شرح غزل شمارهٔ ۵۳۳ (رندان سلامت میکنند)
شرح غزل شمارهٔ ۵۳۳ (رندان سلامت میکنند)
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
محمدامین مروتی
مخاطب مولانا حسام الدین است. به او می گوید که همه و من جمله مرا را از جام عشق مست کرده ای و مستان به شکرانه ی مستی شان، به تو سلام می کنند و جانشان را برایت می دهند و او را به حلقه سماعشان دعوت می کنند.
رندان سلامت میکنند، جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند، مستان سلامت میکنند
رندان همان مستان زیرک اند که مستی را به هشیاری ترجیح داده اند و از جام عشق سرمست اند.
در عشق گشتم فاشتر، وز همگنان قلّاشتر
وز دلبران خوش باشتر، مستان سلامت میکنند
مولانا عشق و شادی فراوان خود را پنهان نمی کند و خود را در عاشقی قلاش یعنی کلاش می داند. این کلاش هم مانند رند، سابقا معنای منفی داشته ولی در اینجا به معنای انسان زرنگی است که سرش کلاه نمی رود تا به عالم هشیاری برگردد.
غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر، مستان سلامت میکنند
این مستان در عوالم روحانی و پر تلاطم روح سیر می کنند و سرشار از نور معرفت اند.
افسون مرا گوید کسی، توبه ز من جوید کسی؟
بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت میکنند
کسی سعی نکند مرا جادو کند یا از من بخواهد توبه کنم. من بدون پا سیر می کنم. یعنی سیر من نه با پای زمینی که سیری روحانی است.
ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار زو
من کس نمیدانم جز او، مستان سلامت میکنند
تو آرزوی نهایی منی. آرزو هم آرزوی تو را دارد. پرده از رخ معشوق بیفکن که جز او کسی را نمی شناسم.
ای ابر خوش˚باران بیا، وی مستی یاران بیا
وی شاهِ طرّاران بیا، مستان سلامت میکنند
چون ابر خوش می باری و یاران را مست می سازی. ای رئیس و رهبرِ راهزنان دل! نزد ما بیا.
حیران کن و بیرنج کن، ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن، مستان سلامت میکنند
حیرانم کن تا از رنج بیاسایم. نفسانیتم را ویران کن تا از گنج معنا پر شوم. با مقیاس ابدیت نقدم کن. یعنی با معیارهای ابدی و ازلی، مرا بسنج و میزان کن.
شهری ز تو زیر و زبر، هم بیخبر هم باخبر
وی از تو دل صاحبنظر، مستان سلامت میکنند
عامی و عارف شهر را به آشوب کشیده ای(معنای شهر آشوبی). دل من از برکت تو صاحب نظر شده و بصیرت یافته است.
آن میر مهرو را بگو، وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوشخو را بگو، مستان سلامت میکنند
بدان پادشاه خوشرو و خوشخو و آن چشم افسونگر، بگو که مستان به تو سلام می رسانند.
آن میر غوغا را بگو، وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو، مستان سلامت میکنند
اوست که غوغا و شور و شیدایی برمی انگیزد. اوست که سوری همیشه سبز است.
آن جا که یک باخویش نیست، یک مست آنجا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت میکنند
در عالم مستی کسی با خود نیست و همه یکی هستند، بی آن که از فرقه و کیش خاصی سخن بگویند.
آن جان بیچون را بگو، وان دام مجنون را بگو
وان دُرّ مکنون را بگو، مستان سلامت میکنند
بدو بگویید ای جان بی همتا! ای اسیر کننده ی عاشقان! و ای مروارید پنهان! مستان به تو سلام می رسانند.
آن دام آدم را بگو، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را، بگو مستان سلامت میکنند
بگویید تو جان آدم و عالمی و انسان اسیر دام توست.
آن بحر مینا را بگو، وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو، مستان سلامت میکنند
تویی دریایی آبی رنگ هستی. اهل بصیرتی و طور سینای عشقی که قرارگاه عاشق و معشوق است.
آن توبهسوزم را بگو، وان خرقهدوزم را بگو
وان نورِ روزم را بگو، مستان سلامت میکنند
او توبه ام را شکست و خرقه ی عشق بر تنم دوخت. اوست مایه بینایی من.
آن عید قربان را بگو، وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را، بگو مستان سلامت میکنند
اوست عید قربان من که باید برایش قربانی شوم. اوست که معانی قرآن را روشن می کند. اوست که افتخار بهشتیان است.
ای شه حسامالدین ما! ای فخر جمله اولیا
ای از تو جانها آشنا! مستان سلامت میکنند
در مقطع بیت مشخص می شود که مخاطب مولانا حسام الدین چلبی است که مولانا او را به حلقه سماع دعوت می کند. جان مولانا با جان او آشناست و او فخر اولیای الهی است.
2 فروردین 1404