شرح غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ (باز چه خوردهای؟ بگو)
شرح غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ (باز چه خوردهای؟ بگو)
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
محمدامین مروتی
مخاطب مولانا در این غزل عاشق از خود بیخود شده و خوشحالی است که مستانه و سرخوش می رود و مولانا به حال خوش او غبطه می خورد و از او می خواهد بگوید چه چیز موجب این احوال خوش بوده و به قول امروزی ها ساقی اش که بوده است.
هین کژ و راست میروی، باز چه خوردهای؟ بگو
مست و خراب میروی، خانه به خانه کو به کو
مخاطب از فرط مستی سر پایش بند نیست و چپ و راست می رود و خانه اش را پیدا نمی کند.
با که حریف بودهای؟ بوسه ز که ربودهای؟
زلف که را گشودهای؟ حلقه به حلقه مو به مو
مولانا می پرسد با چه معشوقی همنشین بوده ای و با زلف چه کسی بازی کرده ای؟
نی تو حریف کی کنی، ای همه چشم و روشنی
خفیه روی چو ماهیان، حوض به حوض جو به جو
مولانا دوباره می گوید تو حریفت را لو نمی دهی و مثل ماهی تنها و پنهانی کارت را می کنی.
راست بگو به جان تو، ای دل و جانم آن تو
ای دل همچو شیشهام، خورده میَ ات کدو کدو[1]
راست بگو نهان مکن، پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو؟
راستش را بگو. تو همیشه بی دریغ، می ات را به من نوشانده ای. سرچشمه این آب نشاط آور کجاست؟
در طلبم، خیال تو، دوش میان انجمن
مینشناخت بنده را، مینگریست رو به رو
چون بشناخت بنده را، بنده ی کژرونده را،
گفت بیا به خانه هی، چند روی تو سو به سو
عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر، حجره به حجره شو به شو
مولانا می گوید شبح و تصویر تو را دیدم که در میان جمع مرا نشناخت و وقتی شناخت به من گفت چرا مرتب از خانه ای به خانه دیگر می روی. مگر مثل زنان گستاخ و بولهوسی که مرتب شوهر عوض می کنند؟
گفتمش ای رسول جان! ای سبب نزول جان!
ز آنک تو خوردهای بده، چند عتاب و گفت و گو
گفتم به جای این همه سرزنش از آنچه خورده ای جرعه ای به من ده.
گفت شرارهای از آن، گر ببری سوی دهان،
حلق و دهان بسوزدت، بانگ زنی گلو! گلو!
گفت تحمل یک جرعه از این شراب را نداری. گلویت را آتش می زند.
لقمه ی هر خورنده را، درخور او دهد خدا
آنچ گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو
خدا برای هر دهانی لقمه ای قرار داده. به اندازه دهانت لقمه بردار و حرص نزن.
گفتم کو شراب جان؟ ای دل و جان فدای آن
من نهام از شتردلان، تا برمم به های و هو
گفتم من از این تهدیدها نمی ترسم. از آن شراب به من بنوشان.
حلق و گلوبریده با[2]، کو برمد از این ابا[3]
هر که بلنگد او از این، هست مرا عدو عدو
کسی که از این شراب بگریزد یا حالش خراب شود، گلویش بریده باد که دشمن من است.
دست کز آن تهی بود، گرچه شهنشهی بود،
دست بریدهای بود مانده به دیر، بر سمو[4]
دستی که از این جام تهی باشد مثل دست بریده ای است که مدتها در بلندی باشد ولو اینکه دست پادشاهان باشد.
خامش باش و معتمَد، محرم راز نیک و بد
آنک نیازمودیش، راز مگو به پیش او
مخاطب به مولانا می گوید دیگر راز را فاش مکن و محرم باش و به هرناشناسی از این شراب سخن مگو.
18 شهریور 1404
[1] قدما از کدو، ظرف می می ساخته اند.
[2] بریده با، مخفف بریده باد است
[3] ابا: آش
[4] سمو: بلندی و ارتفاع