شرح غزل شمارهٔ ۶۳۳ (شمس و قمرم آمد)
شرح غزل شمارهٔ ۶۳۳ (شمس و قمرم آمد)
مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
ظاهراً این غزل پس از بازآمدن شمس از گریز نخستین اش، سروده شده و مولانا از این بازگشت غرق شادی است.
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد، وان کان زرم آمد
می گوید شمس نور چشمان و شنوایی گوش های من است. وجودش نقره و معدن زر است.
مستی سرم آمد، نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد
مست و نورانی شدم. حالی غیرقابل وصف یافته ام که نمی دانم چیست.
آن راهزنم آمد، توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد
شمس چون یوسف، راهم را زد و توبه ام را شکست و ناگهان به کنارم آمد.
امروز به از دینه، ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد
امروز از دیروز بهترم. دیروز خبر بازگشتش را شنیدم ولی امروز خودش آمد.
آن کس که همیجستم، دی من به چراغ او را
امروز چو تَنگ گل، بر رهگذرم آمد
دیروز در به در دنبالش می گشتم امروز مثل یک بغل گل، سر راهم سبز شد.
دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورویان، نادر کمرم آمد
کمرم را گرفت و مرا بغل کرد. گویی کمربند پادشاهی نادری بر کمرم بست.
آن باغ و بهارش بین، وان خمر و خمارش بین
وان هضم و گُوارش بین، چون گلشکرم آمد
سبز و مستم کرد. همه چیز برایم مثل گلشکر، گواراست.
از مرگ چرا ترسم، کو آب حیات آمد؟
وز طعنه چرا ترسم، چون او سپرم آمد؟
او برایم زندگی جاودانه است و با وجود او، طعنه هیچکس بر من کارگر نیست.
امروز سلیمانم، کانگشتریم دادی
وان تاج ملوکانه، بر فرق سرم آمد
احساس می کنم به برکت وجود تو، سلیمانم و انگشتر پادشاهی بر انگشت و تاج بر سر دارم.
از حد چو بشد دردم، در عشق سفر کردم
یا رب چه سعادتها، که زین سفرم آمد
حاصل همه دردو رنج ها و سفرها و جستجوهای عاشقانه ام امروز به ثمر نشست.
وقتست که مَی نوشم، تا برق زند هوشم
وقتست که بَرپرّم، چون بال و پرم آمد
سرمست و هوشیارم و دلم می خواهد پرواز کنم.
وقتست که درتابم، چون صبح در این عالم
وقتست که برغرّم، چون شیر نرم آمد
وقت ان است که به پشتوانه تو، چون خورشید به عالم بتابم و مثل شیر غرش کنم.
بیتی دو بماند اما، بردند مرا جانا
جایی که جهان آنجا، بس مختصرم آمد
مولانا در مقطع می گوید حرف هایم تمام نشده، ولی حالی دارم که در دنیا نمی گنجد و زبان از بیانش قاصر است.
15 بهمن 1403