صید یا صیاد؟

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر پنجم خطاب به بشر می گوید در تمام عمر، کارت گرفتن دوست و رها کردن دوست بوده است:

۳۹۹ ای برادر! دوستان اَفْراشتی با دو صد دِلْداری و بُگْذاشتی

۴۰۰ کارَت این بوده‌ست از وَقتِ وِلاد صَیْدِ مَردم کردن از دامِ وَداد[1]

از این همه دوست و خودنمایی چیزی جز چند تار عایدت نشده:

۴۰۱ زان شکار و اَنْبُهیّ و باد و بود[2] دست در کُن هیچ یابی تار و پود؟

غروب عمرت فرا رسیده و تو هنوز به فکر جلب توجه دیگرانی. همچون فرومایگان و بازی کودکان، یکی را صید می کنی و یکی را رها می کنی تا شب می شود و می بینی یک صید در دامت نمانده و تله روی دستت مانده:

۴۰۲ بیشتر رفته‌ست و بی‌گاه است روز تو به جِدْ در صَیْدِ خَلْقانی هنوز

۴۰۳ آن یکی می‌گیر وان می‌هِلْ زِ دام وین دِگَر را صَیْد می‌کُن چون لِئام

۴۰۴ باز این را می‌هِل و می‌جو دِگَر اینْتْ لَعْبِ کودکانِ بی‌خَبَر

۴۰۵ شب شود در دامِ تو یک صَیدْ نی دامْ بر تو جُز صُداع[3] و قَیدْ نی

شب می بینی که تنها خودت مانده ای و در واقع فقط خودت را شکار کرده ای و این محرومیت و خالی بودن دست و دام، نتیجه کار احمقان است:

۴۰۶ پَس تو خود را صَیْد می‌کردی به دام که شُدی مَحْبوس و مَحْرومی زِ کام

۴۰۷ در زمانه صاحِبِ دامی بُوَد هَمچو ما اَحْمَق، که صَیْدِ خود کُند؟

شکار عشق:

مولانا معتقد است تنها چیزی که ارزش صید دارد، عشق است اما عشق در هیچ دامی نمی گنجد. مگر اینکه تو دامت را رها کنی و صید او شوی:

۴۰۹ آن که اَرْزَد صَیْد را عشق است و بَسْ لیکْ او کِی گُنجَد اَنْدَر دامِ کَس؟

۴۱۰ تو مگر آییّ و صَیْدِ او شَوی دامْ بُگْذاری، به دامِ او رَوی

عشق در گوشم آهسته می گوید صید بودن بهتر از صید کردن است:

۴۱۱ عشق می‌گوید به گوشَم پَستْ پَست[4] صَیْد بودنْ خوش‌تَر از صیّادی است

عشق می گوید شیفته و حیران من شو و فریب مرا بخور. نخواه مثل آفتاب گردت بگردند، بلکه مثل ذرات ناچیز، به گرد آفتاب بگرد:

۴۱۲ گَولِ[5] من کُن خویش را و غِرّه شو آفتابی را رها کُن، ذَرّه شو

خانه خود را رها کن و در خانه من بایست. ادعای شمع بودن مکن و پروانه باشو یعنی عاشق باش نه معشوق تا مزه زندگی را بچشی و سلطنت واقعی را ببینی که در عاشق بودن نهفته است:

۴۱۳ بر دَرَم ساکن شو و بی‌خانه باش دَعویِ شمعی مَکُن، پروانه باش

۴۱۴ تا بِبینی چاشْنیّ زندگی سَلْطَنت بینی نَهانْ در بَندگی

19 شهریور 1404


[1] ولاد: تولد/ وداد: دوستی

[2] باد و بود: خودنمایی، خودبزرگ بینی

[3] صداع: دردسر

[4] پست پست: آهسته

[5] گول در اینجا به معنی حیران و سرگشته