زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد . در راه طايفه‌اي طراران بديدند . طمع در بستند و باهم قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند. پس يك تن به پيش در آمد و گفت : اي شيخ ! اين سگ كجا مي‌بري ؟ ديگري گفت : شيخ عزيمت شكار دارد كه سگ در دست گرفته است ؟ سوم بدو پيوست و گفت : اين مرد در كسوت اهل صلاح است ، اما زاهد نمي‌نمايد ،كه زاهدان با سگ بازي نكنند ودست و جامة خود را از آسيب او صيانت ، واجب ببيند . از اين نسق هر چيز مي‌گفتند .تا شكي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متهم گردانيد و گفت كه شايد بود كه فروشندة اين جادو بوده است و چشم بندي كرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببردند .                      نصرالله منشی