قطعه ای از غزل شمارهٔ ۲۸۰۷(خون چو می‌جوشد)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

محمدامین مروتی

این غزل یکی از طولانی ترین غزل های دیوان شمس و مشتمل بر 42 بیت است. قطعه ای از غزل بر موضوع مهمی اشاره دارد و آن نحوۀ شعر گفتن مولانا و موضوعیت آن برای اوست. مولانا می گوید هدف من شعر گفتن نیست. خونم می جوشد و این خون جوشیده در کلام من رنگ آمیزی می شود و این جوشش و این طرز بیان همه از برکت عشق به شمس الدین تبریزی و فراق اوست که برای من روی داده و حاصل گردیده است:

نام مخدومی شمس الدین همی‌گو، هر دمی

تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی

مولانا به خود می گوید اگر می خواهی شعرت رونق بگیرد همیشه یادت باشد که مخدوم و مراد تو شمس است.

خون ببین در نظم شعرم، شعر منگر بهر آنک

دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی

جنس شعرم از خون است نه از کلمات. زیرا به واسطۀ فراق او، خون دلم، از چشمم سرریز می کند.

خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم

تا نه خون آلود گردد جامه، خون آلاییی

من جوشش خون را به صورت کلمات نقاشی می کنم تا جامه ام خون آلود نشود. یعنی اگر شعر نگویم این خون نه به صورت کلمات بلکه به شکل خود خون، فرو می ریزد و جسمم و جامه ام خون آلود می شود. این سخن به نحوی تایید تئوری کاتارسیس ارسطو و فروید هم هست که هنر تصعید و والایش، رنج و شادی است.

من چو جانداری بدم، در خدمت آن پادشاه

اینک اکنون در فراقش می‌کنم جان ساییی

وقتی در خدمت شمس بودن احساس وجود و حیات می کردم. جانی و روحی داشتم. اکنون در فراقش دارم جان می کنم و می فرسایم.

نفس را نفسی نماند، دیو را دیوی شود

گر تو از رخسار یک دم پرده‌ها بگشاییی

اگر کسی یک لحظه تو را ببیند، نفسانیت و شیطان وجودش، از او می گریزند.

ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر

گر ز تبریزم کنی خاکِ کفش، بخشاییی

مولانا از باد صبا می خواهد که خاک کفش شمس را از تبریز برای او به ارمغان آورد تا بر چشم و سر خود بکشد.

28 دی 1403