود. از آنجایی که این تجلی سمبلیک احتمالاً تحت تأثیر ناخودآگاه جمعی قرار دارد، بنابراین سمبل واحدی میتواند همزمان در میان جمعیتهای زیادی ظاهر شود. اسطورهها را نیز میتوان بهعنوان امتدادی از رویاها یا خیالپردازیهای روزانه افراد در نظر گرفت که از محتواهای ناخودآگاه جمعی بهره می برند.
یک مثال خوب، شخصیت قهرمان مرد است که از ناکجاآبادی ظاهر میشود تا در زمان خشکسالی، قحطی و سایر موارد قبیله یا تمدنی را نجات دهد. پس از مطالعات و تأملات فراوانی که یونگ داشت و بعد از اینکه یونگ چنین درونمایههای مشترکی را در خیالپردازیها و رؤیاهای خود در طول تحلیل شخصیاش مشاهده کرد، در سال ۱۹۱۹ اصطلاح «کهنالگو یا آرکتایپ » را که برای توضیح شان وضع کرد.
یکسوگرایی:
همچنان که ایگو رشد میکند، رفتارهای مطلوب از دیدگاه اجتماع با آن یکپارچه میشوند و گره روانیای با عنوان «نقاب» شکل میگیرد. نقاب مجموعهای از ویژگیها و رفتارهایی است که برای مقبولیت اجتماعی مورد استفاده قرار میگیرند، مانند ادب و خوشرویی. اما در این فرآیند، جنبههای کمتر مطلوب یا ناخوشایند شخصیت، مانند پرخاشگری یا انزوا، از سوی ایگو رد میشوند و به ناهشیار فرو میروند. این جنبههای واپسراندهشده که دیگر ارتباطی با آگاهی ندارند، به تدریج تبدیل به گره روانی دیگری به نام «سایه» میشوند. در واقع، سایه همان طرف تاریک شخصیت ماست که به دلیل همخوان نبودن با نقاب اجتماعی، از سوی ایگو طرد شده است.
اگر فرد نسبت به سایۀ خود آگاه نباشد و دائما در حال انکار و واپسرانی آن باشد، شاهد پدیدۀ «یکسوگرایی» خواهیم بود. علاوه بر حالتی که دربارۀ شکلگیری «یکسوگرایی» بیان کردیم، احتمال دیگری نیز برای «یکسوگرایی» افراد وجود دارد. در این حالت، ایگو با نقاب یکسان انگاشته میشود. باید توجه کنیم که ایگو، همان گرهی است که با هدفگرایی مرتبط است. اما نقاب ربطی به هدف روان افراد ندارد؛ بلکه اهداف آن، برگرفته از انتظارات جامعه است و تمام رفتارهایی که از این گره سر میزند، نشئتگرفته از جهان بیرون است؛ گویی ارتباط آن با جهان درون قطع است. اگر ایگو و نقاب یکسان گرفته شوند، ارتباط انسان با درون خود قطع میشود و تضادها شدیدتر میشوند. این حالت، نوع دیگری از «یکسوگرایی» است که در آن، لیبیدوی مربوط به درون انکار میشود.
با توجه به دو حالت «یکسوگرایی» که توضیح دادیم، روان انسان با استفاده از مکانیسمهایی در پی جبران این حالت است تا به وضعیت تعادل بازگردد. در این شرایط، کاری که باید کرد تا این لیبیدوی آزاد به شکل گره دیگری درنیاید. زمانی که فرد تلاش میکند بدون استفاده از نقاب، با حقیقت روبهرو شود، باعث تقویت ایگو میشود. یونگ بیان میکند که اگر فرد نتواند به هیچ طریقی لیبیدوی آزاد خود را مهار کند، نهایتا شاهد این خواهیم بود که به صورت ناخودآگاهی، گرهی روانی شکل میگیرد که بخشی از هویت روانی او را تشکیل میدهد.
نهایت امر این است که گره روانی کاملا وارد هشیاری میشود و اثرات خود را میگذارد و این در حالی است که در کنترل ذهن خودآگاه قرار ندارد. در این شرایط شاهد نوروز خفیفی هستیم که در فرد شکل گرفته است.
نظریه یونگ درباره روان انسان، نظامی پویا و پیچیده از نیروهای متضاد، انرژیهای روانی و سازههای ناخودآگاه است که همگی در تلاشاند به تعادل و یکپارچگی برسند. از نگاه یونگ، لیبیدو نه صرفاً نیرویی جنسی، بلکه تجلی هرگونه انرژی روانی است که در مسیر رشد و انسجام روان به کار میرود. هنگامی که این انرژی بهدرستی هدایت نشود و بخشهایی از وجود فرد واپسرانده یا نادیده گرفته شوند، گرههای روانی شکل میگیرند و ممکن است در قالب رویا، رفتار یا حتی اختلالات نوروتیک بروز کنند. اما همین فرایند، اگر آگاهانه درک و پذیرفته شود، میتواند بستری برای رشد ایگو و بازگشت به توازن روانی باشد. در نهایت، مسیر رشد روانی از منظر یونگ، مسیری است بهسوی پذیرش و یکپارچهسازی تمامی ابعاد وجود، چه روشن و چه تاریک، برای رسیدن به تمامیت خویشتن.
مانا:
یونگ باور داشت که انسانهای اولیه، تجمع انرژی لیبیدویی را در سطح ناهشیار خود داشتهاند که یونگ این تجمع انرژی را «مانا» Mana مینامد. یونگ در برخی از نوشتههای خود، لیبیدو و «مانا» را به جای یکدیگر به کار برده است. برای اجداد نخستین ما، «مانا» به معنای امری فوقالعاده بالقوه و توانمند تلقی میشد که قدرتی الهی و روحانی در آن نهفته بود؛ ذهن کهنی که متعلق به اجداد نخستین ما بوده و «مانا» را درون خود حس میکرد، این احساس را به دنیای بیرون فرافکنی میکرد و از این رو، مثلا اجداد ما گمان میکردند که این قدرت از آن کوه است و افراد را تحت تسخیر خود درآورده است. اگر به این سناریو، عنصر «انسانیسازی» را اضافه کنیم، نتیجۀ کار «خدا» خواهد بود. البته باید تصور کرد که «مانا» ممکن است به عنوان نیروی خیر یا نیروی شر که فرد را از درون به تسخیر خود درآورده است، درک شود.
تقارن و علیت:
موضع یونگ در برابر جبرگرایی یا تعینگرایی، جنبههای متناقضی را دارد؛ از یک سو، او روان آدمی را حائز نیروهایی میداند که به صورت جبرگرایانهای، دنیای روانی افراد را شکل میدهند. از سوی دیگر، او بیان میکرد برخی از موضوعاتی که در جهان بیرون قابل مشاهدهاند، با علیتی که در ذهن بشر و دانشمندان است قابل تبیین نیست. «آیا دیدگاه جبرگرایانه میتواند پدیدههای عجیب یا رازآلود همچون تلپاتی و آیندهبینی را توضیح دهد؟» و پاسخ او به پرسشهای خود، منفی بود.
دانشمندان اتفاقاتی مثل اتفاقی را که برای مثال بیان کردیم، تصادفی در نظر میگیرند و اهمیت ویژهای برای آنها قائل نیستند، اما یونگ معتقد بود که باید برای چنین موضوعاتی اهمیت قائل بود؛ زیرا این پدیدهها واقعا وجود دارند و نمیتوان آنها را به عنوان پدیدههای تصادفی کنار گذاشت. از این رو، او برای چنین پدیدههایی عنوان «تقارن» یا synchronicity را اطلاق کرد. در حالی که ممکن است بسیاری از ما چنین موضوعاتی را رخدادهایی تصادفی در نظر بگیریم. دختری را در نظر بگیرید که خواب مادرش را دقیقا در همان لحظهای میبیند که مادرش در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست میدهد. تاثیر چنین تجربهای در زندگی این دختر، بسیار عمیق و سرنوشتساز است.
یونگ از مفهوم synchronicity (تقارن) به عنوان «تلاقیهای معنادار» و «نظم غیر علی» یا «ارتباطهای معنادار بدون علیت» یاد میکرد. واقع، تقارن تلاشی است برای تبیین رخداهایی که در آنها، زمان به عنوان عامل علیتی نقش ندارد.
ممکن است دو پدیده با یکدیگر اتفاق بیفتند یا با فاصله زمانی از یکدیگر اتفاق بیفتند. برای مثال ممکن است دوست شما موفقیتی را کسب کند و شما بدون اطلاع از این موفقیت، چند شب قبل از آن، خواب این اتفاق را دیده باشید یا همزمان با آن یا چند روز بعد، این خواب را دیده باشید. این تقارن نشان میدهد که الگویی بین زندگی شما و دوستتان وجود دارد و این الگو، علی نیست و صرفا همزمانی بین دو رخداد اتفاق افتاده است.
حس قدسی:
اصطلاح بعدی، «همانندسازی» یا identification است که به نوعی، عکس فرایند فرافکنی یا projection محسوب میشود؛ زیرا در فرافکنی، محتوایی روانی به چیزی بیرونی نسبت داده میشود، اما در همانندسازی، چیزی که در بیرون دیده میشود، درونیسازی میشود. برای مثال، هنگامی که نگرشی را که در والدین مشاهده میکنیم و آن را درونی کرده و بخشی از خود میسازیم، همانندسازی اتفاق میافتد.
ممکن است گره روانیای همراه با کهنالگویی فعال شود، یونگ گاهی از این فرایند با عنوان «همانندسازی با کهنالگو» سخن میگوید. در این صورت، ممکن است پدیدهای به نام «تسخیر» اتفاق بیفتد که در آن، شخصیت تحت تاثیر معناهای ناخودآگاه قرار میگیرد؛ گویی که شخص هیپنوتیزم شده است. برای بیان این ایده، یونگ واژهای را از رودولف اتو به نام «نیروی قدسی» یا nominees وام میگیرد. این کلمه بیانگر محتوای روانی قدسی است که به صورت ایده، شهود یا تصویر بروز مییابد و معنای عمیق و اساسی دارد و نمایانگر حقیقتی بزرگ است. در تجربۀ احساس قدسی، اتفاق عظیمی در حال وقوع است و فرد این اتفاق را حامل نیرویی فراتر از عقل و منطق تصور میکند. ایدهای همچون «خدا بر زمین متولد میشود» که در اورشلیم باستان شکل گرفته است، نمونهای از تجربه قدسی است. نمونه دیگر از این تجربه، تسلط روانیای است که یک جامعه در برابر نماد صلیب شکسته نازی تجربه کرد. این صلیب شکسته نیز همان نیروی پرقدرت قدسی را در درون خود داشت. تقریبا همیشه هنگامی که تجربه قدسی در یک فرد یا اجتماع پدید میآید، پای یک کهنالگو در میان است.
یونگ بیان میکند که اگر ایگو با کهنالگویی که درون آن گره روانی وجود دارد، همانندسازی کند، ممکن است تورم شخصیتی یا inflation رخ دهد. به بیان دیگر، ایگو ممکن است تصور کند نیروی nominees دارد و در نتیجه، اهمیت خود را بیش از حد واقعی بپندارد. برای مثال، فرض کنید مردی باور دارد که فرزند شیطان است. یونگ درباره این مرد بیان میکند که او گره روانیای را شکل داده که در آن، کهنالگوی نیروی اهریمنی یا شیطان (لوسیفر) فعال شده است و اکنون با محتوای حاضر همانندسازی کرده است. همین منطق درباره زنی که گمان میکند مریم مقدس است، صادق است.
فردیت یابی:
اصطلاحات دیگری که یونگ به کار میبرد، «فردیتیابی» individuation و «تعالی» transcendence است.
به صورت خلاصه، در روانشناسی یونگ، فردیتیابی به معنای متمایز دانستن خود به عنوان یک کلیت از دیگر اجزای شخصیت از جمله ناخودآگاه جمعی است. زندگی از نظر یونگ، غایتمند است و ارزشمندترین هدف آن، ظهور نهایی فردیت کامل و یگانه است. برای رسیدن به این هدف، لازم است که فرد از آنچه که در حال حاضر است، فراتر رود و به اصطلاح «تعالی» یابد، به آنچه که نیست، بیاندیشد و به اصطلاح درگیر «تقابل» opposition شود، فشارهای جمعی برای همرنگی را بررسی کند و سرانجام بهعنوان یک کلیت فردی منحصربهفرد پدیدار شود. یونگ از مفهوم «تعالی» برای توصیف فرایندی بهره میبرد که در آن تمام تقابلها و فشارهای جمعی در درون شخصیت، سرانجام به وحدت روانی میرسند.
مراحل رشد:
تمرکز فروید معطوف به گذشته بوده و بنیان تحلیل روانی او، رشد روانی-جنسی فرد در دوران کودکی بود و بر اساس امر جنسی بوده که ساختاری به تحلیل روانی او داده میشد. بر خلاف فروید، نگاه یونگ اغلب متمرکز بر آینده است. او نگاهی غایتمندانه به فرایندهای روانی داشت.
یونگ نیز همچون فروید به ایده recapitulation باور داشت. این ایده که معنای لغوی آن، عصاره و خلاصه گرفته شده است، عنوان میکند که نوزاد انسان تا زمان بالغ و بزرگ شدن، مسیر تکاملی را که گونه انسان برای بالغ شدن طی کرده، باز-زیسته و دوباره تجربه میکند. اما این باز-زیستی، بسیار محدود و خلاصهشده است.
یونگ بر این باور بود که نوزاد انسان بعد از تولد، لوح سفیدی نیست که جان لاک بیان میکرد؛ بلکه نقوش، چهارچوبها و الگوهایی کلی از همان زمان تولد در روح و روان او وجود دارد.
یکی از وجوه این اعتقاد برای یونگ این بود که او میتوانست رد تمها و درونمایههای اسطورهای mythological themes را در رویاهای کودکان ۳ الی ۴ ساله پیدا کند. البته باید توجه کرد که در کودکان کمتر از ۳ سال، به دلیل عدم دسترسی کامل به زبان و همچنین آگاهی رشدنایافته برای انتقال رویاهایی که داشتهاند، امکان بررسی این درونمایهها وجود ندارد.
اولین مرحله از این مدل، مرحله پیشاجنسی pre-sexual period است. یونگ باور داشت که در این مرحله آغازین، هنوز غریزه جنسی فعال نیست. او این مرحله از زندگی را، مرحلهای میدانست که کودک علاوه بر دریافت مواد مغذی از جمله شیر مادر، تغذیه روانشناختی نیز دریافت میکند. در این مرحله نوعی یادگیری پیشازبانی آغاز میشود. نمونهای از این یادگیری، ارتباطی است که کودک میتواند بین چهره مادر با دریافت شیر و رضایت برقرار کند. در نظر گرفتن چنین ارتباطاتی، پایه شناخت کودک را شکل میدهد.
دومین مرحله از مدل رشدی یونگ، مرحله پیشابلوغ pre-pubertal period است. شروع این مرحله، مصادف با ۳ تا ۵ سال است. در این مرحله، رگههایی از غریزه جنسی دیده میشود و این پدیده همزمان با بسط یافتن آگاهی و ورود کودک به مدرسه و نظام آموزشی است. مدرسه نیز به نوبه خود با قرار دادن فرد در مسیرهای خاصی، به بسط آگاهی کمک میکند. این دوره از زندگی، دورهای بسیار سرخوشانه و بدون استرس و نگرانی است؛ زیرا هویت کودک به صورت تنگاتنگی با خانوادهاش پیوند خورده و به والدین خود وابسته است و این خانواده است که منبع حل تمام مسائل و سوالات کودک است.
یونگ هرگز نتوانست باور کند که امیال جنسی نسبت به والدین، همانگونه که فروید بیان میکرد، در همه کودکان امری عمومی باشد. یونگ در مورد فردی که ممکن است در آینده به یاد آورد که در کودکی خیالپردازیهای جنسی درباره والد خود داشته، بیان میکند که این خاطرات، نیمۀ سرکوبشده نیتی است که هنگام آشنایی فرد با موضوعات جنسی از ذهنش گذشته است. یونگ تاکید داشت هنگامی که چنین خاطرهای به ذهن خطور میکند، نباید احساس گناه کرد؛ بلکه باید آن را صرفا به عنوان قابلیت همیشگی ذهن برای مطرح کردن انواع امکانها و حتی آنهایی که پذیرفتنی نیستند، درک کنیم.
سومین مرحله، دوره بلوغ pubertal period است که در حد فاصل ۱۰ الی ۱۳ سالگی شروع میشود. این دوره در دختران تا ۱۸ سالگی به پایان میرسد و برای پسران ممکن است تا ۲۵ سالگی نیز ادامه پیدا کند. از نظر یونگ، در تمام این مراحل که به صورت بسط یافته بیان شده است، انسان هنوز کامل نبوده و در حال رشد و تکامل است.یونگ «تولد زیست روانی انسان» psychic birth را دورۀ بلوغ در نظر میگیرد. ممکن است نوجوان برای به دست آوردن هویت، به سمت دوستان و همسنوسالان خود متمایل شود و بین خواستهها و توقعات دوستان و خانواده، تضادهایی را تجربه کند. به این صورت که پرسوناهای مختلفی از فرد انتظار رود.
در استفاده از پرسوناها همواره این تهدید وجود دارد که فرد، خود اصلیاش را با یکی از این پرسوناها اشتباه بگیرد و خود اصلیاش را تماما این پرسونای خاص تلقی کند. اینکه دوستان و همسنوسالان نوجوان سعی در ایجاد هویتی مشابه خود در نوجوان دارند، ممکن است منجر به جدا شدن فرد از بدنه خانواده شده و تا حدودی، به کسب استقلال کمک کند. در این بین است که فرد باید تصمیماتی بگیرد و به یک دسته از افراد همچون دوستان، وفاداری خود را نشان دهد. ممکن است برای اولین بار در این بستر، فرد در معرض یکجانبه شدن قرار بگیرد.
مرحله یا دوره بعد، دوره جوانی است که بازه سنی ۲۵-۲۰ تا ۴۰-۳۵ سالگی را دربر میگیرد. در این دوره، فرد در برابر خانواده استقلال پیدا میکند و زندگی مجزایی برای خود تشکیل میدهد و اهدافی همچون فرزندآوری را در پیش میگیرد. در این دوره، ذهن و روان فرد همچنان از نظر معنا و دانش، رشد میکند.
مرحله بعدی، میانسالی است. میانسالی نیمه دوم زندگی تلقی شده و از ۴۰ سالگی به بعد را شامل میشود. در این دوره، فرد متوجه میشود که معنای زندگی تنها در جنبه خودآگاه خلاصه نمیشود. افراد در نیمه نخست زندگی، خودآگاهیشان را رشد میدهند و دانش و تجربیاتی را کسب کرده و زمان خود را صرف امور دنیوی میکنند. همزمان با رشد این جنبه از زندگی، فرد باید نیمنگاهی به بخش ناخودآگاه نیز داشته باشد. بخش ناخودآگاه در دوره میانسالی از لحاظ معنابخشی به زندگی، پررنگتر نیز میشود.
تا این دوره، دانش معطوف به درون آدمی مورد غفلت قرار گرفته است؛ بنابراین لازم است در میانسالی، فعالیتهای پیش از ۴۰ سالگی به ثمردهی برسند. در این دوره، فرزندان بزرگ شده و در حال شکلدهی به زندگی فردی خودشاناند. از لحاظ شغلی، حرفۀ فرد به ثمردهی رسیده و فرد میتواند بخشی از کار را بر عهده افراد جوانتر قرار دهد. در این دوره، خواستههای اجتماعی و توقعات دیگران از میانسال محدودتر میشود و از این رو، این دوره زمان بسیار مناسبی برای در پیش گرفتن نظم و الگوی جدیدی در زندگی است.
دوره آخر، دوره پیری است. این دوره از ۶۵ سالگی به بعد را شامل میشود و لازم است مورد پذیرش واقع شود. یونگ علاقه وافری به این دوره داشت و معتقد بود شخص مسن باید بر اساس قواعد متفاوتتری از آنچه تاکنون با آنها زندگی میکرده، زیست خود را ادامه دهد. فرد مسن نباید به گذشته نگاه کند؛ بلکه باید به درون بنگرد. انسانها در این سن، فرصت شگفتانگیزی برای فردیتیافتن دارند؛ زیرا اکنون به اندازه کافی زندگی کردهاند تا موقعیتهای مختلف و اضداد آنها را تجربه و درک کنند. یونگ بیان میکند: «من قانع شدم که یکی از وجوه سلامت این است که فرد بتواند در مرگ خود، هدفی را دریابد. این هدف باید به گونهای باشد که انگیزه لازم را برای حرکت فرد به سمت آن فراهم کند. اگر چنین هدفی برای فرد وجود نداشته باشد، سلامت وی به خطر میافتد؛ زیرا فقدان چنین هدفی، بهنجار و طبیعی نیست و نیمه دوم زندگی را از هدفمندی تهی میکند».
از این رو، در روانشناسی یونگی، نمودهای دینی به هیچ وجه کماهمیت پنداشته نمیشوند و به عنوان وابستگیهای سرکوبشده به والدین یا مفاهیمی از این دست تلقی نمیشوند؛ بلکه به عنوان تجلیات بسیار مهم ناخودآگاه جمعی در نظر گرفته میشوند.
تیپ های شخصیتی:
یونگ دوگانه شخصیتی مهمی با نام درونگرایی و برونگرایی را پیشنهاد داده داده است.
علاوه بر تفاوتهای فردی، چهار کارکرد روانی داریم که مفهوم agency یا عاملیت را توضیح میدهد:
اولین کارکرد از کارکردهای چهارگانه است که «حس» یا sensation نام دارد. دومین کارکرد، «تفکر» یا thinking نام دارد که معادل تفکر استدلالی و قیاسی و رویکرد استقرایی و تجربی اند.
سومین کارکرد که مشخصکننده میزان سازگاری ما با چیزی است که حس کرده و درباره آن فکر کردهایم، «احساس» یا feeling نام دارد و بیانگر جهتگیری مثبت یا منفی و سازگاری یا عدم سازگاری ما است.
آخرین کارکرد نیز بیانگر این است گذشته و آینده چیزهاست و اینکه آن چیز از کجا آمده و به کجا میرود. به این کارکرد، «شهود» یا intuition گفته میشود.
اولین دوگانه دارای تضاد، تفکر در برابر احساس و دوگانه بعدی، حس در مقابل شهود است. در دوگانه نخست، تفکر همان کارکردی است که به ما در جهتگیری کمک میکند و در رسیدن به نتایج از طریق مقدمات یا همان «استدلال کردن»، به یاری ما میآید. در واقع با استفاده از تفکر است که میتوانیم به سرشت اشیاء پی ببریم و درباره کارکردها و فایدۀ پدیدهها و اشیا بیاندیشیم. در جنبه مخالف تفکر در این دوگانه، احساس قرار دارد که در ارزیابی به کار انسان میآید.
فرض کنید فردی قصد خرید خانهای را دارد. اگر تمرکز فرد روی کارکرد «تفکر» باشد، ابتدا او ساختمان خانه را بررسی میکند و به مخارج، قیمتها، همسایهها و امکانات آن توجه میکند. حال اگر تمرکز فرد روی کارکرد «احساس» باشد، هنگام ورود به خانه بیان میکند که «احساس من دقیقا میگفت که باید این خانه را بخریم» یا «از همان ابتدا احساس کردم که نباید به این خانه اسبابکشی کنیم». در این مثال، تضاد «تفکر» و «احساس» کاملا مشهود است. ممکن است از لحاظ «تفکر» همه چیز خوب باشد و «احساس» چندان موافق این امر نباشد و بالعکس. مثال دیگری از این تضاد، ازدواج است. در تصمیمگیری برای ازدواج ممکن است خانواده با استناد به درآمد خوب، موقعیت اجتماعی و شغلی بالا و سایر ویژگیها، موافقت خود را با ازدواج اعلام کنند؛ اما در همین حین، خانمی که در موقعیت ازدواج قرار دارد، از همان ابتدا بیان کند که از این فرد خوشش نمیآید. میتوان بالعکس این حالت را هم در نظر گرفت؛ به این معنا که از نظر «تفکری»، ویژگیهای مثبتی در فرد دیده نمیشود، اما خانم از لحاظ «احساسی» با این ازدواج موافقت میکند. یونگ، هر دو کارکرد «تفکر» و «احساس» را کارکردهایی عقلمحور میدانست. ما معمولا فکر میکنیم که تصمیمات هیجانی، مستعد غیرمنطقی بودناند. اما یونگ تاکید داشت که موضوع هر دو کارکرد «تفکر» و «احساس»، این است که به فرد در انجام قضاوت ارزشی کمک کند و فرد بتواند برای اهمیت امور، داوری کند.
دوگانه دوم که بین کارکردهای «حس» و «شهود» برقرار است، دیگر ربطی به عقلانیت ندارد. این دوگانه بیشتر راجع به ادراک است؛ درحالیکه دوگانه قبلی راجع به تصمیمگیری بود. یونگ دوگانه دوم را ناعقلانی irrational مینامید و منظور از آن این بود که این کارکردها در دامنه دیگری قرار دارند و ربط مستقیمی به عقلانیت ندارند. این دوگانه مرتبط با قضاوت و ارزیابی نیز نیست.
در واقع بحث در اینجا درباره ادراک خودآگاهانه از طریق حواس پنجگانه ممکن میشود. یونگ در تضاد با تجربه خودآگاه «حس»، کارکرد «شهود» را قرار میدهد و بیان میکند که برخلاف «حس»، ادراک در «شهود» به صورت ناخودآگاه است. همانطور که ذهن خودآگاه اطلاعات حسی را دریافت میکند، ذهن ناخودآگاه نیز به صورت خودکار، از احتمالات و امکانهای بالقوه در وضعیتها و حالات مختلف فرد، ادراک دارد. در مثال خرید خانه، اگر کارکرد «حسیِ» خودآگاهِ شخصی فعالتری باشد، ممکن است در نگاه اول حس کند که خانۀ حاضر، خانۀ چندان جذابی نیست؛ اما فردی که «شهودیتر» است و امکانها و احتمالات مختلف را میبیند، با تغییرات جزئی ساختاری، میتواند خانه را از وضعیت فعلی به خانهای بسیار زیبا و جالبتر تبدیل کند. این فرد در تجربه کلی خود از خانه، احتمالات و امکانهای بالقوهای را ادراک میکند که فرد دیگری با کارکرد «حسی» غالب، نمیتواند چنین ادراکی داشته باشد.
در هر لحظه تنها یک کارکرد میتواند در آگاهی غالب باشد و با عنوان «کارکرد اصلی» یا «اولیه» از آن یاد میشود. ایگو خود را با کارکرد اصلی یکسان میبیند و همین عامل باعث میشود که آگاهی، شکلی پیدا کند و سبک شخصیتی تیپیکالی برای فرد ایجاد شود. این در حالی است که کارکردی که در تضاد با کارکرد اصلی قرار دارد، از آگاهی خارج شده و در ناخودآگاه، سرکوب میشود. یونگ این کارکرد متضاد را «کارکرد فروتر» نامید که ذیل گره سایه قرار میگیرد. بنابراین یکی از کارکردها با ایگو یکسان میشود و متضاد آن وارد ناهشیار میشود. درباره دو کارکرد دیگر باید گفت که یونگ عنوان «کارکردهای کمکی» را به آنها اطلاق میکند. به این معنا که این کارکردها همچون سازوکاری کمکی در میانه قرار میگیرند. یکی از این کارکردها در خدمت کارکرد اصلی همراه ایگو قرار میگیرد و کارکرد بعدی، به کمک کارکردی که در ناهشیاری سرکوب شده و در ذیل گره سایه قرار گرفته، میرسد.
فرض کنید کارکرد اولیه فردی «تفکر» باشد. از این رو، کارکرد متضاد آن، یعنی «احساس» در ناهشیار سرکوب میشود. کارکرد کمکی این فرد برای کارکرد اولیه، «حس» است که مجموع این کارکرد کمکی با کارکرد اصلی، «شخصیت آگاه روان» نامیده میشود؛ به این معنا که در معاشرت و گفتوگو با این فرد، چنین کارکردهایی در نگاه اول بروز و ظهور مییابند. کارکرد «شهود» نیز به عنوان کارکردی کمکی برای «احساس» که در ناهشیاری سرکوب شده و کارکرد فروتر است، در نظر گرفته میشود. این تیپ شخصیتی میتواند کارآگاه، وکیل یا تحلیلگر بازار بورس خوبی از آب دربیاید.
بر اساس توضیحاتی که راجع به کارکردها بیان کردیم، به صورت نظری، امکان دستهبندی افراد در هشت تیپ شخصیتی به وجود میآید. حتی این هشت ترکیب میتوانند دو برابر شوند و این اتفاق به این دلیل است که هر کارکردی میتواند ملازم درونگرایی و برونگرایی قرار گیرد. در نتیجه به ۱۶ حالت ممکن در تیپ شخصیتی افراد میرسیم. نکته قابل توجه این است که یونگ هیچ گاه از ۱۶ تیپ شخصیتی برای شناسایی و برچسب زدن به مردم استفاده نکرد و علاقه چندانی نیز به این کار نداشت و این مباحث را تنها به عنوان بینشهایی که بتوان با استفاده از آنها درباره شخصیت افراد بحث کرد، مناسب میدانست؛ نه اینکه این دستهبندی، به طبقههای سفت و سخت و خشکی بدل شود که از آن به عنوان برچسبهایی برای مردم استفاده کرد.
یونگ می گوید درونگرا و برونگرا بودن افراد، ریشه فیزیولوژیکی دارد. افراد برونگرا، توجه خود را به مردم و چیزهای موجود در محیط بیرون معطوف میکنند.
خود یونگ نیز تیپی درونگرا داشت و معتقد بود قرن بیستم، دوران برونگرایی است و زمانی دشوار برای درونگرایان. او افلاطون را به درونگرایی و ارسطو را به برونگرایی نزدیکتر میدید. کانت را به عنوان یک درونگرا و داروین را به عنوان فردی برونگرا با هم مقایسه میکرد.
وی بیان میکند که رهبران خوب معمولا از نوع «تفکری برونگرا» برمیخیزند. این تیپ شخصیتی بیشتر در میان مردان دیده میشود. در مقابل زنان بیشتر از نوع «احساسی برونگرا» به شمار میروند.
واقعگراترین تیپ شخصیتی از میان تمام تیپها، «حسی برونگرا» است. این تیپ که بیشتر در میان مردان یافت میشود، گاهی «لذتگرا» در نظر گرفته میشود؛ چراکه کشش زیادی به لذتهای حسی، خوردن، نوشیدن، تماشای محتواهای دلپذیر، معاشرت اجتماعی و مانند آن دارند. سیاستمداران، بازرگانان و افراد فعال در انجمنها و کلوبها از هر دو جنسیت، معمولا در تیپ «شهودی برونگرا» قرار دارند؛ چراکه این تیپ توانایی بالایی در پیشبینی روندهای سیاسی یک موقعیت دارد و میتواند از آن برای کسب پرستیژ، قدرت و منافع شخصی بهرهبرداری کند.
تیپ شخصیتی «احساسی درونگرا» نیز یکی دیگر از تیپهای شخصیتی است که دربردارنده نوعی سکون در بطن خود است. در عین حال، نوعی ژرفا و عمق نیز در این تیپ شخصیتی قابل رؤیت است. این تیپ شخصیتی اغلب در میان زنان دیده میشود.
تیپ بعدی، «حسی درونگرا» نام دارد. برای درک این تیپ شخصیتی، فردی کودکصفت و معصوم را در نظر بگیرید که به شکلی تکانشی به احساسات خود پاسخ میدهد. در نهایت به تیپ «شهودی درونگرا» میرسیم که به صورت طیف قابل مشاهده است. در یک سوی طیف، قابلیت این وجود دارد که فرد در قالب فردی عارف و بینشمند ظاهر شود و در سوی دیگر، به شکل انسانی عجیب، منزوی یا هنرمند خلاق.
به یاد داشته باشید هنگامی که شخصیتی را به این شیوه طبقهبندی میکنیم، این عمل را بر اساس کارکرد اصلی او انجام میدهیم. بدیهی است که هر یک از تیپهای شخصیتی، استعدادهای روانی دیگری نیز در خود دارند.
یونگ با معرفی مفهوم «تولد روانی» در دوران بلوغ و اهمیت یافتن جستوجوی معنا در میانسالی و پیری، نشان میدهد که رشد روانی امری مادامالعمر است و تنها با درک و پذیرش تضادهای درونی و غنیسازی نمادهای کهنالگویی، میتوان به فردیت دست یافت. نگاه یونگ، تلاشی است برای پیوند دادن روانشناسی با حکمت درونی انسان و دعوتی به شناخت ژرفتر لایههای نادیده روان.
کارکرد استعلایی:
علاوه بر کارکردهای بیان شده، یکی دیگر از کارکردهای روان ما، کارکرد استعلایی نام دارد. این کارکرد، مرتبط با گرایش آدمی به ترکیب خودآگاه و ناخودآگاه به صورت متعادل و یکپارچه است. این کلیت یکپارچه، بیانگر اتحاد نیروهای متضاد در روان است. یونگ، این کارکرد را به صورت «توافق بین خودآگاه و ناخودآگاه» تعریف میکرد و بیان میکرد که برای جلوگیری از تک جانبه شدن، باید با سوی دیگر شخصیت خودآگاه که همان ناخودآگاه است، مواجه شویم. اما این مواجهه با ناخودآگاه چگونه اتفاق میافتد؟ کارکرد استعلایی، تناوبی از دیدن رویاهایی است که مواجهههایی در آنها رخ میدهد. کارکرد استعلایی، فرایند به فردیت رسیدن را تسریع میکنند.
شخصیت مانا:
شخصیت مانا در مقابل شخصیت استعلایی و متعادل و فردیت یافته قرار دارد. منظور از شخصیت مانا MANA Personality ، رشد بیرویه و متورم شدۀ شخصیت خودآگاه است. در این نوع از شخصیت، عوامل ناخودآگاه طرد و رانده میشوند؛ زیرا فرد این پیشفرض را در ذهن دارد که همه چیز را دربارۀ روان خود میداند و روان، پدیدهای کاملا شفاف برای اوست. اما واقعیت این است که خودآگاهی کاملا تحت تسخیر ناخودآگاه قرار دارد. میتوان چنین گفت که شخصیت مانا، نوعی انکار ناخودآگاه است.
اجداد نخستین ما، احساس قدرت فردی را که مرتبط با تورم ایگو است، در مناسک قبیلهای تجربه میکردند. آنها در رقصی که برای آماده شدن برای جنگ انجام میدادند، به شور و وجدی دست مییافتند و جریان شخصیت مانا را که تمام خودآگاهشان را دربر میگرفت، درون خود احساس میکردند. آنها با چنین شور و شعفی وارد میدان جنگ میشدند. یونگ بیان میکند که حتی انسان مدرن نیز میتواند چنین احساساتی را از سر بگذراند. انسان مدرن ممکن است هویت خود را در شرایطی که احساس میکند به یک فراشخص super-person تبدیل شده است، از دست بدهد. به این معنا که فرد، وارد گروهی میشود و در پاسخ به برانگیختگی جمعی و اتفاقات و ماجراهایی که رخ میدهند، حس فراشخص بودن داشته باشد. مصداق بیرونی این اتفاق، در زمان آلمان نازی به چشم میخورد. هنگامی که تمام جامعه ذیل پرچم کهنالگوی خدای جنگ قرار گرفت، شاهد تبدیل شدن به یک فراشخص بودیم. علاوه بر این، شخصیت مانا نیز در این وضعیت سلطه داشت.
دوگانه اروس و لوگوس:
زنان و مردان از نظر روانشناختی با یکدیگر متفاوتند. روان زنان اغلب پیرو اصل اِروس یا عشق است؛ درحالیکه روان مردان، پیرو اصل لوگوس یا منطق است. به همین دلیل، برای مردان، عینیت منطقی، توجه به مشخصات ویژه، قضاوتگری و بینشها از درجه اهمیت بالاتری برخوردار است. لوگوس مرتبط با فکر، یافتن راهحل و یقینی برای نتایجی است که در فرایند تصمیمگیری به دست آمده است.
با وجود غالب بودن لوگوس در مردان، باید وجه متضاد این اصل در ناخودآگاه مردان وجود داشته باشد. عکس این قضیه برای زنان نیز صادق است. یونگ این بروزها را با کهنالگوهای آنیما و آنیموس نیز مرتبط میدانست. جالب است که آنیما در زبان لاتین، به معنای روح و جوهرۀ زندگیبخش و آنیموس به معنای ذهن است. در کل، چون خودآگاه زن شکل اروسی دارد، آنیموس موجود در ناخودآگاه زنان، به صورت نمادین در رویا بروز میکند تا خودآگاه بیش از حد زنانه و اروسی را جبران کند. از این جهت، استدلالورزی زنان، جنبۀ ناخودآگاه پیدا میکند و با استدلالورزی در مردان متفاوت میشود و همین تفاوت ممکن است برای مردان گیجکننده باشد. برای مردان نیز مشابه زنان، چنین اتفاقی میافتد، اما کم و کیف آن متفاوت است. به دلیل اینکه وجه عاطفی-هیجانی در مردان ناخودآگاهتر است، ممکن است حالتی حسی از این ناخودآگاه سر بزند. مثل زمانی که زمانی که سروان ارتش به گریه میافتد.
اختلالات روانی:
رفتار طبیعی طبق تعریف یونگ این است که فرد در تمام شرایط زندگی بتواند به زیست خود ادامه دهد؛ حتی در شرایطی که رضایت از زندگی به حداقل میرسد. مسئله این است که همه ما انسانها، کمابیش به صورت تکجانبه رشد میکنیم. اکثر بیماریهای روانی، ناشی از ازهمگسیختگی در فضای خودآگاهاند که در نتیجۀ هجوم محتواهای ناخودآگاه به وجود میآید.
یونگ، خودمختاری گرههای روانی را به هسته هیجانی آنها نسبت میداد. او تاکید میکرد که هیجانها همانند فرایندهای فکری ابتدایی برای انسانهای اولیه به صورت ارادی، هیجانها را تولید نمیکنند؛ بلکه به سادگی، صرفا رخ میدهند. برای مثال، زمانی که تحت فشار هیجانی شدید قرار میگیریم و رفتارهایی را برخلاف اراده خود انجام میدهیم، در این شرایط بیان میکنیم که «نمیدانم چه بر سرم آمده بود». تصور کنید که این وضعیت برای فردی که اختلال روانی دارد، چگونه خواهد بود. جای تعجب ندارد که برخی بیماران اسکیزوفرنیک پارانوئید، احساس میکنند تحت کنترل موجوداتی از سیارات دیگر قرار دارند. ما از زبان بیمار اسکیزوفرنیک پارانوئید میشنویم که بیان میکند: «کسی مرا تحت کنترل الکترونیک قرار داده و تلاش میکند مرا وادار به انجام کارهایی کند که نمیخواهم انجام دهم». بنابراین، جنون یا insanity، هجومی از سمت ناخودآگاه است که محتویات آن با مقاصد و جهتگیریهای ایگو ناسازگار است.
عوامل آگاه و ناخودآگاه، بدون آنکه یکدیگر را جذب و یکپارچه کنند، در هم درمیآمیزند. نمونه چشمگیر این حالت را میتوان در اشکال شخصیتی چندگانه هیستریک مشاهده کرد. بیمار در این شرایط ممکن است چنین بیان کند: «میدانم که گاهی کنترل خودم را از دست میدهم و کارهای دیوانهواری انجام میدهم، اما در این لحظات، خودم نیستم؛ چیزی در سرم اتفاق میافتد که نمیتوانم خودم را کنترل کنم».
درمان روان نژندی:
از دیدگاه یونگ، یکی از دلایلی که برخی افراد دچار روانرنجوری میشوند، این است که نماد مناسبی ندارند که از طریق آن، کهنالگو بتواند معنا را در سطح آگاهی به نمایش بگذارد و در نتیجه به تعادل شخصیت کمک کند. نمادها همچون پلی میان بخشهای آگاه و ناخودآگاه روان عمل میکنند. از نظر یونگ، نماد، چیزی در زندگی روانی است که معنا را بیان میکند و شخص را قادر به بیان خود می کند. (زبان درمانی یا سمبل درمانی)
گفتیم یونگ برای معالجه روان نژندی، بر بیان و زبان سمبولیک تاکید خاصی دارد.
همه ما از هنردرمانی شنیده ایم و پیش از آن در قصه ها از سنگ صبور به عنوان آخرین وسیله ای که یک دل پر از غصه و ستم، برای نجات خود دارد. این سنگ صبور بیان نمادین همان چیزی است که امروز می گویند دوستی یا روانشناسی را برای درد دل پیدا کن یا اگر کسی را نیافتی غصه هایت را مکتوب کن. درد که بر زبان جاری شود، از دل هم خارج می شود.
کارکرد هنر نیز همین است. هنر با بیان استعلایی و زیبا، زشتی های دنیا را والایش و پالایش می کند.
یونگ به نقش استعاره و سمبل اشاره می کند و می گوید توانایی سمبولیزه کردن درد، عین درمان آن است. توانایی بیان خود موجب شناخت خود و استعلای بیماری به هنر می شود.
یونگ از لیبیدویی که همراه با فعالسازی کهنالگوها وجود دارد، با عنوان نومِن numen یاد میکرد و آن را ذخیره انرژی زندگی میدانست که همراه با بروز کهنالگوها فعال میشود. نومن در ناخودآگاه جمعی قرار دارد. حال فرض کنید که قسمت خودآگاه روان، به هر دلیلی، تکجانبهای شده است. از نظر یونگ، چگونه ممکن است به تعادل بازگشت؟
اگر در خودآگاه، پرسش از معنای زندگی وجود داشته باشد، نومنی در ناخودآگاه آزاد میشود که جبران اتفاقی است که در خودآگاه در حال رخ دادن است. این لیبیدوی آزاد شده، به سمت خودآگاه حرکت میکند و قصد دارد با زبانی نمادین، معنایی را به خودآگاه منتقل کند. اگر هیچ نمادی در خودآگاهی وجود نداشته باشد تا معنای کهنالگو منتقل شود، تنها راه این است که لیبیدو به ناخودآگاه بازگردد. اگر نمادی وجود داشته باشد، به مثابه پلی بین خودآگاه و ناخودآگاه عمل میکند تا نومن به منصه آگاهی برسد و معنای آن بروز پیدا کند. از این جهت، فردی که پرسشی درباره معنای زندگی دارد، به واسطه نمادها، پلی بین خودآگاه و ناخودآگاه برقرار میشود تا این معنا به عرصه آگاهی برسد. یونگ به سمبلهایی که چنین وظیفهای را به انجام میرسانند، سمبلهای متحولکننده یا transformation میگوید؛ چراکه این نمادها، انرژی لیبیدویی را از وضعیت بالقوه یا نومن به بروز معنایی میرسانند. یونگ باور داشت که افراد به شدت به جنبه سمبلسازی نیازمندند و این نیاز همانند نیاز به خوردن و آشامیدن است. در صورتی که سمبلهایی که برای پدران ما معنادار بوده و حال برای ما معنایی ندارند، با سمبلهای نو که متناسب با ماست، جایگزین نشوند، رابطه ما با جنبههای عمیقتر آگاهی قطع خواهد شد.
روان نژندی و روان پریشی:
گاهی کهنالگو به صورت نمادین بروز نمیکند؛ بلکه بر گرهی که در حال شکلگیری است، اثر میگذارد. این اتفاق، مخصوصا در شرایطی اتفاق میافتد که ایگو با این گره، همذاتپنداری میکند. همین همذاتپنداری، مجددا باعث تورمی در ایگو میشود. برای نمونه شخص روانپریشی را در نظر بگیرید که خودش را ناجی بشریت میداند. در این مثال، ایگوی فریب خورده، هیچ فهمی از معنای کاری که در حال انجام دادن آن است، ندارد.
یونگ باور نداشت که روانرنجوری، ریشه در پنج سال اول زندگی دارد. روانرنجوری، نقش مهمی در زمان حال دارد و نباید اجازه داد که بیمار به گذشته فرار کند و به جای مواجهه با زندگی در زمان حال، در گذشته با امنیت باقی بماند.
یونگ بیان میکند که نباید تلاش کرد که از شر روانرنجوری خلاص شد. ما روانرنجوری را درمان نمیکنیم؛ بلکه روانرنجوری است که ما را درمان میکند. انسان بیمار است، اما بیماری تلاش طبیعت برای شفای اوست. در درازمدت هیچ کس نمیتواند از سایه خود بگریزد؛ مگر آنکه در تاریکی ابدی زندگی کند.
از نگاه یونگ، روانپریشی، نوعی امتداد و بسطیافتگی از شکافهای شخصیت است. شروع این امتداد، با این اتفاق همراه است که گرههایی در روان شکل میگیرند و به شکل روانرنجوری بروز مییابند.
گسست یا dissociation در ادبیات یونگ، اغلب در توضیح روانپریشی به کار برده شده است و در آثار او، هر گاه سخن از گسست باشد، به معنای رسیدن به روانپریشی است. فرد روانرنجور خود را در حال انجام رفتارهای عجیب مییابد، اما فرد روانپریش، کاملا از واقعیت گسسته شده است. از این رو، فرد روانرنجور همچنان میتواند وضعیت خود را درک کند؛ زیرا ارتباطات منطقی با آنچه در سایر بخشهای شخصیت او در جریان است، وجود دارد. از سوی دیگر، فرد روانپریش مانند یک خوابگرد است که غریبترین نوع رویا را زندگی میکند. محتوای یک روانپریشی، هرگز نمیتواند به طور کامل درک شود و این کار، حتی از ادراک روانپزشک نیز خارج است.
یونگ اختلالات روانی را بر مبنای گرهها و گسستهای شکلگرفته در پی هجوم محتوای ناخودآگاه تبیین کرده و روانرنجوری را نه بیماریای بیمعنا، بلکه تلاشی طبیعی برای برقراری تعادل میداند؛ تلاشی که اگر با بینش همراه شود، میتواند به رشد و شفای فرد بینجامد. در مقابل، وی روانپریشی را مرحلهای شدیدتر و گسستهتر از واقعیت معرفی میکند که هرچند فهم کامل آن دشوار است، اما باز هم بینش میتواند شدت آثار آن را کاهش دهد.
منبع:
کتاب «مقدمهای بر شخصیت و رواندرمانی» نوشته ژوزف ریچلاک
خلاصه شده در 27 مرداد 1404