شرح غزل شمارهٔ ۳۲۲ دیوان شمس (آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت)
شرح غزل شمارهٔ ۳۲۲ دیوان شمس (آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت)
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
محمدامین مروتی
غزل از زبان خدا به بنده اش یا از زبان پیری خطاب به مریدش بیان می شود.
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت
بیدل و بیخودت کنم، در دل و جان نشانمت
خدا یا پیر می گوید گوشت را می کشم تا بیدل و بی خود یعنی عاشق شوی و از نفس خود ببری و آن گاه تو در جان و دل من می نشینی.
آمدهام بهار خوش، پیش تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت، خوش خوش و میفشانمت
ای درخت پر از گل! در این بهار زیبا، به با شوق و شادی به کنار تو آمده ام تا تکانت دهم و گل هایت را به همه سو بیفشانم.
آمدهام که تا تو را، جلوه دهم در این سرا
همچو دعای عاشقان، فوق فلک رسانمت
می خواهم در این دنیا، زیبایی تو را جار زنم، مانند دعای عاشقان، که به آسمان می رسد.
آمدهام که بوسهای، از صنمی ربودهای
باز بده به خوشدلی، خواجه که واستانمت
تو مر را بوسیده ای و من هم آمده ام که بوسه را با رضایت خودت پس بگیرم یعنی من هم باید تو را ببوسم.
گل چه بود که کُل توی، ناطق امر قل توی
گر دگری نداندت، چون تو منی بدانمت
گل که سهل است، تو کل هستی. یعنی همه چیز منی. ناطق امر قل تویی، یعنی هر چه تو بگویی و امر کنی، همان است. اگر کسی تو را نشناسد من که تو را می شناسم چون خود من هستی.
جان و روان من توی، فاتحه خوان من توی
فاتحه شو تو یک سری، تا که به دل بخوانمت
تو جان و روح منی و سوره فاتحه می خوانی ولی خودت تجسم سوره فاتحه باش. یعنی گشایشگر باش تا تو را در دل خود جا دهم.
صید منی شکار من، گرچه ز دام جَستهای
جانب دام باز رو، ور نروی برانمت
اگر از دامم هم بگریزی، باید دوباره به دامم برگردی. به دلخواه یا به زور.
شیر بگفت مر مرا، نادره آهوی برو
در پی من چه میدوی، تیز که بردَرانمت
من آهوی هستم که در پی شیری می دود. شیر به من گفت چرا با این سرعت در پی من می آیی که پاره پاره ات نمایم؟ یعنی عاشق دنبال معشوقی می رود که صیاد اوست.
زخم پذیر و پیش رو، چون سپر شجاعتی
گوش به غیر زِه مده، تا چو کمان خَمانمت
مشکلات را با سپر شجاعت تاب آور. باید مانند زه کمان کشیده شوی و سختی ببینی تا مثل کمان خمیده گردی.
از حد خاک تا بشر، چند هزار منزلست
شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت
تکامل خاک تا بشر منازل فراوانی دارد و من رهایت نکردم و به تو کمک کردم تا شهر به شهر این منازل را طی کنی.
هیچ مگو و کف مکُن، سر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن، زانک همی پزانمت
ساکت باش و سختی ها را مانند مواد غذایی در دیگ تحمل کن تا پخته شوی.
نی که تو شیرزادهای، در تن آهوی نهان
من ز حجاب آهوی، یک رهه بگذرانمت
تو ظاهراً آهو هستی و لی باطنت شیروش است. اگر با من باشی، این حجاب آهویی ات را کنار می زنم تا شیر وجودت ظاهر گردد. یعنی عشق تو را شجاع و از آهو به شیر تبدیل می کند.
گوی منی و میدوی، در چوگان حکم من
در پی تو همی دوم، گرچه که میدوانمت
در چوگان تقدیر من است که می دوی و راه می روی. درست است که من تو را می دانم ولی در پی تو هم می دوم. یعنی من هم تو را دوست دارم.
17 دی 1403