سه پند
سه پند
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر چهارم می گوید شخصی پرنده ای را با دام گرفت. پرنده به او گفت ای بزرگوار! تو فراوان گوشت گاو و گوسفند و شتر خورده ای و سیر نشده ای، می خواهی من سیرت کنم؟ مرا آزاد کن تا سه پند زیرکانه و حکیمانه به تو دهم تا خوشبخت شوی:
۲۲۴۴ آن یکی مُرغی گرفت از مَکْر و دام مُرغ او را گفت ای خواجهیْ هُمام[1]
۲۲۴۵ تو بَسی گاوان و میشان خوردهیی تو بَسی اُشتُر به قُربان کردهیی
۲۲۴۶ تو نگشتی سیر زانها در زَمَن هم نگَردی سیر از اَجْزایِ مَن
۲۲۴۷ هِلْ مرا تا که سه پَندَت بَر دَهَم تا بِدانی زیرکَم یا اَبْلَهَم
پند اول را همین الآن در دستانت می گویم. پند دوم را بر لب بام و سومی را وقتی روی درخت نشستم:
۲۲۴۸ اَوَّل آن پَند هم در دَستِ تو ثانی اَش بر بامِ کَهْگِلْ بَستِ تو
۲۲۴۹ وان سِوُم پَندَت دَهَم من بر درخت که ازین سه پَند گردی نیکْ بَخت
حسرت خوردن بر رفته:
اول این که هیج امر محالی را باور مکن. صیاد او را رها کرد. وقتی بر لب بام نشست گفت دوم این که حسرت گذشته ها را مخور. ضمناً بدان که یک مروارید بی نظیر به وزن ده درم در شکم دارم که از دست دادی و قسمتت نبود و می توانست بچه هایت را به سعادت برساند:
۲۲۵۰ آنچه بر دَست است این است آن سُخُن که مُحالی را زِ کَس باور مَکُن
۲۲۵۱ بر کَفَش چون گفت اَوَّل پَندِ زَفْت گشت آزاد و بر آن دیوار رفت
۲۲۵۲ گفت دیگر بر گُذشته غَمْ مَخَور چون زِ تو بُگْذشت زان حَسرَت مَبَر
۲۲۵۳ بَعد از آن گُفتَش که در جِسمَم، کَتیم دَه دِرَم سنگ است یک دُرِّ یَتیم[2]
۲۲۵۴ دولتِ تو، بَختِ فرزندانِ تو بود آن گوهر، به حَقِّ جانِ تو
۲۲۵۵ فَوْت کردی دُرّ که روزیاَت نَبود که نباشد مِثْلِ آن دُرّ در وجود
امر محال:
صیاد مثل زنی که درد زایمان دارد به فغان آمد. پرنده به او گفت مگر نگفتم بر دیروز حسرت مخور. پندم را نشنیدی یا نفهمیدی. ضمناً مگر نگفتم هیچ محالی را باور مکن. چطور فکر کردی مرواریدی چنان بزرگ در شکم من جا می شود؟ وزن من به اندازه سه سنگ هم نیست. چطور گوهری ده درمی در شکمم دارم؟
۲۲۵۶ آن چُنان که وَقتِ زادن، حامِله ناله دارد، خواجه شُد در غُلْغُله
۲۲۵۷ مُرغ گُفتَش نی نَصیحت کَردَمَت که مَبادا بر گُذشتهیْ دی غَمَت؟
۲۲۵۸ چون گُذشت و رفت غَم چون میخَوری؟ یا نکردی فَهْم پَندم یا کَری
۲۲۵۹ وان دوم پَندَت بِگُفتم کَزْ ضَلال[3] هیچ تو باور مَکُن قَوْلِ مُحال
۲۲۶۰ من نِیَم خود سه دِرَم سنگ ای اَسَد دَه دِرَم سنگ اَنْدَرونَم چون بُوَد؟
مرد گفت راست می گویی، اشتباه کردم. لااقل پند سوم را بده. پرنده گفت نه اینکه دو پند دیگر را به کار بستی؟ حالا پند سوم می خواهی؟
۲۲۶۱ خواجه باز آمد به خود گفتا که هین باز گو آن پَندِ خوبِ سِیّومین
۲۲۶۲ گفت آری خوش عَمَل کردی بِدان تا بگویم پَندِ ثالث رایِگان
محل نصیحت:
مولانا نتیجه می گیرد که پند دادن به نادانی خواب آلوده، مثل تخم کاشتن در کویر است. تخم حکمت را در سوراخ یا شکاف نادانی نینداز:
۲۲۶۳ پَند گفتن با جَهولِ خوابناک تُخمْ اَفْکَندن بُوَد در شوره خاک
۲۲۶۴ چاکِ حُمْق و جَهْل نَپْذیرَد رَفو تُخمِ حِکْمَت کَم دِهَش ای پَندگو
11 آذر 1404
[1] همام: بزرگوار
[2] دِرَم = واحد وزن معادل دوازده قیراط / سَنگ = سنگی که برای وزن کردن در کفۀ ترازو می گذارند / دَه دِرَم سنگ = سنگی به وزن دَه دِرَم / کتیم = مکتوم ، از مصدر کتمان پنهان شده / دُرِّ یتیم = مروارید درشت و تک
[3] ضلال: گمراهی