شرح غزل شمارهٔ ۳۰۲ دیوان شمس (در هوایت بیقرارم روز و شب)
شرح غزل شمارهٔ ۳۰۲ دیوان شمس (در هوایت بیقرارم روز و شب)
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
محمدامین مروتی
به نظر می رسد این غزل هم در فراق شمس سروده شده است:
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
در هوای دیدارت آرام و قرار ندارم. سر ز پایت برندارم یعنی از یادت جدا نمی شوم.
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
چندان بی قراری کرده ام و دست از سر شب و روز برنداشته ام که خود روز و شب هم مثل من مجنون شده اند.
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
از عاشق توقع می رود که از جان و دل خود بگذرد و من نیز چنینم.
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا به آرزویم دست نیابم، آرام نمی گیرم و فرصت سر خاراندن هم به خود نمی دهم.
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم، گاه تارم، روز و شب
عشق تو مطرب است و من مانند تار و چنگ، در فراقت ناله سر می دهم.
میزنی تو زخمه و بَر میرود
تا به گردون زیر و زارم، روز و شب
عشق بر ساز وجودم زخمه می زند و ناله و زاری من را به آسمان می رساند.
ساقیی کردی بشر را چل صبوح[1]
زان خمیر، اندر خمارم روز و شب
خدای عشق به مدت چهل روز، خمیر وجود مرا تخمیر کرد تا مست شدم. گِل آدم به خمیر عشق، مخمر شده و به همین دلیل او مست عشق است.
ای مهارِ عاشقان در دست تو
در میان این قطارم[2] روز و شب
کنترل عاشقان در دست معشوق است و من نیز در جرگۀ عاشقان همین کاروان و همین قطارم.
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
مثل شتری مست، بار عشق را بر دوش می کشم بی آنکه از خود خبری داشته باشم.
تا بنگشایی به قندت، روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
تا قند لبت نباشد، روزه ام را، تا قیامت هم که شده، با چیزی دیگر باز نمی کنم.
چون ز خوان فضل، روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
عیدم زمانی است که از قند لبت و سفره و خوان احسانت، روزه ام را بگشایم.
جان روز و جان شب، ای جان تو
انتظارم، انتظارم، روز و شب
به جان روز و شب و به جان خودت، شبانه روز منتظر عنایت توام.
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو، عیدوارم روز و شب
عید من زمانی است که تو در کنارم باشی و ماه رویت پایان ماه رمضان من است. ولی اگر تو نباشی، یک سال هم که از ماه رمضان بگذرد، کاری به عید ندارم.
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را میشمارم روز و شب
از زمانی که به من وعدۀ وصل داده ای، روزان و شبان را می شمارم.
بس که کشتِ مهرِ جانم تشنه است
ز ابر دیده، اشکبارم روز و شب
خاکِ جانم تشنۀ مهر است و آن را با اشک هایم آبیاری می کنم.
15 دی 1403
[1] اشاره داره به حدیث قدسی تخمیر طینت آدم علیهالسلام «خمَّرتُ طینةَ آدم بیدیَّ اربعینَ صباحا» (گِل آدم را به دست خویش در چهل روز سرشتم.
[2] قطار جمع قطرة بوده است چنان که باران متشکل از قطرات آب است که در پی هم می آیند. قطار به معنی کاروان شترهایی بوده که در پی هم می رفته اند. وسیلۀ حمل و نقلی به نام قطار که اختراع شد به خاطر شباهت به کاروان شتر به این اسم خوانده شد.