شرح غزل شمارهٔ ۱۳۷۲دیوان شمس (این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

محمدامین مروتی

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

مولانا قبل از آشنایی با شمس هم عارف مسلک بوده است اما پس از آن، زیر و زبر شده و با تمام وجودش و به تعبیر خودش یکبارگی در عاشقی درپیچیده و از تشخص و عافیت طلبی بریده است.

دل را ز خود برکنده‌ام، با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

از نفسانیت دل کنده و دیگر به عقل و دل خود متکی نیست و آن ها را سوزانده است.

ای مردمان! ای مردمان! از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن، کاندر دل اندیشیده‌ام

دیگر نمی توان یک انسان عادی باشم. ذهنم پر از افکار متفاوتی است که به ذهن هیچ مجنونی نمی رسد.

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته، در نیستی پریده‌ام

حتی دیوانه از من فراری است و به قول امروزی ها پشم هایش ریخته و از حال من تعجب می کند، چون از مرگ هم نمی ترسم.

امروز عقل من ز من، یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام

عقلم به من پشت کرد تا پشیمانم کند. او نمی داند من چه چیزها دیده ام که از عقل برتر است.

من خود کجا ترسم از او، شکلی بکردم بهر او

من گیج˚ کی باشم ولی، قاصد چنین گیجیده‌ام

من از گریختن عقل نمی ترسم. گیج نیتم، خود را عمداً به گیجی زده ام.

از کاسهٔ استارگان، وز خوان گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

اهمیتی به عظمت و خوان گستردۀ ستارگان و آسمان نمی دهم. برای راحت شدن از دست گداصفتان سمج است که کاسه را می لیسم تا از من توقعی نداشته باشند. یعنی اگر تظاهر به شکمو بودن می کنم، برای رد گم کردن و ناشناخته ماندن است.

من از برای مصلحت، در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا من از کجا، مال که را دزدیده‌ام

زندانی بودن در دنیا تابع مصلحت خداست و گرنه من چرا باید زندانی دنیا باشم؟ مگر دزدی کرده ام؟

در حبس تن غرقم به خون، وز اشک چشم هر حرون

دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

روحم به دلیل زندانی بودن در قفس جسم غرق خون و غم است و اشکم از من اطاعت نمی کند و روان است. لذا دامنم در خاک و خون آلوده شده است.

مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی، من بارها زاییده‌ام

برخلاف نوزاد آدم، هر لحظه تولدی نو دارم.

چندانک خواهی درنگر، در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای، من صدصفت گردیده‌ام

هرچند که مرا ببینی دیگر مرا نمی شناسی زیرا همه صفاتم دگرگون شده است.

در دیده من اندرآ، وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها، منزلگهی بگزیده‌ام

اگر می خواهی نرا ببینی باید از چشم من در من بنگری نه چشم خودت. زیرا منزل جدید من، از چشم دیگران پنهان است.

تو مستِ مستِ سرخوشی، من مست بی‌سر سرخوشم

تو عاشق خندان لبی، من بی‌دهان خندیده‌ام

مستی و خوشیِ سرِ تو از می است. مستی من از نداشتن سر و تعین و تشخص است. تو با جسم می خندی و من با روح. شادی من منشأ درونی دارد و شادی تو خاستگاه بیرونی.

من طرفه مرغم کز چمن، با اشتهای خویشتن

بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای، اندر قفس خیزیده‌ام

من پرنده ای هستم که به میل خودم به دام عشق آمده ام.

زیرا قفس با دوستان، خوشتر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان، در چاه آرامیده‌ام

زیرا همنشینی با اهل دل حتی در این قفس و داین چاه، از باغ و بوستان خوش تر است.

در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام، تا این بلا بخریده‌ام

تظاهر به این نکن که بیمار عشق هستی. باید مثل من صد جان بدهی تا بلای عشق بر سرت بیاید.

چون کرم پیله در بلا، در اطلس و خز می روی

بشنو ز کرم پیله هم، کاندر قبا پوسیده‌ام

مثل کرم ابریشم، باید زندانی پیله شوی و سختی بکشی ولو اینکه مانند کرم ابریشم، لباس ابریشمی بپوشی. اما من در قبای پوسیده هم تاب می آورم و مانند کسانی که با لباس خز در خلوت می روند، نیستم.

پوسیده‌ای در گور تن، رو پیش اسرافیل من

کز بهر من، در صور˚ دم، کز گور تن ریزیده‌ام

چرا در گور تن می پوسی و ریز ریز بشوی؟ به اسرافیل بگو تا شیپورش را به صدا در آورد و تو را از گور تن بیدار کند.

نی نی، چو باز ممتحَن، بردوز چشم از خویشتن

مانند طاووسی نکو، من دیبه‌ها پوشیده‌ام

مثل باز شکاری که مورد آزمایش قرار می گیرد باید از خودت چشم بپوشی.(اشاره به چشم بندی که روی چشم بازهای شکاری می نهادند) من مانند طاووس لباس های ابریشمی و زیبا به تن کرده ام.

پیش طبیبش سر بنه، یعنی مرا تریاق ده

زیرا در این دام نزه ، من زهرها نوشیده‌ام

من در دام پاکیزۀ این عشق، سم خورده ام. مگر طبیب عشق را مجاب کنی تا پادزهرم دهد و درمانم نماید.

تو پیش حلوایِی جان، شیرین و شیرین جان شوی

زیرا من از حلوای جان، چون نیشکر بالیده‌ام

حلوای جانم مرا مانند نیشکر، شیرین ساخته. تو هم می توانی نزد حلوافروش جان، شیرین کام شوی.

عین تو را حلوا کند، به زانک صد حلوا دهد

من لذت حلوای جان، جز از لبش نشنیده‌ام

خودت را تبدیل به حلوا می کند و این بهتر است تا آن که صد بار به تو حلوا دهد. شیرینی حلوای جان را باید از دهان شیرین معشوق به دست آورد.

خاموش کن کاندر سخن، حلوا بیفتد از دهن

بی گفت˚ مردم بو برد، زان سان که من بوییده‌ام

اگر موقع حلوا خوردن حرف بزنی، حلوا از دهن می افتد. مردم، بدون سخن، هم از بوی حلوایی که من خورده اند، بو می برند.

"خاموش" تخلص مولانا هم هست.

هر غوره‌ای نالان شده، کای شمس تبریزی بیا

کز خامی و بی‌لذتی، در خویشتن چغزیده‌ام

من چون غوره خامم و به شمسی نیاز دارم تا مرا از وحشت این خامی که مرا در خویش فرو برده، نجات دهد.

10 دی 1403