شرح غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ دیوان شمس(جان منست او)

محمدامین مروتی

ظاهراً این غزل، معرفی شمس از دیدگاه مولاناست و خطاب مولانا هم با دشمنان شمس است. مولانا در این غزل، از دلبستگی و عشق خود به شمس سخن می گوید تا معارضان را از دشمنی ورزیدن با شمس، بازدارد.

جان منست او، هی مزنیدش

آن منست او، هی مبریدش

شمس جان من است، با آزار او، در واقع مرا می آزارید. از آن من است، حق ندارید او را از من دور کنید.

آب منست او، نان منست او

مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش، آب روانش

سرخی سیبش، سبزی بیدش

آب و نان من و اوصافِ باغ وجودش، نظیرِ ندارد.

متصلست او، معتدلست او

شمع دلست او، پیش کشیدش

با من و عالم بالا اتصال دارد. اعتدال دارد. بر دلم نور معرفت می تاباند. راه ا برایش باز کنید.

هر که ز غوغا، وز سر سودا

سر کشد این جا، سر ببُریدش

در عالم عشق، هر که را سرِ جنون و غوغا ندارد، سر می زنند.

هر که ز صهبا، آرد صفرا

کاسۀ سکبا[1]، پیش نهیدش

کسی که از می معرفت، دلش آشوب می شود، بدو شوربا بخورانید که صفرابر است. منظور کسانی است که مراتب معرفتی شمس را درک نمی کردند.

عام بیاید، خاص کنیدش

خام بیاید، هم بپزیدش

این مخالفت ها از سر عوام بودن و خامی است. باید پخته شوند.

نک شه هادی، زان سوی وادی

جانب شادی، داد نویدش

شه هادی شمس است که خامان عامی را به شادی نوید می دهد.

داد زکاتی، آب حیاتی

شاخ نباتی تا بمزیدش

به عنوان زکاتِ معرفتش، شاخ نباتی به شما هدیه کرده است که عین آب حیات است تا شما بچشید و شیرین کام گردید.

باده چو خورد او، خامش کرد او

زحمت برد او، تا طلبیدش

پس از خوردن باده، مست و خاموش شده است. از ناحیه شما، آزار و اذیت بسیار کشید. پس به طلبش روید.

ضمناً خاموش، تخلص مولانا هم هست.

17 آذر 1403


[1] سکبا: آش بلغور، شوربا