شرح غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ (این کیست این)
شرح غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ (این کیست این)
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
محمدامین مروتی
این غزل نیز مراتب شوریدگی مولانا را در مواجهه با شمس و بیان احوال خود او در این مواجهه ست.
این کیست این این کیست این، این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر؟ یا آب حیوانی است این؟
مولانا با تکنیک بیانی یا آرایه ی "تجاهل العارفین" می پرسد این شمس واقعاً کیست که به زیبایی یوسف است و چون خضر و الیاس به من آب حیات می نوشاند؟
این باغ روحانی است این، یا بزم یزدانی است این؟
سرمه ی سپاهانی است این، یا نور سبحانی است این؟
مرا به گلستان معنا و بزم الهی برده و چشمانم را با سرمه ی اصفهان یا نور خداوند، نور معرفت بخشیده.
آن جان جان افزاست این، یا جنت المأواست این؟
ساقیّ خوب ماست این، یا باده جانی است این؟
این ساقی عزیز، از می معرفت و جان، جانم را رشد داده ،گویی در بهشتم ورد کرده است.
تُنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این، شادی و آسانی است این
شیرین زبان است و انسان را دیوانه می کند. تنش سفید است و آرامش و شادی می بخشد.
امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر، امسال ارزانی است این
از نخوردن می توبه کردم. مثل کسی هستم که از قحطی نجات یافته و دچار فراوانی شده باشد.
ای مطرب داوود˚ دم! آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم، کاین وقت سَرخوانی است این
ای مطرب خوش صدا تو نیز با شادی من همراهی کن و غم ها را از دلها بزدای که موقع شروع خواندن است.
مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام، این عید قربانی است این
از تو مستم و تابع امر توام. اگر می خواهی چون اسحاق در این عید و شادی، قربانی ام کن:
رستیم از خوف و رجا، عشق از کجا شرم از کجا؟
ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانی است این
عاشق از بیم و امید و شرم و حیا رها شده و به سوی معشوق پیش می رود. "پیشانی" ممکن است به معنی رفتن به سوی معشوق بدون خجالت کشیدن یا به معنی نوشته شدن سرنوشت بر پیشانی باشد. به نظرم وجه اول مقبول تر است.
گلهای سرخ و زرد بین، آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانی است این
این همه زیبایی را ببین. این همه آشوب و غوغای عاشقانه را بنگر. گویی موسی با عصایش، گَرد از ته دریای نیل بر آورده است.
هر جسم را جان می کند، جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند، یا حکم دیوانی است این؟
این عشق جسم را به جان و جان را آشنا با خدا می کند و داوری و قضاوت سلیمان یا خداوند را به عاشق می بخشد.
ای عشق! قلماشیت گو، از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو، گویی که سریانی است این
ای عشق! هر چند کسی به زبان تو آشنا نیست ولی تو از ورای عقل و خوشباشی خودت برایمان بگو.
خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانی است این
خورشید نمادی از معشوق است که آهسته و خرامان سیر می کند و چون یک چوگان باز، در میدان پهناور آسمان با سر عاشقان گوی بازی می کند.
هر جا یکی گویی بود، در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بیدست و پا، هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا، چوگانِ او پایت شود
در پیش سلطان می دوی، کاین سیر ربانی است این
گوی زمانی به وحدت و سیر ربانی می رسد که دست و پا نداشته باشد و گرد و مدور باشد. یعنی زمانی که به دست و پایش اعتبار نبخشد و متکی نباشد، بلکه در گوی چوگان معشوق، به میل او حرکت نماید.
آن آب بازآمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو، کاین بزم سلطانی است این
دیگر نیازی به سبوی کوچک وجودت نداری، پس آن را بشکن. زیرا در این بزم شاهانه همه چیز فراوان است و آب فراوانی به جوی وجودت بازگشته.
6 بهمن 1403