شرح غزل شمارهٔ ۹۱۱ (به روز مرگ)
شرح غزل شمارهٔ ۹۱۱ (به روز مرگ)
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
محمدامین مروتی
این غزل مولانا بسیار معروف است و شمخصاً در مورد مواجهه متفاوت عارف با مرگ است. این که مرگ برای عارف، فرصتی برای کامل شدن و رهایی از زندان تن است.
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد،
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
مولانا می گوید مرگ و جدایی از جهان، برای من امر دردناکی نیست.
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی، دریغ آن باشد
از مرگ من دریغ و افسوس مخور تا گرفتار فریب شیطان نشوی و مانند مگس در دوغ فریب نیفتی.
جنازهام چو ببینی مگو «فراق، فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
چرا که مرگ به معنی فراق و جدایی نیست بلکه زمان وصال و دیدار است.
مرا به گور سپاری مگو «وداع، وداع»
که گور، پردهٔ جمعیت جنان باشد
از من خداحافظی مکن. گور، پرده ای است که پیش چشم ما قرار می گیرد و بهشت را پنهان می کند.
فُروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
مرگ مانند غروب خورشید و ماه است که طلوعی مجدد خواهند داشت. غروب به معنی مرگ و نابودی نیست.
تو را غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
ظاهرا! غروب به نظر می رسد ولی در واقع طلوعی مجدد است. قبر مثل زندان به نظر می رسد ولی عین خلاصی جان و روح است.
کدام دانه فرورفت در زمین، که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
انسان هم مانند دانه ای که در زمین کاشته می شود، دوباره سبز می شود.
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
و مانند دلوی خالی که در چاه بیاندازیم، دوباره پر از آب می شود. چنان که دلوی خالی، یوسفی را از چاه برون آورد.
دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
مولانا در مقطع غزل می گوید در این دنیا خاموش باش. زیرا دنیای دیگر که لامکان اس، جای های هوی و شادی توست.
7 فروردین 1403