جهان نگری و جان نگری کمال

محمدامین مروتی

یک انسان کامل جهان را چگونه می نگرد و خودش چه ویژگی هایی دارد؟

حقیقت جهان و حقیقت انسان را چگونه می بیند و این نگرش چه نسبتی با واقعیت دارد؟

تصویر بزرگ:

انسان کامل تصویر بزرگ برخاسته از واقعیت را جایگزین تصویر کوچک برخاسته از خودخواهی و منیت می کند.

در جهان بینی انسان کامل، ابعاد وجودی واقعی عالم و آدم دیده می شود. انسان کامل نسبت واقعی خود و جهان را می بیند و می داند در یک محاسبه ریاضی نسبت او با جهان صفر به بی نهایت است.

یک انسان خودبسنده می داند که جزئی کوچک و ناچیز مثل سایر اجزای وجود است و حق ویژه ای ندارد و تافته جدابافته نیست. در حالی که نفس ما را تافته جدابافته جا می زند و این با واقعیت وجود ما و دنیا سازگار نیست. سهم ما از برگ های تاریخ حتی یک لحظه هم نیست اما من طوری زندگی و فکر می کنم که گویی این دنیا را برای من ساخته اند و این تصویر درستی از واقعیت نیست. رابطه مان به دلیل خودخواهی و خودبینی با واقعیت قطع است.

تمرین و تکرار و یادآوری این تصویر، موجب نهادینه شدن نگرشی واقعی در ما می شود و ما را آسیب ناپذیر و سبک زندگی ما را متحول می کند.

ما با دیدن تصویر بزرگِ رابطه مان با کائنات، متوجه می شویم که در مرکز عالم نیستیم. جزئی از آن هستیم. جهان از منظر خودبسندگی دیدن و پذیرش واقعیت هستی و سهم و نقش تو در آن است. نفس، تصویرِ کوچکی را می بیند که خود در مرکز آن است. تصویر خود را نه به اندازه واقعی که بزرگ می بیند و به جای تصویر بزرگ عالم می نهد. اما این واقعیت ندارد. دروغ است و توهم. نفسانیت یک ایدئولوژی و آگاهی کاذب است که در طول زندگی به ما القا شده است. نفسانیت توهم و دروغی بزرگ و جا افتاده است که به ضرب تکرار، عادی نمایی شده است.

دیدن تصویر بزرگ و تمرین آن را می توانیم هم از عرفای خودمان، هم از تائوئیسم، هم از رواقیون و هم از اسپینوزا و هم از علم فیزیک بیاموزیم.

ما نه تنها به جهت وجودشناختی، ناچیزیم بلکه به جهت معرفت شناسی هم قطره ای دانایی در مقابل اقیانوسی از نادانی هستیم. به قول مولانا:

قطره دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

نکته ای که فلاسفه علم هم آن را تایید می کنند.

با این وضعیت وجودی و معرفتی، چه چیزی برای گفتن داریم و چرا به خود چندان بها می دهیم و طوری زندگی می کنیم که مرکز وجود هستیم؟

انسان کامل کیست؟

نتایج این نگرش است که خودخواهی های نفسانیت را به زوال می برد و انسان کامل را می سازد.

اگر این نگرش به دست آید، انسان از صغارت نفسانی خارج می شود. وقتی کوچک بودن خود را دریابد مانند قطره ای که با دریا آمیخته شده، به اندازه دریا بزرگ می شود. به قول عرفا انسان دنیای اصغر است و دنیا عالم اکبر. وقتی محوشد، انسان عالم اکبر می شود.

انسان کامل کسی است که اندازه وجودش را بداند و پا از گلیمش دراز تر نکند. حقیقت ناچیز خود را دریابد و در عین حال از خودش رضایت داشته باشد و نخواهد چیز دیگری باشد. کسی که حاکم بر حرکات و سکنات خودش است. کسی که فرمان وجودش را در اختیار دارد. انسان خودکفا و معطوف به درون، که به حقیقت وجود خودش وفادار است، همین حالا کامل است. به خودش دروغ نمی گوید و زندگیش را با تعادل و تعقل و ملاطفت مدیریت می کند. نقص من درست از جایی شروع می شود که سعی کنم چیزی باشم غیر خودم.

برای انسان خودبسنده مرگ هم وجود ندارد. زندگیش را تمام و کامل می زید تا به نشئه بعدی وارد شود.

مواجهه با درد:

این بدان معنا نیست که انسان کامل بی درد است.کامل بودن لحظات دردناک هم دارد ولی نحوه برخورد انسان کامل واقع بینانه و منطقی و کم هزینه است. در این نگرش به جای بازتولید و تکرار مشکل، من به بخشی از راه حل تبدیل می شوم.

در نگرش نفس محور، به جای پذیرش و حل مسئله، انکار و عدم پذیرش و لجبازی جایگزین می شود که درد را بیشتر می کند و تاب آوری انسان می کاهد و تاب و توانش را در مقاومتي بيهوده هدر می دهد.

نسبت کمال و سپاسگزاری:

تصویر بزرگ در مورد حق و حقوق ما چه می گوید؟

واقعیت این است که همه انسان ها کمابیش برخوردارند. زیرا می توانستند اصلاً به دنیا نیایند. بهره ما از عالم کم و زیاد دارد ولی همین بهره هم ضرورتاً حق ما نیست. علاوه بر این که خود زندگی حق مسلم ما نیست، میزان برخورداری از آن هم حق مسلم ما نیست. به قول مولانا:

قدر جان زان می ندانی ای فلان!

که بدادت حق به بخشش، رایگان

نفس به دنیا آمدن و بودن ما هیچ دست کمی از معجزه ندارد و ما قدردانش نیستیم.

به علاوه اگر دارایی های عالم بین ابنای بشر تقسیم می شد، چه بسا سهم کنونی هم به ما نمی رسید. همه این حقایق و واقعیات، لزوماً باید ما را شکرگزار خود زندگی و پیشکش هایش باشد. به قول معروف دندان اسب پیشکشی را نمی شمرند. این نفس و خودخواهی بشر است که نه نسبت به اصل وجودش و نه نسبت به داشته هایش سپاسگزار نیست.

از آن سو خود زندگی با کم و زیاد سال هایش و برخورداری های ما با همه تفاوت هایش، در تحلیل نهایی تفاوتی ندارد. چون این مدت کوتاه، به سرعت سپری می شود و همه ما از شاهزاده تا گدا در درگاه مرگ به تساوی مطلق می رسیم. به قول خیام با هفت هزار سالگان سر به سر می شویم. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. کافی است به عاقبت مردم دویست سال پیش فکر کنیم تا این واقعیت مسلم دریافته شود.

در نهایت هم همه برابریم و تفاوت زیادی با هم نداریم دیر و زود و کم و زیادش موقت و زودگذر است. نفس، تفاوت ها را بزرگ می کند‌. چاشنی و جوهر زندگی در نگاه ما ذهن ما و درون ماست نه بیرون ما.

وجود انسان کامل:

آیا انسان کامل وجود دارد؟ ما می دانیم کمال نسبی است. انسان کمال در تمام لحظات زندگی وجود ندارد. کامل ترین انسان ها در لحظات زیادی به مرتبه نفسانیت نزول می کنند. خود مولانا می گوید "یافت می نشود، جسته ایم ما". سوال این است که سخن گفتن از این انسانی خواب و خیال است یا فایده ای هم دارد؟

فایده ایده انسان کامل این است که ضمن نجات ما از فریبکاری های نفسانیت، جهت حرکت ما را معلوم می کند و می گوید تو به سوی کمال حرکت کن و لحظات نفسانی عمر خود بکاه. همین برای در راه ماندن و منحرف نشدن از مسیر اصلی کافی است. بقیه کار در دست ما نیست و به عنایت سایر فاکتورها وابسته است. کمال در تعریف ما یعنی تلاش خود را کردن برای ماندن در مسیر درست ماندن. مهم این است که مثل مولانا با اشعار بر این که انسان کامل وجود ندارد، کماکان آن را بجوییم و به سویش روان باشیم.

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت «آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوست»

27 اردیبهشت 1404