شرح غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ دیوان شمس (با من صنما)
شرح غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ دیوان شمس (با من صنما)
مستفعلتن مستفعلتن
محمدامین مروتی
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
ظاهراً مخاطب مولانا، شمس است و به عوضِ سرسپاری خودش، از شمس همدلی می خواهد.
مجنون شدهام از بهر خدا
زان زلف خوشت، یک سلسله کن
می گوید من مجنونم و مجنون باید در بند باشد و موی مجعد تو زنجیر خوبی برای من مجنون است.
سی پاره به کف، در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
سی پاره قرآن است که سی جزء دارد. ظاهراً کوینده شمس است که به مولانا می گوید به عوض چله نشینی، مصاحبت و همنشینی مرا دریاب تا متحول گردی.
مجهول مرو، با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن
مبادا در قافله ای از مدعیان، از سر نادانی به دنبال آوای غول روی. منظور مشرب ها و فرقه های مختلف و منحرف است.
ای مطرب دل، زان نغمه خوش
این مغز مرا پرمشغله کن
خطاب به مطربی که اهل دل است می گوید حال مرا با نغمه خوشت، خوش کن.
ای زهره و مه، زان شعلۀ رو
دو چشم مرا دو مشعله کن
باز مولانا خطاب به شمس می گوید از نور رویت، چشمان مرا روشن و بینا کن.
ای موسی جان، شبّان شدهای
بر طور برو، ترک گَله کن
خطاب به خود می گوید شبانیِ این مریدان را رها کن و موسی گونه، به دنبال نور معرفت به کوه طور برو.
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دشت طوی پا آبله کن
همچون موسی بدون کفش در بیابان مقدس وصال، چندان طی طریق کن که پاهایت زخمی گردد.
تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن[1]
ای موسی به عصایت متکی مباش. عصا را بیانداز تا خدا کار خود را بکند.
فرعون هوا، چون شد حیوان
در گردن او، رَو زنگُله کن
فرعون وحشی نفس را اهلی کن و مانند حیوانات اهلی در گردنش رنگوله بیانداز. یعنی نفست را رام کن.
17 آذر 1403
[1] در آیه ۳۱ سوره قصص می فرماید: وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً: عصايت را بيفكن. هنگامى كه عصا را افكند و ديد همچون مارى با سرعت حركت مىكند، ترسيد و به عقب برگشت، و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد.