شرح غزل شمارهٔ ۹۴ مولانا (زهی عشق، زهی عشق)
شرح غزل شمارهٔ ۹۴ مولانا (زهی عشق، زهی عشق)
مفاعیل مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن مکفوف محذوف)
محمدامین مروتی
در این غزل مولانا مراتب خوشحالی و شکرگزاری خود را از داشتن موهبت عشق بیان می کند.
زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
آفرین به عشق با همه زیبایی و خوبی و عالی که ما از او برخورداریم.
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
نه از کفّ و نه از نای و نه دفهاست خدایا
این سماع ما حاصل کف زدن و دف زدن نیست. حاصل آب حیاتی به نام عشق است. کف و دف در سماع ما نقش فرعی دارند. عامل اصلی عشق است که ما را به سماع وامی دارد.
یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهانست
که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
معشوق در بزم سماع پنهان است و سماع مقدمه ی شیرین شدن کام ما از معشوق است.
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
خیال و تصویر معشوق در هر مغزی رفت، به معانی عالی و بصیرت راه می یابد.
تن ار کرد فغانی، ز غم سود و زیانی
ز توست آنک دمیدن، نه ز سرناست خدایا
اگر جسم عاشق در طلب سود و دفع زیان به رقص می آید، در واقع ناشی از صداسی سرنا نیست بلکه از انگیزه های خود تو در طلب سود و زیان است که تو را به سماع واداشته است.
نِی تن را همه سوراخ، چنان کرد کف تو
که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
به نظر می رسد بیت اشکال وزنی دارد. می گوید جسم من مانند نی ای است که به دست تو سوراخ سوراخ شده و به همین سبب شب و روز ناله می کند. "را" در مصرع اول و "که" در مصرع دوم وزن را مختل کرده اند و باید حذف شوند.
نی بیچاره چه داند که رهِ پرده چه باشد
دم ناییست که بیننده و داناست خدایا
این بیت هم مشکل وزنی دارد. مولانا می گوید نی بیچاره که از آهنگ موسیقی درکی ندارد. این دم نی زن است که آگاه به پرده های موسیقی است و صدای نی را موزون می کند.
که در باغ و گلستان ز کرّ و فر مستان
چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا
در باغ از شکوه مستی ما نور و شور و عشق و غوغا برپا شده است.
ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی
چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا
در بیابانی که در آن برای موسی من و سلوی نازل شد و از مائده آسمانی که برای عیسی نازل گردید، در بزم ما هم همه نوع خوردنی لذیذ وجود دارد.
از این لوت، و زین قوت، چه مستیم و چه مبهوت
که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا
از این غذاهای آسمانی، مست و متحیر شده ایم.
ز عکس رخ آن یار، در این گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
از انعکاس و تاثیر نور رخسار معشوق در این بزم ما ماه و خورشید و ستارگان هم حضور دارند و می درخشند.
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
همه ما چونان سیل و جوی به سوی تو روانیم.
بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک
مگر هر دُر دریای تو گویاست خدایا
بارها سوگند خوردم ساکت بمانم ولی در دریای تو مرواریدهای سخنوری وجود دارند که نمی توانند سخن نگویند و من از جملۀ مرواریدهای دریای توام.
خمش ای دل که تو مستی، مبادا بجهانی
نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
ای دل من ساکت باش. چرا که مستی و ممکن است نتوانی راز معشوق را از آفت دور نگه داری و از زبانت در رود.
ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده
سراسیمه و آشفته سوداست خدایا
دل و جان و چشمانم به خاطر فراق شمس، آشفته و در هم و برهم شده اند.
29 اسفند 1403