شرح غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ (تو چراغ خود برافروز)
شرح غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ (تو چراغ خود برافروز)
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
محمدامین مروتی
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز
به شب فراق سوزان، تو چو شمع باش تا روز
اگر می خواهی به وصال برسی، باید مانند شمع در شب فراق و جدایی بسوزی. یعنی باید رنج هجران و دوری را حس کنی و چون شمع بسوزی و آب شوی تا لایق معشوق گردی.
تو مخالفت همیکش، تو موافقت همیکن
چو لباس تو دَرانند، تو لباس وصل میدوز
هر چند معشوق با تو مخالفت کرد، تو به جان بپذیر و جفا را تحمل کن. حتی اگر لباست را پاره کرد و آبرویت را برد.
به موافقت بیابد تن و جان، سماع جانی
ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
از هماهنگی سازهای موسیقی در بزم و طرب بیاموز که تن را با جان هماهنگ و موافق سازی تا از سماع تن به سماع جان برسی.
به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف،
همه گم کننده ره را، چو ستیزه شد قلاوز
در بزم موسیقی، اگر یکی ساز مخالف بزند، همه مسیرشان و راه یعنی مقام را گم می کنند، به خصوص اگر رهبر گروه باشد.
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای، هزاری، تو چراغ خود برافروز
با این وجود یکاگر همه علیه یکدیگر ساز مخالف کوک کردند و زدند، تو نومید مشو و کار خود بکن و چراغ خود را روشن نگهدار.
که یکی چراغ روشن، ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش، ز هزار قامت کوز
زیرا یک چراغ روشن از هزار چراغ خاموش بهتر است، زیرا همه به اندازه آن یک چراغ نور نمی افشانند، چنان که یک قامت راست از هزار گوژپشت بهتر است.
25 آذر 1403