شرح غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ (دزدیده چون جان میروی)
شرح غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ (دزدیده چون جان میروی)
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
محمدامین مروتی
مخاطب غزل شمس است. شمس رفته است و بی مولانا رفته. مولانا در فراق او و در جستجوی اوست که سخن می گوید.
دزدیده چون جان میروی، اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی، ای رونقِ بستانِ من
تویی که از راه پنهانی در جانم نفوذ کرده ای و چون سروی خرامان و زیبا، باغ وجودم را رونق داده ای.
چون میروی، بیمن مرو، ای جانِ جان، بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای شعلهیِ تابانِ من
تو جانی و من تن تو. مرا ترک مکن. بدون من جایی مرو و از پیش چشمم غایب مشو که نور چشمان منی.
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم،
چون دلبرانه بنگری، در جانِ سرگردانِ من
اگر عاشقانه در من یک نظر کنی، چنان نیر و می یابم که هفت آسمان و هفت دریا را طی می کنم.
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من، وَی رویِ تو ایمانِ من
دیدار تو، مرا از کفر و ایمان برتر نشاند. دیدار تو دین و ایمان من شد.
بیپا و سر کردی مرا، بیخوابوخور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ، ای یوسفِ کنعانِ من
مرا چون یعقوب سرگردان و بی خواب و خور کردی. همچون یوسف خودت را نشانم بده تا سامان یابم.
از لطفِ تو چو جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهانشده، در هستیِ پنهانِ من
تو بودی که مرا از نفسانیت خویش نجات دادی و سراسر وجودم را به جان و معنا تبدیل کردی. در واقع هستی توست که در هستی من جاری است.
گل جامه دَر از دست تو، ای چشمِ نرگس مستِ تو
ای شاخها آبستِ تو، ای باغِ بیپایانِ من
گل به زیبایی تو حسادت می کند و جامه می دراند. یعنی چون غنچه باز می شود، چون مست و محو زیبایی توست. درختان و همه باغ ها از تو بار و بر دارند.
یک لحظه داغم میکشی، یک دم به باغم میکشی
پیشِ چراغم میکشی، تا وا شود چشمانِ من
لحظه ای داغ بر دلم می نهی و لحظه ای شادم می کنی. هم این و هم آن برای باز شدن چشمان من به نور حقیقت لازم است.
ای جانِ پیش از جانها، وی کانِ پیش از کانها
ای آنِ پیش از آنها، ای آنِ من، ای آنِ من
تو حقیقت همه جان ها و معادن هستی و پیش از همه آن ها، وجود داشته ای. آن لطیفه پنهانی هستی که پیش از همه لطایف بوده ای و به من هم سهمی از لطف خودت داده ای.
منزلگهِ ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی، ای وصلِ تو کیوانِ من
مقصد انسان دنیا نیست. لذا اگر تن بمیرد مهم نیست. حتی هدف من افلاک هم نیست. هدف وصل توست و تویی که مقصد و مقصود و تمام عالم منی.
مر اهل کشتی را لحد، در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو، ای بحرِ من عَمّانِ من
گور سرنشینانِ کشتی غرق شده در دریاست. اما تو آب حیاتی و من در بحر تو غرق شده ام. لذا مرگی ندارم.
ای بویِ تو در آهِ من، وی آهِ تو همراهِ من
بر بویِ شاهنشاهِ من، شد رنگ و بوِ حیرانِ من
در آه فراقت، بویم را می شنوی. آه فراقت همراه من است. به امید وصالت، همه را حیران خود کرده ام. یا بوی تو همه رنگ و بو ها را از نظرم انداخته است.
جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا؟ ای اصلِ چار ارکانِ من
چون ذره ای در هوا، سبکبارم کردی و ارکان وجودم همه از توست و نمی توانم بی تو باشم.
ای شه صلاحالدینِ من، رهدانِ من، رهبینِ من
ای فارغ از تمکینِ من، ای برتر از امکانِ من
ای صلاح الدین زرکوب! تویی که پیر و مراد منی، ولی اهمیتی به قرار و آرام من نمی دهی و مرا به تو دسترس نیست.
10 بهمن 1403