حقیقت بشر
حقیقت بشر
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر چهارم می گوید به نقش و ظاهر راضی مشو ولو نقش و مقام ظاهری ثروتمندان و پادشاهان چون چاشنی و مزه و کیفیت مطلوب را ندارد:
۸۰۰ نَقْش اگر خود نَقْشِ سُلطان یا غَنیست صورت است، از جانِ خود بیچاشْنیست
تظاهر به بزرگی و عظمت و زیبایی در چشم دیگران، نوعی بیگاری و هدر دادن زندگی برای آنان است:
۸۰۱ زینَتِ او از برایِ دیگران باز کرده بیهُده چَشم و دَهان
۸۰۲ ای تو در بیگارْ خود را باخته دیگِران را تو زِ خود نَشْناخته
حقیقت بشر دل اوست:
ای بلقیس هر صورت و نقشی که آن را خود می پنداری و بدان راضی می شوی، تو نیستی. کافی است تماشاگری نداشته باشی تا دچار اندوه شوی. توی اصیلت وابسته به دیده شدن نیست و اصالت درونی دارد. برای خودت باش:
۸۰۳ تو به هر صورت که آیی بیْستی که مَنَم این، وَاللهْ آن تو نیستی
۸۰۴ یک زَمان تنها بِمانی تو زِ خَلْق در غَم و اندیشه مانی تا به حَلْق
۸۰۵ این تو کِی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی[1] که خوش و زیبا و سَرمَستِ خَودی
۸۰۶ مُرغِ خویشی، صَیدِ خویشی، دامِ خویش صَدْرِ خویشی، فَرشِ خویشی، بامِ خویش
جوهر باش نه عرض. عرض برای نمایش است ولی جوهر قائم بالذات است. تو مثل پدرت آدم ابوالبشر باش که در روز الست و در عالم ذریات و ارواح می دانست که جهان فرع بر جوهر یعنی فرع بر روح و جان اوست. تو چنین مقام بزرگی داری. کم فروشی مکن. هر چه در دنیا داری، بیشترش را در جان خود داری. چنان که گنجایش نهر و شهر اعم از کوزه و خانه است:
۸۰۷ جوهر آن باشد که قایِم با خودست آن عَرَض باشد که فَرعِ او شُدهست
۸۰۸ گَر تو آدمزادهیی، چون او نِشین جُمله ذُریّات را در خود بِبین
۸۰۹ چیست اَنْدَر خُم که اَنْدَر نَهْر نیست؟ چیست اَنْدَر خانه کَانْدر شهر نیست؟
کل عالم ماده همان کوزه کوچک است که باید از جوی دل سیراب شود. کل این عالم در مقابل شهر دل، حجره کوچکی بیش نیست:
۸۱۰ این جهان خُم است و دلْ چون جویِ آب این جهانْ حُجْرهاست و دلْ شهرِ عُجاب
اول خرداد 1404
[1] اوحد: یگانه