شرح غزل شمارهٔ ۸۲ (تا باد چنین بادا)
شرح غزل شمارهٔ ۸۲ (تا باد چنین بادا)
مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
به نظر می رسد که این غزل به مناسبت بازگشت شمس پس از فرار نخستین سروده شده باشد. حال مولانا بسیار خوب است و با تاکید "تا باد چنین بادا"، آرزوی تداوم آن را دارد مبادا شمس دوباره از کوی او بگریزد. ضمناً استقبالی است از غزل سنایی با این مطلع: "معشوق به سامان شد تا باد چنین باد"
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
می گوید معشوق من به سامان یعنی به خانه برگشت و ایمانش را کامل کرد. ای کاش همچنان چنین باشد. کار برد صیغۀ مونث(معشوقه) برای شمس، جای اشکال دارد.
ملکی که پریشان شد، از شومی شیطان شد
باز آنِ سلیمان شد تا باد چنین بادا
گویی دیوی که مدتی محدود انگشتری سلیمان را به دست کرده بود، انگشتر را از دست داده و حکومت به سلیمان بازگشته است. یعنی جدایی شمس، کار دیوصفتان بوده است.
یاری که دلم خستی، در بر رخ ما بستی
غمخواره ی یاران شد تا باد چنین بادا
یاری که از ما قهر کرده و رخ نهان داشته بود، دوباره غمخوار ما شده است.
هم باده جدا خوردی، هم عیش جدا کردی
نک سردهِ مهمان شد تا باد چنین بادا
تا کنون با خودش نرد عشق و مستی می باخت. حالا به مهمان هایش سر می زند و با آنان می نوشد و عیش می کند.
زان طلعت شاهانه، زان مشعلهی خانه
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
تو گویی از نور رویش، خانه مان وسعت گرفته است.
زان خشم دروغینش، زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
خشمش هم نوعی ناز و کرشمه شیرین است و کام ما را شیرین می کند.
شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا
گویی شب فراق جایش را به روز وصال داده است.
از دولت محزونان، وز همت مجنونان
آن سلسله، جنبان شد تا باد چنین بادا
از برکت آه غمگینان و همت عاشقان، سلسلۀ موی دوست نمایان شد و جنبید و به سمت ما آمد یا زنجیر حزن از هم گسست.
عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا
این بیت اشاره صریحی به بازگشت شمس دارد و مولانا از آن به "عید" و "عیدانه" تعبیر می کند.
ای مطرب صاحبدل، در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد، تا باد چنین بادا
نزد اهالی موسیقی، زیر در مقابلِ بم، صدای نازک و باریک است. مولانا می گوید ای مطرب عاشق صدایت را بلند کن که با برگشتن شمس، ساز سیاره زهره هم موزون و میزان شده است.
درویش، فریدون شد، همکیسهی قارون شد
همکاسهی سلطان شد، تا باد چنین بادا
من فقیر، به ثروت رسیده و همنشین سلطان شده ام.
آن بادِ هوا را بین، ز افسونِ لبِ شیرین
با نای در افغان شد، تا باد چنین بادا
نفس مطرب، که بادی بیش نبود، به برکت لب شیرینش، به افغانی پر شور، تبدیل شد.
فرعون بدان سختی، با آن همه بدبختی
نک موسیِ عمران شد، تا باد چنین بادا
این بازگشت مبارک، حتی فرعون بدبخت و شقی را به موسی تبدیل می کند.
آن گرگ بدان زشتی، با جهل و فرامُشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
حتی گرگ زشت و نادان و فراموشکار، را به یوسف زیبا تبدیل می کند.
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز، خراسان شد، تا باد چنین بادا
ای شمس! از برکت مصاحبت تو، تبریز برای من مانند زادگاه و سرزمین مادری ام شده است.
از اسلم شیطانی ، شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا
تو هم مانند پیامبر شیطان نفس را تسلیم ساختی.
آن ماه چو تابان شد، کَونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا
از نور رویش، هر دو عالم خرم شد و اشخاص به جان تبدیل شدند.
بر روح برافزودی، تا بود چنین بودی
فرّ تو فروزان شد، تا باد چنین بادا
همیشه روح را افزون می کنی و بر نور خودت هم می درخشد. ای کاش همیشه چنین بماند.
قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد، تا باد چنین بادا
با بازگشت او، قهر و زهرش به آشتی و شیرینی تبدیل شد و از ابر وجودش شکر می بارد.
از کاخ چه رنگستش، وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد، تا باد چنین بادا
قربانی شدن گاو نفس اتفاق افتاد. شاخ این گاو مانع قربانی شدنش نشد. معنای "از کاخ چه رنگستش"، مبهم است. شاید منظور اهمیت ندادن به بزرگی و شکوه گاو نفس باشد.
ارضی چو سمایی شد، مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد، تا باد چنین بادا
تمام اتفاقی که افتاد در یک جمله این است که منِ سنایی، که خاکی بودم، آسمانی شدم و به مقصود رسیدم. آسمان به کلی جای ارض نشست.
خاموش که سرمستم، بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا
مولانا در مقطع این غزل طولانی می گوید چنان سرمستم که دیگر نمی توان چیزی بگویم. فکرم کار نمی کند و چه خوب است که چنین است. کاش چنین هم بماند.
24 دی 1403