بخشی از غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ (نمیدانم نمیدانم)
بخشی از غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ (نمیدانم نمیدانم)
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
محمدامین مروتی
در این غزل 30 بیتی، مولانا از مقام حیرت سخن می گوید. مقامی که عاشق چنان حیران معشوق است که از دیگر چیزها خبر ندارد.
من این ایوان نُه تو را، نمیدانم نمیدانم
من این نقاش جادو، را نمیدانم نمیدانم
مولانا می گوید چنان حیرانم که از افلاک نه گانه و خلقت رنگارنگ عالم بی خبرم.
مرا جان طرب پیشهست، که بیمطرب نیارامد
من این جان طرب جو را، نمیدانم نمیدانم
و نمی دانم چرا تمام وجودم در سماع و رقص و شادی است.
مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو، را نمیدانم نمیدانم
گویی سیلاب مرا در جویی انداخته و نمی دانم کجایم و کجا می روم.
چو طفلی گم شدستم، من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمیدانم نمیدانم
مثل بچه ای که در بازار گم شده، راه خانه ام را گم کرده ام و نمی دانم در کجا هستم.
مرا گوید یکی مشفق، بدت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را، نمیدانم نمیدانم
اگر کسی از من به خوبی یا بدی یاد کند، برایم فرقی نمی کند.
جهان گر رو ترش دارد، چو مه در روی من خندد
که من جز میر مهرو را، نمیدانم نمیدانم
همه عالم اگر به من پشت کند برای من مهم نیست اگر معشوق به رویم بخندد.
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی
که قیل و قال و قالو را نمیدانم نمیدانم
مقام حیرت قابل وصف و بیان نیست و جای این نیست که چه گفته شد و چه گفت و چه می گویند.
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید
که من این درد و دارو را نمیدانم نمیدانم
دردی دارم و درمانی که جالینوس حکیم نیز از آن بی خبر است و آن درد عشق است.
جایی دیگر می گوید:
تا دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او:
دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون از قاعده است.
چه رومی چهرگان دارم، چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاوو را نمیدانم نمیدانم
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکانِ حیران کن
کز آن حیرت هلا، او را نمیدانم نمیدانم
در زمان مولانا، قونیه تحت محاصره هلاکوی مغول قرار گرفت ولی از تصرف شهر منصرف شد. مولانا می گوید چنان در عالم زیبایی و زیبارویان غرقم، که خبر از عالم سیاست ندارم و هلاکو هم از این زیبارویان دنیای معنا بی خبر است. به هلاکو هم بگویید که من هم از فرط حیرانی از او بی خبرم.
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمیدانم نمیدانم
در مقطع غزل می گوید ای شمس تبریزی بیا که با بودن تو جواهرات عالم برایم بی ارزش اند.
3 بهمن 1403