علل دل بستگی به دنیا

محمدامین مروتی

مولانا دنیا و جسم را به قفسی تشبیه می کند که روح ما را در آن زندانی کرده اند. ما به این دنیا دل خوش کرده ایم و به این قفس چسبیده ایم زیرا خارج از آن احساس امنیت نمی کنیم. در حالی که خود این قفس پر است از نگرانی و تشویش و بیماری و مرگ و فقر و پیری.

مرغی که قفسش را درون باغ گذاشته اند می تواند آزادی را ببینید و بفهمد. پرنده قفسی، در عین دیدن باغ، قرار و خوراک ندارد و سرش را به هر طرف می زند که راهی برای پیوستن به سایر پرندگان بیابد. اگر در قفس باز شود، مرغ چه خال خوشی پیدا می کند:

۳۰۵۳ آن قَفَص که هست عینِ باغ در مُرغ می‌بینَد گُلِسْتان و شَجَر

۳۹۵۴ جَوْقِ[1] مُرغان از بُرونْ گِرْدِ قَفَص خوش هَمی‌خوانَند ز آزادی، قِصَص

۳۹۵۵ مُرغ را اَنْدَر قَفَص زان سَبزه‌زار نه خورِش مانده‌ست و نه صَبر و قَرار

۳۹۵۶ سَر زِ هر سوراخ بیرون می‌کُند تا بُوَد کین بَند، از پا بَرکَند

۳۹۵۷ چون دل و جانَش چُنین بیرون بُوَد آن قَفَص را دَر گُشایی، چون بُوَد؟

ولی همه پرندگان مشتاق آزادی نیستند. پرنده غمگینی هم هست که گربه ها دورش را گرفته باشند می ترسد از قفس بیرون آید، بلکه دوست دارد صد قفس دیگر بر گرد قفسش باشد:

۳۹۵۸ نه چُنان مُرغِ قَفَص در اَنْدُهان گِرْد بر گِردَش به حَلْقه، گُربَکان

۳۹۵۹ کِی بُوَد او را دَرین خَوْف و حَزَن آرزویِ از قَفَص بیرون شُدن؟

۳۹۶۰ او هَمی‌خواهد کَزین ناخوش حِصَص[2] صد قَفَص باشد به گِرْدِ این قَفَص

افق دید:

پرنده ی جان او از ترس گربه ها، موش صفت، به دنبال سوراخ می گردد و آن سوراخ را وطنی برای آرامش تلقی می کند:

۳۹۷۸ مُرغِ جانَش، موش شُد سوراخْ‌جو چون شنید از گُربَکان او عَرِّجوا[3]

۳۹۷۹ زان سَبَب جانَش وَطَن دید و قَرار اَنْدَرین سوراخِ دنیا، موشْ‌وار

کسی که خانه اش یک سوراخ باشد، دانش او به اندازه همان سوراخ اندک است. در حقیقت فهم هر کس به اندازه ی وسعت جغرافیای اوست:

۳۹۸۰ هم دَرین سوراخْ بَنّایی گرفت دَرخورِ سوراخْ دانایی گرفت

بنابراین کارهایی بلد است و مهارت هایی می آموزد که به درد زیستن در همین سوراخ می خورد:

۳۹۸۱ پیشه‌هایی که مَر او را در مَزید[4] کَانْدَرین سوراخْ کار آید گُزید

عنکبوت-برغم سیمرغ که در کوه آشیان دارد- طبع پستی دارد وگرنه از آب دهان، خانه ی سستی بنا نمی کرد:

۳۹۸۳ عنکبوت اَرْ طَبْعِ عَنْقا داشتی از لُعابی خیمه کِی اَفْراشتی؟

مصائب دنیا:

مولانا می گوید دنیاپرستان گمان می کنند دنیا مامن و جای آرامش است و به همین دلیل دل از آن نمی کنند. اما این دنیا پر از رنج و مصیبت است. اگر دست گربه قضا به ما برسد، زندگی مان به پایان می رسد و اگر فقط نوک پنجه هایش به ما برسد، بال و پرمان می ریزد و گرفتار انواع بیماری ها می شویم. دل پیچه و سردرد ما، ناشی از همان چنگ های گربه است که در قفس می کند و بر ما می زند:

۳۹۸۴ گُربه کرده چَنگِ خود اَنْدَر قَفَص نامِ چَنگَش، دَرد و سَرسام و مَغَص[5]

خود گربه هم- برای پرنده ای که ما باشیم- عین مرگ است:

۳۹۸۵ گُربه مرگ است و مَرَضْ چَنگالِ او می‌زَنَد بر مُرغ و پَرّ و بالِ او

بیماری که ما باشیم، در پی درمان و دوا، هر سو از چنگال گربه می گریزیم و با مراجعه به دارو و طبیب، بیماری ها را معالجه و مرگ خود را به تعویق می اندازیم. در واقع بیماری مثل شاهدی است که بر مرگ ما گواهی می دهد:

۳۹۸۶

گوشه گوشه می‌جَهَد سویِ دَوا مرگْ چون قاضی است و رَنْجوری گُوا

این مهلت گرفتن ها و چاره جویی ها جز وصله پینه کردن جسم نیست و عاقبت مرگ، یقه ما را می گیرد:

۳۹۸۹ جُستنِ مُهْلَت دَوا و چاره‌ها که زنی بر خِرقه تَنْ پاره‌ها

۳۹۹۰ عاقِبَت آید صَباحی خَشمْ‌وار چند باشد مُهْلَت، آخِر شَرم دار

12 آذر 1403


[1] جوق: گروه

[2] حِصَص جمع حِصّه است به معنی نصیب و قسمت

[3] عَرَّجُوا: عروج کنید، در اینجا یعنی قبض روح شوید و بمیرید

[4] مزید یعنی افزایش

[5] مَغَض: دل پیچه / سرسام: آماسِ سر