درگیری عقل و نفس در سلوک

محمدامین مروتی

مولوی در دفتر چهارم آورده است که مجنون سوار بر شتر به سوی لیلی می رفت و شتر به هوای کره اش، مرتب واپس می رفت. عاقبت مجنون گفت راه ما یکی نیست. خود را از ناقه به زمین افکند و راه خود را رفت. مجنون عاشق است و ناقه در این قصه نماد نفس است که مانع حرکت عاشق است و این همان دوگانه عقل(عشق) و نفس در سالک است که در چالشند و باید بر آن غلبه کرد:

۱۵۳۲ هَمچو مجنون‌اَند و چون ناقَه‌ش یَقین می‌کَشَد آن پیش و این واپَس به کین

۱۵۳۳ میل مجنونْ پیشِ آن لیلی رَوان میلِ ناقه پَس پِی کُرِّه دَوان

۱۵۳۴ یک دَم اَر مجنون زِ خود غافِل بُدی ناقه گردیدیّ و واپَس آمدی

مولانا می گوید مجنون چنان از عشق لیلی پر و بیخود بود که مهار عقل یعنی مهار شتر را از دست می داد و ناقه به سوی بچه اش برمی گشت و مجنون درجا می زد یا فرسنگها به عقب برمی گشت:

۱۵۳۵ عشق و سودا چونک پُر بودَش بَدَن می‌نَبودَش چاره از بی‌خود شدن

۱۵۳۶ آنکه او باشد مُراقب، عقل بود عقل را سودایِ لیلی دَررُبود

۱۵۳۷ لیکْ ناقه بَسْ مراقب بود و چُست چون بِدیدی او مَهارِ خویشْ سُست

۱۵۳۸ فَهم کردی زو که غافِل گشت و دَنْگ رو سِپَس کردی به کُرِّه بی‌دِرَنگ

۱۵۳۹ چون به خود بازآمدی دیدی زِ جا کو سِپَس رفته‌ست بَسْ فَرسنگ‌ها

سه روز در این آمد و رفت گذشت. مجنون به شترش گفت هر دوی ما عاشقیم، ولی مسیرمان یکی نیست. پس باید از مصاحبت هم بگذریم. یعنی عقل باید نفس را رها کند تا به مقصد برسد:

۱۵۴۰ در سه روزه رَهْ بِدین اَحوال‌ها مانْد مَجنونْ در تَرَدُّد سال‌ها

۱۵۴۱ گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضِد، پس هَمرَه نالایِقیم

۱۵۴۲ نیستَت بر وَفْق من مِهر و مَهار کرد باید از تو صحبت اِختیار

جسم و جان همراهان خوبی نیستند. جان تمایل به اعتلا و ارتقا و آسمانی شدن دارد و در هجران خدا در تب و تاب است و تن مانند ناقه، عاشق خوردن خار است و به زمین چسبیده است:

۱۵۴۳ این دو هَمرَه هَمدِگَر را راهزَن گُمرَه آن جانْ کو فُرونایَد زِ تَن

۱۵۴۴ جانْ زِ هِجرِ عَرشْ اَنْدَر فاقه‌ای تَنْ زِ عِشقْ خاربُنْ چون ناقه‌ای

۱۵۴۵ جان گُشایَد سویِ بالا، بال‌ها دَر زَده تَنْ در زمینْ چَنگال‌ها

اتلاف عمر توسط نفس:

مجنون به شتر می گوید تا من با تو باشم به لیلی نمی رسم و عمرم همچون بنی اسرائیل در بیابان ضایع می شود. این راه دو قدم بیشتر نیست و من شصت سال است که در دام نفس هستم و دیرم شده است و دیگر از این وضعیت به ستوه آمده ام:

۱۵۴۶ تا تو با من باشی ای مُرده ی وَطَن پَس زِ لیلی دور مانَد جانِ من

۱۵۴۷ روزگارم رفت زین‌گونْ حال‌ها همچو تیه و قَومِ موسی سال‌ها

۱۵۴۸ خُطْوتَیْنی[1] بود این رَهْ تا وِصال مانْده‌ام در رَهْ زِ شَسْتَت[2]، شصت سال

۱۵۴۹ راهْ نزدیک و بِمانْدم سَختْ دیر سیر گشتم زین سَواری سیر، سیر

پس مجنون خود را از شتر به پایین افکند به گونه ای که دست و پایش زخمی شد و پایش شکست و نتوانست راه برود:

۱۵۵۰ سَرنِگون خود را ازِ اُشتُر درفَکَند گفت سوزیدَم زِ غَم تا چند؟ چند؟

۱۵۵۱ تنگ شد بر وِیْ بیابانِ فَراخ خویشتن اَفْکَند اَنْدَر سَنگْلاخ

۱۵۵۲ آنچُنان اَفْکَند خود را سَخْت زیر که مُخَلْخَل[3] گشت جِسمِ آن دَلیر

۱۵۵۳ چون چُنان اَفْکَند خود را سویِ پَست از قَضا آن لَحظه پایَش هم شِکَست

جذب سریع سالک:

مولانا می گوید پایش که شکست، آن را بست و بدنش را گرد کرد تا چون گوی به سوی لیلی بغلطد و زودتر به مقصد برسد. گوی نماد بی دست و پایی عاشق و به سر دویدن او به سوی معشوق در کمند چوگان اوست:

۱۵۵۴ پایْ را بَربَست و گفتا گو شَوَم در خَمِ چوگانْش غَلْطان می‌رَوَم

در واقع حرکت به انگیزه عشق به مراتب سریع تر از حرکت به انگیزه عقل است. اولی پرواز است و دومی رفتن به پا. عقل مجنون او را به پیاده شدن از شتر هدایت کرد و شکستن پای عقلش، او را به سپردن خود به چوگان معشوق دلالت نمود.

مولانا می گوید عشق به خدا کمتر از عشق به لیلا نیست و باید عاشقانه، در خم چوگان عشق، به سوی او غلطان شوی:

۱۵۵۶ عشقِ مولی کِی کم از لیلی بُوَد؟ گویْ گشتن بَهرِ او اَوْلی بُوَد

۱۵۵۷ گوی شو، می‌گَرد بر پَهلوی صِدْق غَلْط غَلْطان در خَمِ چوگانِ عشق

چنین سلوکی ناشی از جذب خداست. جذب سالک توسط خدا برون از اجتهادات و تاملات جن و انس و حاصل فضل خداست:

۱۵۵۸ کین سَفَر زین پَس بُوَد جَذبِ خدا وان سَفَر بر ناقه باشد سَیرِ ما

۱۵۵۹ اینچُنین سَیْری‌ست مُسْتَثْنی زِ جِنس کان فُزود از اِجتِهادِ جِنّ و اِنْس

۱۵۶۰ اینچُنین جَذْبی‌ست نی هر جَذبِ عام که نَهادَش فَضلِ اَحمَد وَالسَّلام

13 مرداد 1404


[1] خطوتین: دو قدم

[2] شست: دام

[3] مخلخل: سوراخ سوراخ