شرح غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ دیوان شمس(رو سر بِنِه به بالین)
شرح غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ دیوان شمس(رو سر بِنِه به بالین)
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
قول مشهور این است که این آخرین غزل مولاناست که در بستر مرگ سروده است و البته حفظ طبع شاعرانه در هنگام مرگ، خود از عجایب است که تنها در مورد مولانا می تواند مصداق داشته باشد. گفته اند مخاطب شعر، «سلطان ولد» فرزند ارشد مولانا بوده است. افلاکی در باب این غزل گوید:
...و گویند که حضرت سلطان ولد در مرض فوت مولانا، از خدمت بی حد و رقت بسیار و بی خوابی، به غایت ضغیف شده بود و دائم نعره ها می زد و جامه ها پاره می کرد و نوحه ها می نمود و اصلا نمی غنود.
همان شب، حضرت مولانا فرمود که "بهاء الدین ! من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا!
چون حضرت ولد، سر نهاد و روانه شد، این غزل را فرمود و چلبی حسام الدین می نوشت و اشکهای خونین می ریخت... (گزیده غزلیات شمس... محمدرضا شفیعی کدکنی)
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرک من خراب شبگرد مبتلا کن
مولانا ظاهراً از فرزندش می خواهد قدری استراحت کند. شبگردی استعاره ای برای بیخوابی مولانای مبتلا و خراب(بیمار) است.
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از شب تا صبح، (در نتیجه بیماری)،دچار افکاری پریشانم. یا بر من رحم آور و از این افکار رهایم کن یا در حقم جفا کن.
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
اگر می خواهی تو همچون من مبتلای بیماری نشوی، از من فاصله گیر. شاید مولانا احتمال واگیر بودن بیماری خود را مطرح می کند.
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدهٔ ما، صد جای˚ آسیا کن
چنان از دیده اشک می ریزم، که می توان با آن سنگ های صد آسیاب را به کار انداخت.
خیرهکُشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشَدْ کَسَشْ نگوید، تدبیر خونبها کن
معشوق با سنگدلی تمام، بی دلیل و بی بهانه مرا می کشد و کسی هم تمی تواند خونبایم را از او طلب نماید.
بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن وفا کن
چرا که بر سلطان زیبایان، وفا واجب نیست و او می تواند در حق عاشق جفا کند. این بیت مطابق تفکر اشعری و عرفانی است که خدا مجبور نیست عادل و وفادار باشد. چون همه چیز مال او و در حیطه اختیار اوست.
دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن[1]
تنها با مرگ، آرام می گیرم و دردهایم آرام می گیرند. پس انتظار درمان این دردها را ندارم.
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
دیشب از عالمی دیگر، پیری را دیدم که مرا به کوی عشق خود دعوت می کرد.
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفع اژدها کن[2]
آن پیر می گفت از موانع مترس. اگر اژدها هم بر سر راهت بود، باز مرد عشق چشمش را کور کن و نزد من بیا.
بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن
مولانا به مخاطبی نامعلوم می گوید من از سخنان عالمانه تو چیزی نمی فهمم و اگر می خواهی خودنمایی کنی، از تاریخ بوعلی و تنبیهات ابوالعلای معری سخن گو. اما این سخنان برای من بیخود و مشرف به موت، معنا و مفهومی ندارد.
12 آذر 1403
[1] مضمون این ابیات با سخنان مولانا در غزل 1326 که از مرگ استقبال می کند، متفاوت است و این شاید به خاطر احوال انسان در سکرات موت باشد. مولانا در غزل 1326 می گوید:
مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
[2] قدما معتقد بودند که چشم اژدها تاب دیدن برق زمرد را ندارد و از تابش آن کور می شود.