جوینده یابنده است

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر سوم می گوید به گفته پیامبر اگر دری را مرتب بکوبی، بالاخره کسی آن را باز می کند و اگر بر سر کوی معشوق بایستی بالاخره او را می بینی:

۴۷۸۳ گفت پیغامبر که چون کوبی دَری عاقِبَت زان دَر بُرون آید سَری[1]

۴۷۸۴ چون نِشینی بر سَرِ کویِ کسی عاقِبَت بینی تو هم رویِ کسی

اگر هر روز چاهی را بکنی، بالاخره به آب می رسی. همه می دانند که هر چه بکاری درو می کنی ولو اینکه تو این قاعده را نپذیری:

۴۷۸۵ چون زِ چاهی می‌کَنی هر روزْ خاک عاقِبَت اَنْدَر رَسی در آبِ پاک

۴۷۸۶ جُمله دانَند این اگر تو نَگْرَوی هر چه می‌کاریْش روزی بِدْرَوی

گاهی ممکن است سنگ بر آهن بزنی و اتش پدید نیاید ولی این استثناست نه قاعده:

۴۷۸۷ سنگ بر آهن زَدی، آتَشْ نَجَست این نباشد، وَرْ بِباشَد نادر است

انسان بدبخت به استثنائات می نگرد که فلان کس کاشت ولی برنداشت و دیگر از دل دریا صدف برون آورد ولی گوهری در آن نبود:

۴۷۸۸ آن کِه روزی نیسْتَش، بَخت و نَجات نَنْگَرد عَقلَش مگر در نادِرات

۴۷۸۹ کان فُلان کَس کِشت کرد و بَر نداشت وان صَدَف بُرد و صَدَفْ گوهر نداشت

ممکن است لقمه کسی در گلو بگیرد و خفه اش کند ولی این دلیل نمی شود که ما نان نخوریم و گرنه می میریم:

۴۷۹۳ بَسْ کَسا که نان خورَد، دِلْشادْ او مرگِ او گردد بگیرد در گِلو

۴۷۹۴ پَس تو ای اِدْبار رو! هم نان مَخَور تا نَیُفتی هَمچو او در شور و شَر

۴۷۹۵ صد هزاران خَلْقْ نان‌ها می‌خورَند زور می‌یابَند و جانْ می‌پَروَرَند

اگر بدبخت و محروم نیستی چرا قاعده را رها کرده ای و به استثنا چسبیده ای؟ جهان روشن را رها کرده ای و سر در چاه می کنی تا سیاهی ببینی و بگویی روشنی کو؟ سر از چاه بردار تا روشنایی را ببینی:

۴۷۹۶ تو بِدان نادر کجا افتاده‌یی؟ گَر نه مَحْرومیّ و اَبْله زاده‌یی

۴۷۹۷ این جهان پُر آفتاب و نورِ ماه او بِهِشته، سَر فُرو بُرده به چاه

۴۷۹۸ که اگر حَق است، پَس کو روشنی؟ سَر زِ چَهْ بَردار و بِنْگَر ای دَنی

۴۷۹۹ جُمله عالَمْ شرق و غرب آن نور یافت تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت

3 بهمن 1403


[1] مَن قَرْعَ البابِ وَ لَجَّ، وَلَجَ: :هر كه پيوسته درى را بكوبد و سماجت ورزد، وارد شود.